𝗣𝘂𝗿𝗽𝗧𝗼𝗽𝗶𝗮 ᯓ تفکر انتقادی
Статистикаبستر نقد و اشتراک فکت در راستای تقویت مطالعه مستقل، تفکر انتقادی و مبارزه.
- Последний пост
- 2 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 30
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
صحبتهای آشپز برنامه "به خانه برمیگردیم" صداوسیما که تغییر جنسیت داده و دختر شده :
تجربه به ما میگوید که هرگاه بشر قدمی در جهت پیشرفت برداشته است، این قدم ملازم با ارتقای موقعیت اجتماعی زنان بوده است؛ از همینروست که تاریخدانان و فیلسوفان اعتقاد دارند که در مجموع بهترین آزمون و محکمترین معیار برای سنجش میزان تمدن هر جامعه و هر عصر موقعیت اجتماعی زنان است. در همه دورههایی که بشر در مسیر پیشرفت و ترقی گام برداشته است، موقعیت زنان بهبود یافته و به تساوی با مردان نزدیک شده است. البته این خود به تنهایی دال بر این نیست که پیشرفت مستمر قهراً به برابری کامل زن و مرد منجر میشود؛ اما این فرض که میان پیشرفت و بهبود وضع زنان رابطه مستقیم وجود دارد بیتردید درست است. • جان استوارت میل، انقیاد زنان، فصل اول. 💬|#quote@PurpTopia
من بارها از خود پرسیدهام که آیا امید خود را بیش از اندازه به قانون اساسی، قوانین و دادگاهها بستهایم یا نه. اینها بهتنهایی ضامن آزادی نیستند. آزادی در دل انسانها زندگی میکند؛ و اگر آنجا بمیرد، هیچ قانون اساسی، هیچ قانونی و هیچ دادگاهی نخواهد توانست آن را زنده کند. این آزادی که باید در دل مردان و زنان جای داشته باشد چیست؟ آزادی، ارادهٔ افسارگسیخته و بیمهار نیست؛ آزادی آن نیست که هرکس هرچه خواست انجام دهد. این در حقیقت انکار آزادی است و مستقیماً به نابودی آن میانجامد. جامعهای که در آن افراد هیچ محدودیتی برای آزادی خود نشناسند، خیلی زود به جامعهای تبدیل میشود که آزادی فقط در اختیار معدودی زورمند و وحشی باشد. لرند هند، «روح آزادی» (The Spirit of Liberty)، سخنرانی در مراسم «من یک آمریکایی هستم»، پارک مرکزی نیویورک، ۲۱ مه ۱۹۴۴ 💬|#quote@PurpTopia
видео или голосовое, без подписи
۸ خرداد؛ یادآور تولد روزنامهنگاری انتقادی در ایران در میان انبوه نشریات عصر مشروطه، نام «صور اسرافیل» مثل یک ستاره درخشان است. روزنامهای که تنها یک سال منتشر شد، اما چنان بر جان و ذهن مردم نشست که هنوز هم تحلیل محتوای آن، دریچهای به سوی درک فرایند نوسازی ایران میگشاید. ۸ خرداد ۱۲۸۶؛ در چنین روزی، نخستین شماره «صور اسرافیل» در تهران منتشر شد. روزنامهای که از همان آغاز، خود را «هفتگی، سیاسی، تاریخی، اخلاقی» معرفی کرد و در سرلوحهاش تصویر فرشته آزادی نقش بست که در صور میدمد. در کنار آن، سه کلمه «حریت، مساوات، اخوت» خودنمایی میکند؛ همان شعار انقلاب کبیر فرانسه، اما با ترجمه ایرانی آن. 🖋 چه کسانی آن را مینوشتند؟ این هفتهنامه به مدیریت میرزا جهانگیرخان شیرازی و با همکاری میرزا قاسمخان تبریزی و میرزا علیاکبرخان قزوینی (دهخدا) منتشر میشد. تیراژ ابتدایی ۵۰۰۰ نسخه بود که گاهی تا ۲۴۰۰۰ نسخه هم میرسید. در قهوهخانهها برای بیسوادان بلند خوانده میشد و حتی برخی برای ثواب، نسخههایی خریداری کرده و وقف میکردند. از ۱۷ ربیعالثانی ۱۳۲۵ قمری (۸ خرداد ۱۲۸۶ شمسی) تا ۲۰ جمادیالاول ۱۳۲۶ قمری (۳۰ خرداد ۱۲۸۷ شمسی) ــ درست سه روز پیش از به توپ بستن مجلس. یعنی تمام عمر ۳۲ شمارهای این روزنامه با اوج و فرود مشروطه گره خورده است. دادههای آماری از ۳۲ شماره: • ۱۲ سرمقاله → ۵۰٪ آنها با موضوع اجتماعی-مذهبی • ۳۲ مقاله اصلی → ۵۹.۴٪ آنها با نقد نظام سیاسی • ۲۹ مطلب «چرند پرند» (طنزهای تند سیاسی-اجتماعی) → ۵۸.۶٪ آنها حمله به استبداد سه هدف اصلی روزنامه (بر اساس تحلیل محتوا): ۱. استقرار مشروطه و حکومت قانون صور اسرافیل در نخستین سرمقالهاش نوشت: «حمد خدای را که ما ایرانیان ذلت و رقیب خود را احساس کرده و فهمیدیم که باید بیش از این بنده خود و بیگانه نباشیم... دوره خوف و وحشت به آخر رسید و زمان سعادت و ترقی شد.» و بعدتر تأکید کرد: «مشروطه یعنی عدالت، یعنی رفع ظلم، یعنی آسایش رعیت، یعنی آبادی مملکت.» ۲. مبارزه با استبداد حکومتی (به ویژه محمدعلی شاه) در یکی از تندترین سرمقالهها خطاب به شاه: «بیجهت سرگردان مباشید... پولهای خود را به مفت به راپورچی مدهید... چراغ ایزدی است که نورش تمام مملکت را فراگرفته.» و در شماره سی و یکم: «با بقای حالت حاضر، راه تمام امیدهای اصلاحی به روی ملت و دولت بسته است.» ۳. نبرد با جهل و خرافهپرستی مردم این بخش امروز هم خواندنی و تکاندهنده است: «در ایران رسم شده که صحت و سقم حقایق را بسته به اعتقاد خود میدانند! زمین کروی نیست برای اینکه ما اعتقاد نداریم. وبا میکروب ندارد برای اینکه ما اعتقاد نداریم.» و پاسخ روزنامه: «اعتقاد یا انکار شما به حقایق تغییرناپذیر ضرری نمیرساند. نه با رد شما سیارات از حرکت میایستد، نه با قبول شما ثوابت به حرکت میآید.» جهتگیری انتقادی: • حمله به شاه (۲۲.۲٪ از نقدها در مقالهها و چرندپرندها) • حمله به وزرا و درباریان وابسته به استبداد (بیشترین سهم: ۳۳.۴٪ و ۴۷.۶٪) · نقد جهل و خرافه مردم (۴۱.۷٪ در سرمقالهها — یعنی در بخش جدی و اصلی روزنامه) • نصیحت به پادشاه فقط ۸.۳٪ در سرمقالهها — نشان میدهد که خیلی زود از نصیحت دست کشیدند و به افشاگری روی آوردند. در شرایطی که احزاب سیاسی و نهادهای مدنی وجود نداشت، صور اسرافیل عملاً کار یک حزب سیاسی و یک گروه فشار مدنی را انجام میداد. افکار عمومی را جهت میداد، مردم را سازمان میداد، و در برابر استبداد صفآرایی میکرد. این روزنامه از سه راه بر حوادث مشروطه تأثیر گذاشت: ۱. تلاش برای استقرار مشروطه و حکومت قانون ۲. مبارزه با استبداد حکومتی ۳. مبارزه با جهل و خرافات با این حال، تأثیر آن به اندازه جوامع غربی نبود، چون در ایران ساختار استبدادی و سرکوب رسانهها وجود داشت. اما در معنای محدود و بومی خود موفق بود و گروهی از مردم را با مفاهیمی مثل قانون، مجلس، آزادی، ملت و وطن آشنا کرد. 📖 #History@PurpTopia
چگونه دشمنسازی به صنعت تبدیل میشود؟ یکی از دقیقترین مفاهیم برای فهم فروپاشی گفتگوی عمومی، «ماشین نفرت» است. این عبارت توصیفی است از شبکهای از نهادها، رسانهها، اینفلوئنسرها و سیاستمدارانی که تولید و توزیع نفرت را به یک فرآیند صنعتی تبدیل کردهاند. تفاوت انسان خشمگین با ماشین نفرت در این است که خشم واکنشی آنی و گذراست. ماشین نفرت اما برنامهریزی شده، مستمر، و هدفمند عمل میکند. خشم تمام میشود. ماشین نفرت تا وقتی سوخت داشته باشد، کار میکند. و سوخت آن چیزی نیست جز «توجه شما». ماشین نفرت چگونه کار میکند؟ مرحله اول: انتخاب هدف. ماشین نفرت به دنبال گروهی است که حداقل ویژگیهای «قابل تشخیص» و «اکثریت غیرهمراه» را داشته باشد. یک قوم، یک مذهب، یک جناح سیاسی، یک طبقه اجتماعی. مهم نیست دقیقاً چه کسی؛ مهم این است که بتوان یک برچسب به او زد: «آنها». مرحله دوم: سادهسازی. نفرت مؤثر به روایتهای پیچیده نیاز ندارد. کل داستان را به یک جمله تقلیل بده: «آنها کشور را فروختند»، «آنها مخالف اعتقادات ما هستند»، «آنها حق زندگی ندارند». هرچه روایت سیاهوسفیدتر باشد، سریعتر در ذهن جای میگیرد. مرحله سوم: تکرار. این قانون هارولد لاسول است: «یک دروغ اگر هزار بار تکرار شود، نه این که باور میشود، بلکه دیگر هیچ کس زحمت راستیآزمایی نمیکشد.» ماشین نفرت روزی ده بار هدفش را با یک صفت تکراری قالب میزند. بعد از یک هفته، آن صفت جزئی از هویت هدف میشود. مرحله چهارم: عادیسازی. کافی است یک روزنامهنگار بنویسد «این گروه قابل مذاکره نیست». روز بعد یک سیاستمدار بگوید «اینها باید حذف شوند». روز بعد یک کانال تلگرامی جمله «ما یا آنها» را بگذارد. نفرت به گفتمان عادی تبدیل میشود. چه کسی از ماشین نفرت سود میبرد؟ اول: قدرت سیاسی. نفرت توجه را از ناکارآمدیهای ساختاری منحرف میکند. وقتی مردم مشغول نفرت از «آنها» هستند، کسی از حقوق بازنشستگی، تورم، یا آلودگی هوا حرف نمیزند. دوم: رسانهها و پلتفرمها. نفرت کلیک میآورد. کلیک درآمد میآورد. الگوریتمهای اینستاگرام و تلگرام محتوای خشمگینانه را بالاتر میبرند، چون کاربر را نگه میدارد. ماشین نفرت سوختِ اقتصادی خودش را خودش تولید میکند. سوم: نخبگان شکستخورده. آنهایی که در رقابت عادلانه حرفی برای گفتن ندارند، به «دشمنسازی» پناه میبرند. اگر نتوانی با استدلال ببری، سعی میکنی طرف مقابل را غیرانسان نشان دهی. این قدیمیترین ترفند تاریخ سیاست است. آثار مخرب ماشین نفرت نفرت برنامهریزی شده سه لایه تخریب دارد: لایه اول: نابودی اعتماد. وقتی هر روز به تو بگویند «آن گروه به تو خیانت میکند»، دیگر نه تنها به آن گروه، که به هیچ نهاد واسطی اعتماد نمیکنی. جامعه به تودهای از اتمهای منفرد و بدگمان تبدیل میشود. لایه دوم: بازتولید خشونت. نفرت گفتگویی باقی نمیگذارد. وقتی طرف مقابل «شر مطلق» باشد، دیگر چه نیازی به مذاکره است؟ ماشین نفرت قدم به قدم خیابان را برای خشونت آماده میکند، بیآن که مستقیم فرمان دهد. لایه سوم: خودویرانگری جمعی. مردمی که سالها در ماشین نفرت تغذیه شدهاند، در نهایت توان تشخیص دوست از دشمن واقعی را از دست میدهند. هر کس نظر متفاوتی دارد برچسب میخورد. حتی متحدان دیروز ممکن است فردا «خائن» خطاب شوند. مقاومت چگونه ممکن است؟ اول: شناسایی الگو. هر بار که میبینی یک گروه انسانی دارد به یک صفت تکراری و تخریبکننده تقلیل مییابد، بِایست. بپرس: چه کسی از این تکرار سود میبرد؟ دوم: پیچیده کردن روایت. ماشین نفرت از سادهسازی تغذیه میکند. سادهترین ضدنفرت، گفتن جمله «این قضیه پیچیدهتر از این حرفهاست» است. قضاوت را معلق نگهدار. بپرس «آیا همه آنها واقعاً اینطور هستند؟» سوم: قطع زنجیره تکرار. قانون ماشین نفرت بدون تکرار، میمیرد. میتوانی وظیفه شخصی خودت قرار دهی که آن برچسب تکراری را تکرار نکنی. حتی در ذهن خودت. حتی در گفتگوی خصوصی. چهارم: بازگشت به نهادها. نفرتِ صنعتی در غیاب نهادهای مستقل رشد میکند. دادگاه مستقل، رسانهی بیطرف، اتحادیه شفاف. اینها ماشین نفرت را لو میدهند. ساختن یا تقویت همین نهادها، کندترین اما مطمئنترین راه توقف ماشین است. در نهایت، ماشین نفرت تنها یک نقطه ضعف دارد: از واقعیت متنفر است. واقعیت خاکستری است، پیچیده است، قابل تقلیل به یک برچسب نیست. هر کس بتواند این خاکستری بودن را تحمل کند، به ماشین نفرت سوخت نمیدهد.
این هنر زیستن بر ضد تمام شکلهای فاشیسم، چه شکلهای پیشاپیش مستقر و چه شکلهای در حال استقرار، شماری از اصول اساسی را همراه دارد که اگر قرار باشد از این کتاب بزرگ [ضدادیپ: کاپیتالیسم و شیزوفرنی]، جزوه یا راهنمای زندگی روزمره تهیه کنم آن اصول را اینچنین خلاصه خواهم کرد: —کنش سیاسی را از هر شکلی از پارانویای وحدتطلب و تمامیتبخش آزاد کنید؛ —کنش، اندیشه و امیال را از طریق تکثیر، کنار هم گذاشتن و انفصال گسترش دهید و نه از طریق زیربخشبندی و پایگانبندی هرمی؛ —رهایی یابید از مقولههای قدیمی امر سلبی (قانون، محدودیت، اختگی، فقدان، خلاء) که اندیشهٔ غرب آنها را تا مدتهای مدید بهمنزلهٔ شکلی از قدرت و شیوهٔ دستیابی به واقعیت تقدیس کرده است. ترجیح دهید آنچه را ایجابی و بسگانه است، ترجیح دهید تفاوت را بر یکشکلی، جریانها را بر یگانگیها، و آرایشهای متغیر را بر نظامهای ثابت. در نظر بگیرید که آنچه مولد است، خانهنشین نیست بلکه ایلیاتی و خانهبهدوش است؛ —تصور نکنید برای مبارز بودن باید محزون بود، حتی اگر چیزی که با آن مبارزه میکنید، نفرتانگیز باشد. رابطهٔ میل با واقعیت (و نه فرار آن در شکلهایی از بازنمایی) است که دارای نیروی انقلابی است؛ —از اندیشه برای دادن ارزش حقیقت به یک عمل سیاسی استفاده نکنید؛ از کنش سیاسی نیز برای بیاعتبارسازی یک اندیشه استفاده نکنید، گویی این اندیشه چیزی جز نظرورزی ناب نیست. از عمل سیاسی بهمنزلهٔ تشدیدکنندهٔ اندیشه و از تحلیل بهمنزلهٔ بسگانهکنندهٔ شکلها و قلمروهای دخالت کنش سیاسی استفاده کنید؛ —از سیاست نخواهید که «حقوق» فرد را آنگونه که فلسفه این حقوق را تعریف کرده است، احیا کند. فرد محصول قدرت است. آنچه ضروری است «فردزایی کردن» از آرایشهای گوناگون از طریق بسگانه کردن و جابهجایی است. گروه نباید چارچوبی انداموار (organic) باشد که افراد پایگاهبندیشده را متحد میکند، بلکه باید مولد همیشگی «فردزایی» باشد؛ —عاشق قدرت نشوید. میشل فوکو | تئاتر فلسفه | پیشگفتار چاپ انگلیسی ضداُدیپ: کاپیتالیسم و شیزوفرنی (۱۹۷۷) | صص ۲۰۸–۲۰۹ | ترجمهٔ نیکو سرخوش و افشین جهاندیده | چاپ یازدهم نشر نی: ۱۴۰۴، تهران
این تصور رایج که «دموکراسی» یعنی خود را به رأی مردم گذاشتن؛ بداهتی که آنقدر جا افتاده که از سلطنتطلب تا اصلاحطلب، از جمهوریخواه تا بخشهایی از چپ، همگی بر سر آن توافق دارند. اما درست همین اجماعِ بیدردسر، آغاز مشکل است. تلاش کردم نشان دهم که چگونه این…
این تصور رایج که «دموکراسی» یعنی خود را به رأی مردم گذاشتن؛ بداهتی که آنقدر جا افتاده که از سلطنتطلب تا اصلاحطلب، از جمهوریخواه تا بخشهایی از چپ، همگی بر سر آن توافق دارند. اما درست همین اجماعِ بیدردسر، آغاز مشکل است. تلاش کردم نشان دهم که چگونه این فهم تقلیلیافته از دموکراسی، سیاست را به یک تکنیک شمارش ترجیحات موجود فرو میکاهد؛ ترجیحاتی که خودشان محصول مناسبات نابرابر قدرت، تاریخ سرکوب، سانسور ساختاری و طبیعیسازی نظم سرمایهدارانهاند. در چنین افقی، رأیگیری نه ابزار رهایی، بلکه مکانیزم تثبیت آن چیزی است که از پیش مسلط بوده. به همین دلیل است که هم رفراندوم تعیین نوع حکومت، و هم مجلس مؤسسانِ برآمده از انتخابات سریع پساسرنگونی، نه راهحل، بلکه بازتولید مسئلهاند. دیدیم که چگونه «دموکراسی اکثریتی» هیچ مرزی برای خود قائل نیست. اگر قرار است هر آنچه اکثریت میخواهد دموکراتیک باشد، آنگاه هم سلطنت، هم ولایت فقیه، هم تبعیض علیه اقلیتها، و هم نفی حقوق بنیادین، همگی میتوانند با رأی «مردم» مشروع شوند. اینجاست که دموکراسی بهجای آنکه سازوکار تحقق حقوق باشد، به دیکتاتوری اکثریت فرومیغلتد. در برابر این افق، از «سیاست حقیقت» دفاع کردیم؛ نه بهعنوان اخلاقگرایی انتزاعی، بلکه بهعنوان شکلی از سیاست که نقطهی آغازش را نه «ترجیحات موجود»، بلکه حقایق ساختاریِ رهاییبخش قرار میدهد: این حقیقت که استثمار طبیعی نیست، این حقیقت که برابری پیشفرض سیاست است، نه نتیجهی آن، و این حقیقت که برخی حقوق ــ از حق خودمختاری گرفته تا آزادیهای اجتماعی و حق ادارهی جمعی کار ــ اساساً رأیبردار نیستند. در این چارچوب، «سیاستِ حقیقت» نه نفی دموکراسی، بلکه نفی این دروغ است که هر رأیی دموکراتیک است. این سیاست میپذیرد که اگر اکثریتی، بهواسطهی آگاهی کاذب، در پی نقض حقوق بنیادین باشد، ایستادن در برابر آن اکثریت نه ضددموکراتیک، بلکه شرط امکان دموکراسی است. - سیاست حقیقت و دیکتاتوری اکثریت چرا باید علیه رفراندوم و مجلس مؤسسان بود؟ - ياشار دارالشفاء 🗽| #Politics@PurpTopia
...یک راهحل بدیهی برای مشکل آن باشگاه این است که دو کمیتهٔ مجزا در آن ایجاد شود: یکی مسئول رسیدگی به زمینهای تنیس و دیگری مسئول تأمین و نگهداری امکانات مورد نیاز اسکواشبازان. سپس بخشی از بودجهٔ سالانهٔ باشگاه در اختیار هر یک از این دو کمیته قرار گیرد. در این روش، برای حمایت از اقلیتها، آنها را در موضوعاتی که برایشان اهمیت حیاتی دارد، در جایگاه اکثریت مینشانیم. البته این تصور که همهٔ مشکلات اقلیتها را میتوان با چنین تمهیدات حقوقی یا نهادی حل کرد، سادهلوحانه است. مثال شکار روباه این نکته را بهروشنی نشان میدهد. شکارچیان روباه نمیتوانند صرفاً با ارجاع به حقوق قانونی خود از موضعشان دفاع کنند، زیرا بعید است قانونی اساسی شامل «حق نامحدود شکار حیوانات» باشد. شکار حیوانات از آن دسته موضوعاتی است که میتوان و حتی باید آن را به تصمیم اکثریت واگذاشت، چرا که هم آسایش حیوانات و هم حفاظت از گونههای در معرض خطر انقراض، مسائلی هستند که بالقوه به همهٔ افراد جامعه مربوط میشوند. افزون بر این، استدلالی از این دست که شکار روباه موضوعی است که فقط و فقط شکارچیان روباه باید اختیار تصمیمگیری دربارهٔ آن را داشته باشند، برای دفاع از دیدگاههای این شکارچیان که بسیاری نیز بر آنها مُصرند نادرست است. کاملاً روشن است که در این مورد، دامنهٔ منافع متضاد بسی گستردهتر از آن است که بتوان همان راهحل تمرکززداییِ بهکاررفته در مثال باشگاه ورزشی را به همان سادگی در اینجا نیز اعمال کرد. بنابراین، اگرچه استفاده از تمهیدات قانونی برای اطمینان از اینکه اقلیتها تحت ستم اکثریت قرار نگیرند، راهی مهم و ضروری است، اما یک نظام دموکراتیک که هدفش رفتار برابر با همهٔ شهروندان است باید از این فراتر رود. چنین نظامی باید تضمین کند که اکثریت، پیش از رسیدن به تصمیم نهایی در موضوعاتی که حقوق اساسی مستقیماً در میان نیستند دغدغههای اقلیت را نیز بهطور جدی در نظر بگیرد. کلید دستیابی به این وضعیت، گفتوگوی عمومی است: گفتوگویی که در آن هر دو طرف به دیدگاههای یکدیگر گوش میدهند و میکوشند به راهحلی برسند که تا حد امکان برای هر دو قابلقبول باشد. به بیان دیگر، کسانی که اکثریت را تشکیل میدهند الزاماً به همان گزینهای رأی نخواهند داد که پیش از گفتوگو ترجیح میدادند؛ بلکه میکوشند پس از شنیدن استدلالهای طرف مقابل، به داوری نهایی برسند. گاه نیز میتوان به اصلی کلی دست یافت که هر دو طرف بتوانند بر سر آن توافق کنند و از این طریق، بنبست شکسته شود. اما چرا اکثریت باید چنین رفتاری در پیش بگیرد؟ معمولاً راهحل نهایی مستلزم آن است که هر یک از طرفین بخشی از خواستهٔ اولیهٔ خود را کنار بگذارد. برای مثال، کسانی که در آغاز بحث خواهان ممنوعیت کامل شکار روباه بودهاند، ممکن است پس از شنیدن استدلالهای طرف مقابل بپذیرند که شکار مجاز باشد، به شرط آنکه تحت ضوابط و نظمی مشخص انجام گیرد. با این حال، اگر اکثریت عددی با شماست، چرا باید چنین امتیازی بدهید؟ دو دلیل میتوان ذکر کرد. دلیل نخست، احترام به همشهریان است. ممکن است شما در موضوع مورد بحث عمیقاً با آنان مخالف باشید، اما در دموکراسی فرض بر این است که آرای همه به یکسان معتبر است؛ بنابراین، شما موظفید پیش از تصمیمگیری به سخنان آنان گوش دهید و، اگر ممکن باشد، راهحلی بیابید که دغدغههای آنان را نیز تأمین کند. توافق در برخی موضوعات ممکن است ناممکن باشد، اما این موارد واقعاً استثناییاند. حتی در مسئلهای چون سقط جنین نیز، علاوه بر دوگانهٔ «ممنوعیت کامل» یا «آزادی کامل»، گزینههای میانی دیگری قابل تصور است. دلیل دوم این است که ممکن است در نوبتی دیگر، این شما باشید که در اقلیت قرار میگیرید و در آن صورت انتظار دارید اکثریت دغدغههای شما را نیز لحاظ کند. به بیان دیگر، ترویج فرهنگی دموکراتیک که در آن اکثریت بیاعتنا به اقلیت صرفاً «خرِ خود را نتازاند» و هنگام تصمیمگیری منافع اقلیت را همسنگ منافع خود در نظر بگیرد، در نهایت به نفع خودِ اکثریت نیز خواهد بود. 🗽| #Politics@PurpTopia
حکومت اکثریت و مسئلهٔ اقلیت در دموکراسی اگرچه ما اجمالاً دموکراسی را «حکومت مردم» میدانیم، اما در عالم واقع، وقتی نوبت به تصمیمگیری میرسد، این اکثریت هستند که تصمیم میگیرند (و در عمل، غالباً احزابی که در انتخابات پیروز میشوند، از حمایتِ کمتر از نیمی از رأیدهندگان برخوردارند). از آنجا که دستیابی به توافقی همگانی دربارهٔ بهترین سیاستی که باید در پیش گرفته شود بسیار بعید است، رجوع به رأی اکثریت برای تصمیمگیری اجتنابناپذیر به نظر میرسد. اما دربارهٔ بازندگان چه میتوان گفت؟ ممکن است در نگاه اول چنین به نظر برسد که آنها نمیتوانند شکایت موجهی داشته باشند: هرچه باشد، اعتبار آرای آنها تفاوتی با آرای اکثریت نداشته است و در نظر گرفتن اعتباری بیشتر برای آرای بازندگان، ناقض اندیشهٔ برابری سیاسی است؛ اندیشهای که خود، بنیان دموکراسی را تشکیل میدهد. اما این پایان ماجرا نیست. گروه اقلیت ممکن است احساس کند که حکومت اکثریت ناقض برابری سیاسی است. یک گروه بهطور پیدرپی در رأیگیریها در اقلیت قرار گیرد. باشگاه ورزشیای را در نظر بگیرید که مخصوص تنیس و اسکواش است؛ تعداد تنیسبازان مشتاق آن بیش از تعداد اسکواشبازانی است که همانقدر به ورزش خود علاقهمندند. فرض کنید هر بار که قرار است دربارهٔ صرف بودجهٔ باشگاه برای بهبود زمینها تصمیمگیری شود، تنیسبازان رأی میآورند و اسکواشبازان بازنده میشوند. در چنین ترتیباتی ممکن است به نظر برسد که به منافع تکتک اعضا بهطور برابر توجه نمیشود و در نتیجه، این ترتیبات از سازوکاری که مثلاً در آن هر از چندی بودجهای به اسکواشبازان اختصاص داده میشود، کمتر دموکراتیک باشد. به بیان دیگر، ما با دو مسئله روبهرو هستیم: مسئلهٔ اقلیت پرشور و مسئلهٔ اقلیت همیشگی. در یک دموکراسی چگونه میتوان به این مشکلات پرداخت؟ بهطور کلی، دو راه پیشِ رو داریم. راه نخست آن است که قانون اساسیای طراحی شود که حوزهٔ حکومت اکثریت را چنان محدود کند که از اقلیتها حمایت به عمل آید. قانون اساسی میتواند شامل فهرستی از حقوق باشد که همهٔ شهروندان باید از آنها برخوردار باشند؛ هر قانون یا سیاست پیشنهادیای که یکی از این حقوق را نقض کند، مغایر قانون اساسی تلقی شده و رد خواهد شد. از همینرو، نهادی ویژه که معمولاً دادگاه قانون اساسی است ایجاد میشود که این اختیار را دارد تشخیص دهد آیا اقدامی که مورد بحث است یا بهطور موقت تصویب شده، با قانون اساسی مغایرت دارد یا نه. بدین ترتیب، هر اقلیتی میتواند مطمئن باشد که تصمیمهای اکثریت نمیتوانند ناقض حقوق اساسیِ تضمینشدهٔ او در قانون اساسی باشند. ممکن است چنین تمهیداتی از نظر برخی غیردموکراتیک تلقی شود و مورد انتقاد قرار گیرد، زیرا به گروه کوچکی از قضات این اختیار داده میشود که ارادهٔ بیانشدهٔ اکثریت شهروندان را نقض کنند. اما باید توجه داشت که خودِ قانون اساسی از طریق روندی دموکراتیک تصویب شده است و در بیشتر قانونهای اساسیِ موجود در جهان، سازوکارهایی برای اصلاح آن پیشبینی شده است. افزون بر این، تصویب اصلاحیههای قانون اساسی معمولاً به چیزی بیش از یک اکثریت ساده نیاز دارد. اما چرا مردم باید به قانونی رأی دهند که قدرت آنها را برای تصمیمگیری اکثریتی در آینده محدود میکند؟ شاید پاسخ این باشد که آنها میخواهند مطمئن باشند حقوقشان حفظ خواهد شد، زیرا نمیتوانند مطمئن باشند که هیچگاه خودشان به اقلیت بدل نخواهند شد. آزادی مذهبی را در نظر بگیرید: هر فردی که باور مذهبی دارد، میخواهد مطمئن باشد که حتی اگر اکثریت جامعهاش عمیقاً با مذهب او مخالف باشند، بتواند بدون هراس مناسک دینی خود را بهجا آورد. از آنجا که نمیتوان بهسادگی پیشبینی کرد در آینده کدام مذاهب مورد غضب اکثریت قرار خواهند گرفت، گنجاندن حق آزادی انجام مناسک دینی در قانون اساسی، نوعی مصونیت پایدار ایجاد میکند. تمهید دیگر برای حمایت از اقلیتها آن است که برای مجموعههای متفاوتی از مسائل، قوانین اساسی یا سازوکارهای تصمیمگیری جداگانهای تدوین شود. از این شیوه، برای مثال، در نظامهای فدرال استفاده میشود. در این نظامها، به نواحی و ایالتهای مختلف این اختیار داده میشود که دربارهٔ مسائلی که خاص حوزهٔ خودشان است قانونگذاری کنند، در حالی که تصمیمگیری دربارهٔ مسائل کلی همچنان در اختیار حکومت مرکزی باقی میماند. البته این ترتیبات الزاماً نباید مبنای جغرافیایی داشته باشند. برای روشن شدن موضوع، میتوانیم دوباره به مثال باشگاه ورزشیای بازگردیم که در آن به اسکواشبازان اجحاف میشد. 🗽| #Politics@PurpTopia
نامه سه امضایی پیشگاه اعلیحضرت همایون شاهنشاهی فزایندگی تنگناها و نابسامانیهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کشور چنان دورنمای خطرناکی را در برابر دیدگان هر ایرانی قرار داده که امضاکنندگان زیر بنا بر وظیفه ملی و دینی در برابر خلق و خدا با توجه به اینکه در مقامات پارلمانی و قضائی و دولتی کشور کسی را که صاحب تشخیص و تصمیم بوده و مسئولیت و مأموریتی غیر از پیروی از «منویات ملوکانه» داشته باشد نمیشناسیم و در حالیکه تمام امور مملکت از طریق صدور فرمانها انجام میشود و انتخاب نمایندگان ملّت و انشاء قوانین و تأسیس حزب و حتی انقلاب در کف اقتدار شخص اعلیحضرت قرار دارد که همه اختیارات و افتخارها و سپاسها و بنابراین مسئولیتها را منحصر و متوجه به خود فرمودهاند، این مشروحه را علیرغم خطرات سنگین تقدیم حضور مینمائیم. در زمانی مبادرت به چنین اقدامی میشود که مملکت از هر طرف در لبههای پرتگاه قرار گرفته، همه جریانها به بُنبست کشیده، نیازمندیهای عمومی بخصوص خواروبار و مسکن با قیمتهای تصاعدی بینظیر دچار نایابی گشته، کشاورزی و دامداری رو به نیستی گذارده، صنایع نوپای ملی و نیروهای انسانی در بحران و تزلزل افتاده، تراز بازرگانی کشور و نابرابری صادرات و واردات وحشتآور گردیده، نفت این میراث گرانبهای خدادادی بشدّت تبذیر شده، برنامههای عنوان شده اصلاح و انقلاب ناکام مانده و از همه بدتر نادیده گرفتن حقوق انسانی و آزادیهای فردی و اجتماعی و نقض اصول قانون اساسی همراه با خشونتهای پلیسی به حداکثر رسیده و رواج فساد و فحشا و تملق فضیلت بشری و اخلاق ملی را به تباهی کشاندهاست. حاصل تمام این اوضاع، توأم با وعدهها و ادعاهای پایان ناپذیر و گزافه گوئیها و تبلیغات و تحمیل جشنها و تظاهرات، نارضائی و نومیدی عمومی و ترک وطن و خروج سرمایهها و عصیان نسل جوان شده که عاشقانه داوطلب زندان و شکنجه و مرگ میگردند و دست بکارهائی میزنند که دستگاه حاکمه آنرا خرابکاری و خیانت و خود آنها فداکاری و شرافت مینامند. این همه ناهنجاری در وضع زندگی ملی را ناگزیر باید مربوط به طرز مدیریت مملکت دانست، مدیریتی که بر خلاف نص صریح قانون اساسی و اعلامیهٔ جهانی حقوق بشر جنبه فردی و استبدادی در آرایش نظام شاهنشاهی پیدا کردهاست. در حالیکه «نظام شاهنشاهی» خود برداشتی کلی از نهاد اجتماعی حکومت در پهنهٔ تاریخ ایران میباشد که با انقلاب مشروطیت دارای تعریف قانونی گردیده و در قانون اساسی و متمم آن حدود «حقوق سلطنت» بدون کوچکترین ابهامی تعیین و «قوای مملکت ناشی از ملّت» و «شخص پادشاه از مسئولیت مبری» شناخته شدهاست. در روزگار کنونی و موقعیت جغرافیائی حساس کشور ما اداره امور چنان پیچیده گردیده که توفیق در آن تنها با استمداد از همکاری صمیمانه تمام نیروهای مردم در محیطی آزاد و قانونی و با احترام به شخصیت انسانها امکانپذیر میشود. این مشروحه سرگشاده به مقامی تقدیم میگردد که چند سال پیش در دانشگاه هاروارد فرمودهاند: «نتیجه تجاوز به آزادیهای فردی و عدم توجه به احتیاجات روحی انسانها ایجاد سرخوردگی است و افراد سرخورده راه منفی پیش میگیرند تا ارتباط خود را با همه مقررات و سنن اجتماعی قطع کنند و تنها وسیله رفع این سرخوردگیها احترام به شخصیت و آزادی افراد و ایمان به این حقیقت است که انسانها برده دولت نیستند و بلکه دولت خدمتگزار افراد مملکت است» و نیز به تازگی در مشهد مقدس اعلام فرمودهاند: «رفع عیب به وسیله هفتتیر نمیشود و بلکه بوسیله جهاد اجتماعی میتوان علیه فساد مبارزه کرد». بنابراین تنها راه باز گشت و رشد ایمان و شخصیت فردی و همکاری ملّی و خلاصی از تنگناها و دشواریهائی که آینده ایران را تهدید میکند ترک حکومت استبدادی، تمکین مطلق به اصول مشروطیت، احیای حقوق ملت، احترام واقعی به قانون اساسی و اعلامیه جهانی حقوق بشر، انصراف از حزب واحد، آزادی مطبوعات و اجتماعات، آزادی زندانیان و تبعید شدگان سیاسی و استقرار حکومتی است که متکی بر اکثریت نمایندگان منتخب از طرف ملّت باشد و خود را بر طبق قانون اساسی مسئول اداره مملکت بداند. ۲۲ خرداد ماه ۱۳۵۶ دکتر کریم سنجابی - دکتر شاپور بختیار - داریوش فروهر 📖| #History@PurpTopia
• دموکراسی چیست؟ - قسمت اول - قسمت دوم - قسمت سوم • پوپر، علم و دموکراسی • دموکراسی آسیایی • مردم بیسواد لایق دموکراسی نیستند! • دموکراسی سقراط را به کام مرگ کشاند! • چرا دین نمیتواند پایه دموکراسی باشد؟ - قسمت اول - قسمت دوم - قسمت سوم • خطر ناکامی دموکراسی در ساحت فرهنگی ایران • آغاز جنبش جمهوریخواهی در ایران • پلورالیسم • تفکیک قوا • پارلمانیسم • فدراسیون • دیکتاتوری • توتالیتاریسم • الیگارشی و ارسطو • فاشیسم - قسمت اول - قسمت دوم
تحول مفهوم حکومت خوب از گذار از «فضیلت فردی» به «نهادهای پاسخگو» وقتی لورنتستی دیوار نگارههای خود را میکشید، حکومت خوب و بد را اصولاً بر حسب ویژگیهای انسانی دو نوع حاکم و تأثیرات این ویژگیها بر زندگی اتباعشان تعریف میکرد. شاید اینگونه تعریف حکومت خوب و بد با توجه به وسیله بیانی که لورنتستی برای انتقال پیام انتخاب کرده بود، اجتناب ناپذیر بود، اما سوای این، این تعریف با فضای فکری زمانه او نیز کاملاً همخوانی داشت. در آن دوره حکومت خوب بیشتر با ویژگیهای افراد که حکومت میکردند مانند خردمندی، شجاعت، بخشندگی و امثال آنها مربوط دانسته میشد تا با نظام حکومتی. البته بیتردید بحث و جدلهایی هم درباره نظام حکومتی در جریان بود: مثلاً درباره ارجحیت حکومت پادشاهی بر حکومت جمهوری یا به عکس. اما امروزه محل اصلی بحث تغییر کرده است: امروزه دغدغه ما بیشتر نهادهای حکومت خوب هستند و کمتر ویژگیهای شخصی افرادی که این حکومتها را راه میبرند. حکومت خوب در عصر حاضر نه در چهره آرمانی فرمانروا، که در ساختار نهادی پایدار و پاسخگو متجلی میشود. این نهادها هستند که باید تضمین کنند قدرت به گونهای توزیع و اجرا میشود که حتی اگر حاکمان از فضایل شخصی برخوردار نباشند، نظام سیاسی همچنان قادر به تأمین عدالت، رفاه و آزادی باشد. ستونهای چنین حکومتی عبارتند از حاکمیت قانونی که همگان از مقامات عالی تا شهروندان عادی به یکسان در برابر آن مسئولند؛ نهادهای شفاف و پاسخگو که تصمیمگیریها را از پشت درهای بسته به عرصه عمومی میآورند؛ سازوکارهای مشارکت مؤثر و مستمر شهروندان در سرنوشت جمعی؛ و قوای مستقل و بازدارندهای که مانع انباشت قدرت در دست افراد یا گروههای خاص میشوند. در این پارادایم، فضیلت دیگر یک ویژگی فردی و ناپایدار نیست، بلکه در قالب طراحی عقلانی نهادها تثبیت میشود. به بیان دیگر، حکومت خوب امروزی حکومتی است که سیستم آن به گونهای ساخته شده باشد که حتی با وجود حکمرانان معمولی یا ضعیف، بتواند از انحراف جدی جلوگیری کند و کارکردهای ضروری جامعه را از تأمین امنیت و عدالت تا حفظ کرامت و حقوق بنیادین افراد پیگیری نماید. این همان گذار از «حکومت مردان خوب» به «حکومت قوانین و نهادهای خوب» است که مبانی فلسفه سیاسی معاصر را شکل میدهد. 🗽| #Politics@PurpTopia
۳۳. ما وقتی از اسلام صحبت میکنیم به معنی پشت کردن به ترقی و پیشرفت نیست. ما قبل از هر چیز فکر میکنـیم کـه فشار و اختناق وسیله پیشرفت نیست. ۳۲ ۳۴. دولت استبدادی را نمیتوان حکومت اسلامی خواند… رژیم اسلامی با استبداد جمع نمیشود. ۳۳ ۳۵. در حکومت اسلامی اگر کسی از شخص اول مملکت شکایتی داشته باشد، پـیش قاضـی مـیرود و قاضـی او را احضـار میکند و او هم حاضر میشود. ۳۴ ۳۶. ما حکومتی را میخواهیم که برای اینکه یکدسته میگویند مرگ بر فلان کس، آنها را نکشند. ۳۵ ۳۷. حکومتی که ما میخواهیم مصداقش یکی حکومت پیغمبر است که حاکم بود. یکی علی و یکی هم عمر ۳۶ ۳۸. حکومت اسلامی، حکومت ملى است. حکومت مستند به قانون الهى و به آراء ملت است. این طور نیست کـه بـا قلـدرى آمده باشد که بخواهد حفظ کند خودش را، با آراء ملت مىآید و ملت او را حفظ مىکند و هر روز هـم کـه بـرخلاف آراء ملت عمل بکند قهراً ساقط است. ۳۷ ۳۹. تمام اقلیتهای مذهبی در حکومت اسلامی میتوانند به کلیه فرائض مذهبی خود آزادانه عمل نمایند و حکومت اسلامی موظف است از حقوق آنها به بهترین وجه دفاع کند. ۳۸ ۴۰. اقلیتهای مذهبی به بهترین وجه از تمام حقوق خود برخوردار خواهند بود. ۳۹ ۴۱. تمام اقلیتهای مذهبی در ایران برای اجرای آداب دینی و اجتماعی خود آزادند. ۴۰ ۴۲. از یهودیانی که به اسرائیل رفتهاند دعوت میکنیم به وطن خود بازگردند. با آنها کمال خوش رفتاری خواهد شد. ۴۱ ۴۳. اسلام جواب همه عقاید را به عهده دارد و دولت اسلامی تمام منطقها را با منطق جواب خواهد داد. ۴۲ ۴۴. در حکومت اسلامی همه افراد دارای آزادی در بیان هرگونه عقیدهای هستند. ۴۳ ۴۵. جامعه آینده ما جامعه آزادی خواهد بود. همه نهادهای فشار و اختناق و همچنین استثمار از میان خواهد رفت. ۴۴ ۴۶. ما یک حاکمی میخواهیم که تـوی مسـجد وقتـی آمـد نشسـت بیاینـد دورش بنشـینند و بـا او صـحبت کننـد و اشکالهایشان را بگویند. نه اینکه از سایه او هم بترسند. ۴۵ ۴۷. این که میگویند اگر اسلام پیدا شد زنان باید توی خانه بنشینند و قفلی بر آن زده دیگر بیرون نیایند تبلیغات اسـت. زن و مرد همه آزادند که به دانشگاه بروند. رای بدهند. رای بگیرند. ما با ملعبه بودن زن و به قول شاه زن خوب است زیبا باشد مخالفیم. ۴۶ ۴۸. اسلام با آزادی زن نه تنها موافق است بلکه خود پایهگذار آزادی زن در تمام ابعاد وجودی زن است. ۴۷ ۴۹. زنان در انتخاب، فعالیت و سرنوشت و همچنین پوشش خود با رعایت موازین اسلامی آزادند. ۴۸ ۵۰. زنها در حکومتِ اسلامی آزادند حقوق آنان مثل حقوق مردها. اسلام زن را از اسارت مردها بیـرون آورد و آنهـا را هـم ردیف مردها قرار داده است، تبلیغاتی که علیه ما میشود برای انحراف مردم است. اسلام همه حقـوق و امـور بشـر را تضمین کرده است. ۴۹ • منابع
وعدههای آقای خمینی در پاریس در مصاحبه با خبرنگاران: ۱. بشر در اظهارنظر خودش آزاد است. ۱ ۲. اولین چیزی که برای انسان هست آزادی بیان است. ۲ ۳. مطبوعات در نشر همه حقایق و واقعیات آزادند. ۳ ۴. در جمهوری اسلامی کمونیست نیز در بیان عقاید خود آزادند. ۴ ۵. یکی از بنیانهای اسلام آزادی است… بنیاد دیگر اسلام اصل استقلال ملی است. ۵ ۶. برنامه ما تحصیل استقلال و آزادی است. ۶ ۷. حکومت اسلامی یک حکومت مبتنی بر عدل و دموکراسی است. ۷ ۸. دولت اسلامی یک دولت دموکراتیک به معنای و اقعی است. و اما من هیچ فعالیت در داخل دولت ندارم و به همین نحو که الآن هستم، وقتی دولت اسلامی تشکیل شود، نقش هدایت را دارم. ۸ ۹. اسلام یک دین مترقی و دموکراسی به معنای واقعی است. ۹ ۱۰. نظام حکومتی ایران جمهوری اسلامی است که حافظ استقلال و دموکراسی است. ۱۰ ۱۱. اما شکل حکومت ما جمهوری است، جمهوری به معنای اینکه متکی به آرای اکثریت است. ۱۱ ۱۲. حکومت جمهوری است مثل سایر جمهوریها و احکام اسلام هم احکام مترقی و مبتنـی بـر دموکراسـی و پیشـرفته و باهمه مظاهر تمدن موافق. ۱۲ ۱۳. شکل حکومت جمهوری است. جمهوری به همان معنا که در همه جا جمهوری است. جمهوری اسلامی، جمهـوری اسـت. مثل همه جمهوریها. ۱۳ ۱۴. ولایت با جمهور مردم است. ۱۴ ۱۵. در این جمهوری یک مجلس ملی مرکب از منتخبین واقعی مردم امور مملکت را اداره خواهند کرد. ۱۴ ۱۶. عزل مقامات جمهوری اسلامی به دست مردم است. برخلاف نظام سلطنتی مقامات مادامالعمر نیست، طول مسئولیت هر یک از مقامات محدود و موقت است. یعنی مقامات ادواری است، هر چند سال عوض میشود. اگر هم هر مقـامی یکـی از شرایطش را از دست داد، ساقط میشود. ۱۵ ۱۷. رژیم ایران به یک نظام دموکراسی تبدیل خواهد شد که موجب ثبات منطقه میگردد. ۱۶ ۱۸. اختیارات شاه را نخواهم داشت. ۱۷ ۱۹. من هیچ سمت دولتی را نخواهم پذیرفت. ۱۸ ۲۰. من در آینده [پس از پیروزی انقلاب] همین نقشی که الان دارم خواهم داشت. نقش هدایت و راهنمایی، و در صورتی که مصلحتی در کار باشد اعلام میکنم… لکن من در خود دولت نقشی ندارم. ۱۹ ۲۱. ما به خواست خدای تعالی در اولین زمان ممکن و لازم برنامههای خود را اعلام خواهیم نمود، ولی این بدان معنی نیست که من زمام امور کشور را به دست بگیرم و هر روز نظیر دوران دیکتاتوری شاه، اصلی بسازم و علیرغم خواست ملت بـه آنها تحمیل کنم. به عهده دولت و نمایندگان ملت است که در این امور تصمیم بگیرند، ولی من همیشه به وظیفه ارشـاد و هدایتم عمل میکنم. ۲۰ ۲۲. علما خود حکومت نخواهند کرد. آنان ناظر و هادی مجریان امور میباشند. این حکومت در همه مراتب خـود متکـی بـه آرای مردم و تحتِ نظارت و ارزیابی و انتقاد عمومی خواهد بود. ۲۱ ۲۳. من نمیخواهم ریاست دولت را داشته باشم. طرز حکومت، حکومت جمهوری است و تکیه بر آرای ملت. ۲۲ ۲۴. مردم هستند که باید افراد کاردان و قابل اعتماد خود را انتخاب کنند ولیکن من شخصاً نمـی تـوانم در ایـن تشـکیلات مسئولیت خاصی را بپذیرم و در عین حال همیشه در کنار مردم ناظر بر اوضاع هستم و وظیفه ارشادی خود را انجام مـی دهم. ۲۳ ۲۵. من چنین چیزی نگفتهام که روحانیون متکفل حکومت خواهند شد. روحانیون شغلشان چیز دیگری است. ۲۴ ۲۶. من و سایر روحانیون در حکومت پستی را اشغال نمیکنیم، وظیفه روحانیون ارشاد دولتهـا اسـت. مـن در حکومـت آینده نقش هدایت را دارم. حکومت اسلامی ما اساس کار خود را بر بحث و مبارزه با هر نوع سانسور میگذارد. ۲۵ ۲۷. قانون این است. عقل این است. حقوق بشر این است که سرنوشت هرآدمی باید به دست خودش باشد. ۲۶ ۲۸. باید اختیارات دست مردم باشد، این یک مسئله عقلی است. هر عاقلی این مطلب را قبول دارد کـه مقـدرات هرکسـی باید دست خودش باشد. ۲۷ ۲۹. حکومت اسلامی بر حقوقِ بشر و ملاحظه آن است. هیچ سازمانی و حکومتی به اندازه اسلام ملاحظه حقوق بشر را نکرده است. آزادی و دموکراسی به تمام معنا در حکومت اسلامی است، شخص اول حکومت اسلامی با آخرین فرد مساوی است در امور. ۲۸ ۳۰. اسلام، هم حقوق بشر را محترم مىشمارد و هم عمل مىکند. حقى را از هیچکس نمىگیرد. حق آزادى را از هـیچ کـس نمیگیرد. اجازه نمیدهد که کسانى بر او سلطه پیدا کنند که حق آزادى را به اسم آزادى از آنها سلب کند. ۲۹ ۳۱. باید اختیارات دست مردم باشد. هر آدم عاقلی این را قبول دارد که مقدرات هرکس باید در دست خودش باشد. ۳۰ ۳۲. ما که میگوییم حکومت اسلامی میخواهیم جلوی این هرزهها گرفته شود، نه اینکه برگردیم به ۱۴۰۰ سـال پـیش. مـا میخواهیم به عدالت ۱۴۰۰ سال پیشش برگردیم. همه مظاهر تمدن را هم با آغوش باز قبول داریم. ۳۱
چرا ایرانیان انقلاب کردند؟ ۵۰ وعده خمینی در پاریس ✍️ حنیف یزدانی اگر چه انقلاب ایران در بهمن ۱۳۵۷ جهان را وارد دوران جدیدی کرد، اما با توجه به شکست آرمانهای انقلاب امروز کمتر کسی تمایل به دفاع از آن را دارد. از جمله به این دلیل که بسیاری از کسانی که در انقلاب شرکت داشتند به انواع تفکرات استبدادی باور داشتند که امروز تفکرات خودشان را مساوی با انقلاب ۵۷ میدانند. اکثر قریب به اتفاق این افراد از روی ضعف فکری، کماطلاعی و حتی ضعف شخصیتی حاضر نیستند بگویند که تفکرات مارکسیست-لنینیستی، استالینیستی، یا خط امامی و … آنها اشتباه بوده است، نه آرمانهایی که مردم برای آنها انقلاب کردند. زیرا همیشه، بسیار راحتتر است تا دیگران را مقصر نشان بدهیم به جای نقد جدی خود! بسیاری دیگر، اگرچه در انقلاب به صورت نسبی حضور داشتهاند ولی اصلا زحمت مطالعه جریان اصلی انقلاب را به خود نداده و تنها به پیروی از مد روز و باب میل رسانهها، به جنگ با تاریخ میروند. برای مثال چند روز پیش در میزگردی در صدای آمریکا خانم الهه بقراط که در زمان انقلاب طبق مد روز استالینیست بوده و امروز طبق مد روز ضد انقلاب ۵۷، ادعا میکرد که در انقلاب ۵۷ صحبتی از آزادی، حقوق بشر، حقوق زنان و سایر مفاهیم آزادیخواهانه نشده است و هر چه بوده است جز خشونت و اعدام و … نبوده است! در حالیکه این حرفها عملاً با شعارهای انقلاب و وعدههایی که مردم به خاطر آنها، خمینی را به رهبری انقلاب برگزیدند در تناقض است. بگذریم از حرف عجیب ایشان که میگوید، هر پدیدهایی را از روی نتایجش باید شناخت! گویا ایشان درباره مزهی قرمه سبزی یا فسنجان آخر هفتهشان حرف میزند نه درباره یک انقلاب عظیم تاریخی در کشور ۳۰۰۰ ساله ایران! که اگر با این گزاره بخواهیم درباره انقلاب فرانسه حکم کنیم و آن را از نتایجش قضاوت کنیم، از سال پیروزی انقلاب بزرگ فرانسه، ۱۷۹۲، تا امروز صدها قضاوت متناقض به دست خواهیم آورد! ایشان هنوز نمیداند که انقلاب و سرنگونی استبداد، اولین قدم برای رسیدن به دموکراسی هست و نه ایستگاه پایانی! مطالعه و دقت در وعدههای خمینی در پاریس بسیار مهم هستند. زیرا نه تنها باعث میشود نگاه ما به تاریخ واقعی تر و منصفانه تر بشود بلکه از شکلگیری اعتماد بدون ضمانت اجرایی به شعارهای فریبنده نیز جلوگیری میکند. آزادی بیان، حقوق اقلیتها، دفاع از استقلال، حق تعیین سرنوشت، حقوق زنان و حتی وعده عدم دخالت روحانیت در سیاست تنها بخشی از وعدههایی بود که خمینی در پاریس در حضور جهانیان به ایرانیان داد. اما متاسفانه بسیاری از روشنفکرانِ ناآگاه نظیر دکتر جلال ایجادی به کرات بیان کردهاند که انقلاب ۵۷ در جهت خلاف انقلاب مشروطه بوده است! در حالیکه با مطالعه دقیق در میابیم که او که سابقاً استالینیست از گروه پیکار بوده است باورمند به زور و خشونت بوده است نه مردمی که در پی این وعدهها به یک مرجع تقلید اعتماد کردند و استبداد مطلقه شاه را سرنگون کردند. اما او همچون بسیاری از استالینیستهای سابق و شرمسار و یا مانند اصلاحطلبان لیبرال سابقاً خط امامی شهامت نقد خود را ندارد. به همین دلیل مسیر ساده را که کوبیدن مردم و انقلاب است، انتخاب میکند! بازخوانی وعدههای خمینی در پاریس نشان میدهد که مردم نه خمینیِ ولایت فقیه که کسی را به رهبری انتخاب کردند که بیان آزادی و آرمانهای تاریخی ایرانیان بود. خمینی برای اینکه رهبر انقلاب بشود در پاریس ولایت فقیه را کنار نهاده و به صورت مداوم دم از ولایت جمهور مردم و سایر حقوق مردم میزد. این او بود که تسلیم آزادیخواهان شده بود و نه برعکس! اینکه عدهایی انقلابیون ۵۷ را متهم به پیروی از مولف ولایت فقیه میکنند به گواه تاریخ، شرط عدالت و حقیقت نیست! امیدوارم که بازخوانی وعدههای خمینی به جامعه ایرانی اجازه بدهد که بداند، شعارهای فریبنده نشاندهند آزادیخواهی نیست، بلکه دموکراسی نیاز به توازن قوا به سود آزادی دارد. انقلاب ۵۷ شکست خورد زیرا قدرت سیاسی و مذهبی در خمینی جمع شد. اما آیا انقلاب ۱۴۰۱، با جمع شدن قدرت سیاسی و سلطنتی در دست پهلوی کوچک با خطر نابودی مواجه نخواهد شد؟ مطالعه وعدههای خمینی در پاریس نشان میدهد، سردادن شعارهای زیبا و همراهی با آرمانهای تاریخی مردم ایران از انقلاب مشروطه تا کنون نباید تنها ملاک قضاوت باشد. مهمتر از بیان شعارها، عمل کردن و حتی زندگی کردن آنهاست. در سال ۵۷ به دلیل خفقان ساواک کسی نمیدانست که خمینی در سال ۱۳۳۲ علیه مصدق و جنبش دموکراتیک و استقلالطلبانه مردم عمل کرده است اما آیا عملکرد بازماندگان رژیم پهلوی در شکنجه، فساد اقتصادی، تجاوز به حقوق بشر، موافقت با چپاول خاک و منابع ایران توسط بیگانگان و … بر کسی پوشیده است؟ آیا باور کردن شعارهای زیبا و چشم بستن بر روی عملکرد افراد عاقلانه است؟
اینجا یک طبقه درست شد که میلیون آدم بود که اینها دزدان قهار بودند و سطح زندگیشان به یک جای عجیبی رسیده بود. حقوق رسیده بود به ماهی ۱۰۰ هزار تومان. به کی؟ به مهندسِ کشاورزیِ مدرسه کرج. این خونی که به بدن تزریق میکند وقتی بیشتر از قدر کافی باشد این Trouble ناراحتی میدهد، این سرگیجه میآورد. خدای نخواسته اگر روزی خونریزی داشتید و خواستند این کار را بکنند، چون من داشتم این کارو کردن پس از ۲ لیتر من سرم گیج میرفت. ایران از نظر اقتصادی یک مقدار زیادی پول یک مرتبه تزریق شد. بایستی که همان ۳ میلیون را ۶ میلیون میکردند بعد ۸ میلیون میکردند و Infrastructure را درست میکردند و کادرها را تربیت میکردند و این پروژهها را با این کار پیاده میکردند، نکردند. از این جهت اینطور شد. اما راجع به ژیسکاردیستن که در همان جلسه به من گفت، یک روزی من در سن موریتس برای اسکی بازی رفته بودم و وزیر دارایی فرانسه بودم در سال ۱۹۷۳. در سال ۱۹۷۳ و خب آدمی است که در اقتصاد لیبرال خیلی وارد است. اتفاقاً وقتی من رفته بودم به Foreign relation Council هفته قبل از من ژیسکاردیستن آنجا رفته بود و صحبت کرده بود بعد من هفته بعد رفتم به نیویورک و صحبت کردم. در این جریان ایشان میگفت، من شاه را در سن موریتس دیدم و به من گفت که آقای ژیسکاردیستن ما امسال به جای ۴ میلیارد ۱۸ میلیارد خواهیم داشت و من این راه میخواهم فوری وارد اقتصاد مملکت بکنم. اینطور شد که خود ژیسکاردیستن میگوید میگفت گفتم که :«Majest, Vous allez preparer Vous - meme une revolution conter Vous - meme» «اعلیحضرتا، یک انقلاب خودتان به دست خودتان برای خودتان درست میکنید.» این حرفی بود که ژیسکاردیستن زد روی همان جریانی که جنابعالی هم به آن اشاره کردید در همانجا و من این را از نظر اقتصادی حرف صحیحی میدانم. در ایران یک بغض و عناد و کینهای پیدا شده بود نسبت به این دزدان و این اشخاصی که دیگر خدا میداند که چه کار میکردند که برای شما حالا اصلاً قابل تصور نیست و آقای خمینی آنتیتز این را آورد گو اینکه دزدی بیشتری هم شده و شاید کمتر هم نشده و از نظر اجتماعی دیگر چه عرض کنم و مملکت به چه حالی است و میبینید که چه خونریزی و چه کثافتکاری ولی آن Arrogance و آن وضعیتی که این طبقه Nouveau Rich در ایران داشت الان در ایران نیست. آخوند هرچه هم داشته باشد میگذارد زیر بغل دیگر جلوی چشم مردم عرضه نمیکند، دیگر فلان زن بدکاره کاباره را نمیآورد بگوید لخت بشو برای مهمانان من امشب من به تو ۱۰۰ هزار تومان میدهم و این توی گوش مردم پیچیده بود و از آن طرف هم استروکتور اجتماعی و حزبی را هم که به شما گفتم. این دوتا دست به هم داد و تعادل ایران را به هم زد. • پروژه تاریخ شفاهی ایران - مصاحبه با شاپور بختیار / Tape 4-B 📖| #History@PurpTopia
ضیاء صدقی: آقای دکتر میدانم که برای هر جریان اجتماعی، من به طور کلی این کلمه عمومی جریان، را به کار میبرم و نه تحمل و یا انقلاب به طور دقیق، مسائل خیلی زیادی باعث به وجود آمدنش میشوند. به نظر شما این جریانی که در ایران به وجود آمد مهمترین دلیل آن چه بود که ما به اینجا رسیدیم؟ شاپور بختیار: به نظر من مهمترین دلیلش یکی اقتصادی بود و یکی اجتماعی. دلیل سیاسیش اهمیت نداشت. اتفاقاً شاه با تمام بلندپروازیهایی که میکرد یک balance of power مابین شوروی و آمریکا و ممالک غربی را حفظ میکرد تا حد زیادی. باید توجه بکنیم به آن دو فاکتوری که بنده عرض کردم یعنی اجتماعی و اقتصادی. برای اقتصادیش حرف ژیکاردستن را در همان جلسه برایتان خواهم گفت. اما برای اجتماعیاش این است که مملکت ایران بعد از سقوط مصدق یک روز هم حق نداشت که یک حزبی شبیه به حزب نیروی سوم، حزب ایران، جبهه ملی از این چیزها داشته باشد و شاه مصراً، و این بدبختی او بود، وقتی که حس میکرد این جریان به یک جایی به مصدق برمیگردد راجع به این موضوع آلرژی پیدا میکرد و او تا روزهای آخر حتی توی بستر مرگش هم همینطور بود که توی کتابم هم این موضوع را نوشتم. پس هیچ چیز اصیل ملی، هیچ تشکیلاتی در مدت ۲۵ سال این آدم نگذاشت نضج بگیرد. اگر مثل مثلاً ۴۰ یا ۴۱ هم یک سر و صدایی بود خفه میکردند. انتخابات چنین چنان. این است که از نظر اجتماعی به نظر من شاه به آن نیروی اصیل ملی راه نداد، جلوی سیل را که گرفتید از این طرفها میخواهد به یک صورتی بگذرد. یک عده از این جوانان ما رفتند مجاهد شدند با تعلیمات حالا یا کمونیستی یا چیز دیگر ولی با لعاب مذهبی و یک عدهای هم رفتند فدائی شدند با لعاب مارکسیستی. در مقابل اینها بایستی یک کوران اصیل ملی باشد، شاه این را قبول نمیکرد. تحمل آخوند میکرد، تحمل تودهای میکرد، و میگفت، آمریکاییها ببینید. تودهایها را میزد ولی نمیگذاشت اصلاً نطفه یک حزب مردمی در ایران به وسیله ملّیون درست بشود. پس در این صورت روز به روز مردم مجبور بودند به طرف یکی از این دوتا بروند که رفتند و دیدیم. این اجتماعیاش بود. اما اقتصادیاش، هیچ تردیدی نیست که البته هم هنری نیست که در این زمان سطح زندگی مردم ایران بالا آمده بود. آدم باید انصاف هم داشته باشد من توی کتابم هم نوشتم، نمیدانم کدامش بود، که ایرانی یک خاصیتی دارد که بیانصاف است و یک خاصیت دیگر هم دارد که خیلی پررو است. اگر پررویی نبود این آقایانی که اینقدر کثافت کاری با خمینی کردند نمیآمدند اینجا خودشان را به عنوان قهرمان ملی به ما غالب کنند، اینها پررویی میخواهد. نمیدانم شما آقای رجبی یا آقای بنی صدر را دیدهاید یا نه؟ نمیدانم اینها واقعاً چطور توجیه میکنند، بله اشتباه کردم خیلی ساده است بله اشتباه باز اشتباه. ولی نمیگویند که ما خودمان این قانونی را که گذراندند قبول کردیم. مگر حق نمیدهد به خمینی که آقای بنی صدر را بیرون بکند؟ یک مورد را عرض کردم که خمینی قانون را اجرا کرد و آن هم در مورد بنی صدر بود که بر طبق همان قانون او را برداشت. پس این مسئله اجتماعیاش را کنار بگذارم مسئله اقتصادی آن، البته یک ترقیاتی شده بود و یک کارخانههایی آمده بود، خیلی خیلی کارهای بد شده بود و خیلی مخصوصاً متظاهرانه کار میکردند، تمامش کارتون بود، تمامش فساد بود. تمام این چیزا صحیح است اما یک چیزهایی هم شده بود و نمیشود منکر آن شد. سدهایی که در ایران ساخته شد، خوب اینها مال ملت ایران است. اتفاقا من یک مقدار زیادی در زندگیم کمک به اینها میکردم. چون مشاور حقوقی یک شرکت فرانسوی بودم که چیز میکرد. من متن حقوقی فرانسه و فارسیاش را با هم تطبیق میکردم و در حدود سه چهار سال از اینجا زندگی میکردم. برای آن قسمتی که گفتید اگر خواستید این تکه را هم بگذارید. اما مسئله اقتصادی یک روزی به یک جای عجیبی رسید. یک روز ما از ۳ میلیارد دلار رسیدیم به ۱۸ میلیارد دلار در عرض ۴۸ ساعت. خب این پول ممکن بود عاقلانه با سرمایهگذاری تدریجی و با بهرههای متناسب وارد ارگانیسم اقتصادی ایران بشود و ایران را Infrastructure اقتصادی صحیح بدهد. این کار را ما نکردیم. تکنسینهای کافی نداشتیم و چیزهای دیگر. یک دفعه سیل پول آمد که این پولها را یک مقداریش دور میزد و برمیگشت به آمریکا به انگلیس به فرانسه بدون اینکه فایدهای داشته باشد. اغلب یا اسلحه بود. یک مقداریش هم دزدان حرفهای آریامهری افتادند و خوردند. اختلاف ثروت به یک جای عجیبی رسید. شما وقتی فکر کنی زمانی که رضاشاه رفت رضاشاه بود که اندازه تمام مردم ایران ثروت داشت و ۱۵ نفر هم بودند اشخاصی که متمول بودند و ۱۰۰ نفر هم بودند اشخاصی که بورژوازمان میتوانستند زندگی کنند C'est tout دیگر چیزی نبود همین بودند. اینجا مسئله طور بدی شده بود. 📖| #History@PurpTopia
ضیاء صدقی: به نظر شما شرایطی که موجب شکست نهضت ملی ایران شد اجتنابپذیر بود؟ شاپور بختیار: میدانید هر وقت یک حادثهای رخ بدهد از جنگ واترلو گرفته تا جریان استالینگراد با یک اگر و یک اما میشود. اگر که کروشی آمده بود به جای بلوخر در جنگ واترلو بله ناپلئون آنجا شکست نمیخورد. ولی با آن جو بینالمللی اگر در ۲۸ مرداد هم مصدق استقامت میکرد اینها پی یک الگوی دیگر و راه دیگری میرفتند. عرض کردم اینها عناصر و عوامل داخلیشان مزاحم بود. ما میدانستیم قشون نمیکشند برای مصدق، ولی کرم از خود درخت بود. حالا اگر جنابعالی روز نهم اسفند یادتان باشد که من از ابتدا تا انتها بودم اگر آن روز یادتان باشد متوجه میشوید که چه دسیسههایی این سیدکاشی و آن آیتالله بهبهانی و آخوندها مثلاً در آوردند و از آن طرف هم تیمسار کی تیمسار کی و از طرف دیگر هم آن فلان حاجی یا آقای نیکپور آقای کی و آقای کی در بازار. مصدق چقدر میتوانست. میگویند: «چو نیک نظر کرد پر خویش در او دید / گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست» خودمان به دست خودمان این بلاها را سر خودمان میآوریم. البته به دلیل نداشتن فرهنگ سیاسی است، به دلیل نداشتن تجربه سیاسی است و باز برمیگردم حرمت به قانون. ضیاء صدقی: چرا نهضت مقاومت ملی نتوانست به کار خودش ادامه بدهد آقای دکتر بختیار؟ شاپور بختیار: خیلی ساده است. حکومت نظامی، کودتای ۲۸ مرداد، حبس روی حبس پشت سر هم. بنده در بهمن زندانی شدم. بعد از دو ماه آمدم بیرون و باز دو ماه تبعید شدم. بعد دو مرتبه برای دو سال زندانی شدم. حالا دیگران را نمیگویم. البته آقای بازرگان برای جریاناتی که یک قدری جنبه طالقانی و آخوندی و اینها داشت بیشتر زندانی بود. ولی اغلب ماها در مابین سالهای ۴۴ و ۱۳۳۲ گاهی زندان بودیم و گاهی نبودیم. و در هر حال سازمان امنیت وظیفه داشت، و اینجا یک مسئله بزرگ تاریخی است که بنده به جنابعالی میخواهم عرض کنم، که نگذارد یک نیروی اصیل ملی که وابسته نباشد پا بگیرد. محمدرضا شاه، چون مرده بنده جز به این صورت نمیتوانم بگویم متاسفانه، حتی یک حزب که طرفدار سلطنت مشروطه باشد قبول نمیکرد مگر اینکه خودش در آن کار دخالت داشته باشد، مگر اینکه اعضا را سازمان امنیت تعیین کرده باشد، اگر اینکه و غیرو... این بود که نهضت مقاومت ملی به هیچ عنوانی، هر وقت ما یک جلسهای داشتیم میآمدند تذکر میدادند و بعد هم خب یکی دو تا را میگرفتند، پیدا بودند چه کسانی بیشتر سرشان درد میکند برای این چیزها، و ما در تحت فشار یک رژیم به تمام معنای دیکتاتوری فاشیستی بودیم هیچ تردیدی نیست. من میگویم فاشیست خیال نکنید کمونیسم بهتر از آن است، نه نمیخواهم بگویم ولی در هر صورت توتالیتر به تمام معنی، توتالیتر منهای ایدئولوژی. چون شما چه کمونیست باشید و چه فاشیست یک ایدئولوژی دارید ولی ما توتالیتر بودیم و این خاصیت را هم نداشتیم. حزب هر دم بیل باری به هر جهت. ملّیون، مردم بزرگ، مردم کوچک، بعداً ایران نوین، این مسخره بازیها. • پروژه تاریخ شفاهی ایران - مصاحبه با شاپور بختیار / Tape 1 - Side 2 📖| #History@PurpTopia