مجال (مهدی حمیدی)
Статистикаکانال شخصی مهدی حمیدی شفیق روزنامهنگار مستقل و پژوهشگر اجتماعی
- Последний пост
- 9 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 447
- 1/48двое суток
- 512
- 1/72трое суток
- 552
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
از دیکشنری نسل زد شروع کنید 🖋 مهدی حمیدی شفیق چند روز پیش در اینستاگرام به آهنگی برخوردم که میان جوانترها ترند شده بود؛ آهنگی پر از واژههای تازهای مثل بنفیت، اِکس و سیچویشنشیپ. چند اصطلاح تازه، اما پشت این کلمات انگار جهان دیگری از عشق و صمیمیت و رابطه عاطفی شکل گرفته بود؛ جهانی با دیکشنری عاطفی متفاوت از آنچه نسلهای پیش میشناختند. چند روز قبلتر، خبری درباره افزایش تجرد قطعی در ایران خوانده بودم. در آن از بیش از ۱۸ میلیون مجرد قطعی بالای ۴۵ سال و بیش از ۲۴ میلیون فرد مجرد در نتیجه طلاق یا فوت همسر سخن گفته شده بود؛ ارقامی نگرانکننده که البته نیازمند بررسی دقیقاند. اما این خبر چه ربطی به آن ترند اینستاگرامی داشت؟ طبعاً نمیتوان از چند کلیپ به نحوهی رفتار یک نسل رسید یا تجرد افراد بالای ۴۵ سال را نتیجه تحولات نسل زد دانست. اما شاید هر دو، از دو سوی متفاوت، نشانه دگرگونی عمیقتری در معنای رابطه، تعهد، ازدواج و حتی خود تجرد باشند. پارسال برای یک کار دانشگاهی، به توصیه یکی از استادانم سراغ موضوع تجرد بهمثابه سبک زندگی رفتم. یکی از یافتههای جالب، چرخش معنایی تجرد بود. سیاستگذاری رسمی هنوز مجردی را عمدتاً وضعیتی موقت و نامطلوب میبیند که باید با ازدواج پایان یابد. اما برای بخشی از نسلهای جدید، تجرد دیگر لزوماً اتاق انتظاری برای رسیدن به ازدواج نیست؛ میتواند راهی برای حفظ استقلال و متفاوت ساماندادن زندگی و روابط فردی باشد. رد این تغییر را میشود در همان دیکشنری تازه روابط عاطفی دید: Benefits یا دوستی جنسی بدون تعهد عاشقانه؛ Situationship یا رابطه تعریفنشده؛ Hookup یا رابطه جنسی موردی؛ Cohabitation یا همباشی بدون ازدواج رسمی؛ Open Relationship یا رابطه باز؛ Sugar Dating/Sugar Relationship یا رابطه همراه با حمایت مادی؛ و Non-committed Intimacy یا صمیمیت بدون تعهد بلندمدت. نسل زد شاید نه آغازگر این تغییر، بلکه آشکارترین ویترین آن باشد. مهمتر از واژهها، نسبت تازه میان عشق، رابطه جنسی، تعهد و ازدواج است. برای بخشی از این نسل، روابط عاطفی فردیتمحورتر و مذاکرهایتر شدهاند؛ انتخاب شخصی، استقلال و رضایت فردی جای بیشتری در رابطه یافتهاند. شاید «ما» دیگر قرار نیست «من» را ببلعد. هر رابطهای قرار نیست به ازدواج برسد و هر صمیمیتی هم وعده زندگی مشترک مادامالعمر نیست. زنان نیز در مرکز این تغییر ایستادهاند. بخشی از زنان جوان دیگر نمیخواهند هویت بزرگسالیشان فقط با همسرشدن یا مادرشدن تعریف شود و برای خود حق انتخاب، تعریف و پایان رابطه را مطالبه میکنند؛ حقی که در نظم سنتی بیشتر در اختیار مردان بود. زنانگی، مردانگی و نسبت فرد با رابطه و خانواده نیز در حال بازتعریفاند. فاصله امروز با گذشته نهچندان دور هم قابلتأمل است. در سال ۱۳۹۴ ماهنامه زنان امروز پس از پرداختن به موضوع ازدواج سفید توقیف شد. فاصله آن توقیف با گردش روزمره واژگان روابط غیررسمی در شبکههای اجتماعی امروز، فقط فاصله چند سال نیست؛ فاصله دو جهان و دو شیوه مواجهه با زندگی خصوصی در ایران است. جالب اینکه این زبان به نسلهای قبل هم سرایت کرده است. گاهی تجربههای قدیمیمان را با واژگان امروز دوباره میفهمیم؛ تازه میفهمیم آن حس قدیمی به یک دختر یا پسر، به زبان امروز یک «کراش» بوده است. انگار که سرعت پخش و نشر این زبان و ادبیات جدید بیشتر از بخشنامههای رسمی و سیاستگذاری دولتی است. بااینهمه، نباید تجرد امروز ایران را صرفاً محصول انتخاب آزاد دانست. اقتصاد، مسکن، اشتغال و نااطمینانی نسبت به آینده بخش مهمی از ماجرا هستند. تجرد ساختاری با تجرد انتخابی یکی نیست؛ هرچند گاهی هر دو در زندگی یک نفر به هم گره میخورند. من نام این وضعیت به وجود آمده را در مقالهای که نوشتم «تجرد مذاکرهای» گذاشتهام: زیستن میان خواستن و نتوانستن، انتخاب و اجبار، استقلال فردی و محدودیتهای ساختاری. شاید آنچه زیر پوست جامعه ایران میگذرد، فقط بحران ازدواج نباشد؛ شاید نوعی انقلاب آرام در زندگی خصوصی باشد. انقلابی بیسروصدا در معنای عشق، بدن، صمیمیت، جنسیت و تعهد. در برابر چنین تغییری، بنر و بخشنامه و توصیه به ازدواج و فرزندآوری، بدون شناخت جهان واقعی نسل جدید، به هیچ وجه راهگشا نیست. اگر سیاستگذاران واقعاً میخواهند این مسئله را حل کنند، بهتر است پیش از نوشتن بخشنامه بعدی این کار را انجام دهند: دیکشنری نسل زد را باز کنند. پ.ن : یادداشت من در کانال انجمن جامعهشناسی در این باره را از اینجا بخوانید. @Sociogram2023
از مسیرهای شرقی مدرنیته تا شکست سیاست غیرمتمرکز مشروطه بازآرایی امپراتوری و شکلهای بدیل دولت مدرن در ایران 🖋 مهدی حمیدی شفیق هر سال در ایام مشروطه به مشروطه بازمیگردیم، اما بسیاری از مفاهیم بنیادین آن همچنان بدون تبارشناسی دقیق به کار گرفته میشوند؛ مفاهیمی مانند ملت، قانون، مشروطه، دولت ـ ملت و انجمن. تاریخنگاری بازنگرانه در برابر روایتهای خطی، مسیر انتقال و بازتفسیر این مفاهیم را بررسی میکند و میپرسد این ایدهها چگونه در بسترهای مختلف منطقهای شکل گرفتند. در این چارچوب، آثار افشین متین اهمیت ویژهای دارند. او در فصل «تبارشناسی مدرنیته آمرانه: الگوی روسی ـ عثمانی» در کتاب هم شرقی هم غربی و مقاله «تأثیر امپراتوری روسیه و اتحاد شوروی بر ایران روزگار قاجار و پهلوی: یادداشتهایی درباره تاریخنگاری بازنگرانه» بر نقش مسیرهای منطقهای روسیه، قفقاز و عثمانی در انتقال مفاهیم اصلاحی تأکید میکند؛ در این نگاه، قفقاز تنها عرصه رقابت سیاسی نبود، بلکه فضایی برای گردش اندیشه، مطبوعات و ترجمههای جدید بود. در این مسیر، آذربایجان جایگاهی فراتر از یک منطقه جغرافیایی داشت؛ تبریز، باکو و تفلیس بخشی از یک فضای ارتباطی بودند که ایران را به جهان عثمانی و روسیه پیوند میدادند. یکی از عناصر مهم این ارتباط، نقش زبان ترکی بود. در قرن نوزدهم، ترکی عثمانی و ترکی آذربایجانی از زبانهای مهم گردش مفاهیم اصلاحی در منطقه بودند. روشنفکران ایرانی در فضایی چندزبانه فعالیت میکردند و از طریق زبان ترکی با ادبیات تنظیمات عثمانی، قانون، مجلس و مفاهیم جدید سیاسی آشنا میشدند. بنابراین زبان ترکی را باید یکی از مسیرهای انتقال مفاهیم در فضای ایرانی ـ عثمانی ـ قفقازی دانست. این نگاه با مفهوم «مدرنیتههای آلترناتیو» فریبا زرینهباف نیز پیوند دارد. مدرنیته در ایران، عثمانی و روسیه نه تقلید از یک الگوی واحد غربی، بلکه پاسخهای متفاوت به بحران امپراتوری و دولتسازی بود. مقاله «متجددین بدون مرز» زرینهباف نیز اهمیت دارد، زیرا روشنفکران این دوره را در شبکهای فراملی از ارتباطات فکری میان ایران، عثمانی، قفقاز و اروپا بررسی میکند. در اینجا پرسش مهمی درباره مفهوم ملت مطرح میشود: آیا واقعاً ملت در عصر مشروطه متولد شد؟ عبارت «مشروطه تولد ملت ایران بود» اگرچه در تاریخنگاری رایج بسیار تکرار شده، اما از نظر تبارشناسی نیازمند بازنگری است. واژه ملت پیش از مشروطه وجود داشت، اما بیشتر معنایی دینی و جماعتی داشت. آنچه در عصر مشروطه رخ داد، تولد ناگهانی ملت نبود، بلکه تغییر معنای آن بود: تبدیل تدریجی ملت از یک مفهوم مذهبی ـ اجتماعی به مفهومی سیاسی مرتبط با حقوق، نمایندگی و مشارکت عمومی. این تحول در تعامل میان مفهوم Nation اروپایی، Millet عثمانی و تجربههای اصلاحی منطقهای شکل گرفت. همین پرسش درباره انجمنهای ایالتی و ولایتی نیز مطرح است: این ایده از کجا آمد؟ علیاصغر شیرازی احتمال میدهد که نخستین طرح اداره شورایی ایالات با مشارکت معتمدان مردم از میرزا ملکمخان و کتابچه تنظیمات آغاز شده باشد. در این طرح، برای هر ولایت مجلسی اداری با حضور والی، مقامات محلی و دوازده نفر از معتمدان پیشبینی شده بود که وظایفی مانند تقسیم مالیات، تأمین آذوقه و تنظیم امور ملکی را بر عهده داشت. از آنجا که کتابچه تنظیمات ملکمخان در فضای اصلاحات عثمانی نوشته شده بود، این پرسش مطرح میشود که آیا ایده انجمنهای ایالتی و ولایتی نیز تحت تأثیر تجربه تنظیمات عثمانی و شوراهای اداری آن دوره بوده است؟ این فرضیه نیازمند مطالعات تطبیقی بیشتر است، اما شباهتهای تاریخی و نهادی آن را به پرسشی جدی تبدیل میکند. اهمیت انجمنهای ایالتی و ولایتی فقط در اصلاح اداری نبود. ابراهیم توفیق آنها را یکی از اشکال مهم سیاست مردمی در انقلاب مشروطه میداند. از نظر او، انجمنها میانجی میان ساختارهای محلی موجود و سیاست جدید مشروطه بودند و از درون خود انقلاب شکل گرفتند. بنابراین شکست انجمنها فقط شکست یک نهاد محلی نبود، بلکه شکست یک امکان دیگر برای ساخت دولت مدرن در ایران بود؛ امکانی که میتوانست بر مشارکت محلی و رابطه متفاوت میان مرکز و پیرامون استوار باشد. از این منظر، مشروطه را نباید فقط لحظه تولد دولت ـ ملت ایرانی دانست، بلکه باید آن را میدان رقابت میان چند تصور متفاوت از ملت، دولت و مدرنیته فهم کرد. یکی از این مسیرها به دولت متمرکز پهلوی انجامید، اما مسیر دیگری در انجمنها، تجربههای محلی و امکانهای غیرمتمرکز مشروطه باقی ماند؛ مسیری که برای فهم تاریخ سیاسی ایران همچنان نیازمند بازخوانی است. پ.ن: مقاله فریبا زرینهباف را از (اینجا) بخوانید. @Sociogram2023
چراغی برای سامانِ دوباره ایران بیش از یک قرن پیش، در روزگاری که ایران میان سنتهای فرسوده، بحرانهای سیاسی و جستوجوی راهی تازه برای آینده گرفتار بود، چراغی در تبریز روشن شد. این چراغ فقط روشنایی یک شهر نبود؛ نشانهای بود از تولد یک پرسش بزرگ: آیا میتوان جامعهای ساخت که در آن قانون جای خودکامگی را بگیرد، مردم از رعیت به شهروند تبدیل شوند و قدرت در برابر ملت پاسخگو باشد؟ چهاردهم مرداد، روز امضای فرمان مشروطه، یادآور یکی از مهمترین لحظههای تاریخ معاصر ایران است؛ لحظهای که واژههایی چون قانون، مجلس، آزادی و ملت وارد زبان سیاسی ایران شدند. اما تاریخ، برخلاف روایتهای ساده و قطعی، هیچگاه تنها مجموعهای از پیروزیها و شکستها نیست. هر رویداد تاریخی، مجموعهای از امیدها، تناقضها، آرمانها و محدودیتهاست. مشروطه نیز چنین است. چگونه ممکن است فرمانی از سوی سلطنت صادر شود و همزمان آغاز محدود کردن قدرت سلطنت باشد؟ چگونه میتوان از قانونگرایی سخن گفت، در حالی که قانون گاه نتوانسته همه مردم را به عنوان صاحبان واقعی سیاست به رسمیت بشناسد؟ چگونه جنبشی که وعده آزادی و عدالت داد، در ادامه تاریخ با تجربههایی از بازتولید قدرت و حذف صداهای مختلف همراه شد؟ اهمیت مشروطه دقیقاً در همین پرسشهاست. مشروطه نه یک افسانه مقدس است که تنها باید ستایش شود، و نه تجربهای شکستخورده که باید کنار گذاشته شود. مشروطه یک تجربه انسانی و تاریخی است؛ تجربهای پیچیده که هنوز میتواند درباره نسبت قدرت و آزادی، قانون و عدالت، دولت و جامعه، با ما سخن بگوید. آذربایجان در این تاریخ جایگاهی ویژه دارد. تبریز در مشروطه تنها یک مکان جغرافیایی نبود؛ یکی از مهمترین میدانهای شکلگیری سیاست جدید در ایران بود. در کوچهها، بازارها و سنگرهای این شهر، آرمانهایی شکل گرفت که فراتر از مرزهای منطقهای بود. چراغی که در آذربایجان روشن شد، قرار نبود تنها راه یک سرزمین را روشن کند؛ آن چراغ، در رؤیای سامان یافتن ایران روشن شده بود. اما امروز، بیش از هر زمان دیگری، نیازمند بازگشت به مشروطه هستیم؛ نه برای تکرار روایتهای آشنا، بلکه برای بازخوانی آن. ما به خوانشهایی تازه، انتقادی و متکثر نیاز داریم؛ خوانشهایی که هم دستاوردهای مشروطه را ببینند و هم محدودیتهای آن را، هم نقش نخبگان را بررسی کنند و هم تجربه مردم عادی را، هم متن قانون را بخوانند و هم زندگی کسانی را که در حاشیه تاریخ باقی ماندند. زیرا تاریخ را نمیتوان تنها از زبان قهرمانان نوشت. باید پرسید چه کسانی در ساختن مشروطه حضور داشتند؟ چه صداهایی شنیده نشد؟ چگونه کارگران، پیشهوران، بازاریان، زنان، مهاجران و گروههای مختلف اجتماعی در این تجربه تاریخی نقش داشتند؟ چگونه میتوان از مشروطه گفت، بدون آنکه تنها به مجلس، رجال سیاسی و متون رسمی محدود شویم؟ «چراغ سامان» از همین پرسشها آغاز میشود. این پلتفرم نه یک رسانه خبری روزمره است و نه فضایی جدا از جامعه برای تولید نظریههای انتزاعی. چراغ سامان تلاشی است برای فهم ایران در پیچیدگیهایش؛ برای دیدن مسائل ایران از زوایای مختلف، از تاریخ و سیاست تا جامعه، فرهنگ، حقوق، اقتصاد و تجربههای زیسته مردم. ما باور داریم ایران را نمیتوان با روایتهای ساده، دوگانههای فرسوده و پاسخهای آماده فهمید. ایران مجموعهای از تاریخهای درهمتنیده، زبانهای همزیست، تجربههای متفاوت و صداهای متکثر است. فهم این سرزمین نیازمند گفتوگو، نقد و پذیرش پیچیدگی است. چراغ سامان از آذربایجان آغاز میکند، اما به ایران میاندیشد. از یک جغرافیا سخن میگوید، اما در پی فهم یک مسئله مشترک است: چگونه میتوان جامعهای ساخت که در آن عدالت، آزادی و کرامت انسانی نه فقط مفاهیمی تاریخی، بلکه تجربههایی زنده باشند؟ امروز، در سالگرد مشروطه، چراغی دیگر روشن میشود. چراغی برای پرسیدن، برای اندیشیدن و برای دوباره دیدن. زیرا هر نسلی که میخواهد آیندهای متفاوت بسازد، ناگزیر است به لحظهای بازگردد که ایران برای نخستین بار با صدای بلند درباره قانون، آزادی و مردم پرسید. @cheraghesaman
انسان دانشگاهی و بحران گفتوگوی علمی در دانشگاه ایرانی دانش، قدرت و سیاست نامگذاری 🖋مهدی حمیدی شفیق دانشگاه در روایت کلاسیک خود نهادی برای تولید آزادانه دانش، نقد و گفتوگوی عقلانی تصور شده است؛ دانشگاه نه فقط محل تولید معرفت، بلکه نهادی برای تعیین مرزهای دانش مشروع و صاحبان حق سخن گفتن است. قدرت در دانشگاه همیشه با حذف مستقیم آغاز نمیشود. پیش از حذف، فرآیندی مهمتر رخ میدهد: ساختن تصویری از فرد یا موضوعی که دیگر شایسته شنیده شدن تلقی نمیشود. ابتدا برچسب ساخته میشود، سپس اعتبار علمی فرد یا موضوع زیر سؤال میرود و در نهایت حذف یا محدودسازی، به امری قابل توجیه تبدیل میشود. پیر بوردیو در کتاب انسان دانشگاهی نشان میدهد دانشگاه میدانی برای تولید و بازتولید اعتبار و مشروعیت علمی است؛ میدانی که در آن افراد بر اساس سرمایههای علمی، نهادی و نمادین موقعیت پیدا میکنند. در این چارچوب، حذف دانشگاهی صرفاً کنار گذاشتن یک فرد نیست، بلکه تغییر جایگاه او در نظام مشروعیت علمی است. خودمردمنگاری اصغر ایزدی جیران با عنوان ترومای دانشگاه تهران (1، 2 ، 3) را باید در چنین بستری خواند. اهمیت این روایت صرفاً در شرح یک تجربه شخصی یا اختلاف دانشگاهی نیست؛ بلکه در این است که چگونه تجربه زیسته یک پژوهشگر میتواند به پرسشی جامعهشناختی درباره قدرت، حذف و مرزهای دانش مشروع تبدیل شود. مسئله اصلی نه پذیرش یا رد یک دیدگاه خاص، بلکه سازوکاری است که در آن پژوهشگر ممکن است پیش از ارزیابی علمی آثارش، بر اساس هویت، تعلق اجتماعی یا انگیزههای فرضی خود داوری شود. در این وضعیت، نقد اثر جای خود را به داوری درباره صاحب اثر میدهد و مسئله علمی به مسئلهای درباره مشروعیت اجتماعی پژوهشگر تبدیل میشود. مطالعات آذربایجان در این میان یکی از حوزههایی است که رابطه میان دانش و قدرت در دانش اجتماعی ایران را به عریانی آشکار میکند؛ حوزهای که در آن گاه موضوع یک پژوهش پیش از آنکه در معرض نقد علمی قرار گیرد، با برچسبزنیهای امنیتی مسئلهمند میشود، به حاشیه رانده میشود و در لابیرنت سکوت قرار میگیرد؛ یا پژوهشگر ناگزیر میشود بیش از آنکه درباره اعتبار علمی کار خود پاسخگو باشد، درباره وفاداری سیاسی خود توضیح دهد. تفاوت اساسی میان نقد علمی و حذف پیشینی با برچسب و اتهامزنی در همین نقطه است: در نقد علمی، یک دیدگاه به دلیل ضعف استدلال، کمبود شواهد یا مشکلات روششناختی رد میشود؛ اما در حذف پیشینی، فرد یا موضوع پیش از ورود به میدان نقد، با برچسبهایی مواجه میشود که جایگاه او را در میدان اجتماعی تعیین میکنند. مناقشه پیرامون جلسه دفاع پایاننامه کارشناسی ارشد لیلا حسینزاده نمونه دیگری از همین سازوکار را آشکار کرد. فارغ از ارزیابیهای متفاوت درباره جعفر پیشهوری و قاضی محمد، مسئله بنیادی این است که آیا دانشگاه میتواند درباره موضوعات تاریخی و هویتی مناقشهبرانگیز فضای گفتوگوی علمی ایجاد کند یا اینکه این موضوعات پیشاپیش سیاسی و امنیتی معناگذاری میشوند. بیانیه جمعی ۵۵ عضو هیئت علمی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران نیز از همین منظر اهمیت دارد؛ زیرا نشان داد که پاسخ به یک موضوع علمی میتواند به جای ورود به گفتوگو، در چارچوبهای امنیتی و پروندهسازی صورتبندی شود. این مسئله فقط به فشار قدرت بیرونی بر دانشگاه محدود نیست؛ بلکه نسبت میان قدرت نهادی استادان و موقعیت دانشجو را نیز آشکار میکند. روایت هاله لاجوردی، استاد دانشگاه تهران، لایه دیگری از همین مسئله را نشان میدهد. حذف دانشگاهی صرفاً از دست دادن یک موقعیت شغلی نیست؛ بلکه میتواند به معنای حذف فرد از شبکه اعتبار، ارتباط و هویت علمی باشد. تراژدی خودکشی هاله لاجوردی را نمیتوان به یک علت فروکاست، اما تجربه گسست از جهان دانشگاهی و پیامدهای حذف از یک میدان علمی را نمیتوان در تحلیل رابطه قدرت و دانشگاه نادیده گرفت. بحران دانشگاه تنها زمانی رخ نمیدهد که یک استاد یا دانشجو حذف شود؛ بحران عمیقتر زمانی شکل میگیرد که برخی پرسشها و موضوعات اساساً امکان ورود آزادانه به میدان دانش و بالاخص دانش مشروع را از دست بدهند. دانشگاه زمانی میتواند نقش خود را حفظ کند که اختلاف را با نقد پاسخ دهد، موضوعات دشوار را به پژوهش بسپارد و به جای داوری درباره هویت افراد، استدلالهای آنان را ارزیابی کند؛ زیرا دانشگاهی که پرسشهای دشوار را پیش از آزمون علمی با منطق امنیتی پاسخ دهد، در واقع کارکرد معرفتی خود را از دست میدهد. @Sociogram2023
از صف سلفی تا بحران مرجعیت؛ چگونه شهرت به منبع معنا تبدیل شد؟ در ویدئوهایی که از دیدار نیما تکیدو، در ایرانمال منتشر شد، تصویری بیش از هر چیز جلب توجه میکرد: جمعیتی که نه فقط برای دیدن یک چهره مشهور، بلکه برای نزدیکشدن به او آمده بودند. افراد میخواستند خود را در قاب این شهرت ثبت کنند؛ گویی صرف دیدن یک چهره مشهور دیگر کافی نبود. چند روز بعد، در مراسم ختم مرحوم اکبر عبدی نیز صحنهای مشابه، اما در فضایی متفاوت رخ داد. در مراسمی که انتظار میرود منطق سوگواری، احترام و یادبود بر آن حاکم باشد، حضور چهرههای مشهور برای برخی افراد به فرصتی برای گرفتن عکس و ثبت یک لحظه شخصی تبدیل شد. این دو رویداد در ظاهر متفاوتاند، اما یک پرسش مشترک ایجاد میکنند: چگونه منطق سلبریتی توانسته است فضاهای متفاوت اجتماعی را تحت تأثیر قرار دهد؟ پاسخ ساده این است که مردم امروز بیش از گذشته به افراد مشهور علاقه دارند؛ اما این توضیح کافی نیست. علاقه به چهرههای محبوب پدیده جدیدی نیست؛ انسانها همیشه قهرمانان، ستارهها و شخصیتهای محبوب داشتهاند. مسئله جدید، جایگاهی است که سلبریتی در ساختار اجتماعی امروز پیدا کرده است؛ جایگاهی که باید آن را در تغییر نظام تولید اعتبار، معنا و مرجعیت فرهنگی جستوجو کرد. مفهوم کلیدی برای فهم این تحول، «بحران مرجعیت فرهنگی» است. این بحران به معنای نابودی همه مراجع اجتماعی نیست؛ بلکه به معنای تغییر جایگاه نهادهایی است که پیشتر تولیدکننده اصلی اعتماد، الگو و اعتبار بودند. خانواده، مدرسه، دانشگاه و رسانههای رسمی که برای دههها نقش مهمی در تعیین الگوهای فرهنگی و سبک زندگی داشتند، امروز در عصر شبکههای اجتماعی انحصار پیشین خود را از دست دادهاند. امروز یک فرد میتواند بدون عبور از مسیرهای سنتی اعتبار، به میلیونها نفر دسترسی پیدا کند و به منبعی برای سبک زندگی، هویت و تعلق تبدیل شود. مرجعیت از نهادها به افراد، از سازمانها به چهرهها و از ساختارهای رسمی به شبکههای ارتباطی منتقل شده است. از این منظر، سلبریتیها علت بحران مرجعیت نیستند؛ بلکه محصول آن هستند. هرجا نهادهای سنتی در ایجاد اعتماد و ارتباط عاطفی با نسل جدید با مشکل مواجه میشوند، چهرههایی که توانایی ایجاد احساس نزدیکی دارند، فرصت بیشتری برای تبدیلشدن به مرجع پیدا میکنند. این تحول را میتوان در گذار از «ستاره» به «سلبریتی» مشاهده کرد. ستارههای کلاسیک، بهویژه در سینما، بر نوعی فاصله استوار بودند و بخشی از جذابیتشان از ناشناختهبودن و دستنیافتنیبودنشان میآمد. اما سلبریتی عصر شبکههای اجتماعی از نزدیکی ساخته میشود. زندگی شخصی او بخشی از تصویر عمومیاش است و مخاطب هر روز با او احساس آشنایی پیدا میکند، هرچند این رابطه یکطرفه است. همین احساس نزدیکی است که رفتارهایی مانند هجوم برای دیدن یا گرفتن عکس با یک چهره مشهور را توضیح میدهد. مسئله فقط علاقه به یک فرد نیست؛ بلکه تعلق به جهانی است که آن فرد نمایندگی میکند. برای بخشی از مخاطبان، یک اینفلوئنسر، یوتیوبر یا بازیکن فقط تولیدکننده محتوا نیست؛ بلکه نماینده یک نسل، سبک زندگی و تجربه اجتماعی است. در این معنا، سلفی گرفتن فقط ثبت یک خاطره نیست؛ نوعی کنش هویتی است: «من آنجا بودم، من نزدیک بودم، من بخشی از این لحظه بودم.» در اقتصاد توجه امروز، دیدهشدن به سرمایهای اجتماعی تبدیل شده است و نزدیکی به یک چهره مشهور میتواند ارزش نمادین ایجاد کند. با این حال، فرهنگ سلبریتی را نمیتوان فقط نتیجه رفتار مخاطبان دانست. پلتفرمها، رسانهها، برندها و اقتصاد توجه نیز در ساختن این نظم جدید نقش دارند. شبکههای اجتماعی، نمایش شخصی و جلب توجه را به منابع قدرت و ارزش اقتصادی تبدیل کردهاند و در چنین فضایی، چهرهها بیش از نهادها قابلیت تبدیلشدن به مرکز توجه پیدا میکنند. بنابراین، مسئله اصلی این نیست که چرا مردم میخواهند با سلبریتی عکس بگیرند؛ پرسش عمیقتر این است که چرا جامعه امروز چنین ارزش نمادینی برای نزدیکشدن به چهرههای مشهور قائل شده است. از ایرانمال تا مراسم ختم اکبر عبدی، آنچه دیده میشود صرفاً چند رفتار هیجانی نیست. این رویدادها نشانه تغییری بزرگتر در ساختار اجتماعی هستند: جامعهای که در آن چهرهها بیش از گذشته در کنار نهادها و گاه به جای بخشی از کارکردهای آنها، به منابع تولید معنا، هویت و تعلق تبدیل شدهاند. شاید سلفی با یک سلبریتی در نهایت فقط یک عکس باشد؛ اما پشت این عکس، داستان جامعهای قرار دارد که در جستوجوی مرجع، معنا و دیدهشدن است. #جامعه_شناسی_سلبریتی #بحران_مرجعیت #اقتصاد_توجه #جامعه_شبکهای 📚 آذربایجان را جامعهشناسانه بخوانیم. @ISA_Tabriz @iran_sociology
ما و روشنفکرانمان؛ از فهم تاریخی تا تسویهحساب سیاسی 🖋 مهدی حمیدی شفیق ✅ تاریخ روشنفکری ایران نمونههای فراوانی از این وضعیت دارد. علی شریعتی یکی از مهمترین نمونههاست. او برای گروهی نماد عدالتخواهی، آگاهی و مبارزه با استعمار است و برای گروهی دیگر سرچشمه بسیاری از مشکلات فکری و سیاسی ایران معاصر. اما هر دو رویکرد، زمانی که جای تحلیل تاریخی و نظری را بگیرند، مانع شناخت دقیق او میشوند. ✅ در همین چارچوب، مطالعه علی مِقجی، جامعهشناس بریتانیایی، در کتاب استعمارزدایی از جامعهشناسی اهمیت پیدا میکند. وی در حال حاضر استادیار/مدرس جامعهشناسی نابرابریهای اجتماعی در دانشگاه کمبریج است. حوزههای اصلی کار او شامل نظریه اجتماعی، نژاد، استعمار، استعمارزدایی، نظریه انتقادی نژاد و نابرابریهای جهانی است. مِقجی در کتاب خود شریعتی را نه به عنوان قهرمان و نه به عنوان خطاکار، بلکه به عنوان متفکری بررسی میکند که تلاش کرد مسئله استعمار، تجربه تاریخی جوامع غیرغربی، الهیات شیعی و نظریههای اجتماعی مدرن را وارد گفتوگو با یکدیگر کند. اهمیت این رویکرد، بیش از آنکه فقط درباره شریعتی باشد، درباره شیوه مواجهه ما با اندیشه است: اینکه پیش از داوری، بفهمیم و پیش از رد یا پذیرش، امکان گفتوگو را حفظ کنیم. متن یادداشت را از (اینجا) بخوانید. @Sociogram2023
علیاکبر ترابی و سنت جامعهشناسی مردممدار در ایران بازخوانی میراث علمی و اجتماعی یک جامعهشناس آذربایجانی 🖋 مهدی حمیدی شفیق در دهمین سالگرد درگذشت دکتر علیاکبر ترابی، بازخوانی میراث فکری او فرصتی است برای تأمل دوباره در نسبت جامعهشناسی و جامعه. این نوشتار با تمرکز بر محورهایی چون جامعهشناسی مردممدار، نقش علوم اجتماعی در عرصه عمومی، پیوند دانش و فرهنگ، و جایگاه مردمشناسی و جامعهشناسی ادبیات در اندیشه ترابی، میکوشد تصویری دوباره از جایگاه علمی و اجتماعی این چهره برجسته ارائه دهد. متن مقاله را از (اینجا) بخوانید. 📚 آذربایجان را جامعهشناسانه بخوانیم. @ISA_Tabriz @iran_sociology
جام تمام شد، فوتبال میماند پس از سوت پایان؛ آنتونیو نگری و بازپسگیری فوتبال پیش از آنکه اسپانیا جام جهانی ۲۰۲۶ را بالای سر ببرد، فوتبال برای دقایقی زیاد میان نورافکنها، موسیقی و ستارهها گم شده بود. در سکوهای ورزشگاه نیویورک–نیوجرسی، چهرههایی چون تام کروز، ریحانا، میک جگر و دیوید بکام دیده میشدند. میان دو نیمه نیز بزرگترین نمایش رسمی تاریخ فینال جام جهانی با حضور مدونا، شکیرا، گروه کرهای بیتیاس و چهرههای دیگری برگزار شد. فینال بیش از هر زمان دیگری به آمیزهای از فوتبال، مراسم اسکار و سوپربول شباهت داشت؛ گویی خود بازی دیگر برای ساختن «بزرگترین نمایش جهان» کافی نبود. درون زمین، اسپانیا آرژانتین را یک بر صفر شکست داد و برای دومین بار قهرمان جهان شد. اما پس از سوت پایان، کسی که بیش از اندازه در قاب جشن ماند، دونالد ترامپ بود. رئیسجمهور آمریکا پس از تحویل جام نیز از سکوی قهرمانی کنار نرفت و هنگام بالا رفتن جام همچنان میان بازیکنان اسپانیا ایستاد؛ گویی پیروزی آنان نیز باید به بخشی از نمایش شخصی او تبدیل میشد. سیاستمداری که نامش با دیوار مرزی، اخراج مهاجران و شعار «اول آمریکا» گره خورده، خود را در مرکز جشنی قرار داده بود که بدون عبور انسانها، فرهنگها و استعدادها از مرزها اساساً ممکن نبود. قدرت دیگر به میزبانی مسابقه رضایت نمیدهد؛ تصویر پیروزی را نیز میخواهد. بااینهمه، فوتبال به آنچه روی سکوهای قدرت و صحنههای پرزرقوبرق دیده میشود محدود نیست. آنتونیو نگری، فیلسوف و متفکر ایتالیایی، برخلاف کسانی که فوتبال را صرفاً افیون تودهها یا ابزار فریب سیاسی میدیدند، بر نیروی اجتماعی آن تأکید داشت. به باور او، بزرگترین فضیلت فوتبال تواناییاش در واداشتن مردم به گفتوگو با یکدیگر است. از این منظر، پرسش اصلی این است: آیا فوتبال فقط همان چیزی است که فیفا سازمان میدهد، دولتها مصادره میکنند و شرکتها میفروشند، یا چیزی فراتر از آن در روابط میان مردم جریان دارد؟! فوتبال امروز بیتردید بخشی از صنعت جهانی سرگرمیساز است. ستارگان جهانی، بلیت، حق پخش، تبلیغات، پیراهن و حتی لحظه شادی پس از گل در زنجیره تولید ارزش قرار گرفتهاند. نمایش بین دو نیمه فینال نشان داد که بازار دیگر به حاشیه مسابقه رضایت ندارد؛ زمان استراحت، سکوی اهدای جام و قاب قهرمانی را نیز میخواهد. بااینهمه، فوتبال حتی در تجاریترین شکل خود کاملاً به کالا تقلیل پیدا نمیکند. هیچ شرکتی نمیتواند مالک کامل اندوه هواداری شود که تیمش شکست خورده، یا شادی کودکی که نخستین قهرمانی زندگیاش را دیده است. بازار میتواند این احساسات را پخش، اندازهگیری و به تبلیغ تبدیل کند، اما نمیتواند بهتنهایی آنها را تولید کند. ارزش اجتماعی فوتبال را بازیکنان و مردمی میسازند که خاطره بازی را میان خانوادهها، محلهها و نسلها منتقل میکنند، بیآنکه سهمی واقعی در مالکیت باشگاهها، فدراسیونها و درآمدهای میلیاردی داشته باشند. اگر این ارزش در روابط، گفتوگوها و شورهای جمعی تولید میشود، میتوان فوتبال را نه فقط یک کالا، بلکه نوعی «امر مشترک» دانست؛ چیزی که مردم آن را با هم میسازند، اما اختیار ادارهاش در دست گروهی محدود باقی میماند. تجربه «دموکراسی کورینتیانس» در برزیل نشان داد که حتی در دل فوتبال حرفهای نیز میتوان تصمیمگیری را از انحصار مدیران بیرون آورد و بخشی از اختیار بازی را به کسانی بازگرداند که آن را معنادار میکنند. جام جهانی تمام شد. مسی، آخرین ستاره بزرگ نسل پیشین، کنار رفت تا صحنه به ستاره نسل تازه، یامال، برسد. نورها خاموش شد و ترامپ نیز سرانجام از قاب کنار رفت. اما فوتبال با سوت پایان متوقف نشد؛ در خیابانها، خانهها، کافهها و گفتوگوهای مردم ادامه یافت. شاید حق با نگری بود: نیروی اصلی فوتبال نه در جامی است که یک تیم بالا میبرد، بلکه در توانایی آن برای ساختن زبانی مشترک میان انسانهایی است که ممکن است در هیچ چیز دیگری با هم توافق نداشته باشند. نمایش پایان مییابد، اما همین گفتوگوی جمعی است که فوتبال را از یک محصول سرگرمی فراتر میبرد و نمیگذارد سرمایه و قدرت، آخرین معنای بازی را تعیین کنند. #جام_و_جامعه_در_90_دقیقه #جام_جهانی_۲۰۲۶ #آنتونیو_نگری #فوتبال_و_جامعه #فوتبال_و_سرمایه #فوتبال_به_مثابه_امر_مشترک 📚 آذربایجان را جامعهشناسانه بخوانیم. @ISA_Tabriz @iran_sociology
کاخ سفید در مستطیل سبز بوردیو، بالوگان و جامی که سیاست لمسش کرد جامِ جام جهانی باشگاهها هنوز روی سکو بود. جیانی اینفانتینو لبخند میزد و دونالد ترامپ کنار جام ایستاده بود؛ نه مثل تماشاگری که آمده باشد بازی را ببیند، بلکه مثل کسی که میخواست در قاب آخر هم دیده شود. بازیکنان چلسی، در کمال ناباوری از حضور ترامپ، برای بالا بردن جام جلو آمدند، و سیاست، بهجای آنکه در جایگاه مخصوص خود بماند، چند قدم جلوتر آمد. انگار مستطیل سبز، برای لحظهای، تا کاخ سفید امتداد یافته بود. اگر پیر بوردیو در جایگاه تماشاگران بود، به این قاب نگاه میکرد؛ به اینکه چه کسی دیده میشود، چه کسی کنار میرود، و چه کسی حق دارد معنای بازی را تصاحب کند. در نگاه بوردیو، فوتبال فقط بازی نیست؛ میدانی است با قواعد، داوران، نهادهای انضباطی، سرمایههای نمادین و مرزهای نامرئی خود. اما هیچ میدانی کاملاً محفوظ نمیماند. قدرت همیشه راهی برای ورود پیدا میکند؛ گاهی از راه پول، گاهی رسانه، و گاهی از راه دولت. جام جهانی ۲۰۲۶ قرار بود تصویری باشکوه از بازگشت «عظمت» به آمریکا را برای جهانیان به نمایش بگذارد؛ اما خیلی زود زیر سایه گذرنامه، ویزا، پلیس و نمایشهای سیاسی ترامپ تبدیل به یک رسوایی شد. دشواریهای ورود و ویزا، از پرونده ایران تا مسئله داوران و تماشاگران، نشان داد که جام جهانی فقط با جدول مسابقات اداره نمیشود؛ با فرودگاهها، فرمها، مهرها و تصمیمهایی هم اداره میشود که بیرون از زمین گرفته میشوند. اینفانتینو، در پاسخ به انتقادها درباره مداخلهی دولت آمریکا و محدودیتهای ورود بازیکنان و تماشاگران برخی از تیمها علیرغم قوانین فیفا، گفت: «ما پادشاهان جهان نیستیم.» جملهای کوتاه، اما افشاگر. فیفایی که سالها کوشیده بود خود را فراتر از دولتها نشان دهد، ناگهان پذیرفت که بالاتر از دولتها و قوانینشان نمیایستد. این جمله را اگر کنار روایت مشهور دوران ژائو هاوهلانژ بگذاریم، تضاد روشنتر میشود؛ رئیس مقتدر پیشین فیفا، این نهاد را پس از آمریکا و شوروی، نیروی سوم جهان میدید. فیفا در قرن بیستم از سازمانی ورزشی به امپراتوری حق پخش، اسپانسر، برند و قدرت نرم بدل شد، اما در آمریکا از پس قدرت ترامپ برنیامد. ماجرای بالوگان از همینجا فراتر از یک کارت قرمز رفت. خطا در زمین رخ داد، داور کارت داد، و قانون باید مسیر خود را میرفت. اما کارت از زمین بیرون افتاد و سر از مکالمهای میان ترامپ و اینفانتینو درآورد. رئیسجمهور آمریکا خواستار بازبینی شد، فیفا محرومیت را معلق کرد، بلژیک، یوفا و بسیاری از چهرههای سرشناس فوتبال جهان به این تصمیم اعتراض کردند، و ناگهان مسئلهای انضباطی به پرسشی درباره استقلال فوتبال تبدیل شد. آمریکا با بالوگان به زمین رفت و برابر بلژیک شکست خورد، اما شکست نتوانست پرسش اصلی را حذف کند: وقتی قدرت سیاسی میزبان بر پروندهای فوتبالی سایه میاندازد، قواعد بازی کجا نوشته میشود؟ شاید زمانی تفاوت آمریکا با فوتبال جهان در یک واژه خلاصه میشد: Soccerنامی متفاوت برای بازیای که بیشتر جهان آن را فوتبال میخواند. اما در جام ۲۰۲۶ مسئله فقط نام نبود. مسئله این بود که آیا کشوری که بازی را متفاوت صدا میزند، در لحظه بحران انتظار دارد قواعد آن نیز برایش متفاوت عمل کنند؟ اینجا استثناگرایی فرهنگی به وسوسه استثنا در قانون نزدیک میشود، چیزی که ترامپ هم در گفتههایش آن را به وضوح بیان کرد. حضور ترامپ کنار جام، جایزه صلحی که از فیفا گرفت، آن هم بعد از ناکامی قابلانتظار در کسب جایزه صلح نوبل، سختگیریهای امنیتی و جنجال بالوگان اگر جداگانه دیده شوند، شاید فقط حاشیههایی پراکنده باشند. اما کنار هم تصویری واحد میسازند: بازگشت دولت به قلب فوتبال جهانی. فیفا میخواست جهان را با حق پخش و آیینهای بزرگ اداره کند؛ آمریکا یادآوری کرد که هنوز مرز، پاسپورت، پلیس و رئیسجمهور وجود دارد. بوردیو اگر به این جام نگاه میکرد، شاید به خطی خیره میشد که زمین فوتبال را از اتاقهای قدرت جدا میکند؛ خطی باریکتر از خط دروازه. هر چند آمریکا حذف شد و فوتبال در زمین عدالت را برقرار کرد، اما کاخ سفید این آخرین مرز را هم درهم شکست. حال پرسش باقیمانده این است: فوتبال هنوز با پای بازیکنان بازی میشود، اما آیا هنوز با قواعد خودش اداره میشود؟ وقتی کارت قرمز از دست داور بیرون میآید و به زبان دولت ترجمه میشود، فقط یک بازیکن بخشیده نمیشود؛ بخشی از استقلال فوتبال هم از زمین بیرون میرود. #جام_و_جامعه_در_90_دقیقه #جام_جهانی_۲۰۲۶ #پیر_بوردیو #ترامپ #میدان 📚 آذربایجان را جامعهشناسانه بخوانیم. @ISA_Tabriz @iran_sociology
جایی که فوتبال هنوز جامعه میسازد از ورزشگاههای جام جهانی تا زمینهای خاکی چیاپاس آمریکا، کانادا و مکزیک میزبانان جام جهانی 2026 دهههاست که با تجارت آزاد و رؤیای آمریکایی به یکدیگر گره خوردهاند. با این همه، کمتر کسی به یاد میآورد که همزمان با آغاز اجرای توافق تجارت آزاد آمریکای شمالی (پیمان نفتا) در سال 1994 در جنوب مکزیک شورشی آغاز شد که هنوز ادامه دارد: زاپاتیستاها؛ جنبشی که نام خود را از امیلیانو زاپاتا، رهبر انقلابی دهقانان مکزیک و شعار ماندگارش، «زمین و آزادی»، وام گرفته است. دیشب مکزیک، برابر انگلستان شکست خورد و رویایی جام جهانی مکزیک را پشت سر گذاشت. اما جایی آن سوتر در کوهستانهای چیاپاس، اما هنوز فوتبالی جریان دارد که چندان کاری با صعود، حذف و رؤیای قهرمانی ندارد. اگر نانسی فریزر کنار یکی از زمینهای خاکی چیاپاس میایستاد، نه یک مسابقه ففوتبال که دو رؤیای متفاوت درباره جهان را تماشا میکرد. در یک سو، فوتبال فیفا قرار دارد؛ جهانی از سرمایه، برند، حق پخش و صنعت سرگرمی. در سوی دیگر، فوتبال زاپاتیستاهاست؛ برآمده از خودگردانی، همبستگی، مشارکت زنان و مقاومت اجتماعی. زاپاتیستاها جنبشی انقلابی، برخاسته از بومیان مایایی چیاپاس است که علیه فقر، نژادپرستی و نظم اقتصادی و پدرسالارانه مسلط سر برآوردند. و امروزه اهمیت این جنبش در ساختن شکل دیگری از زندگی جمعی است. در مناطق خودگردانشان، سیاست، آموزش و فوتبال بخشی از پروژهای واحد برای ساختن جامعهای آزادتر و برابرتر است. در سال ۲۰۰۴، خاویر زانتی و نمایندگان باشگاه اینتر به چیاپاس رفتند و از آنها حمایت کردند. زاپاتیستاها نیز اینتر را به مسابقهای دوستانه دعوت کردند؛ دیداری که هرگز برگزار نشد. معاون فرمانده مارکوس، با همان لحن طنزآمیز همیشگیاش، به ماسیمو موراتی، رئیس وقت اینترمیلان، نوشت: «چون به شما علاقه داریم، قول میدهیم با گلهایمان غرقتان نکنیم.» همین مسابقه برگزارنشده، دو تصور متفاوت از فوتبال را روبهروی هم قرار داد. در سال ۲۰۲۱، تیم زنان زاپاتیستا «ایکشل–رامونا»، به نام الهه مایایی ایکشل و فرمانده رامونا از رهبران برجسته زن این جنبش، متشکل از زنان نقابپوش زاپاتیستا قرار بود با تیم زنان سنپائولی آلمان، نماد فوتبال ضدفاشیستی، دیدار کند. این انتخاب یادآور یک پیام بود: مبارزه با سرمایهداری بدون عبور از پدرسالاری ناتمام است. بحران جهان امروز فقط فقر و نابرابری نیست؛ بحران جنسیت، دموکراسی نیز هست. جهانی که جامعه را قربانی بازار کرد، راه را برای ظهور راست افراطی گشود. ترامپیسم فقط یک سبک سیاسی نیست، بلکه نشانه بحرانی است که وعده همگرایی آمریکای شمالی را فرسوده است. امروز همان جغرافیا، زیر سایه دیوار مرزی، مناقشه بر سر نام خلیج مکزیک و سخنان تند درباره الحاق کانادا، بیش از همگرایی از بازگشت مرزها و ملیگرایی حکایت میکند. زاپاتیستاها از آغاز در برابر منطق جهانی ایستادند که زمین را کالا، انسان را نیروی کار، زنان را به حاشیه و بومیان را بیرون از روایت توسعه میخواست. از همین رو، فوتبال آنان صرفاً حاشیهای در تاریخ ورزش نیست، بلکه پاسخی به این نظم است؛ پاسخی که یادآوری میکند فوتبال هنوز میتواند جامعه بسازد، نه فقط بازار و برند. در همان زمینهای خاکی چیاپاس، جایی که زنان و مردان، با نقاب، کنار هم بازی میکنند، میتوان همان پرسشی را شنید که فریزر پیش میکشد: جامعه برای چه کسی و چه چیزی ساخته میشود؟ زاپاتیستاها شعاری دارند: «راه میرویم و میپرسیم.» ترجمه فوتبالی آن فقط یک جمله میتواند باشد: «پاس میدهیم و میپرسیم.» و سئوال این است فوتبال برای چه کسی و چه چیزی بازی میشود و قرار است چه جهانی برای ما بسازد؟! بزرگترین تفاوت این دو فوتبال در هدفی است که دنبال میکنند و نتیجهای است که برای جامعه به ارمغان میآورند. یکی برای قهرمانی بازی میکند و دیگری برای آنکه هیچ انسانی از بازی حذف نشود. یکی ستاره میسازد؛ دیگری شهروند. یکی ارزش را با قیمت قرارداد میسنجد و دیگری با همبستگی، برابری و آزادی. تلختر از حذف از یک تورنمنت، حذف از روایت موجود است؛ همان حذفی که زاپاتیستاها بیش از سه دهه با آن جنگیدهاند تا بومیان، زنان و فرودستان فقط موضوع تاریخ نباشند، بلکه راوی آن شوند. به همین دلیل، دورترین زمین فوتبال چیاپاس بیش از بسیاری از ورزشگاههای میلیارددلاری، هنوز درباره آینده فوتبال حرفی برای گفتن دارد. #جام_و_جامعه_در_90_دقیقه #جام_جهانی_۲۰۲۶ #نانسی_فریزر #چیاپاس #مکزیک #فوتبال_آلترناتیو 📚 آذربایجان را جامعهشناسانه بخوانیم. @ISA_Tabriz @iran_sociology
نود دقیقه برای دیده شدن از روژه میلا تا وزینیا؛ روایتی از اکسل هونت دو روز پیش اتفاق عجیبی در جام جهانی رخ داد. لیونل مسی در زمین بود، آرژانتین، قهرمان دوره گذشته، به مرحله بعد صعود کرد و همه چیز باید طبق منطق همیشگی فوتبال پیش میرفت؛ دوربینها روی مسی و روایتهایی از رکوردشکنیهایش. اما وقتی سوت پایان به صدا درآمد، بخشی از جهان فوتبال درباره مرد دیگری حرف میزد؛ وزینیا، دروازهبان چهلساله کیپورد. گزارشها از جهش خیرهکننده دنبالکنندگان او در شبکههای اجتماعی خبر میدادند؛ از چند ده هزار نفر پیش از جام، تا بیش از بیست میلیون نفر تنها در چند هفته. برای چند ساعت، توجه جهان از مشهورترین فوتبالیست روزگار ما به دروازهبانی منتقل شد که تا پیش از این جام، حتی در کشور خودش نیز چندان شناختهشده نبود. این فقط داستان یک دروازهبان نیست؛ داستان دیده شدن است. ترکیب تیم ملی کیپورد از باشگاههای بزرگ و ویترینهای پرنور فوتبال جهان نیامده بود. بازیکنان این تیم در ۲۵ باشگاه و ۱۴ کشور پراکندهاند و عموماً از لیگهای سطح پایین آمدهاند. یکی از مدافعانش، پیکو لوپس، زمانی کارمند بانک و مشاور وام در دوبلین بود و مسیرش به تیم ملی کیپورد از یک پیام در لینکدین آغاز شد. اینها نه ستارههای تثبیتشده فوتبال جهان، بلکه چهرههایی نیمهپنهان بودند که ناگهان برابر قهرمان جهان ایستادند. کیپورد پیش از این جام برای بسیاری از مردم جهان نامی ناشناخته بود؛ مجمعالجزایری کوچک در اقیانوس اطلس، در غرب آفریقا. سرزمینی که قرنها مستعمره پرتغال بود، در مسیر تجارت برده و مهاجرت شکل گرفت، در سال ۱۹۷۵ استقلال یافت و فرهنگ کریول آن از آمیزش میراث آفریقایی و پرتغالی پدید آمد. کشوری کوچک با جمعیتی کمتر از بسیاری از شهرهای جهان که کمتر کسی شانسی برای موفقیت آن در جام جهانی قائل بود. این نخستین بار نیست که آرژانتین، مدافع عنوان قهرمانی، ناخواسته به صحنه معرفی یک ملت کوچک تبدیل میشود. سیوشش سال پیش، در جام جهانی ۱۹۹۰، آرژانتینِ مارادونا در نخستین بازی برابر کامرون شکست خورد و جهان با چهرهای تازه از فوتبال آفریقا آشنا شد. در جام جهانی 1994 روژه میلا در ۴۲ سالگی به مسنترین گلزن تاریخ جام جهانی تبدیل شد؛ بازیکنی که درست در سالهای پایانی دوران حرفهای خود به شهرتی جهانی رسید. امروز نیز وزینیا، در چهلسالگی و در آستانه پایان دوران بازیگری، مسیری مشابه را تجربه میکند. هر دو دیر دیده شدند، اما وقتی دیده شدند، جهان دیگر نتوانست از کنارشان بیتفاوت عبور کند. اگر جام ۱۹۹۰ کامرون را وارد نقشه فوتبال جهان کرد، جام ۲۰۲۶ نیز کیپورد را وارد تخیل جمعی مردم جهان کرد. شاید همینجا بتوان از ایده اکسل هونت، فیلسوف و اندیشمند آلمانی، کمک گرفت. هونت معتقد است انسانها و گروههای اجتماعی فقط برای ثروت یا قدرت مبارزه نمیکنند؛ آنها برای «بهرسمیت شناخته شدن» نیز مبارزه میکنند. در اندیشه او، تحقیر فقط یک احساس شخصی نیست، بلکه نشانهای از نظمی اجتماعی است که برخی افراد یا گروهها را شایسته احترام و اعتنا نمیداند. از این منظر، بیعدالتی همیشه در فقر یا نابرابری اقتصادی خلاصه نمیشود؛ گاهی از همان لحظهای آغاز میشود که جامعه تو را نادیده میگیرد و به تو احترام نمیگذارد. اگر این ایده را به فوتبال بیاوریم، جام جهانی فقط میدان رقابت برای کسب جام نیست؛ بلکه شاید مهمترین میدان رقابت برای بهرسمیت شناخته شدن ملتها نیز هست. در اقتصاد، سیاست و روابط بینالملل، کیپورد هرگز هموزن آرژانتین نیست. اما فوتبال، برای نود دقیقه، این نابرابری را معلق میکند. ناگهان کشوری که بسیاری حتی جای آن را روی نقشه نمیدانستند، به موضوع گفتوگوی میلیونها نفر تبدیل میشود؛ دروازهبانی گمنام که بیشتر دوران حرفهای خود را دور از کانون توجه گذرانده، برای ساعاتی بیش از بزرگترین ستاره فوتبال جهان دیده میشود و تیمی که قرار بود در روایت مسی و آرژانتین حل شود، خود به روایت اصلی بدل میشود. کیپورد جام را نبرد، اما در جهانی که احترام اغلب سهم قدرتهای بزرگ است، چیزی کمیاب به دست آورد: احترام. شاید اگر هونت این مسابقه را میدید، میگفت کیپورد نه فقط برای صعود، بلکه برای خروج از حاشیه جنگید و آن را به دست آورد. جملهای به روژه میلا نسبت داده میشود: «فوتبال ملتهای کوچک را بزرگ میکند.» دقیقترش اینست: فوتبال زمانی ملتهای کوچک را بزرگ میکند که جهان دیگر نتواند آنها را نادیده بگیرد. #جام_و_جامعه_در_90_دقیقه #جام_جهانی_۲۰۲۶ #اکسل_هونت #بهرسمیتشناسی #کیپورد #کامرون 📚 آذربایجان را جامعهشناسانه بخوانیم. @ISA_Tabriz @iran_sociology
وقتی جام جهانی هنوز جهانی نبود مک لوهان و فوتبال با قواعد هالیوودی در ۳۰ ژوئیه ۱۹۳۰، داور سوت پایان نخستین فینال جام جهانی را به صدا درآورد. اروگوئه قهرمان جهان شد. اما جهان، آن لحظه را ندید. نه دوربینی آن را ثبت کرد، نه صفحهای روشن شد و نه کودکی در جایی دور، با دیدن آن صحنه رؤیای فوتبالیست شدن در سر پروراند. جام جهانی برگزار شده بود، اما جهان چند روز بعد، از روزنامهها و رادیو فهمید در مونتهویدئو چه رخ داده است. این تاریخ را میتوان با یک پارادوکس خلاصه کرد: فوتبال جام جهانی را خلق کرد، اما رسانه آن را جهانی کرد. سالها بعد، مارشال مکلوهان، نظریهپرداز برجسته رسانه، جملهای نوشت که به یکی از مشهورترین گزارههای علوم ارتباطات تبدیل شد: «رسانه، خودِ پیام است.» منظور او این نبود که رسانه فقط پیام را منتقل میکند؛ رسانه، شیوه دیدن و تجربه کردن جهان را نیز تغییر میدهد. در فوتبال نیز همین اتفاق افتاد؛ رسانه فقط جام جهانی را پوشش نداد، بلکه تجربهای تازه از آن آفرید. پیش از عصر رسانههای تصویری، فوتبال قهرمان داشت، اما ستاره جهانی به معنای امروز نداشت. گییرمو استابیله، آقای گل نخستین جام جهانی، هشت گل به ثمر رساند، اما هرگز به حافظه مشترک جهان راه نیافت. تفاوت در استعداد نبود؛ تفاوت در رسانه بود. تلویزیون، اینترنت و شبکههای اجتماعی مقیاس دیدهشدن را دگرگون کردند. امروز لامین یامال، کیلیان امباپه، وینیسیوس جونیور، لیونل مسی و کریستیانو رونالدو فقط فوتبالیست نیستند؛ خودِ رسانهاند. هر حرکت یا شادی گلشان میلیونها بار بازتولید میشود. این تحول فقط فناورانه نبود؛ اقتصاد را نیز دگرگون کرد. سرمایهداری خیلی زود دریافت که فوتبال فقط نود دقیقه مسابقه نیست؛ کارخانهای برای تولید توجه است. در اقتصاد امروز، آنچه خریدوفروش میشود فقط کالا نیست؛ توجه انسانهاست و فوتبال به موفقترین کارخانه تولید این کالا تبدیل شده است. هر گل، هر اشک یا حتی سکوت یک ستاره میتواند به خبر، تبلیغ و سرمایه تبدیل شود. فوتبال دیگر فقط روی چمن بازی نمیشود؛ در رسانهها نیز تولید میشود. همزمان، خود ورزشگاه نیز دگرگون شد. تا پیش از عصر رسانههای تصویری، ورزشگاه برای تماشاگران ساخته میشد؛ امروز بیش از هر چیز برای دوربینها ساخته میشود. معماری ورزشگاه و حتی زمان آغاز مسابقه، تابع میلیاردها بینندهای است که مسابقه را از پشت صفحههای نمایش دنبال میکنند. تماشاگر روی سکو هنوز مهم است، اما مخاطب اصلی دیگر او نیست. جام جهانی ۲۰۲۶ نماد کامل این دگرگونی است. رقابتهایی با ۴۸ تیم، ۱۰۴ مسابقه و سه کشور میزبان که انتظار میرود رکوردهای پیشین دسترسی رسانهای را پشت سر بگذارد. این جام به بزرگترین شبکه تولید محتوای ورزشی جهان تبدیل خواهد شد. بعید است تصادفی باشد که یکی از میزبانان اصلی آن آمریکا است؛ کشوری که صنعت سرگرمی را به یکی از مهمترین صادرات فرهنگی خود تبدیل کرده است. از کمپانی مارول تا دیزنی و نتفلیکس، منطق مشترکی وجود دارد: تبدیل احساس و تصویر به صنعتی جهانی و البته مشهورترین نماد این منطق هالیوود است؛ جایی که روایت به رویا تبدیل میشوند و رویای آمریکایی را در جهان غالب میکند. جام جهانی امروز دیگر چیزی کمتر از هالیوود ندارد. میتوان این جهان تازه را «هالیفوت» نامید. اگر هالیوود کارخانه رؤیاسازی سینماست، هالیفوت کارخانه تولید توجه در فوتبال است؛ جایی که هر مسابقه یک روایت، هر بازیکن یک شخصیت، هر گل یک صحنه ماندگار و هر جام جهانی فصلی تازه از بزرگترین نمایش زنده جهان است. در هالیفوت، فوتبال فقط بازی نمیشود؛ تولید، روایت، مصرف و بارها در حافظه دیجیتال جهان بازتولید میشود. جام جهانی ۱۹۳۰ بدون تلویزیون برگزار شد و جهان چند روز بعد از نتیجه آن باخبر شد. اما تصور جام جهانی ۲۰۲۶ بدون شبکههای تلویزیونی، پلتفرمهای استریم، شبکههای اجتماعی و میلیاردها صفحه نمایش تقریباً ناممکن است. فوتبال هنوز همان بازی است، اما رسانه آن را به تجربهای مشترک برای جهان تبدیل کرده است. اگر مکلوهان امروز جام جهانی را تماشا میکرد، احتمالاً همان جمله مشهورش را تکرار میکرد: «رسانه، خودِ پیام است.» فاصله میان مونتهویدئوی ۱۹۳۰ و آمریکای ۲۰۲۶، فاصله میان جامی است که جهان آن را ندید و جهانی که دیگر بدون رسانه، جامی برای دیدن ندارد. این فاصله، نامی هم دارد: هالیفوت. ما دیگر فوتبال را از میان رسانه تماشا نمیکنیم؛ ما فوتبال را درون رسانه زندگی میکنیم. #جام_و_جامعه_در_90_دقیقه #جام_جهانی_۲۰۲۶ #مارشال_مکلوهان #تلویزیون #هالیوود #هالیفوت 📚 آذربایجان را جامعهشناسانه بخوانیم. @ISA_Tabriz @iran_sociology
آخرین پیراهن مشترک کرواسی، دراکولیچ و خاطره فروپاشی امشب آخرین نماینده بالکان در جام جهانی به میدان میرود؛ تقابلی میان حافظه امپراتوری و حافظه فروپاشی. کرواسی برابر پرتغال بازی میکند. پیراهن مشترک بالکان دیگر در زمین نیست. آن پیراهن همان روز از تن تاریخ بیرون آمد که یوگسلاوی از هم پاشید. با حذف بوسنی و هرزگوین، تنها این پیراهن شطرنجی از سرزمینی باقی مانده که روزگاری یوگسلاوی نام داشت؛ کشوری که زمانی یکی از قدرتهای برتر فوتبال اروپا بهشمار میرفت. روزی صربها، کرواتها، بوسنیاییها، اسلوونها، مقدونیها و مونتهنگروییها زیر یک پرچم بازی میکردند. تیم ملی یوگسلاوی فقط یازده بازیکن نبود؛ تصویری بود از کشوری که میخواست اقوام و مذاهب گوناگون را زیر یک هویت مشترک کنار هم نگه دارد. اما یک تیم ملی دقیقاً از چه لحظهای فرو میپاشد؟ از روزی که کشور تجزیه میشود یا از لحظهای که همتیمیها دیگر خود را نه تنها متعلق به یک «ما» نمیدانند، بلکه دشمن میپندارند. اسلاونکا دراکولیچ در کتاب آزارشان حتی به یک مورچه هم نمیرسد همین پرسش را درباره جنگ مطرح میکند. او مینویسد جنگ از نخستین گلوله آغاز نمیشود؛ از لحظهای آغاز میشود که همسایه دیگر همسایه نیست و تنها با قومیت یا مذهبش شناخته میشود. خشونت، پیش از آنکه بر زمین جاری شود، در ذهن ریشه میدواند. یوگسلاوی اواخر دهه ۱۹۸۰ آرامآرام به همین نقطهی جوش رسیده بود. ورزشگاهها دیگر فقط محل مسابقه نبودند؛ صحنه نمایش شکافهایی بودند که سیاست هر روز عمیقترشان میکرد. شعارها و پرچمها بیش از فوتبال، از هویت و جدایی سخن میگفتند. درگیری گروههای هواداری دو تیم پرافتخار و پرطرفدار دینامو زاگرب و ستاره سرخ بلگراد در سال ۱۹۹۰، برای بسیاری نخستین تصویر آشکار کشوری بود که از درون ترک برداشته بود. تاریکترین پیوند فوتبال و جنگ نیز از همان سکوها برخاست. هسته اولیه «ببرهای آرکان» از میان بخشی از اولتراهای ستاره سرخ بلگراد شکل گرفت و همان شبکه هواداری به شبکه جذب نیرو برای جنگ تبدیل شد. بسیاری از اعضای این گروه در پاکسازیهای قومی و جنایات جنگی بوسنی نقش داشتند. فوتبال علت جنگ نبود، اما در بخشی از آن تاریخ، ورزشگاه جایی بود که ملیگرایی افراطی سازمان یافت و سرانجام اسلحه به دست گرفت. سرگذشت دژان استانکوویچ ستارهی سابق فوتبال یوگسلاوی فشردهترین روایت این فروپاشی است. او هرگز بلگراد را ترک نکرد، اما در سه جام جهانی با سه تیم ملی مختلف به میدان رفت: در ۱۹۹۸ برای یوگسلاوی، در ۲۰۰۶ برای صربستان و مونتهنگرو و در ۲۰۱۰ برای صربستان. کافی است کارنامه ملی او را ورق بزنید؛ انگار تاریخ بالکان را ورق زدهاید. گاهی تاریخ از روی یک فوتبالیست عبور میکند، بیآنکه او حتی خانهاش را ترک کرده باشد. کرواسی از دل ویرانههای جنگ داخلی بالکان متولد شد. پیراهن شطرنجی امروز فقط لباس یک تیم فوتبال نیست؛ نماد کشوری است که برای به دست آوردن نام خود بهای سنگینی پرداخت. از نسل ۱۹۹۸ تا لوکا مودریچ و فینال ۲۰۱۸، کرواسی بارها ثابت کرد که ملتهای کوچک میتوانند بزرگتر از جغرافیای خود دیده شوند. اما پرسش اصلی جای دیگری است: آیا فوتبال فقط آینه ملتهاست یا خود نیز در ساختن آنها سهم دارد؟ ملتها فقط روی نقشه متولد نمیشوند؛ گاهی روی سکوها، زیر یک پرچم، با خواندن یک سرود یا پس از گلی زاده میشوند که میلیونها نفر را همزمان از جا بلند میکند. تیم ملی، در چنین لحظههایی، فقط نماینده یک کشور نیست؛ نقطهای است که میلیونها نفر، «من» را برای لحظهای به «ما» تبدیل میکنند و از آنها همتیمی میسازد. فوتبال میتواند ملت بسازد، خاطره جمعی خلق کند و امید بیافریند؛ همانگونه که میتواند آینه شکافهای قومی و مذهبی یک جامعه باشد. سکوها فقط محل تشویق نیستند؛ گاهی نخستین جایی هستند که یک ملت، پیش از میدان سیاست، آینده خود را فریاد میزند؛ جایی که در آن، حس تعلق جای خود را به مرزبندی و تقابل میدهد. کرواسی آخرین بازمانده یوگسلاوی در جام جهانی است. اگر اسلاونکا دراکولیچ این مسابقه را تماشا میکرد، دوباره همان پرسش قدیمی را تکرار میکرد: جنگ از کجا آغاز شد؟ از نخستین گلوله یا از نخستین لحظهای که شهروندان یک کشور خود را جدا از هم و در برابر یکدیگر دیدند و آن حس همتیمی بودن از بین آنها رخت بربست؟! تاریخ فروپاشی یوگسلاوی را باید از آخرین پیراهن مشترکی خواند که دیگر هیچکس آن را بر تن نمیکند. #جام_و_جامعه_در_90_دقیقه #جام_جهانی_۲۰۲۶ #اسلاونکا_دراکولیچ #فروپاشی #جنگ_داخلی_بالکان #یوگسلاوی #کرواسی 📚 آذربایجان را جامعهشناسانه بخوانیم. @ISA_Tabriz @iran_sociology
دریبل علیه خطِ رنگ پادشاهی در میانهی اقلیم دو بویس و بوکر تی. واشنگتن تاریخ همیشه با انقلاب آغاز نمیشود. گاهی با یک دریبل آغاز میشود. وقتی پله در هفدهسالگی جام جهانی ۱۹۵۸ را فتح کرد، جهان فقط شاهد ظهور یک نابغه فوتبال نبود. برای نخستین بار، میلیونها نفر در سراسر جهان، پسری سیاهپوست از محلههای فقیر برزیل را قهرمان خود برگزیدند. پیش از آن، جهان برای قهرمانان سیاهپوست کف زده بود؛ اما هرگز تا این اندازه رؤیای شبیه آنان شدن را در سر نپرورانده بود. سالها پیش از آن، ویلیام ای. بی. دو بویس، از نخستین جامعهشناسان سیاهپوست آمریکا، نوشته بود که مسئله قرن بیستم، «خط رنگ» است؛ مرزی نامرئی که انسانها را نه با استعداد، بلکه با رنگ پوست از یکدیگر جدا میکند. در همان سالها، پس از پایان بردهداری، بوکر تی. واشینگتن، آموزگار و بنیانگذار مؤسسه توسکیگی، راه دیگری پیش پای سیاهپوستان گذاشت: آنقدر موفق شوید که دیگر نتوانند شما را انکار کنند. دو بویس اما پاسخ میداد که موفقیت چند انسان، هرگز جای عدالت برای یک ملت را نمیگیرد. بیآنکه بداند، سالها بعد، پله پاسخ این مناظره را نه با کلمات، بلکه با فوتبال داد. پله مانند محمدعلی کلی جهان را به مبارزه دعوت نکرد و مانند تامی اسمیت و جان کارلوس در مراسم اهدای مدال دوی ۲۰۰ متر المپیک ۱۹۶۸ مکزیکوسیتی، مشت سیاه خود را به نشانه اعتراض بالا نبرد. سکوت او بعدها بارها نقد شد؛ گویی از بزرگترین ورزشکار سیاهپوست جهان انتظار میرفت بیش از فوتبال، درباره سیاست سخن بگوید. اما شاید پرسش اصلی چیز دیگری باشد: آیا همیشه جهان را با سخن تغییر میدهند؟ در آغاز قرن بیستم، فوتبال برزیل هنوز بازی سفیدپوستان و طبقات مرفه بود. بازیکنان سیاهپوست، اگر اصلاً اجازه بازی مییافتند، بیش از دیگران لگد میخوردند، تحقیر میشدند و کمتر انتظار حمایت داور را داشتند. انان نه فقط با مدافعان، بلکه با داوران و پیشداوریها نیز میجنگیدند. بسیاری از پژوهشگران، ریشههای «جوگو بونیتو» را در همین تجربه تبعیض جستوجو کردهاند؛ سبکی که از پیوند فوتبال با فرهنگ آفریقاییـبرزیلی، ریتم سامبا و میراث کاپوئرا زاده شد. در فوتبال برزیل، دریبل فقط عبور از یک مدافع نیست؛ عبور از تاریخی است که سالها راه را بر انسان سیاه بسته بود. گارنیشا، مردی که پزشکان به دلیل پاهای کجش حتی راه رفتن طبیعی را برایش بعید میدانستند، یکی از نخستین اسطورههای برزیل بود که این خط را با دریبل به سخره گرفت. اگر گارنیشا دستور زبان دریبل را نوشت، پله آن را به زبان جهانی فوتبال تبدیل کرد. هر دریبل و هر گل، عبوری دیگر از همان خط نامرئی بود که دو بویس «خط رنگ» مینامید. دریبل، پیش از آنکه یک مهارت فوتبالی باشد، هنری برای جاخالی دادن از خشونت نژادی بود. پله هیچگاه پرچم اعتراض را به دست نگرفت. او نه سیاستمدار بود و نه انقلابی؛ اما بیآنکه بخواهد، پرچم دیگری را برافراشت. او نخستین ورزشکاری شد که میلیاردها کودک، فارغ از رنگ پوست و ملیت، آرزو داشتند شبیه او باشند. جهان، پیش از آنکه به سخن یک مرد سیاهپوست گوش دهد، شیفته بازی او شد. پله، محمدعلی کلی و بعدها مایکل جردن، دیگر فقط قهرمانان ورزشی نبودند؛ آنان تصویر تازهای از انسان سیاه در فرهنگ جهانی ساختند. امروز در جام جهانی ۲۰۲۶، نزدیک به نیمی از ستارگان فوتبال جهان سیاهپوست یا آفریقاییتبارند. فوتبال مدرن بدون آنان قابل تصور نیست. اما همانقدر که چمن ورزشگاه تغییر کرده، سکوها هنوز تغییر کامل را نپذیرفتهاند. کافی است شعارهای نژادپرستانه علیه وینیسیوس جونیور یا موج نفرت در شبکههای اجتماعی را ببینیم تا بفهمیم خط رنگ از میان نرفته؛ فقط جای خود را عوض کرده است. پله جهان را از نژادپرستی نجات نداد؛ شاید اساساً چنین رسالتی هم برای خود قائل نبود. اما جهان را واداشت زیبایی، نبوغ و شکوه را در بدن مردی سیاهپوست ببیند. او نه نظریه دو بویس را باطل کرد و نه رؤیای بوکر تی. واشینگتن را بهطور کامل محقق ساخت؛ بلکه نشان داد تاریخ، گاهی هر دو را همزمان پیش میبرد. موفقیت یک انسان میتواند نگاه جهان را تغییر دهد، حتی اگر هنوز برای تغییر ساختارهای جهان کافی نباشد. شاید اگر دو بویس امروز به جام جهانی نگاه میکرد، همچنان میگفت مسئله جهان، «خط رنگ» است. اما این بار با لبخندی میافزود که گاهی، یک دریبل، پیش از هر انقلاب، نخستین ترک را بر دیوار تبعیض میاندازد. #جام_و_جامعه_در_90_دقیقه #جام_جهانی_۲۰۲۶ #ویلیام_ای_بی_دو_بویس #بوکر_تی_واشنگتن #تبعیض_نژادی #رنگ_پوست #پله 📚 آذربایجان را جامعهشناسانه بخوانیم. @ISA_Tabriz @iran_sociology
زلاتان؛ گافمنیترین فعل فوتبال اروینگ گافمن و فوتبال به مثابه هنر نمایش امشب، وقتی سوئد برابر فرانسه به میدان میرود، زلاتان ابراهیموویچ روی چمن ورزشگاه نخواهد بود. چند متر آنسوتر، زیر نور استودیوی تلویزیون نشسته و مسابقه را برای میلیونها بیننده تحلیل میکند. انگار فقط صحنه عوض شده است. مردی که سالها نمایش را از دل فوتبال خلق میکرد، حالا از بیرون زمین، همچنان بخشی از نمایش است. همین تصویر، بهترین نقطه آغاز برای فهم پدیدهای است که اروینگ گافمن سالها پیش درباره آن نوشت. گافمن زندگی اجتماعی را به یک تئاتر بزرگ تشبیه میکرد. از نگاه او، انسانها فقط زندگی نمیکنند؛ خود را اجرا میکنند. هر کس میکوشد تصویری مشخص از خود در ذهن دیگران بسازد، آن را حفظ کند و نگاه تماشاگران را مدیریت کند. او این فرایند را «مدیریت تأثیرگذاری» مینامید؛ هنری که گاه از خودِ عمل مهمتر میشود. شاید کمتر فوتبالیستی را در تاریخ فوتبال بتوان یافت که این ایده را به اندازه زلاتان ابراهیموویچ مجسم کرده باشد. زلاتان، فرزند پدری بوسنیایی و مادری کروات، در شهر مالموی سوئد بزرگ شد؛ محلهای مهاجرنشین که سالها نماد حاشیهنشینی در سوئد بود. شاید برای کسی که از حاشیه میآید، دیده شدن تنها یک میل شخصی نباشد؛ گاهی ضرورتی برای اثبات وجود است. اما زلاتان به دیده شدن قانع نشد. او تصمیم گرفت دیده شدن را به هنر تبدیل کند؛ نه با انکار گذشتهاش، بلکه با ساختن شخصیتی که هیچکس نتواند از کنار آن بیتفاوت عبور کند. بسیاری از ستارههای فوتبال را با تعداد گلهایشان به یاد میآوریم، اما زلاتان را بیشتر با شکل گلهایش به خاطر میآوریم. برای او، گل پایان یک حمله نبود؛ آغاز یک روایت بود. قیچی برگردان خیرهکننده مقابل انگلیس، ضربههای آکروباتیک، پشتپاها، کنترلهایی که بیشتر به حرکات رزمی یا ژیمناستیک شباهت داشتند تا فوتبال. انگار خودِ گل زدن کافی نبود؛ گل باید تماشایی هم میبود. باید بارها بازپخش میشد، دربارهاش حرف میزدند و در حافظه جمعی باقی میماند. او فقط دروازهبان را شکست نمیداد؛ تخیل تماشاگر را هم تسخیر میکرد. همین منطق را میشد بیرون از زمین نیز دید. مصاحبههایش، جملههای اغراقآمیزش، شوخیهایش با خبرنگاران، اعتمادبهنفسی که گاه تا مرز خودبزرگبینی و غرور پیش میرفت و حتی سخن گفتن از خودش در قالب «زلاتان»، به عنوان سوم شخص، همگی اجزای یک اجرای واحد بودند. او فقط فوتبال بازی نمیکرد؛ شخصیتی به نام «زلاتان» میساخت. و این شخصیت را چنان ساخته و پرداخته کرد تا از خود واقعیاش جلو بزند. در فوتبال مدرن، مسابقه دیگر به نود دقیقه محدود نیست. دوربینها، نشستهای خبری، شرکتهای بزرگ تبلیغاتی، شبکههای اجتماعی و حالا استودیوهای تلویزیونی، همگی بخشی از همان زمین بازیاند. بعضی فوتبالیستها نمایش را به فوتبال اضافه میکنند، اما این زلاتان بود که فوتبال را به بخشی از نمایش خود تبدیل کرد، چون به مختصات این نمایش تسلط داشت. از اینرو، بازنشستگی او پایان اجرا نبود؛ فقط تغییر دکور صحنه بود. شاید هیچ نشانهای این موفقیت را بهتر از زبان مردم نشان ندهد. در زبان سوئدی، فعلی از نام او ساخته شد: zlatanera؛ یعنی با اقتدار کاری را انجام دادن، کاملاً مسلط شدن یا دیگران را تحتالشعاع قرار دادن. کمتر پیش میآید نام یک انسان از هویت فردی خود جدا شود و وارد دستور زبان یک جامعه شود. این فقط یک شوخی زبانی نبود؛ نشانه آن بود که «زلاتان» دیگر صرفاً یک فوتبالیست نیست، بلکه به الگویی برای توصیف یک شیوه حضور در جهان تبدیل شده است. امشب، سوئد و فرانسه برای صعود میجنگند و نسل تازهای از بازیکنان روی چمن خواهند دوید. اما بعضی انسانها، حتی وقتی دیگر بازی نمیکنند، همچنان یکی از شخصیتهای اصلی صحنه باقی میمانند. اگر اروینگ گافمن امشب روی سکوهای ورزشگاه نشسته بود، شاید به مردی میاندیشید که سالها پیش از زمین فوتبال خارج شد، اما هرگز از نمایش بیرون نرفت. شاید میگفت بیشتر انسانها در زندگی فقط نقشی را بازی میکنند؛ اما گاهی کسی پیدا میشود که خودِ نقش را از نو میآفریند. زلاتان چنین کسی بود؛ مردی که آنقدر خود را اجرا کرد که نامش به فعل تبدیل شد. شاید به همین دلیل، زلاتان نه فقط یک فوتبالیست، که گافمنیترین پدیده تاریخ فوتبال است. #جام_و_جامعه_در_90_دقیقه #جام_جهانی_۲۰۲۶ #اروینگ_گافمن #زلاتان_ابراهیموویچ #هنر_نمایش 📚 آذربایجان را جامعهشناسانه بخوانیم. @ISA_Tabriz @iran_sociology
رویای قدرت، کابوس سکوها الیاس کانتی و پژواک تاریخ بر روی سکوهای فوتبال برای تیم ملی فوتبال ایران جام جهانی 2026 پیش از آنکه توپ به گردش درآید، مسابقه دیگری آغاز شده بود. روی سکوها، پرچمها شبیه هم نبودند. گروهی با پرچم رسمی آمده بودند، گروهی با شیر و خورشید، گروهی سرود را زمزمه میکردند، گروهی آن را هو میکردند و گروهی دیگر اصلاً بیرون ورزشگاه ایستاده بودند و درگیریهایی بین تماشاگران دیده میشد. بازی آغاز نشده بود، اما استادیوم از پیش به چند روایت تقسیم شده بود. فوتبال، گاهی پیش از آنکه بازی شود، جامعه را نشان میدهد. نه تمام جامعه را؛ سکوها هرگز همه مردم نیستند. ترکیب تماشاگران را مهاجرت، توان اقتصادی، ویزا، شبکههای سیاسی و حتی جغرافیای تبعید شکل میدهد. اما سکوها، با همه محدودیتهایشان، گاه نخستین جاییاند که زخمهای عمیق یک جامعه آشکار میشوند. این همان چیزی بود که جام جهانی ۲۰۲۶ درباره ایران آشکار کرد. مسئله فقط تیم ملی و نتیجه مسابقه نبود. مسئله این بود که سکو و جامعه دیگر یک تصویر واحد نمیساخت. بعضی هنوز تیم را ایران میدانستند، بعضی آن را از خود دور میدیدند و بسیاری نیز میان این دو ایستاده بودند؛ نه چنان دلبسته که بیتردید تشویق کنند و نه چنان مخالف که خود را در بلندترین صداهای سکو ببینند. آنچه دیده میشد، فقط مخالفت نبود؛ پیچیدگی بود. تاریخ فوتبال پر است از لحظههایی که قدرت کوشیده است از سکوها تصویری سادهتر از جامعه بسازد. در فینال جام جهانی ۱۹۳۴، وقتی ایتالیا قهرمان جهان شد، بنیتو موسولینی بیش از نتیجه مسابقه، به تصویری میاندیشید که ورزشگاه رم ساخته بود؛ یک ملت، یک پرچم، یک سرود و احساسی مشترک. بعدها در آرژانتین ۱۹۷۸ نیز، شادی سکوها در چند کیلومتری زندانهایی رقم میخورد که مخالفان حکومت در آنها ناپدید میشدند. اما چرا سکوها تا این اندازه اهمیت دارند؟ شاید چون هر قدرتی، پیش از آنکه به پیروزی در زمین فکر کند، به تصویری میاندیشد که سکوها از جامعه میسازند. الیاس کانتی، نویسنده و متفکر بلغاری برنده جایزه نوبل، در کتاب توده و قدرت مینویسد که قدرت، شیفته لحظهای است که انسانهای بسیار، برای چند دقیقه، به یک پیکر واحد تبدیل شوند. جمعیت، برای قدرت، فقط انبوه آدمها نیست؛ رؤیای نظم است. هزاران نفر که همزمان برمیخیزند، همزمان فریاد میزنند، یک سرود را میخوانند و یک پرچم را بالا میبرند. قدرت در چنین لحظهای، خود را بزرگتر، مطمئنتر و آرامتر میبیند. اما سکوها همیشه فرمانبردار تصویر دلخواه قدرت نیستند. گاهی همان جایی که قرار است وحدت را به نمایش بگذارد، شکاف را آشکار میکند. گاهی پرچم، به جای آنکه همه را گرد هم آورد، خود به نشانه تفاوت تبدیل میشود. گاهی سرود، به جای همصدایی، چندصدایی و اختلاف جامعه را آشکار میکند و سکوت فقط سکوت نیست. تیم ملی ایران ۲۰۲۶ از همینجا اهمیت پیدا میکند. نه چون سکوها نماینده همه ایرانیان بودند؛ نبودند. نه چون بلندترین صدا، الزاماً صدای اکثریت بود؛ نبود. بلکه چون همان سکوها نشان دادند که تصویر ساده و قدیمی «یک تیم، یک ملت،، یک سرود و یک احساس مشترک» دیگر بهآسانی ساخته نمیشود. و در میان تشویق و مخالفت، منطقهای خاکستری وجود داشت؛ منطقهای پر از تردید، دلخوری، خاطره، خشم و دلبستگی در عین فاصله. در چنین لحظهای، فوتبال دیگر فقط یک مسابقه نیست؛ آینهای است که شاید هیچکس از دیدن آن آسوده نباشد. قدرت از سکوهای یکدست آرام میگیرد، اما سکوهای چندپاره آن را مضطرب میکنند. کانتی میدانست که قدرت جمعیت را دوست دارد، زیرا جمعیت میتواند ترس قدرت را پنهان کند. اما فوتبال حقیقت دیگری را نیز آشکار میکند؛ جمعیت همیشه به آن پیکر واحدی تبدیل نمیشود که قدرت آرزویش را دارد. گاهی درست در همان جایی که قرار است وحدت به نمایش گذاشته شود، تاریخ از میان سکوها سر برمیآورد و خود را آشکار میکند. او درست میگفت که قدرت، رؤیای جمعیتی یکصدا را در سر میپروراند. اما روایت ایران در جام جهانی ۲۰۲۶ نشان داد که سکوها همیشه آن رؤیا را اجرا نمیکنند. گاهی سکوها، به جای آنکه وحدت را به نمایش بگذارند، واقعیت را آشکار میکنند. زمین، فقط نتیجه نود دقیقه را روایت میکند؛ اما سکوها، گاهی نتیجه سالها تاریخ را. #جام_و_جامعه_در_90_دقیقه #جام_جهانی_۲۰۲۶ #الیاس_کانتی #توده_و_قدرت #تیم_ملی_فوتبال_ایران 📚 آذربایجان را جامعهشناسانه بخوانیم. @ISA_Tabriz @iran_sociology
گل به خودی یک ملت آندرس اسکوبار آخرین قربانی سرزمین رئالیسم جادویی ساعت از نیمهشب گذشته بود. آندرس اسکوبار از رستورانی در مدلین بیرون آمد. چند مرد او را صدا زدند. مشاجره، تنها چند ثانیه طول کشید. بعد اسلحه از جیب بیرون آمد. شش گلوله شلیک شد. گفته میشود ضارب، پس از هر شلیک، فقط یک کلمه را فریاد میزد: «گل»! چند روز پیش از آن، آندرس اسکوبار در یادداشتی پس از حذف تیم ملی کلمبیا از جام جهانی ۱۹۹۴ نوشته بود: Life doesn't end here [زندگی اینجا تمام نمیشود]. اما زندگی خودش، تنها چند روز بعد، پایان یافت. احتمالاً هیچ نویسندهای به اندازه گابریل گارسیا مارکز روح کلمبیا را روایت نکرده باشد؛ سرزمینی که در آن رؤیا و خشونت، زندگی و مرگ، در کنار هم جریان دارند. کلمبیای دهه نود حتی از رمانهای او نیز عجیبتر بود؛ گویی رئالیسم جادویی بر چمن ورزشگاهها قدم گذاشته بود. کلمبیای ۱۹۹۴ فقط یک تیم فوتبال نبود؛ روایتی فشرده از یک کشور بود. تیمی با موهای افشان کارلوس والدراما، جسارت دیوانهوار رنه هیگوئیتا، تکنیک فاوستینو آسپریا و آرامش و وقار آندرس اسکوبار؛ نسلی که قرار بود چهرهای دیگر از کلمبیا را به جهان نشان دهد و بسیاری آن را یکی از مدعیان اصلی قهرمانی جهان میدانستند. اما همان سالها، فوتبال نیز مانند سیاست و اقتصاد، زیر سایه پدیدهای قرار داشت که بعدها «نارکو-فوتبال» نام گرفت؛ دورانی که سرمایه کارتلهای مواد مخدر به باشگاهها و ورزشگاهها راه یافته بود. پابلو اسکوبار این پیوند را بهخوبی فهمیده بود. او در مدلین زمین فوتبال میساخت، از باشگاهها حمایت میکرد و میدانست فوتبال، تنها یک بازی نیست؛ سرمایهای برای محبوبیت، نمایش قدرت و ساختن تصویر یک قهرمان مردمی است. در کشوری که کودکان بیش از سیاستمداران، فوتبالیستها را دوست داشتند، ساختن یک زمین فوتبال گاه از ساختن یک زندان، قدرت بیشتری میآفرید. فوتبال کلمبیا، هم زیباترین رؤیای ملی بود و هم تاریکترین کابوس آن. جام جهانی 1994 در آمریکا آغاز شد. یک گل به خودی برابر آمریکا، کلمبیا را از مسابقات حذف کرد. در نگاه اول، این فقط یک اشتباه ورزشی بود. اما در جامعهای که سالها زیر بار خشونت، ترس و انتظارات سنگین زندگی کرده بود، آن گل خیلی زود به چیزی فراتر از یک اشتباه تبدیل شد؛ گل به خودی آندرس اسکوبار، در حقیقت گل به خودی یک ملت بود. اما چگونه ممکن است یک گل به خودی، به مرگ یک انسان بینجامد؟ شاید اگر گابریل گارسیا مارکز این صحنه را مینوشت، آن را یکی دیگر از فصلهای رئالیسم جادویی میدانست؛ جایی که یک گل به خودی، به شش گلوله ختم میشود. اما برای رنه ژیرار فیلسوف و متفکر فرانسوی، این نه جادو بود و نه تقدیر. جامعههای بحرانزده، بیش از آنکه به پاسخ نیاز داشته باشند، به مقصر نیاز دارند؛ کسی که بتوان بار شکست را بر دوش او گذاشت و خیال کرد بحران پایان یافته است. ژیرار این سازوکار را «مکانیسم قربانی» مینامید؛ لحظهای که همه خشمهای پراکنده بر دوش یک انسان فرود میآید. آندرس اسکوبار نه جنگ داخلی را آغاز کرده بود، نه کارتلهای مواد مخدر را ساخته بود و نه خشونت را به خیابانهای مدلین آورده بود. اما هنگامی که رؤیای یک ملت فرو ریخت، جامعه به چهرهای نیاز داشت تا بار شکست خود را بر دوش او بگذارد. آنچه آندرس اسکوبار را کشت، فقط شش گلوله نبود؛ زخمی بود که سالها پیش از آغاز جام جهانی بر پیکر جامعه کلمبیا نشسته بود. امروز، هر بار که مدافعان کلمبیا در جام جهانی ۲۰۲۶ پیراهن تیم ملی را بر تن میکنند، خاطره آندرس اسکوبار نیز به زمین بازمیگردد. اگر مارکز آخرین فصل این داستان را مینوشت، شاید چیزی به آن اضافه نمیکرد؛ زیرا در کلمبیای دهه نود، واقعیت از هر رمانی شگفتانگیزتر بود. و اگر ژیرار آن را تفسیر میکرد، احتمالاً میگفت جامعههای زخمی، پیش از آنکه درمان شوند، قربانی میطلبند. شاید به همین دلیل است که آنچه از جام جهانی ۱۹۹۴ در حافظه جهان مانده، فقط یک گل به خودی نیست؛ بلکه پژواک همان کلمهای است که پس از هر گلوله فریاد زده شد: «گل!» گویی آن شب، فوتبال کسی را نکشت؛ جامعهای که سالها پیش به خودش گل زده بود، قربانیاش را پیدا کرد. #جام_و_جامعه_در_۹۰_دقیقه #جام_جهانی_۲۰۲۶ #آندرس_اسکوبار #گابریل_گارسیا_مارکز #رنه_ژیرار #نارکو_فوتبال 📚 آذربایجان را جامعهشناسانه بخوانیم. @ISA_Tabriz @iran_sociology
سجده در سرزمین پرچمها اولیویه روا و جهانیشدن اسلام در زمین فوتبال لامین یامال در جشن قهرمانی بارسلونا پرچم فلسطین را به دست گرفت و پس از نخستین گلش در جام جهانی سجده کرد. چندی بعد نیز. همین دو تصویر کافی بود تا برخی رسانههای اروپایی بنویسند او دیگر «نابغه معصوم» نیست؛ گویی سیاست، کودکیاش را ربوده است. اما مسئله فقط یامال نیست چیزی بزرگتر از یک شادی پس از گل یا یک موضعگیری ساده در حال رخ دادن است: دگرگونی جایگاه اسلام در قلب فرهنگ عامه جهانی. سالها پیش، اولیویه روا، اسلامشناس و نظریهپرداز فرانسوی، جملهای نوشت که امروز بیش از هر جای دیگر، در زمین فوتبال معنا پیدا میکند. او معتقد بود جهانیشدن فقط مرزهای اقتصاد و فرهنگ را جابهجا نکرده است؛ دین نیز وارد جهانی شده که دیگر با نقشههای جغرافیا قابل فهم نیست. از این پس، اسلام را باید نه فقط در مسجد، حزب و دولت، بلکه در زندگی روزمره، شبکههای اجتماعی و گاهی در شادی پس از یک گل جستوجو کرد. فوتبال صحنه نمایش ملتهاست؛ پرچمها، سرودها و مرزها. اما در دل همین نمایش ملی، تعلقی دیگر نیز دیده میشود؛ تعلقی که نه در گذرنامه خلاصه میشود و نه در جغرافیا متوقف میماند. این داستان از یامال آغاز نشد. زینالدین زیدان، نخستین ستاره بزرگ مسلمان فوتبال جهان، در جام جهانی ۱۹۹۸ به نماد فرانسه چندفرهنگی تبدیل شد. در روزگاری که ژانماری لوپن نماینده جریان راست افراطی و مهاجرستیز، تیم ملی فرانسه را به دلیل حضور فرزندان مهاجران نماینده «فرانسه واقعی» نمیدانست، زیدانِ الجزایریتبار قهرمان ملی فرانسه شد. اما او بیش از آنکه نماد اسلام باشد، نماد ادغام بود؛ نماد امیدی که به میلیونها مهاجر، بهویژه الجزایریتبارها و دیگر آفریقاییتبارهای ناراضی از تبعیض فرانسه، نشان داد که میتوان در حاشیه متولد شد و در متن یک ملت ایستاد. پس از او، نسل دیگری آمد. فرانک ریبری، کریم بنزما و پل پوگبا مسلمان بودند، اما دین آنان هنوز در حاشیه روایت فوتبالی میماند. مسعود اوزیل اما این حاشیه را شکست. وقتی از مسلمانان اویغور حمایت کرد، نشان داد تعلق یک فوتبالیست مسلمان میتواند از مرزهای ملی فراتر رود. جمله مشهورش ــ «وقتی میبریم آلمانیام و وقتی میبازیم مهاجر» ــ بعد از حواشی جام جهانی 2018 و خداحافظیاش از تیم ملی همین شکاف را خلاصه کرد. اما نقطه عطف واقعی با محمد صلاح فرا رسید. اگر زیدان نماد ادغام بود و اوزیل نماد هویت دوگانه، صلاح نماد عادیشدن اسلام در قلب فوتبال اروپا شد. فرعون مصری آنفیلد را نه فقط با گلهایش، که با سجدههایش فتح کرد. هواداران لیورپول برایش میخواندند: «اگر یک گل دیگر بزنی، من هم مسلمان میشوم.» هیچکس قرار نبود دینش را تغییر دهد؛ آن ترانه فقط از دگرگونی تصویری خبر میداد که جهان از اسلام در ذهن داشت. از آن پس، اسلام دیگر فقط در تیترهای افراطیگری، جنگ و تروریسم دیده نمیشد؛ میشد آن را در لبخند یک فوتبالیست، در سجدهای پس از گل و در محبوبترین چهره لیگ برتر نیز دید. حتی پژوهشها نشان دادند که این دگرگونی، با کاهش نگرشهای ضداسلامی و جرائم ناشی از اسلامهراسی در منطقه مرسیساید همراه بوده است. امروز فوتبال به مرحلهای دیگر رسیده است. کریم بنزما، اشرف حکیمی، عثمان دمبله و دیگر ستارگان مسلمان، پای ثابت تیم منتخب فیفا و توپ طلا هستند و بسیاری، لامین یامال را وارث تاج فوتبال جهان میدانند. اگر زیدان روزی نماد امکان بود، یامال نماد عادیشدن است؛ نسلی که همانقدر طبیعی سجده میکند که گل میزند. اما همینجا مرزهای اسطورهی تساهل و تسامح در اروپا آشکار میشود. مسلمان بودن ستاره تا وقتی در قالب فروتنی، روزه و سجده باقی بماند، اغلب پذیرفتنی است؛ اما وقتی همان هویت به فلسطین، اویغورها یا رنج مسلمانان دیگر گره میخورد، ناگهان از «تنوع فرهنگی» به «جنجال سیاسی» تبدیل میشود. مسئله دیگر این نیست که مسلمانان در فوتبال حضور دارند؛ مسئله این است که آیا حق دارند جهان را نیز از منظر خود ببینند یا نه؟! شاید اگر اولیویه روا امروز به جام جهانی ۲۰۲۶ نگاه میکرد، به همان نسل پسااسلامگرایی میاندیشید که سالها پیش از آن سخن گفته بود؛ نسلی از جوانان پستاسلامیست که دین را در متن زندگی جهانی تجربه میکند. از زیدان تا یامال، داستان دربارهی ورود اسلام به متن فرهنگ عامه جهانی و تحولات آن است. جام جهانی هنوز جشن پرچمهاست، اما گاهی یک سجده پس از گل، بیش از هزاران پرچم، جهان امروز را روایت میکند. #جام_و_جامعه_در_90_دقیقه #جامجهانی_2026 #اولیویه_روا #اسلام_جهانیشده #لامین_یامال 📚 آذربایجان را جامعهشناسانه بخوانیم. @ISA_Tabriz @iran_sociology
دو مرد، دو رؤیا مسی، رونالدو و اسطورههای عصر دیجیتال شاید هیچ رقابتی در تاریخ فوتبال و حتی به یک معنا در تاریخ ورزش، به اندازه رقابت لیونل مسی و کریستیانو رونالدو طولانی، جهانی و پرشور نبوده باشد. نزدیک به دو دهه است که جهان فوتبال میان این دو نام تقسیم شده است. آمارها بارها مقایسه شدهاند، رکوردها بارها شمرده شدهاند و میلیونها نفر بارها از خود پرسیدهاند: مسی یا رونالدو؟ جام جهانی ۲۰۲۶ احتمالاً آخرین صحنه بزرگ این پرسش است؛ آخرین حضور دو مردی که بیش از یک نسل تخیل فوتبال را در اختیار داشتند. رولان بارت میگفت جوامع مدرن نیز مانند جوامع کهن اسطورههای خود را میسازند. اسطورهها دیگر در کوه المپ یا در دل افسانههای باستانی زندگی نمیکنند؛ آنها در روزنامهها، تبلیغات، تلویزیونها و صفحههای تلفن همراه ما ساخته میشوند. اسطوره زمانی شکل میگیرد که تاریخ فراموش شود و روایت جای آن را بگیرد. اما راز این رقابت فقط در بزرگی دو بازیکن نبود. فوتبال پیش از این نیز پله و مارادونا، کرایف و بکنباوئر و زیدان و رونالدو نازاریو را دیده بود. تفاوت در این بود که تاریخ برای نخستین بار همه عناصر لازم را یکجا کنار هم قرار داده بود. دو بازیکن تقریباً همسن بودند، تقریباً همزمان به اوج رسیدند و نزدیک به بیست سال در قله ماندند. در دو سوی بزرگترین رقابت باشگاهی جهان ایستادند و در نخستین عصر شبکههای اجتماعی بازی کردند؛ عصری که هر گل، هر دریبل و هر شکست در لحظه به سراسر جهان میرسید. برای نخستین بار، دو فوتبالیست نه فقط در زمین، بلکه در حافظه دیجیتال جهان نیز رقابت میکردند. مسی و رونالدو دقیقاً در همین نقطه به چیزی فراتر از بازیکن تبدیل شدند. مسی به اسطوره نبوغ بدل شد؛ کودکی از روزاریو که گویی توپ از ابتدا زبان مادریاش بود. فوتبال او چنان به نرمی جریان داشت که گویی حاصل الهام است، نه هزاران ساعت تمرین. رونالدو اما اسطوره اراده شد؛ نوجوانی از مادیرا که بدن خود را مانند پروژهای بیپایان ساخت. او بیش از هر فوتبالیست دیگری به قهرمان رؤیای نولیبرال تبدیل شد؛ رؤیایی که میگوید خودت را بساز، بیشتر بخواه و بیشتر بدرخش. از همینجا رقابت آنها از زمین فوتبال بیرون رفت. یکی نماد نبوغ و زیبایی شد و دیگری نماد انضباط و ذهنیت برنده؛ یکی شاعر میدان و دیگری کارآفرین بدن خویش. اما داستان به فوتبال محدود نماند. مسی و رونالدو به برندهایی جهانی تبدیل شدند؛ چهرههایی که میلیونها نفر زندگیشان را دنبال میکردند و شرکتهای بزرگ برای همکاری با آنها رقابت داشتند. رونالدو به پرمخاطبترین شخصیت جهان در شبکههای اجتماعی بدل شد و مسی نیز به یکی از محبوبترین چهرههای سیاره زمین. رقابت میان آنها دیگر فقط رقابت دو بازیکن نبود؛ رقابت دو برند جهانی، دو جامعه هواداری و دو روایت متفاوت از موفقیت بود که به بخشی از فرهنگ عمومی جهان تبدیل شد. مردم فقط مسابقهها را دنبال نمیکردند؛ آنها در حال انتخاب میان دو روایت، دو سبک زندگی و دو تصویر متفاوت از موفقیت بودند. بارت میگفت اسطورهها حقیقت را نابود نمیکنند؛ آن را سادهتر و طبیعیتر جلوه میدهند. در اسطوره مسی، سالها تمرین، فشار و انضباط حرفهای محو میشود تا فقط «نبوغ» باقی بماند. در اسطوره رونالدو نیز استعداد خارقالعادهای که از نوجوانی او را از دیگران متمایز میکرد، پشت روایت «کار سخت» پنهان میشود. اسطورهها واقعیت را به داستانی تبدیل میکنند که دوست داریم باورش کنیم. راز ماندگاری این رقابت نیز همین است. ما وقتی از مسی و رونالدو حرف میزنیم، فقط از فوتبال حرف نمیزنیم. از این میگوییم که به چه نوع انسانی ایمان داریم. از اینکه قهرمان محبوب ما باید شبیه هنرمند باشد یا فاتح؛ الهامبخش باشد یا خودساخته. نمادی از زیبایی، فروتنی و خلاقیت باشد یا نشانهای از تلاش، قدرت و موفقیت فردی؟! جام جهانی ۲۰۲۶ شاید آخرین صحنه این رویارویی باشد، اما پایان آن نخواهد بود. اسطورهها با سوت پایان نمیمیرند؛ آنها از زمین بیرون میروند و در حافظه ادامه پیدا میکنند. روزی آمارها فراموش و رکوردها شکسته خواهند شد، اما آنچه باقی میماند دو روایت متفاوت از رؤیای انسان مدرن است؛ رؤیای نبوغ و رؤیای اراده. به همین دلیل پرسش «مسی یا رونالدو؟» هنوز زنده است. زیرا این پرسش در نهایت درباره فوتبال نیست؛ درباره اسطورهای است که در جستوجوی آنیم. #جام_و_جامعه_در_90_دقیقه #جامجهانی_2026 #رولان_بارت #اسطوره #لیونل_مسی #کریستیانو_رونالدو 📚 آذربایجان را جامعهشناسانه بخوانیم. @ISA_Tabriz @iran_sociology
مرد کاغذی در برابر امپراتوری ماتیاس سیندلار، والتر بنیامین و پیروزی حافظه امشب اتریش برابر آرژانتین شکست خورد و لئو مسی جاوادنگیاش تثبیت شد. اما با وجود این شکست، میخواهم از اتریش دیگری بنویسم؛ اتریشی که در دهه ۱۹۳۰ یکی از قدرتهای بزرگ فوتبال جهان بود. تیم ملی این کشور را «ووندرتیم» یا «تیم شگفتانگیز» مینامیدند و بسیاری آن را بهترین تیم جهان پیش از جنگ جهانی دوم میدانستند. در قلب این تیم، ماتیاس سیندلار بازی میکرد؛ مهاجمی نحیف و خلاق که به خاطر ظرافت و زیبایی بازیاش بعدها لقب «موتسارت فوتبال» را گرفت و در سرزمین موتسارت، کمتر لقبی میتوانست از این بزرگتر باشد. اما داستان سیندلار فراتر از فوتبال است. در سال ۱۹۳۸، اتریش نخستین کشوری بود که به آلمان نازی ملحق شد. انشلوس (الحاق اتریش به آلمان) فقط یک رویداد سیاسی نبود؛ حذف یک پرچم، یک نام و یک هویت ملی بود. در دل این ماجرا نیز تناقضی عجیب وجود داشت: آدولف هیتلر، رهبر آلمان نازی، خود زاده اتریش بود. از همین رو، ماجرا صرفاً تقابل آلمان و اتریش نبود؛ اتریش با یکی از تاریکترین فرزندان خود روبهرو شده بود. در یک سوی این داستان رؤیای امپراتوری ایستاده بود و در سوی دیگر سیندلار؛ فوتبالیستی که تنها ابزارش یک توپ بود. یکی به قدرت تکیه داشت و دیگری به زیبایی فوتبال. چند هفته پس از انشلوس، مسابقهای میان اتریش و آلمان برگزار شد؛ دیداری که قرار بود آخرین بازی تیم ملی اتریش باشد. نازیها میخواستند این مسابقه جشن وحدت دو کشور باشد؛ نمایشی برای تأیید پیروزی سیاسی رایش سوم. اما آن روز همه چیز مطابق سناریوی قدرت پیش نرفت. بازیکنان اتریش، برخلاف لباسهای معمول خود، با پیراهنهایی به رنگ سرخ و سفید، رنگهای پرچم کشورشان، وارد زمین شدند؛ گویی میخواستند پیش از محو شدن نام اتریش، آخرین بار آن را بر تن کنند. مرد کاغذی گل زد و مقابل جایگاه مقامهای نازی به شادی پرداخت. معنای آن حرکت هرچه بود، در حافظه اتریش به نمادی از مقاومت در برابر محو شدن هویت ملی تبدیل شد. اتریش آن مسابقه را دو بر صفر برد. پس از پایان بازی، ورزشگاه یکصدا نام کشورش را فریاد میزد: «اتریش! اتریش!» اما آنچه در حافظه ماند، تصویر مردی بود که در روز محو شدن کشورش، حاضر نشد در نمایش قدرت حل شود. شاید در اینجا بتوان جهان را از چشم والتر بنیامین دید. او در یکی از مشهورترین تصویرهای فلسفی قرن بیستم، از «فرشته تاریخ» سخن میگوید؛ فرشتهای که در میان ویرانههای گذشته به عقب مینگرد، در حالی که طوفان تاریخ او را به جلو میراند. اگر فرشته تاریخ بر فراز اروپا در سال ۱۹۳۸ پرواز میکرد، شاید در میان آن همه ویرانی، تصویر مرد کاغذی را نیز میدید. یک سال بعد، همه چیز تمام شده بود. نه در ورزشگاهی پر از تماشاگر، بلکه در آپارتمانی کوچک در وین. جسد سیندلار و معشوقهاش پیدا شد. گزارش رسمی از مسمومیت با گاز مونوکسید کربن سخن گفت، اما مرگ او هرگز بهطور قطعی توضیح داده نشد و میان روایتهای حادثه، خودکشی و قتل معلق ماند. شاید راز مرگ او برای همیشه حلنشده باقی بماند. اما مسئله این است که گاهی تاریخ بیش از آنکه با پاسخها زنده بماند، با پرسشها ماندگار میشود. اگر در سال ۱۹۳۸ به آینده نگاه میکردید، احتمالاً پیروز این داستان را هیتلر میدانستید. امپراتوری او در حال گسترش بود و اروپا زیر سایه قدرتش قرار میگرفت. در مقابل، سیندلار فقط یک فوتبالیست بود. اما هشتاد سال بعد، یکی به نماد تاریکترین فصل تاریخ اروپا تبدیل شده و دیگری هنوز در حافظه اتریش زنده است. راز ماندگاری سیندلار فوتبال نیست، بلکه در این است که در روزی که همه چیز به سود قدرت پیش میرفت، به نماد حافظه تبدیل شد. بعضی ملتها قهرمانان خود را در لحظههای پیروزی پیدا میکنند؛ بعضی دیگر در لحظههایی که همه چیز را باختهاند. سیندلار شاید اتریش را نجات نداد، اما خاطره اتریشی را زنده نگه داشت که نمیخواست در امپراتوری حل شود. بنیامین هشدار داده بود: «اگر دشمن پیروز شود، حتی مردگان نیز از دستش در امان نخواهند بود». سیندلار در آن روز نتوانست جلوی پیروزی امپراتوری را بگیرد، اما اجازه نداد خاطره اتریش بیمقاومت تسلیم آن شود. تاریخ همیشه از تقویم قدرت پیروی نمیکند؛ گاهی شکستخوردگان، حافظه را میبرند. #جام_و_جامعه_در_90_دقیقه #جامجهانی_2026 #اتریش #ماتیاس_سیندلار #والتر_بنیامین 📚 آذربایجان را جامعهشناسانه بخوانیم. @ISA_Tabriz @iran_sociology