دِلگفت
Статистикаدرد نامِ آخرِ من بود. *شاعر نیستم، تنها شیفتهی خودِ شعرم؛ جسارت و کوچکی قلمم رو بر من ببخشید. برایم گهگداری میتوانی شعر بنویسی: @Kosare_alinezhadbot
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 5
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 18
- 1/48двое суток
- 20
- 1/72трое суток
- 22
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
آرزویی نمانده در دل من کاش در خواب تن به مرگ دهم تا برابر شود حسابم با حسرت سالها نخوابیدن
بدترین شکل شادمانی بود دست در دست مرگ رقصیدن
از تمام جهان دلش پر بود از تمام جهان بدی دیدن از میان تمام بخششها عمر خود را به مرگ بخشیدن من تو را انتخاب میکردم با وجود تمام غمهایت تو شبیه وطن برای منی با جهانی سر تو جنگیدن پلکهایم به هم فشرده شدند چشمهایم توان گریه نداشت بدترین شکل شادمانی بود دست در دست مرگ رقصیدن حرف کافر، خداشناسی بود زندگی حرفهای سیاسی بود یک پلِ کاملا ترک خورده بین فهمیدن و نفهمیدن آرزویی نمانده در دل من کاش در خواب تن به مرگ دهم تا برابر شود حسابم با حسرت سالها نخوابیدن #احسان_محمودی
يگانه بودى و بسيار عاشقت بودم ولى به چشم نمى آيد آنچه بسيار است…
میرسد کارِ تو روزی به فراموشیِ ما. محمد شیخی|
🎧🌱 جهان بس فتنه خواهد دید، از آن چشم و از آن ابرو.
با دوست کنجِ فقر بهشت است و بوستان بی دوست خاک بر سرِ جاه و توانگری سعدی|
ببخش گوهرِنایاب گر پشیزِ تو بودم که جانفدایِ حقیری به تیغِ تیزِ تو بودم نشد مرا بِپَسَندی، مرا ببخش عزیزم که کاش جورِ دگر بود و من عزیزِ تو بودم
با شیخ از شراب حکایت مکن که شیخ تا خونِ خلق هست ننوشد شراب را شهریار|
با همه خلقِ جهان گرچه از آن بیشتر بیرَه و کمتر به رَهَند تو چنان زی که بمیری بِرَهی نه چنان چون تو بمیری بِرَهَند سنایی|
مخور صائب، فریبِ فضل از عمامهی زاهد که در گنبد ز بیمغزی صدا بسیار میپیچد! صائب تبریزی|
میدانی وطن چیست صفیه خانم؟ وطن یعنی اینکه نباید همهی اینها اتفاق میافتاد! غسان کنفانی|
نه پشتِ پای بر اندیشه میتوانم زد نه این درختِ غم از ریشه میتوانم زد... صائب تبریزی|
با دلت حسرتِ هم صحبتیام هست، ولی سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟ فاضل نظری|
گاه به گاه پرسشی کن که زکاتِ زندگی پرسشِ حالِ دوستان گاه به گاه کردن است شهریار|
هزار عقربه صبرم، هزار فاصله دوری.
چنان باش فارغ ز باغِ تعلق که بر دوش اگر سر نباشد، نباشد بیدل|
نمود وعده دیدار و دیدمش در خواب نگویمش، که مبادا به آن حساب کند هلالی جغتایی|
او مرا طرد میکند اغلب رویِ من زرد میکند اغلب شورِ این عشقِ آتشینِ مرا خُلقِ او سرد میکند اغلب شب به شب خستهتر... مرا یادش چونکه شبگرد میکند اغلب بس که سردردهام شعر شدند قلمم درد میکند اغلب سر به زانویِ غم گذاشته ام غم مرا مرد میکند اغلب زِ چه راهی به وَصلَتَش بِرِسَم؟! که مرا طرد میکند اغلب...
غمِ دل ریشه ام را تیشه میزد نمِ دیده به پایش آب میداد