little bright savior
Статистикаتجربهها و افکار من، به درست و به غلط.
- Последний пост
- 2 янв.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
psiphon for windows
فیلترشکن سایفون لینک اندروید https://play.google.com/store/apps/details?id=com.psiphon3.subscription لینک آیفون https://apps.apple.com/us/app/psiphon-vpn-freedom-online/id1276263909 @TheAnilad
دوستان سایفون روی وایفای (ADSL) همیشه برای من کار کرده. حتما نصب داشته باشید یا اگه دارید برای بقیه بفرستید. یا حداقل فایل نصبشو داشته باشید شاید برای یکی دیگه کار کرد حتی اگه برای شما نکرد. من لیترالی برای ۲۰ نفر توی جنگ اونم روی ۴ تا وایفای مختلف تست کردم و برای همهشون کار میکرد. ۱۴۰۱ هم کار میکرد حتی. البته روی اندروید خیلی خوب کار میکرد، روی ios بگیر نگیر داشت. فایل apk و exe برای اندروید و ویندوزش رو پایین میذارم. هر جا میرید لطفا بدون گوشی و سیمکارت برید.
کاش خونهم بودم، مرودشت بودم. کاش شهر من تنها نمونه، کاش خواهر برادرامو تنها نمیذاشتم.
تمایل نوشتن برای به اشتراک گذاشتن درونم از بین رفته، نمیدانم چرا، نمیدانم کِی و نمیدانم چطور. چیزی به ذهنم نمیآید که بخواهم به اشتراک بگذارم. قبلا دوست داشتم بقیه هم من را بخوانند و ببینند ولی الان نمیخواهم. همیشه در قبال مخاطبهای اینجا احساس مسئولیت میکنم و جدیدا نوشتن مسئولیتی سنگین شده بود. این نوشتن برای به اشتراک گذاشتنها خیلی خوبیها هم داشتند، بیشتر درباره خودم فهمیدم، با آدمها دوست شدم، آدم موردعلاقهام را پیدا کردم و این چند وقت دو دستی چسبیدمش. ولی با بزرگ شدن دایره زندگی اجتماعیام دایرههای دیگر زندگیام که میخواهم بزرگترین باشند کوچک میشوند. پس باید دوباره تغییر کرده و گذر کنم و میخواهم بیشترین زمان آزادم برای خودم باشم. شاید در آیندهای دور یا نزدیک دوباره خواستم بنویسم که به اشتراک بگذارم و اگر خواستم همینجا این کار را میکنم. نمیخواهم از آدمها فرار کنم و احساسم نسبت به هیچکس فرقی نکرده، فقط یکی از مسئولیتهایم را کم کردم. متشکرم که تا الان منِ انسان رو خوندید و دیدید و متشکرترم که بازخورد دادید چون همینها به نوشتن من معنای ورای معنای خودم میدادند. من اینستاگراممو پاک کردم و اونجا فعالیتی ندارم یا پیامها رو نمیبینم ولی همچنان میتونین بهم توی تلگرام پیام بدین و صحبت کنیم (تنها شرطش انسان بودنه) چون من همچنان هم روشنکم و انسانها رو دوست دارم حتی اگه دیر جوابشون رو میدم.
like a poem said by a lady in red you hear the last few words of your life
adventurous day 19. hurt to hear him cry. bold thing to ask and risk to take. bamdad.
هر چند وقت یک بار یا هر اسبابکشی یه بار کل وسایلامو دوباره مرتب میکنم و یه سریها رو میریزم دور. دفعه اول وقتی ۱۵ سالم بود نشستم برگه تکلیفها، نقاشیها، امتحانها، کتابها و دفترهایی که از کلاس اول (و حتی قبلتر یعنی پیش دبستانی و مهدکودک) داشتم رو دستهبندی کردم، گذاشتم توی کارتن و بعد گذاشتمشون زیر تخت. تمام اسباببازیهامو دستهبندی و مرتبشده گذاشتم توی کارتن. توی اسبابکشی بعدی همونجور توی کارتن بردمشون خونه جدید و بعد یه مدت تصمیم گرفتم باهاشون گذر کردن رو تمرین کنم؛ اینجور که بدمشون بره و البته دیگه جا هم برای نگه داشتنشون نداشتم. دوباره گلچینشون کردم و بهجز اولین دفتر مشق و دیکته، چند تا از کتابها و هر چی امتحان توی عمرم داده بودم همه رو کیلویی فروختم. ۳۶ کیلوگرم بودن و همه رو دادم رفتن. اسباب بازیهام رو هم همینطور، دادم به بهزیستی. گذاشتن و رفتن، گذر کردن و دور ریختن رو اینجور تمرین میکنم. حالا توی خونه جدید هم قراره کل امتحانها و شاید کتابهای زبان سطح نوجوان کانون، و هر چی جزوه کنکور داشتم رو دور بریزم. آیا باید امتحانها رو گلچین کنم و بعضیاشونو نگه دارم؟ اصلا برای چی نگه دارم؟ آیا باید اولین کتابهایی که باهاشون یکی از کارهای موردعلاقهم، یادگیری زبان، رو انجام دادم بدم بره؟ حتی اگه یه سری کلمههای وکب رو فراموش کرده باشم؟ آیا جزوههای رنگی رنگی و مرتبشدهای که برای کنکور نوشتم رو بدم برن؟ حتی با اینکه جزوهها رو نوشتم و برای امتحان کامل نخوندم؟ نگهشون ندارم؟ بیشتر توم احساس بد کنکور و صدای گوشخراش اون معلم رو تداعی میکنن یا آرامشی که از نوشتن مرتبشده و ۳۰ رنگی جوابها و جزوهها میگرفتم؟ تا حدودی میخواستم این کار رو کنم که بعد وقتی مجبور میشم برای پنهانکاری از بابا یا حتی مامانم سادهترین چتهای دوستانهم رو پاک کنم، راحتتر بتونم این کارو کنم؛ راحتتر بتونم گذر کنم. حالا که مجبور شدم در لحظه با ارزشترین چتهام در این برهه زمانی از زندگیم رو پاک کنم، فهمیدم دردش همونه. هیچوقت قرار نیست آسون شه، چون چیزی که ازش باید گذر کرد ثابت نیست. همیشه باید گذر کنم و همیشه سخت و طاقتفرسا و جانکاه هست. ولی حتی اگه به این شدت هم این صفتها باشه، چه اشکالی داره؟ اگه تصمیمهای سخت تمومی ندارن، چه اشکالی داره؟
take me back to خلیج فارس چون پارسال نتونستم تنهایی دور کل جزیره مارو بچرخم.
وقتی میرم توی واتساپ شبیه مامانبزرگا میشم، نمیدونم باید با کجاش چیکار کنم و این ایموجیه داره میخنده یا گریه میکنه از بس کیری کشیدنش.
i'm so in love i think i'm gonna crash and get whiplash
adventurous day 18. deep emotional healthy talk. hometown. my best fucking friends. long walk. frigid weather.
adventurous day 17. insomnia. didn't do my exam. long walk feeling every heartbeat. snowy weather. panick attack in the library. reasons i should not commit suicide. all that's on my shoulders. deep talks. walked doubting everything. zemestoon on the sidewalk.…
احساس امنیت یعنی قهوه بخوری و تپش قلب نگیری.
فردا میرم تا تموم شدن کیریترین ترم اولی که میتونستم تصور کنم رو همراه تنها دستاورد ترم یکم با بستنی در هوای سرد جشن بگیرم. زندگی زیباییهای خودشو داره.
بعضی وقتها حس میکنم توی چرخه لجبازی با بابامم. ولی بعد یادم میاد حتی وقتهایی که من میخواستم در برابرش روادار باشم و بشنومش هم اون نهتنها روادار نبود و منو نشنید بلکه اتفاقا انتظاراتش از من برای قدم برداشتن در راستای اهداف و خواستههای خودش بیشتر شد. مثل اینکه رواداری همیشه جواب نیست؛ تنهایی که نمیشه یه رابطه دو نفره رو بهتر کرد. فعلا فقط سکوت جوابه.
کاش پدر و مادرها رطب خورده بچههاشونو از رطب خوردن منع نکنن.
نه راستی شکار که نمیخواد برم چون مواد غذایی رو دارم، باید برم توی کوچهای که عین چی سراشیبی داره آتیش روشن کنم.🙏🏼🔥
۴۰ دقیقه دیگه، میشه دقیقا ۲۴ ساعت که ما گاز نداریم. بهنظرتون تا هوا روشن نشده برم شکار یا وقتی روشن شد؟
در این برهه زمانی از زندگیم با خیال راحت میتونم بگم: آهنگ >> کتاب، فیلم، خواب، درس، هر چیزی.