𝟓𝟎𝟓
Статистикаاز من مپرس "چرا چنین رنجوری؟" که این نوشتهها همه تحفههای این مردمان در قالب رنجست به من. (تمامی نوشتههای چنل به قلم بندهست، اکیدا کپی نکنید.) @Thesocalledpoetbot
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 5
- Всего постов
- 25
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 11
- 1/48двое суток
- 12
- 1/72трое суток
- 13
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
قربان شما
چه قلم نازی❤️
حدس بزنید کی نشست تو مترو گریه کرد؟!✨️
без подписи
без подписи
دارم به این نتیجه میرسم که کره تو محور انتقام حرف اول رو میزنه
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
لباسهایش را بخشیده، و کتابها را به تدریج اهدا کرده بود. بدهیها را صاف، و اتاق را طوری گردگیری کرده بود که انگار نه انگار پیشتر یا که اصلا هرگز کسی در آن سکونت داشته. همه را خوب از خود رنجانده بود، راه درازی پیش رو نداشت.
سلام دوستان عزیز محتوا (/پینها) رو چک کنید و اگر دوست داشتید مهمونمون باشید🌱
без подписи
هنوز تو را خوب نمیشناسم، هنوز خود را نمیشناسم. شانزدهم ژوئیه، چیزی در نگاهت تحول یافته، به گمانم دل به من دادهای، دوازدهم سپتامبر، چیزی در نگاهت تغییر کرده، غلط نکنم از من دل ستاندهای. خیابانهای مسیر برگشت به خانه باران خورده و من تا به مقصد برسم, سراپا موش آبکشیدهام اما هرگز به در دست گرفتن چتر رضا نمیدهم؛ به خودآزاری خو گرفتهام، میدانم همینکه که به خانه برسم مثل پاییز گذشته سینهپهلو میکنم، اهمیتی ندارد. میدانستم دست آخر مرا رها میکنی، اهمیتی نداشت. هنوز خودم را خوب نمیشناسم، احساساتم همواره مرا بازی داده و به درماندگی و حیرانیام قاه قاه خندیدهاند. شانزدهم ژوئیه، وقتی درمانده و ملول احساسات خود را روی داریه ریختی، به تو گفتم این روزها نیز میگذرند، دوازدهم سپتامبر، وقتی تو را بازو در بازوی دیگری دیدم، از خود پرسیدم آیا این روزها هرگز میگذرند؟!
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи