tgindex
در غیاب آبی‌ها

در غیاب آبی‌ها

Статистика
@missraviКнигиперсидский

حرفی اگر هست؛ @naomitheblue

Последний пост
3 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
22
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
8 443
−2 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
8 697
22 постов
Вовлечённость
103,0%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 22
Упоминаний
3
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
2 960
1/48двое суток
3 392
1/72трое суток
3 658

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 3 авг.2 40510126

    به گربه‌ام گفتم حق با تو بود، ما یک سال و نه ماه بعد از این عکس زنده موندیم. ولی می‌تونیم بعد از اینم همون‌اندازه تاب‌آور باشیم؟ چون به قول خانم لوپز: Life can be cruel in a way that I can't explain, And I don't think that I could face it all again.

  • 24 июл.4 27111445

    یک بسته سیگار، مثل تفنگ چخوف برای مدت‌های طولانی توی یخچال مانده بود. فقط دو نخ از بسته کم شده بود، آن‌‌ها را هم موقع باز کردن بسته به کسی بخشیده بودم که حالا مدت‌هاست باهم حرف نزده‌ایم. دیروز که باران ناگهانی، عصر تابستان را شوکه کرد، حس کردم باید یک نخ سیگار بکشم. بالاخره وقتش رسیده بود که از تفنگ چخوف در خط داستانی‌ام استفاده‌ کنم. سیگار را لای لب‌هایم گذاشتم و با فندک آشپزخانه که شعله‌ای بلند و پر زور داشت، روشنش کردم. بعد پنجره‌ی آشپزخانه را باز کردم و رو به قطره‌های باران که هر لحظه درشت‌تر می‌شد، سیگار کشیدم. بعد از چند پوک کوتاه، فهمیدم گاهی بی‌دلیل نیست که در داستانی، تفنگی را به دیوار بیاویزیم و برای همیشه از آن استفاده نکنیم. دود کردن سیگار دیگر لذت سابق را نداشت. نه شبیه لذت آن روزهایی که با میم توی کوچه‌ها و خیابان‌های اصفهان می‌چرخیدیم و سیگار می‌کشیدیم. من مارلبروی گلد و او فیلترپلاس. چنان شیفته‌ی آن لحظه‌ها بودیم که حتی مدیرارشد بازاریابی مارلبرو هم انتظارش را نداشت. چون آن لحظه متعلق به سیگارها و دودهایشان نبود. آن لحظه متعلق به من بود و میم که چیزهای یواشکی را دوست داشتیم. فقط برای این‌که کسانی آزادی‌ را از ما گرفته بودند و باید از آن‌ها انتقام می‌گرفتیم. میم همیشه بعد از تمام شدن سیگارش، رژلبش را از کیفش درمی‌آورد و همان‌طور نشسته پشت فرمان رژ می‌زد. من هم عطرش را می‌گرفتم و چند پیس بزرگ دور گردنم می‌زدم. شاید حالا که سهم زیادی از آزادی‌هایم را پس گرفته بودم، لذت سیگار کشیدن در آن زیادی ناچیز به‌نظر می‌آمد. دود سیگار را رو به آسمان شرجی‌شده‌ی شهر بیرون دادم و تفنگ چخوفم را با نخ‌های باقی‌مانده‌اش پشت پنجره گذاشتم. باران ناگهانی هم تمام شده بود و همه‌چیز به وضع سابقش برگشته بود. ‌

  • 12 июл.6 857163140

    انگار سالهاست جوانی نکرده‌ایم. انگار اصلاً جوان نبوده‌ایم هرگز؛ نه خودمان، نه پدرومادرهایمان، نه کودکانی که پس از ما آمده‌اند و حالا قد کشیده‌اند و سهم‌شان را به‌حق از زندگی و دنیا می‌خواهند. هیچ‌کداممان جوانی نکرده‌ایم. جوانی‌مان به روزهایی در تقویم تبدیل شد، به اتفاقات، به نام‌ها. گاهی در شادترین لحظه‌ها، بغضی بیخ گلویمان را سفت گرفته، بغضی که جوانی از دست رفته است، جوان‌های از دست رفته. آیا کسی یا کسانی از شما تابه‌حال آن شادی را تجربه کرده‌ که آغشته به زَهر هیچ مصیبتی نباشد؟ ما از کودکی ناگهان به پیری پرتاب می‌شویم، اما هرگز چهره‌ی شاداب جوانی را با چشم‌هایی که از شور زندگی می‌درخشند و باید توی آینه‌ها ببینیم، از یاد نمی‌بریم. چهره‌ای که مال خودمان است، چهره‌ای که باید از عشق سرخ و از زندگی سبز و از رؤیا آبی می‌شد، اما دزدیده شد و گم شد و رفت. ‌

  • 30 июн.8 726135109

    آشکار است که ارزش‌های زنان اغلب با ارزش‌هایی که به‌دست جنسیت دیگر وضع شده، متفاوت است. طبیعتاً چنین است. با این‌حال، این ارزش‌های مردانه است که غالب می‌شود. مثال پیش‌پاافتاده‌اش این است که فوتبال و ورزش مهم هستند و مدپرستی و خرید لباس بی‌ارزش. و این ارزش‌ها ناگزیر از زندگی به داستان منتقل می‌شوند. منتقد می‌پندارد فلان کتاب مهم است چون درباره جنگ است و بهمان کتاب بی‌اهمیت است؛ زیرا به احساسات زنان در اتاق نشیمن می‌پردازد. ‌ __ ویرجینیا وولف، اتاقی از آن خود ‌

  • 26 июн.6 58218

    видео или голосовое, без подписи

  • 26 июн.6 5654917

    __ حضور مداوم، آثار ایرج زند، گالری بنیاد ایرج زند ‌

  • 25 июн.6 1206698

    توی فیلم The Room Next Door جولین مور توی موقعیتی قرار می‌گیرد که کنترلی روی آن ندارد. هر روز صبح که در اتاق کناری از خواب بیدار می‌شود، شک دارد دوستش هنوز زنده باشد. قسمتی از وجودش منتظر است و قسمتی از آن می‌خواهد زندگی معمولی خودش را داشته باشد. جهان را تماشا کند، کتاب بنویسد، فیلم‌های غیرجدی ببیند، ورزش کند. ولی آن قسمت منتظر، مدام جلو می‌آید و نظم زندگی را برهم می‌زند. آن لحظه انگار مرز توانستن و نتوانستن گم می‌شود. نتوانستنی که آدم‌ بارها سنگینی‌اش را روی هستی‌اش احساس کرده‌. از اینکه پیوسته یادمان برود روی کدام اتفاق‌ها تأثیری مستقیم و جدی داریم و کدام‌شان از دایره‌ی توانایی‌مان خارج‌اند، کلافه‌کننده است. اما برای آن قسمت از زندگی که کاری ازمان برمی‌آید باید به طناب‌هایی چنگ بزنیم که حتی اگر در طول زمان پوسیده شده‌اند، باز بتوانند نگه‌مان دارند. هر روز صبح بیدار می‌شویم، درحالی‌که دنیا توی اتاق کناری دارد کاری می‌کند، کاری خارج از اراده‌ی ما، ولی همچنان می‌توانیم پاهایمان را روی زمین بگذاریم. هنوز می‌توانیم دست‌مان را جلوی خورشید بگیریم و شعاع ظریف نور را از لای شکاف انگشت‌هایمان تماشا کنیم. هنوز در توانستن گوشه‌ای کوچک از جهان زنده‌ایم. هنوز. ‌

  • 24 июн.5 5355377

    چون خاک آرام‌ نشین بر همه کتاب‌هایم همه فکرها، همه کارها و کاغذها. چون خاک آرام نشین بر سطح صاف همه شعرهایم همه خیال‌ها، همه روزها و آرزوها. چون خاک آرام نشین بر لبه مضرس عشق بر پیشانی خمیده اندوه و بر تمامی تن من که عاقبت از آن توست که همیشه دلتنگ توست. — مراد فرهادپور، ایده‌های شعری

  • 8 июн.25,3 тыс114230

    هنوز نمی‌دانم در این چند ماه، چطور از درون و بیرون عوض شده‌ایم. هنوز دشوار است، بیرون آمدن از این تجربه و با فاصله چشم دوختن به آن. اما می‌دانم که موضوع دیگر درباره‌ی فراموش نکردن نیست. ما از آستانه‌ی حافظه‌ی جمعی عبور کرده‌ایم. دیگر این ما نیستیم که نام عزیزترین‌هایمان را زنده نگه می‌داریم، بلکه آن‌هایند که ما را به تاریخ و به آیند‌گان سپرده‌اند. فراموش نکردن دیگر وظیفه نیست، وضعیتی است که تا انتهای زندگی امتداد خواهد داشت. هر روز، هر لحظه، هر ثانیه. حالا باید قدردان احساسات مشترک‌مان باشیم و بدانیم چه میراثی روی دوش‌مان است. باید راه گریز از یأس‌های نیامده را پیدا کنیم و مرز میان زندگی و سوگ را بشناسیم و بفهمیم اراده‌ی ما کجای چرخ این روزگار را می‌چرخاند. ما هنوز و همچنان زندگی می‌کنیم، اما نه هرگز شبیه گذشته. بدون آن‌ها که دوست‌شان داشتیم و داریم، زندگی فقط عهدی است که با یادشان بسته‌ایم. هجدهم خرداد صفر پنج ‌

  • 5 июн.6 88829

    видео или голосовое, без подписи

  • 5 июн.6 5434329

    ‌ __ بی‌بازگشت، ساسان ابری، گالری 8cube

  • 2 июн.10,4 тыс93173

    تکرار، شکلی از شفاست. مثل هر شب شنیدن لالایی‌‌ از زبان مادر در خلسه‌ی خوابی که ناخوشی‌ها را می‌بلعد. مثل گردش گهواره و تاب‌خوردن سقف سفیدی که تو را به جهان آرام کودکی می‌برد. ما قصه‌های تکراری را دوست داریم، تکرار قصه‌ها را هم. روایت‌های آشنا برایمان ایمن‌اند و ماجراجویی‌هایمان را در دامنه‌ی امن دشت‌های تجربه پهن می‌کنیم. ما اغلب وقت‌ها سراغ آدم‌هایی می‌رویم که تداعی‌کننده‌ی آشنایان گذشته‌اند و می‌توانند تصویرها و حس‌های تکرارشده‌ را در خزانه‌ی خاطرات‌مان بیدار ‌کنند. ما مثل شهریار، ملکی از ملوک آل‌ساسان، شهرزاد قصه‌گویی را ترجیح می‌دهیم که در هزارویک شب متوالی، تسکین زخم‌هایمان را در قصه‌هایی نقل کند که مدام تکرار می‌شوند. تکرار به ما یادآوری می‌کند که زندگی هنوز هست و مرگ، اتفاق بی‌تکرار و دوری‌‌ست؛ شبیه شهرزاد که هر طلوع، زندگی را از نو می‌یافت و برای شبِ پیش‌رو قصه‌ی تازه‌ای می‌جست.

  • 2 июн.6 31911222

    یک ماه پیش با دامن بیست‌وپنج سانتی در ولایات خارجه قدم می‌زدم، امروز با دامن هفتادوپنج سانتی بیرون رفتم و با اسپاسم معده برگشتم. درود به [بعضی از] مردان سرزمینم.🙏✨ ‌

  • 29 мая8 05228

    видео или голосовое, без подписи

  • 29 мая8 60528

    видео или голосовое, без подписи

  • 29 мая6 0553928

    __ بلاگردان، نقاشی‌های داور یوسفی، گالری کیمن  ‌

  • 18 мая9 45516766

    سال‌ها پیش برای یک تابستان، در یک دفترخانه‌ی ازدواج کار می‌کردم. آدم‌ها می‌آمدند و برای روز مشخصی وقت می‌گرفتند. دفترخانه یک اتاق عقد جمع‌وجور داشت که همه‌ی اجزایش بنفش مایل به یاسی بود. صبح تا ظهر پشت میزم چرت می‌زدم یا کتاب می‌خواندم. اما عصرها همیشه اوضاع فرق داشت؛ آدم‌ها در لباس‌های تمیز و روشن با چهره‌هایی گشاده پله‌های دفترخانه را بالا می‌آمدند و در گفت‌وگوهای کوتاه‌شان می‌توانستی نسبت‌شان با عروس یا داماد را بفهمی. همیشه زنی از میان جمع جدا می‌شد و جعبه‌ی شیرینی یا بسته‌ی شکلاتی به طرفم می‌گرفت و من تازه می‌فهمیدم که از کنجم در دفترخانه نامرئی نشده‌ام. آدم‌ها در آن لحظات بیشتر از هر زمان دیگری بااحترام و لبخند رفتار می‌کردند و شیوه‌ای از فروتنی در حرکات‌شان بود که نشان می‌داد تحت‌تأثیر جشنی قرار گرفته‌اند که به‌زودی برگزار می‌شد. آن تابستان شاهد جشن‌های زیادی بودم. شادی آدم‌ها حتی وقتی در آن سهیم نباشی، ردی روشن روی قلبت می‌گذارد. هربار بعد از تمام شدن مراسم به اتاق عقد می‌رفتم. صدای دست زدن‌ها، خنده‌ها و کل‌کشیدن‌ها بویی مطبوع در اتاق به‌جا می‌گذاشت و اغلب نقل یا شکلاتی این‌ور و آن‌ور افتاده بود. تنها روبه‌روی آن اجزای بنفش با اکلیل‌های چسبنده‌شان می‌ایستادم و چیزی گُنگ و نامعلوم در مغزِ بیش‌ازحد جوانم می‌جوشید. حالا که به آن جشن‌ها و آدم‌هایش فکر می‌کنم، دوباره برای شادی‌های گمشده‌ای دلتنگ می‌شوم که از سهم‌مان دزدیده شده، دلتنگ چهره‌هایی که از قهقهه فشرده می‌شود و نه از بار سنگین سنگی که هر روز به دوش می‌کشیم. دلتنگ نسخه‌های شادتری از خودمان. ‌

  • 13 мая7 57662130

    کتاب‌هایی که سال صفر سه خوندم: • شعر ۱-دشنه در دیس/ احمد شاملو ۲-هفتاد سنگ قبر/ یدالله رؤیایی ۳-از بنفش تند تا به تو می‌اندیشم/ هوشنگ ایرانی ۴-هایکوهای طنزآمیز/ استیون ادیس • داستانی ۵-شاه سیاه‌پوشان/ هوشنگ گلشیری ۶-حرف و سکوت/ محمود کیانوش ۷-خاطرات هنرپیشه‌ی…

  • 10 мая9 620145104

    توی این سفر چند روزه به خارج از ایران، فارغ از اینکه در سرزمین ناآشنا چقدر تر‌وماهای جمعی عریان‌تر و زخم‌های مشترک، زیر آسمانی که مال تو نیست، پیداتر می‌شوند؛ دیدن این همه دختر جوان با نوزادهای خوابیده در کالسکه‌ در نوع خودش شوک عجیبی است. شبیه گذشتن از بُعد چهارم و ورود به دنیای موازی است؛ جایی که آدم‌ها چرخه‌ی طبیعی زندگی را طی می‌کنند، با اتکا به آینده‌ای مطمئن و چهره‌هایی آسوده‌خاطر. اما من و خیلی از آدم‌ها هنوز وقتی به بچه فکر می‌کنیم، یاد رنگین‌کمان می‌افتیم. ‌

  • 6 мая22 тыс144147

    حالا می‌فهمم که چقدر عادت‌هایی که داشتیم و روتین‌های تکراری و روزمره در احساس امنیت و ثبات‌مون ریشه داشته. حالا که تقریباً هیچی عادی نیست و در یک وضعیت غیرعادیِ کش‌دار گیر کردیم. گاهی به یاد می‌آرم که باید دنبال چیزی بگردم، ولی نمی‌دونم چی؟ و بعد می‌فهمم که دنبال معنایی هستم؛ برای این لحظه‌ای که رفت و لحظه‌ی بعدی که اومده. و مدام حرف جوان هجده ساله‌ای یادم می‌آد که در اعماق وب‌فارسی باهم چت کردیم و بهم گفت اگه نمی‌تونی معنایی پیدا کنی، یعنی اونقدر که لازمه نگشتی. گاهی فراموش می‌کنم اگه پناهگاه عاطفی نمی‌داشتم سپری کردن این وحشت ابدی چقدر غیرممکن می‌شد. گاهی هم تصویر گنگی از گذشته‌ای نامعلوم به یادم می‌آد که توی یه شادی جمعی درحال خندیدن بودیم. هزاران حرف ناگفته دارم که امکان نوشتن‌شون نیست و دوتا شعر که تازگی نوشته‌ام و قابل‌انتشار نیستن. تنها چیزی که می‌شه همچنان گفت اینه که ما فقط خودمون رو داریم و چقدر دلتنگ‌تون بودم. ‌

در غیاب آبی‌ها — tgindex