tgindex
زاغچه (فرانتس کافکا)

زاغچه (فرانتس کافکا)

Статистика
@zaaghchehИскусствоперсидский

از کافکا و دربارۀ کافکا. “how about if i sleep a little bit longer and forget all this nonsense.” «کاش دوباره کمی می‌خوابیدم تا همه‌ی این مزخرفات را فراموش بکنم!»

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
14
Всего постов
29
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Искусство (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
952
+3 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
119
27 постов
Вовлечённость
12,5%
к подписчикам
Постов в день
2,0
всего 29
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
78
1/48двое суток
89
1/72трое суток
96

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • «تا آنجا که از عهده‌ام برمی‌آید، دوستش دارم.» ✨ یادداشت‌ها @zaaghcheh

  • «ظاهراً بی‌حرکت در رختخواب دراز کشیده‌ام، اما تپش قلبی در سراسر بدنم جریان دارد و جز تو هیچ نمی‌شناسد.» ✨ نامه به فلیسه @zaaghcheh

  • «و از تو می‌خواهم، با اینکه می‌دانم چه گستاخیِ بی‌حدوحصری است: مرا ببوس.» ✨ نامه به فلیسه @zaaghcheh

  • زاغچه (فرانتس کافکا) pinned «پست‌های مربوط به زندگی‌نامه رو پاک کردم، احساس ‌می‌کنم خیلی تخصصی هست موضوع و ممکنه خیلی‌ها خوش‌شون نیاد و اینجا هستن تا نقل‌وقول‌ها رو فقط بخونن. و اینکه چون پست‌ها بلند هستن به نوعی این کانال رو شلوغ می‌کنه و با روحش آن‌چنان سازگار نیست. به همین خاطر از…»

  • در هر حال، فصل اول رمان را برایتان خواهم فرستاد، چون بیشتر آن پیش‌تر پاک‌نویس شده است؛ تا دوشنبه یا سه‌شنبه دست‌نوشته باید در لایپزیگ باشد. نمی‌دانم آیا می‌توان آن را به‌تنهایی منتشر کرد یا نه. البته این فصل اول شکست کامل پانصد صفحه بعدی را آشکار نمی‌کند، اما از سوی دیگر احتمالاً انسجام کافی هم ندارد. این یک قطعه است و همین‌طور هم باقی خواهد ماند؛ همین چشم‌انداز است که به فصل، هر میزان انسجامی را که دارد می‌بخشد. [ منظور کافکا در اینجا رمان ناتمام آمریکاست] داستان دیگرم، مسخ، هنوز رونویسی نشده است، چون اخیراً همه‌چیز دست به دست هم داده تا مرا از نوشتن و لذتی که از آن می‌برم دور کند. اما این داستان را هم به محض اینکه بتوانم پاک‌نویس می‌کنم و برایتان می‌فرستم. شاید بعدها این دو اثر، به همراه «حکم» از [انتشارات] آرکادیا، بتوانند کتاب نسبتاً خوبی را تشکیل دهند؛ کتابی که شاید عنوانش پسران باشد. با سپاس صمیمانه برای کلمات دوستانه‌تان و با بهترین آرزوها برای سفرتان، ارادتمند شما، فرانتس کافکا ✨ نامه به کورت وولفِ ناشر، 4 آوریل 1913 @zaaghcheh

  • دلم می‌خواست امروز بیایم، ماکس، اما باید کار مهمی را انجام بدهم. می‌روم به نوسله تا سراغ یک باغبانِ سبزی‌کار را در آنجا بگیرم و از او بخواهم مرا برای کار نیمه‌وقت استخدام کند. پس، فردا می‌آیم، ماکس. فرانتس ✨ نامه به ماکس برود، 3 آوریل 1913 @zaaghcheh

  • در گذشته، اگر راه دیگری نبود، دست‌کم می‌توانستم به اداره پناه ببرم و به آن بچسبم. اما این روزها می‌دانم که اگر از ندای درونم پیروی کنم ــ و موانع و بازدارندگی‌هایم هم چندان قوی نیستند ــ خودم را جلوی پای رئیس‌ام می‌اندازم و از او التماس می‌کنم که اخراجم نکند. از سرِ صرفاً انسانیت از او خواهش خواهم کرد؛ چون خودم هیچ دلیل دیگری برای این کار نمی‌بینم، هرچند ظاهراً دیگران قضیه را کاملاً طور دیگری می‌بینند، و از همین بابت باید شکرگزار باشم. ✨ نامه به ماکس برود، 3 آوریل 1913 @zaaghcheh

  • ذهنم هر روز گرفتار خیال‌هایی می‌شود؛ مثلاً اینکه روی زمین دراز کشیده‌ام، مثل یک تکه گوشت بریان تکه‌تکه شده‌ام و با دستم آهسته‌آهسته تکه‌ای از گوشت را به سوی سگی که در گوشه‌ای نشسته هل می‌دهم. ✨ نامه به ماکس برود، 3 آوریل 1913 @zaaghcheh

  • پست‌های مربوط به زندگی‌نامه رو پاک کردم، احساس ‌می‌کنم خیلی تخصصی هست موضوع و ممکنه خیلی‌ها خوش‌شون نیاد و اینجا هستن تا نقل‌وقول‌ها رو فقط بخونن. و اینکه چون پست‌ها بلند هستن به نوعی این کانال رو شلوغ می‌کنه و با روحش آن‌چنان سازگار نیست. به همین خاطر از این به بعد پست‌های مربوط به زندگی‌نامهٔ کافکا رو تو یه کانال جدا قرار می‌دم. دوست داشتید می‌تونید از این کانال جدید بخونید. https://t.me/franzonly

  • زاغچه (فرانتس کافکا) pinned Deleted message

  • «می‌خواهم کوتاه بگویم، میلنا: اگر باور نداشتم که حق با توست، در برابر آن هوش دست‌نیافتنی و آن حماقت حیوان‌وارِ آدم‌های اطرافت، آیا می‌توانستم این‌همه به تو اهمیت بدهم؟ میلنا، تو هم باید همان‌گونه تاب بیاوری که تکه‌ای زمین در اعماق اقیانوس‌های پهناور در برابر آن فشار دوام می‌آورد. تا امروز هرگز فکر نمی‌کردم بتوانم آدم‌ها را تحمل کنم یا از پسِ این جهان بربیایم. اما تو یک چیز را به من آموختی: آنچه تحمل‌ناپذیر است، در حقیقت زندگی نیست؛ آدم‌ها هستند.» ✨ نامه به میلنا @zaaghcheh

  • فقط کسانی که به رنجی مشترک گرفتارند، یکدیگر را می‌فهمند. همین رنج مشترک است که آنان را به صورت حلقه‌ای گرد هم می‌آورد و سبب می‌شود از یکدیگر حمایت کنند. در امتداد مرزهای درونی این حلقه حرکت می‌کنند، در میان جمع راه را برای هم باز می‌کنند یا به‌آرامی یکدیگر را کنار می‌زنند... حتی سایه‌ای از این اندیشه وجود ندارد که به تسلی‌دهنده برتری‌ای نسبت به تسلی‌شونده بدهد. ازاین‌رو، گفت‌وگوهایشان چیزی نیست جز به‌هم‌رسیدن خیال‌هایشان؛ فوران آرزوهایی که یکی به دیگری می‌سپارد... گاه در ایمان با یکدیگر متحد می‌شوند و، سر در کنار هم، به گستره بی‌پایان آسمان می‌نگرند. اما شناختِ وضعیت مشترکشان تنها زمانی آشکار می‌شود که همگی با هم سر فرود آورند و چکش مشترک بر آنان فرود آید. ✨ یادداشت‌ها @zaaghcheh

  • «تنها به زندگی ادامه می‌دهم، اما وقتی مهمانی از راه می‌رسد، بودنش مرا از پا درمی‌آورد.» ✨ از نامه‌ها @zaaghcheh

  • عزیزان من، من نیازی به نگهبان شب ندارم، چون خودم از این حیث نگهبان شب هستم: در خواب‌آلودگی، در قدم‌زدن در تاریکی، و در یخ‌زدگی تا مغز استخوان. آیا آنجا خودتان را به‌خوبی زیر آفتاب گرم می‌کنید؟ لطفاً برای تابستان یا پاییز به دنبال جایی بگردید که من بتوانم در آن به شیوه‌ای گیاه‌خوارانه زندگی کنم، سالم بمانم، تنها باشم بی‌آنکه احساس بی‌کسی کنم، جایی که حتی یک آدم کودن هم بتواند ایتالیایی یاد بگیرد و از این قبیل چیزها؛ خلاصه، جایی زیبا و نامحتمل. خوب باشید. به یادتان هستیم. فرانتس ✨ نامه به السا و ماکس برود، 4 فوریه 1913 @zaaghcheh

  • روشنایی حتی به تاریک‌ترین آدم‌ها هم می‌رسد. از چشم‌ها آغاز می‌شود و از آنجا به بیرون گسترش می‌یابد؛ منظره‌ای که ممکن است آدم را وسوسه کند خودش را زیر تیغه‌های شخم‌زن بیندازد. ✨ در سرزمین محکومین @zaaghcheh

  • پیش از آنکه «صفت» شود، فرانتس کافکا (۱۸۸۳–۱۹۲۴) یک یهودیِ اهل پراگ بود؛ زادهٔ سنتی گریزناپذیر از قصه‌گوها و خیال‌پردازان، ساکنان محله‌های یهودی‌نشین و تبعیدیانِ ابدی. پراگِ او، «مادر کوچکی» با «چنگال‌ها»، جایی بود که خفه‌اش می‌کرد؛ اما با این همه، خودش انتخاب کرده بود که تقریباً تمام عمرش را ــ جز هشت ماه پایانی زندگی‌اش ــ در آنجا بگذراند. پراگ در زمان تولد کافکا در سال ۱۸۸۳ هنوز بخشی از امپراتوری هابسبورگ در بوهم بود؛ جایی که ملیت‌ها، زبان‌ها و گرایش‌های سیاسی و اجتماعی گوناگون در کنار یکدیگر درهم می‌آمیختند و ــ چه به‌خوبی و چه به بدی ــ همزیستی می‌کردند. برای کسی مانند کافکا، که در سرزمین چک‌نشین به دنیا آمده بود اما آلمانی‌زبان بود و در حقیقت نه کاملاً چک بود و نه آلمانی، شکل دادن به یک هویت فرهنگی روشن و مشخص کار آسانی نبود. @zaaghcheh

  • کافکا توانست این وحشت درونی را ــ وحشتی که گاه چنان دلپذیر و لذت‌بخش برانگیخته می‌شد، و خودِ او در مرکز آن، تکه‌تکه و مثله‌شده قرار داشت ــ به بیرون برگرداند و آن را به داستان تبدیل کند. او در آثارش هیچ جهان‌بینیِ روشنی برای عرضه نداشت، هیچ فلسفهٔ راهنمایی نداشت؛ تنها داستان‌هایی خیره‌کننده بود که از ناخودآگاهی با چنان حساسیت و تیزبینیِ خارق‌العاده‌ای بیرون می‌کشید. در بهترین حالت، می‌توان گفت حال‌وهوایی قابل تشخیص بر آثارش حاکم است؛ حال‌وهوایی رازآلود و دشوار برای دقیقاً به زبان آوردن. و همین امر به «قصاب‌های» فرهنگ مدرن اجازه داده است او را به یک صفت تبدیل کنند. هیچ نویسنده‌ای در روزگار ما ــ و احتمالاً هیچ نویسنده‌ای از زمان شکسپیر به این سو ــ تا این اندازه مورد تفسیرهای افراطی قرار نگرفته و در قالب‌های از پیش تعیین‌شده جای داده نشده است. ژان پل سارتر او را متعلق به اگزیستانسیالیسم دانست؛ کامو او را نویسنده‌ای ابزوردیست دید؛ و دوست و ویراستار مادام‌العمرش، ماکس برود، چندین نسل از پژوهشگران را متقاعد کرد که تمثیل‌های کافکا بخشی از جست‌وجویی پیچیده برای یافتن خدایی دست‌نیافتنی بوده‌اند. از آنجا که رمان‌های محاکمه و قصر با دست‌نیافتنی بودنِ اقتدارِ برتر سروکار دارند، واژهٔ «کافکایی» به‌تدریج با آن زیرساخت بوروکراتیکِ بی‌چهره‌ای پیوند خورده است که امپراتوری بسیار کارآمدِ اتریش-مجارستان برای جهان غرب به ارث گذاشت. در هر حال، «کافکایی» در روزگار ما به صفتی با ابعادی تقریباً اسطوره‌ای تبدیل شده است؛ صفتی که به‌گونه‌ای گسست‌ناپذیر با خیال‌پردازی‌هایی دربارهٔ تباهی، شومی و تیرگی گره خورده، در حالی که شوخی پیچیدهٔ یهودیای را که در بخش بزرگی از آثار کافکا تنیده شده، نادیده می‌گیرد. @zaaghcheh

  • در بیشترِ سال‌های زندگی‌اش، فرانتس کافکا نابودیِ خویشتن را با ده‌ها شیوهٔ دقیق و با جزئیات تصور می‌کرد. آنچه در دفترهای خاطراتش ثبت کرده ــ در میان شکایت‌های روزمره‌ای از یبوست یا میگرن ــ اغلب از همه تکان‌دهنده‌تر است: «مرا از پنجرهٔ طبقهٔ همکفِ خانه‌ای، با طنابی که به گردنم بسته شده، به داخل بکشند و سپس بالا بکشند؛ به سوی بالا، خون‌آلود و مثله‌شده، گویی کسی که اصلاً حواسش نیست چه می‌کند، بی‌هیچ ملاحظه‌ای، از میان سقف‌ها عبورم دهند؛ از میان تمام اثاثیه، دیوارها و پوشش‌ها. تکه‌های پاره‌پارهٔ تنم از حلقهٔ طنابِ خالی فرو بریزند، در حالی که طناب از میان کاشی‌ها با صدای مهیبی عبور می‌کند و سرانجام بر بام آرام می‌گیرد.» @zaaghcheh

  • کافکا هرگز از آن دسته آدم‌هایی نبود که در خیابان، به این دلیل که یهودی بود یا صرفاً شبیه یک یهودی به نظر می‌رسید، مورد آزار و ضرب‌وشتم قرار بگیرد. بااین‌حال، هرقدر هم که به درون خود عقب‌نشینی می‌کرد و می‌کوشید این وقایع را از دسترس مستقیم خود دور نگه دارد، برای او ــ همانند بیشتر یهودیان ــ ناممکن بود که از سرنوشت جمعی یهودیان، در سطح فکری، کناره بگیرد. «من چه وجه اشتراکی با یهودیان دارم؟ من حتی هیچ وجه اشتراکی با خودم هم ندارم!» مثل همهٔ یهودیانِ جذب‌شده در فرهنگ اروپایی، یکی از چیزهایی که کافکا مجبور بود آن را «همگون کند» یا با آن کنار بیاید، نوعی «یهودستیزی سالم» بود. بیشتر یهودیان آن زمان ــ و البته هر زمان دیگری ــ تهدید روزمرهٔ یهودستیزی را درونی می‌کردند و آن را علیه خودشان به کار می‌گرفتند. کافکا نیز از احساسات ناشی از خودبیزاری یهودی مستثنا نبود... «گاهی دلم می‌خواهد همهٔ یهودیان ــ از جمله خودم ــ را داخل کشوی یک سبد رخت‌شویی بچپانم... بعد کشو را باز کنم تا ببینم آیا از خفگی مرده‌اند یا نه.» اما دیر یا زود، حتی نفرت‌انگیزترین شکل‌های خودبیزاری یهودی نیز ناچار می‌شوند برگردند و به خودشان بخندند. در کافکا، دوگانگیِ مالیخولیای تاریک و خودتحقیریِ خنده‌آور تقریباً همیشه در کار است. واژهٔ «کافکایی» معمولاً سرشار از مفاهیم وحشت و اضطراب تلخ است. اما داستان‌های کافکا، هرقدر هم که تیره و تار باشند، تقریباً همیشه چیزی دیگر نیز هستند... خنده‌دار. @zaaghcheh

  • در آوریل سال ۱۸۹۹، زمانی که کافکا ۱۶ سال داشت، درست در حوالی عید پسح، جسد دختر مسیحی نوزده‌ساله‌ای در بوهم پیدا شد که گلویش بریده شده بود. بلافاصله این شایعه بر سر زبان‌ها افتاد که او «کوشر شده» است؛ اصطلاحی که در معنای تحت‌اللفظی یعنی «مناسب برای استفاده» و به رعایت قوانین غذایی یهودیان اشاره دارد. یک کفاش یهودی به نام لئوپولد هیلزنر، بدون وجود هیچ مدرکی علیه او، متهم شد و با پرونده‌سازی به دادگاه کشانده شد و به اعدام محکوم گردید؛ حکمی که بعدها به حبس ابد تبدیل شد. برای کافکا، که پدربزرگ خودش قصابِ کوشر بود، این اتهامِ قتل آیینی احتمالاً معنای خاص و سنگینی داشت. اما در فاصله‌ای نزدیک‌تر و ملموس‌تر، برای خود کافکا و خانواده‌اش، پس از ماجرای هیلزنر، موجی از تحریم‌ها به راه افتاد که با شورش‌ها و خشونت‌های ضدیهودی و حمله به مغازه‌های یهودیان همراه بود. @zaaghcheh