اورانوس
СтатистикаStand On The Shoulders Of Giants. اندیشههایی از میان علم و تاریخ، برای فکر کردن و یاد گرفتن. در دنیای پاسخها، ما به دنبال پرسشها میگردیم؛ هر جواب پُلیست میان سؤالها و هر سؤال، پیوندی به شبکهٔ دانش است. http://t.me/RedChtBot?start=907481602
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 128
- 1/48двое суток
- 146
- 1/72трое суток
- 158
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
Every day I've spent here, I've wondered; How did all these people let it come to this? Minds and bodies ruined, dreams of freedom erased, personalities burned away. No one would want to go to war if they knew what it would do to them, but it's not like we all leaped into that hell knowingly. Most of us were pushed, some of us were pushed by other people, and some of us were pushed by the environments we grew up in. So the few who do choose to leap into hell see it differently than the rest. and they are also able to see something beyond hell. Maybe that something is hope, maybe it's just another hell that you can find out by moving forward. – eren yeager
видео или голосовое, без подписи
در Harry Potter and the Deathly Hallowe: Part.1 قطعهی O Children در یکی از بهیادماندنیترین صحنههای فیلم، یعنی رقص هری و هرمیونی پخش میشود. صحنهای که در کتاب وجود ندارد، اما با مضمون داستان و خود آهنگ هماهنگ است. هری و هرمیونی در آن لحظه در یکی از تاریکترین نقاط داستان قرار دارند. رون رفته بود، هورکراکس هنوز نابود نشده، آینده نامعلوم است و هر دو میدانند که ممکن است در این راه زنده نمانند. آنها برای نجات دنیای جادوگری از خانه، خانواده و زندگی عادیشان جدا شدهاند و عملاً دو نوجوان هستند که مجبور شدهاند بار جنگی را به دوش بکشند که پیش از آنها آغاز شده بود. در چنین لحظهای، رقص هری و هرمیونی تلاشی برای فرار از واقعیت نیست، نوعی مقاومت در برابر اندوه است. هنوز چیزی در آنها باقی مانده بود که جنگ نتوانسته از آنها بگیرد. آهنگ با خطاب قرار دادن «کودکان» درباره نسلی حرف میزند که وارث جهانی پر از خشونت و شکستهای نسل پیش از خود شده است. هری و نسل او مجبور بودند به تنهایی با ولدمورت دست و پنجه نرم کنند و جنگی را به پایان برساند که بزرگسالان پیش از آنها نتوانستند به پایان برسانند. آنها نتوانستند از کودکان خود در برابر پیامدهای جنگ محافظت کنند، در نهایت این خودِ کودکان بودند که مجبور شدند با ولدمورت روبهرو شوند. و بههمین دلیل است که نبودن این صحنه در کتاب اهمیتی ندارد. این رقص چیزی را به داستان اضافه نمیکند که از نظر روایی ضروری باشد، چیزی را اضافه میکند که از نظر احساسی ضروری است. فیلم برای چند دقیقه به هری و هرمیونی اجازه میدهد کودک باشد، پیش از آنکه دوباره مجبور شوند قهرمان باشند. دامبلدور زمانی گفته بود: “Happiness can be found, even in the darkest of times, if one only remembers to turn on the light.” و شاید این صحنه دقیقاً همان «روشن کردن چراغ» باشد.
видео или голосовое, без подписи
نیک در ۱۹ آگوست سالِ ۲۰۲۴ در مصاحبهای با مجلهٔ بیگ ایشوز، گفت O childern دربارهٔ مفهوم این احساس که والدین همیشه نمیتوانند از فرزندانشان محافظت کنند، است. این موزیک سالها قبل از اینکه، نیک دو پسر خود را در سالهای مختلف در اثر حوادث از دست بدهد، نوشته شده بود. نیک کیو گفت: “That song I wrote 22 years ago watching my children when they were little playing in a playground. I wrote about this fucked-up world we were creating and that we had no way of protecting our children from. That seemed relevant when it came out but it’s always found its theme. From a personal level, I was not able to protect my children. Today too, children are dying everywhere in their thousands and it asks the same question – What kind of a world are we creating for our children? So I understand what you mean. You can write a song that is a critique of the world and you hope it ultimately becomes irrelevant. But sadly, often these songs retain their relevance.”
آهنگ یک عذرخواهی عمیق از نسل قدیمیتر به جوانان به خاطر به ارث بردن جهانی از هم گسیخته، خصمانه و فاسد است. کاملاً مشخص نیست که دقیقاً چه چیزی خواننده را از آینده میترساند اما نکته اصلی هم نیست. با اینحال بهنظر میرسد به مضامین شکست بین نسلی، گناه جمعی و پیامدهای آن میپردازد. با استفاده از تصاویر رژیمهای استبدادی، جنگ و آزار و اذیت سیستماتیک با اشاره به گولاگ. اشعار تصویری از جامعهای را ترسیم میکنند که خود را از طریق نفرت و «فرآیند حذف» نابود کرده است. بزرگسالان در این روایت به طرز دردناکی از همدستی خود آگاه هستند و بر ناتوانی خود در محافظت از بیگناهان و کودکان در برابر وحشتی که خود در ایجاد آن نقش داشتهاند، آگاه هستند. راوی از اینکه او و همسنوسالانش در برابر جنبههای تراژیک جهانی که در آن زندگی میکنیم، موضع نگرفتهاند، جنبههایی که حتی ممکن بود از طریق اقدام جدی تغییر کنند، اشک میریزد و عذرخواهی میکند. این آهنگ همچنین به این درک دردناک میپردازد که معصومیت جوانی ناگزیر توسط ماشینآلات دنیای بزرگسالان فاسد میشود. کودکان در حالی به تصویر کشیده میشوند که با شادی سوار قطاری به سوی «پادشاهی» میشوند، تصویری که قدرتمندترین استعارهی ابهامآمیز آهنگ است. در ظاهر، کودکان یک سفر قطاری شاد به سوی یک آیندهای آرمانی را میبینند (که با استعاره پادشاهی بیان میشود) اما ما در زمینه «نظافتچیها» را میبینیم که نمایانگر شستوشوی معصومیت انسانی، گذر اجتنابناپذیر و پاککنندهی زمان هستند. قطار تصاویر تاریخی وحشتناکی از واگنهای باری را که افراد بیگناه را به اردوگاههای کار اجباری منتقل میکنند، تداعی میکند. بزرگسالان به شکستهای عمیق خود اعتراف میکنند و اذعان میکنند که چنان درگیر دنبال کردن خواستههای خود بودهاند که از محافظت از آنچه واقعاً مهم است، غافل شدهاند. اکنون، بزرگترها با از بین رفتن نشاطشان، کودکانی را تماشا میکنند که زندگیشان تازه آغاز شده است و دنیایی شکسته و ترسناک را به ارث میبرند. راوی آشکارا گریه میکند و از این واقعیت غمانگیز که دیگر نمیتوانند از کودکان در برابر عواقب اعمال بزرگانشان محافظت کنند و همچنین برای شدت ویرانی که به بار آوردهاند، عذرخواهی میکند. با وجود شرایط وحشتناکی که آنها را احاطه کرده است، کودکان با کمال میل بیخبر میمانند و معصومیتی ناب و بیآلایش را به تصویر میکشند. آنها برای سوار شدن به قطار کوچکی به مقصدی به نام پادشاهی در نظر گرفته شده است، آماده میشوند. راوی به آنها نصیحت میکند که شادی کنند و صدای خود را بلند کنند و از آن استفاده کنند. کودکان این سفر تاریک را به عنوان یک ماجراجویی شاد درک میکنند و قبل از اینکه قطار ایستگاه را ترک کند، با خوشحالی به مادران خود میگویند که در حال خوش گذراندن هستند. درآخر، کنار هم قرار گرفتن ذوق کودکان برای سوار شدن به قطار در مقابلِ گناه عذابآور بزرگسالان و حضور نظافتچیها، روایتی دلخراش از معصومیت از دست رفته و چرخه تراژیک تاریخ را راویت میکند، جایی که هر نسل از دنیایی ویران عبور میکند و نسل بعدی را با پاککنندهها و عواقب گناهان خود روبرو میکند.
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
"The only philosophy of mathematics that I can honestly endorse is that mathematics is what mathematicians do." – Paul Halmos
видео или голосовое, без подписи
I often wonder if desire is the first language we learn. Before we speak we reach, before we understand, we want. There are days I want nothing, and days I want the world to kneel. Desire makes a fool of the wise and a god of the desperate. At night, there is a silence that grows until it has a spine and a name. I try to reason with it, but it only asks me questions I have no courage to answer; Why do you seek tenderness from those who cannot see you? Why do you insist that love must come from another throat when yours has a heartbeat too? I lie awake and think, maybe the saddest part of living is how much of it must be done alone. How even the softest ache echoes through a room only I will ever hear. – I.M
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
غرق شدم و دیگه حتی زمان رو هم بهصورت خطی تجربه نمیکنم، دقیقاً همونطوری که هست، بهصورت بعدی از فضا-زمان بهنظر میآد. روزهام مثل خوابهایی هستن که تیکه پاره به یادشون میاری و خوابهام مثل صحنهای از زندگی هستن. برای اینکه بتونم از خودم در برابر این همه محافظت کنم و زمان تلف شدهم رو جبران کنم همهچیز رو پنهان کردم و از خیلی چیزها بدون درمان شدن گذر کردم طوری که انگار از اول تأثیری روی من نذاشتن، برای محافظت و تلف نکردن یک ژول انرژی دیگه. بهقدری که خودمم فراموشم شده که یکسری چیزها در من وجود دارن، گمشون کردم. مغزم توی خوابهام دنبالشون میگرده و بهم نشونشون میده، توی خوابهام نمیتونم از خودمم پنهانشون کنم و همهچیز رو مثل زمان خطی تجربه میکنم. بعد بیدار میشم کلی به سقف خیره میشم و به این فکر میکنم دونستنشون دیگه چیزی رو تغییر نمیده.
پس دوباره شروع میکنی، لوسی؛ همونجوری که شروع کردیم ما، بارها. تو پرواز میکنی بعد میزننت زمین همون آدمها، همون مکانها و چیزها. پس دوباره میپرسم ازت، لوسی. همونطوری که پرسیدم ازت بارها، دلت میخواد ادامه بدی، بازم بری؟ تکرار و اصرار به تکرارها.
چشمهای قضاوتگر آدمها مدام دنبال اینه تمام مسئولیت دنیا رو بندازه روی دوشت و ثابت کنه که نمیتونی.
و تا آخرین لحظه هم محکومی به اثبات خودت در برابر تمامِ این مسیر و باری که یک دنیا روی دوش تو میندازه. دیگه تو اون انسان با یک سری علایق و شیوهی فکر کردن نیستی، تو نمراتت هستی.
و تا آخرین لحظه هم محکومی به اثبات خودت در برابر تمامِ این مسیر و باری که یک دنیا روی دوش تو میندازه. دیگه تو اون انسان با یک سری علایق و شیوهی فکر کردن نیستی، تو نمراتت هستی.