tgindex
دکتر یحیی قائدی

دکتر یحیی قائدی

Статистика

کانال اختصاصی دکتر یحیی قائدی دانشیار گروه فلسفه تعلیم و تربیت دانشگاه خوارزمی متخصص و پیشگام در حوزه فلسفه برای کودکان برگزار کننده دوره های مقدماتی و پیشرفته تربیت مربی فلسفه برای کودکان مشاوره فلسفی و کافه فلسفه

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
24
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Образование
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 434
+24 за 4 дн.
Сутки
+8
+0,56%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
700
24 постов
Вовлечённость
48,8%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 24
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
104
1/48двое суток
119
1/72трое суток
128

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • گزارشی از جلسه‌ی ششم «قاب اندیشه» ‏Belén ۱۸ مرداد ۱۴۰۵ برگزارکننده: لیدا باباپوران، علی نجفی مکان: کاشان، مؤسسه‌ی فرهنگی-هنری میدان 🎯 جلسه‌ی ششم قاب اندیشه به گفت‌وگو در مورد فیلم بِلِن اختصاص داشت؛ ماجرای واقعیِ زندانی شدن یک مادرِ آرژانتینی به جرمِ سقطِ عمدیِ جنین، که منجر به تغییرات قانونی و احقاق حقوقِ زنان در آرژانتین شده بود. طبق روال، قرار بود محتوای فیلم محرکی برای اندیشیدن و گفت‌وگو باشه. این جلسه رو لیدا، برگزارکننده‌، خودش تسهیلگری می‌کرد. 🎬 ابتدای جلسه، به پرسش‌نامه‌ای مرتبط با محتوای فیلم، در مورد سکوت، عدالت، حقوق زنان و غیره فکر کردیم و دونفری با بغل‌دستی‌مون در موردش صحبت کردیم. پرسشی که من و بنیامین رو درگیر کرده بود، این بود که مسئولیتِ ما به‌عنوانِ افرادِ معمولیِ جامعه در رابطه با بی‌عدالتی‌ها چی‌اه؟ با این خفقان و خشونت و سرکوبی که در جامعه‌ی ما هست، تا کجا قدرتِ عمل داریم و چه‌قدر حاضر ایم هزینه کنیم؟ 🔀 تفاوتِ جامعه‌ی ده سال پیشِ آرژانتین با ایرانِ کنونی مثل پتک توی سرمون می‌کوبید. به‌رغمِ فسادِ سیستماتیک و کارشکنی‌های نظامِ حقوقیِ اون کشور در موردِ پرونده‌ی بلن، آزادی‌های حداقلی مثل آزادیِ پوشش، آزادیِ بیان، آزادیِ رسانه‌ها و حقِ واقعیِ اعتراض مواردی بود که ما شاید تا ده‌ها سال بعدتر هم خوابش رو نبینیم. 👥 در بخشِ بعدی، سؤالاتی اساسی‌تر رو رندوم از کیسه برداشتیم. اونایی که پرسشِ یکسانی داشتیم، هم‌گروه شدیم تا در گروه به اون سؤال پاسخ بدیم و بحث کنیم. ❓ گروهِ اشرف و عطیه و من: با توجه به فیلم، کدوم حق شخصیت زن رو مهم‌تر می‌دونید و اگه قرار بود فقط یک حق رو برای زنان تضمین کنید، کدوم رو انتخاب می‌کردید؟ چرا؟ ❓ گروهِ سامان و فهیمه و بنیامین: با توجه به فیلم بلن، اگه شما جای شخصیت اصلی بودید و می‌دیدید دیگران روایت شما رو باور نمی‌کنن، برای اثبات حقیقت خودتون تا کجا حاضر بودید پیش برید؟ آیا جایی وجود داشت که ترجیح می‌دادید تسلیم بشید؟ ❓ گروهِ لیدا و سارا و شیوا: با توجه به فیلم، اگه می‌دونستید صحبت کردن و دفاع از یک زن ممکنه برای خودتون پیامدهای جدی داشته باشه، آیا باز هم سکوت رو می‌شکستید؟ اگر نه، چه چیزی مانع شما می‌شد؟ ⚖️ بعد از بحث گروهی، نماینده‌ی هر گروه خلاصه‌ی صحبت‌ها رو با بقیه‌ی گروه‌ها به اشتراک می‌گذاشت. 💪 در این مقطع، در مورد محتوای فیلم و نحوه‌ی ساخت و پرداختش به داستان، بحث‌هایی شکل گرفت. به نظرِ عطیه، این فیلم مثل مخدر عمل می‌کرد، با همه‌ی چالش‌ها و سختی‌ها در نهایت، همه‌چی خوب تموم می‌شد و انگار ناخودآگاه این پیام رو بهت می‌داد که «پس می‌شه». آیا فیلم شعارزده بود و فقط جنبه‌های مثبت و آرام‌بخشِ داستان رو روایت کرده بود؟ آیا زنان با همبستگی و راهپیمایی می‌تونن به همین راحتی حقوق‌شون رو طلب کنن؟ ⚔️ فهیمه مخالف بود و می‌گفت نحوه‌ی پرداختِ فیلم به داستان خوب نبود. لیدا از هر دو طرف استدلال طلب کرد و دقایقی روی این بحث لنگر انداختیم؛ اما هیچ‌کدوم نتونستن اون‌یکی رو قانع کنن. خودِ من، از طرفِ دیگه، بر این باور بودم که فهیمه مخالفت نکرده؛ بلکه از زاویه‌ی دیگه‌ای دیده. آیا پرداختِ ضعیف به داستان باعث می‌شد فیلم شعاری به نظر بیاد؟ آیا کلیشه‌های داستانی به انتقالِ بهترِ مفاهیم و گسترشِ دایره‌ی مخاطبان کمک نمی‌کنه؟ 🤝 همه قبول داشتیم که فیلم شعاری داشته: «زنان، اگه دست به دستِ هم بدن، می‌تونن به حقوق‌شون دست پیدا کنن.» اما نتونستیم شعارزدگی یا شعاری بودن فیلم رو تعریف کنیم و قرار شد بعدن بهش فکر کنیم و در گروه بنویسیم. 💬 در بحثِ دیگری، انگار که بلن به اندازه‌ی کافی تلاش نمی‌کرد که حرفش باور بشه؛ با اطرافیان، هم‌سلولی‌هاش و هم در دادگاه اون‌طور که باید از خودش دفاع نکرد و انگار که سکوت رو انتخاب کرده بود. و این سؤال دیگه‌ای رو پیش می‌آورد: آیا جنبه‌هایی از شخصیت یا زندگیِ بلن مسکوت گذاشته شده بود؟ مثلن بنیامین می‌گفت اگه من در چنین موقعیتی بودم، برای ابرازِ بی‌گناهیم از اطرافیان و هم‌سلولی‌هام شروع می‌کردم. ✂️ سامان با مقایسه‌ی این فیلم با ملکه‌ی رینگ (Queen of the Ring) حضورِ زنان رو موجبِ اعتلای جامعه می‌دونست، همون‌طور که حضورِ کشتی‌گیرِ زن در کشتی‌کچ حیاتِ دوباره‌ای به اون رشته بخشیده و سببِ بقای اون شده بود. بیراه نیست که اگه ما نصفِ جامعه رو از فعالیت یا حقوق‌شون محروم کنیم، در واقع، نیمی از سرمایه‌ی انسانیِ مملکت رو به هدر دادیم. 🏁 در دقایقِ پایانیِ روشنایی، تولدِ شیوا، مدیر مؤسسه‌ی میدان، رو گرفتیم، کیک خوردیم و عکس گرفتیم. دست آخر، بعضیامون احساس می‌کردیم زمانِ جلسه کم بوده و گفت‌وگوها می‌تونست یه ساعت دیگه هم ادامه داشته باشه؛ اما خاموشی و گرما اجازه نمی‌داد که ادامه بدیم. شاید در فرصتی دیگر. @tokiala #گزارش #فیلم #تفکر #فبک

  • آرزوی دیرین فردوسی چنین بود: «فردوسی: کاش از زیر پای ستم سر بردارند و بر سر پای ایستند و ستم در زیر پای اندازند و بکوبند... کاش در راه رفته بنگرند و از سر آز بگذرند و دست‌ها به هم گیرند و درفش آزادگی بیستوارند... کاش! بالهای بریده از نو بر آورند و نوک خونین را هیچ نشمرند و پنچه‌های بریده به ناخن برنده بیارایند و ...»

  • #کتاب‌_نوشت ۶۸ #دیباچه‌ی_نوین_شاهنامه/ #بهرام_بیضایی #یحیی_قائدی *نوشته های در گیومه از کتاب است. "آری در توس مگر گوری پاداش مردِ هنر نیست." اگر بگذارند گورها آسوده بخوابند. این روزها گورها هم آسوده نیستند. شماری از گورها دلخوش به آن‌اند که بی‌خانمانی شبی سرد در آن‌ها بخسبد. برخی بس بی‌نام و نشانند چون نشان‌داری در آن‌ها خفته است. آی فردوسی! تو نمی‌دانی که هنوز هم دیار به همان چرخ می‌گردد. بناهای آباد گردد خراب ز باران و از تابش آفتاب من نیز هنوز به این دل‌خوشم که چیزکی به یادگار بماند هر چند خُرد. تو پی افکندی از نظم کاخی بلند/ که از باد و باران نیابد گزند؟ و نیافت گزندی، گرچه برای نماندنش هزار دسیسه چیدند و اکنون که مانده، تو را ستایشگر چیزی می‌دانند که اگر چنین بود تو دیگر فردوسی نبودی. زیرا خودت گفتی که بداندیش روز نیکی نخواهد دید، هم او که سخن‌های نیکت را به بدی یاد کند. به‌راستی من تنها از راه بهرام بیضایی دریافتم که تو چگونه رنج بردی در سالِ سی، تا پارسی را زنده نگاه داری. ولی من دو دلم که ما سوای آن هنوز زنده باشیم. می‌پندارم همچنان در چنبره‌ی مار سیاه هستیم که آتش از دهانش بیرون می‌آمد. تو شگفت مردگانی را زنده کردی و بیضایی چنین زنده گردانیدنی را شگفت‌تر به من نشان داد. چو عیسی من این مردگان را تمام /سراسر همه زنده کردم به نام. فردوسی دیگری بایسته است گویا، تا ما را از چنبره‌ی نادانی رها کند. بیضایی در شیخ شرزین به روز مردمی که درازدستان بر خود را ستایش می‌کنند، گریسته بود و آنچه در آن زمان بر ما رفت: سردار: اسمت را دوباره بگو! فردوسی: ایرانیان بی‌نامند. سردار: نشنیدم! فردوسی: بر هیچ چه نام می‌نهی جز هیچ؟ سردار: و نام این بی‌پدر و مادر چه؟(در اشاره به فرزند فردوسی) فردوسی: او هم چون پدر بی‌نام است! سردار: من بهش نامی می‌دهم از ترک و تازی، تا چون بخوانیش چندان گمان نکنی که براستی پسر تست! چرا لبخند می‌زنی؟ فردوسی: بدان که پدر نیز مرا به همین سان نام داد. فردوسی بر خاکی ایستاده بود که نامش می‌رفت از زمین پاک شود. «نمی‌بینی ریگزارهای جهان را باد به این سو می‌آورد؟» به‌راستی چه چیزی ایران و فردوسی را سر پا نگاه داشت؟ فردوسی ایران را، یا ایران فردوسی را؟ به گمان من فردوسی ایران را. پس اکنون بر ماست که ایران را با فردوسی سر بلند کنیم. دانستن این نکته بسیار بنیادین است. فرهنگ که در جان بنشیند هماره زنده خواهد ماند. حتا اگر خاک پیوسته مورد تاخت و تاز باشد. بسی تمدن‌های کهن ماندگار نشدند چون جانشان بسنده فربه نبود که تاب بیاورد دشنه را. اما تمدن ایرانی در تازش دشنه‌ی تازی و مغول و اسکندر تاب آورد. از نامدارترین فربه‌کنندگان فردوسی بود. اما جان ایران همواره باید فربه بماند. ماندن بر فربه‌کنندگان باستان دیگر بس نخواهد بود. به پروردگانی نو نیاز است. و این بر گردن هر یک از ماست. یکی از جان افزاترین نوفربه‌کنندگانِ فردوسی بیضایی است. بسی دشوار خواهد بود پی بردن به این نکته که چگونه تنها برای خود خواستن بدون پاییدنِ برای کشور خواستن، یکسره خاکی را بر باد می‌دهد. اگر سراسر را از دست داده باشی، کمینه هم دیگر از آن تو نخواهد‌بود. آنها که سود خود را با زیان کشور تاخت می‌زنند، ناآگاهند که بی‌گمان در پی گزند خویشند. چون آن که بر شاخه نشسته بود و بن می‌برید و یا در کشتی سهم خود را سوراخ می‌کرد: «چگونه باغی را سود کنم که کشوری را به زیان می‌دهم؟ مگر این باغ در کشوری نیست که از ما نیست؛ خب، اگر کشورم را باخته‌ام، پس این باغ را که در آن است نیز باخته ام.» و شاه‌نامه چنین است: "این شاهِ‌ نامه‌هاست! ندانی که بهترینِ هر چیز را شاه گویند؛ چون شاهی که خوش‌تر گیاهی است و شاهکار که نیکتر کرداری است و شاهرود که نیکتر رودی است مردمش را و شاهین که برتر پرنده است؟ و این بهترین نامه است مر یاد پیشینیانِ ترا، تا بدانی تو که هیچ می‌پندارند کئی و از کجایی و از کدام پایه‌ئی و بر چه پائی. این شاهِ‌ نامه‌هاست که با آنان که  نیاکانِ به دروغ خویش بر تو می‌شمرند نیاکان راستین خود بشمری، که چه بودند و چه کردند و چه بر ایشان گذشت و چه بر تو می‌گذرد و چونست که بدین پایگاه فرو افتادند و چگونه بایست بر خیزند.» و براستی که هر چه یک ایرانی باید بداند در همین بند گزارده شده است. چنان است که اگر مردمی تاریخ خود را نخوانند، بر نادانی جاودان استوار بمانند و از این راه هزار بیداد بر آنها برود. و تا بدان پایه پیش روند که ستمگران خود را ستایش و پرستش کنند، تا آن که بر مرگ آنان مویه کنند و پاسداران تاریخی و کنونی خود را پاس ندارند.  پس چون زمان زندگانی اکنون نیز در گور به یاد آورده نشوند و بدتر، چون دشمنِ سرزمین به آنان بنگرند. بدبخت گروهِ مردمی است که تاریخ خود را نداند.

  • دوره‌ی ده جلدی «روایت فبکی از داستان‌های مثنوی مولوی» این مجموعه اگرچه به‌ظاهر ده داستان از مثنوی مولوی است، اما در واقع نقشه‌ی گنجی‌ست برای کسانی که کلیدِ قصه‌ها را پیدا کنند!» در نگاه نویسنده (دکتر یحیی قائدی)، کودکان و نوجوانان، اندیشه‌ورزانی جدّی‌اند؛ توانمند برای ساختن آینده و میراث‌دارانِ آگاهِ تمدنی به عظمت ایران. از دل همین نگاه است که قصه‌های ادبیات کلاسیک، دوباره جان گرفته‌اند و بال‌های پرسش و اندیشه را به خواننده هدیه می‌دهند. و حالا پُرسندو، دوستان و دوستداران خود را به همراهی فرا می‌خواند. مؤسسه‌ی خِرَدستان جریان ـ حامیِ نشر و پخش این اثر ـ مفتخر است که سهم کوچکی در این هدف بزرگ دارد. برای ثبت سفارش و پیش‌خرید این اثر ده جلدی بی‌نظیر، دایرکت پیام بگذارید. با عشق: ساغر❤

  • ودیویی از ساغر در باره آخرین کارگاه تربیت تسهیلگر فبک #یحیی_قائدی #فلسفه_برای_کودکان #philosophy_for_children

  • در این دوره خواهید آموخت: 🔹 چگونه فضای گفت‌وگو و تفکر را در کلاس ایجاد کنیم. 🔹 چگونه کودکان را به پرسشگری و اندیشیدن عمیق تشویق کنیم. 🔹 چگونه کلاس‌های مدرسه را با رویکرد فلسفه برای کودکان مدیریت کنیم. 🔹 چگونه تفکر انتقادی، خلاق و مراقبتی را در دانش‌آموزان پرورش دهیم. 🔹 چگونه با نیازها و چالش‌های کودکان در محیط آموزشی مواجه شویم. مناسب برای: ✅ معلمان و مربیان مدارس ✅ دانشجویان و فارغ‌التحصیلان علوم تربیتی، روان‌شناسی و مشاوره ✅ والدین علاقه‌مند به تربیت فکری کودکان ✅ فعالان حوزه کودک و نوجوان ✅ علاقه‌مندان به آموزش‌های نوین و مهارت‌های ارتباطی مدرس دوره: استاد دکتر یحیی قائدی پژوهشگر، مدرس و از چهره‌های شناخته‌شده حوزه فلسفه برای کودکان در ایران 🎓 همراه با ارائه گواهی حضور در دوره 📍 محل برگزاری: کرج 📞 ثبت‌نام و کسب اطلاعات بیشتر: غلامی: ۰۹۱۲۶۸۰۳۴۷۷ اردلان: ۰۹۱۹۰۰۴۳۹۳۶

  • https://www.instagram.com/p/DYbqFkqMMad/?igsh=MTgwZnhwMG14b282ag== #کافه_فلسفه #philo_cafe

  • без подписи

  • Photo from Yahya Ghaedi

  • که اندر شب تیره چون شید بود/جهان را ازو دل پراومید بود [وُکس، که آن گوش ایستاده بود و کس ندانست که کیست همواره  پرسش داشت و اندیشید که چگونه است و چراست که مردم همواره به چیزی برای آویختن نیز دارند و ان چیز چرا چنان است  که در سده‌ها مردم  ایران به سبب آن  خونشان می خروشد؟ایا این نشانی است که چیزی را از چیزی  جدا می کند؟کاوه آهنگر از ضحاک؟کسی  را گرد کسی گرد می آورد؟:مردم بازارگاه گرد  کاوه و  همه  انها را گرد فریدون و ان کس که گوشه میدان ایستاده بود و کس ندانست  که کیست،  اندیشید که این همه از خروش پرسش است،درفش کاویانی  بر آمدن پرسش از بیدادگری  است و نشانی از دادگری ،گرد امدن میهن پرستان و داد خواهان  و شوریدن بر  بی میهنان و  تازندگان چون تازیان و توران. و ان کس، گفت روزی  شاید نشان پرسش بر  تارک  درفش کاویانی نشانده شود تا ان نشانی باشد بر خرورشیدن بر نادانی. #فلسفه_ورزی_در_شاهنامه #فلسفیدن_و_شاهنامه #وُکس #یحیی_قائدی #درفش_کاویانی

  • #درفش_کاویانی #فردوسی باز آفرینی #یحیی_قائدی ضَحاک چُنان ترسیده بود که روز و شب نام فریدون از زبانش نمی افتاد با آن یال و کوپال  دلش همواره از ترس  آفریدون قرار نداشت چنان بُد که ضحاک را روز و شب/به نام فریدون گشادی دو لب روزی ضحاک همانگونه که بر تخت عاج نشسته بود و تاجی از پیروزه  بر سر نهاده بود،از هفت کشور تحت فرمان خود بزرگان و موبدان را گرد اورد و  و به انان گفت که او دشمنی، پنهان دارد و از بد روزگار می ترسد  که   روزی او تخت و تاجش را بر بیفکند از این رو باید لشکری  از مردم و دیو و پری  گرد آورد و  همه باید با من هم داستان شوند که با من  همراهی کنند از ترس سپهبد چنان که  ضحاک در خواب دیده بود که او  تخت و تاجش را بر می اندازد همه با او همراه شدند و  و گواهی نوشتند. یکی محضر اکنون بباید  نبشت/که جز تخم نیکی سپهبد نکشت [وُکس که پای تخت ضحاک نشسته بود سخت در اندیشه بود و سخت از آن اندیشه در شگفت و ترس بود که چگونه ممکن است پادشاهی امور کشور را بر خواب و جادو  استوار کند و چگونه ممکن است خواب  از اینده خبر دهد؟او در درون به خود پاسخ داد که شاید این  ترس های ضحاک از ستم کاریش هست که در خوابش آشکار می شود شاید میل استوار او به داشتن  تاج برای همیشه و ترس از دست دادن   آن است که در خوابش آشکار می شود. وُکس خواست زبان به سخن بگشاید اما از ترس زبانش در کام ماند. شاید او هم خواب دیده باشد که  زبان سرخش روزی سر سبزش را باد می دهد!] همان هنگام  در  درگاه ضحاک فریاد داد خواهی شنیده شد .ستم دیده را نزد شاه آوروند و او را کنار  بزرگان سایر کشور ها نشاندند.مهتری از مهتران با خشم به او گفت بگو از چه کسی ستم،دیده‌ای؟ او بر سر خود زد و گفت که من از شاه  ستم دیده‌ام و من کاوه‌ام و برای داد خواهی امده‌ام. من مرد کم گوی آهن‌گری هستم ولی مدام از  سوی شاه بر سرم آتش می بارد اگر تو شاه هستی و اژدها پیکر هستی  و بر هفت‌کشور پادشاهی می کنی ،چرا همه رنج و سختی برای ما ست؟ مگر از فرزندان تو کم می شود که می خواهی از مغز  فررند من به مارانت  بدهی؟ ضحاک از سخنان کاوه اهنگر شگفت زده شد و گفت فرزند او را پس دهند و پیوند های او را بخوبی بررسی کنند. [اما وُکس ندانست که ضحاک از چه شگفت زده شد؟از ایکنه سر انجام کسی پیدا شد که داد خواهی کند یا چیزی دیگر؟] سپس کاوه از  پادشاه خواست  او هم   نبشته را   گواهی کند، هنگامیکه کاوه  آن نوشته را رو به سوی پیران و بزرگان کشور خواند، خشمگین شد و رو به باشنده‌گان کرد و گفت ای کسانی که  خدمت گزار دیو شدید و   در دلتان ترسی از  "گیهان خدیو" ندارید همه‌تان دل در گرو دوزخ دارید و  و تنها به گفتار او  دل سپرده‌اید من  این نوشته را گواهی نمی کنم و هرگز از پادشاه نمی ترسم خشمگینانه و لرزان از جای برخواست نوشته را  پاره کرد و زیر پای افکند و با فرزند خود از کاخ خارج شد. بزرگان  از ضحاک پرسیدند چرا گذاشتی کاوه  چنین کند؟چرا گذاشتی پیمان‌نامه ای که گواهی کردیم را  پاره کند  و از فرمانت سرپیچی کند؟ ضحاک گفت  باید چیزی شگفت از من بشنوید:وقتی کاوه از درگاه  کاخ وارد شد، گوش های من  آوایی  از او شنید و چنان بود که میان من و او در ایوان کاخ  کوهی از اهن  از زمین سر برآورد و هنگامیکه او با دو دست به سر خود زد ترسی از شکست در دل من پدید آمد نمی دانم   زین پس چگونه خواهد شد .کسی راز سپهر را نخواهد دانست. ندانم چه شاید بُدن زین سپس/ که راز سپهری ندانست کس    هنگامیکه  که کاوه از در گاه ضحاک بیرون آمد افراد زیادی در بازارگاه  دور او گرد آمدند.کاوه خروشنده و فریاد زنان  مردم را به داد خواهی فراخواند .کاوه  چرمی که اهنگران  هنگام اهنگری می پوشند بر سر نیز کرد و خروشان به سوی فریدون روان شدند و گفت ای یزدان پرستان ای  کسانی که دل در هوای فریدون دارید ،او همان کسی است  سرش را از بندِ ضحاک رها خواهد کرد.بدانید  که ضحاک اهریمن است و دشمن جهان آفرین است با گرد آمدن گرد آن تکه پوست کم ارزش  دوست و دشمن از هم جدا  شدند. آن سپاه که گرد کاوه گرد امده  بودند به سروی فر یدون روان شدند کاوه می دانست فریدون‌کجاست. چن ان پوست بر نیزه‌بر دید کی/به نیکی یکی اختر افکند پی بیاراست ان را به دیبای روم/ ز گوهر بر او پیکر و زر و بوم بزد بر سر خویش چون گِردماه/یکی فال فرخ پی افکند شاه فروهشت از او سرخ و زرد و بنفش/ همی خواندش کاویانی درفش از  ان پس هرانکس که بگرفت گاه/ به شاهی به سر بر نهادی کلاه بر آن بی بهاچرم آهنگران/براویختی نو به نو گوهران ز دیبای  پرمایه و پرنیان/بر ان‌گونه گشت اختر کاویان.

  • هرزگی تسلیت! یک زندانی در خیابان عضدی! دکتر علی تقی پور ظهیر  که به اندازه ای به او جفا شد که نمی‌دانم چرا باید گفت خدا بیامرزدش!را  می شناسم.ما شش تن دانشجویان اولین ورودی  رشته برنامه ریزی آموزشی در دانشگاه علامه بودیم و با او یک یا دو  درس داشتیم.او از پاک سازی شده های بازگردانده شده به دانشگاه بود  که به او حتا اتاقی در دانشکده در چهار لشکر  نداده‌بودند و دفتری در خیابان عضدی داشت این را همان موقع سببش را از خودش پرسیده‌بودم .به شدت از سوی هیات پروپاگاندای حکومتی دانشکده   به هدایت اخوند شریعتی   مورد کنترل بود و کسی نباید با او پایان نامه می گرفت .او بغایت انسان بود .این را که ما دانشجویان رشته برنامه ریزی آموزش فهمیدیم ،همه خواستیم  با او پایان‌نامه بگیریم، این خیلی برای  هیات پروپاگاندا گران تمام شد.چون نمونه  ۵ بار پورپوزال من را  رد کردند تا روزی که  من پشت در  اتاق شورای دانشکده  تحصن کردم و خواستم که وارد جلسه شوم یادداشتی هم نوشته بودم تند و تیز   که شاید بتوانم پیدایش کنم  ان موقع دکتر عبداله شفیع ابادی شده بود سرپرست دانشکده و به گمانم اخوند شریعتی شده بود رئیسدانشگاه .      وقتی  من را به جلسه را دادند متوجه شدم چرا؟من باید منصرف می‌شدم که ایشان راهنمایم باشند البته نه من  و نه ان چند تن دیگر چنین نکردیم. ان چند عضو هیات علمی  دیگر که زیر پرو پال  ان هیات پروپاگاندا بودند تند و تند  پوپوزال های دانشجوایانش تصویب می شد  و هرکه با دکتر تقی پور بود باید جان به لب می شد.اخر او پاکسازی شده بود نباید آشکار می‌شد بسیار انسان و با سواد است و اگر این اشکار می شد انگاه توضیحی برای  ان  رفتار ضد انسانی و ایدئولوژیک  وجود نداشت. ‌همان کاری  که آن نافیلسوفِ  فیلسوف ماب  با بسیاری کرد تحت عنوان انقلاب "نافرهنگی" و هنوز هم با هرزه‌گویی و شناگری می خواهد نشان دهد که  آن  رفتارش با استادان و اهل فرهنگ درست بوده است و هنوز کلی نوچه و اکره و عمله دارد  تا نافیلسوفی  را چون فیلسوفی و "ناسروش" را چون سروش   به مردمان قالب کنند و این دستاورد نظام اموزش عالی ای بود که  در سر می پروراند. گرگی در پوستین میش  ،شاید باید  دباغی می شد،شاید باید بُزک زنگوله پای دیگری  در قصه ها ساخته  شود تا گرگی فرزندان  این ملت را دوباره ندرد و به گردن ایادی استکبار نیندازد.     چنان که  بسیاری اموختند تا به  تسلیتی بسنده کنند آخر تسلیت که هیچ خطری ندارد  و نشان می دهد که ما چقدر آدم اخلاقی و اهل فضیلتی هستیم اما اگر قرا باشد  به ۱۵۰  جان شیرین واکنش نشان دهیم خطر دارد اما گروه پر می شود از تسلیت گویی های بی خطر برای خاموش کردن وجدان.۱۵۰ جان شیربنی  که به دست کسانی پرپر شدند که پیشتر کسان بسیاری چون تقی پور ظهیر را به شیوه  ای دیگر  پرپر کرده بودند.    پرداختن به موضوعاتی که نه تنها خطر ندارند بلکه به ما ژشت اخلاقی می بخشند  و گاهی هم کارکردی دو گانه دارند مثل نقادی بی خطر مخالف با دخالت خارجی یا  تعطیلی  امتحانات دانشگاه ها ما را ظاهرا مخالف وضع موجود نشان می دهد ولی انقدر ها نیست که  ما را به خطر بیندازد . ولی به ما چه  که این همه کودک  دانش آموز  کشته شدند؟ولی به ما چه که جنایت علیه بشریت رخ داد ولی به ما چه که قتل عام رخ داد.   تسلیت گفتن برای مرگ ادمی ارجمند ، انجام کارهای روزانه تربیتی که به نظر اخلاقی می‌آیند  در میانه از دست  رفتن  جان دانش آموزان  دست کم تا زمانی که ما شهامت پیدا نکرده‌ایم   به آنها هم تسلیت بگویم و مسببانش را محکوم کنیم   را نامش می‌گذارم هرزگی تسلیت.  روز مرگی نه حتا روز مره‌گی. مردن در هر روز با تصور اینکه زندگی می‌کنیم. واکنش نشان دادن به امور مهمی که برای ما پیش می‌آید امری اخلاقی است و بی توجهی به آن و سُر خوردن از آن با زیرکی،  بی وجدانی اخلاقی است.

  • 28 янв.1 1712814

    بیژن چگونه کسی که باید فیلسوف باشد ایدئولوگ می شود؟ ایدئولوژی زدگی شبیه چیز خور شدن است.از کسی که دست کم فلسفه خوان است(واژه فیلسوف به هیچ رو برازنده او نیست) انتظار می رود استدلال کند و در مورد هر ادعا شواهد رقیب را هم در نظر اورد و به گفته زاگزبسکی وقتی کسی فقط دنبال شواهد موید ادعای خود است دچار بی وجدانی اخلاقی است ۱.خب اگر همین گزاره نخست ایشان را بپذیریم که پاشنه اشیل ما (مشخص نیست مرادشان از ما حکومت است یا مردم) ضعف اجتماعی اقتصادی و فرهنگی است پس چرا در شماره های بعدی تصور می کند طوطئه جهانی در کار است؟در جهان تضاد منافع وجود دارد و هر کشور بسته به قدرتش برای حداکثر کردن منافعش تلاش می کند و همین سبب تشکیل اتحاد های دو یا چندگانه است انکه بیشترین اتحاد را شکل می دهد بیشترین قدرت را دارد و دیگر کشور ها مایلند با او متحد شوند انکه در انتهای این سلسله قرار می گیرد یعنی کمترین متحد را دارد یک کشور استبداد زده ایدئولوژیک است. ۲بیژن یک ذره هم تلاش نمی کند شواهد خلاف ادعایش را جستجو کند اگر داعش و سیا و بقیه بچه های موسا در کوچکترین روستا ها هم نفوذ داشته اند مثلا در چمستان یا داراب، قشم یا وسط ایران(چهارصد شهر و دو هزار نقطه) که دیگر حکومت چه چیزی را باید نگه دارد همین شاهد برای واگذاری قدرت کافی است.بیژن توضیح نمی دهد که چگونه نیروهای سیا و موساد و ...از روی پشت بام کلانتری های به مردم شلیک کردند بیژن توجه نمی کند که این نیرو ها چطور این همه اسلحه را به همه نقاط ایران رساندند بیژن توضیح نمی دهد ....بیژن توضیح نمی دهد .... ۳. بیژن کارش اطلاق گرایی است یعنی چه ما ایرانی ها؟ اگر ما ایرانی ها چنین یکپارچه بودیم که بیژن به راحتی از آن نام می برد که دیگر بحثی نبود بیژن انگار در مریخ تشریف دارند بین مای بیژن، مای حکومتی بیژن و مای مردن شکاف بزرگی وجود دارد ۴. بیژن هنوز هم در کار تبرئه است.بیژن! نان این تبرئه کردن خوردن ندارد اینکه به دنبال این باشیم که همه چیز را بر سر مردم آوار کنیم که به بیژن نیاز نیست هر لمپنی می تواند ان را انجام دهد .کار فلسفه خوان به کجا کشیده است!کار فلسفه ازردن حماقت است ازردن قدرت در هم تنیده با نادانی است اگر گناهی بر گردن مردم باشد باز هم به حکومت باز می گردد قدرتی که باید در این ۴۷ سال روی آموزش سر مایه گذاری می کرد نه روی ایدئولوزی چپ جهانی بی وطن در عراق و سوریه و لبنان و یمن غزه و ونزوئلا .حالا همه از دست رفته خرج تربیت و آموزش هم نکردیم.حالا بیژن به نظر تو باید یقیه چه کسی را گرفت.بیژن انگار ماموریت دارد "ضد فیلسوف" باشد .این درجه افتخاری را از من بپذیرد. پیشتر در مقاله ای فیلسوفان در ایران را به چند دسته کرده بودم یکیش فیلسوف دولتی بود فیلسوف درباری زمان شاه اخوند در باری بود راستی قند شکر دولتی هم می دهند ها تامام/ناتامام.

  • 4 янв.1 02022

    https://ana.ir/fa/news/1021912/%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%AF

  • 27 дек.1 150132

    با این‌که نابینا شده‌بود و با دو چوب راهش را پیدا می‌کرد و با بوقی شاگردانش را خبر می‌کرد، ولی هنوز کتاب متحرک بود که دانش را می‌پراکند و با چشمان نابینایش چشمان به ظاهر بینا اما کور را، بینا می‌کرد. همین شد که از هفت اقلیم رانده شد. آخرین پرده تیر خلاصی‌ست که توده‌ی جاهل بر او می‌زنند. زیرا او جهالتشان را به رویشان آورده بود. و این درسی بزرگ بود و شرزین دیگر نبود. اگر بخواهی جهالت توده را به رویشان بیاوری، بهایش جانت خواهد‌بود. شرزین البته مدت‌ها بود که تمرین مرگ کرده بود. و آشکار است او اگر هم باز می‌گشت، باز تمرین مرگ می‌کرد. چشمانت اگر به حقیقتی اشکار شده باشد جز با مرگ دست از آن نخواهی کشید.

  • 27 дек.1 052144

    برای بهرام بیضایی کسی که شمع ها بر افروخت کسی که یک نبود بلکه هزاران بود. #کتاب_ نوشت ۶۷ #طومار_شیخ_شرزین/ #بهرام_بیضایی #یحیی_قائدی/ ۹ تیر ۱۴۰۱ این نخستین کار از بیضایی است که می‌خوانم. پیش‌تر چیزهایی جسته گریخته خوانده بودم، بیشتر مصاحبه‌ها و نوشته‌های کوتاه. برای مدعی کتاب‌خوانی البته جای سرزنش است. خواستید فحشی بدهید می‌توانید. خواستید لبخند بزنید، باید دید به کدام گروه بستگی داشته باشید. گروه مُرَوجان جهالت یا گروه گریزندگان. البته دو دسته ممکن است دل نگران باشند، کسانی که بگویند سرانجام یک نفر دیگر هم بیضایی خوان شد و کسانی که متأسف باشند که چرا کسی چون من تا کنون بیضایی خوان نبوده‌است. جنس نگرانی البته فرق می‌کند. گروهی که می‌خواهند سر به تنش نباشد و گروهی که می‌خواهند تاج بر سرش باشد.    اما من چرا مبهوت شدم! از همان آغاز خواندن شیخ شرزین، خون تندتر از حد معمول در رگ‌های من دوید. شاید داشت به خودخواهی من مُهر تأیید می زد و داشت برخی از افکار من را تصدیق می‌کرد. من که همیشه شگفت زده بودم از ملتی که تجاوزگران خود را ستایش می‌کند و این آغاز کتاب است: «شرزین : ما!  این کتاب می‌گوید تازیان در نهایت نیک‌خواهی به ما حمله کردند و ما در کمال ناسپاسی از خود دفاع کردیم. آن‌ها با خوش‌قلبی  تمام شهرهای ما را ویران کردند و ما از شدت بددلی تسلیم نشدیم. آن‌‌ها در کمال دل‌رحمی ما را قتل‌عام کردند و ما در کمال سنگ‌دلی سر زیر تیغ نگذاشتیم و دست به دفاع برداشتیم. تا آنجا که می گوید: ...آن معاندان نابکار خون‌خوار را به قعر اسفل درکات دوزخ فرستادند...» هر چه پیش‌تر رفتم بیشتر فهمیدم که چرا بیضایی این همه مورد لع و نفرین است. شیخ شرزین در واقع خود بیضایی است و هر کس چون او که خرد را ستایش می‌کند. و ستایش‌کنندگان خرد در طول تاریخ  محکوم به نوشیدن جام شوکران، به دار آویخته شدن، ریختن سرب در کاسه‌ی چشم، شکستن دندان، بریدن دست و پا و هزارگونه زجر بودند. از دو سو، از سوی حاکمان و از سوی جاهلان، که حاکمان بر توده‌ی جاهلان حکم می‌رانند. جاهلانی که هیچ‌اند، صفرند. اما تا در کنار حاکم نباشند که یک است، حاکم هرگز هزار نخواهد شد. گروه سومی نیز در میانه در ترددند، دستشان در جیب قدرت  حاکم و حماقت توده است و وظیفه‌شان حفاظت از حاکم  به قیمت تیز کردن حماقت مردم است. خب، برای شما خیلی آشناست، چون از رگ گردن به شما نزدیک‌تر است       همین است که گاهی کتاب‌خوار به جان کتاب‌خوان می‌افتد و کتاب‌خوان به جان کتاب‌فهم و کتاب‌فهم به جان پی‌جوی حقیقت. حداکثر افتخار کسی در این روزها، نام بردن از چند دانشمند و فیلسوف در جلسه‌ی دفاع، آن هم با جستجو در گوگل خواهد بود: «موش‌ها به کار جویدن کتاب مشغولند. اندیشه‌ها را می‌جوند و خود را فربه می‌کنند، ولی نه با اندیشه.» به راستی که برترین تمرین‌ها، تمرین اندیشیدن است و مابقی گرچه تمرین است اما نان جهالت خوردن است و تمرین جهالت، نان در خون کسان زدن و به دهان بردن است و این پاسخ شیخ شرزین است به کسان: «آری این‌ها همه از تمرین است؛ جلاد تمرین سر بریدن می کند و تیرانداز تمرین تیراندازی، کفاش بسیار کفش می دوزد تا استاد شود و رسّام همین‌گونه، اگر دستی را ببندی بی‌هنر می‌ماند و این گناه آن دست نیست، گناه آن‌ست که تمرین بستن کرده. و شما بسیار تمرین می‌کنید تا کسی را اندیشه بر زبان نرسد، شما که اکنون بر خون من دلیرید، و بسیاری تمرین نیزه می‌کنند تا شما را که تمرین فریاد می‌کنید بر من چیرگی دهند، و من تمرین مرگ می‌کنم.» بر ورق‌های روزگار، خون کسانی ریخته شد که حاضر نشدند نان در خون جهالت مردمان فرو کنند: «خون هزارکس در هر سطر می‌جوشید. هزاران کس که می‌دانستند جنگ بر سر عقیده نیست، بر سر زور و زن و زر است!» «رعیت صفر است_تا بدانی_رعیت را در شمار صفر آور و بزرگان همه عددند. و سلطان و سالاران برتر شماره‌اند. سلطان نُه است و وزیران و چاکران و سالاران و دیوانیان هشت و هفت و شش و پنج و چهار و دو و یک اند و رعیت صفر است. با این‌همه بهای هر سلطان به رعیت است و هیچ عدد بی صفر بزرگ نشود، چنان‌که هزار بی صفرهایش بیش از یک نیست. بدان که رعیت هیچ می‌نماید ولی بیش از همه است.» «آن که پول به اندرز دهد ابله است و آن که باز پس دهد ابله‌تر.» شیخ شرزین در مواجهه با آبنارخاتون، که گریبان را گشوده بود و کبوتران در حال پروازش را بدون پرواز نمایان کرده بود، چشمانش را می دهد برای عشق. تا اینجا دندانش را داده بود و البته زن و بچه‌اش را، برای فلسفه که شیوخ می‌گفتند بوی کفر می‌دهد. و حالا چشمانش را هم می‌دهد، که دانستن و پی‌جویی ح۹حقیقت به کارش نیامد و برای علم و فلسفه و عشق تاوان سنگینی داد و از هفت اقلیم رانده شد.

  • مشاوره فلسفی چیست؟ #مشاوره_فلسفی #philosophical_counseling #philosophicalcounseling #یحیی_قائدی

  • 17 дек.1 0201416

    گزارش برگزاری کارگاه "مشاوره فلسفی در عمل" به قلم : آرام آزادی، دانشجوی کارشناسی ارشد تاریخ و فلسفه آموزش و پرورش، دانشگاه خوارزمی_ پردیس کرج 🌿 در روز دوشنبه ۲۴ آذر ۱۴۰۴، به مناسبت رویداد پژوهش و فناوری سال جاری، نشستی با عنوان "مشاوره فلسفی در عمل: کارگاه اجرای چند فن مشاوره فلسفی" توسط گروه فلسفه تعلیم و تربیت دانشگاه خوارزمی برگزار شد. این کارگاه با سخنرانی دکتر یحیی قائدی، عضو هیئت علمی گروه فلسفه تعلیم و تربیت، و با حضور پرتعداد دانشجویان مقاطع مختلف تحصیلی (کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکتری) برگزار شد. ◀️ روش اجرا و فضای کارگاه: دکتر قائدی از ابتدا کارگاه را به شکلی تعاملی و عملی پیش برد. ایشان از شرکت‌کنندگان دعوت کردند تا به عنوان مراجع یک مشاور فلسفی، مسئله یا پرسش شخصی خود را مطرح کنند. دو تن از دانشجویان (یک دختر و یک پسر) به صورت داوطلب در این بخش شرکت کردند و موضوعات خود را بیان کردند. جالب این بود که دکتر قائدی هیچ پاسخی به سؤالات آنان نمی‌داد، بلکه تنها سؤال آنان را یادداشت می‌کرد و با مهارت ویژه‌ای، پاسخ را از زبان خود مراجعان بیرون می‌کشید. این رویکرد نشان داد که در مشاوره فلسفی، مراجع هم پرسشگر است و هم پاسخ‌گو. ◀️ توضیح فنون مشاوره فلسفی: پس از اجرای بخش عملی، دکتر قائدی به تشریح چهار فن کلیدی مشاوره فلسفی پرداخت: ۱. پرسشگری سقراطی: ایجاد شک سازنده در پیش‌فرض‌های فرد. ۲. تحلیل مفهومی: روشن‌سازی معنای واژه‌های کلیدی مانند عدالت، شادی و موفقیت. ۳. بازخوانی فلسفی: تطبیق اندیشه‌های فیلسوفان با موقعیت مراجع. ۴. تفکر انتقادی: ارزیابی منطقی استدلال‌های فردی و تشخیص مغالطه‌ها. ◀️ ماهیت مشاوره فلسفی: دکتر قائدی تأکید کرد که مشاور فلسفی مانند یک قابله عمل می‌کند و پاسخ‌ها را از درون فرد بیرون می‌کشد. رابطه‌ی مبتنی بر اعتماد و فضای امن، از ارکان این نوع مشاوره است. ایشان تصریح کردند که مشاور فلسفی راه حل را به مراجع تحمیل نمی‌کند، بلکه به او کمک می‌کند تا خودش ارزیابی، نقد و انتخاب کند. این انتخاب آگاهانه، حتی اگر همراه با ریسک باشد، از جنس "زیستن فلسفی" است. ◀️ تفاوت مشاوره فلسفی با روان‌درمانی: دکتر قائدی با پرسشی از دانشجویان روانشناسی، تفاوت عمده‌ی این دو حوزه را برجسته کرد: مشاوره فلسفی به دنبال درمان بیماری روانی نیست، بلکه هدف آن درک بهتر خود، جهان و یافتن راه‌حل‌های فلسفی برای مسائل زندگی است. با این حال، ایشان به شباهت مشاوره فلسفی با "روان‌درمانی وجودی" اشاره کردند که ریشه در فلسفه دارد. ◀️ رویکردها و نمونه‌های عملی: ایشان به کتاب خود اشاره و هشت ایده برای مشاوره فلسفی را برشمردند، از جمله: کتاب‌خوانی، سفر، مشاوره گروهی، گفتگوی درونی، و فلسفه برای کودکان. همچنین، از "ران لاهاو" به عنوان پیشگام این حوزه یاد کردند و رویکرد "هم‌نشینی فلسفی" او را تشریح نمودند. در این روش، گروهی حول یک موضوع (مانند خوشبختی) بحث می‌کنند، دیدگاه‌های فیلسوفان مرور می‌شود و شرکت‌کنندگان به نقد و ارزیابی این دیدگاه‌ها می‌پردازند، بدون اینکه دیدگاهی به عنوان "درست مطلق" تحمیل شود. ◀️ انواع گفتگو در مشاوره فلسفی: دکتر قائدی در پایان، سه نوع گفتگوی مؤثر را معرفی کردند: ۱. گفتگو با خود ۲. گفتگو با دیگری (دیالکتیک) ۳. گفتگوی گروهی ◀️ سخن پایانی _جمع‌بندی: این کارگاه نه تنها با ارائه‌ی نظری، بلکه با نمایش عملی، ماهیت مشارکتی، غیرتحمیلی و آگاهانه‌ مشاوره فلسفی را به خوبی به شرکت‌کنندگان منتقل کرد. تجربه‌ی حضور در این نشست، فرصتی مغتنم برای درک عمیق‌تر نسبت به نقش فلسفه در مواجهه با مسائل زندگی و شیوه‌های همراهیِ خردمندانه با مراجعان بود. #مشاوره_فلسفی #philosophical_counseling #philosophicalcounseling #یحیی_قائدی

  • без подписи

  • без подписи