tgindex
Farid Ghadami فرید قدمی

Farid Ghadami فرید قدمی

Статистика
@faridghadamiwriterКнигиперсидский

کانال شخصی فرید قدمی

Последний пост
14 июл.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
599
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
670
20 постов
Вовлечённость
111,9%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • ویلیام باروز در کانتکست انتشارات دانشگاه کمبریج، لندن ویراستار: الیور هریس نویسندگان: الیور هریس، بری مایلز، فرید قدمی، و....

  • 5 июл.467148

    حالا در دویست‌وپنجاهمین سالروز استقلال امریکا (مثل دو دهه‌ی اخیر و از اولین باری که این شعر از ویلیام باروز را خواندم و به فارسی ترجمه‌اش کردم) دوباره به‌یاد همین شعری می‌افتم که اگرچه او برای روز شکرگزاری نوشته بود، برای چهارم جولای هم مناسب است. دعای روز شکرگزاری، ۲۸ نوامبر ۱۹۸۶ ویلیام اس. باروز برای جان دیلینجر باشد که هنوز زنده باشد خدا را شکر به‌خاطر بوقلمون‌های وحشی و کبوتران مهاجر، که مقدر است به گُه بدل شوند در روده‌های پاکِ امریکایی — خدا را شکر به‌خاطر این قاره‌ای که می‌شود غارت و مسموم‌اش کرد — خدا را شکر به‌خاطر سرخپوست‌ها، که دست‌کم کمی چالش و خطر برامان فراهم کردند — خدا را شکر به‌خاطر گله‌های عظیم گاومیش‌های کوهان‌دار، که می‌توان کشت و پوست‌شان را کند و لاشه‌هاشان را رها کرد تا بگندند — خدا را شکر به‌خاطر جایزه‌هایی که برای کشتن گرگ‌ها و کایوت‌ها گذاشته‌اند — خدا را شکر به‌خاطر رؤیای امریکایی، آن‌چنان زشت و دروغین و مبتذل که سرانجام دروغ‌های عریانش آشکار شوند — خدا را شکر به‌خاطر کوکلاکس کلان، به‌خاطر مأموران قانونِ سیاه‌‌پوست‌کُش که مغرورانه قربانیان‌شان را می‌شمارند، خدا را شکر به‌خاطر زن‌های به‌ظاهر شریفِ کلیسارو، با آن چهره‌های سنگدل و چرکیده و تلخ و پلیدشان — خدا را شکر به‌خاطر برچسب‌های «محض رضای مسیح، یک همجنس‌گرا را بکش!» — خدا را شکر به‌خاطر ایدزِ آزمایشگاهی — به‌خاطر دوران منع فروش الکل و جنگ علیه مخدرات — خدا را شکر به‌خاطر کشوری که در آن هیچ‌کس اجازه ندارد سرش به کار خودش باشد — خدا را شکر به‌خاطر این مملکت پر از خائن و خبرچین‌ها — آری، شکر به‌خاطر تمام خاطره‌ها... خیلی خب، حالا دست‌ها بالا... تو همیشه مایه‌ی دردسر بودی، همیشه مایه‌ی ملال — خدا را شکر برای این آخرین و بزرگ‌ترین خیانت، به‌خاطر این آخرین و بزرگ‌ترین رؤیای بشر. ترجمه: فرید قدمی

  • نسخه‌ی آنلاین فصلی از کتاب "باروز در کانتکست" نوشته‌ی فرید قدمی در انتشارات دانشگاه کمبریج The Seer and the Satirist (Chapter 10) - William Burroughs in Context https://share.google/AAQs5CjSOpXwQD3aG

  • 5 июн.466152

    مستان سلامت می‌کنند

  • без подписи

  • ویلیام باروز در کانتکست، از مجموعه‌ی انتقادی دانشگاه کمبریج، منتشر شد؛ کتابی که شاید بتوان گفت جامع‌ترین کتاب انتقادی درباره‌ی ویلیام باروز است، در ۳۵ فصل، با مقالاتی از الیور هریس، بری مایلز، فرید قدمی، و دیگران.

  • 20 мар.795113из faridghadamiwriter

    آشتی نادر نادرپور ای آشنای من،  برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد تا پر کنیم جام تهی از شراب را  وز خوشه های روشن انگورهای سبز  در خم بیفشریم میِ آفتاب را. برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد تا چون شکوفه های پرافشان سیب ها گلبرگ لب به بوسه ی خورشید واکنیم وانگه چو باد صبح  در عطر پونه های بهاری شنا کنیم.  برخیز و بازگرد  با عطر صبحگاهی نارنج های سرخ از دور، از دهانه ی دهلیز تاک ها  چون باد خوش غبار برانگیز و بازگرد، یک صبح خنده رو  وقتی که با بهار گل افشان فرارسی  در بازکن، به کلبه ی خاموش من بیا بگذار تا نسیم که در جستجوی توست  از هر که در ره است بپرسد نشانه هات آنگاه، با هزار هوس با هزار ناز برچین دو زلف خویش  آغاز رقص کن  بگذار تا به خنده فرود آید آفتاب  بر صبحِ شانه هات. ای آشنای من،  برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد تا چون به شوق دیدن من بال و پر زنند بر شاخه ی لبان تو مرغان بوسه ها  لب بر لبم نهی تا با نشاط خویش مرا آشنا کنی  تا با امید خویش مرا آشتی دهی.

  • To My Tehran and Her Bloody Shorts A poem by Farid Ghadami In my city, the living speak to the dead, but the dead do not listen. The one who listens is a murderer, searching for a fresh victim, an executioner mad with the scent of new blood. I want to return to you, Tehran. I want to walk from Salsabil to Tehranpars, step by step, to hear if a laugh still flickers in some corner, or if all one sees on people’s faces is the empty stare of the dead. I want to help my old neighbor find his son sooner, among the stinking corpses. I want to tell my teenage girlfriend that her husband is not dead, that death is only a game of words… though I know I am lying. I want to learn the art of summoning spirits, to ask the dead for the name of their killer, to ask if they remember the taste of their last meal, if their hearts still crave a cigarette. I want to leave a slip of paper with every letter of the alphabet on every fresh tombstone. I want to tell everyone talking to themselves on the street: Comrade, you are not mad, you are Iranian. I want to ask my city if it still remembers me, or if all the living are now strangers. Do not be angry with me, Tehran. Every stone of you is stained with the blood of a friend, and beneath every inch of you rests the body of a friend. Speak to me, Tehran. Speak of your sisters— Rasht, Isfahan, Karaj, Izeh— of the blood flowing in your womb, not menstrual blood, of the green of your soil, green with mold over the dead. But my Tehran no longer speaks. Its throat is clogged with blood; its voice is a belch of blood. Let me read to you, Tehran. From Joyce, perhaps, when Stephen Dedalus, a medical student, learns he cannot save the life of a seventeen-year-old girl shot seven times in the heart. Or from Dostoevsky, when Ivan Karamazov knows that when God exists, everything is permitted. Or from Rimbaud, who from the start knew this is the age of the Assassins. You are right. Who has patience for books anymore? Speak to me, Tehran! Shall I bring the finest Chanel perfumes from Paris to wash the scent of blood from your alleys and streets?... Ah, what am I saying—I have no money for such extravagance. Let me bring you Victoria’s blood-absorbing shorts… or false memories, like telling you Parisians, even all Europeans, are terribly worried about you… though you would never believe that. Tehran, forgive me. I have nothing for you but the freshly forty-year-old heart of a man, in which forty thousand dead are buried, their bloody hands left out of the grave. Farid Ghadami Paris, 30 January 2026 https://eurolitkrant.com/OneBook.aspx?Id=208

  • ستاره ها اعدامیان ظلمت به خاک اگر چه می ریزند سحر دوباره بر می خیزند....

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • نماد شیر و خورشید در پرچم‌ ملی ایران نه مطلقا ارتباطی با تشیع دارد و نه با پهلوی. تصویر بالایی مُهری از دوران هخامنشی است که شیر و خورشید را همبسته‌ی ایرانیان تصویر کرده و تصویر پایینی سمت چپ، سکه‌ای از دوران کیخسرو دوم سلجوقی است که باز هم نشان شیر و خوشید دارد و تصویر میانی پایین پرچم ایران در دوران شاه عباس صفوی است و تصویر پایینی سمت راست نقاشی‌ای از ارتش ایران در جنگ با روس‌ها است، متعلق به سال ۱۸۳۵، که شیر و خورشید و شمشیر بر پرچم ایران نقش بسته است.

  • دهانت را می‌بویند مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم. دلت را می‌بویند روزگارِ غریبی‌ست، نازنین و عشق را کنارِ تیرکِ راهبند تازیانه می‌زنند. عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد. در این بُن‌بستِ کج‌وپیچِ سرما آتش را به سوخت‌بارِ سرود و شعر فروزان می‌دارند. به اندیشیدن خطر مکن. روزگارِ غریبی‌ست، نازنین آن که بر در می‌کوبد شباهنگام به کُشتنِ چراغ آمده است. نور را در پستوی خانه نهان باید کرد. آنک قصابانند بر گذرگاه‌ها مستقر با کُنده و ساتوری خون‌آلود روزگارِ غریبی‌ست، نازنین و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند و ترانه را بر دهان. شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد. کبابِ قناری بر آتشِ سوسن و یاس روزگارِ غریبی‌ست، نازنین ابلیسِ پیروزْمست سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است. خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد. احمد شاملو

  • 30 янв.7653211

    در شهر من زندگان با مردگان حرف می‌زنند اما مردگان نمی‌شنوند، آن‌که می‌شنود قاتلی است در جست‌وجوی مقتولی تازه، جلادی است که بوی خون تازه دیوانه‌اش کرده. می‌خواهم به تو بازگردم تهران، می‌خواهم از سلسبیل تا تهران‌پارس را پیاده گز کنم تا ببینم هنوز می‌شود آیا صدای خنده‌ای را در گوشه‌ای شنید، یا می‌شود آیا بر صورت مردمان جز نگاه خیره‌ی مردگان را دید. می‌خواهم همسایه‌‌ی قدیمی‌ام را یاری دهم تا پسرش را زودتر میان اجساد بوگرفته بیابد، می‌خواهم به دوست‌دختر نوجوانی‌ام بگویم که شوهرش نمرده و مرگ جز بازی‌ای زبانی نیست... خودم خوب می‌دانم که دروغ می‌گویم.... می‌خواهم احضار روح بیاموزم تا از مردگان نام قاتل‌شان را بپرسم، و بپرسم که هنوز طعم آخرین غذایی که خورده‌اند یادشان مانده؟ بپرسم دل‌شان سیگار نمی‌خواهد؟ می‌خواهم بر تمام سنگ‌قبرهای تازه تکه‌کاغذی بگذارم با تمام‌حروف الفبا، می‌خواهم به هرکه در خیابان با خودش حرف می‌زند بگویم رفیق، تو دیوانه نیستی، ایرانی‌ای، می‌خواهم از شهرم بپرسم که هنوز مرا به‌یاد دارد، یا هر که زنده است را دیگر غریبه می‌داند؟ قهر نکن با من، تهران، حالا روی هر سنگت خون دوستی ریخته، زیر هر وجب‌ات تن رفیقی آرمیده، با من حرف بزن، تهران، با من از خواهرانت بگو، از رشت، اصفهان، کرج، ایذه، از خونی که در رحمت جاری است بگو که خون قاعدگی نیست، از سبزی خاکت که سبزی کپک است بر اجسادت. تهران من اما دیگر با من حرف نمی‌زند، تهران من خون راه گلویش را گرفته، صدایش آروغ خون است. بگذار برایت چیزی بخوانم، تهران، بگذار برایت چیزی از جویس بخوانم مثلا، وقتی استیون ددالوس، دانشجوی پزشکی، یاد می‌گیرد که نمی‌شود جان دختری هفده ساله را که هفت گلوله به قلبش خورده نجات داد، یا بگذار برایت از ایوان کارامازوف داستایوسکی بخوانم که حالا خوب می‌داند وقتی خدا باشد همه‌چیز مجاز است، یا نه، بیا با هم از رمبو بخوانیم که از اولش می‌دانست که عصر عصر آدمکش‌هاست. حق با توست. دیگر کی حوصله‌ی کتاب را دارد؟ با من حرف بزن، تهران! می‌خواهی برایت از پاریس بهترین عطرهای شنل را بیاورم تا بوی خون را از کوچه‌ها و خیابان‌هات.... آخ، چه می‌گویم، من که پولی ندارم از این ولخرجی‌ها بکنم. بگذار برایت از این شورت‌های جاذب خون بیاورم، برند ویکتوریا.... یا نه، بگذار برایت خاطرات دروغین بیاورم، مثلا بگویم که پاریسی‌ها این‌جا بدجور نگران تواند یا.... اما تو که احمق نیستی این چیزها را باور کنی. تهران، مرا ببخش، چیزی برایت ندارم جز قلبِ تازه‌چهل‌ساله‌گشته‌ی مردی که چهل‌هزار مُرده درش دفن شده‌اند، با دستانی خونی که از گور مانده‌اند بیرون. فرید قدمی ده بهمن ۱۴۰۴

  • گفت‌وگوی ولادیمیر میتف و ژولیا ولادیمیروا درباره‌ی هنر و ادبیات ایرانی و تاثیرش بر مقاومت مدنی علیه استبداد، با تکیه بر آثار هفت هنرمند و نویسنده: جعفر پناهی، محمد رسولف، عبدالکریم سروش، شروین حاجی‌پور، احمد محمود، بزرگ علوی و فرید قدمی. Iranian artists and resistance - by Vladimir Mitev https://persianbridge.substack.com/p/iranian-artists-and-resistance?utm_campaign=post&showWelcomeOnShare=true

  • 7 янв.759144

    «ایران» یک اجتماع ادبی است https://share.google/pfnRoGXUQUpjdamk7

  • «ایران» یک اجتماع ادبی است https://share.google/pfnRoGXUQUpjdamk7

  • 7 янв.858113

    نامه احمد شاملو بدان زمان که شود تیره روزگار، پدر! سراب و هستو روشن شود به پیشِ نظر.   مرا ــ به جانِ تو ــ از دیرباز می‌دیدم که روزِ تجربه از یاد می‌بری یکسر سلاحِ مردمی از دست می‌گذاری باز به دل نمانَد هیچ‌ات ز رادمردی اثر   مرا به دامِ عدو مانده‌ای به کامِ عدو بدان امید که رادی نهم ز دست مگر؟ نه گفته بودم صدره که نان و نور، مرا گر از طریق بپیچم شرنگِ باد و شرر؟   کنون من ایدر در حبس و بندِ خصم نی‌اَم که بند بگسلد از پای من بخواهم اگر: به سایه‌دستی بندم ز پای بگشاید به سایه‌دستی بردارَدَم کلون از در.   من از بلندی‌ِ ایمانِ خویشتن ماندم در این بلند که سیمرغ را بریزد پر. چه درد اگر تو به خود می‌زنی به درد انگشت؟ چه سجن اگر تو به خود می‌کنی به سجن مقر؟ به پهن دریا دیدی که مردمِ چالاک برآورند ز اعماقِ آبِ تیره دُرَر   به قصه نیز شنیدی که رفت و در ظلمات کنارِ چشمه‌ی جاوید جُست اسکندر هم این ترانه شنفتی که حق و جاهِ کسان نمی‌دهند کسان را به تخت و در بستر.   نه سعدِ سلمانم من که ناله بردارم که پستی آمد از این برکشیده با من بر.   چو گاهِ رفعتم از رفعتی نصیب نبود کنون چه مویم کافتاده‌ام به پست اندر؟   مرا حکایتِ پیرار و پار پنداری ز یاد رفته که با ما نه خشک بود نه تر؟ نه جخ شباهتِمان با درختِ باروری که یک بدان سال افتاده از ثمر دیگر، که سالیانِ دراز است کاین حکایتِ فقر حکایتی‌ست که تکرار می‌شود به‌کرر.   نه فقر، باش بگویمت چیست تا دانی: وقیح‌مایه درختی که می‌شکوفد بر در آن وقاحتِ شورابه، کز خجالتِ آب به تنگبالی بر خاک تن زند آذر!   تو هم به پرده‌ی مایی پدر. مگردان راه مکن نوای غریبانه سر به زیر و زبر. چه‌ت اوفتاده؟ که می‌ترسی ار گشایی چشم تو را مِس آید رؤیای پُرتلألؤِ زر؟ چه‌ت اوفتاده؟ که می‌ترسی ار به خود جُنبی ز عرشِ شعله درافتی به فرشِ خاکستر؟ به وحشتی که بیفتی ز تختِ چوبیِ خویش به خاک ریزدت احجارِ کاغذین‌افسر؟   تو را که کسوتِ زرتارِ زرپرستی نیست کلاهِ خویش‌پرستی چه می‌نهی بر سر؟ تو را که پایه بر آب است و کارمایه خراب چه پی فکندن در سیل‌بارِ این بندر؟ تو کز معامله جز باد دستگیرت نیست حدیثِ بادفروشان چه می‌کنی باور؟   حکایتی عجب است این! ندیده‌ای که چه‌سان به تیغِ کینه فکندندِمان به کوی و گذر؟ چراغِ علم ندیدی به هر کجا کُشتند زدند آتش هر جا به نامه و دفتر؟   زمین ز خونِ رفیقانِ من خضاب گرفت چنین به سردی در سرخی‌ِ شفق منگر! یکی به دفترِ مشرق ببین پدر، که نبشت به هر صحیفه سرودی ز فتحِ تازه‌بشر!   □   بدان زمان که به گیلان به خاک و خون غلتند به پایمردی، یارانِ من به زندان در، مرا تو درسِ فرومایه بودن آموزی که توبه‌نامه نویسم به کامِ دشمن بر؟ نجاتِ تن را زنجیرِ روحِ خویش کنم ز راستی بنشانم فریب را برتر؟ ز صبحِ تابان برتابم ــ ای دریغا ــ روی به شامِ تیره‌ی رو در سفر سپارم سر؟ قبای دیبه به مسکوکِ قلب بفروشم شرف سرانه دهم وانگهی خرم جُلِ خر؟   □   مرا به پندِ فرومایه جانِ خود مگزای که تفته نایدم آهن بدین حقیر آذر: تو راهِ راحتِ جان گیر و من مقامِ مصاف تو جای امن و امان گیر و من طریقِ خطر!   ۱۳۳۳ زندانِ قصر

  • .... هایدگر به‌درستی دریافت و نشان‌مان داد که ملت‌ها (volk) در فضایی شکل می‌گیرند و می‌زیند که ادبیات براشان فراهم کرده، و به‌معنایی او نخستین کسی بود که ملت را همچون اجتماعی ادبی تعریف کرد. ایران نیز اجتماعی ادبی است: ملتی که نه حول زبانی یگانه، و نه مذهب یا نژادی یگانه، شکل گرفته است: ایران اجتماعی ادبی - تاریخی است که حول مجموعه‌ای از متون ادبی شکل گرفته: از اوستا گرفته تا شاهنامه‌ی فردوسی و شعر خیام و حافظ و مولانا. احمد شاملو اما پدیده‌ای یگانه در تمام تاریخ ادبیات فارسی است: شعر او به‌تنهایی می‌تواند مرجعی برای ملت مدرن ایران باشد، شعری که گذشته و حال و آینده را در خود دارد و در پیوندی عمیق با روح ایرانی است، اگر نگوییم که خود روح ایران است. در شعر "جخ امروز..." تاریخ ایران را چنین روایت می‌کند: اعراب فریبم دادند بُرجِ موریانه را به دستانِ پُرپینه‌ی خویش بر ایشان در گشودم، مرا و همگان را بر نطعِ سیاه نشاندند و گردن زدند. نماز گزاردم و قتلِ عام شدم که رافضی‌ام دانستند. نماز گزاردم و قتلِ عام شدم که قِرمَطی‌ام دانستند. آنگاه قرار نهادند که ما و برادرانِمان یکدیگر را بکشیم و این کوتاه‌ترین طریقِ وصولِ به بهشت بود! به یاد آر که تنها دست‌آوردِ کشتار جُل‌پاره‌ی بی‌قدرِ عورتِ ما بود. خوش‌بینیِ‌ برادرت تُرکان را آواز داد تو را و مرا گردن زدند. سفاهتِ من چنگیزیان را آواز داد تو را و همگان را گردن زدند. یوغِ ورزاو بر گردنِمان نهادند. به گاوآهن‌مان بستند بر گُرده‌مان نشستند و گورستانی چندان بی‌مرز شیار کردند که بازماندگان را هنوز از چشم خونابه روان است. کوچِ غریب را به یاد آر از غُربتی به غُربتِ دیگر، تا جُستجوی ایمان تنها فضیلتِ ما باشد. به یاد آر: تاریخِ ما بی‌قراری بود نه باوری نه وطنی. ... در شعر "روزگار غریبی‌ست نازنین..." شاملو روایت‌گر امروز ایران می‌شود: ... آنک قصابانند بر گذرگاه‌ها مستقر با کُنده و ساتوری خون‌آلود روزگارِ غریبی‌ست، نازنین و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند و ترانه را بر دهان. ... و آنگاه آینده را چنین نوید می‌دهد، در شعر "افق روشن": روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت روزی كه كمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری ست روزی كه دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است ... و امروز که صدمین سال تولد اوست تردیدی نیست که او شاعر ملی یگانه‌ی ایران مدرن است. نامش بزرگ و جاوید. فرید قدمی