هایدگر و اگزیستانسیالیسم
Статистикаشرح و خوانش آثار مارتین هایدگر و فلاسفهی اگزیستانس
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 18
- Всего постов
- 99
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 274
- 1/48двое суток
- 314
- 1/72трое суток
- 338
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
ناراحتی؟ هیچ اشکالی نداره احساس کرختی و بیحالی و پوچی و بیمعنایی میکنی؟ بازهم هیچ اشکالی نداره اشتباه نکنید این یک آموزهی روانشناختی نیست، این مساله ذیل عنوانِ طور و اطوارِ وجودی یا اگزیستانسیل در فلسفهی خاص هایدگر (پدیدارشناسی هرمنوتیکی) طرح و بحث میشود. Befindlichkeit
видео или голосовое, без подписи
دیالکتیک اگزیستانسیال کدام است؟ (بررسی دیالکتیک و اگزیستانسیال) آغازگاه معرفت چیست؟ ارتباط مادرانه با طبیعت داشتنِ پیشاسقراطیان به چه معناست؟ با حوصله و بدون عجله تماشا کنید برشی از آموزشهای پروژهی فلسفه از صفر ارائه: #ابوذر_شریعتی
با آیدی خودم در تماس باشید: @abozar_shariati عبارت سمینار رو ارسال کنید تا با سایر پیامها قاطی نشه و سریعتر بتونم خدمتتون برسم و راهنماییتون کنم. 🙏❤️ نشست فوق امروز راس ساعت ۱۸ برگزار خواهد شد.
⚡️ عدد بده! ▪️نامجو
عــــدد بده! این انسان با این سودا و با آن اندیشه ی حسابگرانه و دو دو تا چهارتایی و چارپولی، همه چیز را چونان عدد می بیند! عدد؟ بله عدد! رقم! این موجود پر ادعای پر نخوتِ متکبرِ ضعیفِ بدبختِ خود بزرگ بین گمان می کند هر چه موجودیِ جیبش بیشتر باشد و عدد و رقم حسابش بالا باشد ارزش وجودی اش نیز بیشتر می شود! اما آیا می توان برای عشق، عدد داد؟ برای اندیشه و وجدانی که تماما وقفِ در جستجوی حقیقت و باری از دوش دیگری برداشتن بوده عدد داد؟ شاید حق با آگامبن باشد: "خدا نمرده است، تبدیل به پول شده است" #ابوذرشریعتی
ادامه 👆👆👆 از آنجا که دازاین به جهان پرت می شود (throwness)، و در دلِ امکان هایی قرار می گیرد possibility مثلا شخصی، با توجه به شرایط موجود امکانِ خاصی برای پزشک شدن می یابد و شخص دیگر امکان دیگری برای فلسفیدن و... به همین دلیل همواره بواسطه ی زمان خاص و سنن خاص و موقعیتهای خاص، محدود می شود. (حیث تاریخمندیِ دازاین) اما با این حال، بودن اش، صرفا به همان یک نحو از بودن ختم نمی شود، او برخلاف سنگ، سگ و گربه که تنها یک نحو از بودن را دارند، می تواند طور دیگری باشد، نوع خاصی از وجود داشتن را تجربه کند، خودش انتخاب کند (هرچند این انتخاب در دل جبری بزرگ تر صورت میگیرد) یعنی قوه ی ذاتی-ای برای شدن های متفاوت دارد (_potentiality-for-being) که از این امکان ها و انتخاب ها استفاده نموده و طرحی در می اندازد projection، لذا می تواند در چرخه ی «علل» قرار گیرد (چنانچه مارکس میگفت) بنابراین انسان همیشه در یک «موقعیتی» قرار می گیرد و بدین ترتیب در ارتباطِ با کنشها و فعالیت اش با دیگران شکل میگیرد. یعنی انسان همواره غرق در یک عمل یا فعالیت های خاصی می شود که این فعالیتها و دغدغه ها او را شکل می دهند. این شکل گیری و این جهت خاصی گرفتن به سببِ ارتباط داشتن با دیگران، در نزدِ هایدگر همان در روشنی خاص قرار گرفتن یا Lishtung است. لذا Lishtung نوع مواجهه با جهان است. یا نوع گشایش با جهان است که هر کس در هر موقعیتی یک گشایشی به هستی دارد. که گاه از این روشنی باخبر است و گاه نیست. اما از همه مهتر این نکته است که دازاین، همواره در وضعیت است و در هر وضعیتی با «امکان» هایی مواجه است. این «وضعیت» ها به آدمی دست میدهد، یعنی انسان دچارش می شود. به طور مثال کسی تماس می گیرد و خبر فوت پدر یا مادر یا ... را می دهد، در این صورت غم بر ما چیره می شود ما خود را در حالتی و وضعیتی می یابیم ما دچار این وضعیت می شویم بی آنکه اختیاری داشته باشیم یا توانایی تغییرش را داشته باشیم، اصلا نمیتوانیم بگوییم باشد پدرم مرده است اما الان غمگین نمی شوم چهار دقیقه دیگر به مدت یک ساعت غمگین می شوم و سپس مجدد خوشحال می شوم! به همین جهت است که هایدگر می گوید: حالت ها مثل دستکش نیستند! که هر هنگام اراده کردیم بپوشیم و هر زمان هم که لازم دانستیم از دستان خود خارج کنیم و نتیجه میگیرد که «حالت ها در سوژه جای نمی گیرند بل ما به عنوانِ دازاین وارد آن ها می شویم! حالت ها نیروهای فرا-گیر و قدرت-مندی هستند که به سراغِ ما و فهمِ ما از چیزها می آیند!" (فتأمّل) من مشخصا می خواهم این نکته را روشن کنم که «ایمان» «بی ایمانی» «شک و الحاد» و ... حالت هستند، حالتهایی که بر ما وارد می شوند، حالتهایی که با صرفِ تحلیل های روانشناختی یا توصیه های تئولوژیک نمی توان بر آن فائق آمد یا حتی تحلیل درستی از آن به دست داد. در «حالت»ی بودن یعنی در «موقعیتی» قرار گرفتن یعنی جنبه ی مفعولی به خود گرفتن مثلِ دچارِ غم شدن دچارِ شک شدن. «حالت» ها روشن می کنند که کسی چگونه است و به چه چیز در می افتد. من بر نمی گزینم که نسبت به چیز ها بی تفاوت باشم (بی تفاوتیِ مرسو در بیگانه ی کامو و راسکلنیکفِ داستایفسکی را به خاطر بیاورید)، بل این بی تفاوتی است که به سراغ من می آید. من دستخوشِ عشق، نفرت، و خشم می شوم. آن ها برای من پیش می آیند و بر من اتفاق می افتند و ما را در خود فرو برده و می بلعند، حالت و روحیه، لحظه ای ما را ترک نمی کنند، ما همواره در آنها قرار می گیریم و نمی توانیم بر آن ها مسلط شویم! "هستی و زمان" بنابراین حتی «پوچی» نیز «حالت» می باشد یا بگوییم: طوری از اطوارِ دازاین-انسان می باشد. انسان دچار پوچی می شود (مرسو در بیگانه ی کامو) دچار الحاد می گردد... دچار یاس می شود (راسکلنیکف) دچار شک و تردید می شود و ... (مونتنی، و شک وجودی و نه شک دکارتی و روشی و جعلی!) آن ها را «انتخاب» نمی کند! بل آن «حال»-ت و اطوار بر او غالب می شود. و فقها به علتِ عدمِ درکِ این «حالت» و نفهمیِ این، آن را کفر می نامند، در واقع در ساحتِ گزاره ها و اعتقاد و باور و ایمان و گاه در ساحتِ اخلاق و عقل عملی، با رویکردی اونتیک و از موضعی تئولوژیک و نه اونتولوجیک با مساله مواجه شده و به جای تامل در اصل مساله، سریعا چماق تکفیر بر می کشند. ادامه دارد... ✍ #ابوذر_شریعتی
▫️هایدگر و "حالَتْ ها" ▫️چرا می گویم الحاد کفر نیست و ملحد کافر نیست؟ اجازه دهید با هایدگر آغاز کنیم: هایدگر در «هستی و زمان» بخشِ تحلیلِ اگزیستانسیالِ دازاین می گوید: «دازاین، در جهان، هستن» است، او به جهان پرت می شود، در حقیقت دازاین ساختارِ متفاوتی از تمام موجودات عالم دارد ساختار های دازین ساختار های existentell می باشد ساختارش «وجودی» یعنی اگزیستانسیال می باشد و نه category یا مقوله ای همانند دیگر موجودات. فی المثل دازاین در جهان واقع شده است، در جهان واقع شدگی دارد، در جهان پرتاب شده است، این کلمه ی geworfenheit (همان پرتاب شدگی) در فلسفه ی هایدگر اهمیت ویژه ای دارد که هر چقدر در اندیشه ی هایدگر پیش می رویم مفهومش برایمان روشن تر می گردد. هایدگر می گفت: مسالهی همه اگزیستانسیالیست ها، اگزیستنس (موجودیت و وجود انسان) است اما من در باره اگزیستنس از جهتی دیگر (اکسیتنس و یا برون ایستایی و... ) سخن می گویم، او معتقد بود موضوع مورد بحث-اش "منِ خویشتن منفردِ انسان" نیست (همانند یاسپرس و کی یر کگور و سارتر و... ) در حالی که مسالهی هایدگر، رابطه و مناسبتِ بین هستی و دازاین (اگزیستنس انسان) است. مساله ی هایدگر نسبتِ دازاین با هستنده های دیگر است. اما شاید این سوال در ذهن خطور کند که: چرا باید انسان متفاوت باشد؟ اینجا هایدگر بحث «امکان های وجودی و اگزیستانسیال» را مطرح می کند و نشان میدهد که در واقع، امکان های وجودی، سلسله امکاناتی هستند که در را برای دازاین می گشایند و اجازه می دهند که دازاین بتواند به تعیّنی که لازم است برسد، به ویژگی ای که لازم است دست پیدا کند. به همین جهت در متن از کلمه possibility (ترجمه ی انگلیسی) استفاده می شود یعنی امکان، چیزِ ممکن (دازاین یک امکان ندارد، بل امکان های متفاوتی دارد برخلاف یک صندلی که یک امکان بیشتر ندارد، امکان انتخاب و رشد و... ندارد، به تمامیت خود رسیده است) حیث وجودی دازاین است که حیث اگزیستانسیالیته دارد existenzialität/existentility که ماهیت دازاین و این هستنده نهشته در اگزیستانس او می باشد: Das wesen de Dasein lieg in seiner existenz(به آلمانی) the essence of Dasein lies in its existece(به انگلیسی) یعنی با وجودِ موجودات دیگر تفاوت دارد وجودش category نیست، اگزیستانس است بازهم یعنی: برون ایستایی هم دارد. که اگر این برون ایستایی اش نباشد پرسش از هستی نیز برایش طرح نمی شود و اگر پرسش از هستی نباشد اساسا اندیشه ای نخواهد بود چرا که هایدگر این پرسش بنیادین هستی را اساسِ اندیشه می داند، و از آن به اندیشه ی معنوی تعبیر می کند. بسیار خب، حال با توجه به این مقدمه بر میگردیم به اصل بحث یعنی «ایمان» «الحاد» «کفر» و... گفتیم که دازاین، «در جهان هستن» است، اما نه به طور مستقیم و بدون واسطه! یعنی چه؟ یعنی دازاین بواسطه ی چیزی در جهان هست. آن چیز چیست؟ البته که «چیز» این جا «ابژه» نیست. آن واسطه، «موقعیت» یا «وضعیت» است یعنی دازاین همواره بواسطه ی «موقعیتی یا وضعیتی» در جهان هست! هایدگر در بخش نخست از فصل پنج از هستی و زمان در این رابطه مفصل صحبت کرده است. اما وضعیت چیست؟ موقعیت چیست؟ و چه ارتباطی به «حال و حالتِ دازاین-انسان» دارد؟ با توسل به یک مثال آلمانی، فهم مساله آسان تر می شود. وقتی که به جنگل می روید یا حتی در فیلمی مستندی جنگلی را به تماشا می نشینید، می بینید که در یک جنگلی که پر است از درختان ریز و درشت، تا حدی که حتی راه رفتن در آن غیر ممکن می نماید، در این حالت، گاه متوجه نور خورشید می شوید نوری که از لا به لای شاخ و برگ درختان عبور کرده و یک روشنایی خاصی را آشکار می کند. آلمان ها این حالت خاص و به این روشن شدنِ خاص تر را Lishtung می نامند. حال هایدگر با توجه به این وضعیتِ خاص، به وضعیتهایی که در آن وضعیتها دازاین از خود، آگاه می شود، Lishtung اطلاق می کند. پس موقعیت یا وضعیت چیست؟ حالتی ست یا «طوری» ست که در آن «حالت یا طور» دازاین با همان حالت و طور با جهان مواجهه می شود. دازاین وقتی به جهان پرت می شود... ادامه 👇👇👇
پدیدارشناسی هوسرل و هایدگر؛ از «آگاهی» تا «هستی» اگر بخواهیم تفاوت پدیدارشناسی هوسرل و هایدگر را در یک جمله بیان کنیم: هوسرل میپرسد: «چیزها چگونه برای آگاهی پدیدار میشوند؟» هایدگر میپرسد: «پدیدارشدنِ چیزها در افقِ هستیِ انسان چگونه ممکن میشود؟» هوسرل با شعار مشهور خود، «بازگشت به خودِ چیزها» (Zu den Sachen selbst)، میخواهد فلسفه را از پیشفرضهای متافیزیکی و علمیِ بیبررسی دور کند و به نحوهی دادهشدنِ پدیدارها بازگرداند. برای هوسرل، مسئلهی اساسی قصدیت (Intentionalität) است: آگاهی همیشه آگاهیِ چیزی است. من چیزی را میبینم، چیزی را به یاد میآورم، چیزی را تصور میکنم، چیزی را دوست دارم یا از چیزی میترسم. بنابراین باید بررسی کنیم که این «چیز» چگونه در تجربه و آگاهی به من داده میشود. هوسرل برای این کار از اپوخه (Epoché) و تقلیل پدیدارشناختی (phänomenologische Reduktion) استفاده میکند؛ یعنی موقتاً داوری دربارهی وجود مستقل و عینیِ جهان را در پرانتز میگذارد تا نحوهی پدیدارشدن آن برای آگاهی را بررسی کند. اما هایدگر از همینجا مسیر دیگری را آغاز میکند. او معتقد است انسان ابتدا یک «ذهن» یا «سوژه» نیست که بعداً با جهان مواجه شود. انسان از همان آغاز در-جهان-بودن (In-der-Welt-sein) است. من ابتدا با جهانی مواجه نیستم که مجموعهای از اشیای خنثی باشد و سپس آنها را در ذهنم بازنمایی کنم. مثلاً وقتی با یک چکش کار میکنم، معمولاً چکش را بهعنوان یک «شیء دارای ویژگیهای فیزیکی» مشاهده نمیکنم چکش برای من وسیلهای برای کوبیدن میخ است. چکش در شبکهای از ارجاعات، کارکردها، اهداف و امکانات معنا پیدا میکند. پس برای هایدگر، پدیدارشناسی صرفاً توصیف تجربههای آگاهی نیست بلکه راهی برای آشکارکردن ساختارهای بنیادیِ وجودِ دازاین (Dasein) و در نهایت پرسش از معنای هستی (Sein) است. به همین دلیل هایدگر در هستی و زمان میگوید: «پدیدارشناسی چیست؟» نه نام یک مکتب، بلکه یک امکانِ فلسفی برای آشکارکردنِ آن چیزی است که خود را از خودش نشان میدهد. تفاوت بنیادی اینجاست: هوسرل: پدیدارشناسی 👈تحلیل نحوهی دادهشدنِ پدیدارها در آگاهی و ساختارهای قصدی آن. هایدگر: پدیدارشناسی 👈آشکارسازیِ ساختارهای هستیِ دازاین و افقی که در آن موجودات اصلاً میتوانند خود را بهعنوان موجودات آشکار کنند. هوسرل هنوز تا حد زیادی در افقِ سوژه، آگاهی و قصدیت حرکت میکند؛ هایدگر میکوشد از این افق عبور کند و مسئله را به سطح هستیشناختی ببرد. بنابراین میتوان گفت: هوسرل پدیدارشناسی را عمدتاً بهمثابه روشِ بررسیِ آگاهی و تجربه بسط میدهد هایدگر آن را به یک راه برای پرسش از هستی تبدیل میکند. و شاید همین تفاوت است که باعث میشود پدیدارشناسی هایدگر را نتوان صرفاً «نسخهای دیگر از پدیدارشناسی هوسرل» دانست. هایدگر از هوسرل آغاز میکند، اما در نهایت پرسش خود را از «چگونه چیزی برای آگاهی پدیدار میشود؟» به سوی پرسش بنیادیتری میبرد: «چه چیزی امکانِ پدیدارشدن و آشکارشدنِ موجودات را فراهم میکند؟» از اینجا، پدیدارشناسی دیگر فقط توصیف تجربه نیست؛ به راهی برای ورود به هستیشناسی تبدیل میشود. #هوسرل #هایدگر #پدیدارشناسی #هایدگرشناسی
видео или голосовое, без подписи
« نبودِ اندیشه، میهمانِ دلهرهآوری است که خود را زیرکانه در همه جای جهانِ امروز جای داده است. در واقع اگر شناختنِ چیزی خواسته میشود، هماره سریعترین و به صرفهترین راه برگزیده میشود و به محضِ رسیدن به هدف، همان شناخته، در دم و سریع، فراموش شده و از یاد میرود.» #مارتین_هایدگر #Gelassenheit @Heideggerrrr
حقیقت گزارهای و مطابقتِ گزاره با واقعیت، هرچند معتبرند، بر این سطح بنیادیتر از آشکارگی تکیه دارند. و از آنجا که هر آشکارگی با پوشیدگی همراه است، حقیقت نزد هایدگر هرگز به معنای در اختیار داشتن یک تصویر نهایی و تمامشده از هستی نیست. حقیقت، پیش از آنکه «درست گفتن دربارهی موجود» باشد، گشودگیای است که در آن موجود اصلاً میتواند برای ما آشکار شود. #هایدگرشناسی @Heideggerrrr
حقیقت از نظر هایدگر چیست؟ وقتی میگوییم «این گزاره حقیقت دارد»، معمولاً تصور میکنیم حقیقت یعنی مطابقت یک گزاره با واقعیت. مثلاً میگوییم: «این چکش روی میز است.» اگر واقعاً چکش روی میز باشد، گزارهی ما صادق است؛ اگر نباشد، کاذب. اما هایدگر میپرسد: پیش از آنکه اصلاً بتوانیم دربارهی چکش گزارهای صادق یا کاذب صادر کنیم، چکش چگونه برای ما آشکار شده است؟ اینجا بحث حقیقت به معنای بنیادیترش آغاز میشود. هایدگر به واژهی یونانی ἀλήθεια (aletheia) بازمیگردد؛ واژهای که معمولاً «حقیقت» ترجمه میشود، اما هایدگر بر معنای Unverborgenheit، یعنی «ناپوشیدگی» یا «ازپردهبرآمدگی»، تأکید میکند. بنابراین حقیقت در بنیادیترین معنا، صرفاً درست بودن یک جمله نیست؛ بلکه نوعی آشکارشدن موجود است. یک مثال ساده: چکش فرض کنیم وارد کارگاه میشویم. چکش را برمیداریم و با آن میخ میکوبیم. در این وضعیت، چکش معمولاً موضوع تأمل نظری ما نیست. ما به چکش نگاه نمیکنیم و با خود نمیگوییم: «این یک شیء دارای دسته و سری فلزی است که برای کوبیدن میخ به کار میرود.» چکش در دل یک شبکهی معنادار خودش را نشان میدهد: چکش برای کوبیدن است؛ میخ برای فرو رفتن است؛ تخته برای ساختن است؛ و همهی اینها در یک کار و یک جهان معنا پیدا میکنند. اما اگر دستهی چکش بشکند، ناگهان چکش برای ما برجسته میشود. چیزی که تا لحظهای پیش در پسزمینهی عمل قرار داشت، اکنون آشکار میشود. این مثال نشان میدهد که «آشکارگی» صرفاً دیدن یک شیء با چشم نیست. موجودات درون یک جهان معنادار برای دازاین آشکار میشوند. Dasein و Erschlossenheit اینجا مفهوم Dasein اهمیت پیدا میکند. دازاین موجودی نیست که ابتدا درون خودش محبوس باشد و بعد از طریق ذهن، تصویری از جهان بسازد. دازاین اساساً در-جهان-بودن (In-der-Welt-sein) است. و یکی از ساختارهای بنیادی دازاین، Erschlossenheit است: گشودگی / گشودهبودگی. دازاین از پیش در جهانی گشوده قرار دارد؛ جهانی که در آن موجودات میتوانند به شیوههای مختلف برای او آشکار شوند. به همین دلیل، حقیقت در سطح بنیادیتر خود با گشودگی دازاین به جهان ارتباط دارد. پس حقیقت فقط «مطابقت» نیست؟ دقیقاً. هایدگر نمیگوید گزارهها هرگز صادق یا کاذب نیستند. بلکه میگوید حقیقتِ گزارهای، حقیقتِ بنیادی و اولیه نیست. وقتی میگوییم: «برف سفید است» این گزاره زمانی صادق است که آنچه در گزاره بیان شده، با آنچه واقعاً هست، مطابقت داشته باشد. اما برای اینکه اصلاً بتوانیم چنین مطابقتی را برقرار کنیم، باید «برف» و «سفید بودن» از پیش به نحوی برای ما آشکار شده باشند. پس: مطابقت ← شکل مشتقشدهای از حقیقت و در بنیاد آن: آشکارگی / ناپوشیدگی ← ἀλήθεια اما یک نکتهی بسیار مهم: آشکارگی به معنای «آشکار شدن کامل همهچیز» نیست. اینجا پای مفهوم مهم دیگری به میان میآید: Verborgenheit پوشیدگی برای هایدگر، هر آشکارشدنی با نوعی پوشیدگی همراه است. موجودی که برای ما آشکار میشود، هرگز الزاماً تمام حقیقت خودش را یکباره و بهطور کامل در اختیار ما نمیگذارد. حقیقت بنابراین فقط Unverborgenheit نیست؛ بلکه همواره نسبتی با Verborgenheit نیز دارد. به همین دلیل، حقیقت نزد هایدگر یک «تصویر کامل و نهایی از واقعیت» نیست. حقیقت نوعی رخدادِ آشکارگی است. مثال انسانی فرض کنیم با فردی آشنا میشوید و در نخستین دیدار او را «آدمی سرد و بیعاطفه» میبینید. بعداً متوجه میشوید که رفتار او نتیجهی ترس، خجالت یا تجربههای گذشته بوده است. آیا برداشت اول شما لزوماً «دروغ» بود؟ نه الزاماً. اما بخشی از آنچه میتوانست دربارهی آن شخص آشکار شود، هنوز برای شما پوشیده بود. با تغییر موقعیت، پرسش، رابطه و نحوهی مواجهه، ابعاد دیگری از آن شخص آشکار میشوند. پس حقیقت چیزی شبیه برداشتن یک پرده نیست که پشت آن، یکبار برای همیشه «تمام واقعیت» را پیدا کنیم. بلکه آشکارگی همواره درون افقهای معین رخ میدهد و با پوشیدگی همراه است. از اینجا میتوان فهمید چرا هایدگر حقیقت را به «آزادی» پیوند میدهد. در در باب ذات حقیقت (Vom Wesen der Wahrheit)، هایدگر حقیقت را با Freiheit آزادی مرتبط میکند. آزادی در اینجا صرفاً «انتخاب میان چند گزینه» نیست. آزادی یعنی اجازه دادن به موجود تا آنگونه که هست، خود را آشکار کند: Seinlassen des Seienden یعنی: «موجود را موجود بودنش واگذاشتن.» ما همیشه حقیقت را با زورِ مفاهیم خود تولید نمیکنیم؛ گاهی باید اجازه دهیم چیزی خودش را از پوشیدگی بیرون بکشد. بنابراین، اگر بخواهیم کل بحث را در یک فرمول فشرده کنیم: حقیقت برای هایدگر در بنیادیترین سطح = ἀλήθεια = Unverborgenheit = ناپوشیدگی / آشکارگی. و این آشکارگی در افق In-der-Welt-sein و Erschlossenheit دازاین رخ میدهد.
видео или голосовое, без подписи
تفکر، به هر حال، نوعی کار-دستی است. تفکر به دست مرجوعیتی خاص دارد. بنا به تصور مرسوم دست متعلق است به تنافزارهای بدن ما. منتها ذاتِ دست را هرگز نمیتوان همچون تنافزار گیرنده تن ما تعیین کرد یا از طریق این گونه تنافزار بودن توضیح داد. برای مثال میمون عضو گیرنده دارد، اما دست ندارد. دست از همه تن افزارهای گیرنده ازجمله پنجه، چنگ و دندان به نحوی بی پایان یا، به دیگر سخن به واسطه ژرفسارِ ذات جدا و متفاوت است. تنها آن موجودی که سخن میگوید یا، به دیگر سخن، تنها آن موجودی که میاندیشد میتواند دست داشته باشد و در این دست ورزی کارهای دستی حاصل آورد. اما کار دستی غنیتر از آنی است که معمولا تصور میرود. نه چنان است که کار دست تنها گرفتن و چنگ زدن، یا تنها فشاردادن و کشیدن باشد. دست در حقیقت نه فقط به اشياء میرسد و آنها را دریافت میکند، که به دست دیگران نیز میرسد و دست دیگران را (مثلا به نشانه خوش آمد و سلام) میگیرد. دست نگه میدارد. دست حمل میکند. دست ترسیم و نشانه گذاری میکند، شاید از آن رو که انسان نشانهای است دستها در هم قفل و یکی میشوند آنگاه که این اشارت و ایما بناست انسانها را به بی پیرایگی و یگانگی بزرگی برساند. دست این همه هست و این همه کار-دستی راستین است. هر یک از اینها نهشته در آنی است که ما بر سبيل مرسوم آن را به عنوان دست ورزی یا کار دست میشناسیم و معمولا فراتر از آن نمیرویم، اما حرکات و سکنات دست آدمی همه جا در زبان رسوخ دارند و درحقیقت درست در آن گاهی به رساترین صورت خود در میآیند که انسان در حین سکوت سخن میگوید. هریک از حرکات دست در هر یک از کارهای دست از طریق عنصر فکر کار خود را پیش میبرد و در عنصر فکر سلوک و رفتار خود را جامه عمل میپوشاند. تمامی کار دست نهفته در تفکر است. هم از این رو، تفکر اگر بخواهد در زمان خاص خودش متحقق گردد، پس خود بسيطترین و به همین سبب سختترین کار دستی انسان است. #مارتین_هایدگر #چه_باشد_آنچه_خوانندش_تفکر ترجمه: #سیاوش_جمادی نشر ققنوس https://t.me/Heideggerrrr
چرا کسانی که شعار ماشین پروپاگاندای سیستمهای تکصدا و صداخفهکن را میپذیزند، نمیتوانند نسبتی با آزادی و آزادگی داشته باشند؟ زیرا افراد آزاد و آزاداندیش در چنین شرایطی، عقلا ملزم به رد و نفی و نپذیرفتن کلیشهها و باورها و اصول سیستم حاکم هستند. اصولی که هر صدایی را خفه میکند تا تنها یک صدا حاکم باشد. به همین جهت هم بود که #نیچه از شرافت عقلانی سخن میگفت و اضافه میکرد که کسانی که وضعیت خفقانآلود و سانسورگرِ سیستماتیک حکومت مذهبی (و در نظر نیچه مشخصا مذهب مسیحیت و یهودیت. نیچه نگاه دیگری به اسلام داشت. دقت کنید نه اینکه تایید کند نه اما از موضع ارادهی قدرت به اسلام نگاه میکرد و تحلیل دیگری داشت که بعدتر مفصل از آن صحبت خواهیم کرد) توجیه میکنند یک حمالان و کارگران فلسفه هستند و عاری از شرافت عقلانی (نیچه مستقیما کانت را به چنین بیشرافتی و عدم شهامتی متهم میکرد) #سه #ابوذر_شریعتی #هایدگرشناسی
نتیجهی گزارههای فوق این است که جایی که هیچگونه گشودگی نسبت به دیگری، سبک زندگیِ متفاوتِ دیگری، عقاید و باورهای متفاوت دیگری که در جهت مخالف اصول مطلق سیستم حاکم است، نبوده باشد و تحمل نشود و سرکوب هم بشود، دیگر نمیتوان از آزادی و آزادگی سخن به میان آورد و همچنین در وضعیتی که خفقان حاکم است در موقعیتی که یک سیستم، صداهای مختلف و متفاوت با خود را در نطفه خفه میکند، نمیتوان شعارهای او مبنی بر آزاد ساختن ملتها و مردمان دیگر را باور کرد. و اگر کسی چنین شعاری را باور کند، پر واضح است که اسیر ماشین پروپاگاندای سیستمِ تکصدا و صداخفهکُن و دیگریسانسورکُن شده است. #دو
#هایدگر پرسشگری شرط اصلی تفکر است و پرسش پارسایی اندیشه است. اگر دقت کرده باشید جایی که پرسش نبوده، صداهای مختلف هم شنیده نشده و جایی که صداهای مختلف و متفاوت شنیده نشده و خفه شده، خفقان حاکم شده و تکصدایی، صدا و صاحب صداهای دیگر را سرکوب کرده است. اساسا جایی که تنها یک مشی و یک عقیده و یک نگاه و یک صدا حاکم باشد و کثرت و تنوع قربانی شود، دیگر فضایی برای تفکر و اندیشه نخواهد ماند. چیزی برای آزادی نخواهد ماند! ▪️ ربط و نسبت پرسش، خفقان، آزادی و آزادگی #یک
#اگزیستانسیالیسم_در_نگاه_سارتر_و_هایدگر #قسمت_سوم هایدگر بر مبناى فلسفه وجودى خود، با ثبات ماهیت انسان کاملا مخالف است. وى هم در "وجود و زمان" و هم در "نامه" این مسئله را به صورتهاى مختلف مورد نظر قرار داده است . علاوه بر این، کسانى که انسان را به حیوان…
#اگزیستانسیالیسم_در_نگاه_سارتر_و_هایدگر #قسمت_سوم هایدگر بر مبناى فلسفه وجودى خود، با ثبات ماهیت انسان کاملا مخالف است. وى هم در "وجود و زمان" و هم در "نامه" این مسئله را به صورتهاى مختلف مورد نظر قرار داده است . علاوه بر این، کسانى که انسان را به حیوان ناطق تعریف کرده اند باید پاسخگوى این سؤال باشند که: آیا ماهیت انسان در جنبه حیوانیت او قرار دارد؟ ما نیز صرفن با یک ممیز او را از دیگر حیوانات جدا مى کنیم؟ آیا به انسان به عنوان موجود زنده اى در بین و مقابل دیگر موجودات، مثل گیاهان، چارپایان و خدا مى نگریم؟ این نوع نگرش در تفکر هایدگر هیچ جایگاهى ندارد . در نتیجه، هم سارتر و هم دیگر اومانیستهایى که ارزش ذاتى انسان را به ناطقیت و یا سوژه بودن او تفسیر مى کنند، بر خطا هستند، زیرا در نظام فکرى هایدگر، ماهیت انسان به گونهاى توجیه مى شود که ارزش آن فراتر از سوژه بودن اوست . گفته شد که سارتر در عین حال که سازندگى انسان را در گرو عمل مى داند، بالاترین عمل را به تفکر درباره خویش تفسیر مى کند، در نتیجه فاعلیت انسان در شناخت، در تکامل ماهیت او، نقش به سزایى را ایفا مى کند. هایدگر گوشزد مى کند که "تفکر فى نفسه، یک عمل نیست، بلکه تفکر مى تواند حقیقت وجود را بیان کند. پس آنچه مهم است وجود است نه صرف تفکر." علاوه بر این، لازمه سوژه بودن انسان، انفکاک بین او و جهان خارج است تا عالم بتواند ابژه او واقع شود، اما هایدگر "در عالم بودن" را به عنوان مقوم اساسى و وصف وجودى انسان ذکر مى کند، به گونه اى که عالم جداى از او نیست، بر خلاف دکارت که عالم را جداى از انسان مى داند و انسان را به عنوان یک سوژه یا یک فاعل اندیشنده مطرح مى کند مى تواند عالم را بشناسد. هایدگر با عبارت "بودن در جهان"، از رابطه انسان با عالم سخن مى گوید. بدین ترتیب، هایدگر، در حالى که این تعاریف را باطل نمى داند، اما به نظر او، آنها گویاى ماهیت واقعى انسان نیستند و در هیچیک از این تعاریف، ماهیت انسان به واقع مورد تفکر قرار نگرفته و "متافیزیک انسان را از جنبه انسان بودنش مورد توجه قرار نداده است، بلکه فقط خود را به حقایق ذاتى اى محدود مى کند که در ماهیت او قرار دارد". تا بدین جا به اجمال به پاره اى از نقدهایى که هایدگر بر اومانیسم سارتر وارد کرده بود، اشاره کردیم، تفصیل این مجمل زمانى روشن خواهد شد که رویکرد هایدگر درباره "وجود و ماهیت انسان" مشخص شود. [[تفسیر هایدگر از انسان]] تفسیر هایدگر را درباره ماهیت انسان، باید در معناى "دازاین و ارتباط آن با وجود" جست وجو کرد. درگیرى هایدگر با متافیزیک (که در وجود و زمان به خوبى مشهود است) به دلیل پرداختن به موجود نه به وجود، تلویحا حکایت از ناخشنودى او از روند متافیزیک در طول تاریخ دارد . تفسیر موجودات به عنوان ایده، جوهر (اوسیا)، فاعل شناسایى (سوژه)، مناد، روح مطلق، اراده بر قدرت و... بدون سراغ گرفتن از مفهوم و معناى وجود، ذهن هایدگر را درگیر این پرسش مى کند که پس "حقیقت وجود چیست؟" از نظر او، "ذات وجود هرگز به نحو عینى قابل فهم نیست"، زیرا "حقیقت وجود، یک موجود نیست." اما او سعى مى کند تا این معنا را از طریق نزدیکترین موجود به وجود، یعنى دازاین براى ما توضیح دهد. "بیمل" (Biemel) ، مفسر هایدگر، این اقدام هایدگر را با عمل افلاطون مشابه مى داند، آنجا که افلاطون سعى مى کند تا از طریق مثالهاى عینى، آن چیزى را در دسترس ما قرار دهد که خود آن را نمى توان به طور عینى درک کرد، بلکه فقط مى توان درباره آن اندیشید. تلاشهاى افلاطون براى آن است که ما از طریق "مشهود به نامشهود" دست یابیم. در یک چنین حرکتى "معقول به عنوان قلمرو حقیقت" تصور شده و هر امر مشهود به عنوان "موجودى که با غیر حقیقت آلوده شده" است. افلاطون در این تمثیل سعى مى کند تا ایده خیر را به واسطه تصور خورشید به ما نشان دهد، هایدگر نیز با همین مشکل مواجه است . "دازاین یا وجود انسان آن وجود مشهودى است که با تحلیل آن مى توان به وجود (Being) دست یافت." #زهرا_خزایی #ادامه_دارد... https://t.me/Heideggerrrr۹۸