«تجلی»
Статистика" ملغمه ای از فلسفه غرب و عرفان شرق" https://t.me/joinchat/UokjwLqw4nuwLR38
- Последний пост
- 25 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 118
- 1/48двое суток
- 135
- 1/72трое суток
- 145
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
هرگاه فرصتی برای عشق ورزیدن مییابی، نگذار از کف برود، از آن استفاده کن. برای مثال در جادهای راه میروی و سنگی وسط جاده قرار دارد، آن را به کناری بگذار. این فرصتی کاملاً رایگان است. چه مراقبه ای کم خرج تر از این میتواند وجود داشته باشد؟ کسی چه میداند چه کسی از آن جاده گذر خواهد کرد و چه کسی توسط آن سنگ مجروح خواهد شد! تو عملی عاشقانه انجام دادهای. در زندگی چیزهای بسیار جزئی میتوانند تخم عشق را در درون شما بکارند، کارهای بسیار کوچک و جزیی. هیچ فرصتی را برای بیدار کردن مرکز دوستی و عشق درونتان از دست ندهید. در طول روز، حتماً یکی دو عمل انجام دهید که: توقع چیزی در برابر آن نداشته باشید. اینها اعمال عاشقانه خواهند بود و این ها به تو کمک خواهند کرد تا عشق در وجودت زاده شود. اﺷﻮ @tajjalli
بهش میگفتن مجهولالهویه. اسم نداشت. فامیلی نداشت. هیچکسی هم نبود که هر صبح بیاد از کادر درمان سراغش رو بگیره و بپرسه: «امروز حالش چطوره؟» حدود بیستوهفت، بیستوهشت ساله بیشتر به نظر نمیرسید. میگفتن کارتنخواب بوده. شب یا روز، موقع رد شدن از عرض اتوبان آزادگان، یه ماشین باهاش تصادف کرده بود. اورژانس رسونده بودش بیمارستان و از اون روز، سه ماه بود که مهمون بچههای آیسییو شده بود. سه ماه... سه ماه بین زمین و آسمون معلق بود. در برزخ کما... آدم توی کما شبیه مسافریه که توی فرودگاه کشور مقصد گیر افتاده. نه اجازه داره از فرودگاه بیرون بره، نه راه برگشت براش بازه. انگار منتظر یه مهر روی یه برگهاست. یه امضا. یه ویزا. با اینکه مجهولالهویه بود و هیچکس سراغش نمیاومد، پرستارها براش کم نمیذاشتن. هر بار که فشارش میافتاد، میدویدن. هر بار که اکسیژنش پایین میاومد، دور تختش جمع میشدن. میگفتن برای اونا فرقی نمیکرد مریض وزیر باشه یا کارتنخواب. روی تخت آیسییو، همه فقط «بیمار» بودن. البته خودش هم مریض بیآزاری بود. بیسر و صدا، آرام، ماهها روی همون تخت خوابیده بود. سه ماه گذشته بود... داشت کمکم بهوش می آمد وانگار کارهای اداری سفرش داشت انجام میشد. برای دیپورت و برگشت به این دنیا یه روز بالاخره چشمهاشو باز کرد. پرستارها خوشحال شدن. بعد از اون همه انتظار، انگار کورسوی امیدی روشن شده بود. اما شادیشون زیاد دوام نیاورد. چند روزی بود ریههاش خوب کار نمیکرد. آب آورده بود یا عفونت دورش رو گرفته بود. دستگاه با صد درصد اکسیژن هم به زحمت نفسش رو نگه میداشت. دکتر اومد بالای سرش. با اطمینان گفت: «چیزی نیست... الان درستش میکنیم.» ابزار مخصوص رو برداشت. سوزن رو فرو کرد توی قفسه سینه. علیرغم بی حسی موضعی صورت پسر از درد جمع شد. نتیجه نگرفت. دوباره... این بار از جای دیگه. باز هم نشد. چند لحظه بعد همهچیز به هم ریخت. نفسهاش برید.ریه سوراخ شده بود. صدای آلارم دستگاهها توی آیسییو پیچید. «کد ۹۹...» همه دویدن. احیا شروع شد. اما انگار بالاخره اون برگهای که سه ماه منتظرش بود، امضا شده بود. ویزاش صادر شد... و رفت. همونقدر بیصدا که اومده بود. چند نفر از پرستارها دور تختش جمع شدن. بعضیها اشک میریختن. برای پسری که نه اسمش رو میدونستن، نه کسی بیرون بیمارستان منتظرش بود، نه حتی معلوم بود موقع دفنش چه اسمی روی سنگ قبرش مینویسن. بعد یکی رفت و کاور مشکی آورد. آرام گذاشتن داخل کاور. و تخت مجهولالهویه... بعد از سه ماه، دوباره خالی شد. #شاهرخ_نوشت کانال «#شاهرخ_نوشت»را به دوستان خود معرفی کنید دلنوشته های یک بازرس فنی عاشق نوشتن...! اینستاگرام: https://www.instagram.com/shahrokh_nevesht?utm_source=qr&igsh=MWp0NTRjcnlyeDBu بله : https://ble.ir/shahrokhnevesht لینکدین: https://www.linkedin.com/in/shahrokh-rahimi-121b7074?utm_source=share_via&utm_content=profile&utm_medium=member_android تلگرام https://t.me/joinchat/UokjwLqw4nuwLR38
حدود شصتوپنج ساله به نظر میرسید اما چینوچروکهای عمیقی که روزگار روی صورتش حک کرده بود، سن دیگری را روایت میکردند انگار هر خط، یادگار یک غصه بود. همراه همسرش به آیسییو آمده بودند. پرستار گفت: «حاجآقا، لطفا روی تخت دراز بکشید.» همسرش هم با همان لحن مهربان، آرام و پر از خواهش گفت: «احمدآقا... مگه نشنیدی خانم پرستار چی گفت؟ نشین رو تخت .» اما قبول نکرد. از آن مردهایی بود که تا آخرین لحظه، دلشان نمیخواهد به تخت بیمارستان تن بدهند. پرستار دوباره آمد و گفت: «حاجآقا، انگشترتون رو هم دربیارید.» شروع کرد به کشیدن انگشتر. زور میزد، اما انگشتر، انگار از صاحبش لجبازتر بود. همسرش لبخندی زد و گفت: «بذار من کمکت کنم.» با همان لحن محکم و مردانه جواب داد: «نه...خودم میتونم! فقط باید انگشتمو خیس کنم، خودش درمیاد.» تنها یک تخت با بیمار ما فاصله داشتند و من، ناخواسته، تماشاگر گفتوگوی شیرینشان شده بودم. از همان چند جمله، میشد فهمید سالهای زیادی را کنار هم زندگی کردهاند سالهایی که عشق، دیگر در کلمات خلاصه نمیشود و خودش را در نگرانیها، نگاهها و عادتهای کوچک نشان میدهد. زن، مدام قربانصدقهی مردش میرفت با حوصله، با لبخند، بیآنکه خسته شود. بطری آب معدنی دستم بود. خواستم جلو بروم و بگویم: «حاجآقا، از این آب استفاده کنید.» هنوز قدمی برنداشته بودم که همسرش کرم کوچکی از کیفش بیرون آورد، کمی به انگشتش مالید و چند ثانیه بعد، انگشتر آرام و بیصدا از انگشتش سر خورد. پروژهی « انگشتر» با موفقیت تمام شد. لبخند کوتاهی روی لب هر دو نشست..! کار ما تمام شد و من از آیسییو بیرون آمدم. امروز دوباره برای کمک جابهجایی بیمار خودمان به آیسییو رفتم. بیاختیار نگاهم دنبال همان تخت گشت. خالی بود. از پرستار پرسیدم: «حاجآقا کجاست؟مرخص شد!؟» چند ثانیه سکوت کرد و گفت: «دیشب تمام کرد...» انگار کسی یک دبه آب یخ از سرم ریخت. گفتم: «بنده خدا دیروز با پای خودش امده بود! حالش که بد نبود...» گفت: «خونریزی شدید معده داشت. اولش متوجه نشده بودیم ، بعد که فهمیدیم خون زیاد زدیم... اما دیگر فایدهای نداشت.» چند لحظه به تخت خالی نگاه کردم. دیروز، همهی نگرانی آن مرد، بیرون آوردن انگشتری بود که به انگشتش گیر کرده بود. امروز... نه انگشتی مانده بود، نه دستی، نه آن لبخند کوتاه، نه آن لجبازی شیرین. فقط تختی خالی مانده بود و خاطرهی زنی که با همهی وجود، قربانصدقهی مردش میرفت. گاهی مرگ، بیآنکه صدایش را بشنویم، درست از کنار سادهترین گفتوگوهای زندگی عبور میکند. روحت شاد احمد آقا... #شاهرخ_نوشت «#شاهرخ_نوشت»را به دوستان خود معرفی کنید دلنوشته های یک بازرس فنی عاشق نوشتن...! اینستاگرام: https://www.instagram.com/shahrokh_nevesht?utm_source=qr&igsh=MWp0NTRjcnlyeDBu بله : https://ble.ir/shahrokhnevesht لینکدین: https://www.linkedin.com/in/shahrokh-rahimi-121b7074?utm_source=share_via&utm_content=profile&utm_medium=member_android تلگرام https://t.me/joinchat/UokjwLqw4nuwLR38
پروردگارا ! در انتظار رحمتت نشستهایم ! بدهی کریمی، ندهی حکیمی بخوانی، شاکریم ، برانی، صابریم خدای خوبم ! احوالمان چنانست که میدانی .. و اعمالمان چنین است که میبینی .. نه پای گریز داریم و نه زبان ستیز، در این شب آرام ... بحق کبریاییات، بحق راستی ... بحق خوبی، بحق بزرگی ... بحق انصاف، بحق حقانیت ... وبحق مهربانیت ... بهترینها را برای دوستان و عزیزانم و همه انسانها مقدر بفرما. عزیزمان را شفا بده ایام تلخی مان را به شیرینی بگردان
دیالیز مریضمان که تمام شد، پرستار نگاهی به اطراف انداخت و گفت: «کمکپرستار نداریم... اگر میشود تا آیسییو همراه ما بیا، برای جابهجا کردن بیمار.» دنبال تخت راه افتادم. راهروهای آیسییو مثل گورستانی زنده، بوی الکل و دارو و مرگ تازه میداد بویی سنگین، چسبناک، که کمکم روح آدم را از تن جدا میکرد. دیوارهای سفید، سفید بیروح، انگار سالها غم و ناله را در خود کشیده بودند و حالا مثل پوست مردهای، هیچ نوری بازتاب نمیدادند. صدای دستگاهها در هوا میپیچید: «بییبپ» بیپایان مانیتورها، مثل ضربان قلب خستهای که دیگر به هیچ امیدی نمیتپد سوت ونتيلاتورها که نفسهای مصنوعی را در سینههای فرسوده فرو میکرد و نالههای خفیف بیمارانی که در تختهای مجاور، در مرز باریک زندگی و نیستی، آخرین لحظاتشان را مثل شمعی آبشده، قطرهقطره میسوزاندند. مشغول جابهجا کردن بیمارمان بودیم که یکی از پرستارها با قدمهای تند نزدیک شد و رو به همکارش گفت: «بیمار تخت ۴ تمام کرد.» همکارش حتی سرش را بلند نکرد. با همان آرامش، آرامش کسانی که مرگ را مثل روتین روزانه دیدهاند، گفت: «خب، به خدمات بگو کاور بیارن... به خانوادهش هم خبر بدید.» چند قدم دور نشده بود که صدای پرستار دوباره بلند شد: «آخه یه مشکلی هست...» بیحوصله پرسید: «دیگه چی؟» گفت: « قلبش هنوز داره میزنه.» دستم همانجا، میان میلههای سرد تخت، خشک شد. انگار زمان در آن سالن پر از سایههای مرگ، ایستاده بود. در ذهنم هزار سوال به هم گره خورد. مگر میشود آدم رفته باشد، اما قلبش هنوز از رفتن سر باز بزند؟ پرستار مسئول، بیآنکه تغییری در چهرهاش پیدا شود – چهره ای که سالها با مرگ همنشین شده بود – گفت: «چیزی نیست... توی سرمش «اپینفرین» ریخته بودم. سرم رو قطع کن، قلب هم میایسته.» همین. به همین سادگی. انگار تمام فاصلهی میان زندگی و مرگ، به بستن یک گیرهی کوچک روی لولهی سرم بند بود گیرهای که مثل قیچی سرنوشت، آخرین رشتهی زندگی را میبرید. خشکم زده بود. به آن تخت نگاه میکردم به سینهای که هنوز آرام بالا و پایین میشد، به قلبی که آخرین سنگر تن بود. روح، بار سفرش را بسته و رفته بود، اما قلب، مثل سربازی که فرمان عقبنشینی را نشنیده باشد، هنوز میجنگید بیآنکه بداند شهری برای دفاع باقی نمانده است. دور و بر، بیماران دیگر در نیمههوشی دست و پا میزدند چشمانشان گودافتاده، پوستشان رنگپریده مثل کاغذ کهنه، و دستگاهها مثل ارکستر مرگ، سمفونی آخرشان را مینواختند: بیپ... بیپ... و گاهی سکوت ناگهانی که مثل تیغ بر دل مینشست. آن روز، در آیسییو، چیز عجیبی یاد گرفتم. فهمیدم همیشه تپیدن، نشانهی زندگی نیست. گاهی قلب فقط از عادت میزند. گاهی دستگاهها، داروها و امیدهای مصنوعی، چند دقیقهای مرگ را عقب میاندازند نه زندگی را. از آن روز، هر وقت به آدمهایی فکر میکنم که سالهاست فقط نفس میکشند، بیآنکه شوقی، عشقی یا رؤیایی در وجودشان مانده باشد، یاد همان تخت میافتم. یاد آن راهرو سفید سنگین، یاد بوی الکل آمیخته با بوی عرق مرگ، یاد صداهای دستگاههایی که مثل ناقوس کلیسای فراموششده، مرگ را اعلام میکردند. شاید سختترین مرگ، آن نیست که قلب از تپیدن بایستد. سختترین مرگ، آن لحظهای است که روح، خیلی زودتر از قلب، این دنیا را ترک کرده باشد. #شاهرخ_نوشت بیستم تیر چهارصدوپنج
امروز هم بیمارستان بودم از سپیدهدم تا تاریک شدن هوا، بر همان صندلیهای سرد ««سالن انتظار»». عمدا میگویم «سالن انتظار». چون اینجا فقط سالنی در دل یک بیمارستان نیست مرزی است میان بودن و نبودن. هر بار که روی آن صندلیها مینشینم، بیاختیار یاد سالن انتظار فرودگاه میافتم. آنجا هم آدمها همدیگر را در آغوش میگیرند، میبوسند، دست تکان میدهند و راهی سفری میشوند. تفاوت، تنها در مقصد است. در فرودگاه، مسافر به شهری دیگر میرود و دل، خودش را به وعدهی دیداری دوباره آرام میکند. اما اینجا... اینجا بعضی سفرها بلیت برگشت ندارند. درهای آیسییو که بسته میشوند، انگار مرزهای جهان هم بسته میشوند. پشت آن درها عزیزی نفس میکشد و اینسو، چشمهایی که جز انتظار، کاری از دستشان برنمیآید. گاهی پزشکی بیرون میآید، گاهی پرستاری نام کسی را صدا میزند، و گاهی فقط سکوت است که در راهرو قدم میزند سکوتی که از هر خبری بلندتر است. امروز، ساعتها به رفتوآمد آدمها نگاه کردم. هر چهره، داستانی داشت هر نگاه، باری بر دوش میکشید. با خودم فکر کردم شاید هیچ جایی روی زمین، اندازهی سالن انتظار بیمارستان، انسان را با حقیقت زندگی روبهرو نمیکند. ما خیال میکنیم زندگی در خانهها، خیابانها و محل کار جریان دارد اما گاهی همهی زندگی، پشت یک در بسته خلاصه میشود دری که اگر باز شود و عزیزی از آن بیرون بیاید، دنیا دوباره معنا پیدا میکند، و اگر نه... بعضی هجرتها با چمدان آغاز نمیشوند با یک تخت سفید آغاز میشوند. و دردناکتر از همه این است که گاهی آخرین بوسه، آخرین آغوش و آخرین نگاه را نمیفهمیم آخرین است. وقتی میفهمیم، مسافر رفته است بیآنکه حتی فرصت خداحافظی، سهم ما شده باشد. «قدر همدیگر را بیشتر بدانیم... زندگی، به هیچ بند است.» #شاهرخ_نوشت چهاردهم خرداد چهارصدوپنج ۰۰:۱۵`
این روزها که فشار زندگی از هر سو بر شانههای آدم سنگینی میکند، آسانترین کار این است که «تلخ» شوی. وقتی گرهها یکییکی کورتر میشوند، وقتی بیعدالتی را با چشم خودت میبینی، وقتی چرخ روزگار آنقدر بیرحمانه میچرخد که سهم تو فقط سوختن است، ذهن وسوسه میشود که آتش را به اطراف هم سرایت بدهد. انگار اگر دیگران هم بسوزند، شعلههای زخم تو کمتر خواهد شد. سالهاست که شغلم بازرسی فنی است. بیشتر عمرم را میان فولاد، مخزن، لوله و سازه گذشته است. بارها دیدهام که یک ترک مویی، اگر بهموقع مهار نشود، چگونه آرامآرام در جان فلز میدود و سرانجام سازهای عظیم را از پا درمیآورد. رنج هم همینگونه است. اگر مراقبش نباشی، از قلبت عبور میکند به زبانت میرسد، از زبانت به خانه، از خانه به فرزندت، به همکارت، به رهگذری که هیچ سهمی در زخمی شدن تو نداشته است. درد، اگر مهار نشود، مثل یک شکست خستگی در فلز، نسلبهنسل و آدمبهآدم پیش میرود. شاید به همین دلیل است که آدم زخمی، ناخودآگاه میخواهد دیگران هم زخمش را بفهمند. پرسش همیشگی درد این است: «چرا من؟» و چه چیزی آسانتر از اینکه ببینی دیگران هم گرفتار همان سرنوشت شدهاند؟ اما هرچه بیشتر زندگی را دیدهام، بیشتر به این نتیجه رسیدهام که نجابت، دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود. نجابت یعنی وقتی خودت زیر فشار خم شدهای، تصمیم بگیری فشار را بر شانه دیگری نیندازی. یعنی خودت در آتش باشی، اما هیزم بر آتش خانه همسایه نریزی. یعنی اشک بریزی، اما نفرین نکنی. یعنی زخم بخوری، اما زخمی نسازی. دنیا امروز بیش از هر زمان دیگری از آدمهای زخمی پر است اما آنچه دنیا را ویران میکند، خود زخم نیست زخمی است که از انسانی به انسان دیگر منتقل میشود. بسیاری از تلخیهایی که امروز در رفتارها میبینیم، ارث رنجهایی است که هیچکس جایی متوقفشان نکرده است. من فکر میکنم عمیقترین شکل اخلاق، همین باشد اینکه انسان تصمیم بگیرد آخرین حلقه این زنجیر باشد. بعضی زخمها ارث میشوند از پدری به فرزند، از مدیری به کارمند، از معلمی به شاگرد، از نسلی به نسل دیگر. اما انسان، آن روز بزرگ میشود که با همه دردش بایستد و آرام با خودش بگوید: «این رنج، از من عبور نخواهد کرد.» شاید دنیا را آدمهای بیدرد بهتر نکردهاند دنیا را کسانی بهتر کردهاند که درد کشیدند، اما اجازه ندادند دردشان به دیگری منتقل شود. و شاید معنای همان دعای قدیمی که پیرهایمان زیر لب زمزمه میکردند، همین باشد: بر هیچ دلی مباد... #شاهرخ_نوشت کانال «#شاهرخ_نوشت»را به دوستان خود معرفی کنید دلنوشته های یک بازرس فنی عاشق نوشتن...! اینستاگرام: https://www.instagram.com/shahrokh_nevesht?utm_source=qr&igsh=MWp0NTRjcnlyeDBu بله : https://ble.ir/shahrokhnevesht لینکدین: https://www.linkedin.com/in/shahrokh-rahimi-121b7074?utm_source=share_via&utm_content=profile&utm_medium=member_android تلگرام https://t.me/joinchat/UokjwLqw4nuwLR38
ای کاش جوانی بودم در دو هزار سال پیش، بر بلندای هرم سنگی کالاکمول در جنگلهای مکزیک. کاهنان، تنم را با رنگ آبی قربانی میآراستند، عطر صمغ کوپال در هوا میپیچید، طبلها نام خدایان را میکوبیدند و خورشید، آرامآرام از میان جنگلهای انبوه سر برمیآورد. آنگاه کاهن پیر نگاهم میکرد و میگفت: «مترس... امروز، روز شکوه توست. تو با خون خویش، راه خورشید را روشن خواهی کرد. قلبت، چون گلی سرخ، بر سینه زمین خواهد شکفت. خدایان، تشنه هراس تو نیستند تشنهٔ شهامت تواند. لبخند بزن... زیرا آنکه امروز میمیرد، در سپیدهدم فردا همراه خورشید بازخواهد گشت.» و من، با لبخندی آرام، بر سنگ قربانگاه میخوابیدم. نه هزاران سال بعد، در جغرافیایی که گویی تقدیرش را با خون نوشتهاند در سرزمینی نفرینشده به نام خاورمیانه. اینجا، هر روز هزاران جوان را قربانی میکنند بی دلیل و بازماندگانشان را هزاران بار در هر روز. اینجا، قربانی را بر فراز معبد نمیبرند. خانهها معبد شدهاند، خیابانها و بیمارستانها و مدرسه ها و دانشگاهها قربانگاه، و آسمان، هر روز شاهد آیینی تازه از سوگ است. اینجا، هر کس خدایی در آستین دارد، و هر خدا، قربانیان تازهای طلب میکند. آری... اگر قرار بود قربانی شوم، همان کاهنان مایا از این زمانه مهربانتر بودند. آنان، دستکم پیش از آنکه قلبم را از سینه بیرون بیاورند، به من امید طلوعی دوباره میدادند... اما اینجا، سالهاست قلبها را از سینه بیرون میآورند، بیآنکه خورشیدی طلوع کند. #شاهرخ_نوشت
تلخترین جملهای که در تاریخ ادیان شنیدهام، این است: «ایلوئی، ایلوئی، لِما سَبَقْتَنی؟» «خدایم، خدایم، چرا رهایم کردی؟» وقتی عیسی بر صلیب رفت، انتظار داشت عروج کند انتظار داشت قاتلانش پودر شوند، فروبریزند، معجزهای رخ دهد. اما جز یک کسوف، هیچچیز نشد. تنها بر صلیب ماند تا مرد. نه آسمان شکافته شد، نه سپاه فرشتگان از ابرها فرود آمد، نه میخها از چوب بیرون پریدند، نه جلادان بر خاک افتادند. تنها باد بود که از دامنه تپه گذشت، و مردمی که آمده بودند معجزه ببینند، آهستهآهسته به خانههایشان بازگشتند. شاید تلخترین حقیقت تاریخ همین باشد: گاهی انسان تا آخرین نفس، چشم به آسمان میدوزد، اما پاسخ، تنها سکوت است. و شاید رنج واقعی، خود صلیب نبود آن چند لحظه بود که ایمان، با تمام وجود فریاد زد: «خدایم، خدایم، چرا رهایم کردی؟» این پرسش، پس از دو هزار سال، هنوز بر فراز همه صلیبهای جهان ایستاده است بر بالین کودکی که از گرسنگی میمیرد، بر ویرانههای شهرهای جنگزده، بر تختهای بیمارستان، و در دل هر انسانی که در تاریکترین شب زندگی، چشمانتظار معجزهای است که هرگز نمیآید. و شاید از همان روز بود که انسان فهمید آسمان، همیشه پاسخ نمیدهد. از آن روز، میلیونها انسان همان جمله را با زبانهای گوناگون تکرار کردهاند در اردوگاههای مرگ، در سیاهچالها، بر عرشه کشتیهای بردهبران، زیر آوار زلزله، در اتاقهای شیمیدرمانی، کنار تخت کودکی که واپسین نفسهایش را میشمارد: «خدایم... چرا رهایم کردی؟» و هر بار، سکوت، زودتر از پاسخ از راه رسیده است. شاید دعا، بیش از آنکه کلیدی برای گشودن درهای آسمان باشد، راهی است برای دوام آوردن بر زمین. شاید بزرگترین بلوغ انسان، نه آن هنگام آغاز شد که آتش را کشف کرد، نه آن زمان که چرخ را ساخت بلکه آن لحظه که فهمید ممکن است هیچ دستی از آسمان فرود نیاید، و با این همه، برخیزد، زخمهایش را ببندد، دست دیگری را بگیرد و خود، معجزه زندگی انسانی شود. شاید خدا، اگر جایی باشد، نه در شکافته شدن آسمان، که در همان دستی باشد که پس از همه سکوتها، اشک انسانی دیگر را پاک میکند. و اگر هم خدایی در کار نباشد، باز تنها چیزی که جهان را از سقوط کامل نجات داده است، همین مهربانی بیپاداش انسان با انسان است. #شاهرخ_نوشت هشتم تیرماه چهارصدوپنج ۲۳:۳۰` کانال «#شاهرخ_نوشت»را به دوستان خود معرفی کنید دلنوشته های یک بازرس فنی عاشق نوشتن...! اینستاگرام: https://www.instagram.com/shahrokh_nevesht?utm_source=qr&igsh=MWp0NTRjcnlyeDBu بله : https://ble.ir/shahrokhnevesht لینکدین: https://www.linkedin.com/in/shahrokh-rahimi-121b7074?utm_source=share_via&utm_content=profile&utm_medium=member_android
عشق «««« دل، شیشهای است نازک در کالبد آدمی، گاهی چنان بیصدا میشکند که انگار هرگز سالم نبوده است.»»»» در میدان کارزار زندگی، خطرناکترین نبرد نه در بیرون، که در پسکوچههای ذهن و جان، یعنی همانجا که «عشق» کمین کرده، جریان دارد. اگر عشق بر شناخت استوار نباشد، آدمی را «کور» میکند چونان آفتابی که از پشت ابر جهل میتابد گرمایش میسوزاند و روشناییاش چشم را میزند. «کانت» میگوید: «آدمیزاد موظف به دوست داشتن است.» اما دریغ که هیچکس به ما نیاموخت چگونه این مأموریت را به انجام برسانیم، بیآنکه در مسیرش ویران شویم. ما میان دو لبهی تیز گرفتاریم: نه میتوانیم عشق نورزیم، چرا که «پوچی» همهچیز را میبلعد و نه میتوانیم بیحساب عشق بورزیم، چرا که بهای سنگینی دارد. وقتی شیشه خانه ای میشکند، دادگاهی هست و شاهدی و داوری اما وقتی دل ترک میخورد، نه وکیلی هست و نه قاضی. تمام بار این شکست خاموش، بر دوش خود آدم میماند سنگین و خردکننده. شوپنهاور بهدرستی انسانها را به جوجهتیغیهایی تشبیه میکند که در سرمای تنهایی، ناچار به هم نزدیک میشوند، اما همین نزدیکی، خارها را در تن هم فرو میکند. این است تناقض عشق: «نیاز شدید به حضور دیگری و همزمان، وحشت از همین حضور.» آدمهایی که یاد گرفتهاند خودشان، خودشان را گرم کنند، شاید عاقلترین باشند آنها میدانند وقتی کسی را دوست داری، «پاشنه آشیل» خود را به او نشان دادهای. و گاه یک کلمه، یک نگاه یا یک سکوت، چنان ضربهای میزند که روح، بیهیچ هیاهویی فرو میریزد. اما این ویرانی، پایان راه نیست. وقتی خردههای دل را جمع میکنی و دوباره بند میزنی، دیگر همان آدم سادهی پیشین نیستی. حالا میدانی چطور از «سرزمین مقدس احساس» پاسداری کنی نه با دیوار کشیدن و زندانی کردن عشق، که با مراقبت از آن. یاد میگیری بعد از هر خرابی، با نوری که از دل همان ویرانه برمیخیزد، دوباره از نو بسازی... آجر به آجر... #شاهرخ_نوشت سوم خرداد چهارصدوپنج ۲۱:۳۰`
ﺍﯾﻦ ﻣﺬﺍﻫﺐ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ کذب ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﻩ اند ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ دنیا ﺭﺍ ﺧﻠﻖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ، آنها ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﺭﺍ داده اند ﮐﻪ ﺧﺪا ﻭ دﻧﯿﺎ دو ﭼﯿﺰ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ آﻧﺎﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﭘﯽ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﺎﺷﻨﺪ! ﻣﻦ ﻣﺎﯾﻠﻢ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﮔﺎﻧﮕﯽ ﺭﺍ ﮐﺎﻣﻼ ﻧﺎﺑﻮد ﮐﻨﻢ : ﺧﺪاوند ﺧﺎﻟﻖ ﻧﯿﺴﺖ، ﺑﻠﮑﻪ ﺧﻮد ﺧﻠﻘﺖ اﺳﺖ. ﺍﻭ ﺩﺭ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ وجود دارد ﻭ ﺩﺭ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺩﺭ ﻣﺎﻩ ﻭ ﺩﺭ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺗﻮ... ﺑﺠﺰ ﺧﺪاوند، ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻭﺟﻮد ندارد. اشو
«فرمانِ قتل عام دادند و تیغ بر هر که جان داشت کشیدند؛ نه طفل از شیر بازداشته را امان ماند و نه پیرِ عصا به دست را. شهر را چنان از مردم تهی کردند که آوازِ آدمی از آن برخاستنی نبود. خون، کوی و بازار را فرا گرفت و نیشابور، که روزگاری مأمنِ علم و هنر بود، به ویرانهای خاموش بدل شد.» فرمان شده بود تا شهر را از خرابی چنان کنند که در آنجا زراعت توان کرد و تا سگ و گربه آن را به قصاص زنده نگذارند... و سرهای کشتگان را از تن جدا کردند و مجلس بنهادند... بقایای زندگان را که یافتند بر عقب مردگان فرستادند.» جوینی تاریخ جهانگشا ذکر واقعه نیشابور
جانی به نانی باطل کردند و نفسی به فلسی شمشیر آبخورده، چندان در خون شسته شد که خون، خوار گشت و مرگ، بیاعتبار چنانکه هر کوچه، گورستانی شد و هر خانه، عزاخانهای بیپرچم داد را تیرباران کردند و بیداد را قانون نوشتند راستی، جرم شد و دروغ، منصب گرفت. خون هزاران، ریخت تا تختی نلرزد و تاجی، کج نشود. اما تاریخ، این دفترِ لجوج خوننوش، به یاد خواهد سپرد که چگونه مردمی را نه در میدان جنگ، که در صف نان قتلعام کردند..
видео или голосовое, без подписи
کانال تجلی - آسیابان: هرچه داریم از پادشاه است - زن آسیابان: چه می گویی مرد؟ ما که چیزی نداریم! - آسیابان: آن هم از پادشاه است. بهرام بیضایی مرگ یزدگرد @tajjalli
کانال تجلی زن: دشمن تو، این سپاه نیست پادشاه. دشمن را تو خود پروردهای. دشمنِ تو، پریشانی مردمان است؛ ور نه از یک مُشتِ ایشان چه میآمد؟ موبد: بسیار آتشکدهها که هنوز برجاست. مردمان را باید به گفتار گرم، آیینِ ستیز آموخت. زن: پُر نگو موبد. در مردمان، به تو باور نیست از بس که ستم دیدهاند. بهرام بیضایی مرگ یزدگرد @tajjalli
پنجدی #زادروز استاد #بهرام_بیضایی کارگردان،نمایشنامهنویس و پژوهشگر ایرانی است و چه چیزی بهتر از مرور لمحاتی قلم سحر انگیز او در نمایشنامه ها و آثارش: ✔️روزی باشد که دروغها راست به نظر آید، راستها دروغ روزی باشد که فنا بیاید روزی باشد که دیوارها نایستد روزی باشد که پاکی آماج تهمت شود چشمه اشک شما خشک نشود و تشویش قلب شما کاستی نگیرد روزی باشد که راستی به هزار دست بمیرد روزی باشد که راستی خود را به آتش بیفکند روزی ـ که آن ـ امروز است! 🔸نمایشنامه #ندبه ✔️زن: بزکشان را ببین. بلندتبارانی چون شما از گرده ی ما تسمه ها کشیده اید. شما و همه ی آن نوجامگان نوکیسه. شما دمار از روزگار ما درآورده اید. فرق من و تو یک شمشیر است که تو بر کمر بسته ای. سردار: زبانت ببرد! زن: و تو شمشیر را برای همین بسته ای! 🔸#مرگ_یزدگرد ✔️ بپرساش شمار تازيان چند است؟ چه در سر دارند؟ سوارهاند يا پياده؟ دور میشوند يا نزديک؟ درکار گذشتناند يا ماندن؟ پيک است يا خبرچين يا پيشآهنگ؟ بپرساش ويرانه چرا ميسازند؟!آتش چرا میزنند؟!سياه چرا میپوشند؟! و اين خدای که میگويند چرا چنين خشمگين است؟! 🔸نمایشنامه #مرگ_یزدگرد ✔️آسیابان: ما هرچه داریم از پادشاه است. زن: چه میگویی مرد؛ ما که چیزی نداریم. آسیابان: آن نیز از پادشاه است! 🔸#مرگ_یزدگرد ✔️رستم : تو كه بدين خردی رستم را می آزمايی بگو نام چهاربن را شنيده ای؟ سياوش: آب و باد و خاك و آتش! رستم : كدام چيره ترند؟ سياوش: هر دم يكى؛ چون تشنه اى آب، چون خونت بريزند خاك، چون درگذرى باد، و چون دلت بسوزد آتش... 🔸#نمایشنامه سياوش_خواني ✔️این آخرالزمان است و نشان آن کوتاهیِ دست حقیقت! دبیر:سلطان در خواب اشخاصی نورانی را دیده بود روی خراشیده، مویها پریشان و کالیده و جامه های سیاه برمثال سوگواران پوشیده، بر سر زنان نوحه می کردند، زرا ایشان پرسید شما کیستید؟ گفتند ما مملکت ایرانیم! 🔸نمایشنامه تاریخ سری سلطان در آبسْکون ✔️من یک بار اورا دیدهام که با اسیران نصرانی عیسی مسیح را به شفاعت گرفت که آشفتگی نکنند و بند از پای ایشان برداشت هنوزم این سخن در گوش است که فرمود:ما برای برداشتن بند آمده ایم نه بند نهادن.ما آمدهایم با ظلم بجنگیم نه آنکه خود ظالم باشیم... “خودستایان تکیه بر اریکهها زدهاند؛ کتاب خدا را چنان میخوانند که سود ایشان است. آنان که طیلسان زهد پوشیدهاند تک پیرهنان را پیرهن بر تن میدرند؛ آنان که دستار بر سر نهادهاند سر از گردن خداترسان میاندازند؛ و آنان که آب بر مردمان می بندند مردمان را آب از لبه تیغ میدهند. این نیست آنچه ما می گفتیم. اینان سپاه آز میآرایند و دیوار غرور میافرازند و کوشکهای خودپرستی میسازند و انبانشان را از انباشتن پایانی نیست.” 🔸 روز واقعه ✔️«آنها سه تناند که میمیرند. یکی برای ظلمش، یکی برای مکرش و یکی برای عدالتش. ولی نه، حالا پس از قرنها میدانیم واقعا چه شد. در عمل، ظالم و مکار جان به در بردند و تنها سومی بود که فرقش شکافت. بلی؛ عدالت میمیرد و ظلم و مکر میماند. این شروع خوبی است؟» 🔸نمایشنامه مجلس ضربت خوردن ✔️بزرگان همه عددند، و سلطان و سالاران برتر شمارهاند. سلطان نُه است و وزیران و چاکران و سالاران و دیوانیان، هشت و هفت و شش و پنج و چهار و سه و دو و یکاند و رعیت صفر است. با این همه، بهای هر سلطان به رعیت است، و هیچ عدد بیصفر بزرگ نشود، چنان که هزار بیصفرهاش بیش از یک نیست. بدان که رعیت هیچ مینماید و بیش از همه است طومار شیخ شرزین بهرام_بیضایی
کانال تجلی طاقت بيار طاقت. كه پهلوانی جز طاقت نيست. چون تورا شكنجه میكنند بايد كه بر ايشان بخندی و اگر نتوانی خنديد آب دهان بر رويشان بيفكنی. واگر آب دهان نتوانستی افكند ناسزايشان بگویی واگر ناسزا نتوانستی دندان خشم بفشری و اگر دندان خشم فشردن نتوانی مباد بنالی كه ايشان از تو همين خواهند.و اگر بيش خواهند مباد بگریی كه چون بگریی آنگاه است كه ايشان بر تو بخندند... قصه_های_میر_کفن_پوش بهرام_بیضایی @tajjalli
کانال تجلی «سیاوش: در آبِ روان میبینم؛ در خوابهایم و میان دو انگشت خودم. ما سَرو میکاریم و مرگ میدرویم. ما همه جوان میمیریم ...» بهرام_بیضایی سیاوشخوانی @tajjalli
видео или голосовое, без подписи