tgindex
دریچه نگاه امیرعلی بابایی

دریچه نگاه امیرعلی بابایی

Статистика
@Amiralibabaeiперсидский

از نگاه یک مددکار اجتماعی برای انسانی‌زیستن، باید مطالبه‌گرانه زیست. مردم‌سالاری، نبردی توقف‌ناپذیر است متشکل‌شدن، پیوند عقل و احساس یا مغز و قلب است‌. بی قلب نمی‌توان شجاعت داشت و بی مغز تامل اینستا: amiralibabaei_kermanshah@ @Amiralibabaeii_kermanshah

Последний пост
11 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
29
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 155
−1 за 4 дн.
Сутки
−1
−0,09%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
701
28 постов
Вовлечённость
60,7%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 29
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
163
1/48двое суток
186
1/72трое суток
201

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • و یک حرف آخر، خطاب به روان‌شناسان و درمانگرانی که این متن را می‌خوانند: لطفاً یک‌بار جدی با خودتان حساب‌کشی کنید مراجع، آزمایشگاه شما نیست، انسان است. با رنج، ترس، امید و گاهی با جان خودش وارد اتاق شما می‌شود. پشت واژه‌های تخصصی پنهان نشوید. تروما، طرحواره، اختلال، دلبستگی و ده‌ها اصطلاح علمی قرار نیست تبدیل شوند به برچسب‌هایی که هویت یک انسان را تعریف کنند. اگر مفهومی را به مراجع معرفی می‌کنید، باید به او کمک کنید بفهمد این مفهوم چیست، چه کاربردی دارد، چه محدودیتی دارد و مهم‌تر از همه، قرار است با دانستن آن چه تغییری در زندگی‌اش ایجاد شود. مراجع را با یک مشت اصطلاح تخصصی تنها نگذارید. اگر قرار است فقط بگویید درکت می‌کنم، حداقل از خودتان بپرسید بعد از این درک، چه چیزی قرار است بهتر شود؟ اگر مراجع بعد از ماه‌ها درمان هنوز فقط درباره زخم‌هایش اطلاعات بیشتری دارد اما از زندگی‌اش اختیار بیشتری ندارد، باید در روش خودتان تجدیدنظر کنید. و اگر به هر دلیلی نمی‌توانید یا نمی‌خواهید ادامه درمان بدهید، با مسئولیت و احترام رابطه درمانی را مدیریت کنید، رها کردن انسانی که با بحران آمده، موضوع کوچکی نیست. نقد من متوجه همه روان‌شناسان نیست؛ اتفاقاً بسیاری از درمانگران شریف، باسواد و متعهد سال‌ها با وجدان حرفه‌ای کار می‌کنند. نقد من متوجه فرهنگی است که در آن گاهی اصطلاحات تخصصی جای رابطه انسانی، برچسب جای فهم، تشخیص جای درمان و درکت می‌کنم و برچسب زنی جای مداخله مؤثر را می‌گیرد. روان‌شناسی اگر قرار است به انسان کمک کند، باید او را از زندان رنجش آگاه‌تر و توانمندتر بیرون بیاورد، نه اینکه فقط نام زندانش را علمی‌تر کند. آخرین هشدار من این است: با واژه‌های تخصصی بی‌احتیاطی نکنید؛ چون پشت هر طرحواره، تروما و اختلال یک انسان واقعی ایستاده است. گاهی یک برچسب اشتباه فقط یک جمله نیست؛ ممکن است تبدیل شود به تصویری که یک انسان از تمام خودش پیدا می‌کند. و آنجا دیگر مسئولیت حرفه‌ای شما شروع می‌شود، نه تمام. #امیرعلی_بابایی

  • امشب در حالی که مشغول استراحت بودم، پیامی دریافت کردم از دختری که نوشته بود: می‌خوام خودکشی کنم. چند دقیقه بعد مشخص شد موضوع صرفاً یک جمله احساسی نیست؛ قرص‌ها کنار دستش بود و خودش هم گفته بود احتمال اینکه آنها را مصرف کند بسیار بالاست. طبیعتاً اولین کار، نه فلسفه‌بافی بود و نه نصیحت؛ فقط تلاش کردم به صورت جدی از وضعیت اورژانسی‌‌اش مطلع شوم و سعی کردم چند دقیقه بیشتر با او بمانم، حرف بزنم، بشنوم و کمک کنم از ابزار آسیب فاصله بگیرد. خوشبختانه قرص‌ها را به یکی از بستگانش تحویل داد و در حضور دیگران ماند. بعد از آن، حرف‌های عمیق‌تری شروع شد؛ از سال‌ها محدودیت خانوادگی، تنهایی، نداشتن فرصت کافی برای تفریح، احساس دیده نشدن، اجبار به قوی بودن و اینکه از کودکی یاد گرفته بود خیلی از حرف‌هایش را نگوید. اما یک گلایه جدی هم داشت؛ گلایه‌ای که به نظرم باید جدی گرفته شود. می‌گفت بارها از این روان‌شناس به آن روان‌شناس و از این روان‌پزشک به آن روان‌پزشک رفته و در نهایت بارها یک جمله شنیده: درکت می‌کنم. این جمله بد نیست؛ اتفاقاً همدلی یکی از پایه‌های رابطه درمانی است. اما سؤال اینجاست: بعد از درکت می‌کنم چه اتفاقی می‌افتد؟ گاهی مفاهیم ارزشمند روان‌شناسی مثل تروما، طرحواره، کودک درون و سبک دلبستگی آن‌قدر تکرار می‌شوند که از ابزار شناخت، تبدیل به برچسب هویتی می‌شوند. من تروما دارم. من فلان طرحواره را دارم. من آسیب دیده‌ام. اما بعد چه؟ اگر این مفاهیم به انسان کمک نکنند که خودش را بهتر بفهمد، انتخاب‌هایش را اصلاح کند، مرز بگذارد، استقلال بیشتری پیدا کند و قدمی واقعی در زندگی بردارد، ممکن است به جای درمان، فقط اسم دقیق‌تری برای دردهای قدیمی پیدا کرده باشیم. یا قفسی آهنین برای پرواز ساخته باشیم. تروما می‌تواند توضیح بدهد چرا زخمی شده‌ای؛ اما نباید تبدیل شود به حکم اینکه تا آخر عمر همان‌طور زخمی بمانی. در گفت‌وگوی امشب، اتفاق مهمی افتاد. از جایی به بعد از همدلی و پرسشگری‌های پی درپی سقراطی، خودش گفت: می‌خوام مسئولیت ساختن زندگی‌ام رو بر عهده بگیرم. از خشمش حرف زد، از استقلال، از ورزش، از پیاده‌روی، از آشپزی، از توانایی‌هایش و از چیزهایی که دوست دارد دوباره تجربه کند. و جمله‌ای گفت که به نظرم ارزش فکر کردن دارد: خشمم رو تبدیل کنم به نیروی پیشرفتم. من به او گفتم خشم لازم نیست انکار شود؛ باید از صندلی راننده(هدایتگر و تصمیم‌گیرنده) پیاده شود. خشم می‌تواند به ما بگوید این اتفاق با من درست نبود، اما نباید تصمیم بگیرد که پس زندگی من هم باید تمام شود. امشب برای من یک یادآوری صدباره و جدی بود: گاهی آدم‌ها بیشتر از نصیحت، نیاز دارند یک نفر واقعاً چند دقیقه بنشیند و حرفشان را بشنود. اما شنیدن، پایان کار نیست. همدلی لازم است؛ ولی کافی نیست. تشخیص لازم است؛ ولی کافی نیست. دانستن گذشته لازم است؛ ولی کافی نیست. در نهایت باید به جایی برسیم که انسان بتواند بگوید: گذشته‌ام را انتخاب نکرده‌ام، اما قرار نیست آینده‌ام را هم به گذشته واگذار کنم. و شاید یکی از مهم‌ترین وظایف ما در کار اجتماعی و انسانی همین باشد؛ نه اینکه برای آدم‌ها زندگی بسازیم، نه اینکه خودمان را ناجی آنها بدانیم؛ که کمک کنیم دوباره بتوانند خودشان زندگی‌شان را بسازند. امشب آن دختر گفت حالش بهتر است و احساس امنیت می‌کند. من هم امیدوارم این بهتر شدن فقط مربوط به امشب نباشد؛ که شروع یک مسیر واقعی برای ساختن زندگی‌ای باشد که خودش انتخابش می‌کند. گاهی یک گفت‌وگوی چندساعته نمی‌تواند زندگی کسی را تغییر دهد؛ اما شاید بتواند به او فرصت بدهد که خودش فردایش را تغییر دهد. #امیرعلی_بابایی @amiralibabaei لطفا در چنین مواردی که احساس آسیب به خود دارید بدون اتلاف وقت، سریعا با شماره ۱۲۳ تماس بگیرید

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • بعد از ساعت‌ها گفتگوی سازنده به نقطه عطف بهبود رسیدیم که متوجه شدم برچسب طرحواره و تروما به قفسی آهنین برای پروازش شده بود.

  • без подписи

  • без подписи

  • دریچه نگاه امیرعلی بابایی pinned «دیروز، یازدهم مرداد، فقط یادآوری روزی بود که پا به این جهان گذاشتم. اما هرچه بیشتر زندگی می‌کنم، کمتر باور دارم که تولد، آغاز باشد. شاید تولد، اولین قرار انسان با پایان است، از همان نخستین نفس، زمان آرام‌آرام شروع می‌کند به پس گرفتنِ ما؛ بی‌صدا، بی‌شتاب، بی‌رحم...…»

  • 3 авг.435427

    اگر قرار است در این روز، با خودم صادق باشم، نمی‌توانم فقط از چراغ‌هایی بگویم که شاید روشن کرده‌ام، باید جرئت نگاه کردن به سایه‌هایی را هم داشته باشم که شاید ناخواسته ساخته‌ام. من فقط مجموعه‌ای از کمک‌ها، محبت‌ها و لحظه‌های خوب نیستم؛ من انسانی هستم با اشتباه‌ها، ناآگاهی‌ها، ترس‌ها، زخم‌ها و ضعف‌هایی که گاهی ممکن است رنجی بر دل دیگری گذاشته باشند. یا جایی، آن‌قدر مشغول حل کردن مشکلات دیگران بوده‌ام که فراموش کرده‌ام بعضی آدم‌ها فقط نیاز داشتند شنیده شوند، نه اینکه برایشان راه‌حل پیدا کنم. یا انسانی روبه‌رویم از دردش گفته و من به جای آنکه فقط کنارش باشم، سریع شروع به نصیحت کرده‌ام؛ چون دیدن رنج دیگری برایم سخت بوده است. یا دانشجویی بوده که بعد از یک جمله‌ی تند یا یک قضاوت عجولانه‌ی من، برای مدتی خودش را کمتر باور کرده باشد، شاید انسانی دردمند، مددجویی یا کسی که روزهای سختی را می‌گذرانده، از من کمک خواسته و من با تمام نیت خوبم، آن‌قدر درگیر حل مسئله بوده‌ام که فراموش کرده‌ام پیش از هر درمانی، انسان نیاز دارد فهمیده شود. شاید دوستی منتظر یک تماس ساده، یک پیام کوتاه؟ و من درگیر دغدغه‌های خودم بوده‌ام و نفهمیده‌ام گاهی یک توجه کوچک می‌تواند برای یک انسان، معنای بزرگی داشته باشد.، شاید کسی کنار من احساس کرده که همیشه باید قوی باشد، چون من آن‌قدر نقش آدم محکم را بازی کرده‌ام که فرصت نداده‌ام دیگران هم ضعف‌ها و نیازهای خودشان را نشان دهند شاید در بعضی رابطه‌ها، به جای آنکه مسئولیت زخم‌های خودم را بپذیرم، ناخودآگاه انتظار داشته‌ام دیگری آرامش گمشده‌ی مرا به من بازگرداند. شاید گاهی آن‌قدر برای تغییر دادن جهان بیرون جنگیده‌ام که آدم‌های نزدیکم، سهم کمتری از حضور واقعی من داشته‌اند. شاید کسی فقط یک عذرخواهی ساده می‌خواسته و من به دلیل غرور، خستگی یا اطمینان بیش از حد به درست بودن خودم، آن را دیر گفته‌ام. و شاید تلخ‌ترین حقیقت این باشد که انسان‌ها فقط با کارهایی که انجام می‌دهیم زخمی نمی‌شوند گاهی با کارهایی که انجام نمی‌دهیم آسیب می‌بینند. با حرفی که نزدیم با مهری که نشان ندادیم. با دستی که نگرفتیم. با حضوری که دیر رسید با گوشی‌ای که جواب ندادیم. ما آدم‌ها همیشه از روی بدخواهی آسیب نمی‌زنیم؛ گاهی از روی خستگی، ناآگاهی، ترس، خودمحوری یا زخم‌هایی که هنوز درمان نکرده‌ایم. اما پذیرفتن این سایه‌ها، سرزنش خود نیست، آغازِ شناختن خود است. بلوغ یعنی فهمیدن اینکه می‌توانیم هم‌زمان دلیل لبخند یک انسان و دلیل یک دلخوری باشیم. می‌توانیم امید ببخشیم و گاهی ناخواسته ناامید کنیم. می‌توانیم دست کسی را بگیریم و گاهی دستی را که به سمت ما آمده، نبینیم. شاید انسان بودن یعنی همین: نه تلاش برای اثبات بی‌نقص بودن، که شجاعتِ دیدنِ نقص‌ها و تلاش برای کمتر آسیب زدن. امشب، در آغاز سالی دیگر از عمرم، نه آرزوی ثروت بیشتری دارم، نه شهرت بیشتری، نه عنوان‌های بیشتر. فقط می‌خواهم اگر قرار است بمانم، بودنم برای کسی معنایی داشته باشد. اثری داشته باشد مفید و عمیق نه حضور دلی دیگر را بشکند یا کسی را نا‌امید‌تر کند کاش روزی که دیگر نامم از یادها رفته است، در گوشه‌ای از این جهان، انسانی باشد که نداند چرا هنوز به آدم‌ها اعتماد دارد؛ اما سهم کوچکی از آن اعتماد، حاصل حضوری باشد که من روزی در زندگی‌اش داشته‌ام. کودکی باشد که هرگز مرا به خاطر نیاورد، اما امنیتی را زندگی کند که ذره‌ای از آن، از قدم‌های کوچک من گذشته باشد. زیرا شاید در پایان زندگی، انسان نه فقط با تعداد دل‌هایی که شاد کرده سنجیده که با تعداد زخم‌هایی که می‌توانست ایجاد کند و نکرد. و شاید زیباترین میراث ما این باشد: نه اینکه همه ما را خوب بدانند که اینکه کسانی باشند که به خاطر حضور ما، کمی کمتر تنها مانده باشند. دانشجویی باشد که سال‌ها بعد، در سخت‌ترین روز زندگی‌ش، جمله‌ای را به یاد بیاورد که روزی در کلاس گفته بودم و همان جمله، او را یک قدم از ناامیدی دور کرده باشد. یا انسانی که هیچ‌وقت نام مرا به خاطر نیاورد، اما مهربانی‌ای را که زمانی دیده، به انسان دیگری منتقل کند اگر چنین شود، من ادامه پیدا کرده‌ام؛ نه در جسمم، که در اثرم. در تداومم‌ در جهان‌ اذهان. امروزه دیگر از مرگ نمی‌ترسم. از زندگی بی‌اثر می‌ترسم. از روزی می‌ترسم که تمام این سال‌ها گذشته باشد و جهان، هیچ تفاوتی میان بودن و نبودن من احساس نکند. برای همین، تنها آرزویم در آغاز این سال جدید، یک جمله است: کاش وقتی آخرین صفحه‌ی زندگی‌ام ورق خورد، جهان همان جهان قبل از آمدن من نباشد... حتی اگر فقط... به روشن شدن دل یک انسان، یا نجات یافتن یک امید، یا بازگشت یک لبخند، و یا خشک شدن اشک یک کودک. اگر چنین شود... آن‌وقت تولد من فقط یک تاریخ در شناسنامه نبوده، اتفاق کوچکی بوده که جهان را، هرچند اندک، انسانی‌تر کرده است #امیرعلی_بابایی

  • 3 авг.358358

    دیروز، یازدهم مرداد، فقط یادآوری روزی بود که پا به این جهان گذاشتم. اما هرچه بیشتر زندگی می‌کنم، کمتر باور دارم که تولد، آغاز باشد. شاید تولد، اولین قرار انسان با پایان است، از همان نخستین نفس، زمان آرام‌آرام شروع می‌کند به پس گرفتنِ ما؛ بی‌صدا، بی‌شتاب، بی‌رحم... و در عین حال، عادل. ببینید سال‌ها طول کشید تا بفهمم زندگی، مسابقه‌ی ماندن نیست مسابقه‌ی معنا بخشیدن به این فاصله‌ی کوتاه میان تولد و مرگ است. من باور دارم زنده ماندن، هنر نیست. درخت هم زنده می‌ماند. سنگ هم قرن‌ها دوام می‌آورد. هنر آن است که در این فرصت کوتاه، چیزی در جهان تغییر کند؛ هرچند به اندازه‌ی یک دل که کمتر بشکند، یک انسان که دوباره به خودش ایمان بیاورد، یا کودکی که آینده‌اش اندکی روشن‌تر شود. هر سال که از عمرم گذشت، بیشتر از دستاوردهایم، با شکست‌هایم آشنا شدم. فهمیدم انسان، بیشتر از آنکه ساخته‌ی پیروزی‌هایش باشد، ساخته‌ی زخم‌هایی است که نگذاشته او را به هیولا تبدیل کنند. من هم مثل همه اشتباه کرده‌ام. آدم‌هایی را رنجانده‌ام، تصمیم‌هایی گرفته‌ام که امروز شاید طور دیگری می‌گرفتم، به بعضی انسان‌ها بیش از اندازه اعتماد کرده‌ام، و گاهی برای کسانی جنگیده‌ام که حتی نمی‌دانستند چرا کنارشان ایستاده‌ام. بارها محبت کردم و به سوءنیت متهم شدم.احترام گذاشتم و بی‌احترامی دیدم. دست دراز کردم و گاهی همان دست، پس زده شد. آن روزها از خودم می‌پرسیدم: آیا مهربانی اشتباه بود؟ امروز پاسخ دیگری دارم. اشتباه، مهربانی نبود؛ اشتباه، انتظار فهمیده شدن بود. آدم‌ها همیشه از دریچه‌ی زخم‌های خودشان قضاوت می‌کنند. کسی که بارها فریب خورده، حتی به محبت هم شک می‌کند.بعضی کسانی که نتوانستند محبت کنند، شاید خودشان هرگز محبت سالم را تجربه نکرده بودند. کسی که جهان را میدان رقابت می‌بیند، از فداکاری هم دنبال منفعت می‌گردد. و این، بیش از آنکه تقصیر آدم‌ها باشد، تراژدیِ زمانه‌ی ماست ما در روزگاری زندگی می‌کنیم که جنگ، تحریم، فشار اقتصادی، ناامنیِ آینده و فرسودگیِ روان، آرام‌آرام چیزی را از درون انسان‌ها ربوده است، توانِ اعتماد کردن را دیگر فقط جیب‌ها خالی نشده‌اند؛،دل‌ها هم خسته شده‌اند. آدم‌ها آن‌قدر درگیر زنده ماندن شده‌اند که گاهی زندگی کردن را فراموش کرده‌اند. کمتر کسی حال خودش را دارد، چه برسد به حال دیگری. عصبانیت بیشتر شده، تحمل کمتر شده، خشونت عادی‌تر شده و امید، آرام‌آرام به کالایی کمیاب تبدیل شده است. شاید به همین دلیل، امروز بیش از نان، بیش از پول، بیش از هر چیز، به انسان‌هایی نیاز داریم که هوای هم را داشته باشند؛ نه برای اینکه دنیا را نجات دهند، فقط برای اینکه نگذارند دیگری سقوط کند. سال گذشته، برای سرزمینم هم سال آسانی نبود،جوانانی را از دست دادیم.خانواده‌هایی داغدار شدند. جنگ، دوباره سایه‌اش را بر زندگی مردم انداخت. در چنین روزگاری، گاهی حتی سکوت هم متهم می‌شود اگر حرف بزنی، گروهی از تو دلگیر می‌شوند. اگر سکوت کنی، گروه دیگری تو را قضاوت می‌کنند. انگار همه از تو انتظار دارند شبیه آن‌ها فکر کنی. اما من سال‌هاست به این نتیجه رسیده‌ام که حقیقت، بزرگ‌تر از هر جناح، هر شعار و هر تعصبی است. درد، رنگ سیاسی نمی‌شناسد. اشکِ مادر، ایدئولوژی ندارد. و رنج انسان، قبل از هر چیز، رنج انسان است. شاید به همین دلیل، هرچه بیشتر زندگی می‌کنم، کمتر به قضاوت آدم‌ها علاقه دارم و بیشتر به فهمیدنشان. من سال‌ها مدرس و معلم بوده‌ام، مددکار بوده‌ام، کنار کودکان، دانشجویان، دانش‌آموزان، خانواده‌ها و انسان‌های زخمی نشسته‌ام. و اگر چیزی از این سال‌ها یاد گرفته باشم، این است که بیشتر انسان‌ها، بد نیستند، فقط خسته‌اند و یا با نشخوار فکری خودشون رو خسته می‌کنند، خسته از جنگیدن. خسته از ترس. خسته از آینده‌ای که هر روز مبهم‌تر می‌شود. خسته از اینکه مدام باید قوی باشند. شاید بزرگ‌ترین وظیفه‌ی ما این نباشد که زندگی آدم‌ها را تغییر دهیم. شاید فقط کافی باشد لحظه‌ای کاری کنیم که احساس کنند در این جهان، هنوز کسی آن‌ها را می‌بیند.

  • یکی از نشانه‌های بلوغ شناختی، توانایی خروج از زندانِ زاویه دید شخصی است پیاژه نشان داد کودک در مرحله پیش‌عملیاتی هنوز جهان را عمدتا از منظر خود تجربه می‌کند؛ آنچه می‌بیند، همان چیزی است که گمان می‌کند همه باید ببینند. اما گاهی انسان‌ها از نظر سنی بزرگ می‌شوند، ولی از نظر شناختی در همان مرحله باقی می‌مانند نه به این معنا که کودک هستند، که به این معنا که هنوز توانایی دیدگاه‌گیری و فهم پیچیدگی ذهن دیگری را پیدا نکرده‌اند آنان برداشت شخصی خود را با حقیقت یکی می‌گیرند، تجربه محدود خود را به قانون جهان تبدیل می‌کنند و فراموش می‌کنند که واقعیت، بزرگ‌تر از زاویه دید یک فرد است رشد فکری یعنی عبور از جمله‌ی من این‌طور می‌بینم، پس همین است به این درک عمیق که: من تنها یکی از روایت‌های ممکن درباره مسائل روزمره و جهان را می‌بینم #امیرعلی_بابایی

  • 4 мар.1 139309

    ‏در نهایت یک روز می‌فهمی که نمی‌شود اسم این نکبتی را که از سر گذراندی، زندگی گذاشت - بوریس پاسترناک (دکتر ژیواگو)

  • 1 мар.1 590364

    ▪️ هیئت دولت ۴۰ روز عزای عمومی و ۷ روز تعطیلی عمومی اعلام کرد #رهبر

  • 26 февр.1 5201822

    #معرفی فیلم بی‌خوابی Insomnia 2002 📝 #زیرنویس_چسبیده_فارسی نقد روان‌شناسی فیلم بی‌خوابی Insomnia این فیلم را از دو زاویه‌ی روان‌شناسی جنایی و اختلال بی‌خوابی یا Insomnia می‌توانیم بررسی کنیم. اختلال بی‌خوابی یا Insomnia که در DSM 5 هم به آن پرداخته شده است یکی از اختلالات روانی است که می‌تواند فرآیندهای روانی و نیز رفتار انسان را تحت تاثیر قرار دهد. کسانی که دچار بی‌خوابی می‌شوند تمرکز ذهنی خود را از دست می‌دهند. آستانه‌ی تحمل آن‌ها کاهش می‌یابد. دمدمی مزاج و پرخاشگر هستند و نمی‌توانند کارهایی که در انجامشان مهارت دارند را هم به درستی انجام دهند. بی‌خوابی، مهارت حل مسئله را از انسان می‌گیرد و اگر برای مدت طولانی دنباله داشته باشد به توهم‌های دیداری و شنیداری می‌انجامد. @amiralibabaei

  • 26 февр.1 1851422

    🎥 #معرفی فیلم جزیره شاتر 📜دوبله فارسی بدون سانسور 📤کیفیت : 480p این فیلم به خوبی اختلالات روانی گوناگونی مثل اختلال استرس پس از سانحه PTSD، اختلال دو قطبی، رفتارهای پارانویید، اعتیاد به الکل و … را نمایان می‌کند. Shutter Island فیلمی سرشار از رمز و راز است که تا ۲۰ دقیقه‌ی پایانی آن، رازش پنهان می‌ماند.

  • 25 февр.1 003333

    به قولِ کامو: تمام تلاش آن‌ها ناامید کردن آدم از «بودن» است.

  • فاسدترین آدم‌ها کسانی هستند که نادانند اما گمان می‌کنند همه‌چیز را می‌دانند، آن‌وقت به خودشان اجازه می‌دهند بستری را فراهم کنند با گزارش و سلاح که دیگران را بکشند. روح آدمِ جنایت‌کار کور است. درنتیجه نه خوبی واقعی در او وجود دارد، نه عشق پاک، و نه روشن‌بینی. طاعون - آلبر کامو

  • 19 февр.1 102439

    ‌به انتهای دوستی‌ام با او نزدیک می‌شدم در مدت دوستی‌مان، زیبایی‌های کمیابی را باهم شریک شدیم همچون دو آینه که مدام در حال انعکاس همدیگرند، ما در یکدیگر ابدیت را به تماشا نشستیم اما بالاخره روزی فرا میرسد که دایره می‌چرخد و دوران تمام می‌شود! هر زمستانی بهاری و هر بهار، پایانی دارد! در جایی که عشق است، دیر یا زود، جدایی هم هست #الیف_شافاک #ملت_عشق

  • تشویش، شیره ی جانم را کشید. من دیگر نمی توانم گریه کنم.  #ژان_پل_سارتر #مردگان_بی‌کفن_و_دفن