نامه به فلیسه
Статистикаبخشهایی از نامههای فرانتس کافکا به معشوقهاش فلیسه باوئر @letters_to_milena https://t.me/BiChatBot?start=sc-be54af0401
- Последний пост
- 9 дек.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
میدانم که حتی صدای واقعی فرشتگان آسمانی هم نمیتواند حال مرا خوب کند. تا به این حد در اندوه فرو رفتهام.
به خلوت احتیاج دارم نه مثل یک گوشهگیر، چون این کافی نیست؛ بلکه مثل یک مرده.
وقتی نامهای از تو دریافت میکنم، احساس میکنم که مرزهای جهان کمی بازتر شدهاند، که کمی بیشتر میتوان نفس کشید.
زندگیام یکنواخت است و در زندانِ درونِ خودم، گویی مثلِ بدبختی سهجانبه میگذرد. وقتی چیزی خلق نمیکنم ناشاد هستم؛ وقتی خلاق هستم زمان کفایت نمیکند؛و وقتی به آینده فکر میکنم یکباره ترسم میگیرد، انواع ترسها، که مبادا دیگر نتوانم کار کنم. یک جهنمِ به ظرافت برنامهریزی شده.
میتوانم در خودم جستجو کنم و هیچ نشانی از دلیل خندیدن در خودم نیابم.
عزیزم.. در سال نو، شادی برای تو عزیزِ دلم آرزو میکنم؛ یک سال جدید باید سال متفاوتی باشد و اگر سال گذشته، ما را جدا از یکدیگر نگه داشته، شاید سال جدید با نیروهای سحرآمیز، ما را به سوی یکدیگر براند، ای سال نو، بران، بران.
امشب همچنان در رختخواب دراز کشیده بودم، نه احساسِ خستگی داشتم و نه استراحت میکردم، از این جشن سال نو که در شرف آغاز بود احساس دلتنگی میکردم؛ همچنان که مانند سگی گمشده، اندوهگین آنجا دراز کشیده بودم.
تا مدتها اشتباه تو این بود که اغلب به آنچه بین ما ناگفته مانده بود اشاره میکردی. آنچه کم بود حرف نبود، باور بود.
چه شب سراسر ناآرامی را گذراندم؛ آدم، فقط آخرهای شب، یعنی دو ساعت انتهایی را با تقلّا و پیچ و تاب، خوابی زورکی و از پیش اندیشیده را برای خودش دست و پا کند، که نه رویاهایش رویای واقعی است و نه حتّی خوابش به خواب طبیعی میماند!
همه چیز احساساتم را جریحهدار میکند. همه چیز برایم کسالتبار است، همه چیز دلم را بهم میزند. احساس روشنی به من میگوید که هرگز خوشبخت نخواهم بود.
قادر نیستم چیزی را پنهان، پیشگیری یا توجیه کنم؛ در عوض همانطور که زمین رعدوبرق را میپذیرد، من هم اجباراً میپذیرم که همهچیز بر سرم فرود بیاید.
من فکر نمیکنم که اندوه یک آدم به هنگام ترک چیزی ناشی از این باشد که دارد چیزی را که دوست دارد ترک میکند. اندوه آدم ممکن است ناشی از نقطهی مقابلش باشد. آدم احساس میکند که پیوندها چه آسان پاره میشود، و نیز اینکه دیگران چه آسان از آدم جدا میشوند.. آدم با اندوه شبهروابطی را به یاد میآورد که شکل گرفته بودند، و اندوه پیشاپیش شبهروابطی را میبیند که شکل خواهند گرفت. در واقع آدم هم به آزادی نیاز دارد و هم به وابستگی، اما هر کدام بجای خود، و آدم با ناراحتی درمییابد که جاها را با هم قاطی کرده است.
من همینجا که هستم میمانم. منتهی قدری غمگینتر از معمول، قدری آسیبدیدهتر، زیرا تو از همیشه به من نزدیکتر هستی و در عین حال دور از دسترس.
اگر تو مرا نخواهی محو و ناپیدا خواهم شد. گویی که هرگز نبودهام و وجود هم نداشتهام. اگر تو مرا نخواهی از تو آنقدر دور میشوم که حتی به خاطرم نیاوری و این تنها برای احترام به تو و دوستداشتنات است.
شِکوه کردن، بهنظرم بیفایدهترین کار دنیاست. با اینهمه، این همهی چیزی است که من برایش انرژی دارم.
نباید زیاد به تو نگاه کنم، وگرنه هرگز نخواهم توانست چشم از تو بردارم.
عزیزدلم، خواهش میکنم مرا تنگ در آغوش بگیر - تنگ، تنگ، چنان تنگ که آرزویش را میکنم، همانطور که طی مسافرتم، در قطار، در اتوبوس، با خویشاوندانم، در دادگاه، در خیابانها و مزارع احساس میکردم.
عزیزدلم، خواهش میکنم مرا تنگ در آغوش بگیر - تنگ، تنگ، چنان تنگ که آرزویش را میکنم، همانطور که طی مسافرتم، در قطار، در اتوبوس، با خویشاوندانم، در دادگاه، در خیابانها و مزارع احساس میکردم.
نیاز به خبردار بودن از حال تو، دلمشغولی من است. تنها از راه نامههای توست که قادر شدهام حتی بیاهمیتترین کارهای روزانهام را انجام بدهم. من به نامهی تو احتیاج دارم تا حتی بتوانم انگشت کوچکم را درست به حرکت درآورم.
من، عزیزدلم، از تو جدا بشوم؟ من که اینجا پشت میزم در آرزوی روی تو مشرف به مرگ هستم؟ امروز موقعی که بیرون، توی راهروی تاریک، دستم را میشستم چنان در فکر تو دستوپا میزدم که برای آرام کردن خودم نزدیک بود در اثر تاریکی هوا به بیرونِ پنجره قدم بگذارم. این است حال و روز من..