tgindex
بلانش
@blancheeперсидский

<<بلانش مونییه>> زنی از پواتیه فرانسه بود که به مدت ۲۵ سال به‌طور مخفیانه، توسط مادرش در یک اتاق کوچک حبس شده‌ بود. مونییه ۲۵ سال از دیدن نور خورشید محروم بود. ارتباط؛ @holdennn

Последний пост
4 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
478
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
505
20 постов
Вовлечённость
105,6%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
127
1/48двое суток
145
1/72трое суток
156

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • احساس آن دانشجویی را دارم که به اشتباه به امتحان یک درس تخصصی در یک رشته‌ی تحصیلی دیگر رفته است. حتی یک سوال هم برایش آشنا نیست و حالا باید امتحان را طوری بنویسد که قبول شود. می‌دانی، باید قبول شود؛ باید. در مخمصه قفل شده است. @blanchee

  • از زیبایی‌های عُمر، اینکه می‌گذرد؛ آن‌ هم فقط یک بار. @blanchee

  • + چرا نجات‌دهنده‌هارو می‌ریزی تو ماستاا؟ - هان؟ + چرا نجات‌دهنده‌هارو می‌ریزی تو ماستا؟ - هان؟ + چرا نجات‌دهنده‌هارو می‌ریزی تو ماستا؟ - چی؟ + چرا نجات‌دهنده‌هارو می‌ریزی تو ماستا؟ - آآآهاااااااااان، هیچی، همینجوری... @blanchee

  • + من مش حسن نیستم، من گاو مش حسنم. - بلند شوید آقای محترم. آه و هزاران آه که زندگی هیچ‌ وقت ساده نبوده است. @blanchee

  • چشمانم را باز کردم. چنان تاریک بود که نمی‌دانستم نابینا شدم یا در تاریکی هستم. هر چه توان داشتم در چشمانم جمع کردم که تشخیص دهم چرا چیزی نمی‌بینم!؟ در جست و جوی ذره‌ای نور یا بینایی دستم را به اطرافم می‌کشیدم. ناگهان دستم به چیزی شبیه به کلید برق رسید. کلید را فشار دادم و چراغی روشن نشد. کلید را دوباره چکاندم و دوباره و دوباره. با کینه، با خشم. نوری نبود. در آن لحظه آن کلید خدا بود و من خشمگین از خدا. با دو دست و اندکی التماس کلید را لمس کردم. ای کلید مقدس بر من قدری نور بیاور. اکنون من، دستم به چیزی غیر از تو نمیرسد. کلید را دوباره فشار دادم، هیچ نیامد. رهایش کردم. با دهانم صدا‌هایی در میاوردم تا از انعکاس صدا بفهمم جایی که در آن هستم چه اندازه‌ است. آ آ آ آ آ آ آ آ ...اُ اُ اُ اُ اُ اُ اُ اُ اُ صدا انعکاسی نداشت. انگار که در برهوط باشم، شبیه به بیابان. با خودم گفتم امتداد دیواری را که کلید روی آن قرار داشت بگیرم بلکه به چیزی برسم. هر چه گشتم کلید را پیدا نکردم. خدا گم شده بود. اندوه گمگشتگی خدا بر تاریکی افزوده شد. بر زمین نشستم. سینه‌خیز خودم را به این سو و آن سو می‌کشیدم. در یک لحظه احساس کردم صد سال از زمان مرگم می‌گذرد. در دنیایم خدا چراغ‌ها را خاموش، برق را قطع کرده و رفته است. گمان کردم در جنگ کشته شده باشم. چیزی شبیه به یک سایه در حافظه‌ام یادم انداخت که در ۶۵ سالگی طرفدار خودم بودم وقتی نوه‌هایم را دوست داشتم، بیشتر از خودم و حتی بیشتر‌ از فرزندانم. زنم را به یاد آوردم. اینکه تا ۳ ثانیه قبل از انفجار به او می‌گفتم پارو بزن که به روییدن و سبز شدن در میان روغن و گازوئیل است. اینکه تا ۳ ثانیه قبل از انفجار همه چیز عادی بود. به هر حال صد سال گذشته و من نمی‌دانم تفاوت من با لاستیک کهنه‌ی یک اتوبوس که توسط کودکان حاشیه‌ی شهر سوزانده شد، چه بود!؟ @blanchee

  • @blanchee

  • یک بار هم ادمینی در کانالش که مثنوی_مادی نام داشت، نوشته بود: نیچه علیهم السلام می‌گه: بلند پروازی من آنست که در ده جمله چیزی را بگویم که کسی دیگر در یک کتاب می گوید . من یه کتابخونه رو تو ۸ تا کلمه گفتم 👇 چیزِ "مهم" وجود ندارد؛ جهان زمینِ بازی است. و اما من همان را در دو کلمه گفتم؛ حمالانِ روزگاریم. @blanchee

  • "آه که زندگی هیچ‌وقت ساده نیست." @blanchee

  • یک دوستی هم داشتیم که وقتی اوضاع سخت می‌شد و پیش‌بینی یک اتفاق ناگوار را می‌کرد، می‌گفت کونمان آش خواهد شد. خواستم بگویم همان حرف دوستمان. @blanchee

  • @blanchee

  • در خواب در زیرزمینی که نمی‌دانستم کجاست، فردی که نمی‌شناختمش، داشت روی تنم چیزی حک می‌کرد که نمی‌دانستم چیست. او که حک می‌کرد چیزی زیر لب می‌گفت، از نتوانستن از نتوانستن از نتوانستن از نتوانسته‌ها از نتوانسته‌ها از نتوانسته‌ها می شنیدم و با خود می‌گفتم کاش چیزی که می‌نویسد همین باشد. یاد ظهر همان روز در بیداری افتادم که با همکارم در محوطه قدم می‌زدیم. باد بوی سِنجدهای رسیده‌ی باران خورده را که انگار از بهشت می‌آورد، به مشامم می‌رساند، اما از بیزاری‌ام از زندگی چیزی کم نمی‌کرد. در خواب هم می‌دانستم انسان زندگی را باخته، فقط مانده سوت پایان را بزنند، صحنه خالی شود و برویم پی کارمان، اینکه شکستمان رسمیت پیدا کند. احساس می‌کردم اگر از خواب بیدار شوم، در بیداری یک سردرد شنیع به انتظارم نشسته است. با وجود درد، آزادی در بهشت‌، در خواب، حتی در آن زیرزمین وسط هیچ‌کجا هم خالی از معناست. آزادی مطلق از زمانی آغاز می‌گردد که درد مفهوم خود را از دست بدهد. هیچ درد و رنجی حریف مرگ نمی‌شود. آیا شما شنیده‌اید که مردی مُرده از کنده شدن پوستش دچار رنج و عذاب شده باشد؟ تجربه‌ی زیسته‌ی اینجانب از بی‌هوشی هم تصدیق‌گر این موضوع است. به یاد دارم آن زمانی درد آغاز شد که با صدای آن پرستار در اتاق ریکاوری بیمارستان به هوش آمدم که میگفت بیدار شوید آقا، جراحی تمام شده است. هوشیاری‌ام همانا و هجوم درد همانا. مثل اینکه کار روی تنم به اتمام رسیده بود. آقای آرتیست به لحن طلب‌کارانه‌ای گفت بلند شو تمام شد. دیدم روی تنم نوشته: "شربت آلبالو برای شام" @blanchee

  • @blanchee

  • یک رای مُمتنع قاطع به بودن یا نبودن. @blanchee

  • مستهلک شدم از تحلیل اینکه خدا کیست و مرگ چگونه است؟ شرنوشت کجا تدوین می‌شود و اندوه کجا تولید می‌شود؟ مکانیزم جهان چگونه است و ما وسط این بلبشور چه باید بکنیم؟ این سوالات را چه به سیاهی‌لشکران؟ ما نهایتا بتوانیم قلاب را ببلعیم و راهی ماهی‌تابه شویم. سوال راجب قلاب و صاحب قلاب و نوع طبخ به کارمان نمی‌آید. ما ماهی های متفکرِ ماهی‌تر از ماهی. ما حمالان روزگار. ناممان را نجات‌دهنده گذاشتند، نجات‌دهنده‌‌های دنبال نجات‌دهنده. و اما امید، آن قلاب در گلو، آن اعتقاد به لبخند در میان اندوه و آن زهرِ شیرین که هزار بار هم به عقب رانده شویم در بلعیدنش درنگ نمی‌کنیم. @blanchee

  • کاش لااقل قانون جنگل بر جهان حکم‌فرما بود. شایستگی بازیگران در تقسیم نقش‌ها بی‌تاثیر است. گردونه را می‌چرخاند، برای هر که هر چه افتاد، افتاد. حالا با نقش بره، چطور می‌خواهی بدری؟؟ بعععععععععععععععع @blanchee

  • بسیار رنج می‌بریم و گمان می‌کنیم بالاتر از سیاهی رنگی نیست، غافل از اینکه "سیاهی لشکریم." @blanchee

  • عدم، ملموس‌تر است. @blanchee

  • آدم‌ها می‌آیند و می‌روند و فقط درد‌ها هستند که باقی می‌مانند؛ و شاید از رسالت‌های انسان بودن اینکه آدمیزاد باید مغضوب و مغلوب درد‌ها شود. @blanchee

  • متروی تهران، روزانه میلیون‌ها [تَن-تُن] خستگی را جابه‌جا می‌کند‌. @blanchee

  • همه چیز از ته‌سیگار شروع شد. یک شعله‌ی کوچکِ بی‌اهمیت، مثل نفس آخرِ آدمی که دیگر نمی‌خواهد زنده بماند. اتاق سرد بود. رطوبت داشت می‌پوساندش. از دیوارها بوی نا می‌آمد. باران پشت پنجره می‌بارید، مثل هر شب دیگر، بی‌رحم، لجوج، خسته‌کننده. صدای شرشرش می‌آمد تو، مثل ناله‌ی زنی که کسی باورش نمی‌کند. روی میز، چند فیلم ناتمام خاک گرفته بود. دی‌وی‌دی‌هایی که هیچ‌وقت جرأت نکردم ببینم‌شان. نه اینکه وقتش را نداشته باشم، نه. فقط چون اگر ببینم‌شان، دیگر چیزی برای عقب انداختن نمی‌ماند. آن نیم‌امیدی که آدم را نگه می‌دارد، همان حسرتِ چیزهای ندیده و نکرده است. وقتی همه چیز تمام شود، آدم باید بمیرد. از تلویزیون صدای فوتبال می‌آمد. یک مشت عربده و کلمات بی‌معنا. مردهایی دنبال یک توپ می‌دوند، با جدیتی که حتی مرگ هم ندارد. فقط کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، این‌طور به بازی دل می‌بندد. من حتی آن را هم ندارم. بی پولی مثل خلطی نشسته بود ته گلو. نه بالا می‌آمد، نه فرو می‌رفت. فقط مانده بود، نفس‌گیر و لزج. در صدا، در فکر، در خواب. آدم وقتی فقیر باشد، حتی خواب‌هاش هم مال خودش نیست. تکه‌پاره‌هایی از خیال‌های دیگران را شبانه می‌دزدد، فقط برای اینکه مغزش نخراشد. نه. این چیزی که هست، زندگی نیست. یک جور کج‌ومعوج راه رفتن روی لبه‌ی پنجره است، یک‌جور انتظار بی‌پایان برای چیزی که قرار نیست بیاید. و باز شب، و باز باران، و باز سیگار بعدی. زندگی، مثل فوتبالی‌ست که همیشه در وقت‌های اضافه باخته‌ای.