tgindex
تقدسِ‌ چای‌خانه‌‌های‌ِ زمستان‌زده؛

تقدسِ‌ چای‌خانه‌‌های‌ِ زمستان‌زده؛

Статистика
@Born_0f_Fireперсидский

«زن، زندگی، آزادی برای همیشه.» @itscaim :ناشناس و باقی چیز‌ها

Последний пост
11 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
6
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
422
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
188
20 постов
Вовлечённость
44,5%
к подписчикам
Постов в день
0,9
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
70
1/48двое суток
80
1/72трое суток
86

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • без подписи

  • تازگی‌ها شوق‌های کوچیک رو با نخی متصل به غم پیدا می‌کنم؛ که وقتی ردش رو می‌گیرم، فرو می‌رم توی تاریکی و یه دنیا زمستون. خوبه که آدم شوق‌های کوچیک یا غم‌های بزرگ نداشته باشه؛ چون همیشه وصلن و وقتی مرگ کوچه به کوچه می‌گرده، نمی‌شه بین راه زندگی پیدا کرد. افکار بد رو کنار می‌زنم. خودم رو جمع می‌کنم. توی خاک خون‌خورده نهال می‌کارم و چشم به جوونه‌ای می‌دوزم که هیچوقت میل روییدن نداشته...

  • امروز که ماهی سیاه کوچولو رو می‌خوندم، ذهنم مدام پرتم می‌کرد به زمستونی که گذشت. به رها و هزاران هزار آدم دیگه که یه‌روز قصد سفر کردن، دلباخته‌ی دریا بودن و بیشتر از هرکسی رنگ و بوی زندگی رو به تن داشتن. خودم رو اما آخرای داستان پیدا کردم؛ توی تاریکی دل مرغ ماهی‌خوار. ماهی ریزه رو با تمام وجود لمس کردم، وقتی پرت شد به دریا و هرچی که منتظر شد، دیگه از ماهی سیاه کوچولو خبری نبود. وقتی باید به جای ماهی سیاه کوچولو هم زندگی می‌کرد و نفس می‌کشید، اما دیدش تار بود با اشک و زندگی توی دل مرغ ماهیخوار، کدرش کرده بود.

  • без подписи

  • دیروز تا درو باز کردم برم بیرون، یه بچه قمری دیدم که روی زمین افتاده. لونه‌ش رو پیدا نکردیم آوردیمش تو چندروزی مراقبش باشیم. امروز صبح با صدای پر زدنش بیدار شدم، چند بار به دیوار اتاق خورد و افتاد زمین. یه قفس آوردم امروز هم پیشمون بمونه، فردا که پرواز کردنش بهتر شد راهیش کنیم. برام جالب بود که توی قفس نبودن، همیشه به این معنی نیست که آزادی، فقط هنوز پرواز نکردی که برات قفس بیارن.

  • без подписи

  • без подписи

  • چنین داد پاسخ که «ای شهریار نگه کن بدین گردشِ روزگار، که چون باد بر ما همی‌بگذرد خردمندمردم چرا غم خورد؟! همی‌پِژمُراند رخِ ارغَوان کند تیره دیدارِ روشن روان، بدآغازْ گنج است و فرجامْ رنج پس از رنج، رفتن ز جایِ سِپنج چو بستر ز خاکست و بالین ز خشت درختی چرا باید امروز کشت که هر چند چرخ از برش بگذرد بُنش خون خورد، بار کین آورد؟! [شاهنامه]

  • без подписи

  • без подписи

  • پارسال تولدش رو، درحال بدو بدو بودم که از سر کلاس فنون برسم خونه و با صدای گرفته‌ی خودم نوشته‌ش رو بخونم و ضبط کنم. امسال اما روبروم توی کافه نشسته بود. داشتم هدیه‌ش رو با دست‌های خودم بهش می‌دادم. نمی‌دونم کدومش از همه بهتر بود؛ انقلاب، قهوه، سنگینی عودها…

  • این نمایش‌نامه رو مدتی پیش نوشتم، اما امروز تصمیم گرفتم توی چایخانه بذارمش. اگر بعد از خوندنش حرفی، حسی یا برداشتی به ذهنتون رسید، می‌شنومش.

  • без подписи

  • без подписи

  • چراغ‌ها خاموش. سکوت. #پرده بالا می‌رود...

  • без подписи

  • اما چاله‌های خیلی عمیق، با تلاش بیشتر برای پر کردنشون، خالی‌تر می‌شن.

  • وقتی تنت درد می‌کند یا زخمی بر جایی داری، آفتاب برایت لبخند نمی‌آورد، گل‌ها را که می‌بینی درد جلوی تحسینت را می‌گیرد. لایه‌ای نازک و سخت چشم‌گیر روی تمام روزها و روزمرگی‌ها‌یت کشیده می‌شود و چه شباهت غریبی دارد؛ تن و وطن. زادگاهت، که روح کوچکت به خوش زیستن در آن امید دارد... این‌روزا وطنی در جای جای تنم درد می‌کند گاهی گلویم را می‌گیرد گاه دیگر زمین‌گیرم می‌کند. این بدنیست که من باید همراه آن با خیالی بجنگم که هر از چند گاهی می‌گوید: «از خون جوانان وطن هیچ نمانده. از وطن هم.»

  • без подписи