tgindex
شرح روان ابیات مثنوی معنوی دفتر اول_ دفتر دوم_ دفترسوم_ دفتر چهارم(مولانا)

شرح روان ابیات مثنوی معنوی دفتر اول_ دفتر دوم_ دفترسوم_ دفتر چهارم(مولانا)

Статистика
@MolaviPoettКнигиперсидский

تفسیر ابیات از ابتدای دفتر اول (بیت به بیت) منابع شرح کلاله خاور، علامه جعفری، استعلامی . فایل صوتی ابیات مثنوی https://t.me/sharh_esoti . 👇👇👇 لینک دسترسی به ابتدای کانال . t.me/MolaviPoett/1

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
7 764
+5 за 3 дн.
Сутки
+1
+0,01%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
418
21 постов
Вовлечённость
5,4%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
80
1/48двое суток
91
1/72трое суток
98

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • شرح روان ابیات مثنوی معنوی_ دفتر چهارم قصه باز پادشاه و کَمپیر‌ زن (۲۶۳۲) چونکه تُتماجش* دهد، او کم خورَد            خشم گیرد، مِهرها را بَر دَرَد * وقتی  پیرزن به باز آش می‌دهد و باز از  آش کم می‌خورد پیرزن عصبانی می‌شود و پیوند محبت  را پاره می‌کند *تتماج: نوعی آش که با آرد پخته می‌شود. *مهرها را بر درد: پیوند دوستی و محبت خود را پاره می‌کند. (۲۶۳۳) که چنین تتماج پختم بهر تو          تو تکبر می نمایی و عُتُو*؟ که برایت چنین آش خوشمزه ای پختم و تو باغرور و بی ادبی نشان می‌دهی. *عتو: بی ادبی (۲۶۳۴) تو سزایی در همان رنج و بلا          نعمت و اقبال کَی سازد تو را؟ پیرزن می‌گوید که تو لایق همان رنجی هستی که بر سرت اومده، کجا نعمت و اقبال برای تو سزاوار است. (۲۶۳۵) آب تُتماجش دهد، کین را بگیر    گر نمی خواهی که نوشی زآن فطیر* پیرزن باز به باز از آب آش می‌دهد ولی او نمی‌خورد، پیرزن به باز می‌گوید اگر از خود آش نمی‌خوری لا‌اقل از لعابش بخور. *فطیر: خمیر (۲۶۳۶) آب تُتماجش نگیرد طبع باز*       زال بِترُنجَد* شود خشمش دراز پیرزن اگاه نبود که باز لعاب آش را هم بنا به طبعش نمی‌خورد و خشم پیرزن بیشتر شد و اخم بر چهره‌اش افتاد. *بترنجد: اخم کرد. *باز : انبیا و اولیاء (۲۶۳۷) از غضب شُربایِ سوزان بر سَرَش            زن فرو ریزد، شود کل مِغْفَرش* از شدت خشم آش داغ را بر سر باز می‌ریزد و سر باز کچالو می‌شود. اشاره به اینکه اگر دنیا دوستان حرف بزنند و اهل ایمان نپذیرند، به آزار مؤمنان می‌پردازند. *مغفر: سر (۲۶۳۸) اشك از آن چشمش فرو ریزد ز سوز              یاد آرد لطف شاه دلفروز از شدت سوزش از چشمان باز اشک سرازیر شد و او به یاد  لطف و کرم پادشاه افتاد که دل‌ها را روشن می‌ساخت. (۲۶۳۹) زآن دو چشم نازنین با دَلال*         که ز چهره شاه* دارد صد کمال دو چشم پرناز و کرشمه باز که قبلاً  چهره پر از کمالات پادشاه را دیده بود. *دلال: ناز و کرشمه *شاه: خداوند (۲۶۴۰) چشم مازاغَش* شده پُر زخم زاغ* ‌.     چشمِ نيك از چشم بد با درد و داغ چشمی که به عالم معنا بود از دنیا پر از زخم شده بود. همیشه چشم زیبا مورد چشم زخم ،چشمان شور می‌شود. مازاغ: فراتر از دنیا زاغ : پیرزن = دنیا (۲۶۴۱) چشم دریا بَسطتی* کز بسط او           هر دو عالَم می نماید تار مو چشمی که در وسعت دریاست، از وسعت بی‌نهایت آن دو جهان مانند تار مویی بیش نیست. *بسطت: وسعت (۲۶۴۲)گر هزاران چرخ در چشمش رود        همچو چشمه پیش قُلْزم گم شود در مقابل چشمی که قدرت دید دریا را دارد هزار افلاک ناچیزست مانند چشمه در برابر دریا گم می‌شود. (۲۶۴۳) چشم بگذشته ازین محسوس ها              یافته از غیب بینی بوس ها چشمی که از پدیده‌های دنیوی عبور کرده، از دیدن حقیقت اسرار الهی بهره برده است. (۲۶۴۴) خود نمی یابم یکی گوشی، که من          نکته یی گویم از آن چشم حَسَن* من گوش لایقی پیدا نمی‌کنم که نکاتی را درباره آن چشم زیبا بیان کنم. *چشم حسن: چشم حقیقت بین @MolaviPoett

  • . شرح روان ابیات مثنوی معنوی_ دفتر چهارم حکایت باز پادشاه و کمپیرزن باز شکاری از دست پادشاه فرار می‌کند و در خانه پیرزن فرتوت فرود می‌آید، پیرزن که از ارزش باز و خصوصیات جثه آن بی‌خبر بود به منقار _ پنجه‌ها و بال‌های باز نگاه می‌کند و می‌گوید چه مادر بدی داشته است. چه ناخن‌های بلندی دارد، از روی محبت منقار و ناخن‌های تیز و بال‌های بلند باز را کوتاه می‌کند. پیرزن ناآگاه غافل از آن بود که این منقار و پنجه‌ها و بال‌ها ابزار دفاعی و وسیله تهیه غذای باز است. در ادامه پیرزن از غذای بلغور خودش هم به باز می‌دهد، غافل از این‌که باز باید غذای خود را شکار کند و آش با مزاجش سازگار نیست. پیرزن با فریاد به باز می‌گوید آنقدر زحمت کشیدم غذا پختم. چرا نمی‌خوری؟ باز از خوردن امتناع می‌کند و پیرزن غذا را با عصبانیت زیاد برسر باز می‌ریزد چشمان باز می‌سوزد. (۲۶۲۸) باز اسپیدی به کَمپیری دَهی            او بِبُرد ناخُنش بهرِ بهیِ اگر باز سفیدی را به پیرزنی فرتوت بدهی او ناخن‌هایش را از روی محبت می چیند. (۲۶۲۹) ناخنی که اصل کارست و شکار            كور كَمپیرك بيرَّد كوروار ناخن های تیز باز که وسیله شکار اوست توسط پیرزن نادان کوتاه می‌شود.   (۲۶۳۰) که کجا بوده است مادر که تو را        ناخنان زین سان درازست ای کیا؟ پیرزن از روی دلسوزی به باز می‌گوید ای مادرت تا به حال کجا بوده است که ناخن‌های آنقدر دراز شده است. (۲۶۳۱) ناخن و منقار و پرش را بُرید      وقتِ مِهر، این می‌کند زال پلید*   ناخن‌ها و منقار و پر بال باز را می چیند. موقع محبت کردن پیرفرتوت نادان این‌گونه رفتار می‌کند. *زال پلید: پیر فرتوت سفید موی @MolaviPoett

  • . شرح روان آن ابیات مثنوی معنوی_ دفتر چهارم بخش ۱۰۳ - قصهٔ باز پادشاه و کمپیر زن: باز اسپیدی به کمپیری دهی ⬇️⬇️⬇️

  • فایل صوتی 70 خوانش ابیات دفتر چهارم از بیت ۲۶۱۴ تا بیت ۲۸۵۰ @MolaviPoett

  • فایل صوتی 69 خوانش ابیات دفتر چهارم از بیت ۲۳۸۵ تا بیت ۲۶۱۳ @MolaviPoett

  • فایل صوتی 69 خوانش ابیات دفتر چهارم از بیت ۱۹۲۶ تا بیت ۲۳۸۴ @MolaviPoett

  • فایل صوتی 68 خوانش ابیات دفتر چهارم از بیت ۱۶۹۴ تا بیت ۱۹۲۵ @MolaviPoett

  • فایل صوتی 67 خوانش ابیات دفتر چهارم از بیت ۱۴۶۵ تا بیت ۱۶۹۳ @MolaviPoett

  • فایل صوتی 66 خوانش ابیات دفتر چهارم از بیت ۱۲۳۶ تا بیت ۱۳۷۲ @MolaviPoett

  • فایل صوتی 65 خوانش ابیات دفتر چهارم از بیت ۱۰۰۲ تا بیت ۱۲۳۵ @MolaviPoett

  • فایل صوتی 64 خوانش ابیات دفتر چهارم از بیت ۷۷۵ تا بیت ۱۰۰۱ @MolaviPoett

  • فایل صوتی 63 خوانش ابیات دفتر چهارم از بیت ۵۶۳ تا بیت ۷۷۴ @MolaviPoett

  • فایل صوتی 62 خوانش ابیات دفتر چهارم از بیت  ۳۲۱ تا بیت ۵۶۲ @MolaviPoett

  • فایل صوتی_61 بیت ۸۱ تا ۳۲۰ دفتر چهارم @MolaviPoett

  • شرح روان ابیات مثنوی دفتر چهارم بخش ۱۰۲ - مشورت کردن فرعون با ایسیه در ایمان آوردن به موسی علیه‌السلام باز گفت او این سخن با ایسیه گفت جان افشان برین ای دل‌سیه بس عنایتهاست متن این مقال زود در یاب ای شه نیکو خصال وقت کشت آمد زهی پر سود کشت این بگفت و گریه کرد و گرم گشت بر جهید از جا و گفتا بخ لک آفتابی تاجرت گشت ای کلک عیب کل را خود بپوشاند کلاه خاصه چون باشد کله خورشید و ماه هم در آن مجلس که بشنیدی تو این چون نگفتی آری و صد آفرین این سخن در گوش خورشید ار شدی سرنگون بر بوی این زیر آمدی هیچ می‌دانی چه وعده‌ست و چه داد می‌کند ابلیس را حق افتقاد چون بدین لطف آن کریمت باز خواند ای عجب چون زهره‌ات بر جای ماند زهره‌ات ندرید تا زان زهره‌ات بودی اندر هر دو عالم بهره‌ات زهره‌ای کز بهرهٔ حق بر درد چون شهیدان از دو عالم بر خورد غافلی هم حکمتست و این عمی تا بماند لیک تا این حد چرا غافلی هم حکمتست و نعمتست تا نپرد زود سرمایه ز دست لیک نی چندانک ناسوری شود زهر جان و عقل رنجوری شود خود کی یابد این چنین بازار را که به یک گل می‌خری گلزار را دانه‌ای را صد درختستان عوض حبه‌ای را آمدت صد کان عوض کان لله دادن آن حبه است تا که کان‌الله له آید به دست زآنک این هوی ضعیف بی‌قرار هست شد زان هوی رب پایدار هوی فانی چونک خود فا او سپرد گشت باقی دایم و هرگز نمرد هم‌چو قطرهٔ خایف از باد و ز خاک که فنا گردد بدین هر دو هلاک چون به اصل خود که دریا بود جست از تف خورشید و باد و خاک رست ظاهرش گم گشت در دریا و لیک ذات او معصوم و پا بر جا و نیک هین بده ای قطره خود را بی‌ندم تا بیابی در بهای قطره یم هین بده ای قطره خود را این شرف در کف دریا شو آمن از تلف خود کرا آید چنین دولت به دست قطره‌ را بحری تقاضاگر شدست الله الله زود بفروش و بخر قطره‌ای ده بحر پر گوهر ببر الله الله هیچ تاخیری مکن که ز بحر لطف آمد این سخن لطف اندر لطف این گم می‌شود که اسفلی بر چرخ هفتم می‌شود هین که یک بازی فتادت بوالعجب هیچ طالب این نیابد در طلب گفت با هامان بگویم ای ستیر شاه را لازم بود رای وزیر گفت با هامان مگو این راز را کور کمپیری چه داند باز را @MolaviPoett

  • شرح روان ابیات دفتر چهارم مشورت کردن فرعون با ایسیه در ایمان آوردن... (۲۶۱۷) چون به اصلِ خود که دریا بود، جَست             از تَفِ خورشید و باد و خاک رَست قطره آب وقتی  به اصل خود که دریا بود رسید، از گرمای خورشید و باد و خاک رهاشد. (۲۶۱۸) ظاهرش گُم گشت در دريا و لیک            ذات او معصوم و پابرجا  بود درظاهر قطره در دریا محو شد ولی ذات قطره که فنا‌ناپذیر است پایدار می‌ماند. (= فنافی‌الله) (۲۶۱۹) هین بِده، ای قطره خود را بی‌نَدَم*             تا بیابی در بهای قطره، یَم* هوشیار باش و بدون پشیمانی ای انسانی‌که قطره‌ای بیش نیستی، تا دریا حقیقت را قطره وجودت دریای را پیدا کنی. *نُدم : پشیمانی *یم: دریا (۲۶۲۰) هین بده، ای قطره خود را این شَرَف           در کف دریا شو ایمن از تلف آگاه باش ای قطره و این شرافت را به خوت بده تا در دستان دریا از نابودی در امان باشی. (۲۶۲۱) خود که را آید چنین دولت به دست؟        قطره را بحری تقاضاگر شده ست کجا یک چنین بخت و اقبالی بدست می‌آید؟ که دریا طالب قطره شده است. (۲۶۲۲) الله الله زود بفروش و بخر     قطره یی دِه، بحر پر گوهر بِبر تو را به خدا زود قطره وجود خود را بفروش و در مقابل قطره وجودت دریایی پرُگوهر  را بخر. (۲۶۲۳) الله الله هیچ تأخيرى مكُن       که ز بَحر لطف آمد این سخُن تو را به خدا در انجام این کار تاخیر نینداز ،که این کلام از بخشش خداوند است. (۲۶۲۴) لطف، اندر لطفِ این گُم می‌شود           کاسفلی بر چرخِ هفتم می‌شود لطف بنده در برابر  لطف خداوند آنقدر کم است که گم می‌شود. با لطف حق انسانی از زمین پست به آسمان معنا می‌رود. (۲۶۲۵) هین كه يك بازي فُتادت بُو الْعَجَب            هیچ طالب این نیابد در طلب آگاه باش که کاری بسیار عجیب برای تو پیش آمده است که دست هیچ طالبی در طلب به آن نمی‌رسد. (۲۶۲۶) گفت با هامان بگویم ای ستَیر*             شاه  را  لازم  بُوَد  رأیِ  وزیر فرعون گفت: ای پاکدامن با هامان مشورت می‌کنم، برای شاه  مشورت با وزیر لازم است. *سَتیر: پوشیده_پاکدامن (۲۶۲۷) کور کمپیری چه داند باز را؟       گفت: با هامان مگو این راز را آسیه گفت: این راز را با هامان در میان نذار، پیرزن نابینا ارزش باز شکاری چه می‌داند. @MolaviPoett

  • شرح روان ابیات مثنوی معنوی _ دفتر چهارم مشورت کردن فرعون با ایسیه در ایمان آوردن... (۲۶۰۴)هیچ می‌دانی چه وعده ست و چه داد؟            می‌کند ابلیس را حق افتقاد* می‌دانی که موسی ع چه وعده ها و بخشش های به تو می‌دهد، انگار که خداوند از ابلیس دلجویی می‌کند. *افتقاد: دلجویی کردن (۲۶۰۵) چون بدین لطف آن کریمت باز خواند          ای عجب چون زَهره ات بر جای ماند؟ وقتی آن کریم با این همه لطف تو را به سوی خداوند خواند ، چطور زَهره‌ات نترکید و زنده ماندی. (۲۶۰۶) زَهره ات نَدرید* تا زآن زَهره ات       بودی اندر هر دو عالم بهره ات تو به مقام فنا نرسیدی تا در هر دو جهان از سعادت الهی بهره مند شوی. *ترکیدن زَهره : کنایه از رسیدن به مقام فنای. (۲۶۰۷) زهره یی کز بهره حق بر دَرَد چون شهیدان از دو عالم بر خَورد زهره ای که به خاطر خدا پاره شود مانند شهیدان ادر دو جهان های سعادتمند است. (۲۶۰۸) غافلی هم حکمت ست و این عَمی*            تا بمانَد ليك تا این حد چرا؟  غفلت و کوری دل دارای حکمتی که انسان دنیادوست پابرجا  بماند، اما این همه غفلت و کور دلی برای چیست؟ *عمی: کوری دلی (۲۶۰۹) غافلی هم حکمت است و نعمت است             تا  نپرّد  زود  سرمایه  ز  دست غافلی هم حکمت و نعمت است است، تا سرمایه وجود آدمی زود از دست نرود. (۲۶۱۰) ليك نی چندانکه ناسُوری* شود         زَهر جان و عقل رنجوری شود اما نه به آن اندازه که زخم لاعلاجی شود و زهر روح و عقل را بیمار  کند. *ناسور: زخم لاعلاج (۲۶۱۱) خود که یابد این چنین بازار را؟          که به یک گُل می‌خری گلزار را چه کسی این بازار پر رونق نعمت را پیدا کند؟ که يك كُل می‌دهی و گلستانی را می‌خری. (۲۶۱۲) دانه یی را صد درخت‌ستان عِوض             حَبّه یی را آمدت صدكان عِوض در  برابر يك دانه صد درخت می‌گیری و در ازای یك حبه، صد معدن عوض می گیری. (۲۶۱۳) كانَ الله، دادنِ آن حبه است ‌.       تا که کانَ اللهُ لَهُ آید به دست برای رسیدن به مقام الهی دادن همان دانه وجود توست، که می‌دهی و  با از  دست آن به مقام می‌رسی که خداوند را خواهی داشت. (۲۶۱۳) زآنکه این هُو*ی ضعیفِ بیقرار        هست شد زآن هُوی ربّ پایدار زیرا این وجود ضعیف و بی‌قرار از آن خداوند بی نهایت  به وجود آمده است. هُو: اینجا هویت_ وجود (۲۶۱۵) هوی فانی، چونکه خود فا* او سپرد             گشت باقی دایم و هرگز نمُرد وجود فانی وقتی خود را به وجود باقی بسپارد، پایدار شد و تا ابد زنده می‌ماند. *فا: به (۲۶۱۶) همچو قطره خايف از باد و زِخا‌‌ک           که  فنا  گردد  بدين  هردو  هلاك  مانند قطره که از باد و خاک می ترسد، چون قطره آب با خاک ترکیب بشود محو می‌شود، همچنین در معرض باد قرار بگیرد از بین می‌رود. @MolaviPoett

  • 23 июл.1 103121

    شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم مشورت کردن فرعون با ایسیَه در ایمان آوردن به موسی علیه السّلام (۲۵۹۷) باز گفت او این سخن با ایسیَه    گفت: جان افشان برین، ای دل سیه فرعون این صحبت‌ها را برای آسیه بازگو کرد و او گفت ای سیاه دل جانت را بر سر این قضیه فدا کن. (۲۵۹۸) بس عنایت هاست متن این مَقال            زود دریاب ای شَه نيکوخصال آسیه گفت در این سخن‌ها لطف بسیاری نهفته است پس ای پادشاه نيك منش زودحقیقتِ آن را دریاب. (۲۵۹۹)وقتِ کَشت آمد، زِهی پُر سود کَشت         این بگفت و گریه کرد و گرم گشت زمان کاشت است و آفرین بر این کاشت پرسود، این را گفت و از هیجان به گریه افتاد. (۲۶۰۰) بر جهيد از جا و گفتا: بَحَّْ* لَك*          آفتابی  تاج  گشتت  ای كَلَك* آسیه با هیجان از جایش بلند شد و گفت: آفرین برتو کچل حقیر، تاج ایمان تو نمایان شد. *بخ لک: آفرین برتو * کَِلَک : کچل حقیر (۲۶۰۱) عیب کَلّ را خود بپوشاند کلاه خاصه چون باشد کُله خورشید و ماه عیب سرکچل را کلاه می پوشاند، بخصوص که آن کلاه از  خورشید و ماه باشد.(=تاج ایمان باشد.) (۲۶۰۲) هم در آن مجلس که بّشنیدی تو این             چون نگفتی آری و صد آفرین؟ چرا وقتی که سخنان موسی ع را آن‌جا شنیدی،چرا قبول نکردیو  نگفتی صد آفرین ؟ (۲۶۰۳) این سخن در گوش خورشید ارشُدی            سرنگون بر بُوی این، زیر آمدی اگر کلام موسی ع در گوش خورشید  گفته می‌شد بر اثر آن از آسمان به زمین می‌آمد. @MolaviPoett

  • شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم مشورت کردن فرعون با ایسیه در ایمان آوردن به موسی علیه‌السلام: باز گفت او این سخن با ایسیه ⬇️⬇️⬇️

  • شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم بخش ۱۰۱ - قوله علیه السلام من بشرنی بخروج صفر بشرته بالجنة احمد آخر زمان را انتقال در ربیع اول آید بی جدال چون خبر یابد دلش زین وقت نقل عاشق آن وقت گردد او به عقل چون صفر آید شود شاد از صفر که پس این ماه می‌سازم سفر هر شبی تا روز زین شوق هدی ای رفیق راه اعلی می‌زدی گفت هر کس که مرا مژده دهد چون صفر پای از جهان بیرون نهد که صفر بگذشت و شد ماه ربیع مژده‌ور باشم مر او را و شفیع گفت عکاشه صفر بگذشت و رفت گفت که جنت ترا ای شیر زفت دیگری آمد که بگذشت آن صفر گفت عکاشه ببرد از مژده بر پس رجال از نقل عالم شادمان وز بقااش شادمان این کودکان چونک آب خوش ندید آن مرغ کور پیش او کوثر نماید آب شور هم‌چنین موسی کرامت می‌شمرد که نگردد صاف اقبال تو درد گفت احسنت و نکو گفت ولیک تا کنم من مشورت با یار نیک @MolaviPoett