tgindex
مظاهر مصفا

مظاهر مصفا

Статистика
@mazahermosaffaКнигиперсидский

ما شهنشاهِ حَسْبُنااللّهیم حَسْبُنااللّه ما شهنشاهیم

Последний пост
11 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
2 262
+11 за 6 дн.
Сутки
+2
+0,09%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 927
20 постов
Вовлечённость
85,2%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
5
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1 238
1/48двое суток
1 418
1/72трое суток
1 530

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 11 авг.1 27135

    ▪«نمی‌شناسندم» مرید پیر مغانم نمی‌شناسندم قلندر دو جهانم نمی‌شناسندم نشان ز نام نپرسم به عشق گم‌نامی بری ز نام و نشانم نمی‌شناسندم به پشت پرده‌ی عزلت نشسته‌ام عمری ز چشم خلق نهانم نمی‌شناسندم هزار درد برم زین زمانه‌‌ی نامرد هزارمرد زمانم نمی‌شناسندم نه از ولایت جانم نه از دیار تنم بریده از تن و جانم نمی‌شناسندم غریب راه‌نشینم کس آشنایم نیست گدای شاه‌نشانم نمی‌شناسندم ز پا نشسته سمندم ز هم‌ گسسته کمند به‌‌هم ‌شکسته‌کمانم نمی‌شناسندم جهان‌نماست نهانم نمودِ جام جمم نماد فرّ کیانم نمی‌شناسندم جز این سرای نجویم شناسم این سر کوی ز کوی خویش مرانم نمی‌شناسندم #مظاهر_مصفا فروردین ۷۹ ▪دکتر مظاهر مصفّا ▪@mazahermosaffa

  • 28 июл.1 39616

    وه که در ملک پاییز‌آباد داوری‌هاست بد حکم‌ها تلخ حاکمان حاکمان سدومی قاضیان تالی قاضی بلخ گر سر دار داری درون آی هر درختی‌ست داری در این باغ سر دهد بر سر دار بر باد هر که دارد گذاری در این باغ #مظاهر_مصفا ▪دکتر مظاهر مصفّا ▪@mazahermosaffa

  • 21 июл.1 73320

    «قیام سی‌ام تیر» چهرۀ کارگری می‌بینم سینۀ رنجبری می‌بینم روی میدان بهارستان باز لخت‌لخت جگری می‌بینم پدری مویه‌کنان موی‌کنان در عزای پسری می‌بینم پسری بر سر و بر روی زنان روی نعش پدری می‌بینم مادری روی‌شخوده گریان در پی دادگری می‌بینم بر سر کشتۀ افتادۀ شوی همسر مویه‌گری می‌بینم کور باشم پی خون‌خواهی خلق غیر بوک و مگری می‌بینم جوشش بی‌ثمری می‌شنوم کوشش بی‌ثمری می‌بینم پی خون‌خواهی مشتی مظلوم ای خدا کی اثری می‌بینم از قیام سی‌ام تیر دگر در همه شهر اثری می‌بینم بر سر و روی زنان در پی شوی همسر دربه‌دری می‌بینم آسمان را به تماشای زمین شاهد کور و کری می‌بینم های و هوی دگری می‌شنوم شور و حال دگری می‌بینم خیس از خون خلایق همه جا بام و دیوار و دری می‌بینم سخت آغشته به خون سلطان تخت و تاج و کمری می‌بینم #مظاهر_مصفا ▪دکتر مظاهر مصفّا ▪@mazahermosaffa

  • 15 мар.2 19621

    ▪ تعمیرتان خرابی و تدبیرتان فساد آزار اهل دانش و فضل است کارتان بودی اگر حساب و کتابی به کار ملک برکندمی به قوّت از بُن حصارتان خرد و کلان ضعیف‌کشید و قوی‌ستای سنجیده‌ام حساب صغار و کبارتان اندیشه‌دزد و کهنه‌پرستید و مانده‌خوار نفرین به طبع قبرکن مرده‌خوارتان…

  • 8 янв.2 51348из mazahermosaffa

    ▪«روایت دکتر مظاهر مصفا از دیدار با شاه در آخرین روزهای سلطنت» روزهایی که شاه می‌خواست برود، من رییس دانشگاه قم بودم. هزار و دویست سیصد تا دانشجو داشت، قضایی و اداری. لیسانسیه‌ی حقوق می‌شدند و لیسانسیه‌ی امور اداری. هزار و سیصد تا دانشجو داشت، بیشترشان هم سیاسی بودند، مجاهد و فدایی و از این چیزها هم بودند. یک روزی نهاوندی، رییس دفتر فرح، به من تلفن کرد و گفت بیا تهران کارت دارم. آمدم. گفت شاه می‌خواهد برود و انگلیسها می‌خواهند کاری کنند که برود. ما مجلسی ترتیب داده‌ایم. تو بیا آنجا صحبت کن و شاه را تشویق به ماندن کن، من رفتم به آن مجلس و صحبت کردم. وقتی که شاه آمد خودش نتوانست بنشیند. فرح دستش را گرفت، کمکش کرد نشست. ترسیده بود. من یک مقدار صحبت کردم و از فتنه‌ی مغول صحبت کردم و فداکاریهایی که ایرانیها کردند و آخرین حرفم را هم زدم و گفتم: امشب ای شمع گر نسوزی تو پس برای کدام روزی تو این را خواندم ولی حریفش نشدند. گذاشت رفت. ترسیده بود. اگر می‌ماند و مقاومت می‌کرد، شاید روحانیون موفق نمی‌شدند. ▪ من گفتم که این بچه‌های شانزده هفده ساله‌ای که خونشان روی سنگفرشهای خیابان می‌ریزد، گناهکار نیستند. گناهکار دویست سیصد نفر هستند که قانون مشروطه‌ی این مملکت را رعایت نمی‌کنند. سناتورها و اینها را می‌گفتم. شما سیصد تا چوبه‌ی دار در میدان توپخانه دایر کنید، اینها را دار بزنید، مملکت آرام می‌شود. پشیمان شدند از اینکه من را دعوت کرده‌اند. دویست سیصد نفر همان سناتورهایی بودند که آنجا نشسته بودند. گفتم خیانت کسی کرده که قوانین مشروطه را زیر پا گذاشته، بالاخره شاه هم خیلی از حرفهای من خوشحال نشد. از گفت‌وگوی مهدی مظفر ساوجی با دکتر #مظاهر_مصفا آفاق و اسرار عزیز شب، انتشارات نگاه، ۱۳۹۳ ▪دکتر مظاهر مصفّا ▪@mazahermosaffa

  • 31 дек.3 10144

    «امیربانو» از موی تاب‌جوی تو بی‌تاب می‌شوم از چشم خواب‌خوی تو بی‌خواب می‌شوم می‌بندی از حدیث دهان شعله می‌کشم لب باز می‌کنی به سخن آب می‌شوم یادت بخیر باد که با یاد چشم تُست گاهی که در هوای می ناب می‌شوم رو چون کند ز چشم تو در ابرویت دلم من از شراب‌خانه به محراب می‌شوم با یاد موی و روی تو ای ماه مشک‌موی مفتون شام و فتنهٔ مهتاب می‌شوم از من مدار دست که از دست می‌روم از من متاب روی که بی‌تاب می‌شوم... #مظاهر_مصفا ▪دکتر مظاهر مصفّا ▪@mazahermosaffa

  • 31 дек.3 73176

    «امیربانو» نوشتهٔ دکتر گلزار مصفّا بخشی از کتاب «زندگینامه و خدمات علمی و فرهنگی دکتر امیربانو کریمی»، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، ۱۳۹۵. ▪دکتر مظاهر مصفّا ▪@mazahermosaffa

  • 31 дек.1 5599из mazahermosaffa

    https://t.me/AmirbanuKarimi جلسات کلیله‌ودمنه‌خوانی خانم دکتر امیربانو کریمی فیروزکوهی به ابتکار نوه ایشان، آرش شهیدی، در منزلِ تهران و سیمین‌دشت ضبط شده و در فایل‌های جداگانه بر اساس باب‌های کتاب گرانسنگ کلیله‌ودمنه تدوین شده است.

  • 31 дек.1 4295из mazahermosaffa

    کار ملک از نابسامانی ز میزان درگذشت درگذشت ایام راحت درگذر زین خاکدان درگذر زین خاکدان کایّام راحت درگذشت کار با جمعی دغلبازان افسونگر فتاد تا چه بر ما زین دغلبازان افسونگر گذشت از معلمی که سال‌ها در فضای مسموم دروغ و ریا در دانشگاه تهران نفس کشید و به فرزندان و دانشجویان خویش درس آزادگی و نیک‌نفسی و پرهیز از دروغ و نامردمی داد جز این برنمی‌آید که برای تسکین شرمساری خود و همدردی با مصیبت‌دیدگان فاجعهٔ موشک‌باران هواپیمای اوکراینی اعلام کند که از شرکت در مسابقه کتاب سال ۱۳۹۸ منصرف است و کتب فرستاده شده را باز پس خواهد گرفت. امیربانو کریمی (امیری فیروزکوهی) بیست و سوم دیماه ۱۳۹۸ ▪دکتر مظاهر مصفّا ▪@mazahermosaffa

  • 31 дек.9646из mazahermosaffa

    ▪«برای دانشگاه» #مهسا_امینی #شریف دکتر امیربانو کریمی ۱۲ مهر ۱۴۰۱ ▪دکتر مظاهر مصفّا ▪@mazahermosaffa

  • 31 дек.1 12614из mazahermosaffa

    ▪بخشی از یاددداشت دکتر امیربانو کریمی بر کتاب «نسخه‌ی اقدم» روزی در پایان جلسه دفاع از رساله‌ای در دانشگاه از استاد مظاهر مصفا درخواستند تا شعری بخواند. رنجیده و افسرده از حرکتی که در خاطر ندارم و نظیرش در زندگی ما بسیار بوده است در کناری نشسته بودم و به تک‌تک ابیاتی که می‌خواند گوش می‌کردم. قصیده‌ای بود بسیار پخته و استوار. سرشار از حس و حال. خوش‌لفظ و خوش‌آهنگ همچون اغلب قصاید دیگر او. بی‌اختیار بر پاره‌کاغذی نوشتم و پیش چشمانش گذاشتم که: قصیده عالی است حیف که از ... چون تو می‌شنوم. خواند و تا کرد و در دست خود نگه داشت. جلسه تمام شد. از اتاق بیرون آمدیم. در راهرو کنار من آمد و گفت از محبت سرکار متشکرم این ناسزا را به یادگار نگه می‌دارم و در زیر آن می‌نویسم که مقدمه دیوان مرا باید به همین قلم بنویسی. تو شایسته‌ترین کس برای معرفی شعر من هستی. پنداشتم که از سر طنز و تعرض و خشم و کین می‌گوید. سکوت کردم و از او دور شدم پس از آن هر وقت از انتشار سروده‌ها می‌گفت به جدّ آن تقاضا را تکرار می‌کرد. فکر کردم از آنجا که شعر محصول فکر و فرزند معنوی شاعر است شاید دلبستگی او به این فرزند بیش از زادگان جسمانی باشد از آن رو که تحسین سخن او در آن روز کذائی پادزهر ناسزایی شد که بی‌اختیار بر قلم من رفت و نیز مهر تأییدی بر سخن‌سنجی من زد. سالها آمدند و رفتند دل‌سردی و افسردگی از حوادث دانشگاه و جور و جفائی که به او کردند کارگر افتاد. آن شور و شوق رفت و قلق و اضطراب آمد. آنچه گفته و نوشته بود درهم و مغشوش به گوشه‌ای رها شد، آزرده‌جان و ناتوان در بستر بیماری افتاد. امروز از این که نمی‌توانم و قادر نیستم به تفصیل مایه و پایه شاعری و لطف سخن او را به نظر خوانندگان جلوه دهم به اجمال می‌گویم در عصری که چراغ تابناک شعر قديم و قویم پارسی از سر ضعف و عجز مدعیان شاعری و به بهانه تکرار و کهنگی رو به خاموشی دارد سخن سخته و سنجیده و استوار و محکم او در همان شکل و شمایل گفته‌های اساتید شعر آینه‌دار عصر و زندگی امروز است و به حق باید مصفا را در شمار دوسه تن معدود از فحول گویندگان این قرن به شمار آورد. شعر او را بسیار می‌پسندم و دوست دارم. سیمای او در این آینه روشن همان است که من می‌خواهم، عزت نفس و بی‌نیازی از هرکس و هرچیز، ستیز با ظلم، سرکشی و طغیان، درشتی با قدرتمندان و بالادستان، وطن‌پرستی و مردم‌دوستی حسب حال‌های او و شکوه‌هایش از همه، از من، از زمانه، از همکار، از ... بر من روزهایی رفته است نظیر همان روز دفاع از رساله که گذشت. دشمن او بودم و دوستدار شعرش. امیربانوی مصفا (امیری فیروزکوهی) «نسخه‌ی اقدم» منظومه‌های مظاهر مصفّا، نشر نو، ۱۳۹۵ #یاد_مصفا ▪دکتر مظاهر مصفّا ▪@mazahermosaffa

  • 31 дек.2 05512

    دهم دی‌ماه سالروز درگذشت دکتر امیربانو کریمی

  • 28 дек.2 20027

    ▪«رودکی» نوشتهٔ دکتر مظاهر مصفّا کمتر از هزار بیت از استاد شاعران فارسی‌زبان رودکی سمرقندی باقی است ولی همین مقدار اندک تا حدی می‌تواند خواننده را به عظمت و قدرت او آشنا کند. شعر او از زحمت تصنع، از لغت‌های نامأنوس تازی، از دشواری قافیه، از معنی‌های مزاحم علمی و از هر نوع تکلّفی که سبب فساد سخن باشد آسوده است. از طرف دیگر از سادگی لفظ، یک‌رویگی و یک‌دستی، روانی، سادگی وصف، بیان طبیعی وصف تمام‌گفت، استواری و صلابت، تشبیه و استعارهٔ نزديک به ذهن و دور از تعقید، واژه‌های دست‌نخورده و سالم فارسی و از هر صفت دیگری که سبب امتیاز سخن و موجب سلامت آن باشد بهره‌مند است. شعر رودکی تقلید نیست. فلان ترکیب عاریتی، فلان تشبیه مستعار و فلان مضمون مبتذل در سخن او راه ندارد. اینجا سخن از اقتفا و اقتدا و تضمین و توارد و انتحال نیست. هر چه هست ابتکاری، نو، دست‌نخورده و بی‌سابقه است. بیان احساس است. انعکاس لذتی یا بازتاب اندوهی است. تنظیم لرزش‌های مشتاقانهٔ دل شاعر و ضبط صوت زخمه‌های روح‌نواز پنجهٔ چنگ‌زن است. عشق است و شیفتگی. اشتیاق است و باده‌گساری، الهام دست اول، بیان صادقانهٔ احساس واقعی است. تقیّل از فلان گوینده، تأثر از فلان شاعر در شعر رودکی یافته نمی‌شود. اینجا از «جناس تام و ناقص» از «اعنات و لزوم مالایلزم» از شعر بی‌نقطه و از هیچ‌گونه رسن‌بازی متصنعانه و زیر و رو کردن سخن و قربان ساختن معنا خبری نیست. کسی نمی‌تواند رودکی را نخستین شاعر زبان فارسی بداند اما کسی هم انکار نمی‌تواند کرد که او بنیان‌گزار شیوهٔ شاعری و نخستین شاعری است که شعر فارسی را بر پایه‌های ویران‌نشدنی و جاوید استوار ساخت و اسلوب‌های خام و تازهٔ پس از اسلام را انتظام و پختگی بخشید. رودکی بند از زبان شاعران ایرانی که هنوز تا زمان او از نهیب حملهٔ تازیان برخود می‌لرزیدند بازگشاد و یک حرف و دو حرف، لفظ شعر در دهانشان نهاد تا شیوهٔ گفتن و درست گفتن بدانان آموخت. اگر مستشرقان او را پدر شعر فارسی نام نهاده‌اند گزافی نگفته‌اند زیرا به حق و از روی انصاف شعر سره و پاک فارسی که امروز هزار سال بر عمرش می‌گذرد فرزند کهن‌سال طبع برنای اوست و ما به پاس عظمت او دوران اول قصیده‌سرایی را به نام جاوید او «دوران رودکی» نامیدیم. #مظاهر_مصفا #نثر_مصفا «پاسداران سخن»، مظاهر مصفّا، انتشارات زوّار، ۱۳۳۵ ▪دکتر مظاهر مصفّا ▪@mazahermosaffa

  • 21 дек.1 67142

    شعری از مهدی اخوان ثالث با صدای پروین و آهنگ امین‌الله رشیدی ▪دکتر مظاهر مصفّا ▪@mazahermosaffa

  • 21 дек.1 78310из mazahermosaffa

    ▪«شب» سنگینی و سیاهی و سردی شب بر دوش من چو پشته‌ی دردی شب مصداق خاره‌زاری و خارستان پنداشتم که روضه‌ی وردی شب بَرد عجوز اگرچه نه‌ای پیشم ناخوشتر از عجوزه‌ی بَردی شب سردی و دردم این که ز بی‌دردی با اهل درد گرم نبردی شب شترنج نیستی که کنم تدبیر تقدیر ناگزیر چو نردی شب ظلمت فزون ز حد شد و ظلمت نیز در کار ظلم و ظلمت فردی شب بیداد از شمار فزون کردی بیداد خویش هیچ شمردی شب؟ هر امشبم به درد به صبح آمد جانم به لب رسید به هر دی‌شب خونین‌سری دروغ‌سرانجامی سر تا به پای از درِ طردی شب ويحک مخنّثی نه زنی نه مرد ورنه چه زن و یا که چه مردی شب؟ تو از شغال روز نه‌ای بهتر گویی که در مثل سگ زردی شب خون‌خوار و بی‌مروّتی و نامرد با من ببین ز جور چه کردی شب پنجه زدی به روی من و بالم بشکستی و تنم بشکردی شب دستت شکسته باد و پر و پایت ما را به زیر پای سپردی شب دریاگذار و کوه‌سپاری تو کوری مگر مرا چه نوردی شب؟ تو در مثل چو کوهی و ما کاهیم تا کاه را به سر ز چه گردی شب؟ گردون توی به چندی و من گردم گردون منم به قدر، تو گردی شب خونم اگر نه کرکس کورستی مُردار نیستم ز چه خوردی شب؟ هرزی و هرزه‌گردی و هرجایی نقشت نزد خدای به مردی شب هر شب مرا به رنج همی داری نی سوختیم تا به سحر دی‌ شب رفتی ز در ز پنجره برگشتی کُشتی مرا که بازنگردی شب ۷۳/۹/۱۶ #مظاهر_مصفا _______________ ▪دکتر مظاهر مصفّا ▪@mazahermosaffa _______________

  • 19 дек.1 76031

    دیری است صبح و شامم غمگین گذشته است در راه روز تلخ و شب داج دیگری از هر طرف در آتشم افکنده روزگار جز سوختن نبینم منهاج دیگری من بی‌نیاز گشتم ازین عمر ای خدا عمر مرا ببخش به محتاج دیگری دارم به دست بخت سیه چشم انتظار تا سازدم خلاص به تاراج دیگری موروث و مکتسب همه در عشق باختم چون من که مات یابد لیلاج دیگری جز درد و رنج روز و شبم گو چه مانده است خواهد اگر زمانه ز من باج دیگری افتم به خاک و گردم پامال خصم دون اسبم اگر فزاید قیقاج دیگری گاهی به وقت خواب به معراج رفته‌ام گردم شهید و بینم معراج دیگری مردی ندیده‌ام مگرم افکند ز پای دور زمانه هم‌چو زن زاج دیگری لرزد ز شوق دست و دلم دست سرنوشت خواهد مگر به سر نهدم تاج دیگری گردون کمان کشیده و بنشسته در کمین خواهد ز خیل مردان آماج دیگری رقصان و دست‌افشان آیم به سوی دار گر روزگار خواهد حلّاج دیگری #مظاهر_مصفا ▪دکتر مظاهر مصفّا ▪@mazahermosaffa

  • 11 дек.1 77433

    مصاحبه با دکتر مظاهر مصفا قسمت اول در این قسمت دکتر مصفا ضمن بیان خاطراتی از نوجوانی و تحصیل در مدرسهٔ حکیم نظامی قم و دبیرستان دارالفنون از برخی معلمان خود یاد کرده است. #مظاهر_مصفا ▪دکتر مظاهر مصفّا ▪@mazahermosaffa

  • 2 дек.2 14423из mazahermosaffa

    «کاش» ________________ کاش من بنده بی‌وفا شدمی یعنی ای خلق چون شما شدمی کردمی وعده‌ها و گاه وفا چون وفا و چو کیمیا شدمی راه بیگانه رفتمی با خویش تا به بیگانه آشنا شدمی آشنا را فزودمی بر درد درد بیگانه را دوا شدمی خوش برقصیدمی به هر سازی نغمه‌پرداز هر ادا شدمی همدمی کردمی به هر بادی تا نه چون نای بی‌نوا شدمی بستمی عهد با فرومایه مرد این عهد بی‌وفا شدمی بهر زیبایی و روایی کار حامی زشت و ناروا شدمی پی کام شکم نواله‌طلب چون سگ هرزه هر کجا شدمی ظالمان را گرفتمی عادل عادلان را به جان بلا شدمی بهر عیدی روان به خانه‌ی دیو عید با دفتر ثنا شدمی آفت مردمی بلای شرف دشمن رادی و صفا شدمی رذل و بی‌آبروی و بی‌آزرم پست و بی‌شرم و بی‌حیا شدمی بستمی کام از ستایش خوب مدح بد را زبان‌گشا شدمی خوردمی چون کلاغ گند و به کید هم‌نوای عقاب‌ها شدمی سودمی سر به آستانِ خسان آستان‌بوس هر سرا شدمی خواندمی مدح بهر مشتی خاک هر خسی را و خاک پا شدمی دیدمی ظلم دیو و تن زدمی بل که با دیو هم‌صدا شدمی بر صمد پشت کرده رو به صنم شمن‌آسا به التجا شدمی... گر توانستمی چنان کردن این چنین ناتوان چرا شدمی ▪ گفتم اینها ز راه طیبت و طنز مگر از غم دمی رها شدمی نیست بادم ز دهر نام و نشان گر بدین گونه ای خدا شدمی #مظاهر_مصفا یغما، آبان ۱۳۴۲، شماره ۱۸۴ ___________________ ▪دکتر مظاهر مصفّا ▪@mazahermosaffa ___________________

  • 27 нояб.1 97031из mazahermosaffa

    ▪ششم آذر؛ سالروز وفات علی‌اکبر سعیدی سیرجانی دانشگاه کلمبیا هر سال مجلس یادبودی برای کسانی که سال پیشین درگذشته‌اند و در دانشگاه تدریس می‌کرده‌اند یا در سمینارهای رسمی آن شرکت داشته‌اند برگزار می‌کند و رئیس دانشگاه پس از سخنرانی‌ها و قطعات موسیقی و سرودهایی مناسب حال، نام درگذشتگان را اعلام می‌کند. امسال به نام سعیدی که رسید، باز احوال او و چهرهٔ مطبوع او با موهای جوگندمی پرپشت و لهجهٔ گرم سیرجانی و کلام شیرینش، و هم زیانی که با درگذشت او بر جهان دانش و ادب و آدمیت ایران و بر همهٔ ما رفته است در نظرم جان گرفت و غم این حادثه دلم را به هم فشرد اما از سویی با خود گفتم که سعیدی هر چند در زندان مرد و به دشواری، بی‌خبر از زن و فرزند، درگذشت اما به سرافرازی جان داد و نمونه‌ای از آزادگی و ایستادگی و سرمشقی از شرافت قدر آدمی بر جای گذاشت. مرگ نصیب همه است و چون فرامی‌رسد بیشتر ما را در بند هواهای کوچک و در غم تمدید عمر می‌یابد. وی را چون کوهی استوار در پاسداری نیکنامی و جوانمردی یافت. از میان ما آیا برای چند تن میسر است که مرگشان به آیندگان درس گردن‌فرازی و پایداری و وفای به عهد بیاموزد؟ برای چند تن میسر است که مرگشان چون گوهری تابناک بر تارک حوادث زندگانی آنها بدرخشد؟ آری، سعیدی مرد، اما سقراط‌وار، نیکنام و سرافراز مرد. هر چند بخت بر سعیدی سخت گرفت اما به وی فرصت داد تا به ماندگان و آیندگان بگوید و صلا در دهد که شعلهٔ مردمی و شرف در دیار ما نمرده است و نهال راستی و دلیری نخشکیده، و بوده‌اند کسانی که بر سر مقصود چون حلّاج جان سپرده‌اند. اندوه امروز ما در فقدان حسرت‌بار او به شادی نیکنامی و سرافرازی دیرپایش آمیخته است. یادش گرامی باد. احسان یارشاطر از مقالهٔ «مردی که به مرگ جاودان شد»، مجلهٔ ایران‌شناسی، بهار ۱۳۷۴، شمارهٔ ۲۵. ▪دکتر مظاهر مصفّا ▪@mazahermosaffa

  • 16 нояб.2 156103из mazahermosaffa

    ▪ تعمیرتان خرابی و تدبیرتان فساد آزار اهل دانش و فضل است کارتان بودی اگر حساب و کتابی به کار ملک برکندمی به قوّت از بُن حصارتان خرد و کلان ضعیف‌کشید و قوی‌ستای سنجیده‌ام حساب صغار و کبارتان اندیشه‌دزد و کهنه‌پرستید و مانده‌خوار نفرین به طبع قبرکن مرده‌خوارتان دیدید صبح و شام ستم‌پیشگان خلق وآگه نکرد گردش لیل و نهارتان از گردش زمان نگرفتید اعتبار بی نور باد دیده‌ی بی‌اعتبارتان نه میوه‌دار بود نه سایه‌فکن ز بن برکنده باد نخله‌ی بی ‌برگ‌ و بارتان شعر و ادب زبان و سخن رفت از میان آخر مگر خدای کند برکنارتان عار آیدم که بازشمارم به نزد کس ای ناکسان دون ستم بی‌شمارتان بار من اوفتاد ببندید بار خویش عار آیدم ز صحبت و از کار و بارتان شرم و شرف به جاه و مقامی فروختید زودا که روزگار کند شرمسارتان نه در خور هجاست حیات پلیدتان نه از در رثاست خلای مزارتان فردا که مهرگان برسد ای کدوبنان آید به یاد طعنه زدن بر چنارتان باور کنید وعده‌ی حق را که بود راست روزی که اوفتد به جهنّم گذارتان... #مظاهر_مصفا ▪دکتر مظاهر مصفّا ▪@mazahermosaffa