مان
Статистикаآصف بارزی/ نویسنده، شاعر، و مدرّس هنرستان کتابها: «درهمزمانی»/ مجموعهداستانکوتاه/ نشر «حکمت کلمه»/ ۱۳۹۹ «از ابرها»/ مجموعهشعر/ نشر «رَفْ»/ ۱۴۰۳ @Asef_Barezi
- Последний пост
- 24 нояб. 2024 г.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
و من حالا یادها را میکاوم و خیره بدانها مینگرم و فکر میکنم که این اشتباه است که انسان با خداحافظی جزئی مبتلای جدایی بینهایت شود. بورخس
«تو چیزی گفتی و شب جای من شد...»
без подписи
مرگ پُل وِرلِن در ۵۰سالگی
هرچه مینویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم، همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش. ای دوست؛ نه هرچه درست و صواب بود روا بود که بگویند… و نباید در بحری افکنم خود را که ساحلش پدید نبود و چیزها نویسم بیخود که چون واخود آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور. ای دوست؛ میترسم و جای ترس است از مَکرِ سرنوشت... حقا و به حرمت دوستی که نمیدانم اینکه مینویسم راه سعادت است که میروم یا راه شقاوت؟ و حقا که نمیدانم که این که نبشتم طاعت است یا معصیت؟ کاشکی یکبارگی نادان شدمی تا از خود خلاصی یافتمی! چون در حرکت و سکون چیزی نویسم، رنجور شوم از آن به غایت و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم هم رنجور شوم. چون احوال عاشقان نویسم نشاید، چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید. و اگر هیچ ننویسم هم نشاید و اگر گویم نشاید و اگر خاموش گردم هم نشاید. اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید و اگر خاموش شوم هم نشاید. و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید... نامهها جلد اول عینالقضات همدانی
هان با تو هستم! تو که همواره گریانی! تو را میگویم هان! چه کردی با جوانی خویش؟ آسمان بر فراز بام پل وِرلِن محمد زیار
تبعیدی غمدیده به یاد آر آنگاه که دست او چون پرندهای در دست تو میلرزید چه اندازه آینده زیبا بود و آنگاه که رایحهی دهانش را چون گلی میبوییدی تا چه پایه جان تو از گرمایی خوش و دلخواه سرشار بود... ترانهی غربت فرانسوا کوپه محمد زیار
میگفتی: «این اندوه غریب از کجا آمده است که چون دریا روی صخرههای عریان و سیاه را میگیرد؟» میگویم: از آن دم که دل یکبار کینه ورزد، زیستن دردی است! این راز را همگان میدانند. رنجی بسیار ساده و بیرمزوراز و همچون شادی تو در چشم همه عیان. پس ای زیباروی مشتاق، از پرسوجو دست بدار و کرَم نما آهسته سخن بگو، خاموش باش! خاموش باش ای بیخبر! ای جان همارهشیفته! دهان شکرخند! مرگ بیش از زندگی اغلب با رشتههای ظریف ما را در بند میکشد، بگذار، بگذار تا دلم از دروغی سرمست شود چون رویایی شیرین در چشمان زیبایت غرق شود و در سایهسار مژگانت به خوابی عمیق فرو رود. تا بود چنین بود شارل بودلر محمد زیار
без подписи
без подписи
без подписи
مجموعهشعرم با نشر «رَفْ» منتشر شد. «از ابرها»/ آصف بارزی این دومین کتاب و اولین دفتر شعر بندهست. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کتاب را فقط میتوانید از سایت نشر «رَفْ» سفارش بدهید: ـــ اینجا
نه بر لبانم، انتظار دهانت نه بر آستانهی در، انتظار بیگانهای نه درچشم، انتظار اشکی پل سلان
بگذار چشم تو در این اتاقْ شمعی باشد، این چشماندازْ فتیلهای، بگذار به کفایت کور باشم من، تا شعلهورش سازم. پل سلان
و او فردا چگونه خواهد توانست، که تاب بیاورد فردا را؟ ساموئل بکت
که میتواند به من بگوید، زندگانیام تا کجا میرود؟ آیا من وزشی در میان طوفانم یا موجی در مردابی؟ یا شاید که خود من است: این ساقهی بیرنگ و سفید که در بهاران میسوزد. ریلکه
در نهایت تنها یک چیز ضروری است: تنهایی، تنهایی درونی وسیع. اینکه درون خودت قدم بزنی و ساعتها به کسی برنخوری این چیزی است که باید به آن دست پیدا کنی. ریلکه
تو از کجای افق آمدی مثل افق بلند؟ که من هنوز، زخم غروب را از صخره برنچيده زخم از طلوعی ديگر میگیرم و دوستداشتن را مثل جنونِ سرزده از سر میگیرم. در مدّت درخت یدالله رویایی
تا که غربت یار من در بر گرفت دل بهانههای خود از سر گرفت... آهنگ و کلام: فرامرز اصلانی تنظیم: استیو مککروم
عقل تا درگاه ره میبرد، اما اندرون خانه ره نمیبرد. آنجا عقل حجابست و دل حجاب و سر حجاب. مقالات شمس تبریزی محمدعلی موحد