tgindex
پارسی‌جوی

پارسی‌جوی

Статистика
@ParsiJoyперсидский

در متن فارسی https://t.me/DarZaban https://t.me/hallofshits

Последний пост
5 июн.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
195
+2 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
350
20 постов
Вовлечённость
179,5%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
10
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • видео или голосовое, без подписи

  • 5 июн.1414из DarZaban

    «لزوم انس با ادب فارسی در ترجمه»، صالح حسینی، مجلهٔ نشر دانش، خرداد و تیر ۱۳۶۹

  • مجالِ سخن تا نبینی ز پیش به بیهوده گفتن مبر قدرِ خویش باب اوّل: در سیرتِ پادشاهان دامنی از گل: گزیدۀ #گلستان_سعدی، تصحیح غلامحسین یوسفی، نشر سخن، چاپ نهم: ١٣٨٠، ص. ۴٧

  • درویشی مستجاب‌الدّعوة در بغداد پدید آمد. حجّاجِ یوسف را خبر کردند بخواندش و گفت: دعای خیر بر من بکن. گفت: خدایا جانش بستان. گفت: از بهرِ خدا این چه دعاست؟! گفت: دعای خیرست تو را و جملۀ مسلمانان را. ای زبردستِ زیردست آزار گرم تا کی بماند این بازار؟ به چه کار آیدت جهانداری؟ مردنت بِهْ که مردم‌آزاری باب اوّل: در سیرتِ پادشاهان دامنی از گل: گزیدۀ #گلستان_سعدی، تصحیح غلامحسین یوسفی، نشر سخن، چاپ نهم: ١٣٨٠، ص. ۴۵

  • نترسد آن که برافتادگان نبخشاید که گر ز پای درآید، کسش نگیرد دست؟ باب اوّل: در سیرتِ پادشاهان دامنی از گل: گزیدۀ #گلستان_سعدی، تصحیح غلامحسین یوسفی، نشر سخن، چاپ نهم: ١٣٨٠، ص. ۴۵

  • بر رعیّتِ ضعیف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی. باب اوّل: در سیرتِ پادشاهان دامنی از گل: گزیدۀ #گلستان_سعدی، تصحیح غلامحسین یوسفی، نشر سخن، چاپ نهم: ١٣٨٠، ص. ۴۵

  • خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر زان پیشتر که بانگ برآید فلان نماند باب اوّل: در سیرتِ پادشاهان دامنی از گل: گزیدۀ #گلستان_سعدی، تصحیح غلامحسین یوسفی، نشر سخن، چاپ نهم: ١٣٨٠، ص. ٣۶

  • 27 июн. 2025 г.2492из DarZaban

    «پادشاهی کو روا دارد ستم بر زیردست دوستدارش روزِ سختی دشمنِ زورآورست» ~ #گلستان_سعدی، باب اوّل: در سیرتِ پادشاهان، تصحیح غلامحسین یوسفی

  • اسبِ تازی اگر ضعیف بوَد همچنان از طویله‌ای خر به باب اوّل: در سیرتِ پادشاهان دامنی از گل: گزیدۀ #گلستان_سعدی، تصحیح غلامحسین یوسفی، نشر سخن، چاپ نهم: ١٣٨٠، ص. ٣٧

  • بامدادان که خاطر ِ بازآمدن بر رایِ نشستن غالب آمد دیدمش دامنی گل و ریحان و سنبل ضَیمَران فراهم آورده و آهنگِ رجوع کرده. گفتم: گلِ بُستان را چنان که دانی بقائی و عهدِ گلستان را وفائی نباشد و حکیمان گفته‌اند: هر چه نپاید دل‌بستگی را نشاید. گفتا: طریق چیست؟ گفتم: برای نُزهتِ ناظران و فُسحتِ حاضران کتابِ گلستانی توانم تصنیف کردن که بادِ خزان را بر ورقِ او دست تطاول نباشد و گردشِ زمان عیشِ ربیعِ آن را به طیشِ خریف مبدّل نکند. به چه کار آیدت ز گُل طبقی؟ از گلستانِ من ببر ورقی گل همین پنج روز و شش باشد وین گلستان همیشه باشد دیباچه دامنی از گل: گزیدۀ #گلستان_سعدی، تصحیح غلامحسین یوسفی، نشر سخن، چاپ نهم: ١٣٨٠، ص. ٣١

  • بعد از تأمّلِ این معنی مصلحت آن دیدم که در نشیمنِ عُزلت نشینم و دامن از صحبت فراهم چینم و دفتر از گفته‌های پریشان بشویم و مِن بعد پریشان نگویم. زبان بریده به کُنجی نشسته صُمٌّ بُکْم به از کسی که زبانش نباشد اندر حکم دیباچه دامنی از گل: گزیدۀ #گلستان_سعدی، تصحیح غلامحسین یوسفی، نشر سخن، چاپ نهم: ١٣٨٠، ص. ٢٩

  • صدهزار موش گِرد آیند، زَهره ندارند که در گربه بنگرند زیرا که هیبتِ گربه نگذارد که ایشان جمع باشند. و گربه جمع است در نَفسِ خویش‌. و اگر جمع بودندی همه‌ی موشان، هم کاری کردندی. چند موش اگر فدای شدندی، آخر گربه یکی را گرفتی، مشغول شدی، آن یکی دگر چشمش را بکندی و آن دگر سرش درافتادی. البتّه بکُشتندیش. الّا اگر نکُشتندیش، باری، گریزان شدی. الّا همین است که خوفشان نگذارد که جمع شوند موشان. و گربه جمع است. دفتر دوم: صدهزار زَهره ندارند که در گربه بنگرند #مقالات_شمس، شمس‌الدین محمد تبریزی، ویرایش جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز، چاپ بیست‌و‌یکم، ۱۳۹۹، ص ۲۲۰.

  • شخصی تُرک‌پسری مست را خفته دید. شلوارش بگشاد، چندان که کیر بر در کونش می‌مالید نعوظش نمی‌شد. ناگاه بادی از خفته جدا شد. غلام‌باره با کیر خود گفت: اینک نسیمی می‌وزد کز دوست می‌آرد خبر برخیز کاستقبال او واجب بود کردن به سر #رساله‌ی_دلگشا، عبید زاکانی، از کلیات عبید زاکانی، به‌کوشش محمدجعفر محجوب، انتشارات گلشایی، ۱۳۵۲.

  • بعد از آن به دکان شمّاع برسیدند. ده رطل شمع کافوری خریده به حمّال بداد. حماّال همهٔ آنها را در سبد گذاشته دلاله از پیش و حمّال به دنبال همی‌رفتند تا به خانهٔ محکم‌اساس بلندکِریاسی رسیدند. دلاله در بکوفت. دختری نکوروی در بگشود. حمّال دید که دربان، دختر ماه‌منظر سیمین‌بری است […] ~ شب نهم حکایت حمّال با دختران هزار و یک شب، ترجمۀ #عبداللطیف_طسوجی، نشر هرمس، جلد نخست

  • [~] مگر نشنیده‌ای محبّت بی‌زَر دردسر است و عاشق بی‌مال اقبال نکند. شب نهم حکایت حمّال با دختران هزار و یک شب، ترجمۀ #عبداللطیف_طسوجی، نشر هرمس، جلد نخست

  • […]، مرا بجز تو کسی نیست. اگر برانی‌ام از در، درآیم از در دیگر. ~ شب هفتم حکایت صیاد هزار و یک شب، ترجمۀ #عبداللطیف_طسوجی، نشر هرمس، جلد نخست

  • حکیم گفت: ای ملک، در زیر تیغ چگونه توانم حدیث گفت؟ ~ شب پنجم حکایت وزیر و پسر پادشاه هزار و یک شب، ترجمۀ #عبداللطیف_طسوجی، نشر هرمس، جلد نخست

  • شهرزاد گفت: ای ملک جوانبخت، صیّادی سالخورده، زنی سه پسر داشت و بی‌چیز و پریشان‌روزگار بود. همه‌روزه دام برگرفته به کنار دریا می‌رفت و چهار دفعه بیشتر دام در دریا نمی‌انداخت. ~ شب سوم حکایت صیاد هزار و یک شب، ترجمۀ #عبداللطیف_طسوجی، نشر هرمس، جلد نخست

  • [...] چون صیاد این را بدید، انبساط و نشاطش روی داد و با خود گفت که: «سر این بباید گشود.» پس کارد گرفته، ارزیز از سر آن رویین‌خمره دور ساخت و آن را سرنگون کرده، بجنبانید که اگر چیزی در میان داشته باشد فرو ریزد. دودی از آن خمره بیرون آمده، به سوی آسمان رفت.…

  • چون حدیث پیر دوم تمام شد پیر سیّم، خداوند استر، به عفریت گفت: مرا نیز حکایتی است طرفه‌تر از حکایت هر دو. اجازت ده تا حدیث کنم. اگر ترا پسند افتد از باقی خون جوان درگذر. عفریت گفت: بازگو! پیر گفت: ای امیر عفریتان، این استر زن من بود. مرا سفری افتاد. یک سال در شهرها سفر کردم. پس از یک سال بازگشته نیمه‌شب بود که به خانهٔ خویش درآمدم. زن خود را دیدم که با غلامکی سیاه خفته است. چون زن را چشم بر من افتاد، برخاسته کوزهٔ آبی گرفت و افسونی بر او دمیده به من بپاشید. من در حال سگی شدم، مرا از خانه براند. من از در به‌در آمده، در کوچه و بازار همی‌رفتم تا به دکان قصّابی رسیده استخوان خوردن گرفتم. چون قصّاب خواست به خانه رود من نیز بر اثر او شتافتم. چون به خانه رسیدم دختر قصّاب مرا بدید. روی از من نهان کرده گفت: ای پدر، چرا مرد بیگانه به خانه آوردی؟ قصّاب گفت: مرد بیگانه کدام است؟ دختر گفت: همین سگ مردی است که زنش به جادویی او را بدین صورت کرده و من می‌توانم او را به صورت نخست باز گردانم. قصّاب متمنّی خلاصی من گشته سوگندش داد. دختر کوزه آبی خواسته فسونی بر او دمید و بر من پاشید. من به صورت اصلی خویش برآمدم و دست و پای دختر را ببوسیدم و درخواستم کردم که زن مرا به جادویی استری کند. ~ شب دویم حکایت پیر و استر هزار و یک شب، ترجمۀ #عبداللطیف_طسوجی، نشر هرمس، جلد نخست

پارسی‌جوی — tgindex