tgindex
❥‌‌༻ٖؒ﷽‌ڪٖؒاٖؒ؋ٖؒـٖؒہٖؒ شٖؒعٖؒࢪٖؒ وٖؒ غٖؒزٖؒلٖٖؒؒ﷽‌❥‌‌༻

❥‌‌༻ٖؒ﷽‌ڪٖؒاٖؒ؋ٖؒـٖؒہٖؒ شٖؒعٖؒࢪٖؒ وٖؒ غٖؒزٖؒلٖٖؒؒ﷽‌❥‌‌༻

Статистика
@cafeesheroghazalМузыкаперсидский

https://t.me/cafeesheroghazal #سࢪم_بالاست_چون_بالا_سࢪم_خداست #ڪانالی_پࢪ_از_عشق_و_احساس #نذࢪ_ڪࢪدم_تا_بیایے_هࢪ_چہ_داࢪم_مال_تو #چشـــــم_هـاے_خستہ_پࢪ_انتظاࢪم_مال_تو #یڪ_دل_دیــوانہ_داࢪم_بـا_هـــــزاࢪان_آࢪزو #آࢪزویـــم_هیــچ_قلب_بی_قـــــࢪارم_مال_تو

Последний пост
2 февр.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
24
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Музыка (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
3 198
−7 за 5 дн.
Сутки
−1
−0,03%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
8 598
24 постов
Вовлечённость
268,9%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 24
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 2 февр.2 3423047

    هیچ کس را آنقدر دوست نداشته باشید که وسط بی گناهی، مجبور باشید از او عذرخواهی کنید @cafeesheroghazal

  • 2 апр. 2025 г.10,4 тыс57198

    خاکی به لب گور فشاندیم و گذشتیم ما مرکب ازین رخنه جهاندیم و گذشتیم چون ابر بهار آنچه ازین بحر گرفتیم در جیب صدف پاک فشاندیم و گذشتیم چون سایه مرغان هوا در سفر خاک آزار به موری نرساندیم و گذشتیم گر قسمت ما باده و گر خون جگر بود ما نوبت خود را گذراندیم و گذشتیم کردیم عنانداری دل تا دم آخر گلگون هوس را ندواندیم و گذشتیم در رشته کشیدند دگرها گهر جان ما این عرق از جبهه فشاندیم و گذشتیم هر چند که در دیده ما خار شکستند خاری به دل کس نخلاندیم و گذشتیم یک صید ازین دشت به فتراک نبستیم چون مهر همین تیغ رساندیم و گذشتیم هر چند که در مد نظر بود دو عالم یک حرف ازین صفحه نخواندیم و گذشتیم فریاد که از کوتهی بازوی اقبال دستی به دو عالم نفشاندیم و گذشتیم صد تلخ چشیدیم ز هر بی مزه صائب تلخی به حریفان نچشاندیم و گذشتیم #صائب_تبریزے

  • 29 мар. 2025 г.10,4 тыс41171

    شب بِشب بدیدارت آیم! ای گل دیده را با دیدهٔ ات آرایم! ای گل دستی کِشم برآن زلف پریشانت رشته ای زگیسوانت ربایم! ای گل ره زَنم، درخوابت تا بینم رخسارت تا دَمی بَر مهمانیت درآیم! ای گل کاش شوی نمایان چو ماه در بهاران بر زلف گونه ات تماشا نمایم! ای گل داغ دل را کُنم مَرَهم با اَشکِ شبنم تا وِصالت، بسته درها گشایم! ای گل خُورم در غمِ فِراقت هزاران اندوه چکنم که به غمت مبتلایم ای گل؟ منم وخلوت شب، با اَلْفْ، دردِ لبالب چارهٔ درد کجاست چاره نمایم! ای گل دربَزم جانانه ات میسوزم شمع گون کِی  بِفروغت پروانه سِتانم، ای گل؟  دل بیمار مرا دوایی نباشد جز تو نوای، نِی ات را چگونه سُرایم! ای گل؟ درد هجرانت را علاجُ چاره چیست؟ زین طبعِ سردت چِها فرمایم، ای گل در عهد تو هزاران  پیچ وخَم دارم به وفای عهدتو تنهای تنهایم! ای گل! آخر میکُشد مرا غَمِ سُودای عشقت دراین عشق من ندانم کجایم! ای گل #آراز_تورڪ

  • ای یار ما، دل‌دار ما، ای عالم اسرار ما ای یوسف دیدار ما، ای رونق بازار ما نک بر دمِ امسال ما، خوش عاشق آمد پار ما ما مفلسانیم و تویی، صد گنج و صد دینار ما ما کاهلانیم و تویی، صد حج و صد پیکار ما ما خفتگانیم و تویی، صد دولت بیدار ما ما خستگانیم و تویی، صد مرهم بیمار ما ما بس خرابیم و تویی، هم از کرم معمار ما من دوش گفتم عشق را ای خسرو عیار ما سر درمکش، منکر مشو، تو بُرده‌ای دستار ما واپس جوابم داد او، نی از توست این کار ما چون هرچ گویی وا دهد، هم‌چون صدا کُه‌سار ما من گفتمش خود ما کهیم و این صدا گفتار ما زیرا که که را اختیاری نبود ای مختار ما #مولاناے_جانم

  • گفت استاد مبر درس از یاد یاد باد آنچه به من گفت استاد یاد باد آن که مرا یاد آموخت آدمی نان خورَد از دولت یاد هیچ یادم نرود این معنی که مرا مادر من نادان زاد پدرم نیز چو استادم دید گشت از تربیت من آزاد پس مرا منت از استاد بُوَد که به تعلیم من اُستاد اِستاد هر چه می دانست آموخت مرا غیر یک اصل که ناگفته نهاد قدر استاد نکو دانستن حیف! اُستاد به من یاد نداد گر بمردست، روانش پر نور! ور بُوَد زنده خدا یارش باد! #ایرج_میرزا

  • بخت بد جایی که پای کینه محکم می‌کند سنگ باران گشت راحت را ز شبنم می‌کند کام دل گر آرزو داری به دنبالش مرو تا تو از پی می‌روی آن صید هم رم می‌کند گرد غم را پاک از روی غبارآلود ما سیلی ایام با اشک دمادم می‌کند جهل را در جنگ دانش لشکری در کار نیست صد فلاطون را به یک کج‌بحث ملزم می‌کند سازگاری‌های تیغت را چو می‌آرد به یاد زخم ما، خون گریه از بیداد مرهم می‌کند زلف دلبندت گره بر روی هم می‌افکند یا برای ما پریشانی فراهم می‌کند بر نشاط هرکه افزاید فلک کاهد ز ما پسته گر خندان شود از عیش ما کم می‌کند شب شکار صید معنی می‌توان کردن که روز این غزال از سایه خود هر زمان رم می‌کند خواجه هرجا قصه پیراهن یوسف شنید پیش چشمش جلوه همیان در هم می‌کند در کمین راحت مرگیم و پندارند خلق عهد پیری قامت فرسوده را خم می‌کند اقتضای اتحاد حسن و عشقست این کلیم شهرت او گر مرا رسوای عالم می‌کند #ڪلیمی_ڪاشانی

  • 🖊#دڪلمہ✒ نه در غبار غم گُم ام نه از خیال تو پُرم یه ناصبور و بی قرار لیلی و مجنون خودم یه بوسه میزنم به مرگ یه لبخند به زندگی شراره‌های‌آتشم ستاره نیست در‌شبم نه به جان درخت تبر شوم نه خنجری به دوست زنم گاهی شراب بر لبم گاهی به مسجد می‌روم چه می‌شود که من چنین بی‌خیال من بودنم مرا نخوان سراب دگر که در‌ مرداب خود‌گم‌ ام زخم عمیقی در دلم که نام عشق بر او دهم نه در غبار غم گُم ام نه از خیال تو پُرم مثل عروسکی هنوز به ساز و رقصی باطلم #ابراهیم‌رفیع___مرداب

  • خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟ ساقی کجاست، گو سببِ انتظار چیست؟ هر وقتِ خوش که دست دهد مغتنم شمار کس را وقوف نیست که انجامِ کار چیست پیوندِ عمر بسته به مویی‌ست هوش دار غمخوارِ خویش باش، غم روزگار چیست؟ معنیِ آبِ زندگی و روضهٔ ارم جز طَرفِ جویبار و میِ خوشگوار چیست؟ مستور و مست هر دو چو از یک قبیله‌اند ما دل به عشوهٔ که دهیم اختیار چیست؟ راز درونِ پرده چه داند فلک، خموش ای مدعی نزاعِ تو با پرده‌دار چیست؟ سهو و خطایِ بنده گَرَش اعتبار نیست معنیِ عفو و رحمتِ آمُرزگار چیست؟ زاهد شرابِ کوثر و حافظ پیاله خواست تا در میانه خواستهٔ کردگار چیست #حافظ

  • شب گردِ غزلخوان، سوی ما دگر آواز مَکن  در بَرِ کوی ما، حرفی ز مُعجز و اِعجاز مکن گدایِ مُلک آن پری چهره نَبُوَد بحر ما ای هدهد سَباگَرد، زبَرِ قافلهٔ ما پرواز مَکن مطربا به ساز و چنگ، احوال ما ابراز مَکن مگشا زدرد ما پرده، به نایِ نوای اِحراز مَکن اندر حالِ خرابِ ما درمان نشود بِصَد فال چند قدحی مِی آر! با جامُ ساغر مِهراز مَکن شب رخ مَنُما، برحول مهتاب، تَنْ، ناز مکن بیهُده مجنبان زلف، به حیلَت ناز شهناز مکن قصه ما گَر به هزارفرسنگ کِشد زبانِ شعله راز این قصه را بِه کام اهرِمَنان غمّاز مکن گر هزاربار عزم سفری، سَفر به حجاز مکن زاین همه گلایه ازمن، به پیشگاه نماز مکن هر که بریده ز خود، عقلُ هوش برده ازخود دل به انوار بسته، به عُرفِ دعا مَجاز مکن #آراز_تورڪ

  • جاودان، هرکه ترا دید بعالم شادست عاشق روی تو از هر دو جهان آزادست دل درین قاعده دهر نبندد عاشق زآنکه این قاعده سست آمد و بی بنیادست همه با عشق سخن گویم و از وی شنوم شادم از عشق، که این قاعده ای معتادست همگی روی ترا مقصد اقصی دانم زهد و تقوی و ریاضت صفت زهادست ملک آفاق بپیمودم و غایت دیدم هرچه جز ذکر تو بودست بعالم بادست عشق گویند: بهر حال حدیثیست صحیح عقل گویند: ولیکن خبر آحادست خسرو از صحبت شیرین بمرادی برسید این همه جور و جفا بر جگر فرهادست دایما جور و جفا بر دل مسکین کردی گر فراموش کنم جمله، همینم یادست قاسمی را ز تو پرسند: کجا شد؟ برگو که: درین گوشه این دیر خراب آبادست   #قاسم_انوار

  • 🖋#عاشق_شدن_لیلی_و_مجنون_بہ_یڪدیگر✒ هر روز که صبح بردمیدی یوسف رخ مشرقی رسیدی کردی فلک ترنج پیکر ریحانی او ترنجی از زر لیلی ز سر ترنج‌بازی کردی ز زنخ ترنج‌سازی زان تازه‌ترنج نو رسیده نظاره ترنج و کف بریده چون بر کف او ترنج دیدند از عشق چو نار می‌کفیدند شد قیس به جلوه‌گاه غنجش نارنج رخ از غم ترنجش برده ز دماغ دوستان رنج خوش‌بویی آن ترنج و نارنج چون یک چندی بر این برآمد افغان ز دو نازنین برآمد عشق آمد و کرد خانه خالی برداشته تیغ لاابالی غم داد و دل از کنارشان برد وز دل‌شدگی قرارشان برد زان دل که به یکدگر نهادند در معرض گفتگو فتادند این پرده دریده شد ز هر سوی وان راز شنیده شد به هر کوی زین قصه که محکم‌آیتی بود در هر دهنی حکایتی بود کردند بسی به هم مدارا تا راز نگردد آشکارا بند سر نافه گر چه خشک است بوی خوش او گوای مشک است یاری که ز عاشقی خبر داشت برقع ز جمال خویش برداشت کردند شکیب تا بکوشند وان عشق برهنه را بپوشند در عشق شکیب کی کند سود؟ خورشید به گِل نشاید اندود چشمی به هزار غمزه غماز در پرده نهفته چون بود راز؟ زلفی به هزار حلقه زنجیر جز شیفته دل شدن چه تدبیر؟ زان پس چو به عقل پیش دیدند دزدیده به روی خویش دیدند چون شیفته گشت قیس را کار در چنبر عشق شد گرفتار از عشق جمال آن دلآرام نگرفت به هیچ منزل آرام در صحبت آن نگار زیبا می‌بود ولیک ناشکیبا یک‌باره دلش ز پا درافتاد هم خیک درید و هم خر افتاد و آنان که نیوفتاده بودند مجنون لقبش نهاده بودند او نیز به وجه بینوایی می‌داد بر این سخن گوایی از بس که سخن به طعنه گفتند از شیفته ماه نو نهفتند از بس که چو سگ زبان کشیدند زآهو بره سبزه را بریدند لیلی چو بریده شد ز مجنون می‌ریخت ز دیده در مکنون مجنون چو ندید روی لیلی از هر مژه‌ای گشاد سیلی می‌گشت به گرد کوی و بازار در دیده سرشک و در دل آزار می‌گفت سرودهای کاری می‌خواند چو عاشقان به زاری او می‌شد و می‌زدند هر کس «مجنون مجنون» ز پیش و از پس او نیز فسار سست می‌کرد دیوانگی‌ای درست می‌کرد می‌راند خری به گردن خرد خر رفت و به عاقبت رسن برد دل را به دو نیم کرد چون نار تا دل به دو نیم خواندش یار کوشید که راز دل بپوشد با آتش دل که باز کوشد خون جگرش به رخ برآمد از دل بگذشت و بر سر آمد او در غم یار و یار ازو دور دل پر غم و غمگسار از او دور چون شمع به تَرک خواب گفته ناسوده به روز و شب نخفته می‌کُشت ز درد خویشتن را می‌جست دوای جان و تن را می‌کند بدان امید جانی می‌کوفت سری بر آستانی هر صبح‌دمی شدی شتابان سرپای برهنه در بیابان او بندهٔ یار و یار در بند از یکدیگر به بوی خرسند هر شب ز فراق بیت‌خوانان پنهان رفتی به کوی جانان در بوسه زدی و بازگشتی بازآمدنش دراز گشتی رفتنْش به از شَمال بودی باز آمدنَش به سال بودی در وقت شدن هزار پر داشت چون آمد، خار در گذر داشت می‌رفت چنان که آب در چاه می‌آمد صد گریوه بر راه پای آبله چون به یار می‌رفت بر مرکب راهوار می‌رفت باد از پس داشت چاه در پیش کآمد به وبال خانهٔ خویش گر بخت به کام او زدی ساز هرگز به وطن نیآمدی باز #نظامی_"#خمسه"_(#لیلی_و_مجنون)

  • 2 янв. 2025 г.11,2 тыс45168

    در همه دِیر مغان نیست چو من شیدایی خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی دل که آیینهٔ شاهی‌ست غباری دارد از خدا می‌طلبم صحبت روشن‌رایی کرده‌ام توبه به دست صنم باده‌فروش که دگر مِی نخورم بی رخ بزم‌آرایی نرگس ار لاف زد از شیوهٔ چشم تو مرنج نروند اهل نظر از پی نابینایی شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی جوی‌ها بسته‌ام از دیده به دامان که مگر در کنارم بنشانند سهی‌بالایی کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست گشت هر گوشهٔ چشم از غم دل دریایی سخن غیر مگو با من معشوقه‌پرست کز وی و جام مِی‌ام نیست به کس پروایی این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت بر در میکده‌ای با دف و نی ترسایی «گر مسلمانی از این است که حافظ دارد آه اگر از پی امروز بود فردایی»   #حافظ

  • 28 дек. 2024 г.10 тыс40162

    بی خبر شو ز دو عالم، خبر یار طلب دست بردار ز خود، دامن دلدار طلب حاصل روی زمین پیش سلیمان بادست دو جهان از کرم عشق به یکبار طلب نکند تلخ سلیمان دهن موران را هر چه می خواهی ازان لعل شکربار طلب مستیی را که خماری نبود در دنبال از شفاخانه آن نرگس بیمار طلب عشق در پرده معشوق نهان می گردد خبر طوطی ما را ز شکرزار طلب چون نداری پر و بالی که به جایی برسی چون سلامت طلبان رخنه دیوار طلب خاک را قافله سیل رسانید به بحر در ره عشق رفیقان سبکبار طلب از صدف کم نتوان بود به همت، زنهار چون دهن باز کنی گوهر شهوار طلب می توان دولت بیدار به بی خوابی یافت تو همین در دل شب دیده بیدار طلب پرده آب حیات است سیاهی صائب عمر جاوید ازان طره طرار طلب #صائب_تبریزے

  • پا شو ای مست که دنیا همه دیوانهٔ توست همه آفاق پر از نعرهٔ مستانهٔ توست در دکان همه باده‌فروشان تخته است آن که باز است همیشه در میخانهٔ توست دست مشاطهٔ طبع تو بنازم که هنوز زیور زلف عروسان سخن شانهٔ توست دور پیوند تسلسل به تو دادند آری دست غیبی‌ست که با گردش پیمانهٔ توست ای زیارتگه رندان قلندر برخیز توشهٔ من همه در گوشهٔ انبانهٔ توست همت ای پیر که کشکول گدایی در کف رندم و حاجتم آن همّت رندانهٔ توست ای کلید در گنجینهٔ اسرار ازل عقل دیوانهٔ گنجی که به ویرانهٔ توست شمع من دور تو گردم به کاخ شب وصل هر که توفیق پری یافته پروانهٔ توست در خرابات تو سر نیست که ماند دستار وای از آن سرکه شرابی که به خمخانهٔ توست همه غواص ادب بودم و هرجا صدفی‌ست همه بازش دهن از حیرت دردانهٔ توست تخت جم دیدم و سرمایهٔ شاهان عجم که نه با سرمدی شوکت شاهانهٔ توست در یکی آینه عکس همه آفاق ای جان این چه جادوست که در جلوهٔ جانانهٔ توست زهره گو تا دم صبح ابد افسون بدمد چشمک نرگس مخمور به افسانهٔ توست ای گدای سر خوانت همه شاهان جهان شهریار آمده دربان در خانهٔ توست  #شهریار_جان

  • ای که در این خاکدان جان و جهانی مرا چون بروم زین سرا باغ و جنانی مرا جان مرا جان توئی لعل مرا کان توئی در دل ویران توئی گنج نهانی مرا آن که به دل می‌دمد روح سخن هر دمم تا نزند یک نفس بی دمش آنی مرا شب همه شب تا به صبح هم‌نفس من توئی روز چو کاری کنم کار و دکانی مرا تا که به محفل دَرَم با تو سخن می‌کنم چون که به خلوت روم مونس جانی مرا یک نفس از پیش تو گر بروم گم شوم چون به تو آرم پناه امن و امانی مرا گر تو برانی مرا جان ز فراقت دهم جان به وصالت دهم گر تو بخوانی مرا گه به وصالم کشی گه ز فراقم کشی گاه چنینی مرا گاه چنانی مرا فیض به تو رو کند رو چو به هر سو کند نور تو عالَم گرفت قبله از آنی مرا #فیض_ڪاشانی

  • طوطی آمد با دهان پر شکر در لباس فُستُقی با طوق زر پشه گشته باشه‌ای از فَرِ او هر کجا سرسبزیی از پَرِ او در سخن گفتن شکرریز آمده در شکر خوردن پِگَه خیز آمده گفت هر سنگین دل و هر هیچکس چون منی را آهنین سازد قفس من در این زندان آهن مانده باز زآرزوی آب خضرم در گداز خضر مرغانم از آنم سبزپوش بوک دانم کردن آب خضر نوش من نیارم در بر سیمرغ تاب بس بود از چشمهٔ خضرم یک آب سر نهم در راه چون سوداییی می‌روم هر جای چون هر جاییی چون نشان یابم ز آب زندگی سلطنت دستم دهد در بندگی هدهدش گفت ای ز دولت بی‌نشان مَرد نَبْوَد هرک نَبْوَد جان فشان جان ز بهر این به کار آید تو را تا دمی در خُورْدْ یار آید تو را آب حیوان خواهی و جان‌دوستی رو که تو مغزی نداری پوستی جان چه خواهی کرد، بر جانان فشان در ره جانان چو مردان جان فشان #منطق_الطیر_عطار

  • 🖋#نامہ_نوشتن_مجنون_بہ_لیلی✒   در كَفَش بگرفت مجنون خامه ای         تا نويسد بهرِ لیلی نـامه ای بر نوشت از جانبِ مجنون، سلام          بر تو باد ای همدمِ ابن الـسلام ای دگر با ديگران هـمدم شده  بـا من سرگشته نامحرم شده ای نبرده بویی از مهر و وفا   ای شده با غير مجنون آشنا دفترِ عشقم تو بر هم می زنی؟  از وفاداری خود دم می زنی؟ بی وفا، دامانِ وصلم هـشته ای  بهرم اينک، نـامه ای بنوشته ای پرس و جو كردی تو از احوال من؟    پس بخوان در نامه شرح حال من! من كیم دلداده ای، درمانده ای  عـاشقِ از کوی، دلبر رانده ای من كيم از وصلِ دلبر بی نصيب            من كيم بازيچه دست رقيب من كيم از عشق، مجنون گشته ای       از ديار يار، بیرون گشته ای در بدر گردیده، در صحرا منم                       در بیابانها تک و تنها منم بهرِ هجران، چاره سازی می کنم         با خيالت، عشق بازی می كنم ای سرا پا غرقه در بحرِطرب     گـفته ای چون، آورم روزم به شب؟ هر كه در تاب و تبِ هجران بود         روز و شب در ديده اش يكسان بود كارِ من پيوسته يارب يارب است  شب سيه روزم، سيه تر از شب است در بیابان جدایی، خفته ام  دردِ دل با ريگِ، سوزان گفته ام ناله می داند مرا، همراز کیست  گريه می داند مرا، دمساز كيست اشک می داند كی باشد، همدمم         آه می داند كی باشد، محرمم   باد می داند، مرا منزل کجاست  دشت می داند، كی با من آشناست غصّه دارد آگهی، از جانِ من              مرگ می داند، ره درمانِ من من كجا و دوری از جانان کجا  من كجا و آتش هجران كجا! بی تو در دشت جنون سر می کنم  سرگذشت عشق، از بر می كنم من شده از آشنای خود جدا     تو شده بيگانگان را آشنا من به هامون، يكه و تنها غریب  تو به خلوت، اندر آغوش رقيب من به صحرای جنون، شوريده حال  تو به شادی كنجِ خلوت بی خیال! دردِ هجران را، علاج و چاره نيست هيچ كس مانندِ، من بيچاره نيست جرم من غير از وفاداری، چه بود   قصد تو از عاشق آزاری، چه بود اوّلم ازعشق، مجنون کرده ای       بعد ازآن از شهر، بـيرون کرده ای آشنا دور از ديارم می کند هر كه آيد سنگسارم می کند می زنندم عاقلان سنگ جفا بیوفا بهر تماشایم بیا! پيشِ من، دم از وفاداری مزن بر سرم روزی تو هم، سنگی بزن گر زنی سنگ جفا را بر سرم  می کنی ای بیوفا، عاشقترم رحم بر حال من بيچاره کن                        نامه را بستان، نخوانده پاره کن زیرِ آن، با خون نوشتم، نامِ خويش تا دهم بر لیلیم پیغامِ خويش #استاد_محمدباقر_محب_زاده

  • 🖋#رفتن_پدر_مجنون_بہ_خواستگارے_لیلی✒ چون راه دیار دوست بستند بر جوی بریده پل شکستند مجنون ز مشقت جدایی کردی همه شب غزل‌سرایی هر دم ز دیار خویش پویان بر نجد شدی سرودگویان یاری دو سه از پس اوفتاده چون او همه عور و سرگشاده سودا زدهٔ زمانه گشته در رسوایی، فسانه گشته خویشان همه در شکایت او غمگین پدر از حکایت او پندش دادند و پند نشنید گفتند فسانه چند نشنید پند ار چه هزار سودمند است چون عشق آمد چه جای پند است‌؟ مسکین پدرش بمانده در بند رنجور دل از برای فرزند در پردهٔ آن خیال‌بازی بیچاره شده ز چاره‌سازی پرسید ز محرمان خانه گفتند یکایک این فسانه کاو دل به فلان عروس داده‌ست کز پرده چنین به در فتاده‌ست چون قصه شنید قصد آن کرد کز چهرهٔ گل فشانَد آن گرد آن دُر که جهان بدو فروزد بر تاج مراد خود بدوزد وآن زینت قوم را به صد زین خواهد ز برای قره‌العین پیران قبیله نیز یک‌سر بستند برآن مراد محضر کآن دُر نسفته را در آن سُفت با گوهر طاق خود کند جفت یک‌رویه شد آن گروه را رای کآهنگ سفر کنند از آن جای از راه نکاح اگر توانند آن شیفته را به مه رسانند چون سیّد عامری چنان دید از گریه گذشت و باز خندید با انجمنی بزرگ برخاست کرد از همه روی برگ ره راست آراسته با چنان گروهی می‌رفت به بهترین شکوهی چون اهل قبیلهٔ دل‌آرام آگاه شدند خاص تا عام رفتند برون به میزبانی از راه وفا و مهربانی در منزل مهر پی فشردند وآن نُزل که بود پیش بردند با سید عامری به یک بار گفتند چه حاجت است پیش‌آر مقصود بگو‌، که پاس داریم در دادن آن سپاس داریم گفتا که مرادم آشنایی است آنهم ز پی دو روشنایی است وآن گه پدر عروس را گفت کآراسته باد جفت با جفت خواهم به طریق مهر و پیوند فرزند تو را ز بهر فرزند کاین تشنه‌جگر که ریگ‌زاده است بر چشمهٔ تو نظر نهاده است هر چشمه که آب لطف دارد چون تشنه خورد به جان گوارد زین‌سان که من این مراد جویم خجلت نبَرَم بر آن چه گویم معروف‌ترین این زمانه دانی که منم در این میانه؟ هم حشمت و هم خزینه دارم هم آلت مهر و کینه دارم من دُر خرم و تو دُر فروشی بفروش متاع اگر بهوشی چندان که بها کنی پدیدار هستم به زیادتی خریدار هر نقد که آن بود بهایی بفروش چو آمدش روایی چون گفته شد این حدیث فرخ دادش پدر عروس پاسخ کاین گفته نه برقرار خویش است می‌گو تو فلک به کار خویش است گر چه سخن آب‌دار بینم با آتش‌ِ تیز کی نشینم‌؟ گر دوستی‌یی دراین شمار است دشمن کامیش صدهزار است فرزند تو گرچه هست پدرام فرخ نبوَد‌، چو هست خودکام دیوانگی‌یی همی نماید دیوانه حریف ما نشاید اول به دعا عنایتی کن وآن گه ز وفا حکایتی کن تا او نشود درست‌گوهر این قصه نگفتنی است دیگر گوهر به خلل خرید نتوان در رشته خلل کشید نتوان دانی که عرب چه عیب جویند‌؟ این کار کنم مرا چه گویند‌؟‌‌ با من بکن این سخن فراموش ختم است بر این و گشت خاموش چون عامریان سخن شنیدند جز باز شدن دری ندیدند نومید شده ز پیش رفتند آزرده به جای خویش رفتند هر یک چو غریبِ غم‌رسیده از راه زبان ستم‌رسیده مشغول بدان که گنج بازند وآن شیفته را علاج سازند وآن گه به نصیحتش نشاندند بر آتش خار می‌فشاندند کاین جا به از آن عروس دل‌بر هستند بتان روح‌پرور یاقوت‌لبانِ دُر بناگوش هم غالیه‌پاش و هم قصب‌پوش هر یک به قیاس چون نگاری آراسته‌تر ز نو بهاری در پیش صد آشنا که هستی بیگانه چرا همی پرستی‌؟ بگذار کز این خجسته‌نامان خواهیم تو را بتی خرامان یاری که دل تو را نوازد چون شکر و شیر با تو سازد #نظامی_خمسه_(#لیلی_و_مجنون)

  • آنکه دل در هوس روز وصال است او را خواب شب در سر اگر هست خیال است او را دل ز چشمش چه شد ار کرد سوال نظری چون نظرهاست در آن جای سوال است او را خال لبهاش به خون دل صاحب نظران تشنه از چیست چو در پیش زلال است او را دل بیمار من از دال و الف خالی نیست تا قد چون الف و زلف چو دال است او را به جگر خوردن بسیار به کف کرد غمش خون عشاق بخور گو که حلال است او را آفتاب از هوس آنکه شود همسر او ایستد راست و زان بیم زوال است او را به کمال است و بس این جور و جفا و ستمش این صفتها که شنیدی به کمال است او را #ڪمال‌_خجندے

  • هرگز مگو که کعبه ز بتخانه خوشتر است هر جا که هست جلوه ی جانانه خوشتر است با برهمن حدیث محبت رواست، لیک در دام طایر حرم این دانه خوشتر است تسبیح و زهد خوش بود اما در این دو روز جشن گل است، شیشه و پیمانه خوشتر است گر در بهشت باده کشی فتنه گل کند ساغر کشی به گوشه ی میجانه خوشتر است گر شرط دوستی بشناسی به حسن شمع اول محبت تو به پروانه خوشتر است در صحبتی که شرم و ادب نیست فیض نیست زان رو مرو به صحبت بیگانه خوشتر است با نوش نیش مردم چشمم کرشمه ها ست هم صحبتی به مردم دیوانه خوشتر است کفران نعمت گله مندان بی ادب در کیش من ز شکر گدایانه خوشتر است عرفی منال بیهده، احوال دل مگو کز ناله های بی اثر، افسانه خوشتر است #عرفی_شیرازے