tgindex
بهرام گور

بهرام گور

Статистика
@thebahramgourКнигиперсидский

روایت تاریخ از زاویه‌ای متفاوت - ایمیل ارتباط با من bahramgour@aa2000.fr فهرست مطالب: https://t.me/thebahramgour/73

Последний пост
19 июл.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
1 281
−3 за 4 дн.
Сутки
−1
−0,08%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 430
21 постов
Вовлечённость
111,6%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
522
1/48двое суток
598
1/72трое суток
645

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • ‏تفاوت فقط در منشأ جنگ هم نیست. ایران امروز، برخلاف ایران قاجار، نه با ارتشی فرسوده و ساختاری فروپاشیده روبه‌روست و نه در میدان بدون امکان پاسخ ایستاده. میزان هزینه‌ای که توانسته به آمریکا و متحدانش تحمیل کند، از نظر نظامی، امنیتی و سیاسی اساساً با جنگ‌های ایران و روس قابل مقایسه نیست. ‏پس نه جغرافیا یکی‌ست، نه آغازگر جنگ، نه موضوع منازعه، نه توازن قوا و نه نتیجه میدان. فقط چون در هر دو روایت نام ایران و یک قدرت بزرگ آمده، نمی‌شود تاریخ را از وسط برید و دو واقعه کاملاً متفاوت را کنار هم گذاشت… از قیاسش خنده آمد خلق را...😏 2/2

  • 19 июл.7004413

    ‏قیاس وضعیت امروز با جنگ‌های ایران و روس، از آن قیاس‌هایی‌ست که بیشتر بی‌سوادی تاریخی را نشان می‌دهد. پس از جنگ اول، ایران با عهدنامه گلستان بخش بزرگی از سرزمین‌های خود را از دست داده بود و جنگ دوم نیز در فضایی آغاز شد که روسیه از وضع موجود رضایت نسبی داشت، اما بخشی از دربار و روحانیون، با تصور ضعف روسیه و امکان بازپس‌گیری مناطق ازدست‌رفته، حکومت مردد را به سوی جنگ هل دادند. ‏امروز تقریباً هیچ‌یک از آن عوامل وجود ندارد. ایران نه خاکی به آمریکا باخته، نه برای بازپس‌گیری سرزمینی اشغال‌شده جنگی را آغاز کرده، نه با آمریکا مرز مشترک دارد و نه اساساً منشأ این تقابل، یک اختلاف ارضی میان دو همسایه‌ست. ایران آغازگر این درگیری نبوده و حتی در دوره‌هایی که مسیر مذاکره و تفاهم را پذیرفت، آمریکا به همان تفاهمی که خود امضا کرده بود پایبند نماند، از آن خارج شد و عملاً راهی جز پذیرش فشار دائمی یا مقاومت برای ایران باقی نگذاشت. 1/2

  • 19 июн.91374из partisan2015

    🔹 طبق گزارش واشنگتن پست، سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا به دولت ترامپ هشدار داده‌اند که نتانیاهو اقداماتی انجام خواهد داد که تلاش‌های ترامپ برای تضمین توافقی پایدار با ایران را تضعیف کند. 🔹 ارزیابی‌های اطلاعاتی نشان می‌دهد که اسرائیل قصد دارد عملیات نظامی علیه حزب‌الله در لبنان را ادامه دهد، که با یکی از مفاد کلیدی توافق در حال شکل‌گیری آمریکا و ایران که خواستار پایان دادن به خصومت‌ها در آنجا است، در تضاد است. 🔹 یک گزارش اطلاعاتی نتیجه‌گیری کرده است که با نزدیک شدن انتخابات، بقا سیاسی نتانیاهو به نشان دادن این بستگی دارد که او نیروهای اسرائیلی را از لبنان خارج نخواهد کرد و همچنان متعهد به افزایش فشار بر حزب‌الله باقی می‌ماند. Jīngyú @Partisan2015

  • 17 апр.1 27257

    زنده باد هرمز ✌️

  • 6 апр.1 418237из tarikh_shafahi_iran_project

    خلاصه مطلب این است که امروز خمینی دارد [با صدام] می‌جنگد و هر کاری که بکنیم که خمینی را تضعیفش بکنیم، ما خیانت به ایران کرده‌ایم. برای این‌که اگر ایران [در جنگ] شکست بخورد این مملکت متلاشی می‌شود. این‌هایی که فکر می‌کنند بلکه [خمینی] شکست بخورد و [اوضاع] درست می‌شود و این‌ [آخوند]ها خارج می‌شوند، این‌ها حرف‌های مفت است. اگر این‌ [عراقی]ها وارد خوزستان بشوند دیگر نمی‌روند. بخشی از مصاحبهٔ فلیکس آقایان (۱۲۹۴-۱۳۷۱)، با پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد، نوار دوم. تاریخ مصاحبه: ۱۴ اسفند ۱۳۶۴. مصاحبه‌کننده: حبیب لاجوردی https://t.me/tarikh_shafahi_iran_project

  • 30 мар.1 5602713

    ‏ما از آنچه در پسِ پرده می‌گذرد، آگاهی نداریم… اما از همین صحنه‌ای که پیش چشم ماست، می‌شود تغییری را دید. گروهی که امروز زمام امور را در ایران در دست دارند، شباهت چندانی به گذشته ندارند؛ نه در شیوه تصمیم‌گیری، نه در جنس نگاه. ‏با بازیگرانی طرفیم که ساده و خطی عمل نمی‌کنند… ذهن‌هایی چندلایه، محتاط، و در عین حال حسابگر. ‏حرکت‌ها کمتر از سر واکنش است، بیشتر شبیه طرحی‌ست که از پیش ریخته شده؛ سنجیده، با در نظر گرفتن مسیرهای مختلف و پیامدهای ممکن. ‏اما یک عنصر دیگر هم هست که همه‌چیز را پیچیده‌تر می‌کند… پیش‌بینی‌ناپذیری. ‏نه از جنس بی‌نظمی، بلکه نوعی ابهامِ کنترل‌شده؛ جایی که طرف مقابل نمی‌تواند با قطعیت بداند گام بعدی چیست. شاید همین ترکیبِ پیچیدگی و پیش‌بینی‌ناپذیری‌ست که طرف مقابل را دچار تردید کرده… وقتی نتوانی الگوی ثابتی پیدا کنی، حتی قوی‌ترین محاسبات هم لغزش پیدا می‌کنند. و در سیاست، همین لغزش‌های کوچک گاهی مسیر بازی را عوض می‌کنند✌️ به امید پیروزی

  • 29 мар.1 0712612

    ۱۹۴۱… آلمان در اوج بود. اروپا در عرض چند ماه سقوط کرده بود، ماشین جنگی ورماخت سریع‌ترین و پیشرفته‌ترین نیروی زمینی زمان خودش بود، و این تصور شکل گرفته بود که هیچ قدرتی توان ایستادن مقابلش را ندارد. در همین نقطه، هیتلر تصمیم گرفت به شوروی حمله کند… عملیاتی که به «بارباروسا» معروف شد؛ بزرگ‌ترین تهاجم زمینی تاریخ تا آن روز. بیش از سه میلیون سرباز، هزاران تانک و هواپیما، در امتداد جبهه‌ای از بالتیک تا دریای سیاه. یک نمایش کامل از اعتماد به نفس… یا دقیق‌تر، غرور. تصمیمی که بعدها بسیاری از مورخان آن را نه یک خطای تاکتیکی، بلکه یک خطای بنیادین دانستند. ترکیبِ فرضیات غلط، غرور استراتژیک، و نادیده گرفتن ظرفیت شوروی، عملیات بارباروسا را عملاً به یک قمار با احتمال شکست بسیار بالا تبدیل کرده بود. دیوید گلانتز نشان می‌دهد مشکل آلمان در اجرا نبود؛ در فهم واقعیت بود. آن‌ها ظرفیت بسیج و بازسازی شوروی را ندیده بودند. ریچارد اووری می‌گوید از لحظه‌ای که جنگ وارد فاز فرسایشی شد، نتیجه دیگر چندان مبهم نبود. و ایان کرشاو این تصمیم را محصول اعتماد به نفس ایدئولوژیک هیتلر می‌داند… این باور خطرناک که «این‌بار فرق دارد». اما تاریخ فقط برای خواندن نیست… الگو دارد. وقتی یک قدرت، در اوج اعتماد به نفس، وارد درگیری‌ای می‌شود بر اساس این فرض که طرف مقابل فرو می‌ریزد، که واکنش‌ها محدود خواهد بود، که ساختار طرف مقابل تاب نمی‌آورد… معمولاً همان لحظه‌ای‌ست که اشتباه شروع شده. در تقابل ترامپ با ایران، مسئله دقیقاً همین بود. ورود به یک مسیر تنش، تا حد زیادی بر پایه برآوردهایی شکل گرفت که بیش از حد به تحلیل‌های امنیتی اسرائیل و شخص نتانیاهو تکیه داشت؛ برآوردی که فرض می‌کرد ایران یا عقب می‌نشیند یا تحت فشار فرو می‌ریزد. اما این فقط یک نقد بیرونی نیست… رابرت پیپ، استاد دانشگاه شیکاگو، سال‌هاست نشان داده که کمپین‌های فشار و حملات محدود، به‌ندرت دولت‌هایی با انسجام و ظرفیت بالا را وادار به تسلیم می‌کنند؛ اغلب نتیجه برعکس می‌شود. جان مرشایمر این تصور «پیروزی سریع» را یک توهم سیاست‌گذاری می‌داند، نه یک تحلیل واقع‌گرایانه. و داگلاس مک‌گرگور هشدار داده که هرگونه درگیری گسترده با ایران، می‌تواند آمریکا را وارد یک جنگ فرسایشی پرهزینه و غیرقابل پیش‌بینی کند. حتی بدون نظریه هم… تجربه جلوی چشم است. عراق. افغانستان. مسئله اینجاست: کشورها، مخصوصاً آن‌هایی که سال‌ها تحت فشار بوده‌اند، معمولاً در نقطه‌ای که باید فرو بریزند، شکل دیگری از مقاومت را پیدا می‌کنند. بارباروسا این را خیلی زود نشان داد. شکست همیشه از میدان نبرد شروع نمی‌شود… از جایی شروع می‌شود که یک قدرت، واقعیت را با تصور خودش جایگزین می‌کند.

  • ‏وقتی راس لفان، با ظرفیتی نزدیک به ده میلیارد فوت مکعب در روز، از مدار خارج می‌شود… ما فقط با یک بحران روبه‌رو نیستیم، این یک جابه‌جایی قدرت است، نه روی نقشه‌های نظامی بلکه در دل قراردادهای بیست‌ساله LNG؛ بازار جهانی انرژی ناگهان با یک خلأ واقعی مواجه شده و در این مقطع فقط یک بازیگر زیرساخت، سرمایه و زمان‌بندی لازم برای پر کردن این خلأ را دارد: آمریکا، این «سلطه» اگر شکل بگیرد محصول یک اتفاق نیست، محصول تداوم یک وضعیت است، یعنی این برتری تنها زمانی تثبیت می‌شود که ناامنی در خلیج فارس به یک وضعیت پایدار تبدیل شود نه یک شوک موقت، بازاری که بر پایه ترس، ریسک و بی‌ثباتی قیمت‌گذاری می‌شود به‌راحتی هم از آن جدا نمی‌شود، و اینجاست که پارادوکس اصلی شکل می‌گیرد: آنچه به‌عنوان یک واکنش تاکتیکی دیده می‌شود در عمل می‌تواند به تقویت یک ساختار بلندمدت ختم شود، ساختاری که نه با یک حمله شروع شده و نه با یک آتش‌بس تمام خواهد شد، و اگر این مسیر ادامه پیدا کند… یعنی داستان ما تازه با اعراب شروع شده

  • 17 мар.1 1683816

    ‏حتی اگر لاریجانی کشته شده باشد، این نه یک «دستاورد»، بلکه یک خطای محاسباتی دیگر در همان الگوی تکراری است؛ الگویی که واشنگتن و تل‌آویو بارها به آن تکیه کرده‌اند و هر بار نتیجه‌اش خلاف انتظارشان بوده. ‏مسئله این نیست که یک فرد چه نقشی داشت. مسئله این است که حذف بازیگران حرفه‌ای، آن‌هایی که زبان قدرت را می‌فهمند و هنوز در چارچوبی قابل پیش‌بینی بازی می‌کنند، عملاً زمین بازی را از عقلانیت به سمت بی‌ثباتی هل می‌دهد. تجربه هم همین را نشان داده. وقتی آیت‌الله خامنه‌ای هدف قرار گرفت، آنچه شکل گرفت نه «تضعیف»، بلکه رادیکال‌تر شدن فضا بود؛ تصمیم‌گیری‌ها تندتر شد، دامنه واکنش‌ها گسترده‌تر شد، و مهم‌تر از همه، کنترل‌پذیری بحران کاهش پیدا کرد. ‏در چنین شرایطی، حذف چهره‌هایی مثل لاریجانی ، صرف‌نظر از ارزیابی شخصی درباره او، به معنای حذف یک لایه واسط است؛ لایه‌ای که می‌توانست تنش را مدیریت کند، پیام‌ها را منتقل کند، و از تبدیل بحران به تقابل تمام‌عیار جلوگیری کند. وقتی این لایه حذف می‌شود، آنچه باقی می‌ماند نیروهایی هستند که نه انگیزه‌ای برای مصالحه دارند، نه اعتباری برای گفت‌وگو. ‏و این دقیقاً همان نقطه‌ای است که محاسبه آمریکا و شخص ترامپ به خطا می‌رود. تصور اینکه با حذف افراد، ساختار فرو می‌ریزد، یک توهم قدیمی است. ساختارها در چنین شرایطی نه‌تنها فرو نمی‌ریزند، بلکه سخت‌تر و تهاجمی‌تر بازسازی می‌شوند. ‏در نهایت، این بازیِ «حذف چهره‌ها» بیشتر شبیه تلاش برای خاموش کردن آتش با بنزین است. شاید در لحظه حس کنترل بدهد… اما در واقع، شعله‌ها را بلندتر می‌کند

  • 12 мар.1 010146из jalaeipour

    ویدیوی ترانهٔ «حسبی‌الله» محسن چاوشی هم دیدنی است: https://t.me/sedkhareji/1263

  • 8 мар.1 2102111

    چه کسی واقعاً از این آشوب سود می‌برد؟ احتمالا بزرگ‌ترین برنده تمام این ماجراها عربستان سعودی باشد. ایران زیر فشار تحریم و جنگ فرسایشی مانده. امارات، رقیب مستقیم اقتصادی ریاض، به‌شدت در معرض ضربه به مدل اقتصادی‌اش قرار گرفته؛ مدلی که بر ثبات، تجارت جهانی و نقش هاب مالی منطقه بنا شده. هر موج ناامنی در خلیج فارس دقیقاً همان چیزی را تضعیف می‌کند که دبی بر آن بنا شده. در همین زمان چه اتفاقی می‌افتد؟ قیمت نفت بالا می‌رود. و چه کسی از نفت گران بیشترین سود را می‌برد؟ نه ایرانِ تحریم‌شده. بلکه عربستان. در همان حال، ریاض روابطش با تهران را قطع نکرده. با واشنگتن هم کار می‌کند. و حتی کانال‌هایی با اسرائیل باز نگه داشته. یعنی تقریباً با همه. حالا یک سؤال ساده. اگر عربستان می‌خواست عمداً شرایطی طراحی کند که: نفت گران شود؛ رقیب اقتصادی‌اش در خلیج فارس تضعیف شود، آمریکا بیشتر به امنیت عربستان وابسته شود، و خودش وارد جنگ مستقیم نشود چقدر باید هزینه می‌کرد؟ شاید ده‌ها میلیارد دلار. اما در سیاست بین‌الملل، گاهی بهترین استراتژی این نیست که جنگ را ببری. بلکه این است که بگذاری دیگران بجنگند

  • 27 февр.1 7304026

    صحنه جهان کاملاً شبیه ۱۹۱۳ شده… با این تفاوت که امروز به جای آلمان، آمریکا در مرکز صحنه نشسته. آن زمان، آلمان ویلهلم دوم قدرتی بود که به اوج تکنولوژی روز رسیده بود. صنعت فولاد و شیمی، ماشین‌آلات پیشرفته، ناوگان دریایی مدرن با درِدنات‌ها. برلین باور داشت که این برتری صنعتی، موازنه قدرت اروپا را به نفعش قفل کرده. امروز همین منطق را می‌شود در واشنگتن دید: هوش مصنوعی، نیمه‌هادی‌های پیشرفته، شبکه‌های ماهواره‌ای، تسلط بر زیرساخت‌های مالی دیجیتال. این تصور که فاصله فناورانه، برتری ژئوپلیتیک را تضمین می‌کند. در ۱۹۱۳ ستون فقرات قدرت آلمان، ستاد کل و ماشین بسیج ریلی بود. ژنرال هلموت فون مولتکه جوان با تکیه بر طرح اشلیفن مطمئن بود که سرعت سازماندهی و فناوری حمل‌ونقل، جنگ را ظرف چند هفته به پایان می‌رساند. جنگ کوتاه، قاطع، مهندسی‌شده. امروز هم در بخشی از محاسبات آمریکایی، همین اعتماد به «سرعت سیستم» دیده می‌شود: داده‌های لحظه‌ای، پهپادهای شبکه‌ای، برتری سایبری. این باور که هر درگیری بزرگ، به‌واسطه تکنولوژی دقیق و هوشمند، محدود و قابل کنترل می‌ماند. در سطح دیپلماسی هم شباهت کم نیست. صدراعظم تئوبالد فون بتمن‌هولویگ و وزیر خارجه گوتلیب فون یاگو تصور می‌کردند می‌توان بحران بالکان را مدیریت کرد؛ فشار بیاورند، امتیاز بگیرند، و قبل از انفجار کامل، ترمز بکشند. در آمریکا امروز، ترکیبی از سیاست‌مداران رسمی مانند مارکو روبیو و چهره‌های معامله‌محور نظیر جرد کوشنر یا استیو ویتکاف، نماد همین ذهنیت‌اند: مدیریت هم‌زمان چند بحران، ترکیب فشار و معامله، و اعتماد به اینکه شبکه ائتلاف‌ها اجازه فروپاشی نمی‌دهد. اما نقطه کانونی شباهت، توهم پیروزی سریع است. در تابستان ۱۹۱۴ بسیاری در برلین واقعاً باور داشتند فرانسه در حدود شش هفته فرو می‌ریزد و روسیه به دلیل عقب‌ماندگی ساختاری دیر بسیج می‌شود. تکنولوژی صنعتی و برنامه‌ریزی دقیق زمانی، قرار بود جنگ را کوتاه کند. نتیجه اما چهار سال فرسایش صنعتی بود. امروز نیز این خطر وجود دارد که برتری دیجیتال به‌عنوان تضمین مهار رقابت‌های بزرگ دیده شود؛ اینکه از اوکراین تا شرق آسیا، همه‌چیز در سطحی «مدیریت‌شده» باقی بماند. اما همان‌طور که راه‌آهن و توپخانه سنگین آلمان جنگ را کوتاه نکرد، فناوری هوشمند هم لزوماً بحران را محدود نمی‌کند. ۱۹۱۳ لحظه اوج اعتماد به فناوری بود. و شاید خطرناک‌ترین لحظه برای هر قدرت بزرگ، دقیقاً همان زمانی باشد که بیش از هر زمان دیگری به برتری تکنولوژیک خود مطمئن است.

  • 12 февр.1 490327из Sarvestan_z

    یکی از کاربران توییتری نوشته بود: حجم باور به خرافات باورنکردنیه. از منتهی‌الیه حوزه تا ته موتورخونه‌ی دانشگاه، نگران اثرات سوختن بعل شدند. #AS

  • 8 янв.2 5107630

    من قبل از هر چیز این را بگویم؛ خستگی مردم واقعی‌ست. تحقیر، بسته‌بودن مسیر مشارکت، بی‌اثر شدن رأی و صدا، همه‌ی این‌ها را می‌شود با پوست و استخوان حس کرد. این حرف‌ها نه اغراق‌اند، نه بهانه. و بحث من هم اصلاً دفاع از حکومت یا توجیه رفتارش نیست. اگر این روشن نشود، کل حرف بد فهمیده می‌شود. مسئله‌ی من جای دیگری‌ست. امروز ما فقط با اشتباهات ده‌ساله‌ی حکومت طرف نیستیم. ما در کمین خطرهایی ایستاده‌ایم که از خودِ این اشتباهات بزرگ‌ترند. خطرهایی که اگر درست دیده نشوند، اگر درباره‌شان فکر نشود، ممکن است نسلی را بسوزانند که دیگر فرصتی برای جبران نداشته باشد. تاریخ پر است از لحظه‌هایی که خشمِ بی‌جهت، راه را برای فاجعه‌های طولانی‌تر باز کرده. تجربه بارها نشان داده وقتی خواسته‌ها مبهم می‌شوند، وقتی «هر چی پیش بیاد بهتر از اینه» جای مطالبه‌ی مشخص را می‌گیرد، هزینه‌ها نه از جیب تصمیم‌گیران، بلکه از زندگی مردم پرداخت می‌شود. جامعه فرسوده‌تر می‌شود، سرمایه‌ی انسانی می‌سوزد، و آن‌هایی که باید پاسخ بدهند، اغلب سالم عبور می‌کنند. نگرانی من دقیقاً از جایی شروع می‌شود که این شفافیت از بین می‌رود. نه از سر محافظه‌کاری، نه برای حفظ وضع موجود. فقط از این ترس که نکند ندانسته وارد مسیری شویم که خروجی‌اش از همین بن‌بست امروز هم تاریک‌تر باشد. مسیرهایی هست که وقتی واردشان شدی، دیگر برگشتی در کار نیست. تاریخ معمولاً با این جمله مهربان نبوده. «هر چی پیش بیاد» خیلی وقت‌ها بدتر از این آمده. نه برای حاکم‌ها، برای جامعه. برای همان نسلی که وسط ماجرا ایستاده و فکر می‌کند تهِ خط است، در حالی که تازه ابتدای یک سرازیری‌ست. مشکل این منطق این است که خواست را حذف می‌کند. وقتی خواست مشخصی در کار نباشد، هر نیرویی، هر پروژه‌ای، هر مداخله‌ای می‌تواند خودش را «بهتر از این» جا بزند. آن‌وقت نه نقطه‌ی پایان داری، نه معیار سنجش، نه حتی حق اعتراض به نتیجه. این حرف دفاع از وضع موجود نیست. اتفاقاً برعکس. اگر قرار است چیزی عوض شود، باید بدانیم دقیقاً چه می‌خواهیم عوض شود و به کجا برسد. وگرنه «هر چی پیش بیاد» معمولاً فقط یعنی واگذاریِ آینده، نه تغییر آن.

  • 5 янв.2 8039157

    ما مردمانی عجیبیم… ‏بیش از صد و سی سال گذشته و هنوز فعل محبوب‌مان «تغییر دادن» است. ‏نه ساختن، نه نگه‌داشتن، فقط عوض کردن. ‏اول با اتابک درافتادیم، ‏بعد نوبت عین‌الدوله شد. ‏گفتیم انقلاب، همه‌چیز را حل می‌کند. ‏نکرد. ‏پس کودتا کردیم. ‏از ۱۳۱۵ با رضاشاه مسئله داشتیم، ‏می‌خواستیم تغییرش دهیم. ‏موفق هم شدیم. ‏اما آرام نگرفتیم. ‏از ۱۳۳۲ با پسرش سر ناسازگاری داشتیم، ‏سال‌ها شورش، خشم، انتظار… ‏تا بالاخره او هم رفت. ‏باز هم نه رضایت، نه قرار. ‏از ۱۳۶۰ تا امروز، ‏این یکی را هم نمی‌خواهیم. ‏هر اعتراض را «آخرین نبرد» می‌نامیم، ‏هر آشوب را «فرصت تاریخی». ‏و تلخ‌تر از همه، ‏وقتی لیبی را می‌بینیم، ‏افغانستان را، ‏سوریه را، ‏ونزوئلا را… ‏نه عبرت می‌گیریم، ‏حسرت می‌خوریم. ‏که چرا سهم ما نشد، ‏چرا ما هم یک‌بار دیگر همه‌چیز را خراب نکردیم، ‏و حاکم دیگری را عوض نکردیم. ‏انگار تخریب، ‏تنها رؤیای مشترک ماست. ‏اما اگر بپرسند چه می‌خواهیم… ‏راستش را بخواهید، ‏خودمان هم دقیق نمی‌دانیم

  • 13 окт. 2025 г.1 9131233из Onlin_24

    مراسمی عجیب در بیابان! ➣ ‌@Onlin_24

  • دروزی‌ها و یهودیان / اسرائیل دروزی‌ها در طول تاریخ رابطه‌ای پیچیده با جوامع یهودی و بعدها اسرائیل هم داشته‌اند: در دهه‌های ۱۹۳۰ و ۴۰، برخی از دروزی‌های ساکن فلسطین قیمومتی با گروه تروریستی هاگانا همکاری داشتند. در ۱۹۴۸، روستاهای دروزی در شمال اسرائیل به ارتش‌های عربی نپیوستند؛ برخی حتی در کنار اسرائیل قرار گرفتند. در سوریه، رهبرانی چون سلطان الاطرش مستقیماً علیه یهودیان موضع نگرفتند و تمرکز خود را بر دمشق گذاشتند نه فلسطین. پس از ۱۹۴۸، اسرائیل به دروزی‌های سوریه به چشم ستون پنجم نگاه میکرد؛ تماس‌های پراکنده‌ای به‌ویژه از طریق لبنان در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ وجود داشت. در سال ۲۰۲۵، ادعای اسرائیل مبنی بر «حمایت از دروزی‌های سوریه» از نگاه بسیاری، ریاکارانه، نمایشی و بی‌پایه تلقی می‌شود. اقتصاد مقاومتی دروزی‌ها چگونه مقاومت خود را حفظ کردند؟ اقتصاد کشاورزی: گندم، انگور و زیتون در جبل‌الدرزی ثبات پایه‌ای را تأمین می‌کردند. خانواده‌های ثروتمند: خاندان‌هایی مانند الاطرش با ثروت شخصی خود هزینه تسلیحات و سازماندهی را تأمین می‌کردند. قاچاق و تجارت مرزی: فعالیت‌های مرزی (به‌ویژه با اردن) منبع درآمد و دسترسی به سلاح بود. حواله‌های مهاجران: با گذشت زمان، مهاجران دروزی (به‌ویژه در ونزوئلا، آمریکا و لبنان) مبالغ قابل توجهی برای حمایت از آموزش، زیرساخت‌ها و فعالیت‌های سیاسی به خانه فرستادند. دروزی‌ها در جنگ داخلی سوریه (۲۰۱۱–۲۰۲۱) زمانی که سوریه در سال ۲۰۱۱ وارد جنگ داخلی شد، دروزی‌های جبل‌الدرزی موضعی محتاطانه اتخاذ کردند و از اتحاد کامل با رژیم اسد یا شورشیان اسلام‌گرا پرهیز کردند. گروه‌های شبه‌نظامی دروزی مانند «رجال‌الکرامة» (مردان کرامت) در السویدا شکل گرفتند تا از شهرهای دروزی در برابر حملات جهادی‌ها (مانند داعش) دفاع کنند، بدون آن‌که به طور کامل با نیروهای رژیم همراه شوند. تنش با اسد: گرچه بسیاری از دروزی‌ها در ارتش سوریه خدمت می‌کردند، رجال‌الکرامة از سربازگیری اجباری سر باز زدند و رژیم را به رها کردن السویدا در برابر حملات داعش متهم کردند — به‌ویژه در حمله مرگبار سال ۲۰۱۸ که ۲۵۰ دروزی کشته شدند. دروزی‌ها با گروه‌های افراطی مانند جبهه النصره و داعش مخالفت داشتند. اما همچنین از پیوستن به ائتلاف‌های ضد اسد که توسط اسلام‌گرایان یا نیروهای خارجی پشتیبانی می‌شدند، پرهیز کردند؛ چرا که نگران سرکوب اقلیت‌ها بودند. ارتباط با اسرائیل: اسرائیل امنیت السویدا را زیر نظر داشت، به‌ویژه از ترس سرایت درگیری به بلندی‌های جولان. برخی از مبارزان زخمی دروزی در بیمارستان‌های اسرائیلی مداوا شدند. بازگشت به سیاست تفرقه؟ (۲۰۲۵) امروز در ۱۶ ژوئیه ۲۰۲۵، از درگیری‌های تازه بین قبایل بدوی و شبه‌نظامیان دروزی در السویدا خبر دادند. نیروهای جولانی بار دیگر در حال دامن زدن به رقابت‌های قبیله‌ای هستند تا کنترل دروزی‌ها را تضعیف کند — روشی آشنا از دهه ۱۹۴۰. سؤال اینجاست: آیا تاریخ با بازیگرانی جدید تکرار می‌شود؟ داستان دروزی‌ها، داستان کشوری‌ست که هرگز نیاموخت چگونه با اقلیت‌ها کنار بیاید. آن‌چه تکرار می‌شود بی‌اعتمادی در غیاب یک راه‌حل ساختاری‌ست. اگر مطلب را مفید می‌دانید آن را بازنشر کنید و اگر نقدی بر آن دارید، لطفاً برایم بنویسید. 💐💐 6/6 @thebahramgour

  • تفرقه بینداز و حکومت کن (۱۹۴۷) قوتلی که نتوانست دروزی‌ها را از راه نظامی شکست دهد، به روش کلاسیک «تفرقه بینداز و حکومت کن» متوسل شد. او به قبایل رقیب — به‌ویژه گروه موسوم به «پوپولارها» — کمک مالی کرد تا اتحاد دروزی‌ها را بشکند و خانواده قدرتمند الاطرش را منزوی کند. این امر به درگیری داخلی انجامید. گرچه جناح الاطرش پیروز شد، اما جامعه دروزی بیش از پیش از جریان اصلی سیاسی سوریه منزوی گردید. 5/6 @thebahramgour

  • از رهایی‌بخش تا مظنون (۱۹۴۵–۱۹۵۴) تا سال ۱۹۴۵، ماه‌ها پیش از استقلال رسمی سوریه، دروزی‌ها نیروهای فرانسوی را از جبل‌الدرزی بیرون کرده و کنترل محلی را باز پس گرفته بودند. اما به جای قدردانی، آن‌ها اکنون به‌عنوان تهدیدی تلقی می‌شدند. در سال ۱۹۴۶، رهبرانی مانند امیر حسن الاطرش خواستار نوعی اداره نیمه‌مستقل، بهبود زیرساخت‌ها و مشارکت در دفاع ملی شدند. رئیس‌جمهور شکری القوتلی آن‌ها را «اقلیتی خطرناک» خواند و این درخواست‌ها را رد کرد. این امر به افزایش تنش‌ها منجر شد که در نهایت با بمباران جبل‌الدرزی توسط رئیس‌جمهور ادیب الشیشکلی در سال ۱۹۵۴ به اوج رسید. 4/6 @thebahramgour

  • قدم‌هایی برای خودمختاری (۱۹۲۱–۱۹۳۶) در دوران قیمومت فرانسه، پاریس در ۱۹۲۱ تا ۱۹۳۶ به آن‌ها خودمختاری رسمی اعطا کرد تا نیروهای ناسیونالیست عرب را تضعیف کند. با این کار، فرانسه، دروزی‌ها را از نظر نظامی مسلح، آموزش‌داد، و بدین ترتیب جامعه‌ای شکل گرفت که به هویت متمایز خود اعتماد پیدا کرد و آماده دفاع از آن بود. شورش علیه اسپانسر (۱۹۲۵–۱۹۲۷) اما این اتحاد دوام نیاورد. در ۱۹۲۵، به رهبری سلطان الاطرش، دروزی‌ها شورش بزرگ سوریه را آغاز کردند — نه فقط علیه فرانسه، بلکه در هماهنگی با ناسیونالیست‌های عرب در سراسر سوریه. دروزی‌ها با استفاده از سلاح‌های فرانسوی غنیمت‌گرفته‌شده، سلاح‌های بازار سیاه و مهارت‌های خود، ضربات سختی به فرانسه وارد کردند. هرچند شورش سرکوب شد، اما میراث آن به‌عنوان مدافعان سرسخت خودمختاری جاودان ماند. 3/6 @thebahramgour