tgindex
محافظه‌کار جوان

محافظه‌کار جوان

Статистика

تأملات یک مبتدی در مورد انسان، دانش، زیبایی و جهان ارتباط: @matind_d

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
5
Всего постов
24
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Красота
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
2 195
+20 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
3 363
24 постов
Вовлечённость
153,2%
к подписчикам
Постов в день
0,7
всего 24
Упоминаний
5
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
708
1/48двое суток
811
1/72трое суток
875

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • در سال ۲۰۱۳ نیروهای امنیتی وابسته به رژیم بشار اسد به خانه دکتر رانیا العباسی دندان‌پزشک و قهرمان شطرنج معروف سوریه در دمشق یورش بردند و ابتدا همسر او عبدالرحمن و چند روز بعد، خود رانیا، ۶ فرزندشان و حتی پرستار بچه‌ها را بازداشت کردند. اتهام آن‌ها کمک مالی…

  • این پرونده‌ی مفصل و خواندنی در مورد «سیدجمال‌الدین اسدآبادی» را از دست ندهید. بریده‌ی اول بریده‌ی دوم بریده‌ی سوم بریده‌ی چهارم

  • این پرونده‌ی مفصل و خواندنی در مورد «سیدجمال‌الدین اسدآبادی» را از دست ندهید. بریده‌ی اول بریده‌ی دوم بریده‌ی سوم بریده‌ی چهارم

  • 11 авг.5 12361

    مدرس این معارفه‌ خودم هستم از دوستانی که شیراز زندگی می‌کنند و به دنیای هنر علاقه‌مندند دعوت می‌کنم در این جلسه‌ی رایگان شرکت کنند. #موقت

  • 10 авг.1 29024из Fuge22

    شهوت، عاقبت چیزی را نمی‌سنجد. به قول پاسکال، دل، منطقی دارد که منطق از آن بی‌خبر است. اگر درست فهمیده باشم، منظور او این بوده که وقتی هوس، دل انسان را تسخیر می‌کند، برای خود دلایلی می‌سازد که نه تنها پذیرفتنی به نظر می‌رسد، بلکه همه چیز را خوش فدای دولت عشق می‌نماید. انسان را قانع می‌کند که از دست‌هشتن آبرو و به‌جان‌خریدن ننگ در راه عشق متاعی ناچیز است. شهوت مخرب است. شهوت بود که آنتونی و کلئوپاترا، تریستان و ایزوت، پارنل و کیتی‌ اوشی را نابود کرد و این شهوت اگر از میان نبرد، خود از میان خواهد رفت. آن‌وقت است که پریشانی در برابر انسان رخ می‌نماید که سال‌های عمر خود را به هدر داده، ننگ را همه بر خود خریده، تیرهای حسد را به جان پذیرفته، تلخی خفت را چشیده، رقت دل خود را همه به آخر رسانده و ثروت روح خود را به خاطر چیز نَیَرزنده‌ای از دست هشته است و خواب‌های طلایی خود را همه در کسی بسته که پشیزی ارزش نداشته است. ویلیام سامرست موام @Fuge22

  • 8 авг.1 39820из out_of_step

    محافظه‌کاری درباره زیبایی است، ولی به همین دلیل، دربارۀ تاریخ و‌ معنی آن هم هست. بعضی تصوری ایستا از تاریخ دارند: تاریخ را بقایا و آثار روزگاران گذشته می‌انگارند، که مانند کتابی نگه می‌داریمش، کتابی که در آن دربارهٔ چیزهایی می‌خوانیم که از میان رفته‌اند. محک این کتاب درستی و‌ صحت آن است، همین‌که اشیا، مناظر و خانه‌ها جزو تاریخ ما شمرده شوند، باید همان‌گونه که بوده‌اند محافظت شوند، با پیرامون و جزئیات اصیلشان، تا درسی باشند برای بازدیدکنندۀ بی‌تاب. این همان تصوری از تاریخ است که در مسیرهای گردشگری «میراثی» آمریکا و بناهای تاریخی آن می‌یابیم: خرده‌ریزهای موزه‌ای از آجر و چوب، با وسواس تمام نگاه‌داشته‌شده، ایستاده بر بتون، در میان برج‌های شیشه‌ای سرد و بیگانه. پدرم برعکس، تصوری پویا از تاریخ داشت: بر حسب این تصور، تاریخ وجهی از زمان حال است، چیزی زنده که در طرح‌ها و برنامه‌های ما اثر می‌گذارد و خود نیز از تأثیرِ آنها دگرگون می‌شود. گذشته در نظر او کتابی نبود که باید خواند، کتابی بود که باید در آن نوشت. بر این باور بود که ما از گذشته می‌آموزیم، ولی آموختن ما فقط از رهگذر کشف است—کشف اینکه چگونه کنش و شیوهٔ زندگی خودمان را با صفحات آن سازگار کنیم. گذشته برای ما گرانبهاست، زیرا در خود مردمی را جای داده که اگر نبود کوشش و رنجشان ما خود وجود نمی‌داشتیم. این مردم سیمای طبیعی کشور ما را ساختند؛ و نیز نهادها و قوانینِش را پدید آوردند و برای نگاه‌داشتشان جنگیدند. بنا بر هر فهمی از پیوند تعهد اجتماعی، بر ما واجب است که یادشان را زنده نگاه داریم. ما گذشته را فقط مطالعه نمی‌کنیم: آن را به ارث می‌بریم، و میراث‌بری نه‌فقط حق مالکیت که وظیفهٔ امانت‌داری را نیز با خود می‌آورد. آنچه برای آن جنگیده‌اند و جان داده‌اند نباید آسان بر باد رود؛ چه، از آن کسانی است که هنوز نزاده‌اند. محافظه‌کاری را باید چنین دید: بخشی از پیوندی پویا میان نسل‌ها. مردم از ویرانیِ آنچه برایشان عزیز است سوگوار می‌شوند، زیرا این ویرانی به الگوی امانت‌داری آسیب می‌زند، آنان را از کسانی که پیش از ایشان بوده‌اند می‌برد، و تعهد نسبت به کسانی را که پس از ایشان می‌آیند تیره و مبهم می‌کند. زمین‌های بایر برون‌شهری—مانند آنچه از دیترویت تا پنجاه مایل در هر جهت گسترده—جاهایی‌اند که نسل‌های گذشته و آینده در آنها نادیده گرفته شده‌اند، جاهایی که صدای رفتگان و هنوزنزادگان دیگر در آنها شنیده نمی‌شود. اینها جایگاه غوغای بی‌دوامی است، که نسل‌های حاضر در آنها بی‌تعلق زندگی می‌کنند—بی‌تعلق، چرا که تعلق پیوندی است در تاریخ، پیوندی که نسل حاضر و نسل غایب را متحد می‌کند، و بسته به این است که جایی را خانه و‌ موطن خود بشماریم. راجر اسکروتن، راه و رسم محافظه‌کاری، فصل آخر. @out_of_step

  • 6 авг.1 19524из alamehrpouia

    فقط مشروطه نیست که به نهاد پایدار در ایران تبدیل نشد. شما چند تا مؤسسه، شرکت یا کارخانهٔ غیردولتی در ایران می‌شناسید که بیشتر از صد سال فعالیت مداوم داشته باشد؟ خودم فکر می‌کردم کارخانهٔ کبریت توکلی یکی از انگشت‌شمار کارخانه‌هایی باشد که بالای صد سال قدمت دارد و در این صد سال دولتی نشده است؛ ولی اشتباه می‌کردم! قبل از اینکه این را بنویسم یک جست‌وجویی کردم و دیدم حتی کبریت توکلی هم از ۱۳۵۸ تا ۱۳۷۱ مصادره شده بود و بعد که به ورشکستگی کشیده شد، آن را دوباره به خاندان توکلی باز گرداندند. من چند تا چلوکبابی و شیرینی‌فروشی می‌شناسم که گویا صد سال و خورده‌ای قدمت دارند و دولتی نشده‌اند. شاید مواردی باشند که اطلاعی ندارم، ولی حتماً تعدادشان بسیار اندک است. شاید در حوزهٔ فرش و صنایع دستی بشود چند تایی پیدا کرد. اما شما چند تا مجله یا روزنامهٔ غیردولتی در ایران با قدمت صد یا حتی پنجاه سال می‌شناسید؟ از آن همه روزنامهٔ عصر مشروطه چند تای آن‌ها باقی ماندند؟ چند تا شرکت انتشاراتی غیر دولتی با قدمت بالای پنجاه سال می‌شناسید؟ چند تا باشگاه ورزشی غیردولتی با قدمت بالای پنجاه سال می‌‌شناسید؟ چند تا مؤسسهٔ آموزشی غیردولتی با قدمت بالای صد سال می‌شناسید؟ با قدمت بالای پنجاه سال چطور؟ منظورم فقط دانشگاه به آن معنایی که در ذهن ماست، نیست. هر جایی را که عده‌ای در آن جمع شوند و چیزی بیاموزند، اعم از هنر، علم، کاردستی، نویسندگی، فلسفه، حتی دین، در نظر بگیرید. چند تا داریم که بالای پنجاه سال قدمت داشته باشد و از اول دولتی نبوده باشد یا در مقطعی دولتی نشده باشد؟ بله، مثلاً روزنامهٔ کیهان و اطلاعات را داریم. انتشارات خوارزمی و امیرکبیر را داریم. باشگاه پرسپولیس و استقلال را داریم. دانشگاه تهران و تبریز را داریم. صداوسیما را داریم. مدرسهٔ البرز هنوز هست. چند تا هنرستان قدیمی هنوز هستند. اما بدون تعارف هیچ‌کدام هویت ندارند. به یک معنا شاید بگویم «موجود زنده» نیستند. مصنوعی‌اند، مانند گل‌ها و درخت‌های پلاستیکی. تمام‌شان در مرحله‌ای از تاریخ «ملی» شدند یا از ابتدا «ملی» بودند؛ در نتیجه یک نهاد مستقل از دولت نیستند. بی‌هویت‌اند. بی‌تاریخ‌اند. ادارهٔ دولتی‌اند. مثلاً دانشگاه تهران هویت مستقل ندارد، بلکه یک ادارهٔ زیر مجموعهٔ وزارت علوم است. دانشگاه تهران نخستین مؤسسهٔ آموزش عالی در ایران نیست، بلکه اداره‌ای است که از ابتدا تشکیل شد تا هیچ مؤسسهٔ آموزش عالی مستقل از دولت نتواند کار کند. همین بلا را مثلاً بر سر مدرسهٔ البرز آوردند و آن را بی‌هویت کردند. الان هنوز جایی به نام مدرسه البرز فعالیت می‌کند، ولی تاریخ ندارد. جمهوری اسلامی که از حوزه‌های دینی بیرون آمده بود، خودش همین بلا را بر سر آن‌ها آورد. تا توانست در این حوزه‌ها پول ریخت. چند تا ملاصدرا از این‌ها بیرون آمد؟ جالب است بدانید که تلویزیون را اولین بار یک سرمایه‌گذار خصوصی (مشهور به ثابت پاسال) به ایران آورده بود. همان پیش از انقلاب پس از چند سال به زور «ملی» شد. حالا باز حکومت شاه چند تا انتشاراتی یا چند تا تولیدکنندهٔ کالاهای مصرفیِ کم‌وبیش مستقل از دولت را تحمل کرد. بعد از انقلاب دیگر هیچ هویت مستقلی را تحمل نکردند. حمله به هویت فقط این نیست که بیل و کلنگ بردارند و به فلان بنای تاریخی حمله کنند. فعالیت‌های انسانی هم وقتی طولانی می‌شوند و قدمتی می‌یابند، جزوی از هویت بخشی از مردمان می‌گردند. ما دائم لاف تاریخ طولانی‌مان را می‌زنیم؛ ولی وقتی درست نگاه می‌کنیم، بدجور بی‌تاریخ شده‌ایم. تاریخ ما عمدتاً تاریخ دولت است و بقیه اداره‌جات و شعبه‌های آنند.

  • 1 авг.1 56720из Veritas_vos_liberabitt

    ما باید بتوانیم روشن‌تر درک کنیم که دقیقاً به چه دلیلی «انسان توده‌ای» به این آسانی به فردی متعصب تبدیل می‌شود. آنچه به گمانم دریافته‌ام این است که چنین نفوذپذیری و تأثیرپذیری‌ای ناشی از این واقعیت است که انسان — یعنی همان فرد — برای تعلق یافتن به توده و تبدیل شدن به یک انسان توده‌ای، ناگزیر بوده است به‌عنوان یک پیش‌نیاز، هرچند بدون کمترین آگاهی از آن، خود را از آن واقعیت جوهری که با فردیت نخستین او، یا بهتر بگویم با واقعیت تعلق او به یک گروه کوچک «واقعی» پیوند خورده بود، تهی سازد. نقش به‌شدت شوم مطبوعات، سینما و رادیو در این بوده است که آن واقعیت اصیل را از میان غلتک‌های مسطح‌کننده عبور دهند تا الگویی تحمیلی از ایده‌ها و تصاویر را — که هیچ ریشهٔ واقعی در اعماق وجود سوژهٔ این فرآیند ندارند — جایگزین آن سازند. —گابریل مارسل، انسان در برابر جامعهٔ توده‌ای

  • 31 июл.1 6864

    یک تراژدی دردناک آموزشی....

  • 30 июл.1 81316

    مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم وگر من دست خود خستم همو درمان من باشد چه زَهره دارد اندیشه که گِرد شهر من گردد که قصد مُلک من دارد چو او خاقان من باشد نبیند روی من زردی به اقبال لب لعلش بمیرد پیش من رُستم چو او دَستان من باشد بِدَرَم زَهره زُهره خراشم ماه را چهره بَرَم از آسمان مُهره چو او کیوان من باشد بِدَرَم جُبه مَه را بریزم ساغر شَه را وگر خواهند تاوانم همو تاوان من باشد چراغ چرخ گردونم چو اِجری خوار خورشیدم امیر گوی و چوگانم چو دل میدان من باشد منم مصر و شکرخانه چو یوسف در بَرَم گیرد چه جویم ملک کنعان را؟ چو او کنعان من باشد زهی حاضر زهی ناظر زهی حافظ زهی ناصر زهی الزام هر منکر چو او برهان من باشد یکی جانیست در عالم که ننگش آید از صورت بپوشد صورت انسان ولی انسان من باشد سر ماهست و من مجنون مجنبانید زنجیرم مرا هر دم سر مه شد چو مه بر خوان من باشد سخن بخش زبان من چو باشد شمس تبریزی تو خامُش تا زبان‌ها خود چو دل جنبان من باشد مولانا

  • 29 июл.7 327137

    مسخ! آن‌چه کافکا ننوشت. پرده‌ی اول: خیابان‌ها شلوغ است. اسمش را تازه شنیده؛ «آیت‌الله خمینی». نمی‌داند دقیقاً چه نظراتی دارد یا چه می‌خواهد، اما از هیجانی که در تنش تپیده می‌شود خوشش می‌آید. تازه دیپلم گرفته و کی حوصله‌ی کار دارد؟! بدو برویم «مرگ بر شاه» بگوییم. پرده‌ی دوم: «ای لشکر صاحب زمان، آماده...» همه جا پخش می‌شود. تازه عقد کرده، ولی مگر می‌شود به جنگ «دشمنان اسلام» نرفت؟ اولین پایگاه اسم می‌نویسد و اندک‌زمانی بعد، سوار اتوبوس می‌شود‌. پرده‌ی سوم: با آستین بالازده از دستشویی اداره دمپایی‌به‌پا خش‌خش‌کنان می‌خزد. یک روز قبل از ۲۲ بهمن هم که کار فرمالیته است. آخر می‌دانید، هنوز هم وقتی با مشت گره‌کرده «مرگ بر آمریکا» می‌گوید، هیجان ۲۵ سال قبل را حس می‌کند. تازه، این‌بار شعار جدیدی هم هست که به گوشش آوای خوشی دارد؛ «انرژی هسته‌ای، حق مسلم ماست!» پرده‌ی چهارم: جلوی دوربین صداوسیما سرش را بالا می‌گیرد و با شوق می‌گوید «این فلان‌فلان‌شده‌های داعشی از آمریکا پول گرفته‌ان که فحش می‌دن! اگر زمان ما که در صف! نفت می‌ایستادیم بودن چی می‌گفتن؟». در دلش گلوله را حقشان می‌داند. پرده‌ی پنجم: برای دومین ماه متوالی با کمردرد و پادرد خودش را به خیابان رسانده. صدای دوبس‌دوبس گوشش را اذیت می‌کند ولی با هر بار فریاد «بزن که خوب می‌زنی» جانی به تنش دمیده می‌شود. هیجان دوباره در خونش جاری است. پ.ن: بیچاره گرگوری سامسا؛ طفلکی فقط سوسک شده بود!

  • 25 июл.18,9 тыс451

    «برادران کارامازوف» و «محور مقاومت» چطور زندگی میلیون‌ها نفر فدای رؤیابافی‌های انتزاعی شد؟ «برادران کارامازوف»، آخرین رمان نویسنده‌ی سترگ روس، «فئودور داستایوفسکی» است. رمانی طولانی و مفصل که پس از ۱۴۰ سال هنوز هم نقش بسیار مهمی در پژوهش‌های ادبی، الهیاتی، تاریخی، فرهنگی یا روان‌شناسانه دارد. در یکی از معروف‌ترین بخش‌های این کتاب، ما روایت یک بحث مهم را میان دو برادر می‌خوانیم. «ایوان کارامازوف» به عنوان یک روشنفکر سکولار و نماینده‌ی عقلانیت مدرن در یک سمت و در سمت مقابل، قهرمان کتاب، «آلیوشا (الکسی) کارامازوف» که یک مومن سنتی و باورمند به مسیحیت ارتدوکس است. ایوان ادعا می‌کند که عاشق «بشریت» است اما توان محبت ورزیدن به آدم‌هایی واقعی، ناقص، گاه شرور و گاه ابله را ندارد و آلیوشا (در حقیقت، داستایوفسکی از زبان او) جواب می‌دهد که مقابله با شر، نه از رهگذر ایده‌هایی انتزاعی چون «عشق به بشریت» بلکه به واسطه‌ی عمل خیر، ازخودگذشتگی واقعی و محبت به همین آدمیانِ ناکامل و پرایراد رخ می‌دهد. دیدگاهی که می‌توان آن را «متقدم دانستن امر/انسان انضمامی به امر/انسان انتزاعی» دانست و در اندیشه‌ی قرن بیستم هم نمایندگانی مهم داشت: در فلسفه‌ی «لویناس» در باب اخلاق و شروع اخلاقی زیستن از «چهره‌ی دیگری»، در هشدارهای «آرنت» در مورد «تمامیت‌خواهی» و فراموشی انسان و در تحلیل «اوکشات» از «عقل‌گرایی در سیاست» و شکست عقل‌گرایان در سیاست‌ورزی. از دریچه‌ی این نزاع فکری، وضعیت، مصائب و مخاطرات امروز ما نیز قابل توضیح است؛ کشور ما اکنون در میانه‌ی جنگی ویرانگر است و در عین حال، پیش از جنگ نیز، یک دهه تلاطم دهشتناک اقتصادی و درگیری‌های خونین خیابانی را به چشم دیده است. بلایایی که باید آن را در سیاست خارجی حکومت مستقر ریشه‌یابی کرد، بالاخص آن‌چه «مقاومت» نامیده می‌شود. حتی پیش از استقرار جمهوری اسلامی و پیروزی انقلاب ۵۷، سمت و سویی که ایدئولوگ‌ها و رهبران آن انقلاب در مورد جهان داشتند معلوم بود. خصومتی شدید با اسرائیل و غرب‌ یا بخ اصطلاح خودشان، «استکبار»، که تا بن دندان در ساختار حکومت رخنه کرده و ادامه دارد. این خط مشی سیاست را نه عرصه‌ای برای تعقیب منافع ملی و صلح، که راهی برای عملی کردن آرمان‌هایی به زعم خود اخلاقی و شرافتمندانه مثل «اخراج غرب از منطقه» یا «نابودی اسرائیل» می‌دید و در این راه از هیچ بهایی فرو نگذاشت. «راه قدس از کربلا می‌گذرد» جنگ با عراق بعثی را هشت سال ادامه داد و پس از آن و در دوران رهبر دوم، موجب شکل‌گیری چیزی شد که «محور مقاومت» نام دارد، محوری که هدف آن محاصره‌ای کامل دور اسرائیل بود و همزمان توان آزار دادن آمریکا را نیز داشت. مهم نبود که بالعکس ادعاهای اخلاق‌مدارانه‌ی اولیه، حمایت از این ائتلاف موجب چه بلایایی برای میلیون‌ها نفر می‌شود یا چه هزینه‌ای را بر ایرانیان وارد می‌کند، آن «ایده» در طی سال‌ها فربه و فربه و فربه‌تر شده بود و با خرواری احساساتی‌گری اتصال‌یافته‌ی مذهبی یا ملی‌مسلکانه، راه را برای بلایای مهیب‌تر باز می‌کرد‌. برای رهروان این راه، اهمیتی نداشت اگر برای حمایت از حزب‌الله بیخ گوش اسرائیل، به واسطه‌ی حمایت از بشار اسد، میلیون‌ها سوری آواره و چند صد هزار نفر کشته شوند، یا جنوب لبنان به بهانه‌ی «حمایت از غزه» به میدان جنگ حزب‌الله و اسرائیل تبدیل و با خاک یکسان شود‌ یا جنگ به خاک ایران کشیده شود. خنده‌دار و تراژیک است، اما حتی اهمیتی نداشت که خود اهالی غزه، که بهانه‌ی اولیه‌ی این حرکت بودند، قربانی یک انتحار احمقانه شوند‌ و مجبور شوند به‌جای خانه در چادرها زندگی کنند‌. و حالا، امروز در انتهای مسیری نشستیم که به واسطه‌ی تقدم ایده‌هایی انتزاعی بر زندگی واقعی و تجربه‌ی زیسته‌ی «آدم‌ها» شروع شد. فدا کردن چیزهایی ملموس به پای آرمانی که از لحاظ عقلانی، تاریخی، جغرافیایی، فرهنگی و حتی مذهبی به ما نامربوط بود. تنها آورده‌ی چنین تجربه‌ی سنگین و تلخی، می‌تواند این باشد که اگر آینده‌ای فردای این وضعیت داشتیم، هیچ آرمان انتزاعی‌ای، حتی اخلاقی‌ترین و موجه‌ترین آن‌ها، نباید به بهای زندگی حاضر و جاری آدم‌های واقعی دنبال شود. @youngconservative

  • 25 июл.1 78213из Veritas_vos_liberabitt

    خود جهان «درهم‌شکسته» به نظر می‌رسد. در درونی‌ترین لایه‌های آگاهی، نوعی یأس متافیزیکی وجود دارد. در این زمان است که ایمان‌های جایگزین ناگزیر قد علم می‌کنند تا این خلأ تراژیک را پر کنند. انسان از ایدئولوژی‌هایی که از هرگونه منبع اثربخشی واقعی جدا افتاده‌اند ارضا نمی‌شود: باید زمانی فرا رسد که از آن‌ها سرخورده شود. او با نقد و نفی، حتی کمتر از آن می‌تواند سر کند. او با لائیسیته و بی‌طرفی نمی‌تواند زندگی کند. ناگزیر در خلأ درونی‌اش چیزی شبیه به عطشی شدید برای هوا شکل می‌گیرد که آغوش او را در برابر هجوم نیروهای ایجابی جدید—هر چه که می‌خواهند باشند—می‌گشاید. این نیروها هر چه زمخت‌تر و زهرآگین‌تر باشند، با سرعت بیشتری او را تسخیر می‌کنند. انسانی که از حیاتی برتر بریده شده است، تسلیم فشارهای بی‌رحمانه‌ای می‌شود که دست‌کم احساس زنده بودن را به او القا می‌کنند. او که با سوءاستفاده از نقد، خود حقیقت را محو کرده بود، اکنون دیگر تمایلی به استفاده از آن ندارد، تا بدین طریق از سراب‌های خویش محافظت کند. یک زودباوری آشفته جانشین ایمان او می‌شود. عقل‌گرایی، راز را طرد کرده است: و اسطوره جای آن را می‌گیرد. —آنری د لوباک، الهیات در تاریخ

  • 18 июл.2 60933из jumamusic

    •‌ در اساطیر آمده که چَمروش، مرغی‌ست غول‌آسا (نیمی عقاب و نیمی گرگ) که بر فراز البرزکوه آشیانه دارد (شاید جایی مشرف به گیلان بر قله‌ی دماوند، و منظرش دریا باشد) چه می‌کند؟ گفته‌اند هرگاه اهریمنِ جنگ بر آسمان ایران سایه می‌اندازد یا بیگانگان و بدکاران بر خاکش می‌تازند، چمروش به امر ایزدبُرز، بال می‌گشاید، به پرواز در می‌آید و دژخیمان و دشمنان را همچون دانه‌های ذرت از زمین بر می‌چیند و به دورترها می‌پراکند. و حالا، گذشته از معبرِ آن زمستانِ سخت و سرخ، این قصه‌ی ماست که در دلِ تیرگیِ، ترانه شد. فراخوانی نه فقط برای چمروش (که شاید از پس هزاران سال، امروز، نیم‌جان و بال‌بسته، در پای البرزکوه آرمیده) اوخانی‌ست برای برخاستن و پریدنِ بی‌شماران پرنده‌، که ماییم. پایکوبان و سوگواران در اندیشه‌ی زایشِ فردایی که به خون و جنون آمیخته. از دلِ افسانه، تا جانِ واقعه... چمروش آهنگ و اجرا: جوما کارگردان: رضا توفیق‌جو • یاریگران: خانه تاریخی ترابی/ گروه محصولات دریایی رهنما/ مجموعه شورکولی/ کافه موزه رشت/ خانه تاریخی زهرا . . اشاره: نسخه‌ی با کفیت و حجم بالاتر را از پایین ببینید... @JUMAMUSIC

  • 15 июл.2 17321из Exciton_missile_program

    🔴چند کلان پروژه با هزینه های بسیار اجرا شد که در انتها نتیجه‌ای متناسب با خرجشان نداده است، با اینکه هشدار بسیاری برایشان داده شد، از همین‌رو بسیاری برای سرنوشت کلان پروژه فعلی هم نگرانند:⬇️ ♦️با فتح بصره خودمان به عراق تحمیل میکنیم⬅️عملیاتهای پر تلفات کمرشکن، عقب نشینی تا نزدیک اهواز و سقوط خطوط رزمی در انتهای جنگ ♦️برای توسعه کشور فناوری اتمی میخواهیم⬅️دو دهه وارد شدن هزینه های کلان، عقب ماندگی زیرساختی و صنعتی کشور، تولید برق هسته‌ای با فناوری بومی صفر ♦️تو نمیفهمی با سوریه به مدیترانه رسیدیم، معدن فسفات و گاوداری گرفتیم⬅️سقوط و ایجاد دشمن جدید. هزینه چند ده میلیارد دلار ♦️گروه های نیابتی از ما دفاع میکنند⬅️ما باید برای جلوگیری از نابودی گروه ها نیابتی وارد جنگ بشیم ♦️بازدارندگی موشکی از جنگ جلوگیری میکند⬅️در متغیر ایجاد بازدارندگی قطعا فعلا موفق نبوده است. تنگه هرمز موجب کسب درآمد و تثبیت تسلط امنیتی میشود⬅️هنوز نمیدانیم این چه میشود. بخشی از مواردی که نوشتم اثر گذاریهایی داشته اند اما نه متناسب با هزینهایشان غیر مستقیمیشان مثل تحریم ... مثلا گروه های نیابتی تا یکی دو دهه واقعا باعث ایجاد تردید در رویارویی با ج.ا شدند اما حوادث فعلی نشان از خالی بودن پشت آنها داشت. یا عملیاتهای پر تلفات در جنگ، عراق را هم به نتیجه رساند جنگ زیادی خسارت بار شده است. از میان برنامه های بالا تنها یک مورد سراسر نکبت و بدبختی بود و هیچ خیری تا الان نه به ج.ا رسانده و نه به ملت. برنامه ایران برانداز هسته‌ای، این غول منقرض کننده ایران و ایرانی. @Exciton_missile_program 🚀

  • 14 июл.1 98321из jenabegav

    هرچه اتریشی‌جماعت معتقد است ارزش (اقتصادی) ذهنی است، ارزشی جماعت تردید ندارد که قدرت ذهنی است! ➖امیرحسین خالقی (دوستان تازه‌وارد به کانال ملتفت باشند که منظور از «اتریشی‌جماعت» مکتب اقتصادی موسوم به مکتب اتریشی است.) در واقع ما پست‌مدرن‌تر از ارزشی‌جماعت نداریم! همه چیز برایشان ذهنی است: قدرت، پیروزی، حقیقت، حتی تعداد افراد شرکت‌کننده در تشییع جنازه،......

  • 9 июл.2 89510

    این یادداشت و عکس‌ها و موسیقی‌های ضمیمه‌اش، شرحی خواندنی از کفرنبل استوار، در دوران انقلاب سوریه و جنگ داخلی است. به کانال دوستمان هم عنایت داشته باشید که محتوایی جذاب و خاص از موسیقی جهان عرب دارد. https://t.me/arabian_nights_101/293

  • 9 июл.9 161114

    مهم‌ترین نشانه‌ی انحطاط و ابتذال عمیق معنویت در تشیع امروز را می‌توان در مراسمات این روزها دید؛ «معنویت» این جماعت، نه مسیری به سوی «امر قدسی» و خالی شدن از «خود» برای آن، که پوشاندن عواطف و احساسات بسیار سطحیِ شخصی و ایدئولوژیک در برداشتی سطحی از آن است. بارزترین نمودش را در آواها می‌توان دید. آواهایی که به صراحت می‌توان آن‌ها را موسیقی پاپ، راک یا رپ با توسل به برخی مفاهیم مذهبی دانست و فارغ از هرگونه «وقار» و احترام، تنها به غلیان احساسات شنوندگانش منجر می‌شود. #پرتاب‌ها پ.ن: از کشته‌ی مظلوم اشقیای زمانه، سید جواد ذبیحی بشنوید. روزگاری که سنت شیعی از معنویت و وقار تهی نشده بود.

  • 8 июл.2 32535из Praxis1878

    مدرسه علیه تفکر انتقادی #برگی_از_کتاب

  • 3 июл.2 69426из Veritas_vos_liberabitt

    انسان حیوان است، اما حتی در کارکردهای حیوانی‌اش، برخلاف حیوان، در وضعیتِ «در-خود» محصور نمی‌ماند، بلکه به این وضعیتِ در-خود آگاهی می‌یابد، آن را می‌شناسد و آن را (برای مثال، همانند فرآیند گوارش) تا سطح دانشی خودآگاه برمی‌کشد. از این طریق است که انسان مرز آگاهیِ بی‌واسطه‌یِ موجود-در-خودِ خویش را از میان برمی‌دارد، و از این‌رو، دقیقاً به این دلیل که می‌داند حیوان است، از حیوان بودن دست می‌کشد و شناختِ خویشتن در مقام «گایست» [روح، ذهن] را به خود می‌بخشد. —گئورگ ویلهلم فریدریش هگل، زیبایی‌شناسی: درس گفتارهایی در باب هنرهای زیبا

محافظه‌کار جوان — tgindex