🖋🌙✨️آرامش کده✨️🫧🐠
Статистика.🩵🌾 در جمع ما حضور به معنای عاشقی ست اینجا وجود حاضر و غائب موجه است♥️ حضــــــ🌸ــــور ســــــــــــ🍀ــــــــبزتون درکانال متصل به گروه 🌾🩵 کلبه آرامش🩵🌾 .بـــــــدون هــــــــیچ بهانه ای♥️ زیباســـــ🌺ـــــت👌🏼🩷❄️🌹❄️🩷 .
- Последний пост
- 28 июн.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 132
- Тип
- открытый
- Язык
- ur
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
قرار بود «من» در حافظیه ی شیراز باشم تو با قطاری از مسکو بیایی! شبی خوش از بهار و باد و باران! شاید ساقدوشی مست، از پاریس برایمان شرابی گس، عطری دلاویز، کمی هم لبخند زیتون بیاورد. باز یادم میآید، قرار بود انگشتری از غزل های حافظ به دستت کنم و با فالی سرخ ... شعر زندگی را با هم آغازکنیم. چه کنیم! در هر سه کشور انقلاب شد! بر روسیه، سرخ ها حاکم شدند. در فرانسه، عاشقان، سر بر گیوتین دادند. و در ایران؟ البته که می دانی چه شد! سال هاست که تو در کلیسای سن پترزبورگ، هر یکشنبه، شمعی از دلتنگیهایت را به آتش میکِشی و من در سقاخانه ی محلّمان نان و ماستی، نذر ِعاشقان ِگمنام میکنم! عزیزم! به هم برسیم یا نه، مهمّ نیست. خدا کند دوباره در هیچ کشوری انقلاب نشود! #حجت_فرهنگدوست
❤️❤️❤️❤️
🍁 #شعر 🍁 کنار هم غزل خوردیم و با خودکار رقصیدیم هوا رفتیم و مثل ابرِ در شلوار رقصیدیم هوا بد بود... روی چشم هامان دود پاشیدند هوا تاریک شد، در آتشِ سیگار رقصیدیم به ما گفتند:ممنوع است، ممنوع است، ممنوع است! به ما گفتند ممنوع است... با اصرار رقصیدیم! زمین خوردیم و روی خاک، صدها پا عقب رفتیم زمین خوردیم و در تاریخ صدها بار رقصیدیم فعولن فع...تَتَن تن...فاعلاتُن...دُم تکان دادیم عقب رفتیم و دراین بحرِ ناهموار رقصیدیم تکان خوردیم در نُت های قرمز رنگِ یاسایی مغول خندید... روی دامن اُترار رقصیدیم بخارا شعله می شد، خونِ نیشابور نی می زد عقب رفتیم و روی نیزه ی تاتار رقصیدیم عقب رفتیم: اسکندر میان صور، دف می زد عقب رفتیم و بین آتش و دیوار رقصیدیم عقب رفتیم: ما را قِرمَطی خواندند، افتادیم... خلیفه سکه می انداخت، در دربار رقصیدیم خلیفه دست می زد... ماعجم بودیم، کم بودیم کنارِ دجله روی خنجر مختار رقصیدیم غذا خوردیم و با محمودِ افغان آشتی کردیم به حکم باد روی پرچمِ افشار رقصیدیم دوباره چشم های لطفعلی خان را درآوردیم ته فنجان، میان قهوه ی قاجار رقصیدیم به ما گفتند: مفعولن! به ما گفتند: مفعولن! و ما هربار افتادیم... ما هربار رقصیدیم... جلو رفتیم ... تن هامان میان تُنگ جا می شد پریدیم و نوک منقارِ ماهیخوار رقصیدیم برای شادمانیِ فلان سلطان غزل خواندیم! برای میهمانیِ فلان سردار رقصیدیم! طناب سربه داران را تکان دادیم با لبخند کلاغانی شدیم و روی چوب دار رقصیدیم مترسک های غمگینی شدیم و درکنارِ هم برای شادی چشمانِ گندمزار رقصیدیم... #حامدابراهیم_پور
این شعر تقدیم به تمام متولّدین دهه های سی ، چهل، پنجاه و شصت؛ که اکنون خودساخته ترین پدران و مادران این سرزمین هستند : من پُرم از خاطرات و قصه های کودکی این که روباهی چگونه می فریبد زاغکی ! قصّهٔ افتادنِ دندانِ شیری از هُما لاک پشت و تکّه چوب و فکرهای اُردکی ! قصّهٔ گاو حسن ، دارا و سارا و امین روزٍ بارانی ، کتابٍ خیسٍ کُبری طِفلکی ! تیله بازی درحیاط و کوچه و فرشِ اتاق ! بر سرِ کبریت و سکه ، یا که درب تَشتکی ! چای والفجر و سماور نفتیِ کُنجِ اتاق مادرم هرگز نیاورد استکان بی نعلبکی ! داستانِ نوک طلا با مخمل و مادر بزرگ ! در دهی زیبا که زخمی گشته بچّه لَک لَکی ! هاچ زنبور عَسل ، نِل در فراق مادرش ! یادٍ دوران اوشین و نقطه های برفکی ! هشت سال از دورهٔ شیرین امّا تلخِ ما پر ز آژیرِ خطر با حمله های موشکی ! تا کجاها می برد این خاطره امشب مرا کاش می رفتم به آن دورانِ خوبم ، دزدکی ! یاد آن دوره همیشه با من و در قلبٍ من من به یاد و خاطراتت زنده ام ، ای کودکی ! دفترٍ مشقِ دبستانم ببین پر ز مُهرِ آفرین ، صد آفرین ! راستی آن دفترِ کاهی کجاست ؟! عکس حوض آبِ پُر ماهی کجاست ؟! باز آیا ریز علی ها زنده اند ؟! در حوادث جامه از تن کنده اند ؟! کاش حالا خاله کوکب زنده بود ! عطرِ نانش خانه را آکنده بود ! ای معلّم خاطر و یادت به خیر یادٍ درسِ آب بابایت به خیر ! هرکجا هستید ، هستی نوش تان ! کامیابی گرمیِ آغوشتان ! هم کلاسی های سالِ کودکم دستهگلهایی ز یاس و میخکم ! باز از دل می کنم یادٍ شما یادِ قلبِ سادهٔ شادِ شما آدمی سر زنده از یاد است ، یاد ! رمزِ عمرِ آدمیزاد است یاد ! شادتان میخواهم و شادم کنید ! همکلاسی های من یادم کنید ! 🥹🥹🥹🥹
شاید بهتر بود زمانی دیگر تو را دیده بودم تا شعرهای یونانی برایت میخواندم و از خاطرات مدیترانه حرف میزدیم. شاید بهتر بود زمانی دیگر میشناختمات تا از عطر محبوبم به تو میگفتم نه اینڪه بوی خون تو را به گریه بیندازد نه اینڪه به جای شمردن شاخههای نرگس تعداد گلولههای تنم را شمارش ڪنی چگونه به تو بگویم آرام باش وقتی ڪه حتی نامت یادآور شلیڪهای شبانه است چگونه بگویم آرام باش وقتی ڪه نمیدانم فردا تو برای ڪشته شدنم گریه خواهی ڪرد یا اینڪه من دیگر نمیتوانم پیدایت ڪنم چگونه بگویم آرام باش وقتی میتوانستی هلهله بڪشی هنگام ڪه میرقصی وقتی میتوانستی قهقهه بزنی هنگام ڪه مست از آزادی باشی نه اینڪه حالا انگشتت را بر لبانم بگذاری و بگویی چیزی نگو نڪند پیدایمان ڪنند به شڪل وطنم میمانی وقتی ناچاری زیباییات را پنهان ڪنی به شڪل وطنم میمانی وقتی ڪه آرامی وقتی ڪه بیحرفی اما میدانم لبانت را بهم فشردهای تا گریهات نگیرد.... #بابڪ_زمانی
▫️ ✍انتظار...... روزهایم تار ، شبهایم زدستش تارتر چشمهایم خیره بر در ، باز هم بیدارتر تیک تاک ساعت خانه امانم را برید زندگانی می شود هر لحظه پر تکرارتر پنجره بازست و میآید صدای واق واق یک سگ هارست و دنبالش سگانی هارتر آسمان ابری ست، باران می چکد از ناودان رعد و برق ست و هوا هر لحظه ناهنجارتر سیل تنهایی و رنج و بارش یکریز ابر سخت مظلومم من و دنیا شده غدارتر تلخ و دشوارست، در عزلت نشستن بی گمان انتظار اما کند دشوار را دشوارتر پرده ها را می کشم، بسته ست حالا پنجره کاش میشد درب ، از دیوارها دیوارتر روز و شب دیگر ندارد فرق ِچندانی عجب روزها بیکارم و شبها بسی بیکار تر رفته او دیگر ، سراغ از من نمیگیرد،دریغ گشته امروزم ، ز دیروزم ، مصیبت بارتر گرچه نازک تر زگل با او نکردم صحبتی در نگاهش گشته ام از خار قدری خارتر خانه ام مخروبه شد ،تا از کنارم دور شد ریخته سقف و ستون ، آوارها ؛ آوارتر در دل ویرانه ها،دستان جانبخشش کجاست؟ اوست آری از همه معمارها ، معمارتر آتش تب جسم و جان را شعله ور کرده ست باز در غیابش می شود روح و تنم ، تبدارتر فصل ها در پیش چشمانم خزان پشت خزان گشته ام هر فصل از فصل ِ دگر بیزارتر برف هم دیگر نمی بارد به روی بام ها هرکه بامش بیش ، برفش گشته بی مقدارتر هرچه می نوشم "عرق"،تا مست گردم عاقبت می شوم از دست غم ها دم به دم هشيارتر می روم در خود فرو،در گوشه ی تار اتاق تا کنم تنهایی ام را بر خودم هموارتر چاره ای دیگر ندارم،جز فریب خویشتن خود فریبی هم مرا کرده ست،بس ناچارتر پاکت سیگار هم دردی ز من درمان نکرد کاش میشد هر نخ سیگار هم ، سیگارتر باز ، آید خاطراتش پیش چشمانم دمی قاب عکسش می کند احوال من را زارتر سرزنش میکرد من را این اواخر بی دلیل هستم امروزم ، ز دیروز خودم بی عارتر من چه کردم ؟ از خودم می پرسم این را تا سحر پیش چشمش از چه رو گشتم دمادم خوارتر؟ دلخورم از وعده هایش،رفته او آخر کجا؟ خلف وعده کرده من را باز زار و وار تر سخت دنبال طبیبم تا که درمانم کند نسخه می پیچد طبیب و می شوم بیمارتر باز می گردد وَ یا هرگز نبینم روی او؟ کاش بود او با من ِدلمرده مردم دارتر..... می خزم در بسترم سرگرم رویا بافی ام تا بیاید پیش من ، دلدار بس دلدارتر خواب دیدم از سفر برگشته ؛ پهلویم نشست دامنش گلدار بود و تاپ ِ او انگارتر بازکرد آغوش خودرا،جان پناهم گشت باز طرز برخوردش شده ، هرلحظه آدم وارتر گرمی لبهای او را بر لبم حس میکنم میشوم فارغ زغم،او میشود غمخوارتر این طناب گیسوانش برده دل را ای عجب تا که بردارم زند، گردیده هر دم دارتر برق چشمانش عجب نوری تراود بر تنم گشته ام از بوسه هایش سرخوش و سرشارتر چون پرنده،ناگهان پر زد میان ِ باغچه باغچه از مقدمش هر روز شد پر بارتر.... چشم را چون باز کردم، قاب عکسش هم نبود چشمهایم گشته از دیشب دوباره تار تر.... #ع.مژگانی
من اگر جای ِ تو بودم عاشق ِ "من" میشدم دلبر ِ ابرو طلای ِ چشم روشن میشدم قصرها میساختم از خشت خشت ِ آینه قد بلند و خوشتراش و مرمری تن میشدم تا تو رام ِ من شوی مثل ِ پلنگ ِ زاگرس حضرت ِ آهوی ِ ناز ِ دشت ِ ارژن میشدم طبق ِ آیین ِ نیاکان دل میاوردم به دست بیخیال ِ راه و رسم ِ دل شکستن میشدم با خط ِ میخی ِ مژگان می نوشتم عشق را مثل ِ قانون ِ "حمورابی" مدوّن میشدم هفت خوان را می گشودم با فقط یک خنده ام تا ابد "تهمینه" بانوی ِ "تهمتن" میشدم لب سمرقند و بخارا چشم ِ دوران ِ قدیم "بوی ِ جوی ِ مولیان" در قرن ِ آهن میشدم دف به دف بر روی ِ پنجه می خرامیدم به ناز از تو دل می بردم و رقص ِ مطنطن میشدم خانه را از عطر ِ یاس و پونه می آراستم پله پله مقدمت گلدان ِ سوسن میشدم با نوازش های ِ داغ و لهجه ی ِ غرق ِ عسل بوسه شیرین، لب کلوچه ، اهل ِ "فومن" میشدم یک خدای ِ شادتر برمی گزیدم بعد از این خالی از هر گریه و اندوه و شیون میشدم حیف! من زن نیستم تا اینچنین غوغا کنم آه.. فکرش را بکن روزی اگر زن میشدم شهرام حیدری❤️
باورم کن که تو را مایلم از روز ازل که مرا طعم تویی حضرت نوشین عسل باورم کن که به اعجاز نگاهت گیرم از خودم تا نرسم در بغلت دلگیرم نفسم بی تو به تنگ آمده ، ای حس رها بی تو در عشق گرفتارم و از خویش جدا جان به لب می شوم انگار که هیچم بی تو من به دنیای نگاه که بپیچم بی تو راه تنهایی من سمت جنون خواهد رفت کوره راهیست که در وادی خون خواهد رفت به سرانجام خودم فکر نکردم بی تو مرد تنها شده ی خانه ی دردم بی تو سهم احساس منی دورترین رویایی کاش میشد به خیالات خوشم باز آیی چه سکوتیست میان تو و نجوای دلم چه بلایی ست نگاهت به سراپای دلم پیش من کاش که بنشینی و آوار شوم در برت فاجعه ی ممتد اصرار شوم بوسه هایت به سرانجام لبم کاش رسد نور رخسار تو بر جان شبم کاش رسد خسته ام ، با نفست خستگی ام را در کن خسته ام این تن زخمی شده را باور کن خسته ام باغ مرا رنگ خزان می گیرد خسته ام شهر من از فاجعه ها می میرد خسته ام بس که در این قافیه ها سوخته ام خسته ام همچو نگاهی که به در دوخته ام با توام حضرت بانوی غزل اینجایی؟ با توام با تو که امروز من و فردایی باتوام ای که نگاه تو پر از زیبایی با توام ای که به دنیای دلم معنایی با توام حرف بزن خسته ام از درد سکوت با توام حرف بزن حضرت حوای هبوط با تو هستم که جنون خیز ترین لبخندی با تو هستم که به دنیای دلم میخندی کاش می امدی از راه دلم بارانی ست بی تو هر لحظه تنم لایق هر ویرانی ست کاش می امدی ، از فصل خزان می گویم از غم و فاصله و زردی جان می گویم کاش می آمدی ای حس نوازش در من کاش می امدی ای علت عاشق بودن سعید_خاکسار
🖋📚 خراب از باد پائیز خمارانگیز تهرانم خمار آن بهار شوخ و شهر آشوب شمرانم خدایا خاطرات سرڪش یڪ عمر شیدایی گرفتہ در دماغے خستہ چون خوابے پریشانم خیال رفتگان شب تا سحر در جانم آویزد خدایا این شب آویزان چہ مے خواهند از جانم پریشان یادگاریهاے بر بادند و مے پیچند بہ گلزار خزان عمر چون رگبار بارانم خزان هم با سرود برگ ریزان عالمے دارد چہ جاے من ڪہ از سردے و خاموشے زمستانم مگر ڪفارهٔ آزادے و آزادگیها بود ڪہ اعصابم غل و زنجیر گشت و صبر زندانم بہ بحرانے ڪہ ڪردم آتشم شد از عرق خاموش خوشا آن آتشینتبها ڪہ دلڪش بود هذیانم سہ تار مطرب شوقم گسستہ سیم جانسوزم شبان وادے عشقم شڪستہ ناے نالانم نہ جامے ڪو دمد در آتش افسردہ جان من نہ دودے ڪو برآید از سر شوریدہ سامانم شڪفتہ شمع دمسازم چنان خاموش شد ڪز وی بہ اشڪ توبہ خوش ڪردم ڪہ مے بارد بہ دامانم گرہ شد در گلویم نالہ جاے سیم هم خالی ڪہ من واخواندن این پنجہ پیچیدہ نتوانم ڪجا یار و دیارے ماند از بے مهرے ایام ڪہ تا آهے برد سوز و گداز من بہ یارانم سرود آبشار دلڪش پس قلعہ ام در گوش شب پائیز تبریز است در باغ گلستانم گروہ ڪودڪان سرگشتہ چرخ و فلڪ بازی من از بازے این چرخ فلڪ سر در گریبانم بہ مغزم جعبہ شهر فرنگ عمر بے حاصل بہ چرخ افتادہ و گوئے در آفاقست جولانم چہ دریایے چہ طوفانے ڪہ من در پیچ و تاب آن بہ زورقهاے صاحب ڪشتہ سرگشتہ مے مانم ازین شورم ڪہ امشب زد بہ سر آشفتہ و سنگین چہ مے گویم نمے فهمم چہ مے خواهم نمے دانم بہ اشڪ من گل و گلزار شعر فارسے خندان من شوریدہ بخت از چشم گریان ابر نیسانم ڪجا تا گویدم برچین و تا ڪے گویدم برخیز بہ خوان اشڪ چشم و خون دل عمریست مهمانم فلڪ گو با من این نامردے و نامردمے بس ڪن ڪہ من سلطان عشق و شهریار شعر ایرانم🍂♥️🦋 ✍️شهریار
زن است دیگر... چشمش که به شمعدانی ها بیفتد شاعر میشود... آبچکان را برمیدارد و شعری میسازد از صدای قطره های آب... میرود جلوی اینه، نگاهی به گودی زیر چشمش میکند و بیخیال میشود خط چشمش را بر میدارد و نقاشی ای بر روی چشمانش میکشد دوباره میشود همان دختر زیبای قبل... اما چه فایده که غم هایش را در گلدان شمعدانی جا گذاشته و هرروز به آن آب میدهد و هرروز غمش بزرگ تر میشود... بهار_اقبالی
به بچه ات، به جنینت ، به دخترى که ندارى به آن کسى که لگد زد ، به شوهرى که ندارى به اینکه سر بگذارى و روى شانه ببارى به اینکه سر بدهى پاى همسرى که ندارى به داستان من و تو، به عشق باور این شهر به باورى که ندارم به باورى که ندارى ! به اینکه شک بکنى اینکه کى تو را زایید ؟ این که آیِنه که منم یا که مادرى که ندارى دوباره فکر کنى به .. دوباره فکر کنى به دوباره فکر کنى ! فکر بهترى که ندارى به هر درى بزنى تا به خانه در نزنى، تا به خانه اى که ندارم به هر درى که ندارى دوباره خسته شوى از خودت جدا بشوى تا رها شوى بروى جاى دیگرى که ندارى ! اراده داشته باشى پرنده تر باشى تا پرندگى بکنى با دو تا پرى که ندارى ! نخواست پر بکشم ، عاشقانه تر بکشم تا پریدنى بکشم ، بیت آخرى که ندارم ... #فرامرز_راد
. مثل یک کودکِ به جا مانده از جهانی هراس و ناامنی از دلِ جنگ و آتش و کشتار دلم آغوش و بوسه میخواهد... مثل آن کودکی که ترسیده بین رگبار و بیپناهیِ خویش؛ ایستاده، هراس را دیده خاندانش مقابلش مرده و جهان، خون و درد باریده بچه جنگ و دفاع میفهمد؟ جنگ را پیرها به پا کردند بچهها، بیگناهها مردند این سیاست، کثافت محض است من همان کودکم که ترسیده دلم آغوش و بوسه میخواهد... #نرگس_صرافیان_طوفان
без подписи
در ازدحام اين همه ظلمت بي عصا چراغ را هم از من گرفته اند اما من ديوار به ديوار از لمس معطر ماه به سايه روشن خانه باز خواهم گشت پس زنده باد اميد در تکلم کورباش کلمات چشم هاي خسته مرا از من گرفته اند اما من اشاره به اشاره از حيرت بي باور شب به تشخيص روشن روز خواهم رسيد پس زنده باد اميد در تحمل بي تاب تشنگي ميل به طعم باران را از من گرفته اند اما من شبنم به شبنم از دعاي عجيب آب به کشف بي پايان دريا رسيده ام پس زنده باد اميد در چه کنم هاي بي رفتن سفر صبوري سندباد را از من گرفته اند اما من گرداب به گرداب از شوق رسيدن به کرانه موعود توفان هاي هزار هيولا را طي خواهم کرد پس زنده باد اميد چراغ ها ، چشم ها ، کلمات باران و کرانه را از من گرفته اند همه چيز همه چيز را از من گرفته اند حتي نوميدي را پس زنده باد اميد. #سيدعلى_صالحى آنقدر از تو می نویسم تا فارسی تمام شود
یه وقتایی صداقت بود و من هم اندکی دیندار شدی شیطان ، رسوخ کردی به ایمانم، و لیکن میکنی انکار چنان مجذوب چشمانت شدم درگیرودار عشق چه گویم از بلا هایت نمی گنجد در این گفتار غروب رفتم به یک رویا نمازم شد قضا ، اما... از این رویای خوش اما... نمی خواهم شوم بیدار تو را دیدم که می آیی به دیدارم تک و تنها چقدر دیر آمدی شیرین ، ز هجرانت شدم بیمار ولی با این تن خسته ، نمودم سجده بر رویت مثال کعبه بود چشمت ، حجر هم گونه ی دلدار به ناگه...یک ندایی آمد از مسجد ، بلرزاند پرده ی گوشم که ای خوابیده در مسجد ، بکن توبه از این کردار بدو گفتم نرو تنها به قاضی من گرفتارم خدا داند که عمدا دارم از تکرار آن اصرار گرفتم روزه تا مغرب و خورشید نیز نقابی زد گنه ناکرده ام ، دارم امید از بخت بی مقدار که روزی در برم بنشینی و شکلم بیفتد در دو چشمانت نه پند محتسب خواهم نه حرف واعظ بیکار که دینم می شود کامل ، گناهم می شود باطل اگر گوید موذن هم اذانش را ، کنم با بوسه ات افطار 🌴✍
سحر مئیخانه اطرافین گزیردیم مست و بیپروا کی، گؤردوم اوندا ناگه بیر عجایب صورت-زیبا. مۆسلسل زۆلف چینینده، مۆرصّع طؤوق بوینوندا، فیرنگی اطلس اگنینده، باشیندا معجر-حمرا. ملک-منظر، پری-پئیکر، سۆخن-گۆستر، وفا-پرور، بۆت-مهرو، گۆل-خوشبو، سؤزو شکّر، گؤزو شهلا. سمن-رۆخسار، مۆشکین-مو، شلایین قامت-دیلجو، سراسر فیتنه و جادو، سراپا شوریش و غوغا. گؤرن ساعتده ذؤقومدن یؽخیلدیم مست و لایعقل، داغیلدی عقل باشیمدان، آلیشدی آتش سئودا. پریشان اولدو احوالیم، تۆکندی صبر و آرامیم، گیریبان چاک ائدیب دوردوم یئریمدن واله و شئیدا. منی گؤرجک بو حالتده او سرو-باغ-دیلبندی، گلیب یانیمدا اگلشدی الینده ساغر-مینا. کرم قؽلدی منه بیر جام، آلیب مردانه نوش ائتدیم، دوروب اوپدوم آیاغیندان، دئدیم: ای ثانیی-لئیلا! اگر گؤرمک دیلرسن صورت-مجنون-شئیدانی، اوزاق گزمه، تاماشا قؽل، بودور اول عاشیق-رۆسوا! شیکسته-خاطیر و محزون، سؤزو آشوفته، دیگرگون. توتوب نقش-ره-مجنون، گزر وحشی کیمی صحرا. نباتی، حمد قؽل اللهه، مین شۆکر و ثنا ائیله کی، مجنونون مقاماتین سنه روزی ائدیب مؤلا. نباتی
دکلمـــــه به تو نگاه کردم به جزئیات زیباییات رجهای مرموز گردنت نفسهایت که میخانه را مه آلود کرده بود قطرههای عرق که از میان موهایت میلغزیدند و در پیراهنت گم میشدند آرزو کردم کاش پیراهن زاده شده بودم اما نه من " مسحور زیبایی " زاده شدم نوزده هجده هفده نه دیگر نمیتوانستم دلم را جمع کردم نزدیک شدم و در گوشت فریاد زدم : میتوانم ببوسمت ؟ و تو مردد نگاه کردی همین برایم کافی بود منتظر نماندم پای کلمات به میان بیاید چونان گرگی حریص انگشتانم به موهای وحشیات شدند لبهایم به گلویت شدند و دلم دلم مات مانده بود نُه هشت هفت هفت ثانیه به تحویل سال مانده بود هفته ثانیه به لبهای تو و من تمام لب بودم از گذرگاههای گلویت بالا آمدم به گونهات رسیدم که بهشت زمین بود و بعد لبهایت لبهایت لبهایت که شهوت بود و آرامش بود و فراموشی بود نمیدانم چقدر طول کشید بیست و پنج ثانیه یا بیست و پنج ساعت ؟ اما ایمان آوردم به معراج که میتوان در بیست و پنج ثانیه بسیار دید بسیار دید حالا به شهر خودم برمی گردم کنار کلکین نشستهام طیّاره تکان میخورد خلبان میگوید به تودهی ناگهانی مِه برخورد کردهایم لبخند میزنم چرا که میدانم این مه ، از نفسهای ماست هنگام عشقبازی شاید هرگز تو را نبینم اما غمگین نیستم چرا که دریافتهام دوست داشته باشم اما اصرار نکنم عشق بورزم اما وابسته نشوم چشمانم را میبندم و خاطرهی آن شب را مرور میکنم به تو نگاه کردم به جزئیات زیباییات #الیاس_علوی
@Aramesh_kadehh_S
مخزنی بر اساس ماه #تولد 🐏 فروردین – آتیشی و مغرور مخش زده میشه با جسارت + احترام. برو جلو، رک و مردونه حرفتو بزن… فقط سعی نکن واسهاش نقش بازی کنی، چون خودش آتیشباز اصلیه! 🔥 🐂 اردیبهشت – صبور اما لجباز با ثبات و صداقت میتونی ببری دلشو. نه زیادی قربونصدقه برو، نه ناپدید شو! دلی رو که داد، دیگه تا تهش هست. 👯 خرداد – شیرین، ولی دمدمیمزاج هم مغز میخواد، هم شوخی، هم تنوع. مخ خرداد با خلاقیت زده میشه نه تکرار! هر روز یه مدل باش، ولی خودت باش. 🦀 تیر – احساسی و خجالتی دلشو ببر، مغزش خودش دنبالت میاد! باهاش مهربون باش، کنارش بمون… یهو میبینی کل زندگیشو پُر کردی. 🦁 مرداد – با اعتماد به نفس و دافطور مخشو با تحسین بزن، ولی نه پاچهخواری! نشون بده خاصی، قویای، و مهمتر از همه… خودتو میفروشی، نه اونو میخری. 🌾 شهریور – دقیق، باهوش، سختگیر مخش تخصص میخواد! باید نشون بدی حواست به جزئیاته، اهل حسابی، نه حرف خالی! مخ شهریوری = چالش منطقی با قلب نرم ⚖️ مهر – عاشق عشق و تعادل مخ مهر رو با ادب، دیالوگ قشنگ و vibe شیک بزن. یه دونه آهنگ رمانتیک هم بفرستی، قفل میکنه! ولی مراقب باش، با همه مهربونه… با تو خاصتر باشه. 🦂 آبان – مرموز و عمیق باهاش بازی نکن، چون خودش پادشاه بازیه! صداقت بده، دروغ بهش نزنی خودت میشی تو دلش. یه بار بری تو دل آبان، دیگه فقط با سنگ بیرون میای 😅 🏹 آذر – آزاد، رک و پر انرژی مخش با شوخطبعی و ماجراجویی زده میشه. حوصلهی ادا نداره، صادق و پایه باش. قول بده که محدودش نمیکنی… برات میمونه. 🐐 دی – جدی و هدفمند مخشو با احترام + پشتکار بزن. کمحرفیش نشونهی بیمحبتی نیست. اگه ببینه برای داشتنش تلاشی، جذب میشه. 🌊 بهمن – متفاوت، خاص، خونسرد با ذهنش بازی کن، نه دلش! بحث کن، چالش بده، اما قضاوت نکن. بهمن عاشق آدمای خاص و متفکره. 🐟 اسفند – رویایی، احساساتی مخش با محبت، توجه و شعر! یه پیام قشنگ، یه نگاه مهربون و یه لیوان کاکائو کافیه 😅 اگه حالشو بفهمی، دیگه مال توئه... با دلش. خودم آذر ماه ❤️
ما بزرگ شدیم با این جمله که: «فعلاً فقط طاقت بیار…» انگار همیشه یه چیزی قراره درست شه و هیچوقت درست نمیشه. ما هر روز، یه تکه از خودمونو خاک میکنیم؛ یکی امیدشو، یکی عزیزی رو، یکی خونهشو، یکی وطنشو… و بازم میمونیم. طاقت میاریم. نه چون قویایم، چون چارهای نداریم. هیچکس به ما نگفت قراره یه نسل، بار تاریخو تنهایی به دوش بکشه. هیچکس نگفت قراره اشکهامونو از دنیا قایم کنیم و تو دلمون آرزو کنیم که کاش یه بار، یکی بیاد و بگه: «حق با شما بود. خیلی سخت گذشت. ولی تموم شد…» اگه دلت تنگه برای کسی که نیست، اگه ترس، لای استخونات لونه کرده، اگه صدای بمب و موشك تو سرت نمیخوابه، اگه نمیتونی بخوابی از فکر آینده، اگه یه گوشهی دلت خالیه از وطن… بدون: تو فقط زنده نیستی. تو داری قهرمانانه طاقت میاری. و ما با تمام دردمون، همديگه رو میفهميم با اشک، با خشم، با دلتنگی… کنار هم ایستاديم. تا روزی که دیگه لازم نباشه «طاقت بیاریم» تا روزی که بالاخره بتونیم فقط زندگی کنیم… چون ما مردمِ انتظاریم… انتظارِ برگشتن، انتظارِ خبر خوب، انتظارِ تموم شدن شب #علی_قاضی_نظام