ریزوم | عقیل دغاقله
Статистикаکانال تحلیلی انتقادی با تمرکز بر هنر مقاومت برای تحقق آینده آزاد و عادلانه. ریزوم ساقه رونده است که قطع و پیوندهای مکرر هویتش را می سازد. عقیل دغاقله. استادیار جامعه شناسی، دانشگاه نورث کلرادو. وبسایت: adagha.com
- Последний пост
- 10 мар.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
وقتی گفته میشد جهان ایرانیان خارج و داخل متفاوت است و دیاسپورا از نظر اخلاقی نمی تواند (و نباید) برای ایرانیان داخل راه و چاه نشان دهد منظور امروز بود: یکی زیر بمب های چند تنی و صدای هولناک بمباران و ترس از آیندهای نامعلوم میلرزد و دیگری در خیابان های لندن می رقصد. حداکثر تصور یک خارج نشین از جنگ امروز توییتی است که میخواند یا خبری است که میبیند. اما خارج از ایران کسی نمیتواند هیچکدام درک کند - قطعی اینترنت و بی خبری شبه مطلق چه معنایی دارد - قیمت نان - نگران از قطعی دراز مدت آب برق -تعطیلی مدارس و دانشگاهها برای فرزندانش - خطر هر لحظه بمبارانی اشتباه چون چون مدرسه کودکانه میناب - دلهره شنیدن صداهای دهشتناک از هر انفجار دور و نزدیک - دلشوره شب خوابیدن و بیدار نشدن - عدم دسترسی به عزیزانش در خارج کشور - دیدن ویرانه های به جامانده از جنگ - از دست دادن کار موقت یا حتی تمام وقت - حس ترس و نگرانی از آیندهی کودکان - ترس و نگرانی از اینکه زیرساختهای حیاتی را بزنند - ترس و نگرانی از اینکه کی و چه هنگامی این کابوس به پایان می رسد و البته هزار درد و رنج دیگر که از لیست کردن آنها عاجزم. دیاسپورا هیچکدام از اینها را نمی فهمد. و چون درکی ندارد می تواند وسط خیابان های اروپا برقصد و شادی کند و دم از جراحی و سرطان و شیمی درمانی و هزار مرخرف دیگر بزند. والبته اگر ذرهای شعور داشت می فهمید پشت در اتاق عمل (اگر این مثال بی مایه را بپذیریم)، باز نگران میشوند، گریه میکنند و دعا میکنند. ما در جهان های متفاوتی زندگی میکنیم. و در این جهانها مردم عادی، انسان های معمولی، صدایی ندارند. در این فضا حداقل کاری که یک دیاسپورا می تواند انجام دهد این است که متوجه باشد نسخه پیچیدن، رقصیدن، و کف زدن و هورا کشیدن کاری غیراخلاقی است. به همان میزانی که توصیه کردنهای او برای مردمی گرفتار در دامی استبدادی غیر اخلاقی است. https://x.com/a_daghagheleh/status/2031380330956075454?s=46
این جنگ که با کف و رقص انسان هایی مسخ شده ادامه دارد، پیامدی جز نابودی برای مردم ندارد. دیر یا زود همه مسخ شدگان به خانه های خود خواهند خزید. و مردم فقیرتر و به حاشیه رفته تر هزینه این روزها را به قیمت خون خود خواهند پرداخت. آنهم در اقتصادی ویرانتر و استبدادی سهمگین تر! و هر چه جنگ طولانیتر شود، برق، آب، درآمد و سفره زندگی همه کوچکتر خواهد شد. و رنجها دردآورتر. اما چگونه میشود عدهای هنوز به این باور ندارند؟ به این دلیل که ما به اجبار هم شده می خواهیم آرزوهای ذهنی خود را باور کنیم: اینکه میشود با جنگ جهان بهتری خلق کرد. میشود موافقان جنگ و هلهله کشان آن را قانع ساخت؟ خیر! تنها زمان است که به آنها نشان خواهد داد از دل جنگ تنها جهنم به دنیا میآید و نه خوشبختی. به ویژه برای محرومان و حذف شدگان. البته زمان نیز بعید است بتواند تغییری ایجاد کند به ویژه اگر آلوده به روح انتقام باشیم. https://x.com/a_daghagheleh/status/2031149918434505071?s=46
جنگ، آینده ایران و بازگشت پیرامون 🖋️عقيل دغاقله بخش قابل توجهی از تحلیلها درباره جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران بر احتمال سقوط جمهوری اسلامی و یا احتمال گذر به دموکراسی یا استبدادی دیگر متمرکز شدهاند. در حالی که این مبحث پرسشی اساسی را پنهان می سازد: آینده شکاف مرکز-پیرامون و ساختار دولت در ایران. این مطلب با این نکته شروع می کند که چرا سقوط به معنایی که بسیاری تصوری می کنند علیرغم جنگ طولانی بسیار دشوار است. در ایران بدنه ایدئولوژیک در پیوندی تنگاتنگ با ساختار قدرت قرار دارد: با روحانیت، سپاه پاسداران، شبکههای بسیج و تا حدی حتی بخشهایی از ارتش. چنین ساختاری درجهای از تابآوری ایجاد میکند که حتی در شرایط کنونی تداوم آن را ممکن می سازد. می توان حتی به تشابه و تفاوت جمهوری اسلامی با شبه نظامیانی چون حماس و حزب الله اشاره شده است که چگونه پس از دهه ها و سالها جنگ زمینی و هوایی با اسرائیل تداوم پیدا کرده اند. البته که ویرانی های تام و تمام از این درگیری ها به جا مانده است. شهرها با خاک یکسان شده اند اما این گروه ها هستند که هنوز اعلام پیروزی می کنند. البته که دولت ها متفاوت از گروه های شبه نظامی هستند… از این منظر تصور سقوط حکومت صرفا در نتیجه حملات هوایی یا فشار خارجی چندان واقعبینانه به نظر نمیرسد وتجربه های جهانی نیز به آن اشاره می کند. در چنین شرایطی دو سناریو محتمل است تداوم جمهوری اسلامی بر تلی از ویرانه ها که نمی دانیم پس از آن چه خواهد شد یا تداوم حکومت در مرکز و فعال شدن پیرامون که بخشی نقاط آن در کنترل احزاب در پیرامون باشد. در این مطلب بر سناریوی دوم پرداخته می شود... بر خلاف تصور غالب در میان بسیاری از ایرانیان، شاکله کنونی ایران و دولت-ملت مدرن ایران محصولی جدید است که در اوایل قرن بیستم از پروژهای گسترده برای تمرکز قدرت و ادغام مناطق پیرامونی شکل گرفت. این پروژه مبتنی بر سرکوب نظامی، حذف و یکسانسازی فرهنگی بوده است. نتیجه آن شکلگیری نوعی رابطه نابرابر مرکز- پیرامون بود؛ رابطهای ناعادلانه که مستمر بازتولید شد به این امید که در آینده به نحوی این ادغام ناقص کامل شود و موضوع پیرامون بلا موضوع گردد... در شرایط عادی با بهرهگیری از عنصر زور و سرکوب (بدون هژمونی) سلطه خود را حفظ کند. اما در زمانی که دولت ضعیف میشود این شکافها دوباره فعال میشوند و شاهد خیزش پیرامون هستیم: چه در سال ۱۳۲۰ و پس از رفتن رضا شاه، چه بعد از انقلاب ۵۷ و حتی در دوران اصلاحات که گشایش نسبی ایجاد شد. در چنین وضعیتی مسئله جدی نحوه بازآرایی قدرت در مناطق پیرامونی است…. با این سابقه، یکی از پیامدهای جنگ میتواند تضعیف دولت مرکزی و خیزش دوباره پیرامون باشد. احزاب کُرد سازمانیافته هستند و محتمل است که با حمایت هوایی خارجی آنها بتوانند برخی شهرهای مرزی را تصرف کنند. در این حالت، درگیری نظامی در نقاط پیرامونی آغاز میشود. روند مشابهی در بلوچستان ممکن است. همه این احتمالات البته به تداوم جنگ وتضعیف دولت کنونی بستگی دارد. چنین روندی میتواند در آذربایجان و در مناطق عرب در جنوب غربی ایران نیز دینامیک هایی را فعال کند … در این سناریو، ممکن است بتوان وضعیتی را تصور کرد که دولت مرکزی همچنان در تهران بر سر قدرت باشد، اما در برخی مناطق پیرامونی اقتدار آن تضعیف شود و مناطقی خارج از کنترل کامل دولت مرکزی شکل گیرند.. اگر کردها فعال شوند، مردم ناراضی در تهران و دیگر شهرهای مرکزی ممکن است خیزش آنها را بخشی از یک انقلاب ملی علیه حکومت تلقی کنند و همزمان با آن ــ یا با فازی تأخیری ــ به خیابانها بیایند. این شرایط را شاید بتوان با رخدادهای عراق در سال ۱۹۹۱ پس از «جنگ خلیج» مقایسه کرد که نتیجه آن هزاران نفر قربانی شدند و در ایران مشخص نیست به کدام سمت برود…. فعال شدن پیرامون میتواند پیامد معکوسی هم در مرکز ایجاد کند. در استانهای مرکزی که هویت پارسی-شیعی قوی است، پیشروی کردها و بلوچها (و فعال شدن سایر نقاط پیرامونی) ممکن است به عنوان خطری برای تمامیت ارضی تفسیر شود. این به تضعیف بیشتر اپوزیسیون منجر می شود و بخشهایی را به سمت حکومت سوق دهد… در مجموع، در حالیکه سناریوی محتمل تداوم جمهوری اسلامی بر تلی از خاکستر است، در صورت تضعیف جدی دولت مرکزی، پیرامون نقش فعالی در تحولات خواهد داشت. ایران مدرن همیشه میان دو گزینه مخیر بوده است: نظامهای استبدادی که با قبضه آهنین پیرامون را کنترل کنند، یا بازتعریف ایران به گونهای که وجود این مردم به رسمیت شناخته شود. راهحل غالب تا کنون تکیه بر استبداد بوده است؛ راهی که در بحرانهای اینچنینی نشان می دهد که چقدر شکننده و ناپایدار است. مطلب کامل: https://irandraft.com/aghil-iran-the-return-of-the-periphery/
نقش نامرئی روابط قومی در بحران اخیر ایران ای کاش می توانستم یک لحظه میتوانستم ای کاش بر شانههای خود بنشانم این خلقِ بیشمار را گردِ حبابِ خاک بگردانم تا با دو چشمِ خویش ببینند که خورشیدِشان کجاست و باورم کنند ایرانیان رنج می برند. همه ما رنج می بریم. مانده ایم میان دو استبداد و «خطر فروپاشی» و خطر جنگ که بر ما سایه افکنده است. جنگی که همه باید در برابر آن بایستیم و استبدادی که خود را مدام بازتولید می کند و ما را به زیر می کشد. اما کم پیش آمده است که از خود بپرسیم که ریشه های ساختاری این وضعیت کجاست. چرا استبداد بازتولید می شود؟ چرا امروز تخیل جهانی دیگر بدون استبداد فقاهتی یا سلطنتی دشوار و حتی ناممکن است؟ چرا بسیاری مرکزنشنیان مستقیم از دل اصلاح طلبی به آغوش پهلوی با سرعت نور سفر کرده اند؟ و در پاسخ به این سوالات اغلب رخدادها (و به ویژه بازتولید استبداد) را به شخصیت ها، بی کفایتی ها، نیروی خارجی و استبداد فردی تقلیل داده ایم. اما ای کاش می شد کاری کرد تا باورم کنید که بخش قابل توجهی از رنج و درد امروز ریشه در روابط قومی نیز دارد، امری که بسیاری آن را انکار می کنند. در این یادداشت که در Jadaliyya امروز چاپ شده است سعی کرده ام به شکل مختصر این نقش روابط قومی که گفتمان مسلط آن را نامرئی کرده است را نشان بدهم. سعی می کنم آن را به زودی ترجمه کنم، اما فعلا نسخه انگلیسی آن را تقدیم می کنم. https://www.jadaliyya.com/Details/47198/The-Invisible-Role-of-Ethnic-Relations-in-Iran%E2%80%99s-Current-Crisis
یک قدم تا سقوط: آن شب چه رخ داد؟ 🖋️ عقیل دغاقله در این چند روز، تا توانستم ویدیو دیدم و تا آنجا که امکان داشت سعی کردم با افراد داخل ایران صحبت کنم. در آن دو شب، معترضان تا یک قدمی براندازی پیش رفتند. سیل جمعیت بود که در بخش قابل توجهی از محلهها و شهرها به خیابانها آمد؛ جمعیتی خشمگین و آتشین. آنها آمده بودند تا انتقام سالها را بگیرند و دولت را با تمام نمادهایش براندازند. میگویند بیش از ۶۰۰ نقطه شلوغ شده بود؛ به عبارتی، بیش از ۶۰۰ نقطه به تسخیر معترضان درآمده بود. کسانی که خشم خود را در قالب آتشی عجیب و ویرانگر بر هر آنچه نماد جمهوری اسلامی بود فرو میریختند. آنها آمده بودند تا جمهوری اسلامی را با تمام نهادها و آدمهایش به تلی از خاکستر بدل کنند. و اگر چند روز حضور خیابانی و طوفانی آنها تداوم پیدا میکرد، کل دولت و نهادهایش فرو میریخت. این حرکت گسترده و خشن در بستری شکل گرفت که در آن این تصور تقویت شده بود که جمهوری اسلامی به پایان رسیده و براندازی آن ممکن است. از اینترنشنال تا ترامپ، تا نتانیاهو و جنگ دوازدهروزه، همه در این تصور دمیدند که میتوان با حمله به دولت و نهادهایش همهچیز را فرو ریخت. و این جمعیت، با همین تحلیل و با همان خشم، راهی خیابان شد. شاید در ابتدا این تصویر روشن را نداشت، اما هرچه جمعیت بیشتر شد، این احساس میز فراگیرتر شد. جمهوری اسلامی میگوید آنهایی که مسجد آتش زدند، بسیجی کشتند و بانک سوزاندند تروریست بودند. اما سوال این است که اغلب کسانی که در خیابان بودند، در کجای این خشونتها ایستاده بودند؟ ویدیوها را که نگاه میکنید، میبینید بخش قابل توجهی در خیابان، خشمگین از جمهوری اسلامی، برای آنانی که آتش میزنند کف میزنند و هورا میکشند. بسیجیای که آتش گرفته بود میدوید و صدای هلهله برپا بود، گویی برای حاضران این مرهمی بر زخم بود. و وقتی خودرویی تعدادی از نیروهای امنیتی را زیر گرفت، این صدای هلهله بود که شنیده میشد. و هر کس با مشت و لگد به جان هر کسی که به جمهوری اسلامی مرتبط بود می افتاد، صدای «دمتان گرم» و «آخ که دلم خنک شد» شنیده می شود. تصاویر ویدیوها را که کنار هم بگذارید، میتوانید این خشم جمعی از جمهوری اسلامی را با چشم ببینید: تجسم نفرتی عمیق و زخمی کهنه و درمان نشده. البته که در میان آنان، حتما تعداد اندکی از این یا آن جریان سیاسی هم حضور داشتند؛ از موساد گرفته تا مجاهدین خلق، که خودشان هم به آن اذعان دارند. و بخشی با اسلحه سرد یا گرم به میدان آمده بودند. اما وقتی به ویدیوها نگاه میکنید، میبینید بخش قابل توجهی از جمعیت با دیدن این خشونت ها تشفی خاطر مییافتند و تصور جمعی این بود که یک قدم تا براندازی مانده است. والبته باز می توان از سالها تحقیر مردم توسط حکومت گفت، از نبود هیچ منفذ سیاسی و از اقتصادی که بسیاری را له کرد. نتیجه همه اینها همین خشم عریان بود . اما در آن سو، جمهوری اسلامی تا شب پنجشنبه در همان اوهام بود: درکی از این خشم نداشت و شاید ارزشی برای آن قائل نبود. تصورش از خیابان، همان اعتراضات ۹۶ و ۹۸ و ۱۴۰۱ بود؛ این تصور که مردم معترض به خیابان میآیند و پس از چند روز جمع میشود. اما این جنبش براندازانه، نه از جنس «زن، زندگی، آزادی» بود، و نه حتی حرکتی صرفا اعتراضی. این خیزش معطوف به یک جمله بود: فقط بروید! و بدینگونه حکومت هم غافلگیر شد؛ اینبار شدیدتر از آغاز جنگ دوازدهروزه! نتیجه این شد که با دوشکا و با تمام نیروهای حامیاش به میدان آمد تا با مردمی بجنگد که ستونهای حکومت را در خیابان ـ از مسجد و بانک گرفته تا کلانتری و پایگاه بسیج و هر نماد دیگر ـ را به آتش می کشیدند و جلو می آمدند. براندازی در یکقدمی خط پایان بود و کشتار و سرکوب خشونتبار تنها راه حکومت برای بقا. و اینگونه شد که حکومت هزاران نفر را کشت و صدها نفر کشته داد تا همهچیز را، بهظاهر، جمع کند. شبه نظامیان در خیابان با جمعیت حاضر تن به تن جنگیدند و کشتند و کشته شدند. خیابانهای پرخون را نیز در انتهای همان شب شستند تا اثری باقی نماند؛ و البته نمیدانند که اثرها بر بدنها زنده میمانند. امروز دیگر این سرکوب و کشتار خشم را دو چندان کرده است. فرصت بحث درباره ریشه خشم و رمانتیزه کردن یا نکردن خشونت نیست. بحث این است که باید این خشم وشدت آن را به رسمیت بشناسیم و بدانیم در غیاب یک پروژه سیاسی جمعی انتهای این خشم همان خشونت بی پایان و براندازی بی چشم انداز است. این «خشم کشنده» اگر به سیاست، به افقی جدید و مسئولیت جمعی ترجمه نشود، نه رهایی میآفریند و نه آیندهای میسازد. این موج دوباره زود می آید، بزرگتر و البته دهشتناک تر از گذشته. 🆔 @adagha
جنبش ۱۴۰۱ بر استروئید؟ 🖋️ عقیل دغاقله نیروی محرکه و بخش قابل توجهی از نیروی میدانی ، حداقل هم در اعتراضات ۱۴۰۱ و هم در اعتراضات کنونی، نسل نوجوان و زير سی سال هستند. حذفشدههایی که بارها با سبک زندگیشان ما را شوکه کردهاند: از تشییع جنازه پاشایی تا ویدیوهایی دیگری که از سبک زندگی آنها دست بهدست شد. این نسل میخواهد از انسداد موجود گذر کند خود را بر جامعه تحمیل کند. در اعتراضات ۱۴۰۱، بخشی جنبش زنان و نیروی تحولخواه با آنان همراه شدند. شعار «زن، زندگی، آزادی» در آن تقاطع متولد شد و استمرار پیدا کرد. و بله، با ائتلافی بینظیر، این جنبش توانست مطالبه خود را به جامعه و نظام تحمیل کند و پوشش اجباری را براندازد. جنبش کنونی اما فراتر رفته است. این جنبش سه بخش جامعه را به هم وصل کرده است: نسل زد که همچنان نیروی میدانی است و در عمل - به دلیل ارتباط ارگانیک- می تواند طبقات و گروه های مختلف را بندهم پیوند دهد: ۱) بخش قابل توجهی از طبقات فقیر جامعه، زیر فشار استخوانسوز، به میدان آمدهاند. ۲) بخش قابل توجهی از نیروهای تحولخواه و مترقی نیز به میدان آمدهاند، گرچه از شعار ارتجاعی پهلوی ترس و هراس دارند. والبته جنبش زنان نیز که حضور موثری دارد. ۳) بهتدریج جنبشهای قومی در پیرامون نیز به این معادله اضافه شدهاند. در روزهای اخیر چندین بیانیه صادر شده است و برخی تجمعات شکل گرفته است. باید دید در روزهای آتی در این مناطق چه رخ خواهد داد. ۴) صداهایی از برخی گروه های صنفی نیز وجود دارد که البته هنوز به عمل و حضور ترجمه نشده اند. دلیل این گستردگی نیز وضعیت اقتصادی است. فقر به نقطهای غیرقابلتحمل رسیده است. زندگیها از بین رفتهاند و سفرهای نمانده است که کوچکتر شود. در این وضعیت، دولت هم به نظر نمی رسد که راهحلی داشته باشد. یارانه یکمیلیونتومانی میدهد و پیش از آن، هزینههای خورد و خوراک سه تا چهار برابر میشوند. این نابود کردن کرامت انسانی، انرژی مستمری تولید میکند که بهسختی میتوان آن را کنترل کرد. به عبارتی، حداقل چیزی که یک زندگی را ممکن میکرد نیز در حال پودر شدن است. با این حال، و در غیاب یک نیروی پیشرونده پیشرو، این نسل زد است که گروهها و طبقات معترض را به هم وصل میکند؛ هم خواستهای مشخص دارد: سقوط و گذر از جمهوری اسلامی است، شعاری که در میان زنان، جریانات تحول خواه و نیروهای پیرامونی مطالبه آن وجود دارد. و هم بیمهاباست. اما در غیاب یک جریان پیشرو موثر، بدون آنکه تعمیم دهیم، بسیاری از میان آنان پهلوی را صدا میزنند. پهلوی بدین معنا، اول نشانگر یک غیاب است: بسیاری از معترضان در این دعوا سنگ دیگری پیدا نمیکنند که بتوانند به سوی حکومت پرتاب کنند. پهلوی اما، مهمتر از همه، نشانه نسلی است که به این باور رسیده است که راه «پیشرفت» را باید با چکمههای رضاشاهی پیمود. به همین دلیل است که بخشی از آنان برای نتانیاهو و ترامپ هلهله میکشیدند و شعار «اسرائیل بزن» پهلوی را به اشتراک میگذاشتند. به عبارتی، شاید بتوان گفت این نسل جسور است، از جریان راست جهانی برآمده، برای احقاق حقش آمده و بهراحتی میدان را ترک نخواهد کرد و دیر یا زود خود را تحمیل خواهد کرد. بنابراین شاید بتوان گفت، این اعتراضات، جنبش ۱۴۰۱ بر استروئید هستند. میتوانند گستره و شدت بیشتری پیدا کنند و به یک معنا چندین شکاف اجتماعی ( از طبقه تا جنسیت و از نسل تا قومیت) را همزمان فعال کنند. جرقههای این فعال شدن دیده میشود و باز باید منتظر ماند و دید که چگونه این تقاطع ها و شکاف ها به هم میرسند یا مانع همدیگر میشوند. 🆔 @adagha
خوشه های خشم 🖋️ عقیل دغاقله در اعتراضات یک دهه گذشته چند مولفه به هم پیوند خوردهاند و بهتدریج این مولفه ها و پیوند آنها به همدیگر رشد کردهاند و به نوعی یک ترکیب پرریسک و خطرناک را ایجاد کردهاند: ۱) در درجهٔ اول وضعیت اقتصادی است: گسترش فقر در اثر فساد، ناکارآمدی و سیاست خارجی که بسیار به آن پرداخته شده است. قصد تکرار ندارم و تنها به این نکته اشاره کنم که نزدیک به نیمی از جامعه زیر خط فقر رفته اند و با تورم تصاعدی و نرخ دلار، این رقم در حال رشد است. مهمتر آنکه بخش قابل توجهی از آنان کسانی هستند که از طبقه متوسط به زیر این خط کشانده میشوند. ۲) اما این تنها فقر و عامل طبقاتی نیست. فقر با موضوع نسلی هم ارتباط پیدا کرده است. امروز افرادی که بین ۱۵ تا ۳۰ سال سن دارند، یا همان نسل زد، حدود یک چهارم جامعه را تشکیل میدهند. این نسل هیچگونه رابطهای با خاطرات انقلاب ندارد. آنچه میفهمد همان اتفاقاتی است که بعد از دوره احمدینژاد رخ داده است، دورانی که بسیاری از انقلابیون را هم از انقلاب خود پیشیمان کرده است، چه برسد به این نسل جوان. فقر به احتمال زیاد در میان این نسل بیشتر است، نسلی که به ویژه در شهرهای کوچک باز با حس محرومیت بیشتر و حس «گیرافتادگی» دست به گریبان است. از همه مهمتر میدانی برای سیاستورزی آنها وجود ندارد. روزیروزگاری دانشگاهها، انجمنها، کانونها و بسیاری نهادهای خرد دیگر (در عین ضعف و سرکوب) میدانی برای کنشگری باقی میگذاشتند. اکنون، به مدد سالها سیاست استبدادی، جز خیابان میدانی نمانده است. بنابراین شاید اغراق نباشد اگر بگوییم این نسل به تمام معنا نسلی حذف شده هم در نظام سیاسی و تا حدود بسیاری در اقتصاد و اجتماع است و با چنگ و دندان می جنگد تا خود را تحمیل کنند. و احتمالا باز ما را با کنش های خود شوک زده خواهد کرد. ۳) اما باز تنها این نسل زد نیست! تصویری بهشدت سیاه از کلیت جامعه (و نه تنها جمهوری اسلامی) شکل گرفته است؛ تصویری که ماحصل خود جمهوری اسلامی در درجهٔ اول و سپس روشنفکرانی است که در چند دههٔ گذشته این تصویر را (باز)تولید کرده اند. در اینجا بحث تنها مشروعیت نظام نیست. بحث نوعی هراس اخلاقی است که وضعیت را بهگونهای خطرناک، وحشیانه، خشن و فروپاشیده به تصویر میکشد که هرگونه جایگزینی را بهتر می داند، حتی اگر هرجومرج یا فاشیسم از نوعی خطرناکتر باشد. ۴) مجموع عوامل فوق به خشم انفجاری منجر شده است که باز در میان طبقات فقیر و نسل زد احتمالاً بیشتر است. خشمی بی تعبیر و معطوف به کل شاکله جمهوری اسلامی، روحانیت و حتی جریانات روشنفکری که آنها را عامل وضعیت سیاه کنونی می داند. احتمالاً بسیاری در زندگی روزمره این خشم را تجربه کرده اند و طعم آن را در فضای مجازی یا گفتگوهای خانوادگی چشیده اند. ۵) تصور فروپاشی زودرس: پس از جنگ ۱۲روزه و نوع سیاستورزی ترامپ و اخیرا ربودن مادورو در ونزوئلا و ترکیب عوامل فوق، بهتدریج بسیاری به این نتیجه رسیدهاند که «اینها رفتنی هستند». این تصور، از خود واقعیت «آیا اینها رفتنی هستند یا خیر» مهمتر است. این تصور به محض آنکه شکل بگیرد، بخشهای مختلفی از تودههای مردم را با خود همراه میکند. در این فضا، عدم سرکوب حکومت نیز شاهدی بر این گرفته میشود که اینها رفتنی هستند. اگر سرکوب رخ دهد، باز بر خشم و سیاهی میافزاید. ۶) نبود نهادهای میانجی: باز به مدد استبداد حکومت، هیچ نهادی که بتواند واسطه شود یا اعتراضات را رهبری کند نمانده است. از همه نهادها به گونهای مشروعیتزدایی شده و تنها افراد جدا جدا شده مانده اند. سندیکاها، احزاب و اصناف همه تضعیف شده و تنها نامی از آنها باقیست، آنهم بدون برنامه یا برنامه های حداقلی صنفی که کارکرد چندانی در شرایط اینچنینی ندارد. ۷) تحریم و دخالت خارجی را نیز باید به عوامل فوق افزود. به ظاهر و تا اطلاع ثانوی ما در دورهٔ ربایش، ترور و حکومت از طریق وحشت بر ویرانههای جهانی هستیم که این شامل ایران نیز می شود. از دل این ترکیب خطرناک (چه در این موج چه در موج های دیگر) احتمالا چیزی جز فاشیسمی دیگر (در بهترین حالت) یا هرجومرج به دنیا نمیآید. شکل هر دو میتواند بدیع باشد: ممکن است فاشیسمی از درون حکومت بیرون بیاید، یا با دخالت خارجی یا آنکه بگذارند جامعه در خون خود دست و پا بزند. در چنین فضایی این ترکیب بیش از آنکه نوید تغییر بدهد، خبر از آیندهای پرمخاطره میدهد. 🆔 @adagha
در این شب، دلم با مردم ایران است. شب تلخی است. تفاوتی باچند شب گذشته ندارد و قصه هر شب همین است. و البته کاری از دستم برنمیآید، اما میدانم تنها راه و وظیفه در این لحظه، ایستادگی در برابر تجاوز و اشغال خارجی و سخن گفتن از آن است. صریح باشیم و صریح بگوییم. همزمان با آن، باید در برابر فاشیسم پهلوی نیز ایستاد. مزدور جایی در این کشور ندارد؛ بهویژه آنان که بر خون کودکان و بیگناهان پا میگذارند و آن را توجیه میکنند تا به قدرت برسند. جنگ خطرناک، تلخ و دردآور است، اما انسجام، در کنار هم بودن و دست به دست هم دادن میتواند مرهمی بر این دردها باشد. و در روز پس از جنگ (و البته امروز هم)، میتوان دوباره برای زن، برای زندگی و برای آزادی جنگید؛ با این تفاوت که در پایان این جنگ، شر جریان مزدور راست نیز پایان یافته است. با همبستگی
انتخابات اخیر آمریکا را چگونه می توان فهمید؟ 🖊️ عقیل دغاقله انتخابات اخیر آمریکا نشان از شکلگیری یک ائتلاف جدید اجتماعی دارد؛ ائتلافی که اگر دموکراتها نتوانند راهبردی برای مقابله با آن ارائه کنند، میتواند قدرت را برای سالها در اختیار خود نگه دارد. این ائتلاف شامل نیروهای محافظهکار مذهبی، فاشیستهای راستگرا که بر برتری نژادی تاکید دارند، طبقه روبهگسترش فقیر و طیف سنتی جمهوریخواهان است. در این میان، این ائتلاف موفق شده است که حتی از میان مردان سیاهپوست و اسپانیاییتبارها نیز یارگیری کند. این حمایت غیرمنتظره باعث افزایش رای ترامپ در ایالتهای آبی نیز شده است. بهعنوان مثال، ترامپ در نیوجرسی که دموکراتها معمولا با فاصله زیادی پیروز آن میشوند، این بار تنها با ۵ درصد اختلاف شکست خورد. آنچه این نیروهای متنوع را به هم پیوند داده است، تحولات عظیم فرهنگی و اجتماعی است که جامعه آمریکا طی چند دهه گذشته تجربه کرده است. برای درک این موضوع میتوان به وضعیت جامعه الجیبیتیکیو (LGBTQ) اشاره کرد؛ گروههایی که در آمریکا رشد کرده و قدرت اجتماعی به دست آوردهاند. اما در عین حال گروه های مذهبی و محافظه کار جامعه هنوز مخالفت جدی با این موضوع دارند، مخالفتی که بیان نمی شود و غایب می ماند. یک نمونه از این مخالفت ها را می توان در جنبش آموزش خانگی در میان بسیاری از مذهبی ها دید. بسیاری از مسیحیان محافظه کار، برای مثال، فرزندان خود را از مدارس خارج کرده و به آموزش خانگی روی آوردهاند. در نیوجرسی طی سالهای اخیر بسیاری از مسلمانان را دیده ام که برای جلوگیری از آنچه «آموزشهای جنسی خطرناک» مینامند به آموزش خانگی یا مدارس مذهبی روی آورده اند. ماهانه صدها دلار می دهند تا کودکانشان در «امان» بمانند. البته، این موضوع محدود به مسلمانان نیست؛ همانطور که گفتم جنبش آموزش خانگی در میان مسیحیان و یهودیان نیز رواج دارد. همچنین در نیوجرسی، مثالی که با آن روبرو بودم، گروهی از مسیحیان، یهودیان و مسلمانان محافظهکار به دعوت یک کلیسا کنار هم آمده اند. هدف این جمع مقابله با «بیاخلاقی» و «انحرافات فرهنگی» است. آنها آموزشهای خانگی را ترویج دهند. و در عمل نگاه منفی به موضوعاتی مانند سقط جنین و حقوق افراد همجنسگرا و ترنسجندر، به نقطهی مشترک آنان تبدیل شده است. حتی حمایت ایلان ماسک از ترامپ را نیز میتوان در این چارچوب فهمید. ماسک بارها در پیامهای توییتری خود اظهار داشته است که فرزند ترنسجندر خود را به دلیل همین تغییرات «از دست داده» و تاکید کرده که قصد دارد این «ویروس ووک» را ریشهکن کند. این رویکردها را می توان در کمپینهای ترامپ نیز بهوضوح دید. اما در جامعه آمریکا این مخالفت ها به شکل مستقیم امکان بروز ندارد و بنابراین نامرئی می شود. برای مثال، برخی از مسلمانانی که نگرانی اصلیشان گسترش گروههای LGBTQ است، رای به ترامپ را بهعنوان اعتراض به سیاستهای بایدن در خاورمیانه مطرح میکنند و از آن بهعنوان اعتراضی به «نسلکشی در غزه» یاد میکنند. بخشی از جریان محافظهکار یهودیان نیز حمایت از ترامپ را به دلیل «عدم حمایت کافی بایدن از اسرائیل» توجیه میکنند. البته این را به همه نمی توان تعمیم داد اما حداقل در میان بخشی که به ترامپ رای می دهند این رویکرد وجود دارد. اینها تنها بخشی از تحولات فرهنگی اخیر هستند. علاوه بر آن میتوان به افزایش قدرت زنان و تغییرات نژادی نیز اشاره کرد. سفیدپوستان، برای مثال، دل خوشی از این پیامهای اجتماعی که مداوم به آنها یادآور میشوند ثروت و قدرت آنها حاصل ساختارهای نژادپرستانه است ندارند. همچنین، پیشبینی میشود که تا سال ۲۰۵۰ جمعیت سفیدپوستان از جمعیت اسپانیاییتباران کمتر شود. و البته که مهاجرت گسترده از دیگر کشورها مزید بر علت است. و باز این همه ماجرا نیست. عوامل دیگری هم هستند: از جمله ناکامی تیم بایدن-هریس در مدیریت بحرانهای اقتصادی و اجتماعی. تورم آمریکا طی سالهای اخیر کمر اقشار فقیر را خرد کرده است و دموکرات ها درمانی برای این مردم نداشته اند. تورم بهبود یافت اما بدن مردم هنوز کبود است. همچنین دموکراتها در موضوع مهاجرت از مرزهای جنوبی نیز ناموفق بودند. بیش از ۶ میلیون نفر، طبق آمار رسمی، وارد کشور شده اند اما بایدن نتوانست یک قانون جدی برای علاج این مشکل بیابد. در چنین شرایطی است که شاهد ظهور یک ائتلاف نامنتظره میان جریانهای راست و محافظهکار مذهبی می شویم: ائتلافی که بخشی از مسلمانان، یهودیان و لاتینتباران را در کنار بخش زیادی از سفیدپوستان محافظهکار و راست افراطی قرار می دهد. طبقه رو به گسترش فقیر نیز که از تمرکز دموکراتها بر مطالبات طبقه متوسط و مباحث فرهنگی خسته شدهاند، پایه دیگری برای این ائتلاف شده اند. 🆔 @adagha
نظرسنجی های صامت و انتخابات شگفتی ساز 🖊️ عقیل دغاقله آمریکا سرزمینی با قواعد خاص خود است. شاید همین ویژگیها تاکنون مانع از آن شده که زنی به مقام ریاستجمهوری برسد. اما نکته جالبتر، قد روسای جمهور این کشور است: از میان ۴۶ رئیسجمهور آمریکا، تنها دو نفر قدی کوتاهتر از میانگین جامعه داشتهاند. همچنین، تنها یک رئیسجمهور سیاهپوست به کاخ سفید راه یافته که او نیز از مادری سفیدپوست متولد شده است. آلن هورویتز، جامعهشناس آمریکایی، معتقد است که قد بلند روسای جمهور و مدیران ارشد (CEOها) بازتابی از تمایلات ناخودآگاه بشر است که در فرایند تکاملی شکل گرفته است: «انسانها تصور میکنند هر که قد بلندتری دارد، قویتر و شایستهتر است.» اما به نظر می رسد که آمریکاییها به این کلیشه نادرست، که از فرایند تکامل بهجا مانده، بیش از حد پایبند ماندهاند. حال در این انتخابات، زنی سیاهپوست با قامتی کوتاهتر از رقیب خود وارد میدان رقابت شده است. با در نظر گرفتن شاخصهای فوق، بهنظر میرسد این رقابت از همان ابتدا برای او دشوار و شاید شکستخورده باشد. هریس همچنین شفافیت و قاطعیت ترامپ را ندارد. ترامپ با گفتمان شفاف و قاطع خود – شامل مواضع ضد مهاجرتی و سیاستهای روشن اقتصادی – پایگاه هوادارانش را حفظ کرده است. در مقابل، هریس هنوز نتوانسته گفتمان مشخصی ارائه دهد. زمانی اوباما با شعار «تغییر» وارد میدان شد؛ اما شعار هریس چیست؟ بهنظر میرسد در هیاهوی رقابتها گم شده است. این بدان معنا نیست که هریس پایگاه حمایتی ندارد. او همچنان از حمایتهای قابلتوجهی برخوردار است: حزب دموکرات و جریانهای ترقیخواه که به دلیل ترس از بازگشت «فاشیسم» ترامپ، متحدتر از همیشه شدهاند. زنان، که به دلیل سیاستهای محافظهکارانه و مذهبی – از جمله محدودیتهای سختگیرانه بر حق سقط جنین – به سوی دموکراتها گرایش پیدا کردهاند. مردمی که از رفتارهای پر سر و صدای ترامپ خسته شدهاند. و آخر نباید فراموش کرد که طبقه متوسط که در آمریکا برخلاف ایران نقش پررنگتری در انتخابات دارند و بیش از طبقات پایین در رأیگیری شرکت میکنند. آنها بیشتر به هریس متمایل هستند. شاید بگویید خوب طبقات پایین به ترامپ رای می دهند. درست است با این تفاوت که آنها در روز رای دهی کمتر مشارکت می کنند و این می میتواند به نفع هریس تمام شود. اما نظرسنجی ها چه می گویند؟ نظرسنجیها نشاندهنده رقابت نزدیک و شانهبهشانه میان دو نامزد هستند، علیرغم آنکه روند نظرسنجیهای اخیر نیز به ضرر هریس بوده است. علاوه بر این، میزان حمایت او در میان سیاهپوستان، اسپانیاییتبارها و مسلمانان ضعیفتر از بایدن و حتی هیلاری کلینتون است. بهویژه در میان مسلمانان، هریس به همراهی با سیاستهای اسرائیل و نسلکشی فلسطینیان متهم شده است. در دستکم هفت ایالت چرخشی و کلیدی، رقابت آنقدر نزدیک است که حتی اگر آریزونا و جورجیا – جایی که ترامپ حدود دو درصد برتری دارد – به او برسد، باز هم نتیجه تغییر چندانی نخواهد کرد: آرای الکترال ترامپ به ۲۴۶ رأی میرسد، اما همچنان از حد نصاب ۲۷۰ رأی فاصله دارد. اگر آریزونا و جورجیا را تمام شده فرض کنیم نتیجه نهایی انتخابات به پنج ایالت چرخشی دیگر بستگی خواهد داشت؛ ایالتهایی که نظرسنجیها در آنها نشاندهنده رقابت کاملاً مساوی است. کاملا مساوی. بهعنوان مثال، در ایالت کلیدی پنسیلوانیا، هر دو نامزد حدود ۴۷ درصد رای دارند. حال، شما این ایالت را به کدام نامزد خواهید داد؟ ایالتی که به شکل تاریخی آبی رای داده است و در ۲۰۱۶ به ترامپ و در ۲۰۲۰ به بایدن؟ در سایر ایالتهای چرخشی نیز اختلاف آرا حدود ۰.۵ درصد است. هر حدسی بزنید تمایلات درونی را بیان کرده اید. نکته دیگر اینکه نظرسنجیها از سال ۲۰۱۶ تاکنون با مشکلات جدی مواجه بودهاند. گزارش اخیر نیویورک تایمز نشان داد که در انتخابات ۲۰۱۶، نظرسنجیها به نفع هیلاری کلینتون سوگیری داشتند؛ اما در انتخابات ۲۰۲۰، این سوگیری به نفع ترامپ بود. اکنون، پرسش اساسی این است: اگر در این انتخابات نیز یکی از این سوگیریها تکرار شود، چه رخ خواهد داد؟ سه سناریوی احتمالی اینگونه هستند: - تکرار سوگیری ۲۰۱۶: ترامپ با اختلافی بیسابقه به پیروزی خواهد رسید. - تکرار سوگیری ۲۰۲۰: هریس با رأیی چشمگیر و قاطع برنده انتخابات خواهد شد. - عدم وجود سوگیری (نظرسنجیهای دقیق): در این صورت، شاهد انتخاباتی بسیار نزدیک و پرتنش خواهیم بود، بهطوریکه سرنوشت هر ایالت با اختلاف چند هزار یا شاید چند صد رأی مشخص خواهد شد. کدام سناریو محقق خواهد شد؟ پاسخ به این سؤال دشوار است. شما میتوانید بر اساس آرزوها و تمایلات شخصی خود حدس بزنید، یا آنکه منتظر بمانیم و ببینیم کدام گروهها تا روز انتخابات راهی صندوق رأی خواهند شد و چگونه این رقابت حساس را رقم خواهند زد. 🆔 @adagha
نگاه عرب های هور به ترنسجندرها چه بود؟ کماکان- هنگامی که در کنار شیخ نشسته بودم، پسر نوجوان و زیبایی با دو گیسوی بلند در دو سوی صورتش وارد مضیف شد. از موهای بافته شده او تعجب نکردم، زیرا در میان عربهای هور، و در گذشته بسیاری از مردان، موهای خود را به همین شکل میبافتند. پس از اینکه آن پسر جوان به ما قهوه داد و مضیف را ترک کرد، شیخ پرسید: «آیا متوجه شدی که این جوان مسترجل است؟» من بهطور مبهمی درباره مسترجلها شنیده بودم، اما هرگز یکی از آنها را ندیده بودم. شیخ اماره سپس توضیح داد: «مسترجل زنی است که به دنیا آمده، اما قلب مردانهای دارد، بنابراین مانند یک مرد زندگی میکند.» این بخشی از خاطرات ویلفرد تزیجر، نویسنده و جهانگرد بریتانیایی است که در فاصله سالهای ۱۹۵۱ تا ۱۹۵۸ زمان زیادی را در مناطق مرکزی هور سپری کرد. این مناطق بین مرزهای ایران و عراق قرار دارند و تزیجر یکی از معدود افراد غربی است که زندگی عرب های هور را از نزدیک مشاهده کرده و مستند کرده است. کتاب خاطرات او بارها چاپ شده و همچنان یکی از منابع مهم درباره این جامعه و سبک زندگی آنها به شمار میرود. با این حال، نگاهی استشراقی در دیدگاه او نسبت به این مردمان وجود دارد، نگاهی که از بالاتر به پایین است و در آن گویی یک انسان غربی در حال ثبت جزئیات زندگی قبایلی است که گویی از تاریخ بهجا ماندهاند. با این وجود، در میان این نوشتهها میتوان اطلاعات مفیدی درباره زندگی اجتماعی مردم عرب و تحولات آن یافت. اما اجازه دهید بازگردیم به مسئله مسترجل ها. تزیجر که از این مسئله متعجب شده بود، از شیخ پرسید: «آیا مردان او را میپذیرند؟» شیخ اماره پاسخ داد: «قطعاً. ما با او غذا میخوریم و او میتواند در مضیف بنشیند. وقتی او بمیرد، برای او با تفنگهای خود تیراندازی میکنیم تا به او احترام بگذاریم. ما هرگز برای یک زن این کار را نمیکنیم. در روستای مجید، یکی از آنها در جنگ علیه حاجی سلیمان شجاعانه جنگید.» پرسیدم: «آیا همیشه موهایشان را میبافند؟» اماره گفت: «معمولاً موهایشان را مانند مردان میتراشند.» پرسیدم: «آیا مسترجلها ازدواج میکنند؟» اماره پاسخ داد: «نه، آنها مانند ما با زنان میخوابند.» تزیجر ادامه میدهد: «با این حال، یک مورد ازدواج را خودم شاهد بودم؛ یک بار که در روستایی برای مراسم ازدواج بودیم، عروس که مسترجل بود، پذیرفته بود که لباسهای زنانه بپوشد و با شوهرش زندگی کند، به شرطی که شوهر هرگز از او درخواست نکند که کارهای زنانه انجام دهد.» تزیجر همچنین میگوید که «مسترجلها» بسیار مورد احترام بودند و شاید نزدیکترین معادل آنها در تاریخ باستان، آمازونها باشند. در سالهای بعد او با نمونههای بیشتری از مسترجلها آشنا شد. او مینویسد که یک بار مردی با فرزند ۱۲ سالهاش که از کولیک رنج میبرد، نزد من آمد. من فکر میکردم پسر است. اما وقتی خواستم کودک را معاینه کنم، پدرش گفت: «او یک مسترجل است.» در موقعیتی دیگر، مردی را معاینه کردم که جمجمهاش شکسته بود. او گفت که با یک مسترجل درگیر شده و جمجمهاش شکسته است. اما این فقط مسترجلها نبودند. تزیجر از مشاهداتی میگوید که در آن مردان نیز به شکل زن ظاهر میشدند و با این وجود در محیط اجتماعی پذیرفته میشدند؛ گرچه برخلاف مسترجلها که با افتخار همراه بودند، نگاه به آنها کمی آمیخته با افسوس بود. تزیجر مینویسد: «یکبار در مضیف نشسته بودم که زنی تنومند و میانسال، با پوشش سیاه معمول زنان، وارد شد. او گفت مشکلی دارد و از آن رنج میبرد. چهرهای برجسته و نسبتاً مردانه داشت. هنگامی که از او خواستم مشکلش را بگوید، دامنش را بالا زد و با اشاره به اندامش گفت: آیا میتوانید این را قطع کنید و مرا به یک زن واقعی تبدیل کنید؟ تزیجر میگوید که باید اعتراف میکردم این عمل جراحی از توان من خارج بود. اما وقتی رفت، شیخ با دلسوزی پرسید: «آیا نمیتوانند این کار را برایش در بصره انجام دهند؟ او واقعاً یک زن است، بیچاره.» تزیجر مینویسد که بعدتر اغلب همان مرد (یا زن) را میدیدم که در کنار رودخانه با دیگر زنان کار میکرد و مشغول شستن ظرفها بود. تزیجر در بخشی از کتاب خود می نویسد که افرادی که دچار تحول جنسیتی شدهاند (ترنسجندرها) در اینجا مورد احترام قرار میگیرند و مردم نسبت به آنها مهربان هستند، حداقل در مقایسه با آنچه در غرب مرسوم است. در نهایت باید اضافه کرد که این مشاهدات تنها به همان دورهایقابل تعمیم است و برای شناخت وضعیت کنونی، به مطالعات و تحقیقات بیشتری نیاز است. این مطلب را می توانید در سایت کماکان نیز مطالعه کنید: https://www.kamakaan.com/849?swcfpc=1
مقاومت فرودستانه یا پروژه فرادستانه 🖊️ عقیل دغاقله امروز یادداشت اخیر آقای سعید حجاریان با عنوان «سیمای ژانوسی مقاومت» را میخواندم. فارغ از نگاه ایشان به بحث مقاومت-که جالب و خواندنی بود- یک نکته توجهام را جلب کرد. در متن و هنگامی که میان جریان های فرادست و فرودست مقاومت تفکیک قائل می شوند، ایشان حامیان حمله خارجی به ایران را نیروهای فرودست مقاومت معرفی می کنند و می نویسند: از دیگر سو، نیروهایی فرودست مقاومت برآمدهاند که با چشمبستن روی ۴۰ و چند هزار شهید، و تخریب زیربناها و این وضعیت تراژیک معتقدند شاید نتانیاهو، منجی و تمهیدگر ایران آزاد باشد! یعنی ایدهها و گفتارها چنان تنزل کرده است، که برای گذار از وضع موجود، دست به دامان مخربترین و خونریزترین آلترناتیو میشوند. راستش را بخواهید این از جمله عجیب ترین چارچوب بندیهایی است که میتوان مقاومت فرودست در ایران را با آن معرفی یا چارچوببندی کرد. در طی چند دهه اخیر مقاومت مردم فرودست به هزاران شکل مختلف در زندگی روزمره آنها ظهور کرده است و به عرصه عمومی آمده است. این را میتوان هم در حوزه اقتصادی دید هم در حوزه اجتماع. مردم فرودست در زندگی روزمرهشان به تدریج و خاکریز به خاکریز سینه خیز پیشروی کردهاند. در اینجا قصد مرور آن شکل های مقاومت را ندارم که هم به آن بسیار پرداخته شده است هم آنکه مطمئن هستم ایشان قصد نفی آنها را ندارند. اما در اینکه پروژه ویرانیطلبانه جدید را بتوان بخشی از این مقاومت فرودستانه محسوب کرد جای تردید دارد. البته که ممکن است اقلیتی ناراضی دل به حمله خارجی داشته باشند. اما با حداقل شناختی که از جامعه دارم در تعمیم دادن این اقلیت اندک باید احتیاط بسیار کرد. دیگر آنکه بسیاری از کسانی که در فضای مجازی با نام و رسم به دفاع از این پروژه پرداخته اند فرا دستانی هستند (اقتصادی و موقعیتی) که دنبال حکمرانی هستند و نه فرودستانی که در لایه های پایین ستم با هول و هراس این روزها را نگاه می کنند. از قضا، حدس من این است که، فرودستان اقتصادی به دلیل طبع محافظه کارانه شان مخالف جدی هر گونه جنگی باشند چرا که آنها به غریزه یا تحلیل می دانند که جنگ همین داشتههای اندکشان را نیز به ناداشته تبدیل میکند. از تعلقات ایدئولوژیک بگذریم. اما چارچوب بندی کردن این کنشها به عنوان مقاومت فرودستانه زمانی مسئلهدارتر می شود که ببینیم ما با پروژهای در حال پیشروی با مرکزیت اسرائیل و با حمایت شبکهها و رسانههایی چون ایران اینترنشنال روبرو هستیم. این پروژه از قضا در تضاد کامل با مقاومت های فرودستانه و پیشروی هایی است که مردم در زندگی روزمره خود انجام دادهاند. ضد آن است. اما ما قادر نیستیم این پروژه را ببینیم چرا که فضای مجازی مرز واقعیت و مجاز را بر هم زده است. بسیاری فکر می کنند این اکانت ها نماینده تمام مردم هستند. و متاسفانه در غیاب نظرسنجی و امکان پژوهش مستقل همین توییتها به عنوان سنجه واقعی جامعه معرفی می شوند. در حالیکه باید متوجه بود آنچه می بینیم مجازی است، صوری است، نشانگر واقعیت نیست و نمی توان بر مبنای آن حکم صادر کرد. این تصاویر مجازی ما را از واقعیت دور می کند و تحلیل ها را غیر واقعی می سازد. علیرغم این واقعیت مسلم بسیاری از تحلیلگران در این دام افتادند، حتی سیاستمداران حرفه ای که تجربه سیاست ورزی دارند. شاید نمونه واضح آن مصطفی تاج زاده باشد که در برابر پیشنهاد «از شاهزاده تا تاجزاده» سکوت می کند. اما مهمتر از آن باز خود آقای حجاریان هستند که بعد از پیشنهاد «از شاهزاده تا تاجزاده» اعلام می کنند که این طرح منوط به حضور پیشنهاد دهنده و آزادی تاجزاده است. یعنی مشکل ایشان شیوه عملیاتی کردن آن است و نه اصل ایده. در پس این پیشنهاد دو فرضیه وجود دارد: امکان فروپاشی و ضرورت داشتن آلترناتیو که همان اتحاد دو جریان پهلوی-تاجزاده است. که هر دو فرضیه مبتنی بر انفعال و عقب گرد است. اما چرا اینگونه می شود؟ به نظرم دلیل روشن است. سلطه فضای مجازی بر ذهن ها. تاجزاده زمانی گفته بود «من خارج نمی روم چرا که آنجا دیگر نمی توانم بفهمم در جامعه چه می گذرد» (نقل به مضمون). اما به نظر می رسد امروز فضای مجازی همان نقش «خارج» را ایفا می کند و تحت تاثیر آن، و یحتمل حکم ظالمانه زندان که دسترسی ها را اندک می کند، ایشان به این نتیجه رسیده اند که به شاهزاده هم نیاز خواهیم داشت. اما این تصویر نیز از دل فضای مجازی بیرون می آید، فضایی که ره زن، غلط انداز و کج و معوج است. همین تصویرهای کج و معوج مجازی هستند که می توانند باعث شوند یک پروژه سیاسی خارجی را در قامت نوعی مقاومت فرودستانه ببینیم. 🆔 @adagha
آرزوی سلطنت بر ویرانه ها 🖊️ عقیل دغاقله در روزهای اخیر و با گسترده تر شدن سایه جنگ یک متغیر جدید به متغیرهای گذشته افزوده شد و میدان های پراکنده سیاست را دوباره به دو نیمه تقسیم کرد. این دو نیم شدن های مستمر گرچه مفید نیستند و امکان شکل گیری هر گونه ائتلافی از نیروهای دموکراسی خواه را دشوار می سازند اما ناگزیر هستند و چاره ای از آنها نیست. جامعه ایران جامعه متنوع و متکثری است: کسی می تواند مخالف جنگ باشد و اقدامات جمهوری اسلامی را خطرناک و بازی با آتش بداند. و کسی ممکن است مخالف جنگ باشد اما معتقد است باید در کنار جمهوری اسلامی ایستاد و کسی ممکن است مخالف جنگ باشد و بر علیه سیاست های حکومت نیز موضع بگیرد. و البته اینها تنها بخشی از دیدگاه های متکثر جامعه ای متکثر است. اما در این بین شاهد ظهور یک جریان خطرناکی بوده ایم، جریانی که در این وانفسا نه تنها مخالفتی با جنگ ندارد که اسرائیل را رسما دعوت می کند که زیرساخت های اقتصادی کشور را مورد حمله قرار دهد. آنها به صراحت و بدون هیچ شرمی می نویسند و دعوت نامه می فرستند. یکی از آنها لیست از این مراکز تهیه کرده است: پتروشیمی الف صنایع گازی ب، نیروگاه ج. و یک «فعال سیاسی» از او می خواهد که این نام ها را به انگلیسی منتشر کند تا به اهلش برسد. دیگری می نویسد: این زیرساخت ها فرسوده هستند و چه خوب اگر اسرائیل ما را از شر آنها راحت سازد. و مشاور رضا پهلوی می نویسد: «این ویران کردن ها خسارت چندانی نیست. در فردای آزادی ما اینها را زود بازسازی می کنیم.» و دیگرانی در ایران اینترنشنال می نشینند تا ببینند نتانیاهو باید ضربه به کدام زیرساخت ها یا تجمع های مردمی را در اولویت قرار دهد. و البته تمام مراسم را با خنده و قهقهه می گذرانند. بدن کهیر می زند! وقتی از زیرساخت ها می گوییم از تامین آب شرب، گاز، برق و اساسی ترین نیازهای مردم می گوییم. آنهم برای جامعه ای که امروز یک روزش را نمی تواند بدون اینترنت بگذراند. آنها نتانیاهو را دعوت می کنند تا این جامعه را به قعر تاریکی بفرستد تا آنها سوار بر آن تانک ها بیایند و بساط سلطنت شان را بگسترانند. احتمالا همانگونه که افغانستان ساخته شد!! و شرمی که نیست! شاید تصور کنید که این جریان سلطنت طلب جریانی حاشیه ای است. قطعا اینگونه است. آنها در حاشیه این جامعه هستند. اما این جریان حاشیه ای چند ویژگی دارد: اول آنکه در فضای مجازی پر سر و صدا است و بنابراین صدای آن در افکار عمومی می پیچد. دوم آنکه صاحب رسانه است و تلویزیون ایران اینترنشنال به عنوان بازوی تبلیغی و بسیج کننده آن عمل می کند. سوم آنکه علیرغم حاشیه ای بودن تنها جریانی است که به نوعی صاحب گفتمان شده است. هسته مرکزی گفتمان سلطنت طلب این است: از طریق خشونت و با تکیه بر قتل و کشتار و ائتلاف با نیروهای بیگانه و حتی نابودی زیر ساخت ها، براندازی را انجام می دهیم و قدرت را به دست می گیریم. پس از آن نیز همه را به تیر برق آویزان می کنیم و حکومت می کنیم. این گفتمان اما امروز در حاشیه است و در بزنگاه های تاریخی ممکن است این وضعیت تغییر پیدا کند. هیزم های این آتش فاشیسم معلوم نیست که همیشه اندک بمانند. همین جریان دست راستی ترامپ روزی در حاشیه بود. اما امروز به جریان اصلی تبدیل شده است. اما وجود آنها حتی به عنوان بخشی از اپوزیسیون مخرب، نابودگر و آلوده کننده عرصه سیاست است. جنبش زن، زندگی، آزادی از روز ورود آنها رو به افول گذشته و هر جنبش مترقی و دموکراسی خواهانه دیگری را نیز آنها به زمین خواهند زد. آنها چون انگلی هستند که بر هر جنبش و حرکتی از درون خواهند چسبید و از درون آن را خواهند خورد تا از آن چیزی باقی نماند. و تنها کاری که می توان کرد معرفی این جریان سلطنت طلب و برانداختن نقاب از آنهاست. با کار رسانه ای، با نوشتن، با صحبت کردن، با سخنرانی کردن، با هر ابزاری که به آن دسترسی داریم. و البته در کنار آن باید سعی کنیم بفهمیم که چگونه می شود کسی برای «نجات میهن» حاضر است به هیتلر دل ببندد. آخر آنکه شاید بپرسید چرا سلطنت طلب؟ مگر نه اینکه ویرانی طلبان نیز متنوع است. درست است بعضی از آنها خود را مستقل معرفی می کنند، بعضی روزنامه نگار، بعضی جمهوری خواه. اما در نهایت همه آنها حول و حوش گفتمان سلطنت طلبی که مبتنی بر تصرف قدرت با خشونت و از طریق ائتلاف با یک نیروی خارجی هستند گرد هم آمده اند. و همه آنها را می توان با همین نام سلطنت طلب نامید، جریانی که امروز به التماس افتاده اند که تاسیسات زیر بنایی ایران را نابود کنید و از آن ویرانه ای بسازید تا ما سلطنت کنیم. 🆔 @adagha
استعمار داخلی: چگونه مرکز اختلافات قومیتی را تشدید میکند؟ جهان در یکصد سال گذشته شاهد استمرار و حتی تشدید تعلقهای قومی در کشورهای مختلف بوده است. با وجود فرآیند توسعه و مدرن شدن، و همچنین تفوق گفتمانهای ملیگرایانه، نه تنها رابطهی مرکز و حاشیه متعادلتر و منصفانهتر نشده که گاه نابرابریها بیشتر هم شده است. این مشکل تنها مختص به کشورهای در حال توسعه نیست، حتی در بریتانیا نیز که به تعبیری نخستین کشوری است که از قرن شانزدهم میلادی میتوان در آن رشد و گسترش شیوهی تولید سرمایهداری و سپس در قرن نوزدهم صنعتیشدن را دنبال کرد، تفکیک و تبعیضقومیتی بسیار پررنگ بوده است. 🔸مایکل هکتر، جامعهشناس مشهور و استاد دانشگاه ایالتی آریزونا، تحلیل بدیع و جالبی ارائه میکند. او معتقد است مرکز به اتکای قدرت سیاسی و از رهگذر سیاستگذاریها فاصلهی خود را با حاشیه حفظ میکند. از نظر هکتر مرکز با حاشیه برخوردی دارد که مشابه آن را میتوان در برخورد دولتهای استعماری با مستعمرات دید: ایجاد وابستگی اقتصادی در مستعمره و پایینتر نگه داشتنش به این منظور که همواره مرکز بتواند از حاصل کار و منابع حاشیه استفاده کند. وجه تسمیه «استعمار داخلی» از همینجا میآید. هکتر با اتکا به شواهد مربوط به تقابل دیرپای مرکز بریتانیا با اقلیت سِلتها (ساکنان بومی مناطق اسکاتلند، ولز، کورنوال، جزیرهی مان و ایرلند)، الگو یا نظریهی «استعمار داخلی» را مطرح میکند. 🔸الگوی استعمار داخلی یادآور میشود که موج توسعه و مدرنسازی در سرتاسر قلمرو دولتها بهطور یکسان آغاز نمیشود و در بین گروههای مختلف و مناطق جغرافیایی گوناگون، ناهموار پیش میرود؛ یعنی گروههایی را بیشتر و گروههایی را کمتر برخوردار میکند و با تفاوت موجب پیشرفتشان میشود. 🔸هکتر میگوید توزیع نامتوازن منابع و قدرت در روند مدرنسازی باعث میشود گروهی که دستبالا را پیدا کرده (مرکز)، در پی حفظ و تثبیت و انحصاریکردن امتیازهای خود برآید و تمایز بهوجود آمده را نهادینه کند. مرکز در پی تنظیم تخصیص نقشهای اجتماعی به اعضای گروههای مختلف برمیآید و نقشهای معتبرتر را برای اعضای گروه خود نگهمیدارد و برعکس افراد گروه کمتر برخوردار را از این نقشها محروم کند. در عین حال تصمیم راجع به سرمایهگذاری، تخصیص وام و اعتبار و پرداخت دستمزد در حاشیه، در مرکز گرفته میشود. حاشیه در نتیجهی وابستگی به مرکز، فقیرتر میماند. 🔸وقتی لایهبندی بین مرکز و حاشیه مبتنی بر تمایزهای فرهنگی واضح باشد، مثل تمایز قومی و زبانی، این امکان وجود دارد که گروه نابرخوردار بهتدریج واکنشی به این نابرابری نشان دهد که معطوف به حفظ و تقویت ارکان فرهنگیش باشد و حتی ادعای برتری فرهنگی نسبت به مرکز را طرح کند. در چنین مواقعی گروه نابرخوردار گاه مدعی میشود که جزئی از ملتی که او را به استضعاف کشانده نیست بلکه خود ملتی جداست و خواهان استقلال میشود. 🔸اغلب تصور میشود که با پیشرفت توسعهی ملّی فاصلهی میان حاشیه و مرکز کم خواهد شد، و نابرابری اقتصادی کاهش پیدا میکند، الگوی استعمار داخلی اما پیشبینی میکند که این نابرابریها تداوم مییابند و حتی بیشتر میشوند. 🔸باید در نظر داشت که حتی وقتی چارچوب دموکراتیک برقرار باشد، گروه حاشیهای همان گروهی است که منابع کمتری در اختیار دارد؛ اگر از لحاظ جمعیتی هم کمشمارتر باشد که وضعش باز هم بدتر میشود و با کمبود منابع و جمعیت و عقبافتادگیای که دارد، امکان تأثیر در تصمیمگیریهای سیاسی حیاتی را نخواهد داشت. 🔸به این ترتیب گروه حاشیهای اقلیت نمیتواند، حتی در چارچوب دموکراتیک، برای تغییر دولت و سیاستهای مرکز نیروی زیادی اعمال کند و موجب بازتوزیع منابع به نفع خود شود. در این وضعیت در چارچوب ملّی شاهد ثبات و تثبیت دولتهایی هستیم که گروه حاشیه را نمایندگی نمیکنند. خلاصهای از این پژوهش را در زیر بخوانید: https://daneshkadeh.org/global/13567/ @Daneshkadeh_org
آیا بر بنیانهای ایران معاصر میتوان جامعهای دموکراتیک ساخت؟ ⭕️ مصاحبه با «رادیو زمانه» درباره قومیت ها، رابطه مرکز پیرامون و شکست ناسیونالیسم قومی در ایران 🖊️ عقیل دغاقله پروژه ضیق و تنگ نظرانه تعریف ایران که از اوایل قرن بیستم مبنای شکل گیری دولت مدرن بوده است، به دلایل مختلف، شکست خورده است. در این پروژه تنگ نظرانه تاریخ «دیگری» انکار شد و به حاشیه رانده شد. اما مانند همه جهان اکنون آن «دیگری» به حاشیه رانده شده برخاسته است تا منکرانش را به چالش بکشد. در خوزستان برای مثال، همه آنچه که نماد مردم عرب بود را حذف کردند تا آن را با فرهنگ فارسی که به نام ایران جا زدند جایگزین کنند. از نام استان تا نام شهر و رودخانه و کوه. تا ممنوع کردن موسیقی عربی در کافه ها. این مردم را کامل به حاشیه راندند. تصور و خوانش از قبایل و عشایر عرب، خوانش و تفسیری بود که اینها بهعنوان بدنهایی بدون فرهنگ، در معنای آگامبنی آن، بدون انسانیت هستند که بهتدریج در فرایند دولت-ملتسازی باید به سوژه دولت ایران بدل شوند. به عبارتی، گزاره زیربنایی این بود که آنچه در پیرامون وجود دارد ایرانی نیست و این امید بود که در طی زمان فضا و مکان در پیرامون ایرانی شود. آن عرب به سوژه دولت ایران بدل شد، اما تحمیل ناسیونالیسم قومی آنگونه که مد نظر دولت و روشنفکران آن دوره بوده شکست خورد. اقلیت ها این پروژه را به سلامت گذر کردند. این در مورد ترک ها، کردها، بلوچ ها و دیگر قومیت ها هم صادق است. با شکست آن پروژه ناسیونالیسم قومی ما با وضعیتی پیچیده ای روبرو هستیم. در برابر پیرامون،امروز با نسل جدیدی روبرو هستیم که برخلاف نسلهای پیشین اصولاً درکی از این رابطه پیچیده مرکز و پیرامون ندارد. کسی مانند «احمد کسروی» که یک ناسیونالیست تمام عیار بود درک درستی هم از تفاوتها و هم تنوعها در ایران داشت. او بالاخره تاریخ پانصدساله خوزستان را مینویسد. او معتقد بود مردم عرب که او آنها را وحشی و خطرناک میدانست، به دلیل ضعف حکومت مرکزی قدرت پیدا کردهاند و توصیه و سیاست حذف آنها یا ادغامشان (بخوانید ایرانی کردن آنها) بود. بسیاری از نسل جدید (از روشنفکران فارس و جوانان آنان) اینگونه نیستند. آنها آن تاریخ ۵۰۰ ساله کسروی را هم نخواندهاند. بنابراین، تصور آنها این است این بحث قومیت در ایران چیز مندرآوردی است و بهشدت از آن هراسناک و بیمناک هستند. آنها به به آن تصویر ازلی و غیر تاریخی که به یک ایدئولوژی خطرناک بدل شده است ایمانی سخت آورده اند و به تیغهای خطرناکی بدل شدهاند که امکان هرگونه بحثی در باب آینده ایران را غیرممکن می سازند. در این حوزه حتی فرق بسیاری است میان نسلی که انقلاب ۵۷ را تجربه کرده است و این نسل جدید. چون بخشی از انقلابیون ۵۷ مجبور شدند به پیرامون بروند و ببینند یا حداقل بخوانند. اینها این تجربه را هم ندارند. مرکز هنوز باور نمی کند پروژه ناسیونالیسم قومی-مذهبی در عمل شکست خورده است. متوجه نیستند که این یعنی چه؟ بنابراین هنوز اصرار بر آن پروژه ناسیونالیسم قومی دارند. یک دلیل نیز این است که آنها جایگزینی برای آن پروژه ناسیونالیستی قومی و مذهبی ندارند و بر عنصر زمان شرط بسته اند: اینکه با گذشت زمان پیرامون مضمحل می شود و پروژه بر زمین مانده به نتیجه می رسد. تا این امید وجود دارد امکان گفتگو نیز وجود ندارد. اما این عدم پذیرش شکست و این امید بی حاصل برای آینده ایران خطرناک است. مهمتر اینکه، باید متوجه باشیم نادیده گرفتن بحث روابط اتنیکی به ما اجازه فهم درست از رخدادها را نمیدهد. همان مثال بندر لنگه که به آن اشاره کردم یک نمونه است. اما فقط آن نیست. به این سؤال ها فکر کنید: چرا جنبش ژینا خورد؟ چرا جنبش سبز در مرکز محصور ماند و پیرامون همراهی نکرد؟ چرا نباید مانند دیگر کشورهای توسعهیافته شهرهای بندری ما ثروتمند باشند و چرا در عوض شهرهای کویری ثروتمند و آباد شدهاند و شهرهای مرزی فقیر؟ چرا مشکل آب و محیطزیست داریم؟ بخش جدی از پاسخ به همه این سؤال ها روابط قومیتی است و سکوت و مغفول نگاهداشتن این موضوع تنها به تئوریهای معوج و بهدردنخور منجر میشوند که نه کارایی دارند نه از دل آنها راه حل در می آید. امیدوارم، با درک این نکته ها، و به جای این اصرار خطرناک، خود روشنفکران خردورز و منصف گام گفتوگو درباره «ایرانی دیگر» را بردارند، ایرانی که در آن «برابری» جای «تبعیض و غرور قومی» را بگیرد. مصاحبه کامل در لینک های زیر: https://telegra.ph/radiozamaneh-08-05 https://www.radiozamaneh.com/829138/?tg_rhash=0ceb6994783a68 🆔 @adagha
مهاجران افغان و سیاست «بز بلاگردان» 🖊️ عقیل دغاقله افغان ستیزی با افول جنبش مهسا/ژینا رشد عجیب غریبی پیدا کرده است. آیا این یک همزمانی تصادفی است؟ بعید است! به ویژه آنکه یک همپوشانی میان جریان مهاجر ستیز و جریان راست جنبش ژینا/مهسا می بینیم. شاید بتوان این فرضیه را مطرح کرد که با افول جنبش ژینا و بسته شدن مسیر اعتراض خیابانی، بخشی از جامعه دنبال شیوه های دیگری برای ابراز خشم های فروخورده خود است. راه های جدیدی برای اعتراض به حذف شدگی، به حاشیه رانده شدن، و تحقیر. و البته باید به خاطر سپرد که اعتراضات و نوع بیان آنها لزوما پیشروانه نیستند. انواع مبتذل و خطرناک آن را پس از جنبش ژینا مشاهده کردیم. در بن بست ایجاد شده، این بخش خسته از جامعه به دنبال یک «قربانی یا سپر بلا» می گردد، گروهی که بتوان آن خشم فرو خورده را به سوی آنان معطوف کرد. و آن سپر بلا علی الظاهر کسانی نیستند جز مردم افغانستان. در زبان انگلیسی کلمه خوبی برای این موضوع وجود دارد: "scapegoat". این اصطلاح به شخص یا گروهی اطلاق می شود که به ناحق مسئول مشکلات یا شکستهای دیگران معرفی می شود و باز گناهان آنان را به دوش می کشد. واژه "scapegoat" یا بز بلاگردان از مراسمی در میان یهودیان باستان به نام «یوم کیپور» گرفته شده است. در این مراسم، دو بز نر استفاده میشدند. یکی از این بزها قربانی میشد و خونش به عنوان کفاره گناهان مردم ریخته میشد. بز دوم (که بز بلاگردان نامیده میشد)، به صحرا فرستاده میشد تا به صورت نمادین گناهان و تقصیرات مردم را با خود ببرد و از جامعه دور شود. این نیاز به گروه یا فردی که بار گناهان ما را به دوش بکشد گرچه در میان یهودیان شکل نمادین به خود گرفته است. اما دیگر جوامع نیز در عمل همیشه نیاز به به بز بلاگردان دارند. کسانی که بتوانند گناهان خود را به گردن او بیندازند. مهاجر ستیزی یکی از این شیوه هاست. علاوه بر این به نظر می رسد که بخش هایی از حکومت نیز بر این سیاست «بز بلاگردان» سرمایه گذاری کرده اند. آنان احساس می کنند می توانند با حمله به مهاجران افغان به مردم معترض و خسته از تحقیر نزدیک شوند و موج سواری مجانی بگیرند: نامزدهای انتخاباتی چنین کاری کردند و بخشی از نیروهای اصولگرا و حامی حکومت نیز چنین مسیری را می روند. به عبارتی، به نظر می رسد، هر نیروی بی پرنسیبی که می خواهد بر انبان خشم مردم معترض سرمایه گذاری کند به سیاست افغان ستیزی روی می آورد: حمله کردن به اقلیتی که قادر به دفاع از خود نیستند، اما می توانند بار گناه جامعه را به دوش بکشند. و با افول جنبش ژینا این سیاست پیدا کردن «بز بلاگردان» گسترش بیشتری نیز پیدا کرده است. @adagha
فقر و ناکامی تحصیلی در پیرامون 🖊️ عقیل دغاقله میانگین معدل امتحانات نهایی در استان سیستان و بلوچستان ۷-۸ است. در استان های آذربایجان غربی، خوزستان و هرمزگان ۸-۹ است و در بخش عمده ای از دیگر استان های پیرامون ۹- ۱۰ است. اگر به نقشه ای که در روزنامه فرهیختگان و در سال ۱۴۰۲ چاپ شده است نگاه کنید آنگاه متوجه میشوید که استان های مرکزی تمام سبز رنگ هستند با معدل بالای ۱۰. البته این نقشه کلی است و اگر بعد طبقاتی را اضافه می کنید، مطمئنا طبقات متوسط معدلی بالای ۱۵ دارند و مناطق فقیر نشین حتی در مرکز به زیر ۷-۸ می روند. اما چگونه می شود این نقشه را دید و باز روابط قومی را در آن ندید و از اهمیت آن ننوشت؟ چگونه؟ شاید گفته شود که فقر همه چیز را توضیح می دهد. قبول. اما دلیل نرخ فقر بالاتر چیست؟ این شکاف در ثروت حداقل باید معکوس می بود. در اروپا که مصدر سرمایه داری جهان بوده است، این پیرامون است که مرکز رشد بوده است. دلیل روشن است: تجارت یکی از بنیان های اصلی گسترش سرمایه داری است و هر نقطه ای که راه به آبهای آزاد دارد یا نزدیک تر به جهان بیرون است امکان رشد بیشتری را دارد. فرنارد برودول (Fernand Braudel) مورخ فرانسوی در کتاب «تمدن و سرمایه داری» نشان می دهد که چگونه شهرهایی که در کنار دریا بودند به تدریج زمینه را برای تولد و گسترش سرمایه داری فراهم آوردند. بدون آن شهرها و شبکه ارتباطاتی که به تدریج برقرار شد تولد سرمایه داری ناممکن بود. در آمریکا نیز هر چه به سمت مرکز حرکت می کنید از شمار شهرهای بزرگ، صنعتی و پرجمعیت کاسته می شود. در جنوب ایران، و در قرن ۱۸ و ۱۹، همین روند آغاز شده بود. رشد بندرلنگه خیره کننده بود و محمره (که بعد شد خرمشهر) تبدیل به یکی از بنادر اصلی منطقه شده بود که با بصره (بندر عثمانی ها) رقابت می کرد. رشد محمره و بندر لنگه مسیر طبیعی گسترش سرمایه داری در ایران بود. اما چه هنگام آن پروژه ها متوقف شدند؟ زمانی که مرکز نشینان تشخیص دادند آن مناطق و ساکنان آن غیر ایرانی هستند و بنابراین باید مستقیم توسط مرکز امپراتوری مدیریت شوند و همه چیزشان «ایرانی» شود. مردم بومی را کنار زدند: آنها را به «دیگری» درون بدل کردند و خود به جای آنان نشستند. این فقط در جنوب نبود. در همه جای ایران داستان توسعه سرمایه داری به شکل معکوس رخ داد. شهرهای بندری و نقاط جغرافیایی که راه به خارج داشتند فقیرتر شدند. و مناطق مرکزی کویری رشد کردند و نام این پروژه را رشد نامتوازن گذاشتند. خیر! نام این رشد نامتوازن نیست. این رشد استعماری است! هنگامی که منطقه ای که که هم آب دارد، هم بالای ۹۰ درصد نفت و گاز، هم بر سواحل خلیج فارس است و به آبهای آزاد نیز دسترسی دارد در قعر فقر برود و در عوض شهرهای مرکزی کویری رشد کنند و تفاوت این دو با عنصر قومیت نیز ترکیب شده باشد، دیگر نمی توان از رشد نامتوازن گفت. بلکه باید به صراحت از استعمار درونی گفت. تنها از این راه است که می توان این درد را درمان کرد. آری، اگر آموزش با فقر مرتبط است، فقر و شکاف اقتصادی مرکز-پیرامون نیز ناشی از روابط قومی است که به شکل تاریخی بنیان گذاشته شد. اما فقر تنها عامل نیست. تفاوت های زبانی و فرهنگی نیز به هزار شکل تبدیل به ناکامی در تحصیلات منجر می شوند. بدون «آموزش به زبان مادری» کودکان قادر نیستند در همان مراحل اولیه زندگی با درس ارتباط برقرار کنند و از نظر آکادمیک ناموفق می شوند. اگر از پیرامون باشید این را تجربه کرده اید. لهجه همچنین باعث می شود تا معلم از همان روز اول از دانش آموز نا امید شود و حس عدم اعتماد به نفس و ناکافی بودن را در کودکان تزریق کند. یادم می آید، در سال اول راهنمایی برای ثبت نام در مدرسه ای در محله ای بهتر از جایی که زندگی می کردم اقدام کرده بودم. رد شدم تنها به این دلیل که نتوانستم فارسی را خوب صحبت کنم. حس منفی ناشی از آن باعث شد تا فارسی را تمرین کنم. با صدای بلند کتاب بخوانم. تقلید کنم. و بعد که به مدرسه راه یافتم تفاوت میان خود و دانش آموزانی که اکثر فارس بودم را مدام احساس می کردم. اما مگر چند نفر این راه را می روند؟ در حقیقت، بسیاری در از همان ابتدا قید درس را می زنند یا می مانند و معدل جمعی کمتر از ۸ را شکل می دهند. سوگیری به فردی که لهجه دارد نیز باعث می شود تا سرمایه گذاری لازم را بر دانش آموزی که زبان فارسی نمی داند انجام نشود. در کشوری که بر سواد رئیس جمهورش به دلیل لهجه ترکی علامت سوال می گذارند، می توان تصور کرد که استعداد دانش آموز مقطع ابتدایی و استعدادهای او را به دلیل لهجه ترکی چگونه ارزیابی می کنند. این نقشه برای هر انسان منصفی کفایت می کند تا اهمیت روابط قومی در کشور متوجه شود. اگر باز شک دارند می توانند کمک کنند و از دولت جدید بخواهند تا سوال زبان مادری را در سرشماری ها بگنجانند. @adagha
جنبش محتمل پیرامون و مسیر پر خطر آینده 🖊️ عقیل دغاقله محتمل است آمدن مسعود پزشکیان به خیزش پیرامون کمک کند. این بدان معنا نیست که او قدمی در این مسیر بردارد یا سیاست های نظام در این خصوص تغییری پیدا کند. این انتخابات فی نفسه واجد شرایطی بود که به شکل غیر مستقیم می تواند به این بحث دامن بزند و طرح مسئله کند، به ویژه آنکه پیرامون نیز رشد کرده است. این فرصت را هم باید دموکراسی خواهان مرکز جدی بگیرند و هم نیروهای پیرامون. و مخاطب این متن نیروهای پیرامون است. باید بدانیم اگر مسیر و فضایی ساخته شود این مسیر پر مخاطره است. میدان مین است که ایمن تر قدم گذاشتن در آن نیازمند یک شرط جدی و حیاتی است: گفتگو. بدون گفتگو هر فرصت تاریخی ممکن از دست برود و به عقب بر می گردیم. اما این گفتگو چند مانع جدی دارد: اول و مهمتر از همه تمامیت ارضی. بسیاری از دموکراسی خواهان مرکز این دغدغه را دارند که مبادا مطالبات پیرامون خطری برای تمامیت ارضی ایران باشند. شاید بگویید این مدعا بهانه ای برای به حاشیه راندن مطالبات پیرامون است. می پذیرم. بخشی از آن تلاشی برای ممتنع کردن گفتگو است. قبلا درباره آن نوشته ام. اما این تمام ماجرا نیست. در جهانی احاطه شده با کشورهای استعماری این خطر جدی است. باید به یاد آوریم ناسیونالیسم، حداقل در کشورهای جنوب، پاسخی بود به خطر استعمار. راهی برای مهار قدرت های استعماری و دست درازی های آنان. بسیاری از این پروژه های ناسیونالیستی ضد استعماری در مرحله بعد، متاسفانه، خود به پروژه های سرکوبگر بدل شدند و از دل آن استعمارهای درونی متولد شد. با این همه هنوز ناسیونالیسم یکی از تنها راه های موجود برای مقابله با آن استعمار بیرونی است. البته در اینجا صحبت از ناسیونالیسم مدنی در برابر ناسیونالیسم قومی است. بدون توجه به این نکته رفتن به مبارزه با استعمار درونی نمی تواند فی نفسه رهایی بخش باشد. علاوه بر دغدغه «تمامیت ارضی» ما با یک سکوت صد ساله درباره مسئله قومیت ها روبرو هستیم. این عامل دوم است که گفتگو را دشوار می کند. مسئله پیرامون در دل شکل گیری دولت مدرن در ایران قرار دارد. در عین حال آن سکوت به تدریج باعث شده است شکاف و دره ای عمیقی مرکز و پیرامون را جدا کند و دیوار بی اعتمادی سخت تر و بلندتر شود. دموکراسی خواهان مرکز قادر به دیدن جهان پیرامون نیستند. درک اندکی از آن دارند. اما همه این را نمی توان به پای ساخت قدرت گذاشت. دموکراسی خواهان مرکز مشکلی در دفاع از حقوق زنان ندارند، مشکلی در دفاع از اقلیت های دینی ندارند، مشکلی در دفاع از حقوق بهایی ها ندارند. اما به پیرامون که می رسند سکته می کنند. تمام نیروی وجودشان را به کار می گیرند تا این بحث باز نشود، تا گفتگویی رخ ندهد. چرا؟ یک بخش همان خطر تمامیت ارضی است و بخش دیگر همان سکوت یکصد ساله است که به نوعی استثناگرایی منجر شده است که ملت ایران را ازلی تصور می کند. بسیاری از ایرانیان با این تصاویر ازلی و «طبیعی شده» زیسته اند. زمینی کردن این تصاویر ازلی و طبیعی شده، اگر نه غیر ممکن، که بسیار سخت است. مهمتر آنکه، ما باید بدانیم راه حل ساده ای نیز وجود ندارد. ناسیونالیسم قومی در طی یکصد ساله اخیر با هدف ادغام پیرامون و به تدریج مضمحل کردن آن در یک دولت-ملت پارسی شکل گرفته است. این پروژه ناسیونالیسم قومی بنیانی را فراهم آورده که دولت-ملت مدرن ایران بر آن بنا شده است. اما پیرامون ادغام و مضمحل نشد و اکنون سوالات جدی بر بسیاری از مفروضات آن پروژه ناسیونالیسم قومی مطرح شده است. پیرامون نیز آمده است و به صراحت می گوید ایرانی که شما ساخته اید نمی تواند برای همه ایرانیان باشد. ما هم هستیم! بنابراین لاجرم تنش و اصطکاک در راه است. گریزی نیست. و این نیروهای پیرامون هستند که باید تلاش کنند در میان این تنش و اصطکاک ها این نهال بازتعریف ایران زنده بماند و تداوم پیدا کند. نیروهای پیرامون می توانند بخشی از پروژه دموکراتیزاسیون شوند و به پیشبرد آن کمک کنند اگر خود بتوانند از پروژه های ناسیونالیسم قومی فراتر بروند و شرایط فوق را درک کنند. آنها باید این پیام مستقیم و روشن را بدهند که برای همان آروزی «ایران برای همه ایرانیان» آمده اند. شعاری که در آن «ایران» نه برای یک گروه که برای همه «ما» تعریف شود: فارس، ترک، کرد، عرب، بلوچ، گیلک و دیگر گروه های به حاشیه رفته. پیرامون باید با صدای بلند بگوید که ما برای بازتعریف ایران، استعمار زدایی از ایران و حفظ ایران آمده ایم: برای ایرانی دموکراتیک که سعادت همه ایرانیان را تضمین کند. این مهمترین رسالت پیرامون است. و باید متوجه بود که راه حلی وجود ندارد. راه حل ها متولد خواهند شد از همین کشاکشها و تضادها و اصطکاک های روزانه و مستمر. @adagha
⭕️ خوشحالم که پژوهشم با عنوان «امتناع بومی: اقلیت عرب و شکلگیری دولت مدرن در ایران» برنده جایزه بهترین پایان نامه جامعه شناسی سال ( The Anne Foner Award for writing the best dissertation) در دانشگاه ایالتی راتگرز شد. محصول نزدیک به یک دهه از عمر. ⭕️ بسیاری در به سرانجام رسیدن این کار موثر بودند، اما بدون خانواده ام و به ویژه همسرم، لیلا، این کار ممکن نبود. متن پایان نامه از طریق لینک زیر در دسترس است: https://www.proquest.com/docview/2892395727?pq-origsite=gscholar&fromopenview=true&sourcetype=Dissertations%20&%20Theses @adagha
اسکولو قطبی 🖊️ عقیل دغاقله تصاویر و ویدیوهای دخترانی که در روز محرم بدون روسری در عزاداری شرکت کرده بودند به موجی از احساسات متناقض دامن زد. یکی از جالب ترین این واکنش ها انتشار گسترده کلیپی بود با عنوان اسکولو قطبی. منظور سازندگان افرادی هستند که به آیین ها، فرهنگ ها و رسوم مختلفی که بر آمده از سنت های مختلف هستند بدون توجه به ریشه و تضادی که بین آنها است عمل می کنند. برای مثال، افرادی که در ماه محرم بدون رعایت پوشش اجباری شرکت می کند، و چند ماه بعد هالووین و کریسمس را هم جشن می گیرند و بعد به آنتالیای ترکیه می روند، اما در مسیر برگشت احتمال دارد لباس سیاه به تن کنند و به سمت کربلا و نجف بروند یا به زیارت مشهد مقدس. این همان چیزی است که سازندگان آن ویدیو به آن نام «اسکولو قطبی» داده اند. علی الظاهر از منظر آنان، و شاید بسیاری از افراد دیگر، این شیوه از زندگی پدیده ای بیمارگونه است که ناشی از عدم شناخت یا بی سوادی افراد با مبانی این کنش ها و آیین های مختلف اجتماعی است. اما این پدیده محصور به ایران نیست. چندی پیش ویدیویی می دیدم از دخترانی در عربستان سعودی که همزمان پوشش برقع و نقاب را انتخاب کرده بودند و گیتار هم می زدند. آنان خود انتخاب کرده بودند که برقع داشته باشند و در جهان واقع این دو به هم پیوند خورده بود. یا چرا جای دور برویم: بخش قابل توجهی از اعضای جنبش های LGBTQ از حامیان نوجوان و جوان فلسطین بودند. این موضوع، در ویدیوهای بسیاری دستاویزی شده بود برای استهزاء. آخر چگونه می شود یک فرد همجنسگرا در سمت جبهه ای بایستد که حماس هم در آن سو می جنگد و علیه اسرائیل به خیابان بیاید؟ نمونه دیگر دخترانی بودند که چند ماه پیش بدون روسری وبا تاپ کوتاه و شلوارک در چند مرکز دانشگاهی در آمریکا نماز خواندند. به این پدیده ها چه حسی دارید؟ و چگونه درباره آن فکر می کنید؟ پاسخ انسان های سنتی ساده است. این رفتارها، از منظر آنان بی معنا است. در نهایت شما یا باید «این» باشید یا «آن» و بین این دو چیزی وجود ندارد. اما از منظر انسان جدید اینگونه نیست. زندگی رنگین کمان است. و شما می توانید هم «این» باشید هم «آن» و البته که می توانید نه «این» باشید و نه «آن». به عبارتی دیگر در تمام پدیده هایی که بالا اشاره شد و می توان به لیست آنها اضافه کرد ما با شکل گیری ریزوم های جدیدی از زندگی اجتماعی هستیم. زندگی انسان همیشه رزویامتیک بوده است. انسان ها همیشه در ارتباط و در کنش متقابل با محیط اطرافشان با ایدئولوژی های مختلف و فرهنگ های مختلف شکل می گیرند. و همیشه ابداع و نوآوری می کنند. اما رسانه های جدید و جهان جهانی شده جدید این این ارتباطات و این تعاملات را به حجم بی سابقه ای رسانده است. یک ایرانی، برای مثال، هر روز هم تصاویر آنتالیا را می بیند هم تصاویر کربلا. هم کریسمس را می بینید و تجربه می کند، هم نوروز و هم محرم. هم در معرض آموزه هایی است که جنسیت را باز تعریف می کنند، هم آموزه هایی که بر معنویت به شکل های مختلف آن تاکید می کنند. انسان جدید هم گزاره هایی می خواند که دین کلاسیک را نفی می کنند، هم در شرایطی زندگی می کنند که نیاز به دین و معنویتی دارد که بتواند در این شرایط بحران زده جوامع امروز (که همراه است با ناامیدی و احساس شکست و غبطه) به آنها تکیه کند. به عنوان یک ریزوم بنابراین او به شکل عجیب و غریبی همیشه با ریزوم های دیگر ارتباط پیدا کرده است. مستمر از یک ریزوم قطع می شود و به ریزوم دیگر وصل می شود. و این برخوردهای ریزویامتیک باعث می شوند تا او گنجینه ای از گزینه ها و عناصر را در اختیار داشته باشد(بخوانید تجربه کند) و زندگی او در جهت های عجیب و غریب و البته جدید و از پیش غیر قابل محاسبه پیش برود. و در این مسیر او نه به جهت متعهد است و نه به شکل. اما زندگی او به مثابه ریزومی جدید مستمر شکل می گیرد. شاید بگویید اما اینکه نمی شود، بالاخره هر کدام از این آیین ها مبانی و ساختارهایی دارند که انسان نمی تواند بدون توجه به آنها حرکت کند. مگر می شود همزمان محرم و کریسمس را با هم برگزار کرد؟ مگر می شود یک زن با تاپ کوتاه و شلوارک بدون روسری در مقابل انظار عموم نماز بخواند؟ در شدنی بودن که شدنی است چون همه این پدیده ها رخ داده اند. اما باید به چرایی آن فکر کرد. چرایی آن در عاملیت انسان جدید است. چرایی آن در این واقعیت نهفته است که این خود انسان جدید است که مرجعیت یافته است. این اوست که به پدیده ها معنا می بخشد و نه مرجع یا ایدئولوگی که می خواهد فهم خود را غالب کند. این انسان جدید فهم های کلاسیک را در هم می شکند، و به جای آنها درک و تجربه خود را می نشاند. این او است که می گوید…. ادامه مطلب را در این لینک بخوانید یا Instant view را لمس کنید. https://telegra.ph/اسکولو-قطبی-07-20