آقا معلم
Статистикаآقا معلم از تجربیاتش، و آنچه برایش جالب و مهم بوده با شما سهیم میشود. ارتباط با من @AghmoallemAdmin
- Последний пост
- 14 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
دیدین میگن در لحظه زندگی کن؟! من خودم یک زمانی تلاش میکردم حتیالمقدور اینجوری باشم. به بقیه هم توصیه میکردم اینجوری باشن! درک لحظه و تجربهی اکنون و بودن در حال و... وای الان دارم میبینم که رسماً چه مزخرفاتی بودن این کلمات! الان که نگاه میکنم ما همهمون داریم در لحظه زندگی میکنیم، کاملا در لحظه. بدون کمترین خطایی... نه از روی خرد خاصی، بلکه از روی اجبار. چون گذشته (ی نزدیک) مون از رنج و ملال پر شده و در آینده (ی حتی نزدیک) مون هم چیز دندونگیری پیدا نمیشه! @Aghmoallem
آهان! راستی... پیام خصوصی زیاد اومده این چند وقت، چقدر لطف و محبت دارید، زیاده از آنچه من لایق هستم. شرمنده که پاسخگویی دیر شده، این وضعیت فعلی دووم بیاره میرم تو کارش و دونه دونه جواب میدم، شاید گوشهای از محبتها جبران بشه. فدای همهتون ❤️ @Aghmoallem
سلام به روی ماه همهتون ❤️ امروز بعد نمیدونم چند روز؟ ۱۰۰ روز؟... با سایفون تونستم به اینترنت وصل بشوم! جز اینکه بگم: فعلا که خوبم و دارم ادامه میدم، چیز دیگری ندارم برای گفتن. چه اینکه دیدنیها را خودتون دیدید و شنیدنیها را خودتون شنیدید و گفتن گفتنیها هم به خاطر این خط از همیشه پر رنگترِ حق و باطل، دیگه حقیقتا تکراری و اضافی شده! فقط این را فراموش نکنید که با وجود حس عمیق تنهایی فردی، تنها نیستید. ما همدیگر را داریم، هرچند که در کنار هم، تنهاترین ملت دنیا را ساختهایم! مواظب خودتون و عزیزانتون باشید. ایران به همه ما نیاز خواهد داشت ❤️ به پایداری دوستیها... و به امید فرداهایی روشن. @Aghmoallem
سلام به روی ماه همهتون ❤️ والا از شما چه پنهان، اتفاقات این یک ماهه اخیر خیلی برایم گران تمام شد و اصلا دل و دماغی برایم باقی نگذاشته بود. از یک طرف بارها آمدم چیزی بنویسم، دیدم هم تلخ و گزندهام، هم گفتنیها را همه گفتهاند. لاکردار حتی این افق تهران هم چندین روز به غایتِ زیبایی بود، باز دیدم یک کاره عکس بگذارم، که مثلا چه بشود؟ و از طرف دیگر به خودم میگفتم مثلا نوشتن در مورد روند بازیابی انرژی و روحیهام، حتی اگر به کار یک نفر هم بیاید، باز وظیفه دارم بنویسم و چراغ را روشن نگه دارم. خلاصه مثل پاندول ساعت در نوسان بودم! الان که دارم برای شما مینویسم هرچند پراکنده، اما سرپا هستم. و باوجود اینکه نگرانی بسیار بیسابقهای از آینده ایران (و طبعا خودمان) دارم (آینده دور نه، همین یک دو سه ماه آینده!...) دقیقه به دقیقه تلاش میکنم سرپا بمانم. شما چه میکنید این روزها؟ و چه حال و هوایی دارید؟ شده دو خط برایم بنویسید، منت گذاشتید. @Aghmoallem
گندم و جو هیچوقت برنج نمیشه صد تا سبیل دار مثل پدر نمیشه ای جان بابا... امان امان... رفیقی مثل اون تو دنیا پیدا نمیشه سنگ غار کوه تکیه گاه خوبی برای ما نمیشه بهار ککی هم صدایی مثل اون نداره هوای دلربای کوه مثل هوای اون نمیشه اتاق اصلی خانه جای هیچکس نمیشه... ای جان پدر امان، امان... Credit علیاصغر رستمی @Aghmoallem
میگن خونه اتفاقاً با رفتنِ مامان یتیم میشه، نه بابا. راست هم میگن. خونهای که باباش بره، مامانش بالاخره با چنگ و دندون بچهها را نگه میداره. هم زورش را داره، هم انگیزهاش رو. انگار همون نیرویی که زمان خطر تو آدم زاییده میشه تو مادر روشن میشه و مثل شیر همه چی را جمع میکنه. ولی خونهای که مامانش بره... باباش چجوری باید جمعش کنه وقتی کسی نیست خود بابا را جمع کنه؟ بابا برعکس مامان، نه زورش را داره، نه انگیزهاش رو. مامانِ من تو روزهای سیاه کرونا، ما رو ناغافل جا گذاشت و رفت و یتیممون کرد. و بابام که ازون عشقیهای قدیمی بود هیچ رقمه نپذیرفت و سه سال پیش تو همچین روزی باز ناغافل، تو بغل خودم رفت پیشش و هرچی داشتم خیر سرم از نو میساختم را دوباره آوار کرد سرم. سه سال گذشته، که به هیچ عنوان مثل برق و باد نبوده برام. تکتک روزها و ساعتهاش سر فرصت و حوصله بهم گذشته و اون اثری که باید را روی جسم و روحم گذاشته. اونقدر اتفاقاتِ مختلف افتاده، اونقدر درس گرفتم، اونقدر زدم و خوردم که قیافهام از درون عوض شده. از ریخت نیافتادمها، اتفاقاً خوشگلتر هم شدم! اصلا یک آدم دیگه شدم. راستش ۱۶ دی ۱۴۰۱ روزیه که من میتونم زندگیام را به قبل و بعدش تقسیم کنم! پووووف... چه چیزها که ندیدم و چه کارها که نکردم. انگار قبلش کور و علیل بوده باشم. چه آدمهایی (از همکار و دوست و فامیل) که فکر میکردم نزدیکم هستند و یک مشت اُزگلِ نفهم از کار در اومدن، چه پاکبازهایی که قدیم دور بودن و الان چارچنگولی دور و برم نگهشون داشتم. چه اشتباهاتی که نکردم و چه گندهایی که بالا نیاوردم و چه چیزهایی که نساختم و چه گلهایی که این مدّت نزدم! لامصب چه عرضی باز کرد زندگیام تو این مدّت و چه ژرفایی که تجربه نکردم... بابام که بود چارتا چارتا میزدم، البته دوتا هم میخوردم! چون وقتهایی بود که کاری از اون هم بر نمیاومد، اما بالاخره بود، هرکی هم میخواست بزنه میدونستم بابام هست که برم پشتش قایم بشم. کم میآوردم حواسم بود که بابام هست بیاد دستم را بگیره، گیر میکردم خیالم جمع بود که بابام هست بیاد درم بیاره. بابام که رفت سخت شد، خیلی هم سخت شد، عادت نداشتم به نبودنش، هنوز هم عادت نکردم! کم میآرم میشینم براش گریه میکنم... آره سخت شد، اما بالاخره شد. یک جور جدیدی شد. حالا چارتا چارتا نزدم هم خیالی نیست، بالاخره چارتا که خوردم دو تا زدم، اون موقعهایی هم که نمیشد کاری کنم اتفاقاً یاعلی کردم و بلند شدم، پررو پررو گفتم نهایت چارتا دیگه هم میخورم دیگه، بالاتر ازین که نیست. حرفم اینه که مساله اینها نیست، اول و آخر اینها را میشه جمع و جور کرد. این حفرهی وسط سینهام را چه کار کنم که هی دهن باز میکنه؟ این دلتنگی را چه کار کنم که بیصدا و مداوم شده و تمومی نداره؟ این داغ، این سوز و گداز اصلا پایان نداره آقا، هرکی گفته خاک سرده، یا کلا زرِ مفت زده، یا در بهترین حالت در مورد کسی گفته که تو دلی و تو رگیاش نبوده! حاج علی... جات بدجور خالیه مشتی. جوری که پر شدنی نیست. ما رو با رفتنت بدجوری سوزوندی، ولی باز دمت گرم اونجوری که همیشه میخواستی رفتی. اگر یک روز دوباره دیدمت، باس خودت جمع و جورم کنی عشقی. این لقمهای که برای ما گرفتی و این آتیشی که به جون ما زدی، حتّی اگه قیمتِ یه آدم دیگه شدن هم بوده باشه، باز از دهنِ ما بزرگتر و از سرِ ما زیادی بود. @Aghmoallem
خداحافظ آقا ❤️ قدر ارزش و اعتبار و اهمیت تو را که نمیتوان به درستی و تمامی دانست، باشد که یاد همیشگی تو در دلهای ما، چراغ راهمان باشد. @Aghmoallem
این فیلم را ساعتی پیش یکی از دوستانم از سقز برایم فرستاده. راستش فکر کردم وقتی شور زندگی اینگونه در نهاد یک نابینا موج میزند، حقیقتا ما باید یک کوچولو هم که شده، دست و پامون را جمع کنیم... نه؟ Credit گلبهار ❤️ @Aghmoallem
افق تهران، همین حالا... @Aghmoallem
خب... تولد آقا معلم است امروز... ۴۵ سال تمام 😊 این سال اخیر در باطن به دوندگی و در ظاهر به نرسیدن گذشت. کارهایی که فکر میکردم در کوتاهمدت به نتیجه میرسند در عمل میانمدت و بلندمدت شدند و برخی کارهای بلندمدت را میبینم که هیچ ضربالاجلی نمیتوانم برایشان…
اما این اسباب بازی جدید... دو تا ساعت شنی خریدم، یک ۵ دقیقهای و یک ۱۰ دقیقهای. برای کارهایی که شروعشان برایم سخت است، یا یک وقتکشی لذت بخشی جلوی انجامش را گرفته. به خودم میگم نمیخواد وقت زیاد بگذاری، اصلا لازم هم نیست تمامش کنی، فایل فلان کار را باز کن، ۵ دقیقه روش کار کن و ببند. در اکثر مواقع ۵ دقیقه را دو سه بار برگرداندم و هنوز ادامه دادم. اون شروع لعنتی بدترین بخش است واقعا. یا مثلا میگم آقا شما مگه این کتاب را دوست نداری؟ نصف بیشترش را هم خواندی، بشین ۱۰ دقیقه بخوان بعد برو تو یوتیوب. گاهی میبینم مثل معتادها (مثل چیه؟ دقیقاً) دارم عذاب میکشم که برسم به یوتیوب؛ گاهی هم هست که راحت میشم. از سرم میپره و یکهو نیم ساعت پشت سر هم میخوانم. فعلا اینجای کار هستم. شب زندهداری مفرط، گوشیِ لعنتی، بیحوصلگی در انجام کارهای تکراری و البته پرش ذهنی چالشهایی هستند که فعلا همراهم هستند. تا ببینم چی میشه... باز یادآوری کنم: مطلبی که خواندید، صرفا گزارشی است از تجربهی زیسته من، نه نسخه است، نه علمی است، نه کارشناسی شده، و نه قابل همزاد پنداری. صرفاً شاید جرقهای باشد و دریچهای بگشاید. همین و بس! فدای تک تک تون! ❤️ دوستتون دارم هوار تا... @Aghmoallem
توجه: مطلبی که میخوانید، صرفا گزارشی است از تجربهی زیسته من، نه علمی است، نه کارشناسی شده، و نه قابل همزاد پنداری. صرفاً شاید جرقهای باشد و دریچهای بگشاید. همین و بس! از شما چه پنهان، خیر سرم بعد از بیست و هفت سال کار در مدرسه و مشاورهدادن به این و اون، تازه دو هفته است کشف کردم که خودم در دسته حضرات مبتلا به ADHD قرار دارم! ماجرا ازینجا شروع شد که یک تیکه فیلم کوتاه دیدم که در اون یک استادی میگفت برای مواجهه با ADHD باید اول تیپ خودتون را پیدا کنید بعد دنبال راه حل باشید و هر راهی برای هرکسی مناسب نیست. رفتم طرف را پیدا کردم و گفتگوی کامل را نگاه کردم و دیدم که دو تا ازین تیپهایی که معرفی میکنه با من مطابقتِ نسبی داره. و من هم استاد پرورش ککهایی که در تنبانم میافته، رفتم بیشتر خواندم و در کنار کشف اینکه یارو اتفاقا خیلی عامیانه (شاید حتی زرد) داره حرف میزنه، فهمیدم ماجرا جدیتر ازین حرفها است. جیپیتی را آوردم بالا که بره بیشتر بگرده و دو تا تست آنلاین هم دادم و دیدم که ای دل غافل، آقا معلم هم بعله و خودش خبر نداره... مسائل اصلی من (الان که نگاه میکنم میبینم از کودکی باهام بوده و تاکنون آزارم داده) اینها هستند: - برای یکسری کارها انرژیهای ناگهانی و عظیم دارم، برای کارهای دیگر -که اتفاقا مهم و حیاتی هستند- دچار رخوت و سستی و وارفتگی میشوم. - ذهنم هرچند پویا و فعّال، اما اصلا یکجا بند نیست. همینجور در حال زایش و گسترش و ازین شاخه به اون شاخه پریدن است. - روی چیزهایی که واقعاً برایم معنا داشته باشند، تمرکزی عمیق و غیرقابل نفوظ دارم، اونقدر وقت میگذارم که از گذر زمان غافل میشوم. و حین انجام کارهای دیگر ناگهان به خودم میآیم و میبینم اصلا حضور نداشتهام. مثلا در جلسه مدیران مدرسه پیرامون برنامه سال بعد صحبت میشود، اما من نشستهام و دارم فکر میکنم چه چسبی برای کفی پوتینم مناسبتر است؟ که هم کشسان باشد، هم در برابر رطوبت مقاوم باشد. - خیالبافی چیره دستم! خودم را در موقعیتهای خیالی قرار میدهم و ساعتها ایفای نقش میکنم. بحث میکنم، دعوا میکنم، میجنگم، سخنرانی میکنم... گاهی شکست هم میخورم. اما در اکثر مواقع بهترینم و نتیجتا از هرچه بیشتر غرقشدن در این دریای بیپایان، بیشتر لذّت میبرم. - حساب کتاب ندارم. مثلا وقتی میافتم به نظافت و منظمکردن، بی اغراق کمتر کسی پیدا میشود که متواضع اش نکنم. اما از آن طرف یک کارتن خالی یک ماه است که کنار تختم است و هنوز دورش نیانداختهام! - واگرا هستم. دیدم کلنگر و تحلیلگر است، همه چیز را باز میکنم و وارد جزییات میشوم. و تقریبا کاری را تمام نمیکنم مگر در آخرین لحظات، اون هم با بدبختی و فلاکت. دلیلاش هم این است که شروعکردن کارها برایم سخت که چه عرض کنم، مرگ آور است. میدانم و میبینم که فلان کار هر روز دارد به تعویق میافتدها... اما سراغش نمیروم. و اما کارهایی که تا الان صورت دادم. جالب اینکه وقتی دنبال راهحل بودم متوجه شدم برخی از بهترین ها را قبلا بدون اینکه مطلع باشم پیاده کردهام. مثلا چند وقتی است که اتوماتیک مسئولیتهای اجرایی کمتری پذیرفتهام. و بیشتر در نقش همراه و مشاور رفتهام. بعد فوت بابا هم که کلا جمع و جور کردم و برخی کارهایی قدیم را ادامه ندادم. بعد از تمام راهحلهایی که امتحان کرده (و برخی را هم همینجا معرفی کرده) بودم، یکسال و اندی است که تقویم گوگلام را روزآمد میکنم. اوّل اینکه تا جاییکه ممکن است اون زمانی که دوست دارم کاری انجام بدهم را ثبت میکنم، نه اون زمانی که باید انجام بدهم. اینجوری دشمنی و کینهی ذاتی تقویمام را یکم معتدل میکنم. دوّم اینکه کارهای ثابت مثل پرداختهای ماهانه، یا تولدهای سالانه (ببین در چه حد همه چیز یادم میرفته) را تو همون تقویم سیکلهای ماهانه و سالانه دادهام. چند وقت است که تقریبا هیچ جایی بدون کاغذ و قلم نمیروم. و وقتی فکرم منحرف میشود، چند کلید واژه یادداشت میکنم تا بعد رجوع کنم. خوبیاش این است که حتی اگر رجوع هم نکردم، لااقل از کاری که داشتم انجام میدادم کمتر پرت شدهام! چندبار هم شده که نشستم یک صفحه نوشتم، بعد به خودم گفتم آقا خیالت راحت شد؟ این اینجا هست، برس به کارت بعدا بیا سراغ این. @Aghmoallem
اسباببازی جدید آقا معلم! ☺️ @Aghmoallem
🌧 😍 ⛈ Credit John Dory @Aghmoallem
Overthinking! Credit Henry Daubrez @Aghmoallem
برادران کارامازوف فیودور داستایوفسکی، احد علیقلیان نشر مرکز، ۸۳۳ صفحه @Aghmoallem
برادران کارامازوف فیودور داستایوفسکی، احد علیقلیان نشر مرکز، ۸۳۳ صفحه @Aghmoallem
In Loving Memory of Charlie Kirk ❤️ 1993- 2025 @Aghmoallem
Credit Soheil ❤️ @Aghmoallem
Credit Soheil ❤️ @Aghmoallem