جۘۘـــٍٰـادٰٖویـٰٖـۘۘـــٍٰـ صـــد۠۠ا🎤
Статистикаجزء،اَز،کُل 🧠 #عیّارシ︎ جایی برای عاشقانِ اشعار کلاسیک و کُهن🫀
- Последний пост
- 25 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 447
- 1/48двое суток
- 512
- 1/72трое суток
- 552
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
آسوده دلان را غـــــم شوریده سران نیست این طایـفه را ، غصـــه ی رنج دگران نیست راز دل مــا ، پـیــش کـسـی بـاز مـگــویـیــد هر بی بصری ، با خبر از بی خبـــران نیست غـــافـل مـنـشـیـنـیـد ز تـیـــمـار دل ریــــش این شیوه پسندیده ی صاحبنظـــران نیست ای همسفــران ، باری اگــر هست ، ببندیـد این خانه ، اقـامـتــگـه مـا رهــــگـذران نیست مـا خسـتــه دلان ، از بر احبــاب چـو رفتیــــم چـشـمی ز پـی قافـلـه ی مـا ، نـگـران نیست ای بی ثمــــران سـرو شمــا سبـــز بـمـانیـــد مقبول ، بجـــز سرکشی بی هنــــران نیست در بزم هنــــر اهـل سیــاسـت چـه نشیــــند میــخانـه دگــر جایـگـه فـتـنـه گـران نیست معینی_کرمانشاهی
خاقانی شروانی غزل شماره ۱۰۶ وزن شعر: مفتعلن فاعلان ،مفتعلن فاعلان ۱_آتش عیّارهای، آب عیارم ببرد سیمِ بُناگوشِ او ،سکهٔ کارم ببرد ۲_زلف چَلیپاخَمش، در بُن دِیرَم نشاند لعل مسیحادَمش ،بر سر دارم ببرد ۳_نالهکنان میدوم، سنگ به بر در چو آب کابِ من و سنگِ من ،غمزهٔ یارم ببرد ۴_جَوجَوم از عشقِ آنک ،خالش مشکین جَو است دل جَو مشکینش دید، خر شد و بارم ببرد ۵_رفت قراری برانک ،دل به دو زلفش دهم دل به قراری که رفت، رفت و قرارم ببرد ۶_دید دلم وقف عشق، خانهٔ بام آسِمان خانه فروشی بزد، دل ز کنارم ببرد ۷_عشق برون آورد مُهره ز دندان مار آمد و دندانکُنان ،در دَم مارم ببرد ۸_گفت که خاقانیا، آب رُخت چون نماند؟ آب رخم هم به آب، گریهٔ زارم ببرد.
وحشی بافقی وحشی بافقی » دیوان اشعار » ترکیبات » شرح پریشانی جستجو در متن دوستان! شرحِ پریشانیِ من، گوش کنید داستانِ غمِ پنهانیِ من، گوش کنید قصهٔ بیسر و سامانیِ من، گوش کنید گفتوگویِ من و حیرانیِ من، گوش کنید شرحِ این آتشِ جانسوز، نگفتن تا کی؟ سوختم، سوختم، این راز، نهفتن تا کی؟ روزگاری، من و دل، ساکنِ کویی بودیم ساکنِ کویِ بتِ عربدهجویی بودیم عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم بستهٔ سلسلهٔ سلسلهمویی بودیم کس در آن سلسله، غیر از من و دل، بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند، نبود نرگسِ غمزهزنش، اینهمه بیمار نداشت سنبلِ پُرشکنش، هیچ گرفتار نداشت اینهمه مشتری و گرمیِ بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت اول آنکس که خریدار شدش، من بودم باعثِ گرمیِ بازارشدش، من بودم عشقِ من شد سببِ خوبی و رعناییِ او داد، رسوایی من، شهرتِ زیباییِ او بس که دادم همهجا شرحِ دلاراییِ او شهر پُر گشت ز غوغایِ تماشاییِ او این زمان، عاشقِ سرگشته، فراوان دارد کِی سرِ برگِ منِ بیسر و سامان دارد؟ چاره این است و ندارم بِه از این رایِ دگر که دهم جایِ دگر، دل، به دلآرایِ دگر چشمِ خود فرش کنم زیرِ کفِ پایِ دگر بر کفِ پایِ دگر، بوسه زنم جایِ دگر بعد از این رایِ من این است و همین خواهد بود من بر این هستم و البتّه چنین خواهد بود پیشِ او، یارِ نو و یارِ کهن، هردو یکیست حرمتِ مدّعی و حرمتِ من، هردو یکیست قولِ زاغ و غزلِ مرغِ چمن، هردو یکیست نغمهٔ بلبل و غوغایِ زَغَن، هردو یکیست این ندانسته که قَدْرِ همه، یکسان نَبُوَد زاغ را مرتبهٔ مرغِ خوشالحان نَبُوَد چون چنین است پیِ کارِ دگر باشم بِه چندروزی، پیِ دلدارِ دگر باشم بِه عَندَلیبِ گُلِ رخسارِ دگر باشم بِه مرغِ خوشنغمهٔ گلزارِ دگر باشم بِه نوگلی کو که شوم بلبلِ دستانسازش؟ سازم از تازهجوانانِ چمن، ممتازش آنکه بر جانم از او دمبهدم آزاری هست میتوان یافت که بر دل ز منش، باری هست از من و بندگیِ من اگرش عاری هست بفروشد که به هرگوشه، خریداری هست به وفاداریِ من نیست در این شهر کسی بندهای همچو مرا هست خریدار بسی مدتی، در رهِ عشقِ تو دویدیم، بس است ه راهِ صد بادیهٔ درد بریدیم، بس است قدم از راهِ طلب باز کشیدیم، بس است اول و آخرِ این مرحله دیدیم، بس است بعد از این، ما و سرِ کویِ دلآرایِ دگر با غزالی به غزلخوانی و غوغایِ دگر تو مپندار که مِهر از دلِ محزون نرود آتشِ عشق به جان افتد و بیرون نرود وین مُحَبَّت به صد افسانه و افسون نرود چه گمان غلط است این؟ برود، چون نرود؟ چندکس از تو و یارانِ تو آزرده شود؟ دوزخ از سردیِ این طایفه، افسرده شود ای پسر! چند به کامِ دگرانت بینم؟ سرخوش و مست ز جامِ دگرانت بینم مایهٔ عیشِ مدامِ دگرانت بینم ساقیِ مجلسِ عامِ دگرانت بینم تو چه دانی که شدی یارِ چه بیباکی، چند؟ چه هوسها که ندارند هوسناکی، چند یارِ این طایفهٔ خانهبرانداز مباش از تو حیف است، به این طایفه، دمساز مباش میشوی شُهره به این فرقه همآواز مباش غافل از لعبِ حریفانِ دغلباز مباش بِه که مشغول به این شغل نسازی خود را این نه کاریست، مبادا که ببازی خود را در کمینِ تو بسی عیبشماران هستند سینه پردرد ز تو، کینهگذاران هستند داغ بر سینه ز تو، سینهفکاران هستند غرض این است که در قصدِ تو یاران هستند باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری واقفِ کشتیِ خود باش که پایی نخوری گرچه از خاطر وحشی، هوسِ رویِ تو رفت وز دلش آرزویِ قامتِ دلجویِ تو رفت شد دلآزرده و آزردهدل از کوی تو رفت با دلِ پُر گِلِه از ناخوشیِ خویِ تو رفت حاشَ لِلَّه که وفایِ تو فراموش کند سخنِ مصلحتآمیزِ کسان، گوش کند
سحرگاهان، که ابر نو بهاران بعشرت خیمه زد بر کوهساران بساط کوه شد از لاله گل رنگ برآمد لعل سیراب از دل سنگ بعشرت خاست نرگس پیش لاله پیاله داشت بر روی پیاله بهم شاخ و ثمر تسبیح سان شد برو مرغ سحر تسبیح خوان شد بتندی بسکه سیل از کوه بگذشت عیان شد چاکها در دامن دشت جوانان روی در صحرا نهادند چو گل بر سبزه تر پا نهادند چو نرگس جام زرین برگرفتند شراب لعل را در زر گرفتند در آن فرخنده روز عالم افروز بگشت سبزه و گلگشت نوروز بتان جمعی و مشتاقان گروهی گذر کردند بر بالای کوهی چه کوهی؟ پر شکوه و عرش پایه که بر بام سپهر افگنده سایه عقابش با همای مهر هم پر پلنگش با نهنگ چرخ همسر مه نو کز پس ماهی نمودی پس آن کوه چون کاهی نمودی فلک چون پشته ای پیراهن او که گرد آمد ز گرد دامن او بهم گفتند معشوقان که: عشاق شدند از عشق ما مشهور آفاق ولیکن صدق ایشان نیست معلوم بود بی صدق کار عشق معدوم طریق آزمون را ساز کردند صف عشاق را آواز کردند خطاب آمد بمشتاقان عاشق که: با ما هر که در عشقست صادق ازین کوه افگند خود را بپایان که صدق خویش را سازد نمایان همان جا صادقان برپای جستند همان جا کاذبان از پا نشستند معین شد که: صادق کیست آنجا؟ رفیق ناموافق کیست آنجا؟ بحرمت صادقان را پیش خواندند حریف قلب را از پیش راندند بیک بار از نظر انداختندش ازان کوه و کمر انداختندش موافق خیمه بر چرخ برین زد منافق خویشتن را بر زمین زد الهی، از چه کذبم برون آر براه کشور صدقم درون آر که در هر حالتی بهبودم اینست ره سر منزل مقصودم اینست
آخر زغم عشقت ای طفل دبستانی رفتم من از این عالم، عالم به تو ارزانی عشق من و تو ای ماه بیرون ز شگفتی نیست من پیر جهاندیده، تو طفل دبستانی نشگفت گر از مجنون در عشق شوم افزون کز معرفت افزون است شهری ز بیابانی تو اول و تو ثانی در خوبی و رعنایی ای ثانی بیاول وی اول بیثانی درآتش عشق ای دوست میسوزم و میبینی وز درد فراق ای یار مینالم و میدانی در عشق پشیمانی آیین محبت نیست عاشق نبرد هرگز در عشق پشیمانی در بند سر زلفت یک جمع پریشانند زان جمله یکی نبود چون من به پریشانی تو شاه نکورویان، من شاه سخن گویان تو خود به نکورویی، من خود به سخندانی ما را به فسون سازی جانا چه دهی بازی تو کودک قفقازی، من رند خراسانی تو ناز کنی از این، کَت دلبر خود خوانم من فخر کنم از این کم بندهٔ خود خوانی عشق تو به آسانی بیرون نرود از دل بیرون نرود از دل عشق تو به آسانی شاعر: ملک الشعرای بهار شماره غزل: 96
نه آن شب است که کس در میان ما گنجد به خاک پایت اگر ذره در هوا گنجد کلاه ناز و تکبر بنه کمر بگشای که چون تو سرو ندیدم که در قبا گنجد ز من حکایت هجران مپرس در شب وصل عتاب کیست که در خلوت رضا گنجد مرا شکر منه و گل مریز در مجلس میان خسرو و شیرین شکر کجا گنجد چو شور عشق درآمد قرار عقل نماند درون مملکتی چون دو پادشا گنجد نماند در سر سعدی ز بانگ رود و سرود مجال آن که دگر پند پارسا گنجد سعدی
ماکیان (مرغِ خانگی) و وطنداری هنوزم ز خُردی به خاطر در است که در لانـﮥ ماکیان بُرده دست به منقارم آنسان به سختی گَزید که اشکم چو خون از رگ آن دَم جهید پدر خنده بر گریهام زد که هان! وطنداری آموز از ماکیان علی_اکبر_دهخدا (شاعر و لغتنویس معاصر)
عینالقضات و پیشبینی شهادت خود مشهور است که عینالقضات، هفتۀ قبل از قتل و سوختن خود، کاغذی سر به مُهر به یکی از مریدان داد که بعد از یک هفته این را بگشای. وی بعد از قتل و سوختن او، چون کاغذ را بگشاد، دید این رباعی نوشته شده: ما مرگ و شهادت از خدا خواستهایم وان هم به سه چیز کمبها خواستهایم گر دوست چنان کند که ما خواستهایم ما آتش و نفت و بوریا خواستهایم
ای زُلفِ تو دلبازترین کُفرِ مَجازی «شب» دیدهام، اما نَه بهاین دور و درازی هر آنچه که دادی همه را باز گرفتی؛ آموختهای از کِه چنین بندهنوازی؟! دیدارِ تو قسمت نشد اینجا و به ناچار رفتیم پیِ کشفِ «جهانهای موازی» شمعی نشد افروخته از «فلسفهبافی» راهی به «رهایی» نشد این قافیهسازی کو نقطۀ پایانِ سُلوکِ «نرسیدن»؟ در شُعبدهبازارترین مُعجزهبازی! دلتنگی اگر سـر برود، سود ندارد آن بادۀ منصوری و این الکلِ رازی ... عبدالحمید_ضیایی
مقصدی نیست؛ بیا فلسفه بافی نکنیم هرکسی کارِ بدی کرد تلافی نکنیم ما چه باشیم و نباشیم؛ جهان در گذر است کاش باور بکنی فرصتمان مختصر است شاید این چای که از عطر خوشش مدهوشی آخرین چای تو باشد که از آن می نوشی! شاید امروزِ شما ختم به فردا نشود شاید این جسم بخوابد وَ دگر پا نشود شاید آن فرد که میخواست کنارت باشد صبح فردا چو گُلی روی مزارت باشد! شاید این نور که بر صورتِ تو تابیده! روزِ دیگر دمد و چهره ی تو پوسیده! شاید این جمع بماند تو نمانی دیگر شاید این خنده زدن را نتوانی دیگر شاید این راه در آغاز به پایان نرسد شاید این یوسف گم گشته به کنعان نرسد شاید این لقمه که خوب است برای بدنت آخرین لقمه ی شام تو بوَد در دهنت قصد داری بروی کافه به همراهِ کسی شاید امروز بمیری به قرارت نرسی! چقدَر عید بیاید که نباشیم رفیق! داخل گور بپوسیم و بپاشیم رفیق! کاش باور بکند هر که مرا می خوانَد: « نیستی » بیشتر از بودنمان می ماند! به قلمِ: امیرحسین خوش حال🌺 درودها پگاهتون نیک و روزتون دل انگیز🌹
جناب هلالی_جغتایی میفرماید : در عشق نکویان چه فراق و چه وصال؟ بدحالی عاشقان بود در همه حال گر وصل بود مدام سوزست و گداز ور هجر بود تمام رنجست و ملال عجب حکایتی...
*اندکی تأمل* بله. به گمانم با گذشت هزار و سیصد سال، هنوز هم این کلام حسن بصری در تذکرة_الاؤلیا، گویاترین تصویرِ حال و روز ماست: نقل است که کسی از او پرسید که: چگونهای؟ گفت: چگونه بوَد احوالِ کسی که در دریا بوَد و ُکشتی بشکند و هر کسی بر تختهای بمانَد؟ گفتند: صعب. گفت: حالِ من چنان است. حال ما چنین است :)
غزل شماره ۳۴ رَواقِ منظرِ چشمِ من آشیانهٔ توست کَرَم نما و فرود آ که خانه، خانهٔ توست به لطفِ خال و خط از عارفان ربودی دل لطیفههای عَجَب زیرِ دام و دانهٔ توست دلت به وصلِ گل ای بلبلِ صبا خوش باد که در چمن همه گلبانگِ عاشقانهٔ توست عِلاجِ ضعفِ دلِ ما به لب حوالت کن که این مُفَرّح یاقوت در خزانهٔ توست به تن مُقصرم از دولتِ ملازمتت ولی خلاصهٔ جان، خاکِ آستانهٔ توست من آن نیَم که دَهَم نقدِ دل به هر شوخی دَرِ خزانه، به مُهر تو و نشانهٔ توست تو خود چه لعبتی ای شهسوارِ شیرین کار که توسَنی چو فلک، رامِ تازیانهٔ توست چه جای من، که بِلَغزَد سپهرِ شعبدهباز از این حیَل که در انبانهٔ بهانهٔ توست سرودِ مجلست اکنون فلک به رقص آرَد که شعرِ حافظِ شیرین سخن ترانهٔ توست حضرت حافظ
در نگاه خلق، از ديوانگان كم نيستم فكر زخمى دیگرم، دنبال مرهم نيستم ظاهرم چون بيد مجنون است و باطن مثل سرو از تواضع سر به زير انداختم؛ خم نيستم لطف خورشيد است اگر از ماه نورى مى رسد آنچه فهميدى غلط بود؛ آنچه هستم، نيستم شيشه اى نازكدلم؛ اما بدان اى سنگدل خرد شد هركس كه مى پنداشت محكم نيستم جام زهرت را بياور! من براى زندگی بيش از اين چیزی كه مى بينى مصمم نيستم! حسین دهلوی @Jadoye_se_da
نمیدونم اصلا به ریاضی علاقهای داری یا نه ولی؛ این ویدئو رو تا آخر ببین، ضرر نمیکنی...🌹
✅ اسامی عناوین حرفه، شغل و صنفهای قدیمی و... :👇 صبّاغ: رنگرز، رنگفروش سکّاک: چاقوساز، سکهزن، آهنگر بزّاز: پارچه فروش دقّاق: آرد فروش خرّاط: تراشکار، چوب تراش نجّار:درودگر، چوبساز بقّال: ترهفروش غلهفروش حدّاد: آهنگر، آهنفروش، زندانبان صیّاد: شکارچی قنّاد: شیرینیپز دبّاغ: پوستفروش رزّاز: برنجفروش، برنجکوب خزّاف: سفالکار علّاف: علوفه فروش سرّاج: سازندهٔ زین اسب قصّاب (جزّاز): گوشت فروش طبّاخ: آشپز خبّاز: نانوا فصّاد: رگزن-حجامت کننده نبّاش: قبرکـَن، کفن دزد دلّال: واسطه معامله خرّاز: فروشنده لوازم خیاطی کفاش: دوزندهٔ کفش، مشکدوز، دلّاک: کیسهکِش حمام (کیسه کشا)سلمانی غسّال: مرده شوی غوّاص: مرواریدیاب، فرورونده در آب سمّاک: ماهیفروش طیّار: خلبان عقّاد: عقدکننده، سازنده نخ و تکمه طراح:طرحریز، نقشهکش سیّاح:جهانگرد و گردشگر بنّاء: خانه ساز جلّاد: مجری فرمان قتل جرّاح: شکافنده بدن بیمار برای علاج رقّاص: رقصنده در مجالس حجّار: سنگ تراش حلّاج: پنبه زن ندّاف: پنبه زن، لحاف دوز صفّار:رویگر، رویفروش، مسگر عطّار: عطرفروش، داروفروش جبّار: شکسته بند سقّاء: آب فروش هزّال: دلقک، لطیفهپرداز ختّان: ختنهکننده خمّار: باده فروش طنّاز: خنداننده تمّار: خرمافرش عصّار: روغن ساز رمّال: فالگیر خطّاط: خوشنویس، خوشنگار رحّال: آنکه کجاوه و پالان شتر ساز سبّاک: لولهکش حمّال: باربر همّاز (لمّاز): آبرو ریز و عیبجو نمّام (درّاج): سخنچین زیّات: روغنفروش شجّار: دانشمند گیاه شناس کفّاش: سازنده یا تعمیرکار پاپوش ضرّاب: سکه زن مدّاح: ستایشگر، خواننده شعر آیینی نسّاج: بافنده پارچه و جامه کنّاس: رفتگر، تخلیهگر آب چاه مشّاط: آرایشگر سنّان: دندانساز فرّاش: خدمتکار فنّان: فَنی ،هنرمند نقّاش (رسّام): تصویر گر سلّاخ: پوستکَن حیوان شمّاع: شمع ساز ملّاح (بحّار): ناخدا، کشتیبان فلّاح: کشاورز، برزگر نرّاد: نَرد باز نقّال: قصهگو، افسانهگو جَمّال: شتربان صرّاف(فلّاس): داد و ستدکنندهٔ پول صیّاغ: زرگر، جواهرساز، ریختهگر کسّاح: برف روب، خاک روب ثمّار: میوه فروش لبّاد: نمد مال، نمدفروش دبّاس: دوشاب ساز، شیره پز طبّال: طبل زننده دهل زن خیّاط: دوزنده قصّاف(لعّاب): بازیگر حرّاض: گچکار، آنکه گچ درکوره میپزد عکّاس:آنکه عکس میگیرد. ورّاق: کسی که کتاب را صحافی کند صحّاف: مصحفساز، دوزندهٔ کتاب فخّار: سفالگر، سفالپز حکّاک: نگینساز، مُهرساز دوّات: سازنده آلات از مس فحّام: ذغال فروش طرّاز: نگارگر جامه، زینتگر خشّاب: چوبفروش حفّار: چاهکن، گورکن، کاوشگر طرّار: راهزن، دزد،جیببر نقّار: آنکه بر سنگ یا چوب کندهکاری کند. خطّاب: سخنران، مسلط به خطبه لحّام: جوشکار، لحیم کار طحّان: آسیابان سیّاف: شمشیرگر شمشیر ساز نعّال: نعل بند خیام: چادر وخیمه دوز نصّاب: نصبکننده سبّاح: آب ورز، شناگر عشّاب(حشّاش):ادویه ساز، گیاهشناس خشّاب:چوبفروش جشّار: ستوربان، صاحب چراگاه اسب لبّاف: جوالباف، پلاس باف.
نه از تو و نه از من ابوالحسن خَرَقانی، شبی نماز میکرد. آوازی شنید که هان! بوالحَسَنو! خواهی که آنچه از تو میدانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟ شیخ گفت: ای بار خدایا! خواهی تا آنچه از رحمت تو میدانم و از کَرَم تو میبینم با خلق بگویم تا هیچ کَسَت سجود نکند؟ آوازی شنید که: «نه از تو و نه از من». تذکره_الاولیاء،
مشکلِ جنسی ندارم هست بسیاری،ولی؛ یکنفر باید بفهمد این دلِ بیچاره را ... #طنز#بداهه
عالَمی دیگر بباید ساخت ... گر بر فلکم دست بُدی چون یزدان برداشتمی من این فلک را ز میان وز نو فلکی دگر چنان ساختمی کآزاده به کامِ دل رسیدی آسان رباعی منسوب به خیام
مسجد و میخانه نه در مسجد گذارَندَم که رندی نه در میخانه کاین خَمّار خام است میان مسجد و میخانه راهی است غریبم، عاشقم، این ره کدام است؟ رباعی منسوب به احمد_جام