Prague | پِراگ
Статистикаجهانِ من تمام شد، جهانِ شما را به تماشا نشستهام. Twitter.com/_sayeh_99
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 15
- Всего постов
- 29
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 290
- 1/48двое суток
- 332
- 1/72трое суток
- 358
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
همهی آن سرمستیها و دلهرههایی را بازمیشناخت که کم مانده بود او را به کام مرگ بکشانند. صدای خوانندهی زن در گوشش چیزی جز پژواک ضمیرش نبود و توهمی هم که مسحورش میکرد، به نظرش پارهای از زندگی خود او بود. اما هیچکس در جهان او را با چنین عشقی دوست نداشته بود. - گوستاو فلوبر - مادام بوآری - به ترجمهی مهستی بحرینی، نشر نیلوفر، صفحهی ۲۹۹
اینجا، بهانتظارم از هماکنون حتی اگر چراغهای صحنه خاموش شوند؛ حتی اگر به من گفته شود «تمام شد» تو که در ژرفترین امیدهایم، غالباً ـــ حتی بعد از مرگت هم ـــ نگرانی بر من؛ و شکیبا ـــ آری، تمام مردگان شکیبا هستند ـــ برچیده از «مرثیهی چهارم» مرثیههای دوئینو راینر ماریا ریلکه علی بهروزی
خرمی دولت من از چه پریدی بال و پر طاقت من از چه بریدی... در شب | شمس لنگرودی @prague_7
«على هذه الأرض ما يستحق الحياة» بر این زمین، چیزی هست که ارزش زندگی دارد. محمود درویش The Weeping Meadow
«چهقدر خودت را عذاب میدهی، چهقدر خودت را به خاطر زندگی میآزاری! این چیزهایی که از آنها شکایت میکنی، همان زندگی است؛ هرگز برای هیچکس یا در هیچزمان، بهتر از این نبوده است.» _نامه ژرژ ساند به گوستاو فلوبر.
روزهایی را سراغ دارم که دلم میخواست گلولهای به تنم بنشیند تا دلیلی عیان برای گریه کردن داشته باشم.
زندگی من هم مثل ماهی تو بود سانتیاگو نمیدانم باید حرف سانتیاگوی پیرِ ماهیگیر دربارهٔ شکست را بپذیرم یا نپذیرم. سانتیاگو که در نبردِ سختش با کوسهها شکست خورده است و آنها صیدش را خوردهاند، حالا دارد خسته، بیخواب، دربوداغان، و صید از دست داده، از دریا بر میگردد. در این هنگام با خودش میگوید: «وقتی شکست خوردی دیگر آنقدرها هم سخت نیست. هیچ نمیدانستم اینقدر آسان باشد.» نمیدانم! اما من شکستهایم هیچ گاه برایم آسان نشد، سانتیاگو! زندگی من هم مثل ماهی تو بود، که کوسهها خوردندش. عباس پژمان ۱۹ مرداد ۱۴۰۵ @apjmn
خاطرهها و غمها متحرکاند. برخی روزها به چنان دورها میروند که به زحمت به چشممان میآیند، رفتهشان میپنداریم. پس به چیزهای دیگری رو میکنیم. مارسل پروست درجستجوی زمان از دست رفته، طرف گرمانت ترجمهی مهدی سحابی
شب بر چهرهی شهر نشسته. یک فروشگاه آمده روبروی خانه که نور پروژکتورش خانه را مثل روز روشن نگاه میدارد، اما هر طور شده چشمهایم را میبندم؛ باید تاریکی بر چشمانم غلبه کند، تاریکی از چشمانم فروبریزد در جانم، در رگهایم، ضربان تنم برای لحظاتی خاموش شود، باید امروز را فراموش کنم، تنم را از امروز برهانم و بلغزم سوی فردا انگار که امروز از ابتدا آغاز نشده بود. یک روز را با تمام جزییات فریبندهاش از تقویم زندگی حذف کنم، مطمئنا به جایی برنخواهد خورد. @prague_7
بگو ببینم کجا همدیگر را ببینیم؟ من فقط میخواهم مال تو باشم. برایت پردردسر است که به دورها برویم؟ - از نامهی اولگا کنیپر به آنتوان چخوف
هنوز باغچه برامون گل نداده کدوم پاییز زمستونو خبر کرد...
видео или голосовое, без подписи
«امید داشتم که بیایی و انتقام من را از آنهمه اندوه بگیری.»
سرنوشت را باید از سر نوشت شاید این بار کمی بهتر نوشت… @helplessness_b
. نیاز به مقداری جنون دارم، اندکی شور و شیدایی و سرکشی، و اینکه بتوانم کارهایم را تند و تند انجام دهم. حالا چطورم؟ زمان از من میگریزد. مغزم در مهی غلیظ شناور است. در یک مسیر کوتاه تلوتلو میخورم و سر آخر نمیدانم سر از کجا درآوردهام. یادم نیست چطور مثل آهو میدویدم در پی دلخواستههایم. فراموش کردهام شور و شیدایی چه لعبتی بود و من چقدر سرشار از رویا بودم… انگار سوت پایان را زده باشند و من نشنیده باشم؛ بیخود دارم ادامه میدهم. . . @alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ .
«غروب که میشود همچین دلم تنگ میشود که... انگار یک خروار آهن میآورند و روی قلبم انبار میکنند.» سووشون|سیمین دانشور @prague_7
«همهاش در این فکر بود که آیا واقعا ترسو بوده یا ترسو شده؟» سووشون|سیمین دانشور @prague_7
«در این باغ کوچک چرا چرا صدای تبر قطع نمیشود چرا صدای افتادن؟ تا کی به سوگ سروها بنشینیم تا کی به سوگ صنوبرها در این باغ کوچک مگر چند سرو صنوبر هست که دندان برندهی تبر از شکستنشان سیر نمیشود؟» |منوچهر آتشی| @prague_7
جمهوری اسلامی نهتنها هزاران شهروندِ معترض را به قتل رسانده است، بلکه اعدام را به ابزاری برای اعمالِ قدرت، انتقامجویی و ایجادِ هراس تبدیل کرده است. در چنین شرایطی، فقط خانوادهها نیستند که داغدار میشوند؛ رابطهی تاریخی میانِ دولت و جامعه نیز مجروح میشود. مشروعیتِ هر حکومتی بر این فرضِ بنیادین استوار است که حکومت، امنیتِ شهروندان را تأمین، و جان و مالِ مردم را پاس خواهد داشت. اعدامهای مداوم، بهویژه هنگامی که از دادرسیِ عادلانه خبری نیست، این تصور را تقویت میکند که حکومت، نه فقط حامیِ شهروندان نیست، بلکه تهدیدی برای جان و امنیتِ آنان است. چنین تجربهای، «زخمی جمعی» بر جای میگذارد که مهمترین پیامدش بیاعتمادی به دولت است. بیاعتمادیای که فقط متوجه دولتِ امروز نیست، بلکه به حافظهی تاریخی ِ یک جامعه راه پیدا میکند و نگاهِ نسلهای آتی به نهادهای عمومی، قانون، و مشارکت سیاسی را تحت تأثیر قرار میدهد. تجربهی کشورهایی که خشونتِ گستردهی حکومتی را از سر گذراندهاند، از آرژانتین و شیلی گرفته تا شماری از کشورهای اروپای شرقی، نشان میدهد که حتی با تغییرِ حکومت نیز بازسازی ِ اعتمادِ عمومی ممکن است دههها به طول انجامد. ترمیمِ این زخم تاریخی، اگر اصلاً ممکن باشد، معمولاً بسیار دشوارتر و زمانبرتر از بازسازی هر زیرساختِ ویرانشدهای است. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText
جایی را ترک کردم که در آن خوشحال نبودم و ترک آنجا نیز مرا خوشحال نکرد، اما میدانستم، انسان در مکانی که بیمار شده هرگز درمان نمیشود. #رولان_بارت @bookhapdf