tgindex
دِلگفت
@dellgftКнигиперсидский

درد نامِ آخرِ من بود. *شاعر نیستم، تنها شیفته‌ی خودِ شعرم؛ جسارت و کوچکی قلمم رو بر من ببخشید. برایم گهگداری می‌توانی شعر بنویسی: @Kosare_alinezhadbot

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
5
Всего постов
23
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
238
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
375
23 постов
Вовлечённость
157,6%
к подписчикам
Постов в день
0,7
всего 23
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
18
1/48двое суток
20
1/72трое суток
22

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • آرزویی نمانده در دل من کاش در خواب تن به مرگ دهم تا برابر شود حسابم با حسرت سال‌ها نخوابیدن

  • بدترین شکل شادمانی بود دست در دست مرگ رقصیدن

  • 14 авг.191из ehsanmahmoudi361

    از تمام جهان دلش پر بود از تمام جهان بدی دیدن از میان تمام بخشش‌ها عمر خود را به مرگ بخشیدن من تو را انتخاب می‌کردم با وجود تمام غم‌هایت تو شبیه وطن برای منی با جهانی سر تو جنگیدن پلک‌هایم به هم فشرده شدند چشم‌هایم توان گریه نداشت بدترین شکل شادمانی بود دست در دست مرگ رقصیدن حرف کافر، خداشناسی بود زندگی حرفه‌ای سیاسی بود یک پلِ کاملا ترک خورده بین فهمیدن و نفهمیدن آرزویی نمانده در دل من کاش در خواب تن به مرگ دهم تا برابر شود حسابم با حسرت سال‌ها نخوابیدن #احسان_محمودی

  • 10 авг.99101из seyedtaghiseyedi

    يگانه بودى و بسيار عاشقت بودم ولى به چشم نمى آيد آنچه بسيار است…

  • می‌رسد کارِ تو روزی به فراموشیِ ما. محمد شیخی|

  • 🎧🌱 جهان بس فتنه خواهد دید، از آن چشم و از آن ابرو.

  • با دوست کنجِ فقر بهشت است و بوستان بی دوست خاک بر سرِ جاه و توانگری سعدی|

  • ببخش گوهرِنایاب گر پشیزِ تو بودم که جانفدایِ حقیری به تیغِ تیزِ تو بودم نشد مرا بِپَسَندی‌، مرا ببخش عزیزم که کاش جورِ دگر بود و من عزیزِ تو بودم

  • با شیخ از شراب حکایت مکن که شیخ تا خونِ خلق هست ننوشد شراب را شهریار|

  • با همه خلقِ جهان گرچه از آن بیشتر بی‌رَه و کمتر به رَهَند تو چنان زی که بمیری بِرَهی نه چنان چون تو بمیری بِرَهَند سنایی|

  • مخور صائب، فریبِ فضل از عمامه‌ی زاهد که در گنبد ز بی‌مغزی صدا بسیار می‌پیچد! صائب تبریزی|

  • می‌دانی وطن چیست صفیه خانم؟ وطن یعنی اینکه نباید همه‌ی این‌ها اتفاق می‌افتاد! غسان کنفانی|

  • نه پشتِ پای بر اندیشه می‌توانم زد نه این درختِ غم از ریشه می‌توانم زد... صائب تبریزی|

  • با دلت حسرتِ هم صحبتی‌ام هست، ولی سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟ فاضل نظری|

  • گاه به گاه پرسشی کن که زکاتِ زندگی پرسشِ حالِ دوستان گاه به گاه کردن است شهریار|

  • هزار عقربه صبرم، هزار فاصله دوری.

  • چنان باش فارغ ز باغِ تعلق که بر دوش اگر سر نباشد، نباشد بیدل|

  • 2 июл.571121

    نمود وعده دیدار و دیدمش در خواب نگویمش، که مبادا به آن حساب کند هلالی جغتایی|

  • او مرا طرد می‌کند اغلب رویِ من زرد می‌کند اغلب شورِ این عشقِ آتشینِ مرا خُلقِ او سرد می‌کند اغلب شب به شب خسته‌تر... مرا یادش چونکه شبگرد می‌کند اغلب بس که سردردهام شعر شدند قلمم درد می‌کند اغلب سر به زانویِ غم گذاشته ام غم مرا مرد می‌کند اغلب زِ چه راهی به وَصلَتَش بِرِسَم؟! که مرا طرد می‌کند اغلب...

  • غمِ دل ریشه ام را تیشه می‌زد نمِ دیده به پایش آب می‌داد

دِلگفت — tgindex