tgindex
کانال شعر و موسیقی چکاوک

کانال شعر و موسیقی چکاوک

Статистика
@chacavak135Музыкаперсидский

تاریخ شروع کانال ۱۴۰۲/۱۰/۱۰ کانالی‌ست ساختِ دستِ بشر ؛ برای هضمِ دلتنگی‌ها ، خستگی‌ها و تنهایی‌هایش..

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
58
Всего постов
355
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Музыка (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
722
+1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
34
40 постов
Вовлечённость
4,7%
к подписчикам
Постов в день
8,3
всего 355
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
27
1/48двое суток
30
1/72трое суток
33

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • کی به پایان می‌رسـد این درد بی‌درمـان ما از کـرم لطــفی نما ، ای خـالـق و سبحان ما روزگار دل پریشی،  کی ز مــا پـر می‌کــشد کی به سامان میرسد این وضع ناسامان ما آتشی در سینه داریم ، شعلـه‌ای اندر وجـود کـس نـباشــد آگـه از این رنـج بی پـایان ما بر حـریـر پـادشـاهی عـده ای فـرصت طلب تا کمـر در مـزبـله، خـم کـودک و نســوان ما حالیا نـوروز و فصل شـادی دلها شده است شـوق و ذوقی کس ندیده بر در و ایوان ما چهره ها درهم کشیده غصه ها در دل فزون گــوئیا ویـرانـه گشـته است کـشور ایران ما از ســـر تدبیر این قـوم از جفـای فـکرشــان شیـره ی جـان می رود از دیـده ی گریان ما نه قـمـاری، نه قـراری، نه به ظاهـر سـرقـتی روز وشب کم می شــود از مخزن وانبان ما شــام تـاریک زمـان، صبحی مـگـر دارد ز پی رو به شادی کی رود این کلبه ی احـزان ما؟ اشک حسرت می چکد از چشم ناصح دائما زینکه می بیند نشـسته تیر غـم بـر جـان ما #علی_فعله_گری

  • ای مه! شبی از عمق جان مستانه می‌بوسم تو را دور از نگاهِ دیگران مستانه می‌بوسم تو را می‌آیم از ره ناگهان ، از شوقِ رویت نغمه‌ خوان خندان‌ لب و چشمک‌ پران مستانه می‌بوسم تو را ساغر به دست و عشوه‌ گر ، مستِ تو از پا تا به سر ای ساقیِ ابرو کمان! مستانه می‌بوسم تو را شاد از تو و آوازِ تو ، با سازِ افسون سازِ تو می‌رقصم و با هر تکان مستانه می‌بوسم تو را وقتی که مدهوشت شدم ، مجذوبِ آغوشت شدم...، خواهی نخواهی بی‌ امان مستانه می‌بوسم تو را تا شمعِ بالینم شوی ، فرهادِ شیرینم شوی در آتشت پروانه‌ سان مستانه می‌بوسم تو را شب می‌رود تا انتها ، خورشید می‌تابد به ما من بی‌ بهانه همچنان مستانه می‌بوسم تو را... #مهشید_تجلیان

  • بگذار چشم مست تو افسونگری کند شب را شمیم زلف تو نیلوفری کند بگذار گیسوان سیاهت بریزد و انگشت‌های سرد مرا جوهری کند پروانه‌ای سیاهم و ای کاش آتشی یک شب مرا بگیرد و خاکستری کند تنها شراب چشم خمار تو قادر است میخانه را دوباره پر از مشتری کند تلخ است این زمانه که باید شبانه‌روز خنجر میان ما رفقا داوری کند ما آهنین‌دلان به همین چرم دل‌خوشیم تا کاوه‌ای بیاید و آهنگری کند   گهواره‌ای رها شده‌ام، کاش نیل غم در حق من جفا نکند، مادری کند پنداشت اینکه مثل خودش صاف و ساده‌ام سنگی مرا به آینه یادآوری کند!   #سعیدبیابانکی

  • ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم بر من منگر، زانکه به جز تلخی اندوه در خاطر از آن چشم سياه تو ندارم ای رفته ز دل، راست بگو! بهر چه امشب با خاطره ها آمده ای باز به سويم؟ گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه من او نيم، او مرده و من سايه اويم من او نيم، آخر دل من سرد و سياه است او در دل سودا زده از عشق، شرر داشت او در همه جا، با همه کس، در همه احوال سودای تو را ای بت بی مهر! به سر داشت من او نيم، اين ديده من گنگ و خموش است در ديده او آن همه گفتار، نهان بود وان عشق غم آلود در آن نرگس شبرنگ مرموزتر از تيرگی شامگهان بود من او نيم آری، لب من اين لب بی رنگ ديري ست که با خنده ای از عشق تو نشکفت اما به لب او همه دم خنده جان بخش مهتاب صفت بر گل شبنم زده ميخفت بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم آن کس که تو ميخواهيش از من، به خدا مرد او در تن من بود و ندانم که به ناگاه چون ديد و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد من گور ويم، گور ويم، بر تن گرمش افسردگی و سردی کافور نهادم او مرده و در سينه من، اين دل بی مهر  سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم #سیمین_بهبهانی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

  • #هانی ؟ #تورکی ترجمه ی هانی = کو؟ ای نسیم سحری .....دیلبر عیار هانی ؟ ساقی و مطرب و مِی ، محرم اسرار هانی ؟ اتّدی بو چرخ منیم قاامتیمی قاف کیمی .... سرو و باغ و چمنیم او گول بی خار هانی ؟ اوزگه بیر دیلبرینن کونلوم اچیلماز اونسوز ... او ییخان کونلوم اوین ، یار دل ازار هانی ؟ اتش هجری ادیبدور منی دیوانه کیمی ... عشق بازارینا .. عالمده خریدار هانی ؟ بو قَدَ ر عشق اودونا یانمازیدیم عالمده ... او توکن گول اوزونه طره ی طرار هانی ؟ زولفونون عطرینی بیر عمر قَدر انلامیشام .. وار مشامیمدا هله ، غنچه ی گلزار هانی ؟ قصه و غصه ی عشقیم هاموسی بیر سوز دور ... منی زنجیره چکن ... دیلبر بیمار هانی ؟ موبتلایم غم عشقینده بو هجرین اودونا ... یانیرام صوبحه قدر ، دیده ی بیدار هانی ؟ غم هیجری منی جلب ایلدی میخانه لره ... قانه دوندی اورگیم ، آی کیمی رخسار هانی ، فلکین قددی بوکولسون منی اوننان الدی ... #راحمی هیجر اودونا یاندیران او ، یار هانی ؟ #راحم_تبریزی

  • مَنَم آن مَن کِه مَنی دَر مَنِ مَن مُرده هَمی میمِ مَن دَر مَنِ مَن، مویه‌ِیِ هَر ماهِ منی منِ مَن، دَر مَهِ خود مات و مَنَم مَبهوتَم کِه بِه مَن دَر مَنِ مَن گُفتِه کِه هَمراهِ مَنی مَنِ مَن بی مَن و مَن بی مَنِ مَن، مَن شُدِه‌اَم مَه مَن دَر مَنِ مَن گُم شُدِه، مَهتابِ مَنی مویِه بَر مَرمَرِ مَن می‌نَکُنَد مَهوَشِ مَن مَرگِ مَن دَر غَمِ مَهتابِ پُر اَز شامِ مَنی مُردِه‌ای دَر مَنِ مَن مویِه کُنَد بَر مَنِ مَن کِه صِدایَش بِه تو گویَد تو هَمی یارِ مَنی بادِه دَر مَن کِه مَنَم مَستِ مَه و ماه و نِگار مِی اَگر دَر مَنِ مَن بوده تو مَعنایِ مَنی میزَنَم مِی کِه مَنی دَر مَنِ مَن گُمشُدِه باز تو نِشانَم بِده راهَم کِه تو پِیدایِ مَنی میشَوَم مَحوِ مَهی دَر شَبِ مَهتابیِ خود میزَنَم مِی بِه لَبی گَرچِه پَری نازِ مَنی میمِ مَن را شِنَوَی، گَرچِه نَگُفتَم بِه تو راز شِعرِ دیوانِه بِخوانی، میمِ خوانایِ مَنی. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

  • اینڪہ باید بہ تو اِقرار ڪنم زیبا نیست..؟ عشق را گوهر اَسرار ڪنم زیبا نیست..؟ روز و شـــب اَبــرِ نـــگاهِ پُــرِ بــارانم را، در نــگاهِ تـــو پدیدار ڪنم زیـبا نیست..؟ من اگر قافــیہ و عـــطر تنِ شــعرم را، بہ غــزل‌هات گــرفتار ڪنم زیبا نیست..؟ فصلِ دلــتنگے اگر لطمہ بہ جــانم بزند، فتنه‌‌اش را اگــر انڪار ڪنم زیبا نیست..؟ آرزویے ڪہ بــرآوردہ شدن می‌خواهــد، باز هم حاجتِ بــسیار ڪنم زیبا نیست..؟ پچ‌پچِ پنــجرہ فــریاد شدہ می‌شنوی؟ گلہ از بغضِ شبِ تــار ڪنم زیبا نیست..؟ گرچہ زیباست ڪہ با فاصلہ آمیختہ ایم، صحبت از لحظه‌ے دیدار ڪنم زیبا نیست..؟ اینڪہ هرساعت و هرلحظہ بگویم، با عشق، دوستت دارم و تــڪرار ڪنم، زیــبا نیست..؟ #نگار‌‌_حسینی

  • ﻣــــﺮﺩ ﻫﻢ ﻗﻠـــــﺐ ﺩﺍﺭﺩ ﻓﻘﻂ ﺻﺪﺍﯾﺶ .. ﯾﻮﺍﺵ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺻﺪﺍﯼ ﻗﻠﺐ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺍﺳﺖ .... ﻣﺮﺩ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺧﻠﻮﺗﺶ ﺑﺮﺍﯼ ﻋﺸﻘﺶ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﺪ .... ﺷﺎﯾﺪ ﻧـــﺪﯾــــــﺪﻩ ﺑﺎﺷﯽ .. ﺍﻣﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻟﺒﻮﻡ ﺩﻟﺘﻨﮕﯿﺶ ﻗﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﺪ .. ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ... ﺳﯿﻨــــــــﻪ ﺭﺍ ﺟﻠﻮ ﻣﯿﺪﻫﺪ .. ﺻﺪﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﮐﻠﻔﺖ ﺗﺮ ﻣﯿﮑﻨﺪ ... ﺗﺎ ﻣﺒﺎﺩﺍ ... ﻟﺮﺯﺵ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﯽ ... ﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ... ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ .... ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﯾﮏ ﺯﻥ ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺷﯽ ... ﻧﻪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺯﻭﺭِ ﺑﺎﺯﻭﻫــﺎ ! ﻣﺜﻞ ﺗﻮ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﻣﯿﺸﻮﺩ .. ﻭﻟﯽ،ﮔﺮﯾﻪ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ ... ﺑﭽﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ .... ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ... ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ .... ﺗﻤﺎﻡ ﺁﺭﺯﻭﯾﺶ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﺮ ﺭﻭﯼ ﭘﺎﻫﺎﯾﺖ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ... ﺗﺎ ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﮐﻨﯽ .. ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﯼِ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺗﻮﺳﺖ ﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺗــــﻮ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﺩ ..... ﭼﻮﻥ ﻭﻗﺖ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ .... ﺧﺎﻃﺮﻩ ﯼ ﺗــــﻮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭ میکند.  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

  • 🍃 بگذار تا بگویم شرح فراق یاران از دست رفت صبرم، با من ببار باران هر لحظه سر به سوئی، بَر می کُند نگاهم دیگر کَسش نبیند، در رهگذر خرامان تو جانِ جانِ مائی، ای نور هر دو چشمم میل دگر ندارد، جان بی جمال جانان شب‌ها مرا سحر شد، ئیینِ من دگر شد مرغ سحر فرو خفت، نای خوش هَزاران! سودا ز سوز سینه، عشق و غم و دگر هیچ سودا ز عشق خیزد، ناله به غمگساران در کوی نیکنامی با خیل عشقبازان سرها بریده باید، پیمان سربداران یادت به دل نشسته، گر خاطرت سمر شد رفتی، ولی به در هست، چشم امیدواران چشم از تو برنگیرم، تا هست در وجودم مِهری از آن هِزاران، تا هست روزگاران ای "جلو"ه کز فروغش، نوری به دل بتابد گر جامه‌ات سیه شد، روزِ وداعِ یاران فربد شکوهی "جلوه"

  • نیت سوم 💚❤️

  • نیت دوم 💚❤️

  • نیت اول 💚❤️

  • 💎 جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵💎 #تک_نیت 🌻

  • ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌ ‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌ ای کعبه دری باز به روی دل ما کن وی قبله دل و دیدهٔ ما قبله‌نما کن از سینهٔ ما سوختگان آینه‌ای ساز وانگاه یکی جلوه در آیینهٔ ما کن با زیبق این اشک و به‌خاکستر این غم این شیشهٔ دل آینهٔ غیب‌نما کن آنجا که به عشّاق دهی درد محبّت دردی هم از این عاشقِ دل‌خسته دوا کن لنگان به قفای جرس افتادهٔ عشقیم ای قافله‌سالار نگاهی به قفا کن ناقوس سکوتی که در آفاق بلند است در گوش دل‌انگیز و دلِ خفته صدا کن چون زخمه به ساز دل این پیر خمیده چنگی زن و آفاق پر از شور و نوا کن ای دوست رها کرده به کام دل دشمن دشمن هم از این کینهٔ دیرینه رها کن او در حرم هفت سرا پردهٔ عفت خواهی تو بدو بنگری ای دیده حیا کن آیینهٔ شاهی‌ست بر این صفّهٔ صفوت صوفی به‌ادب باش‌و به‌این صفّه صفا کن در گلشن دل آب و هوایی است بهشتی گل‌باش و در این‌آب و هوا نشو و نما کن از بهر خلائق چه کنی طاعت معبود باری چو عبادت کنی از بهر خدا کن با خلق ریاکار کرم کن به مدارا ور خود به کرامت نتوانی به ریا کن یک شهر به خود یار کن از بهر دعایی وز حق طلبِ عفو دو عالم به دعا کن شهریار

  • ترانه زیبا و قدیمی " من چه کنم " با صدای مهستی

  • بس شنیدم داستان بی کسی بس شنیدم قصه دلواپسی قصه ی عشق از زبان هرکسی گفته اند از نی حکایت ها بسی حال از من بشنو این افسانه را داستان این دل دیوانه را چشمهایش بویی از نیرنگ داشت دل دریغا سینه ای از سنگ داشت با دلم انگار قصد جنگ داشت گویی از با من نشستن ننگ داشت عاشقم من، قصد هیچ انکار نیست لیک با عاشق نشستن عار نیست کار او آتش زدن من سوختن در دل شب چشم بر در دوختن من خرید ناز او نفروختن باز آتش در دلم افروختن سوختن در عشق را از بر شدیم آتشی بودیم و خاکستر شدیم از غم این عشق مردن باک نیست خون دل هر لحظه خوردن باک نیست از دل دیوانه بردن باک نیست دل که رفت از سر سپردن باک نیست آه، می ترسم شبی رسوا شوم بدتر از رسوایی ام تنها شوم وای از این صید و آه از آن کمند پیش رویم خنده، پشتم پوزخند برچنین نا مهربانی دل مبند دوستان گفتند و دل نشنید پند پیش از این پند نهان دوستان حال هم زخم زبان دوستان خانه ای ویران تر از ویرانه ام من حقیقت نیستم افسانه ام گرچه سوزد پر ولی پروانه ام فاش می گویم که من دیوانه ام تا به کی آخر چنین دیوانگی پیله گی بهتر از این پروانگی گفتمش آرام جانی؟ گفت: نه گفتمش شیرین زبانی؟ گفت: نه می شود یک شب بمانی؟ گفت: نه می شود یک شب بمانی ؟ گفت : نه گفتمش : نامهربانی گفت: نه دل شبی دور از خیالش سر نکرد گفتمش افسوس او باور نکرد     چشم بر هم می نهد من نیستم می گشاید چشم؛ من، من نیستم خود نمی دانم خدایا کیستم یک نفر با من بگوید چیستم بس کشیدم آه از دل بردنش آه اگر آهم بگیرد دامنش با تمام بی کسی ها ساختم دل سپردم، سر به زیر انداختم این قماری بود و من نشناختم وای بر من ساده بودم باختم دل سپردن دست او دیوانگیست آه غیر از من کسی دیوانه نیست گریه کردن تا سحر کار من است شاهد من چشم بیمار من است فکر می کردم که او یار من است نه، فقط در فکر آزار من است   نیتش از عشق تنها خواهش است دوستت دارم دروغی فاحش است یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت بغض تلخی در گلویم کرد و رفت پایبند جست و جویم کرد و رفت عاقبت بی آبرویم کرد و رفت   این دل دیوانه آخر جای کیست؟ آن که مجنونش منم لیلای کیست؟ مذهب او هرچه باداباد بود خوش به حالش که اینقدر آزاد بود بی نیاز از مستی می شاد بود چشم هایش مست مادر زاد بود یک شبه از عمر سیرم کرد و رفت من جوان بودم ؛ پیرم کرد و رفت ... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

  • هرکه درخلوت شب از همه بیدار تراست دلش از زخم زبان خسته و تب دار تراست گرچه بر دل بخرد رنج همه عالم را بعد پرپر شدنش نیز  وفادار تراست دل نبندد که به هرناکس و غافل ازعشق دل بریدن به یقین ازهمه دشوارتر است هرکه آزرد  دلی شاد نگردد هرگز بلکه درمحکمهٔ عشـق گرفتارتراست درپیِ راه درستی که ملامـت نشوی ؟ بخدا عشق رهی ساده وهموارتراست دلِ عـاقل نکشـد بارِ حقارت بر دوش او که از عاشق ماتم زده بیزارتراست هرکسی لایق پروانه شدن نیست رفیق آن که چون شمع برافروخت سزاوار تراست

  • صنما  بہ  دلنوازے  نفسے  بگیر  دستم ڪہ زدیدن‌تو بی‌هوش‌و زگفتن‌تومستم دل من به‌ دام‌ عشق‌ تو ڪنون فتاد وآنگه تودرآن‌گمان‌ڪه‌من‌خودزڪمندعشق‌جُستم دل تنگ خویشتن را بہ تو می‌دهم نگارا بپذیر  تحفهٔ  من ڪہ  عظیم  تنگ دستم خجلم‌ڪہ برگذشتے توومن نشسته‌یارب چوتوایستاده‌بودی‌به‌چه‌روی‌می‌نشستم بہ مؤذن  محلت خبرے فرست  امشب ڪه‌به‌مسجدم‌نخواندچو تراهمی‌پرستم چہ سلام‌ها  نبشتم بتو  از  نیازمندی مگرت نمی‌رسانند چنانڪہ می‌فرستم اگرت‌رمیده‌ گفتم نشدم‌خجل‌ڪه‌بودی وگِرم‌ربوده‌گفتے نشدی‌غلط‌ڪه‌هستم به‌دودیدهُ‌خاڪ پاے تو اگرڪسی‌بروبد به‌نیازمن‌نباشد ڪه‌برت‌چوخاڪ‌ پستم تو به‌دیگران‌ڪنی‌میل‌چومن‌چگونه‌باشی ڪه‌زدیگران‌بُریدم‌دل‌خویش‌ودرتوبستم دلم‌ازشڪست‌خویشت‌خبری‌چودادگفتی دلِ‌اوحدی‌چه‌باشدڪه‌هزار ازین‌شڪستم

  • می ترسم از رفتـار بیمـار و دروغـینـت سربـازهـای وحشـیِ چشمـان خونـینـت از جـانـمــاز پهــن ، بـر افـکـار تـو در تـو از ادعـاهــای ، پیـمـبــرگــونــه از دیـنـت از خط به خط اعتمادی که به‌یغما رفت در ژست هـای فلسفی و لحـن سنگـینت آوار کـردی بـر سـرم ، انـدیشه هایت را پشت نقـاب هـرزه و ، لبخنـد شیریـنـت رو شـد بـرایـم ، دسـت از آزار دل بردار گـم شـد تـمـام بـاورم ، در ظلـم آییـنـت هـر بـار ! دنیای مـرا ، پیچیده تر کـردی هر بار تازیدی به من ، با ذهـن بدبیـنـت رفتی‌و ساده در به روی قلب من بستی رفتی برو ، سمت عروسک‌های رنگـینت فرشته هراتی

  • استاد ایرج درگذشت. جناب سرهنگی که «پهلوان آواز» ایران بود حسین خواجه‌امیری، خواننده نامدار موسیقی ایرانی که با نام هنری ایرج شناخته می‌شد، دیروز چهارشنبه ۲۱ مرداد ماه در ۹۴ سالگی درگذشت. درگذشت او موجی از خاطرات دوران طلایی موسیقی و سینمای قبل از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ را زنده کرده است، به ویژه در نزد شنوندگان برنامه‌های رادیویی و یا انبوه تماشاگرانی که آواز برخاسته از سینه ایرج را از لبان ستارگان فیلم‌های آن موقع می‌دیدند و می‌شنیدند. افسر آواز خوانی که حسن کسایی، اسطوره نی را واداشت «پهلوان آواز» خطابش کند و صدایش برای محمدرضا شجریان، خسرو آواز ایران، «متر و معیار سنجش کیفیت صدا در تاریخ آواز خوانی ما» باشد. روحش شاد و یادش گرامی ❤️🍃