خارخاسک هفت دنده
Статистикаدرآدمی عشقی و دردی و تقاضایی و خارخاری هست. @GA_farid
- Последний пост
- 10 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 53
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Новости и СМИ (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 1 846
- 1/48двое суток
- 2 115
- 1/72трое суток
- 2 281
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
رفتم سرپرستی یک گربه تصادفی را به عهده بگیرم، آقای خانه و بیزقولک هرکدام به دلایلی مخالفت کردند. آقای خانه که رسماً فکر میکند آوردن گربه دیگری به خانه خیانت است به ایران، میگوید: «به این زودی ایران را فراموش کردی؟» میگویم: «مرد حسابی، مگر میخواهم زن بگیرم که بهخاطر حرف مردم دیر و زود داشته باشد؟ الان قسمت شده گربه دیگری به سرپرستی بگیرم، خب چه اشکالی دارد؟» من واقعاً نمیتوانم خانه را بدون حضور این پشمالوها و سرک کشیدنشان به همهجا تحمل کنم. خانهی بدون گربه روح ندارد. آقای خانه اما مرغشان یک پا دارد و میگویند: «اصلاً نمیتوانم ببینم گربه دیگری قرار است توی خانه بچرخد و ناز و ادا بیاید.» بیزقولک هم تا عکس گربه تصادفی را میبیند، میگوید: «نه مامان اصلاً، کاری که میکنی ریباوند کردن است. تو گشتهای، یک گربهای پیدا کردهای که شبیه ایران باشد پس در واقع قرار نیست خود آن گربه را دوست داشته باشی؛ بلکه میخواهی این گربه را بهخاطر خاطره ایران دوست داشته باشی.» با تعجب میگویم: «خب چه فرقی میکند؟ فکر میکنی این گربه اصلاً برایش مهم است من برای چه انتخابش کردهام؟» بیزقولک اما اصرار دارد و میگوید: «در کوتاهمدت خیر، ولی این احتمال وجود دارد که او در بلندمدت نتواند جای ایران را برای تو پر کند و از او دلزده شوی.» خلاصه گیر کردهام. من رسماً دلم میخواهد گربه دیگری داشته باشم، اما آقای خانه و بیزقولک، به لحاظ عاطفی و روانشناسی، مدام سنگاندازی میکنند.
به خدا گیر یک عده گردننگیر افتادهایم! آدمهایی که حتی حرفی را که یک دقیقه قبل زدهاند گردن نمیگیرند. و عجیبتر اینکه همین گردننگیری، ریاکاری و سستعنصری، برایشان تبدیل به نردبان ترقی شده است. طرف پشت سر هم سخنرانی کرده؛ از فتوای کشتار بیحجابها گرفته تا لشگرکشی به تهران و تسخیر ادارات دولتی و به لجن کشیدن رئیسجمهور، رئیس مجلس و دفتر رهبر. حتی درباره خصوصیات جسمی و فکری «جن اسرائیلی» و برتری و قدرت «جن شیعی» هم از میان دو لب خود کلی فرمایش صادر کرده است. اما حالا که دیده ممکن است این حرفها برایش دردسرساز شوند، زده زیر همهچیز و میگوید: «من نبودم، هوش مصنوعی بود!» آدم واقعاً نمیداند به این حجم از گردننگرفتن و حماقت بخندد یا تأسف بخورد. تازه آنقدر هم عقلش نمیرسد کسانی که تحریکش کردهاند این حرفها را بزند، همانهایی بودهاند که پای منبرش نشستهاند، فیلم گرفتهاند و بعد فیلم و سخنانش را منتشر کردهاند. #محمدباقرخرازی
در ارتباط با همون پست بالاست.
الان یهو یادم افتاد که حدود سال ۱۴۰۰، در مجلس ج.ا. دنبال این بودند که طرحی بدهند برای غیرقانونی کردن نگهداری، پرورش و تکثیر حیوانات مضر و خطرناک؛ از جمله سگ و گربه و خرگوش و لاکپشت و موش و غیره! ولی خب، نشد و نگرفت؛ چون حوالی همان زمان، بهخاطر حوادث و فجایعی که طرح مصوب حجاب و عفاف در کشور به راه انداخت، مسئله گرفتن، زندانی کردن و جریمه کردن سگها و گربهها و صاحبانشان فراموش شد. یعنی شما فکر کنید اگر آن طرح هم تصویب میشد، ما تا امروز شاهد قپونی زدن و بردن سگها و گربهها و خرگوشهای مردم بودیم!
آقای خانه به بیزقولک: چرا موهات رو اینجوری میکنی؟ ( بیزقولک بعد حمام موهای نیمه خیسش را به سمت بالا مشت میکند و پس از رها کردن دوباره اینکار را تکرار میکند.) بیزقولک: میخوام موهام حالت بگیره آقای خانه؛ من یه کلیپ تو اینستاگرام! برات فرستاده بودم برای اینکه چطوری موهات رو حالت بدی اونو دیدی؟ بیزقولک: آره دیدم، اون کارهای دستمال بستن و اینا به درد من نمیخوره. آقای خانه: تو چه میدونی چی به دردت میخوره؟ به جای اینکه زود همه چیز رو رد کنی برو امتحانش کن. بیزقولک: نمیخوام بابا اون کارا مال خانم قریاست! من صاف و ساده همین کارو میکنم و تمام. آقای خانه اما الا و بلا میخواهند حرفشان را به کرسی بنشانند. _ نه بابا جان شما دوباره برو نگاه کن جنس موهای تو به خانواده من رفته خیلی ضخیم و جونداره برای مجعد کردنش باید... بیزقولک: ای بابا، چرا هی سماجت میکنی پدر من، نکنه هرچی میدیدی روی سرخودت هم انجام دادی! آقای خانه دستی به سر بیمویشان میکشند و میگویند: منم چون به حرف پدرم گوش نمیدادم اینطوری شدم.
دلقکها هم گاهی عروسکهای خیمه شب بازی خوبی هستند.
امروز آقای «نازدونه» یخش آب شد و حسابی با من سلاموعلیک کرد. دفعه پیش، دقیقاً سرِ پیچ، وقتی از آن طرف میآمد و فرصت پردازش مغز نداشت، با لبخندی دلنشین به او سلام کردم. آنقدر غافلگیر شده بود که حتی فرصت نکرد فکر کند من دوست هستم یا دشمن. یکباره سرِ نبش مرا دید و، از سر ناچاری، جواب سلامم را داد. یک بار دیگر هم سرِ پلهها غافلگیرش کردم و ناچار سری برایم تکان داد. اما امروز دوباره، درست در همان موقعیت دفعه اول، با هم روبهرو شدیم و این بار کاملاً آگاهانه و با روی خوش با هم سلاموعلیک کردیم. با این حساب، الان فقط دو دشمن و یک نصفهدشمن در شرکت دارم. یک نفرشان کلاً با عالم و آدم قهر است و فقط رؤسا را دوست دارد. یک نفر دیگر واقعاً با من حس رقابت دارد و دشمنی برای هردو نفرمان حیثیتی است. و آن نصفهآدم هم مسئول ارشد من است که کلاً عددی به حساب نمیآید. و چون مجبور هستم با او هم کلام شوم، چارهای ندارم که بطور مداوم و بهصورت کجدارومریز گاهی با او بداخلاقی کنم و گاهی آنقدر صمیمی باشم که گیج شود و تکلیفش با من روشن نباشد. در مورد آقای نازدونه اما، باید بگویم؛ این بشر، شوهر همان خانم «با عالم و آدم قهرکن» است و احتمالاً تحت تأثیر مناسبات زناشویی، ناچار شده بود با من بداخلاقی کند. اما خوشبختانه من توانستم با تلاش جدا منزجر کننده بالاخره یخش را آب کنم و نشانش دهم که هرچه میان من و همسرش در جریان است، ربطی به رفتار من با او ندارد. ( واقعا که با چه احمقهای لوسی در محیط کار سروکار دارم خدا به من صبر بدهد.) بگذریم، راستش سالهاست برای خود یک اصل لایتغیر دارم بدینترتیب که هیچوقت نباید بهصورت آشکار با بیش از سه نفر از همکاران دشمنی همزمان داشته باشم. سه نفر اگر بشوند چهار نفر، یعنی من برای خودم یک تیم دشمن ساختهام؛ تیمی که خیلی زود میتوانند مرا کلهپا کند. و بدتر از یک تیم دشمن، یک تیم خانوادگیِ دشمن است که خیلی سریع دردسرساز میشوند و چه بسا کار به گیس و گیس کشی بکشد. بنابراین طبق همان قانون لایتغیر چارهای نبود که هرچه سریعتر با این مردک لوس و ننر و بچه ننه یعنی آقای نازدونه از سر صلح و صفا درآیم. (اگرچه مردکِ بیجنبه اصلاً لیاقت دوستی با همچو منی را ندارد!) تهنوشت: توضیح ضروری آنکه همه اینها درباره دشمنیهای آشکار بود. در مورد دشمنیهای پنهان، ماجرا کاملاً فرق میکند؛ بهطوریکه مطابق همان قانون لایتغیر شخصا میتوانم بطور همزمان با ده نفر، یا حتی با تمام شرکت، دشمن باشم، اما همیشه باید حفظ ظاهر کنم و نگذارم صورت ظاهرم چیزی از مکنونات قلبیم را نمایان سازد.
رفتم برای فردا نخود خیس کنم که آبگوشت بار بذارم. متاسفانه نخود نداشتیم درعوض تا دلتون بخواد لوبیا سفید. چرا نخود اینقدر خواهان داره ولی لوبیا سفید بیچاره رو فقط برای آبگوشت میبرن تو قابلمه؟ آخرش بی خیال نخود شدم. تصمیم گرفتم خوراک لوبیا چیتی درست کنم با قلم گاو. و باز لوبیا سفیدها برگشتن تو کابینت.
یه جوری گریه کرد اشک منم در اومد.
دیروز بالاخره قسمت شد برویم کلید را بگیریم و چک یکیماندهبهآخر، یعنی چک قبل از محضر، را تحویل بدهیم. ماجرای کلید گرفتن اما داستانی شد. جوان دودی از سه چهار روز قبل مدام زنگ میزد که: «زودتر بیا چک را بده، پول کم آوردهام!» و من هم هر بار میگفتم: «تا خانه تحویل نشود و در بنگاه صورتجلسه نکنیم، خبری از چک نیست.» او اصرار که «تو فقط بیا، خانه را تحویل میدهم»، و من سماجت که «اگر خانه خالی نباشد و کلید را تحویل ندهی، چکی هم در کار نیست.» بلاخره او برای محکمکاری، قسم حضرت عباس خورد و منهم که باورمند خیالم راحت شد. اما وقتی دقیقاً همان روز و همان ساعت رسیدم، هنوز خانه تخلیه نشده بود. ما داخل بنگاه، که کمی با خانه فاصله داشت، نشستیم. و او از داخل خانه پیغام فرستاد: «نروید، یک ساعت دیگر کارم تمام میشود.» یک ساعت بعد ما دیگر حوصلهمان سر رفت و رفتیم برای رویت پایان کار و تازه فهمیدیم «کارم تمام میشود» در فرهنگ لغت ایشان یعنی هنوز بقچهها و کارتنها وسط راهپله و دم در ولو است، اما در عوض هیچ اثری از کلیدها، پریزها، بعضی شیرآلات، چند لامپ سقف، قفلها و حتی هود آشپزخانه نیست. باورتان نمیشود؛ اگر ده دقیقه دیرتر رسیده بودیم، کمد دیواری را هم باز کرده بود. بله، کل کمد دیواری را، با تمام یال و کوپالش. اراده آن بود که آنرا هم تکه تکه کند و بچپاند داخل بقچهها. خلاصه با وساطت خواهرش، که انگار هنوز تنها موجود زندهای بود که کمی از او حساب میبرد، توانستیم جلوی این بخش از عملیات تخریب و تخلیه را بگیریم. جوان دودی اما با حالتی استرسی و عصبانی اصرار داشت در فروش خانه ۲۵ درصد ضرر کرده است. و با جدیت و باوری اسکیزوفرنیک میگفت: این ۲۵ درصد افزایش تورم برایش خیلی گران تمام شده و نتوانسته خانهی دلخواهش را که در خیابان فرشته پسندیده بخرد و تمام این بدبختیها زیر سر همان ۲۵ درصد است. من مدام با خودم فکر میکردم این مرد، درست مثل بعضی از مدیران و کارشناسان این مملکت، سالهاست با ندانمکاری به زندگی خود و دیگران آتش زده و چیزی باقی نگذاشته، اما حالا بزرگترین دغدغهاش ۲۵ درصد موهوم است؛ عددی که احتمالاً پای یکی از بساطها از متوهمی دیگر شنیده، و در حالت نئشگی طوری در حافظه بلندمدتش ثبت شد که فکر میکند اگر آن ۲۵ درصد افزایش تورم نبود به راحتی میتوانست در خیابان فرشته پنتهاس محبوبش را بخرد. بگذریم. راستش صرفنظر از آنچه با خود میبرد. آنچه از خودش باقی گذاشت، ترسناکتر و تاسفآورتر بود. سرتاسر خانه پر بود از انواع و اقسام سیخوسنبههای مراسم تدخین، پایپهای حبابی و لولهای، سوسکهای مرده و انبوهی حشرهکش که در انواع مدلها و رنگهای مختلف در سرتاسر خانه پراکنده بود. «نکند معتادها وقتی جنس کم میآورند، حشرهکش مصرف میکنند؟» جیپی گفت: «مواردی وجود دارد، اما بعید میدانم کسی که اینهمه سوسککش در خانه داشته، صرفاً به منظور استعمال، آنها را خریده باشد. پس یک احتمال بزرگ، سبک زندگی بهشدت آلوده، کثیف و دربوداغان اوست که باعث حضور این تعداد سوسک شده. احتمال دیگر هم این است که بسیاری از کسانی که متآمفتامین مصرف میکنند، از نوعی احساس حضور و حرکت حشرات در زیر پوستشان شکایت دارند و به مرور زمان، برای مقابله با این حشرات نادیده، به مصرف مداوم حشرهکش متوسل میشوند.» عجب! این را واقعاً نمیدانستم. بههرحال، فعلاً کلید خانه را گرفتهام و شخص خانه! تخلیه شده است. تهنوشت اول: انصافاً باید آنجا بودید و میدیدید که (همسایهها چطور از واحدهای دیگر و حتی آپارتمانهای اطراف همزمان با ورود ما به خانه و خروج او نسبت به ما ادای احترام میکردند؛ درست مانند آنکه با یک منجی و رهاییبخش مواجه شده باشند.) تهنوشت دوم: به نظرم وقتش رسیده یک صندوق کمکهای مردمی طراحی کنم و بگذارم سر کوچه. بالاخره زندگی خرج دارد و نباید مفتی مفتی از عملیات آزادسازی محله از دست حشدالدودی گذشت!
دلم میخواد بدونم چرا گربهها عمر جاودان ندارن؟ و چرا به جای یک مشت انسان بچهکش و قاتل و جانی و پدوفیل و بیرحم و کمعقل، گربهها باید عمر کوتاهی داشته باشن؟
✍عبید زاکانی روباهی فرزند خود را گفت : فرزندم از تمام این باغ ها میتوانی انگور بخوری غیر از آن باغی که متعلق به "ملای"ده است! حتی اگر گرسنه هم ماندی به سراغ آن باغ نرو! روباه جوان از پدرش پرسید چرا مگر انگور آن باغ سمی است؟ روباه به فرزندش پاسخ داد نه فرزندم اگر"ملا"بفهمد که ما از انگور باغش خورده ایم، فتوا می دهد و گوشت روباه را حلال می کند و دودمانمان را به باد می دهد! با این جماعت که قدرتشان بر "جهل مردم"استوار است هیچ وقت در نیفت!!
در ستایش گربهها از وقتی خیلی کوچک بودم گربه داشتیم، گربهی سیاه، گربهی زرد، گربهی همه جورهی رنگی. خانهی پدر بزرگم در یکی از محلههای قدیمی تهران بود و ما ساکن آنجا، خانهای وسط چند حیاط بزرگ و پر دارو درخت که بخشی از باغهای قدیمی تهران به حساب میآمد و بدیهی است که این خانه پر از موش بود، موشها زندگی ما را برداشته بودند از همه جای محله هجوم آورده بودند به خانهی ما که هنوز امن بنظر میرسید. در زیرزمینها، در انباری، در آشپزخانه حتی شاید مضحک بنظر برسد گاهی وقتی دریچه ماشین لباسشویی را باز میکردیم تا در آن پودر بریزیم میدیدیم یک موش خسته و بیخبر دراز به دراز در آن خوابیده. مبارزه با موشها شروع شد، به انواع و اقسام راهها سعی در حذفشان کردیم لکن زاد و ولد موشها زیاد بود و امکانات ما محدود و با وجود آنکه خود من در زندهگیری و اسارت موشها تبحری پیدا کرده بودم اما، شرایط خانه و اراده آنها طوری بود که هر روز بر تعدادشان افزوده میشد. تا اینکه عاقبت پدرم گفت؛ چاره کار فقط گربه است، باید گربه داشته باشیم. و ما راه افتادیم در کوچه و خیابان و هر گربه خیابانی و سر در زباله فرو برده و اهل دلی را که دیدیم با خواهش و تمنا به خانه آوردیم. و عجبا! واقعا که چاره کار گربهها بودند، گربهها تیز و سریع، تکنیک دار، با حوصله، با شامهای تیز و مصمم هستند. آنها مدتها بدون حرکت می نشینند و به زیر میز یا کمدی خیره میشوند و بعد ناگهان بدون آنکه کسی چیزی ببیند جستی می زنند و چیزی را به دندان میگیرند. یک گربه سیاه هم داشتیم که انصافا قهرمان موش گیری بود و گاهی تنها با یک حمله و یک فرار موشها، سه چهار موش به دندان و چنگال و پنگال میگرفت و قهرمانانه همه با خفه میکرد.( بدون انکه حتی نیاز به خوردنشان داشته باشد.) موشها که تمام شدند، همسایههای بد بخاطر چند مرغ و خروس بیریخت که دوستان پشمالوی ما از سر تفنن و شوخی از خانهشان برداشته بودند، گربهها را یکی یکی مسموم کردند. و بعدتررررررررر ما از آن خانه رفتیم، رفتیم به جایی که صفا نداشت و موش نداشت و گربهها هم نبودند. تا اینکه هفده سال پیش من باب لذت بردن از زندگی برای خودمان این گربه را آوردیم. که اتفاقا سوسک گیر استادی بودی و وظیفه خاصی نداشت جز بازیگوشی و بامزگی و خرج روی دست ما گذاشتن و شاد کردن بچه ها و سرگرم کردن ما. و این عزیز هم عاقبت در ۵/۵/۴ عمر ۱۷ سالهاش به پایان رسید و رفت. روزهای سختی است و چاره نیست، اینطوریهاست آدمها میتوانند به حیوانات دلبسته شوند. و اگر جز این بود اینهمه نمونه از بقایای مومیایی و اسکلت سگ وگربه و اسب در قبرستان آدمیان پیدا نمیشد.
عکس یادگاری با کمک هوش مصنوعی. البته قرار بود نصف صورت ایران را به نصف صورت توران! بچسباند ولی آنقدر زبان نفهم بازی درآورد که به همین رضایت دادم.
در واقع عکس بالا از دستم در رفت! گذاشتمش و بعد پشیمان شدم و فکر کردم عکس را پاک کردهام؛ اما عکس پاک نشده بود و ناچار در کامنتها مجبور به گفتن ماجرا شدم. خب، چه بگویم؟ راستش شخصاً فکر میکنم ایران زندگی نسبتاً خوبی داشت؛ طول عمری که در عالم گربهها چندان کوتاه هم نیست، آدمهایی که دوستش داشتند، خوراکیهای خوبی که برایش میخریدند، جای خواب راحت که در واقع سرتاسر خانه و هر جایی که عشقش میکشید را شامل میشد، گاهی آزادیهایی برای رفتن به پشتبام یا خانهی همسایه، دو سه باری عشق ورزیدن با گربهنرهای بسیار زیبا و گاهی معروف، بچهدار شدن و تجربهی مادری. خلاصه که این حیوان کوچولوی عزیز فرصت خوبی برای زندگی داشت و فرصت بسیار بهتری به ما داد تا از وجودش سرشار از شادی شویم و بفهمیم زندگی و حیات حول محور چند میلیارد اشرف مخلوقاتی که خودشان به خودشان لقب اشرف مخلوقات دادهاند، نمیچرخد. خلاصه، پیشیخانم عضو کوچک و متفاوت خانوادهی ما بود و ما هم البته به قدر کفایت گربه دیده و جک و جانور دیده بودیم که بفهمیم این یکی حسابش از بقیه جداست. حالا که بحثش باز شد، خوب است بگویم که البته اسم واقعیاش ایران نبود. صاحب اصلیاش اسمش را «الیزابت» گذاشته بود؛ نمیدانم بر چه اساسی. دلش برای الیزابت تیلور میرفت یا پیشی کوچولو او را یاد ملکه الیزابت میانداخت. به هر حال، باید دلیلی برای این اسم میداشت. ولی ما به محض رویتش و به توصیهی آقای نهم، اسمش را گذاشتیم «گربه» که بعدتر، یکی دو ماه بعد، تحت تأثیر جریانات سیاسی سال ۱۳۸۸، من اسم مستعار اینترنتیاش را گذاشتم «ایران»؛ بس که این ایران، زندگیاش با آن ایران خوب پوشش داده میشد. هرچند من عادت داشتم با هزار اسم دیگر هم در خانه صدایش کنم؛ مثلاً: معصومه طلایی، چون هم معصوم بود و هم مثل طلا باارزش؛ یا وقتی خیلی روی اعصاب میرفت، مصطفی، که اسم کوچک یکی از مدیران گوشتتلخم بود؛ یا ملیحه، جیگر، پشمکی، عن به ک...ون، ک...ون پشمکی و... . خلاصه که ایرانخانم هزار و یک اسم داشت در خانه و هزار و یک خاطرهی شیرین برایمان آفرید. چه خوب که از فرصت استفاده کنم. حالا که اینهمه دوست و آشنا با او خاطره دارند، از خدا بخواهیم این بچه از پل رنگینکمان بگذرد و با سگ اصحاب کهف، گربهی مرتضیعلی، هدهد حضرت سلیمان، مارِ اژدهای حضرت موسی، خر حضرت عیسی، نهنگی که حضرت یونس را بلعید، گوسفند حضرت داوود و حتی گرگی که به او تهمت زدند حضرت یوسف را خورده، محشور شود. و باز هم لازم است یادآوری کنم که در طول زندگیام آنقدر مرگ حیوانات و انسانهای مورد علاقهام را دیدهام که نگاهم به مرگ بسیار دوستانه و رفاقتی شده است. میماند حس دلتنگی برای گربهی شیرینم که مطمئن هستم با وجود شما دوستان خوب، خوانندگان دوستداشتنی و همراه، بهزودی التیام مییابد. و یادم بماند آنچه باقی خواهد ماند و روزی در اوج خواهمش دید، ایران خودمان است؛ ایران بزرگ و سرافرازمان که ۹۸ درصد آن را مردمان نازنینش، از هر رنگ و زبان و جنسیت، تشکیل میدهند.
без подписи
الان در آرامشِ قبل از طوفان قرار داریم، اما در این آرامشِ الکی قلبی آنچنان ناآرام دارم من. خب، مدام به این فکر میکنم که ایران رنج را بیشتر میپسندد یا استرس را؟ رنجِ این روزهای پایان عمر که دوباره تومورش عود کرده، آب و غذا را ترک کرده و احتمالاً با نارسایی کبد و کلیه مواجه میشود؟ یا استرسِ آن لحظهای که دوباره مجبور باشم او را به مطب دکتر ببرم و درخواست یوتانایز کنم؟ خودم احساس میکنم ایران با قاطعیت رنج را انتخاب کند، چون استرسِ مطب دکتر آنقدر زیاد است که گاهی برای پیشیها واقعاً خاطرات وحشتناکی ایجاد میکند. بههرحال، در این آرامشِ قبل از طوفان، حالوروز من این است که هم نگران ایران باشم، هم نگران ایران، و هم اینکه هر کاری در این چند ماه کردم، به درِ بسته خورده است. رفتم خانه بخرم، قیمت ملک رفت بالا و قیمت طلا آمد پایین. رفتم معامله کنم و چک کشیدم، بانکها را هک کردند. پول از حساب من خارج شد ولی به حساب فروشنده ننشست، بانکها از هک خارج شدند. سامانههای خریدوفروش دفاتر اسناد دچار اختلال شدند و هنوز که هنوز است نه سند زده شده و نه خانه را تحویل گرفتهام. خلاصه، ما ایستادهایم پشت درِ بسته و، پشت سر هم، در پشت همین در، بلا به سرمان نازل میشود. و تازه باید منتظر باشیم که طوفان جنگ هم از راه برسد. بله، اوضاع اینطوریهاست؛ اما بههرحال، توی این هاگیرواگیرِ درِ بسته و بلا، چیزی که بیش از همه ناراحتکننده است، ایران است. و اینکه باز هم نمیدانم ایران رنج را بیشتر میپسندد یا تشویش و نگرانی را؟
حمله گسترده یمن به اهدافی در عربستان؛ آرامکو، فرودگاهها و پایگاههای هوایی عربستان هدف قرار گرفتند.
✍عماد_خراسانی گر به من عمر دهد فرصتی ای باده خوران به خدا میکده ای بهر شما خواهم کرد از قضا روزی اگر حاکم این شهر شوم خون صد شیخ به یک مست روا خواهم کرد آنقدر خرقه و سجاده بگیرم از شیخ فرش این میکده ها را ز عبا خواهم کرد زاهدا کوری چشم تو و شیخان دگر وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد عماد خراسانی (۱۲۹۹–۱۳۸۲) از برجستهترین غزلسرایان معاصر بود؛ شاعری که در روزگار رواج شعر نو، همچنان به غزل وفادار ماند. او دنبالهرو سنت حافظ بود؛ جایی که «میخانه» نماد آزادی و صداقت است و «شیخ» مظهر ریا و تظاهر. به همین دلیل، تیغ تیز بسیاری از اشعارش ریاکاری و تقدسفروشی را نشانه رفته است. @kharkhasak7dandeh
یه وقت دیدین در آینده همین #ثابتی شیش تیغه کرد شد #جولانی ایران! خلاصه حواستون به چیزایی که به ایشون میگید باشه!