نجواگـــر اسبها
Статистикаما میدویم؛ میتازیم اما به گرد پای کلمات هم نمیرسیم. غبارآلودِ دویدنهاست این تُرعه. عکس نمایه از: Michel kenna
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 189
- 1/48двое суток
- 216
- 1/72трое суток
- 233
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
کم پیش میآید؛ اما پیش میآید که مهربان باشم. امروز خُردکی مهربانم. #بند_کتابخانه https://t.me/bunxanag
کتابخانهی مجازی دارید؟ ندارید؟ کتاب غیرکاغذی میخوانید؟ نمیخوانید؟ گاهی وقت جوریدنهای تلگرامی، کانالهای خوبی پیدا میکنم. این هم زکاتش: #بند_کتابخانه https://t.me/shahnameh_library
اندیشه از شکست ندارم که همچو موج افزوده میشود زِ شکستن سپاهِ من •تکبیت ✍🏻: صائب تبریزی ~چه امید و شجاعت و قدرتی پشت این واژههاست. خلق فضای حماسیِ شکستناپذیر از دریای لطیف و موّاج، کارستان است. #شکسته_بخوان
خیلی اتفاقی از طرف عزیزی به دستم رسید. داشتم صبحانه میخوردم که شروع کردم به خواندن و چای نوشیدن که دیدم رسیدهام به صفحهی پنجاه. به گمانم کتابِ درست همین است. اساساً متنِ درست همین است. در مقدمه آمده است که یک روز پاییزی، مرد خوشپوشی میآید دفتر ویل دورانت و در آرامش به او میگوید قصد دارد خودش را بکشد مگر آنکه فیلسوف قصهی ما بتواند دلیل معتبری برایش بیاورد که این کار را نکند. و همین حضور غریب پاییزی، میشود دلیل نگارش نامههایی از طرف دورانت به آدمهای بزرگ و اهل فکر و دانشمند و ادیب و فیلسوف و…برای پرسیدن این سوال که: «سرچشمههای الهام و انرژی شما در زندگی چیست؟ هدف یا انگیزهی نیروبخش زحمت و تلاش شما چیست؟ از کجا تسلّیخاطر و شادمانی مییابید و دست آخر، گنجتان در کجا نهفته؟» نامهها میروند و پاسخها کمکم میرسند و کتابی کمحجم و اثربخش متولد میشود. •سرنوشت آن مرد خوشپوش احتمالاً برای شما هم مهم است، اما بد نیست بدانید که دورانت میگوید: نمیدانم چه بر سرش آمد. •دربارهٔ معنی زندگی ✍🏻: ویل دورانت مترجم: شهابالدین عباسی #بند_آغازین
زنان هر چند سست و ناتوانند دلآرایِ دِلیرانِ جهانند •بیت از مثنوی ویس و رامین ✍🏻: فخرالدین اسعد گرگانی ~ جمله از زبان ویس است با دایهاش. زنان علیه زنان و جهان علیه زنان. #شکسته_بخوان
در دشتِ توهم جهتی نیست معیّن ما را چه ضرور است بدانیم کجاییم •بیت از غزل ✍🏻: بیدل دهلوی ~بی در کجا #شکسته_بخوان
روزگاری ست که محروم شدیم از ستمش یادِ آن روز که خون در جگرِ ما میکرد •بیت از غزل ✍🏻: غیرتی شیرازی ~خودآزاری نهادینه شده در شعر فارسی به جای شکرگزاری از هجر معشوق ستمگر. #شکسته_بخوان
معروف شد به «نیمای غزل» از طرف علیمحمد حقشناس؛ لقبی که پیشترها شفیعیکدکنی داده بود به ناتلخانلری. حالا درست است کاری که نیما در عرصهی شعر کرد، سیمین بهبهانی نکرد اما به هر حال، او یکی از شاعرانی بود که زیر تابوت محتضر غزل فارسی را گرفت، راهش را از گورستان کج کرد، به آن نفس داد، وزن داد، کیفیت داد و ادامه داد. بیست و هشتم تیرماه متولد شد و بیست و هشتم مردادماه درگذشت. غزلوار که نگاهش کنیم، گویی همهی عمرش سیروزِ شاعرانه بوده است. بیت از غزل: سودای همرهی را، گیســـو به باد دادی رفت آن سوار و با خود، یک تار مو نبرده ✍🏻: آبان #بند_تنبیه
هر آن کس که در بیم و اندوه زیست بر آن زندگی زار باید گریست •بیت از شاهنامه ✍🏻: فردوسی ~میبینی اوضاع ما را آقای فردوسی؟ بیا تا بنشینیم و یک دل سیر زار بزنیم و چایِ شور بنوشیم. #شکسته_بخوان
«بدن نمادین (سیاسی) همینکه واقعاً شکل گرفت دیگر به سادگی از بین نمیرود. هملت میگفت: بدن با شاه است اما شاه با بدن نیست. از دیدگاه نشانهشناسی، این بدن یک نشانهی بزرگ است که یک مدلول خاص ندارد و هر آنکه به درون این نشانهی تهی راه یابد، ممکن است ماسک آن را بر چهره بزند. به همین دلیل میگویند: شاه هرگز نمیمیرد.» •دو بدن شاه تأملاتی دربارهی نشانهشناسی بدن و قدرت ✍🏻:احمد اخوت #بند_آغازین
اینکه پسر یالوم به زندگیاش پایان داده، نشان از این نیست که دانش روانپزشکیِ پدرش در علاج او عاجز بوده؛ بلکه صدای سیلی این حقیقت است به صورت انسانِ معاصر که انسان از درمان انسان ناتوان است؛ حتی اگر بداند و بخواهد و بکوشد. ✍🏻: آبان #بند_تنبیه
مُکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد بیا ببین که کــــــــــرا میکند تماشایی •بیت از غزل ✍🏻: حافظ #شکسته_بخوان
گاه، «نوشتن»، کنشی گریزناپذیر و تکرارشونده در پاسخ به اضطرابی چارهناپذیر است. کنشی که ربطِ مستقیم و معناداری به آن اضطرابِ خاص ندارد. در چنین حالتی، «نوشتن»، نمونهی نابِ وسواسِ اجباری (OCD) است: اضطرابی که قرار است با کلمات قرار بگیرد (و نمیگیرد). #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText
رمان سورة الغراب ✍🏻: محمود مسعودی فصل هشتم موسیقی Andrey Dergachev #داستان
📝 داستانک زبانم را درآورده بودم و لبهای نوچم را میلیسیدم که باد پیچید توی قبرستان. خاک چرخ زد توی هوا، مردها چشمهاشان را تنگ کردند و با دست پوشاندند. زنها که پرِ چادرهای سیاهشان را گرفتهبودند جلوی چشم و زار میزدند، مچالهتر شدند. جمعیت سیاهپوش در هم لولید. پیدا بود خسته شدهاند. میخواستند زودتر بروند سمت مینیبوس آبی که زیر کاجهای آن طرف جاده پارک شده بود. چادر عمه بلقیس را کشیدم: «گشنمه!» عمه سرش را از زیر چادر خاک و خُلی بیرون آورد و نگاهم کرد. چشمانش دو کاسهی خون بود و از بسکه لبش را دندان زده بود تا جیغهایش را بخورد، لبهایش داغمه بسته بودند. بینیاش را بالا کشید و بغلم کرد: «بمیرم برات عمه! میریم ناهار الان» بعد چشم چرخاند دور و برش. روی ترمه، کنار شمع و قرآن، چند سینی حلوا و خرما گذاشته بود وقت آمدن. حالا اما نه از خرما و حلوا خبری بود، نه از سینیها. انگشت کردم توی دماغم و چرخاندم. زل زدم به آدمها. شوهرخالهام داشت ته سینی حلوا را انگشت میکشید. گفتم:«همهشو خورد!» سرها چرخید طرفم. عمه دستش را گرفت جلوی دهانم و چشم غرّه رفت، جوری که رگهای خونیِ سفیدی چشمهاش سرختر شدند. نوحهخوان از جمعیت صلوات خواست و مرد و زن مثل دانههای پارهشدهی تسبیح، پخش شدند. عمه مرا گذاشت روی زمین و بلند شد. صدای تعارف و قسم و آیهاش بلند بود که ناهار وعده گرفتهاند و همه باید بیایند رستوران. خاله زیر بغل مامانم را گرفت و بلندش کرد. تا حالا مامان را این جوری ندیده بودم. از آن قدِ بلند و چشمهای سبز هیچی نمانده بود. مثل کشمش چروکیدهای شده بود که باید چند نفر به دادش میرسیدند تا راه برود. زنها که بلند شدند، شوهرخاله و مردهای دیگر آمدند و نشستند دور تپهی خاک. انگشت اشارهیشان را گذاشتند رویش و زیرلبی چیزهایی گفتند و بعد هم صلوات فرستادند. بعضیها دستی به سر من کشیدند و یکی از مردها سینیهای خالی و شمعهای خاموش و قرآن را برداشت و همگی رفتند طرف مینیبوس. عمه جلو آمد و پارچهی ترمه را بلند کرد و تکاند. گرد و خاک پاشید توی هوا. بینیاش را بالا کشید و با صدای گرفته گفت: « پاشو بریم، پاشو دیگه! مگه گشنهت نبود؟» به تپهی خاک نگاه کردم. مدرسهرو نبودم. سواد نداشتم اما مامان یادم داده بود که بعضی چیزها را بنویسم. مثل مردها انگشتم را زدم روی تپهی خاک و نوشتم بابا. ✍🏻: آبان #داستان_کوتاه
زشترویی در آیینه به زشتی خود مینگریست و میگفت: سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بیافرید. غلامش ایستاده بود و این سخن میشنید و چون از نزد او به در آمد، کسی بر در خانه از حال صاحبش پرسید؛ گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ میبندد. ✍🏻: عبید زاکانی •رسالهی دلگشا #بند_تنبیه
چندی دگر که آینه مبهمتر شود حتی تو نیز بهجایم نخواهیآورد معلوم نیست این ابر از چه سرنوشتی برانگیخته است •بندی از شعر ✍🏻: محمد مختاری #شکسته_بخوان
یگانه مسئله انسان امروز «ناپایداری» است. ناپایداری عمر، سلامت، روابط... ناپایداری عشق، امید، جذبه ناپایداری احساست نسبت به خودت، و دیگران ناپایداری قدرت ادراکی و توان تفسیر ناپایداری ظرفیت و تحمل ناپایداری ارزشها، و خدایی که میپرستی یا نمیپرستی... و ناپایداری معنا! معنای همهچیز. خاصه آن زخمها که در تمام عمر خوردهای. معنا... تنها شعلهای که در عمیقترین چاههای تهیدستی و رهاشدگی میتوانست نجاتبخشات باشد. ✍️ روح راوی
مضمونی از خیالِ تأمل رمیدهایم تقویمِ حالِ ما همه پارینه بستهاند •بیت از غزل ✍🏻: بیدل دهلوی #شکسته_بخوان