A Tree
Статистика_ Watcher & Learner. 🌊 _ Interested in the whole world & its beauty. ☁️ 𓆜 𓆝 𓆞 𓆟 - واژهها رو پاک کن. به من میرسی.
- Последний пост
- 24 июн. 2025 г.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
بعدش پاشید واسه زندگیتون تصمیم بگیرید.
تمرین «پاها بالا روی دیوار» را انجام دهید. این حالت ترمیمی از یوگا، سیستم عصبی پاراسمپاتیک را فعال میکند، همان سیستمی که مسئول استراحت و آرامش بدن است. برای انجام این تمرین، کافی است دراز بکشید و پاهای خود را به دیوار تکیه دهید. این حالت را میتوانید تا ۲۰ دقیقه حفظ کنید.
без подписи
لزوماً نیازی نیست با سیگار جرقهی فکرهای روشن رو زد.
و؛ ممنون از شما انسانهای زیبا. در لحظهای که سن خالیه و مخاطبی هم جز سکوت نیست.
در ادامه؛ اگر جایی بخوام باز شروع به نوشتن کنم لینکش رو اینجا قرار میدم.
اثر؛ وجودیتی فراتر از خالق رو دنبال میکنه. جاری میشه و به ذهن میپیچه و من؛ برای حذف 258 مخاطب این رسانه که یکیش خودم بودم؛ خودخواهی پیشه گرفتم. از این بابت که تو حمله به خودت رو حمله به تمام ساحتهات در نظر میگیری. اما دنیا هوشمندتر از این حرف هاست و تو؛ به عنوان بخشی از خالقیتِ نظم واژهها؛ دقیقاً اینجا تمام چشمها رو حذف میکنی تا از زیر بارشون بلندتر برخیزی. از بستر تر؛ و واقعیتر. اما در حذف نکردن خود این چنل و مجرای ارتباطی؛ خودخواهی رو دستم نمیگیرم و اثر، فراتر از خالق به زندگیش ادامه میده. و جایی لازمه چیزی که ساختیش و ذره ذره از بین جمعیت رشدش دادی رو؛ زمانی که میفهمی بارِ جونت شده عوض کنی و استراتژی جدیدی براش بچینی. انگار که جای سقفی کوچک، به پله تبدیلش کنی. چون این تویی و زندگیت و چیزهایی که در ادامهی راه ساخته میشن. یعنی اگر اون ذراتی که جذب کردی از زندگی؛ ندونی که جادهی کدوم راهت میشن؛ میتونن تحت فشارت بذارن که بهجای اینکه به بذر اولیه تبدیلشون کنی؛ همش بخوای از بینشون به ضرب و زور ارتباطی برقرار کنی. به عنوان مثال؛ به جای اینکه به دنبال نوشتن راحت، ساده و مؤثر باشی؛ بخوای که از بین اندک مخاطبی که جمع کردی دنبالشون بیفتی و رضایت بگیری. این متون، از دو سال پیش من تا کنون اینجا هستند. بسیاری از وقایع رو پوشش نمیدهند و گاه اکثراً افکاری جسته-گریخته بودند. بهار الان دو ماه تا بیست سالگی فاصله داره. بهار گاهی فکر میکنه گذشته و چیزی که نداره و بقیه انجام میدن؛ خیلی خیلی جالبتر و هیجانانگیزتر از زاویه دید دو تا چشمهاشه. تن بهار، مثل تموم آدمهای دیگه؛ اتفاقاتی که براش افتاده رو فراموش نکرده. بهار، میدونه که باید کوتاه و مؤثر و در موقعیت و درکنار آدمها و با آدمها و برای زندگی عمل کنه. و بهار، حالا میدونه که جادهی اصلی میخواد. اینجا باقی میمونه. تا کنون، به دنبال تمام ذرههای سبز زندگی بودم. اما از اینجا؛ تمام موضوعات و آوردهها؛ اگر ذیل مسیر قرار نگیرن؛ تلف میشن. پخش و پلا میشن؛ و من زیرشون گیر میکنم. از بین چشمها انقدر میخوام که خودم رو به چشمهای مطلوب برسونم که حتی نمیدونم ازشون چی میخوام؛ که باز اون زیر گیر میکنم. اگه با دید بوردیو جلو بریم؛ لحظهی ناب هنر تمام وقایع رو در خودش جا داده. سرشار میشی که سبکبار بشی. اما پیش از این، تو لازمه بدونی که میخواهی خلق کنی. و این وسط؛ باید بتونی چیزهایی که رو دوشت هستن رو زمین بذاری یا دستکم بهشون آگاه باشی که بتونی انجامش بدی. من متوجه شدم چشمها آزارم میدن. من فهمیدم اضطراب دارم. من متوجه شدم روندی که تا الان اینجا طی کردم؛ طیفی از "همیشه شاهکار و متفاوت بنویس" برام بهوجود آورده در حالی که چنین چیزی رخ نداده. انگار که تصویری از انتظارات آدمها بسازی و پشتش زور بزنی و الکی بیای و بری چون مضطربی؛ و خب یادت بره که نه خدای زندگی دیگرانی نه کودکی هستی که بابت همهچیز، دقت کن، "همهچیز" بخواد بازخواست و دعوا بشه. و من متوجه شدم که تقریباً، همه چیز برام به بار و اضطراب تبدیل شده و بسیاری از اکتهای زندگیم صرفاً راهی بودند برای فرار و تعدیل درد. درد ناگزیره. آسیب ناگزیره. زندگی ناگزیره و میدونی که بدن یادش میمونه. اما... نباید آنچه که رخ میده نباید بار باشه. باید بخشی از توشه باشه. و بهار حالا میدونه که اول مسیره و مسیری میخواد که مبتنی بر ارزشهاش باشن. هر چیز مهم. خلاصه که... سلام. از من. طبقههای اول.
با تفاوتی بزرگ؛ و اون هم لحظهایه که از بین زمین بسیار بسیار پوشیده از گیاه؛ چند راه اصلی باز میشه. راهی که از اهمیت تأمین شدن و زندگی کردن در جمع میگذره. و حالا؛ انگار که با ضربهای فصل جدیدی از زندگی شروع شده باشه.
دوستی بیست دقیقه رانندگی میکنه تا پیشت بیاد و به جای دیگری میری تا مدتی رو درش بگذرونی. همه چیز اون شب سخته. تا دو روز بعدش هم سخته. اما حرف میشنوی و حرف میزنی و میفهمی موج دعوای ناگهان؛ فقط به تن تو برخورد نکرده. تنها نبودی. ولی این وسط؛ میفهمی که تویی و زندگیت و هیچ چیز مثل قبل نخواهد شد.
معنات از بهشت عوض میشه وقتی اجبار به گردنت چنگ میندازه.
روزی بود که بیتوجه به اینکه وسواس بهخرج بدی بابت اینکه چیزی بنویسی که از نرم اجتماعی خارج باشه یا نه؛ از بین وقایع روزانه خودت متوجه شدی که جایی اجازه بروز خشم رو بهخودت دادی. و این جایزه بود. جایزهای روزانه از کشفی شخصی. صحبت کردن با آدمی راجعبهش و فهمیدن اینکه تنها نیستی. همین. سلسله وقایعی نرمال از یک زندگی نرمال.
عزیزکم؛ و تمامی اون اسمها دلیلی میشن و بستری برای اینکه تو بهار رو ببینی. و اون نام رو.
فکرها بخشی از چرخدندههای رفتاریت هستن. اینکه کدومهاشون باهم شروع به کار میکنن مهمه. مثلاً اگه تا عصبانی میشی سریعاً چرخ دندهی زود باش باید تمومش کنی با حسی از شماتت و بچهای که آسیب دیده میاد بالا؛ باید بررسیش کنی.
موسیقی شب آهنگ زیبای Cossack Lullaby با اجرای Aida Garifullina @clasicmoozik
Channel photo updated
без подписи
بگو که چرا آدمها انقدر درمان و شعر میخواهند.
без подписи