اِنگار
Статистикаدکتر پرستوامیری متخصص روانشناسیسلامت رواندرمانگر پروانه سازمان نظام روانشناسی: ۷۱۳۵ تعیین وقت از طریق تلگرام و واتساپ: ۰۹۳۶۵۷۰۵۱۷۱ در اینستاگرام Www.instagram.com/dr.parastoo.amiri
- Последний пост
- 4 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
بدنِ دیوید دیوید از آن آدمهایی بود که بدنش را بیشتر از زندگیاش زیر نظر داشت. اگر صبح با گلودرد از خواب بیدار میشد، قبل از اینکه مسواک بزند، علائم سرطان حنجره را در اینترنت جستوجو میکرد. اگر موقع فوتبال زانویش درد میگرفت، تا عصر برای دو نفر تعریف کرده بود که احتمالا رباطش پاره شده است. اگر یک خال تازه روی دستش پیدا میشد، همان شب در مهمانی میگفت: نمیخوام کسی رو نگران کنم... ولی حس خوبی ندارم و فکر میکنم این یک موضوع جدیه. بعد هم با لحنی آرام، بدترین بیماریهایی را که ممکن بود پشت آن علامت پنهان شده باشد، برای همه توضیح میداد. وقتی آزمایش میداد، تا آماده شدن جوابش، تقریبا همهی اطرافیانش خبر داشتند. به مادرش زنگ میزد. به خواهرش پیام میداد. برای همکارهایش مینوشت: اگه چند روز نبودم، بدونید دارم درمان میشم. بعد جواب آزمایش میآمد. همهچیز طبیعی بود. و البته اغلب مواقع دیدیو بهجای جملهی "همه چی طبیعیه" میگفت: دکتر گفت فعلا مشکل جدیای نداری ولی حتما باید پیگیری کنی! اوضاع برای دیوید و بدنش همینطور پیش میرفت تا اینکه یک روز پزشک از او خواست بعد از جواب نمونهبرداری، حتما حضوری مراجعه کند. چند ساعت بعد دیوید با یک پوشهی آبی از مطب بیرون آمد. تشخیص قطعی بود. سرطان. وقتی خبر به دوستانش رسید، یکی از آنها زیر لب گفت: خدایا... این دفعه دیگه شب و روز فقط از سرطان حرف میزنه. دوست دیگری با سر تایید کرد و جواب داد: دیوید این فرصت استثنایی رو از دست نمیده! هرچند واقعا حق داره، من که بهش اجازه میدم هرچقدر خواست از مریضیش حرف بزنه. آنها قرار گذاشتند همان عصر به دیدن دیوید بروند و قبلش به یکدیگر قول دادند که گوش شنوای خوبی برای دیوید باشند. به محض رسیدن دیدند که دیوید توی کاناپه لم داده و دارد فوتبال تماشا میکند. دیوید با هیجان گفت: هی رفقا بیاید اینجا؛ این بهتری بازی این فصله ... نگاهی بین دوستان رد و بدل شد. چند دقیقه که از نشستنشان گذشت یکی جرات کرد و گفت: دیوید ما همه از اتفاقی که برات افتاده واقعا متا ... دیدیو نگذاشت حرفش تمام شود، با چشمهایی که هنوز به صفحه تلویزیون خیره بود گفت: من که فکر میکنم آرتور آقای گل امسال باشه، این پسر جادوگره! توپ زیر پاهاش عین آتیشه! نگاه دیگری بین دوستان رد و بدل شد. دیوید تا آخر آن ملاقات و تا آخرین روز زندگیش درباره بیماری و سرطان حرفی نزد. پرستو امیری https://t.me/mashgh_dastannevisi
🟢حتما اول پست قبلی رو بخونید: بهعنوان یک درمانگر: گاهی از صندلی درمانگر پایین بیایید و روی صندلی درمانجو بنشینید. فراموش نکنید که همدلی، انرژی مصرف میکند؛ برای آن تجدید قوا لازم است. سوپرویژن را فقط برای پروندهها نخواهید؛ گاهی برای خودتان هم به آن نیاز دارید. اگر مدتی است فقط به دیگران گوش دادهاید، از خودتان بپرسید: آخرین بار چه کسی به من گوش داد؟ @engaarr فرسودگی را با فداکاری اشتباه نگیرید. از خودتان انتظار نداشته باشید همیشه قوی، آرام و پاسخگو باشید. مراقبت از سلامت روان خودتان، بخشی از مسئولیت حرفهای شماست، نه خودخواهی. هرچه بیشتر با رنج انسانها مواجه میشوید، بیشتر به رابطههای امن خارج از اتاق درمان نیاز دارید. اجازه ندهید هویت "درمانگر بودن"، هویت "انسان بودن" را ببلعد. اگر روزی احساس کردید دیگر تابِ نگه داشتن درد دیگران را ندارید، قبل از ادامه دادن، از کسی بخواهید مدتی درد شما را نگه دارد. و شاید مهمترین یادآوری: درمانگر خوب، درمانگری نیست که هرگز زخمی نشده باشد؛ درمانگر خوب، کسی است که زخمهایش را انکار نمیکند و مسئولانه از آنها مراقبت میکند. دکتر پرستو امیری @engaarr
به بهانهی خودکشی ویکتور یالوم؛ درمانگر بودن مصونیت نمیآورد! دکتر پرستو امیری | رواندرمانگر ما دوست داریم باور کنیم اگر کسی سالها درباره مرگ نوشته، اضطراب را فهمیده، معنای زندگی را کاویده و هزاران نفر را درمان کرده است، پس خودش و عزیزانش باید از تاریکترین زخمهای انسان در امان باشند. اما واقعیت، بارها و بارها، این خیال را فرو میریزد! اما شاید این اتفاق، بیش از هر چیز، یک یادآوری مهم باشد: دانستن درباره روان انسان، مصونیت ایجاد نمیکند. و دانش، انسان را از رنج نجات نمیدهد! شاید این همان چیزی است که گاهی در اتاق درمان هم فراموش میکنیم؛ اینکه درمانگر، نویسنده، استاد دانشگاه یا حتی کسی که سالها به دیگران کمک کرده، قبل از هر چیز یک انسان است؛ انسانی با ظرفیت عشق، امید، ترس، شکست و گاهی ناامیدی. این خبر، یادآور شکنندگی مشترک همهی ماست؛ رنج، سلسلهمراتب نمیشناسد. نام خانوادگی نمیشناسد. مدرک دانشگاهی نمیشناسد. شهرت نمیشناسد. رنج، انسان را میشناسد! و البته این اتفاق قرار نیست اعتبار روانشناسی را زیر سؤال ببرد. برعکس، شاید عمیقترین حقیقت روانشناسی را یادآوری کند: رواندرمانی قرار نیست انسان را به موجودی شکستناپذیر تبدیل کند. قرار نیست مرگ، سوگ، افسردگی یا ناامیدی را از جهان حذف کند. روانشناسی هرگز وعدهی حذف رنج را نداده است. روانشناسی فقط کمک میکند رنج را آگاهانهتر زندگی کنیم. رواندرمانی فقط میتواند کمک کند انسان در مواجهه با رنج، تنها نماند. و گاهی، حتی با وجود تمام عشقها، تمام دانشها و تمام تلاشها، باز هم تراژدی رخ میدهد. پذیرفتن این حقیقت دردناک است؛ اما شاید بلوغ روانی دقیقاً از همینجا آغاز میشود: از جایی که میپذیریم زندگی، همیشه قابل کنترل نیست. شاید به همین دلیل است که باید با قضاوت کمتر و شفقت بیشتر به آدمها نگاه کنیم. ما هرگز نمیدانیم هر انسان، در سکوت ذهنش، مشغول جنگیدن با چه چیزی است. شاید مهمترین درسی که بتوان از این اتفاق گرفت، فروتنی باشد؛ اینکه پشت هر چهرهی موفق، هر خانوادهی شناختهشده و هر متخصص، انسانی زندگی میکند که ممکن است در سکوت، بار سنگینی را به دوش بکشد. اگر درمانگر هستید، پست بعدی خودمراقبتی را بخوانید، در کانال انگار: @engaarr
چرا برای بعضیهامون شروع کردن کارها سخته و برای بعضیهامون ادامه دادنشون؟ چرا بعضی آدمها سالها رؤیاهاشون رو روی کاغذ نگه میدارند و هرگز آغاز نمیکنند، و بعضی دیگه دهها پروژه نیمهتمام دارند که با شور و اشتیاق شروع شدهاند اما در میانه راه رها شدهاند؟ اینجا بخونید: https://www.instagram.com/p/DZpa3mzlh19/?igsh=dHN5cTB6anRldG9m
فکرم به همه جهان بگردید وز گوشهی صبر بهترم نیست با بخت جدل نمیتوان کرد اکنون که طریق دیگرم نیست بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالهی کار خویش گیرم @engaarr یکم اردیبهشت بزرگداشت حضرت سعدی
تابوی زیستن در میانهی جنگ؛ وقتی روزمرگی خیانت تلقی میشود. دکتر پرستوامیری رواندرمانگر https://www.instagram.com/p/DXUU2G0iivL/?igsh=ZTZldjJidmtzNmhu شما هم احساس میکنید که این روزها، زندگی کردن به جرمی پنهانی بدل شده است؛ گویی هر لبخند یا ثبت یک لحظه عادی، خیانتی است به خونهای ریخته شده. اما حقیقت اینجاست که وقتی روزمرگی را به عنوان یک "گناه" داغ میزنیم، ناخواسته آخرین سنگر تابآوریمان را در برابر ویرانی تسلیم کردهایم. این پارادوکس عجیبی است که در روزهای بحران، زیستن به یک «تابو» تبدیل میشود. پدیدهی «گناهِ روزمرگی»، در واقع نوعی فشار روانی دوجانبه است: از یک سو ترس از قضاوت جامعه (که شما را بیتفاوت به رنج عمومی میخواند) و از سوی دیگر، جویدهشدن توسط هیولای عذاب وجدان درونی خودتان. ۱- تلهی «تعطیلی زندگی» وقتی جنگ یا سرکوب سایه میاندازد، حسی عمومی القا میشود که «لذت بردن خیانت است». اما حقیقت تلخ این است که بحرانها نیامدهاند که زود بروند؛ آنها میخواهند تمام ساحتهای وجودی انسان را تسخیر کنند. فلجشدگی اجتماعی: اگر همه دست از کار، لبخند و زندگی بکشند، فروپاشی روانی جامعه زودتر از موشکها و قطعی اینترنت رخ میدهد. عادیسازی رنج: وقتی فقط رنج را بازنشر میکنیم، به مرور نسبت به آن کرخت میشویم. روزمرگی، در واقع لنگری است که ما را به «انسانیت» و «امید» وصل نگه میدارد. ۲- ترس از قضاوت حتی نوشیدن یک فنجان قهوه با یک دوست در یک کافه در میانه جنگ، گاهی به عنوان «بیخیالی» تعبیر میشود. اما باید میان «بیتفاوتی» و «تابآوری» تفاوت قائل شد: بیتفاوتی: یعنی ندیدن درد دیگران و نادیده گرفتن واقعیت. تابآوری (Resilience): یعنی با وجود آگاهی از درد، همچنان برای بقای روان خود میجنگیم. آدمها حق دارند برای غرق نشدن در دریای اخبار سیاه، به قایقهای کوچک روزمرگی پناه ببرند. ۳- چرا روزمرگی یک نوع «مقاومت» است؟ در شرایطی که استبداد یا جنگ تلاش میکند «اراده» و «شادی» را از شهروند سلب کند، اصرار بر زیستن، خودش نوعی ایستادگی است. حفظ ساختار روان: کارهای سادهای مثل مهمانی گرفتن، ورزش کردن یا پختن یک غذای خوب، به مغز پیام میدهد که «هنوز رشتهی امور کاملاً از هم نگسسته است». تغذیه برای مبارزه: یک ذهنِ درهمشکسته و سوگوار که ماهها در اتاق تاریک نشسته، توانایی تفکر انتقادی یا کنشگری موثر را نخواهد داشت. ما برای تغییر یا دوام آوردن، به سوخت روانی نیاز داریم. چه کار کنیم؟ تعادل در روایت: لازم نیست وانمود کنیم همهچیز عالی است؛ میتوانیم هم از رنج بگوییم و هم لحظات کوچک شادیمان را پاس بداریم. شفقت با خود: به یاد بیاوریم که لذت بردن از یک لحظه، به معنای تایید جنایت یا بیخیالی نسبت به خونهای ریخته شده نیست. پرهیز از پلیس اخلاقی: همانطور که دوست نداریم دیگران ما را قضاوت کنند، ما هم نباید از دیگران انتظار داشته باشیم ۲۴ ساعته در حالت سوگواری باشند. در میانه آتش و خون، زنده ماندن کافی نیست؛ باید «زندگی» کرد. اگر زیستن را گناه بدانیم، در واقع به هدفِ نهایی بحران (که نابودی معنای زندگی است) کمک کردهایم. روزمرگی، سنگر آخر ماست؛ نباید آن را به راحتی تسلیم کنیم. https://www.instagram.com/p/DXUU2G0iivL/?igsh=ZTZldjJidmtzNmhu
‼️‼️ توجه ‼️‼️ دانشجویان و همکاران عزیز این روزها که جلسات درمان پر است از وحشت و سوگ و علائم مواجه با ترومای جنگ و بمباران و مرگ، اگر در کار با مراجعانتان، نیاز به همفکری، راهنمایی، یا سوپرویژن دارید، من بهشکل رایگان در خدمت شما خواهم بود. کافیست به من پیام بدهید: ۰۹۳۶۵۷۰۵۱۷۱ دکتر پرستو امیری
مداخله فوری برای کودکان 🔴«با من نفس بکش»: دم ۴ شماره، مکث ۲، بازدم ۶ شماره؛ ۵ بار تکرار. 🔴۵-۴-۳-۲-۱ حواس: ۵ چیز که میبینی، ۴ چیز که لمس میکنی، ۳ صدا، ۲ بو، ۱ مزه. 🔴شیء امن: یک عروسک/سنگ/روسری را «نماد امنیت» کنید؛ هنگام ترس در دست بگیرد و فشار دهد. 🔴جای امن ذهنی: چشمها بسته، توصیف یک مکان امن با جزئیات (رنگ، صدا، دما). 🔴فشار عمیق: بغل محکم ۲۰–۳۰ ثانیه یا پیچیدن در پتو (مثل «پتو»). 🔴نامگذاری هیجان: «الان بدنت شبیه ترس است؛ قلبت تند میزند.» (برچسبگذاری = کاهش شدت). 🔴زمانسنج ۲ دقیقهای: بگویید «فقط ۲ دقیقه با هم میگذرانیم» و تایمر بگذارید؛ تمرکز بر اکنون. 🔴حرکت تخلیهای: ۳۰ ثانیه پریدن، لرزاندن دستها، یا فشار دادن دیوار. 🔴جمله لنگر: با هم تکرار کنید «الان کنار همیم و امنتر از قبل هستیم.» 🔴کاهش محرک: خاموش کردن خبر/صداهای اضافی، نور ملایم، حضور نزدیک و قابل لمس. دکتر پرستو امیری رواندرمانگر @engaarr
دوستان! لطفاً کتابهای مرا بخرید و بخوانید. این فعلاً تنها آبباریکهای است که من برای معیشت و ادامهی زندگی دارم. اگر میخواهید زنده بمانم و همچنان برایتان بنویسم و قصه بگویم کمکم کنید. من از دولت ایران نه حقوق میگیرم و نه یارانه. از سهام عدالتش هم هیچوقت برخوردار نبودهام، و فقط سهام ظلمش نصیبم شده است. میدانم که نسخهی الکترونیک آثار مرا فیدیبو و طاقچه به فروش میرسانند. سایت جهانی آمازون هم نسخهی کاغذی بعضی از آنها را به بهایی گزاف (با دلار و یورو) به فروش میرساند. بدانید و آگاه باشید دوستان، که از این همه ریالی به من نمیرسد. اگر از این راه سودی به دست آید به جیب ناشران سرازیر میشود. اگر مسلماناید، خودتان بسنجید که این سود حلال است یا حرام. و اگر نیستید آزاده باشید و کتابهای مرا از این جور جاها نخرید. راضی نیستم.
تروما خط داستان زندگی را قطع میکند. نه فقط به این معنا که «اتفاق بدی افتاده»، بلکه به این معنا که روایت پیوستهی «من کی هستم و زندگیام دارد به کجا میرود» ناگهان گسسته میشود. قبل از تروما، زندگی برای ذهن شبیه یک داستان با توالی منطقی است: گذشته ⬅️ حال ⬅️ آینده. بعد از تروما، زمان ترک میخورد؛ گذشته به شکل فلشبک و بدنمحور هجوم میآورد، حال بیثبات میشود و آینده مبهم یا حتی ناممکن به نظر میرسد. در این وضعیت، فرد احساس میکند زندگیاش دو پاره شده: «قبل از آن فاجعه» و «بعد از آن فاجعه». و مشکل دردناک این است که داستان زندگی دیگر ادامهدار نیست، انسجام ندارد، و معنا از آن بیرون ریخته است. از نگاه درمانی، بخش مهم کار این نیست که تروما را «پاک» کنیم، بلکه این است که کمک کنیم روایت دوباره قابل ادامه شود؛ 🔴نه با حذف زخم، بلکه با جا دادن آن در داستانی بزرگتر که هنوز امکان انتخاب، معنا و حرکت در آن وجود دارد. شما هم این روزها، داستان زندگیتان قطع شده؟ دکتر پرستو امیری رواندرمانگر @engaarr
ما از نظر فیزیولوژیکی تهدیدشده و ترسیدهایم. دکتر پرستو امیری رواندرمانگر واقعیت اینه که این روزها ما با یک ترس فیزیولوژیکی مواجه هستیم. مغز ما در این دوران دائماً در معرض تصاویر خشونتآمیز، اخبار جنگ، تهدید و ناامنی قرار دارد. حتی اگر از نظر روانی تلاش کنید حواستان را پرت کنید یا «مثبت فکر کنید»، مغزِ بدنی ما کار خودش را میکند: محرکهای خطر را دریافت میکند و بدن را وارد حالت آمادهباش میکند؛ حالتی که برای بقا طراحی شده، نه برای زندگی طولانیمدت. 🔴 وقتی این وضعیت مزمن میشود، بدن نشانههای مشخصی بروز میدهد، از جمله: تپش قلب، احساس فشار یا سنگینی در قفسه سینه. تنفس سطحی یا احساس «کم آمدن هوا». انقباض مداوم عضلات، بهویژه گردن، فک و شانهها. بیقراری، ناتوانی در ریلکس شدن حتی در زمان استراحت. اختلال خواب، بیدار شدنهای مکرر یا خواب سبک. تحریکپذیری، زود رنجی، یا واکنشهای هیجانی شدید. خستگی مزمن همراه با ناتوانی در آرام گرفتن. 🔴 گوشبهزنگی دائمی: انگار «هر لحظه ممکن است اتفاقی بیفتد» اینها ضعف روانی نیستند؛ پاسخهای طبیعی یک سیستم عصبیِ بیشفعالشدهاند. 🔴 در چنین شرایطی، مداخله باید مستقیماً با بدن کار کند: 🟢 تنفس با بازدم طولانیتر دم ۴ ثانیه، بازدم ۶ تا ۸ ثانیه. این الگو مستقیماً عصب واگ را فعال میکند و پیام «خطر رفع شده» میفرستد. 🟢 درگیر کردن حس عمقی فشار دادن کف پا به زمین، پیچیدن خودتان در پتو، یا تکیه دادن محکم به صندلی. بدن از طریق فشار و وزن، امنیت را سریعتر میفهمد تا از طریق منطق. 🟢 حرکات ریتمیک و آهسته راه رفتن آرام، کشش ملایم، یا تکانهای نرم بدن. ریتم منظم، سیستم عصبی را از حالت هشدار خارج میکند. 🟢 تنظیم خواب و قند خون بیخوابی و افت قند خون، پاسخهای اضطرابی را تشدید میکنند؛ این کاملاً فیزیولوژیک است. 🔴در برخی افراد، شدت یا طول مدت فعالبودن سیستم هشدار به حدی است که مداخلات غیر دارویی بهتنهایی کافی نیستند. دارودرمانی در این شرایط: کمک میکند سطح پایهی برانگیختگی عصبی پایین بیاید؛ اجازه میدهد بدن «نفس بکشد» و درمانهای روانشناختی مؤثر شوند نشانهی ضعف نیست؛ نشانهی درک زیستیِ مسئله است. همانطور که برای تب بالا یا درد شدید، بدن را تنها نمیگذاریم، در اضطراب فیزیولوژیک مزمن هم گاهی دارو یک ضرورت درمانی است، نه انتخاب لوکس. 🔴واقعیت اینه که ما فقط با «افکار نگرانکننده» طرف نیستیم؛ ما با بدنی زندگی میکنیم که فکر میکند هرلحظه در خطر است. و بدنِ ترسیده، اول به تنظیم فیزیولوژیک نیاز دارد، بعد به معنا، تحلیل و گفتوگو. @engaarr
مرگ در خانهی درمانگران را هم میزند. دکتر پرستو امیری رواندرمانگر به محض وصل شدن اینترنتم، با پیامهای پیاپی مراجعان خارج از کشورم مواجه شدم: 《خوشحالم که حالتان خوب است.》 و همه ما میدانیم پس این جمله، پیام دیگرس نهفته است: 《خوشحالم زندهاید.》 و رابطهی درمانی وارد قلمرو اضطراب بقا شده است. جملهای که این روزها بارها شنیدهام: «خوشحالم زندهاید» این یک جملهی عادی نیست. این جمله نشانهی ورود مرگ به متن رابطه است؛ مرگی که دیگر یک مفهوم انتزاعی یا بالینی نیست، بلکه حضوری واقعی، خیابانی و روزمره پیدا کرده است. در این جمله، سوگِ جمعی و اضطراب بقا همزمان متراکم شدهاند. از منظر روانکاوی، این لحظه را میتوان لحظهی شکستن توهم ثبات دانست؛ همان توهمی که هم مراجع و هم درمانگر برای امکان فکر کردن، تحلیل کردن و درمان کردن به آن نیاز دارند. وقتی اینترنت قطع میشود، بدنها در معرض خطرند، و شمار کشتهشدگان هر روز بالا میرود، درمانگر دیگر فقط «ابژهی امنِ ذهنی» نیست؛ او نیز بهوضوح یک بدنِ فانی در میدان خطر است. در اینجا، یک جابهجایی ظریف اما عمیق رخ میدهد: مراجع، بهویژه مراجع مهاجر، ناگهان خود را در موقعیت نگهدارنده (holding) مییابد. پرسیدنِ حالِ درمانگر، تلاشی است برای ترمیمِ شکافی که اضطراب مرگ در رابطه ایجاد کرده. این پرسش نه صرفاً از سر محبت، بلکه تلاشی ناهشیار برای حفظ «ابژهی حیاتی» است؛ ابژهای که با از دست رفتنش، نهتنها درمان، بلکه بخشی از پیوند با وطن، زبان، و ریشههای هیجانی نیز فرو میریزد. جملهی «خوشحالم زندهاید» در سطحی عمیقتر میگوید: اگر شما بمیرید، بخشی از من هم بیپناه میشود. برای درمانگر، شنیدن این جمله تجربهای دوپاره است: از یک سو، دیدهشدنِ رنج و خطر؛ و از سوی دیگر، مواجهه با این واقعیت دردناک که حتی جایگاه حرفهایِ «کسی که تاب میآورد» هم دیگر مصون نیست. اینجاست که درمانگر با نوعی سوگ خاموش روبهرو میشود: سوگِ از دست رفتن فاصلهی امن میان نقش حرفهای و واقعیت عریان سیاسی–اجتماعی. در بستر خشونت جمعی، رابطهی درمانی ناگزیر سیاسی میشود، حتی اگر هیچ شعاری در آن رد و بدل نشود. بدن درمانگر، بدن مراجع، و پیوند میان آنها، همگی در میدان قدرت، سرکوب و بقا قرار میگیرند. این وضعیت، ما را به قلمرو تروماهای جمعیِ حلنشده میبرد؛ جایی که مرگ، نه سوگواری میشود و نه معنا مییابد، فقط تکرار میشود. و شاید مهمترین لایهی این جمله همین باشد: وقتی میگویند «خوشحالم زندهاید»، دارند اعتراف میکنند که مرگ، دیگر امر استثنایی نیست؛ امکانِ هرروزه است. و در چنین جهانی، زندهبودن خود به یک خبر تبدیل میشود. برای درمانگر، شنیدن این جمله میتواند همزمان یک فراخوان باشد: فراخوانی برای دیدنِ انسانبودنِ خویش، محدودیتها، ترسها و خستگیها؛ و نیز یادآوری این حقیقت تلخ که کار درمان، در سرزمینهای زخمخورده، همیشه بر لبهی مرگ پیش میرود. و شاید تنها پاسخ درمانگرانهی ممکن به این جمله این باشد که آن را انکار نکنیم، زیباش نکنیم، و سریع از کنارش نگذریم؛ بلکه بپذیریم که این جمله، سندی زنده از روانِ جمعیِ زخمی است که هنوز فرصت سوگواری نیافته است.
"برنجپاشی" بهقدری مرا شگفتزده کرده است که میتوانم هزاران خط درباره آن بنویسم؛ فعلا به این بسنده میکنم: برنج در اینجا یک مادهی غذایی ساده نیست، یک نماد است. برنج نمایندهی "حداقل" بقا است؛ وعدهای توهینآمیز که سیستم به شهروندان خود میدهد: "اطاعت کن و ما حداقل بقای فیزیکی تو را تضمین میکنیم." اما شهروندان از قربانیان گرسنه و منفعل و نیازمندِ "برنج"، به قهرمانانی فعال و مقاوم بدل میشوند که بهجای "نیاز" به "میلی" والاتر میاندیشند: به عدالت و به کرامت! دکتر پرستو امیری
تبعیض و بیعدالتی اغلب زخمی عمیقتر از فقر بر روان انسان میگذارند، زیرا فقر همیشه بهمعنای فروپاشی کرامت انسانی نیست. فقر، اگر دستجمعی باشد (مثلاً در شرایطی چون قحطی که همه بهطور نسبی در آن برابرند و رنج به شکلی عادلانه توزیع شده) حتی میتواند حس همدلی، همسرنوشتی و پیوند انسانی را تقویت کند. اما بیعدالتی و تبعیض، رنج را شخصی، تحقیرآمیز و انزواگر میکند. فرد را به این نتیجه میرساند که محرومیتش نه از سر تقدیر جمعی، بلکه نتیجهی نابرابری و نادیدهگرفتهشدن است. در اینجاست که رنج از سطح نیازهای مادی فراتر میرود و به فرسایش اعتماد، کرامت و معنای زندگی بدل میشود. بیعدالتی نهفقط منابع مادی، بلکه اعتماد به جامعه، احساس تعلق و باور به منصفانه بودن جهان را میفرساید؛ و وقتی این باورها فرو میریزند، رنجی شکل میگیرد که حتی با بهبود شرایط اقتصادی نیز بهسادگی ترمیم نمیشود. دکتر پرستو امیری
درمانگر بیطرف، در واقع همدست گفتمان مسلط ستمی است که خود از عوامل زمینهساز مشکلات مراجع است. بیطرفی درمانگر به مثابه تأیید ضمنی وضعیت موجود و تقلیل رنج مراجع به یک مشکل صرفاً درونفردی است. در شرایط بحران، جایی که یکی از عوامل اصلی اضطراب و تروما، ساختارهای بیرونی هستند، درمانگر باید با اتخاذ موضعی آگاهانه و نقادانه، به مراجع کمک کند تا تأثیر ستم را تشخیص داده و فراتر از پذیرش منفعلانه واقعیت، به سوی توانمندسازی و مقاومت فعالانه حرکت کند. http://Www.instagram.com/dr.parastoo.amiri
چرا در بحرانها تحمل مخالفان را نداریم و هر "دیگری" به "دشمن بدل میشود؟ دکتر پرستو امیری متخصص روانشناسی سلامت رواندرمانگر درد، ترس، و درماندگی؛ اینها چکیدهای از حس مشترک مردمی است که سالهاست در بحبوحه بحرانهای پیدرپی اقتصادی و سیاسی زندگی میکنند. در چنین شرایطی، ناگهان مشاهده میکنیم که آستانه تحمل اجتماعی به شکل خطرناکی کاهش یافته و مردم به جای همدلی و گفتوگو، به راحتی به جان هم میافتند و با تندی و خشونت کلامی به نظر مخالف حمله میکنند. پرسش این است: چرا در کوران بحران، افراد هرکس را که خارج از چارچوب ذهنیشان باشد (خواه طرفدار گروهی خاص، خواه منتقد اعتصاب، یا هر دیدگاه دیگر)، مورد توهین و حمله قرار میدهند؟ این پدیده، ریشهای عمیق در روانشناسی فردی و پویاییهای اجتماعی بحرانزده دارد. درک این دلایل کمک میکند تا متوجه شویم چرا در غیاب امنیت و امید، «فحاشی» جایگزین «بحث» میشود. ۱. فشار اقتصادی، عامل اصلی تنش و اضطراب مهمترین عامل در فروپاشی تابآوری اجتماعی، فشار اقتصادی است. وقتی دغدغه اصلی مردم تأمین نیازهای اولیه مانند غذا، دارو، و مسکن میشود، سطح استرس و اضطراب در جامعه به بالاترین حد میرسد. در شرایط استرس شدید، بخش منطقی مغز (مسئول کنترل هیجانات) تضعیف شده و واکنشهای غریزی و پرخاشگرانه فعال میشوند. در این حالت، منابع محدود تلقی میشوند؛ یعنی اگر دیگری سهمی ببرد، من سهم کمتری خواهم داشت. این نگاه «بازی با حاصل جمع صفر»، رقابت را به دشمنی تبدیل کرده و جستجوی «مقصر» را به یک نیاز روانی تبدیل میکند. خشم انباشته شده از شرایط معیشتی، به جای هدایت به سمت منشأ اصلی، به سمت اهداف امنتر و در دسترستر، یعنی هموطنانی که نظر متفاوتی دارند، منتقل میشود. ۲. نیاز به همگروهی و شکلگیری "ما و آنها" در شرایط ناامنی، افراد به شکل غریزی به دنبال هویتیابی در گروههایی هستند که امنیت روانی و فکری آنها را تضمین کند. این تمایل به شدت باعث قطبیشدن جامعه میشود. وقتی فرد در گروهبندیهای سیاسی یا اجتماعی جای میگیرد، دیدگاههای آن گروه به بخشی از هویت شخصی او تبدیل میشود. بنابراین، نقد یا مخالفت با آن دیدگاه، دیگر یک بحث سیاسی ساده نیست، بلکه تبدیل به یک تهدید علیه هویت و وجود فردی میشود. واکنش به این تهدید، معمولاً دفاعی و بسیار هیجانی است و سادهترین راه دفاع، «حمله کلامی» یا «فحاشی» است. ۳. تبدیل بحث به جنگ برای "پیروزی مطلق" در شرایط بحران، هدف از گفتوگو از «یافتن راهحل مشترک» به «پیروزی مطلق بر رقیب» تغییر میکند. فرد مخالف، دیگر یک هموطن با دیدگاهی متفاوت نیست؛ او تبدیل به یک «دشمن» میشود که باید شکست بخورد یا حداقل ساکت شود. فحاشی و استفاده از برچسبهای تند، در واقع تلاشی برای بریدن راه گفتوگو و مشروعیتزدایی از مخالف است. این رفتار سیگنالی قوی به همگروهیها نیز ارسال میکند: «من کاملاً متعهد به این جبهه هستم و با دشمنان خود مذاکره نمیکنم.» در این فضا، توهم «پیروزی مطلق» بر دیدگاههای دیگر، نیاز به شنیدن و درک متقابل را از بین میبرد. ۴. تأثیر تشدیدکننده فضای مجازی فضای مجازی به شکل یک کاتالیزور قدرتمند، این رفتارها را تشدید میکند. ناشناس بودن نسبی در فضای آنلاین، افراد را از پیامدهای واقعی پرخاشگری کلامی (که در دنیای واقعی با درگیری فیزیکی یا انزوای اجتماعی همراه است) مصون میدارد. نبود زبان بدن و تماس چشمی نیز باعث میشود فحاشی راحتتر و سریعتر اتفاق بیفتد، زیرا فرد درد و رنج طرف مقابل را احساس نمیکند. علاوه بر این، الگوریتمهای شبکههای اجتماعی اغلب محتوای تند و هیجانی را بیشتر به نمایش میگذارند و این سیکل باطل خشونت کلامی را تقویت میکنند. در نهایت، تنش، خشم، و درماندگی ناشی از بحران، جامعه را به نقطهای میرساند که مردم به جای تکیه بر ابزارهای منطقی، برای دفاع از هویت شکننده خود، تنها اسلحه در دسترس یعنی کلمات تند و فحاشی را به کار میبرند تا مرزهای «ما» را از «آنها» جدا کنند و از فشار روانی خود بکاهند. 👇👇👇 http://Www.instagram.com/dr.parastoo.amiri
سایهی بحرانهای اقتصادی بر روان: زندگی در "اضافهکار ذهنی" ایرانیان دکتر پرستو امیری متخصص روانشناسی سلامت در شرایطی که بخش قابل توجهی از مردم جهان انرژی ذهنی خود را صرف پیشبرد کارها و اهداف اصلی زندگیشان میکنند، بسیاری از ما در ایران ناچاریم دائم با یک لایهی ضخیم و طاقتفرسای دیگر از "اضافهکار ذهنی" دست و پنجه نرم کنیم. این وضعیت، نتیجهی مستقیم زندگی در بستر بحرانهای پیدرپی اقتصادی، اجتماعی و سیاسی است که نه تنها ما را از تمرکز بر اهداف اصلیمان دور میکند، بلکه بهطور مداوم، ذخایر روانیمان را تخلیه مینماید. این "اضافهکار ذهنی" یا "Cognitive Overload" که بر ما تحمیل شده، شامل مجموعهای از وظایف و دغدغههایی است که جزو زندگی عادی هیچ انسانی نیست، اما برای ما تبدیل به یک امر روزمره شده است: 1️⃣نبرد با محدودیتها (فناوری و ارتباطات): پیکار با فیلترشکنها: هر بار برای دسترسی به محتوای عادی، یک بخش از انرژی مغز باید صرف یافتن، نصب، اتصال و سروکله زدن با ابزاری شود که قرار است فقط یک پل ارتباطی ساده باشد. این فرآیند کوچک، دائم تمرکز و جریان کار را قطع میکند. مدیریت خطر (Risk Management) ارتباطی: ترس از قطع کامل شبکههای ارتباطی در زمانهای حساس، خود به یک دغدغهی دائمی برای برنامهریزی کاری و شخصی تبدیل شده است. 2️⃣حواسپرتی اجباری (اقتصاد و معیشت): مانیتور دائمی قیمت: دیگر نمیتوان با تمرکز کامل روی کار نشست. یک چشم باید دائم به نمودار قیمت دلار، طلا و نرخ ارز باشد. این توجه اضطراری نه از روی علاقهی به بورس، بلکه از سر ترس از تباهی دارایی و درآمد است. تلاش برای بقا بهجای پیشرفت: برنامهریزی ماهانه و سالانه نه برای رشد و ارتقاء، بلکه صرفاً برای حفظ سطح فعلی زندگی و عقب نماندن از تورم افسارگسیخته است. این یعنی انرژی ذهنی بهجای خلاقیت، صرف محافظت و دفاع میشود. 3️⃣گوش به زنگ بودن (بحرانهای اجتماعی و سیاسی): برنامهریزی مشروط: بهجای برنامهریزی بلندمدت برای زندگی، دائم در حالت گوشبهزنگ اخبار جنگ، تنشهای منطقهای و تحولات داخلی هستیم. زندگی به یک سری برنامهریزیهای بسیار کوتاهمدت و قابل لغو تبدیل شده است. تخلیهی روانی در فضای عمومی: بخش زیادی از مکالمات و تعاملات روزانه صرف تحلیل بحرانها و تخلیهی استرس ناشی از آنها میشود؛ انرژیای که میتوانست صرف یادگیری، روابط سالمتر یا استراحت شود. 🔴هزینهی پنهان: از دست رفتن "سرمایهی روانی" این اضافهکار ذهنی، یک بدهی سنگین روانی (Psychological Debt) بر دوش ما میگذارد. وقتی منابع شناختی و عاطفی فرد بهطور مستمر درگیر حل مسائل بحرانی و ثانویه است، دیگر انرژی برای موارد اصلی باقی نمیماند: ⛔️کاهش کیفیت تصمیمگیری: تصمیمگیریهای مهم زندگی (مانند تغییر شغل، مهاجرت، یا سرمایهگذاری) در حالتی از خستگی و استرس مفرط گرفته میشود، که غالباً منجر به پشیمانی است. ⛔️از دست رفتن تمرکز بر رشد: فرد بهجای سرمایهگذاری ذهنی بر مهارتهای جدید، یادگیری و بهبود مستمر، دائم درگیر بقای روزمره میشود. ⛔️فرسودگی شغلی و روانی (Burnout): کار اصلی در کنار این بار اضافی، دو برابر سختتر میشود و منجر به فرسودگی مزمن و کاهش بهرهوری عمومی میگردد. ما در ایران، علاوه بر وظایف زندگی، ناچاریم مدیریت بحران را هم بهصورت تماموقت انجام دهیم، و این بزرگترین عامل تخلیهی انرژی روانی یک نسل است. 👇👇👇 http://Www.instagram.com/dr.parastoo.amiri
در اینجا بخوانید: https://www.instagram.com/p/DSuRJKjCgpP/?igsh=MWpxN2JhNXEzZ29ocQ==
رومن گاری در کتاب خداحافظ گاریکوپر میگه: جمعیت مثل پول است: هرچقدر بیشتر چاپ شود، ارزشش کمتر میشود. یک جوان بیست ساله امروز هیچ ارزشی ندارد، چون دنیا پر تز این جوانهاست! دارم فکر میکنم که شاید یکی از علل اینکه سالمندانِ الان مثل قبل عزت و احترام ندارن،…
رومن گاری در کتاب خداحافظ گاریکوپر میگه: جمعیت مثل پول است: هرچقدر بیشتر چاپ شود، ارزشش کمتر میشود. یک جوان بیست ساله امروز هیچ ارزشی ندارد، چون دنیا پر تز این جوانهاست! دارم فکر میکنم که شاید یکی از علل اینکه سالمندانِ الان مثل قبل عزت و احترام ندارن، "زیاد بودن" باشه. سالها پیش، خیلی کم پیش میومد یکنفر به سالمندی برسه و معمولا کسی به سالمندی میرسید که حداقل از نظر جسمی قوی و توانمند بود که میتونست علیرغم کمبود امکانات پزشکی تا سن بالا زنده بمونه؛ اما امروز سالمندان -بزرگترین مشتریان علم پزشکی- جمعیتشون زیاد شده و با هر ناتوانی بازم دوام میارن. حالا این خوبه یا نه رو کاری ندارم؛ ولی اون جملات رومنگاری این فکرها رو تو سرم راه انداخت ... شما چی فکر میکنید؟ @engaarr