tgindex
انتعاش
@enteaashКнигиперсидский

شعرهای حسین چمن‌سرا

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
331
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
488
21 постов
Вовлечённость
147,4%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
26
1/48двое суток
29
1/72трое суток
32

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 14 авг.30из Fakhreddin_Mazarei

    دیده‌ای گاهگاه در شب تار که دل از بیم و رنج جان سپرد شود ابری در آسمان پیدا که نه می‌بارد و نه می‌گذرد رنج! ای رنج جاودانهٔ من! تو خود آن تیره‌ابر خیره‌سری سرگران ایستاده بر سر من که نه می‌باری و نه می‌گذری روز من کرده این غم بی‌اشک به سیاهی شب گنهکاران غم سنگین من هواگیر است چون تو ای ابر، ابر بی‌باران آسمانا به گریه شو که مدام بغض ابر تو در گلوی من است چون مرا کام گریه کردن نیست زاری ابرت آرزوی من است روز در بهت خویش همچون بوم در تمنای گریه بنشینم شب چو ابر سیاه شامگهان خواب باران گریه می‌بینم چند پویم در این سیاهی شوم چند مانم در انتظار سحر ابر! ای ابر تیرهٔ اندوه! راستی یا ببار یا بگذر. ۱۳۳۸ #فخرالدین_مزارعی @Fakhreddin_Mazarei

  • گفتم مَرَنج و عادت کن، هی برنیامد از دستم دیدم گلایه کافی نیست، چشم از جهان فروبستم مسعود سعد سلمان را، هم‌نای بودم و حالا هم‌رقص بزم سقراطم، از جام انزوا مستم دل، قتلگاه باورها؛ بر گُرده، زخم خنجرها بَددیده از فرودست و سرخورده از فرادستم اینک اگر که ویرانم، وز هیچ اگر فراوانم بخشی گسست از امکانم، با هرکسی که پیوستم ای انهدامِ پیوسته، از جان چرا نشُستی دست ای شاعر زبان‌بسته، با من بگو چرا هستم از آن سه‌پُشته سیّاره، سر باز می‌زدم ای کاش با این سه‌پُشته‌ی بر دوش، از پا چگونه ننشستم شاعر تمام کن دیگر، بس یاوه گفته‌ای بس کن دفن تو امرِ اولایی‌ست، گر بربیاید از دستم

  • نیک از عقل بهره‌مندم لیک درد دیوانه‌وار را چه کنم دانم این سیل خانمان‌سوز است با سرشک گریزپا چه کنم

  • مرتضی‌جان! «...تو می‌خواهی بگویی دیرجوشی به من هم هیزمِ تر می‌فروشی!» عارف‌نامه

  • خوابم نمی‌بَرَد که مبادا دقیقه‌ای از بندِ این ضمیر خودافزا رها شوم تا در هوای یک نفس از «من» تهی شدن، صد «من» شوم، غبارِ کویرِ بقا شوم در گور هم نمی‌هِلَدم حسرتِ قرار خوابم نمی‌بَرَد که بگریم به حالِ خویش بر تربتم وگر گذرد سیلِ اشکِ خلق آبم نمی‌بَرَد که بگریم به حالِ خویش این چشم‌های دربدرِ رنج‌دیده باز، بازند و رنج نیز تمرّد نمی‌کند خوابی که لمحه‌لمحه هم‌آغو‌ش عالم است، یک پلک هم مرخّصم از خود نمی‌کند از چشم‌های شعله‌ورم نعره می‌کشم کای مرگ!‌ ای دَمِ رهش از بی‌کرانگی خوابم نمی‌بَرَد که تو را زندگی کنم چشمم تو راست ای غرض از جاودانگی

  • آشوبناک و بی‌مرز،‌‌ مست است مست! به‌به! آقای شاعر از متن بیرون زده‌ست؛ به‌به! از بند لفظ رَسته، مضمون تازه بسته، در حاشیه نشسته، مردارِ مست، به‌به پُر می‌نماید از سر، سر می‌دهد به نعره آن‌سان که بانگ می‌زد، صبح الست: به‌به! از حیث عقل، زایل! در امر نقل، باطل! در کار خود؟ دو جام از خونش به‌دست! به‌به! آن ذهنِ نابِ دلکش، در خون‌ تپید پلکش، مینای عُمر کِلکش، آخر شکست: به‌/به سرخورده و فسرده، چون شمع جان‌سپرده توسن‌سوارِ معنا، از پا نشست، به‌به ماضی تهی‌ست حالا، آینده نیست حالا پس حال چیست حالا؟ تا نیست هست، به‌به

  • ناامیدی، کلید مطلب‌هاست ای بسا در که ‌کرد باز، شکست بیدل

  • بیچاره‌ام از خمارِ هستی چه کنم؟ ای جلوهٔ‌ بی‌شمارِ هستی! چه‌کنم؟ گفتی سر خاک خود چرا میخندی با چرخهٔ‌ خنده‌دارِ هستی چه‌ کنم؟

  • без подписи

  • 2 июн.5813из ghazalshermahdishabani

    بهشت و کوثر از حرص و هوس لبریز می‌باشد به عقبا هم رسیدم جز همین دنیا نشد پیدا #بیدل

  • بهار، نغمهٔ‌ بعثت سرود پژمردم هلاکِ نیستی‌ام! دل به غیر نسپردم طراوتی دو سه دم داشت دهر و زایل شد پی نشاط عدم، دَه ابد کم آوردم به لطف منقل و وافورِ عجز و وهم عمیق از این جهان دو سه دم حظ‌ّ وافری بُردم هلاکِ نیست، کجا قوّت جفا دارد اگرچه مرتعتان را به قهر آزردم به حال خویش رهایم کن ای رسالت سبز من از بهار گذشتم به هیچ برخوردم تو هم برو پی پیغمبری موجه‌تر من از همان که پدر خورده بود، می‌خوردم برای این سرِ افتان، تبر چه می‌خواهی بهل‌ سقوط سرم را به گردن تُردم برو نوای دگر ساز کن خیالت جمع بنای شکوِه اگر داشتم نمی‌مردم

  • قرار اگر که گرفتم، «خمار» دیدن داشت نبود دست خودم؛ انتظار، دیدن داشت سرشکم از نظر افتاد و نعره چاره نکرد به خون خَفیدنِ این‌ چشمِ زار، دیدن داشت چه اختیار کند غرقهٔ تبخترِ خون چه مایه سرخی آن اقتدار دیدن داشت! چه اختیاری از این چشم‌خانه سرمی‌زد مغاکِ دیدن... بی‌اختیار دیدن داشت اگر قرار گرفتم بدین نفس که گذشت بدان نفس که نیامد، گذار دیدن داشت نداشتم به صباحی مسامحت چشمی که ناملایمی روزگار دیدن داشت

  • جز کُشته در بلادِ تظلّم‌ نیافتیم در جستجوی باطلِ قاتل شتافتیم تا آنچه را که نیست به امکان درآوریم مصرع به مصرع این‌همه کَلپَتره بافتیم گفتند بر یلانِ ستم‌سوز ما چه رفت گفتیم از جهنمیان، روی تافتیم دیوانه‌وار سقف فلک را شکافتند اسراف بود ما هم اگر می‌شکافتیم بر انفعال ما صفت ناروا مبند درخوردِ کوششی، صلتی را نیافتیم

  • می‌شود ظاهر به پیری معنی طول امل جوهر این مو صفای شیر روشن می‌کند بیدل

  • 19 дек.7044из enteaash

    سکوتِ برف، که بر گرگ‌ومیش می‌بارید در آن خلال، که بیدار، «لابُد»ی‌ دارد، همان مجال که هر آه: ابرِ بهمن‌ماه همان میانه که هر دم، تفرُّدی دارد، [بدان جهت که نَفَس در تقیّدِ کس نیست تو گویی آن نفَسِ مغتنم، «خود»ی دارد] دقیقه‌ای که جهان ایستاده از «جَه و جَست» و هر «جهت» ز نظرها تمرّدی دارد وگر کسی نفسی چشم و گوش وا کرده -به قیدِ عقلِ مسلّط- تعمّدی دارد! کلنگ و بیل به دوش از قبور، گورکن‌ی، عبور کرد -که بُستان، ترددی دارد- عبور کرد -که این قاف، سایه‌ی سیمرغ- عبور کرد -که این باغ، هدهدی دارد- عبور کرد -که این «پورِ زال» را دیدی؟ سپاه مرگ، از این سان، سپهبدی دارد ستاد و بار فکند و چکید از چشمش، چه محنتی! که بخارش تصاعدی دارد نشست بر سر گوری و زیر لب مویید: خوشم که زجرِ جهان هم برون‌شدی دارد حسین چمن‌سرا

  • امشب جنون، پیاله نموده نیام‌ را هان ای جنون شکوه ببخش اختمام را در این جحیم، راه ندادند خام را خونی بریز و عام کن آبِ حرام را ما هم بر آن سریم که تسلیمِ سر کنیم بگذار بارِ شانهٔ خود مختصر کنیم بگذار بی‌نصیبی ما هم هبا شود بگذار تا غبار حیا برملا شود آماده است سر که تو را خاک پا شود این هم فریضه‌ای‌ست! بگو تا ادا شود ای مرگ! امر کن که ز خود هم حذر کنیم وز خون خویشتن، لبِ تیغ تو تر کنیم از بودنِ دوروزه در این قحطی نفس منظور ما ثنای‌ عدم گفتن است و بس ورنه چکار دارد آزاده با سپس تبدیل می‌شویم ز هرکس به هیچ‌کس محض بقای مرگ، بگو جان سپر کنیم برجای عقل، جهل و جنون مستقر کنیم تا خرتناق، مست و مسلح به انفعال معلولِ زهرنوشی و مشغول اعتزال در کارِ انتقالیم از کارِ انتقال خون‌مرده‌قی‌کنانیم از سرعت زوال هستی بترس! دیر نباشد که شر کنیم داروی هستنیم و برآنیم اثر کنیم

  • به مقام شامخ همسرم، که از تلخی من شاکی‌‌ست؛ بشْکوه، دلفریب، نفس‌گیری و نجیب... اما برای وصف تو این‌ها مرا کم است من، هیچ! چنددَه‌سده تاریخ شعر هم در وصف تو کم است؛ بلی به‌خّدا کم است از عهدهٔ تو برنمی‌آیم بزرگوار آنقدر محشری که حریفت نمی‌شوم آن هم منی که هرچه سروده‌ست، سِحر ناب؛ اعجازپروری که حریفت نمی‌شوم! مصرع به مصرع آینه‌بندان کنم که چه می‌ترسم آخر آینه‌هایت زنند چشم یعنی به خاطر خودت است این تقیّه‌ها یعنی مراقب توام ای جان به چند چشم از تو نشانه بس که منِ زندگی‌ستیز هرچند می‌شود که نباشم، دچارمش با اینکه دوست‌داشتنی نیست زندگی محبوب من به خاطر تو دوست دارمش

  • پس چرا آخری ندارد مرگ؟ پس چرا هرچقدر می‌میرم، از تحمل، تهی نمی‌گردم سبقت از ابتلاء نمی‌گیرم دربه‌در در پی نزیستنم بازم از خویشتن رهایی نیست تا کجا بارِ بی‌هدف بکشم مُرده را وُسعِ جابجایی نیست رانده از خود، رمیده از اغیار، نیست با هست‌ونیست پیوندم از شمارِ دَواب، بیرونم خلق، دیوانه‌ می‌شمارندم من هم از عقل بهره‌ای دارم؛ منطقاً نیست را که هستی نیست! «من» که عمری‌ست نیستم آخر! «من» که عمری‌ست نیست آخر چیست؟ «من» که جز نیست نیست آه ای عقل! بهره از تو چگونه بردارد؟ این همه نَقل نُقل‌وارش چیست؟ نیست، هم بهره‌ای مگر دارد؟ پس چرا آخری ندارد درد؟ پس چرا مرگ هم حریفش نیست؟ هرنفس زجر می‌کشم، وین زجر نوبهاری‌ست که خریفش نیست دردِ بی‌التیامِ پی‌گیری دائم از پای درمی‌آورَدم باز برپای می‌شوم از درد درد از هوش و روی می‌بَرَدم درد از ردّ اشک خونینم مارها گشته، می‌کشد بالا جسم بی‌جان زنده‌ام را هی دارها گشته، می‌کشد بالا نیک از عقل بهره‌مندم، لیک درد دیوانه‌وار را چه کنم دانم این سیل، خانمان‌سوز است با سرشک گریزپا چه کنم از عنایاتِ آتشینِ فلک بی‌نصیب از زوال، سوخته‌ام چون عدم گردنم نمی‌گیرد چشم بر یأسِ پیر دوخته‌ام ای فلک ای تکلّفِ احرار کوفه‌وضعیّ و جز جفا چه کنی با حسینِ علی چنان کردی با حسینِ چمن‌سرا چه کنی

  • 14 сент. 2025 г.5824из enteaash

    چه ناله سر دهم؟ اوضاع، آنقَدر بد نیست کمی صبوریِ سلّاخ، سخت میگیرد

  • پس از آن‌سان جفا دیدن نمی‌دانم چه باید گفت سپاس از شیوهٔ مهمان‌کُشِ مهمان‌نوازی‌تان! من از این خاکِ بی‌برکت، به رفتن می‌کنم هجرت سخن، کوتاه! زحمت، کم! شما و خاک‌بازی‌تان!