گروه آموزشی مانژه
Статистикаپرده بگردان و بزن ساز نو گروه آموزشی مانژه: رویکرد تطبیقی در رواندرمانی روانکاوانه تماس با ما @manjehline هیات موسس دکتر مریم اصل ذاکر دکتر فروغ ادریسی دکتر امیر حسین جلالی ندوشن دکتر شهاب شیرخدا آزاده قائمی
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 92
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 621
- 1/48двое суток
- 711
- 1/72трое суток
- 767
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
کارگاه « دشوار در موقعیت تحلیلی» راهنمای اهداف درسی و شیوه آموزشی دوره ۶ جلسه آموزشی، هر جلسه ۲ ساعت مخاطبان: رواندرمانگران، روانکاوان، روانشناسان بالینی، روانپزشکان و درمانگران تحت آموزش که تجربه کار بالینی و امکان استفاده از سوپرویژن حرفهای دارند. مدرس: دکتر امیرحسین جلالی ندوشن زمان: شروع از یکم شهریور، یکشنبهها ۲۱ تا ۲۳ نحوه برگزاری: آنلاین، در گوگلمیت ظرفیت محدودی باقی مانده است. جهت ثبتنام و دریافت اطلاعات بیشتر پیام بگذارید: @manjehline
🐚اطلاعیهی ثبتنام دومین کارگاه کوتاهمدت در شهریورماه گروه آموزشی مانژه برگزار میکند کارگاه «دشوار در موقعیت تحلیلی» ۶ جلسه آموزشی، هر جلسه ۲ ساعت مخاطبان: رواندرمانگران، روانکاوان، روانشناسان بالینی، روانپزشکان و درمانگران تحت آموزش که تجربه کار بالینی و امکان استفاده از سوپرویژن حرفهای دارند. روش دوره: ارائه نظری، مطالعه وینیتهای بالینی، بحث گروهی، ایفای نقش و تمرین موقعیتهای دشوار، صورتبندی بالینی و سوپرویژن گروهی آموزشی مدرس: دکتر امیرحسین جلالی ندوشن زمان: شروع از یکم شهریور، یکشنبهها ۲۱ تا ۲۳ نحوه برگزاری: آنلاین، در گوگلمیت در این کارگاه، موقعیتهایی بررسی میشوند که در آنها اضطراب، فوریت، میل، درماندگی یا فشار برای اقدام، ظرفیت فکرکردن و ادامه کار تحلیلی درمانگر را به چالش میکشند. محورهای کارگاه: • دشواری در موقعیت تحلیلی و ظرفیت فکرکردن زیر فشار • حمله به چارچوب درمان و مرزهای حرفهای • افشاگریهای تکاندهنده در رابطه درمانی • مواجهه با خودکشی و ارزیابی خطر • امر اروتیک، انتقال و انتقال متقابل • رکود و بنبست در فرایند درمان • تصمیمگیری بالینی، ارجاع و سوپرویژن • بازگشت به کار تحلیلی پس از بحران جهت ثبتنام و دریافت اطلاعات بیشتر پیام بگذارید: @manjehline
🐚اطلاعیهی ثبتنام دومین کارگاه کوتاهمدت در شهریورماه گروه آموزشی مانژه برگزار میکند کارگاه «دشوار در موقعیت تحلیلی» ۶ جلسه آموزشی، هر جلسه ۲ ساعت مخاطبان: رواندرمانگران، روانکاوان، روانشناسان بالینی، روانپزشکان و درمانگران تحت آموزش که تجربه کار بالینی و امکان استفاده از سوپرویژن حرفهای دارند. روش دوره: ارائه نظری، مطالعه وینیتهای بالینی، بحث گروهی، ایفای نقش و تمرین موقعیتهای دشوار، صورتبندی بالینی و سوپرویژن گروهی آموزشی مدرس: دکتر امیرحسین جلالی ندوشن زمان: شروع از دوم شهریور، یکشنبهها ۲۱ تا ۲۳ نحوه برگزاری: آنلاین، در گوگلمیت در این کارگاه، موقعیتهایی بررسی میشوند که در آنها اضطراب، فوریت، میل، درماندگی یا فشار برای اقدام، ظرفیت فکرکردن و ادامه کار تحلیلی درمانگر را به چالش میکشند. محورهای کارگاه: • دشواری در موقعیت تحلیلی و ظرفیت فکرکردن زیر فشار • حمله به چارچوب درمان و مرزهای حرفهای • افشاگریهای تکاندهنده در رابطه درمانی • مواجهه با خودکشی و ارزیابی خطر • امر اروتیک، انتقال و انتقال متقابل • رکود و بنبست در فرایند درمان • تصمیمگیری بالینی، ارجاع و سوپرویژن • بازگشت به کار تحلیلی پس از بحران جهت ثبتنام و دریافت اطلاعات بیشتر پیام بگذارید: @manjehline
🐚 احوالات روانکاوانه. ۲/۲ زمینگذاشتن گیتار در میانهٔ تکنوازی، هرگز عملی خنثی نیست. هر تردیدی، دفاعی در برابر تهدیدی است که هنوز نامگذاری نشده است. هر بازداری، فرصتی برای نواختن عبارتی تازه است. چنانکه فروید در «پویایی انتقال» اشاره میکند: «هر عمل فردِ تحت درمان باید مقاومت را در نظر بگیرد و نمایانگر مصالحهای میان نیروهایی است که در جهت بهبودی میکوشند و نیروهایی که با آنها مخالفت میکنند. » نزدیکشدن به روانکاوی و گریتفول دد آسان نیست. هر دو تکرارشوندهاند و در برابر توضیح مقاومت میکنند؛ هر دو مستلزم تحملِ ندانستنِ چیزی هستند که در ادامه خواهد آمد. هر دو سفر میتوانند ترمیمکننده باشند، اما از تو میخواهند فراتر از مقصد مورد انتظارت بمانی؛ و دربارهٔ هر دو گفتهاند که طولانی و عجیباند. شرطبندی بر سر این است که شاید چیزی حقیقی و غافلگیرکننده پدیدار شود که از پیش قابلپیشبینی نبوده است؛ اینکه آنچه هنوز میتوان گفت، ارزش پرداخت بهای گفتنش را دارد. سخنگفتن در روانکاوی، اجرا روی صحنه یا نوشتن برای مخاطب، مستلزم همراهداشتن یک تکانهٔ خودنمایانه، نوعی لذت مازوخیستی و هیجانِ بیانکردنِ آن چیزی است که امکان بیانش وجود دارد. پنهانکاری در دل اجرا نیز بخشی از خودِ اجراست. آنچه منتقل یا بر زبان آورده نمیشود، بهاندازهٔ آنچه گفته میشود حضور دارد. هر سکوت و حذف، دربردارندهٔ امکانها، تردیدها و حسرتهایی است. بیماری که موضوع را عوض میکند، نوازندهای که نتی را نمینوازد و نویسندهای که چیزی را حذف میکند، هریک میداند چیزی غایب است؛ هرچند هیچکس دیگری نمیتواند از آن مطمئن باشد. خطرِ آن بار نخست، ندانستنِ چیزی بود که هنگام بیرونآوردن صفحه از جلدش با آن روبهرو میشدم. تصویر روی جلد هراسانگیز و نام گروه عجیب بود. ممکن بود مقاومت کنم و صفحه را سر جایش بگذارم. اما بهجای آن، مقابل گرامافون زانو زدم و منتظر ماندم تا آنچه میشنوم مرا تغییر دهد. این آمادگی برای پایینآوردن سوزن و اجازهدادن به چرخش صفحه، شبیه همان چیزی است که ساعت روانکاوی اقتضا میکند، صحنهٔ باز میطلبد و صفحهٔ سفید در انتظارش میماند. آن صفحهٔ گرامافون هنوز همراه هزار صفحهٔ دیگر در زیرزمین خانهٔ والدینم باقی مانده است. اما هرگاه فرودآمدن سوزن را تصور میکنم، همان سفر عجیب دوباره آغاز میشود. شاید مسیر در حوالی گوشهای پیدا شود که مدتهاست آنجا منتظر دیدار تو بوده است. یا شاید مسیر نه از دل یقین، بلکه از آمادگی برای پذیرفتن خطرِ گمشدن پدید آید؛ از آغازکردن، بیآنکه پایان را بدانی. و به این ترتیب، آن پنجشنبه به رانندگی ادامه دادم و خرسند بودم که همچنان گوش میدهم. زیر درختان کاج حلب، ماشین را پارک کردم و موتور را خاموش کردم. چند دقیقه بعد وارد آن دفتر کمنور میشدم و به ایدههایی بازمیگشتیم که دربارهٔ بیمارانم و مقاومتهایشان بررسی کرده بودیم؛ و نیز دربارهٔ آن کوچهٔ بنبست که سوپروایزرم فکر میکرد اهمیت دارد. آن صبح، مواد تازهای برای تحلیل آورده بودم: خیالپردازیای که ترانههای مادرم، بداههنوازیهای پدرم، فرودآمدن سوزن و آبشار پیشبینیناپذیر نتها را در خود جای داده بود. خشخشها و خراشها، زیرزمین و نام گروه دوباره در خاطرم زنده شدند. به گریزناپذیریِ کوچهای فکر کردم که خود را از همان ابتدا «مرده» و بیانتها اعلام میکرد. به داخل رفتم و یادداشتهایم را پشت سر گذاشتم. هنوز نمیدانستم سوپروایزرم چه زندگیای را در آن کوچهٔ بنبست احساس کرده بود، اما گوشبهزنگ بودم تا آنچه را پیش مینهاد بشنوم؛ قدردان این سفر و همچون مردِ دو-دا، همچنان در راه. 📎 پایان. ۲/۲ Dark star, by grateful dead. 1968 #مانژه #احوال
🐚 احوالات روانکاوانه سطحی خراشخورده بداههنوازی در یک کوچهٔ بنبست #مندل هوروویتز. گروهکاو و رواندرمانگر روانکاوانه «شاید مسیرت را پیدا کنی؛ حوالیِ گوشهای که مدتهاست آنجا منتظر دیدار تو بوده است.» «جعبهای از باران»، گریتفول دد، ۱۹۷۰ در مسیر رفتن به جلسهٔ سوپرویژن، پشت فرمان کمری سفیدم، داشتم قطعهٔ «ستارهٔ تاریک» را از آلبوم اجرای زندهٔ Live/Dead گروه گریتفول دد گوش میدادم. ملودیها و هارمونیها را میشنیدم که چگونه گشوده میشدند؛ اعضای گروه گاه از یکدیگر پیروی میکردند و گاه هدایت را به دست میگرفتند، پیش میرفتند و عقب مینشستند. متوجه شدم که من و سوپروایزرم، و نیز بیمارانم، چگونه با خودداریکردن و میداندادن به یکدیگر، در الگوهایی از ارتباط قرار میگیریم. درست مانند باب و جری، بهنوبت روی مضمونها بداههپردازی میکنیم و در بستر ضربآهنگهایی پایدار، میان جسارت و خویشتنداری تعادل برقرار میسازیم. مثل همهٔ سفرهای خوب، این سفر نیز با موسیقی آغاز شد. علاوه بر مرور مطالب بالینی، مدتی بود به این فکر میکردیم که حرفزدن در درمان، اجرا روی صحنه و نوشتن برای مخاطب، همگی از نوعی آسیبپذیری مشترک برخوردارند. من به کوچهٔ بنبستی اشاره کرده بودم که در آن بزرگ شدم؛ موضوعی که از نظر او معنادار بود و در ذهنم باقی ماند. بیمارانم را تشویق میکردم آزادانه تداعی کنند؛ یعنی خطرِ روبهروشدن با آنچه پدیدار میشود را بپذیرند. آن پنجشنبهٔ آفتابی، درحالیکه از میان تپههای آشنا میپیچیدم و صدای گروه در گوشم بود، اجازه دادم افکار خودم نیز آزادانه سرگردان شوند. در خیالپردازی همان کاری را انجام میدادم که از بیمارانم میخواهم با صدای بلند به آن تن دهند: جاده و موسیقی را تا هرجا که مرا میبردند دنبال میکردم. گریتفول دد مدتهاست با من همراه است. روزی، در بوفهٔ روکشچوبی اتاق نشیمن خانهٔ کودکیام، در همان کوچهٔ بنبست، میان صفحههایی که مادرم نگه داشته بود، صفحهٔ گرامافون فرسودهٔ پدرم را پیدا کردم. آن روز، تصویر روی جلد و نام گروه مرا نترساند و دور نکرد. ابتدا کنجکاو و سپس از رازهایی که در خود داشت شگفتزده شدم؛ چیزهایی کاملاً متفاوت از آنچه انتظار داشتم. چرخیدن صفحه را تماشا کردم و به خشخشها، خراشها و آبشار پیشبینیناپذیر نتها گوش دادم. در آن لحظات احساس کردم که چگونه تنش و آزادی میتوانند در بداههنوازیای که عدمقطعیت و تصادف به آن شکل میدهند، در کنار یکدیگر وجود داشته باشند. خودِ کوچه به شکلی انعطافناپذیر بود که آن زمان هنوز نمیتوانستم معنایش را بفهمم. ماشینی از آن عبور نمیکرد. گفتوگویی در آن جریان نمییافت. خانهٔ ما حامل داستانهایی بود که ناتمام متوقف میشدند. مادرم سکوت را با ترانههای فولکلورِ پرکلام پر میکرد، درحالیکه پدرم بداههنوازیهایی کمکلامتر عرضه میکرد. جایی میان آن دو بود که من گریتفول دد را کشف کردم. شاید آن کوچه هنوز چیزهای بیشتری برای آشکارکردن داشت. در درمان و روی صحنه، مکاشفه بهایی دارد. بیماران نه به این دلیل از تداعی آزاد پرهیز میکنند که چیزی برای گفتن ندارند، بلکه چون آزادانه سخنگفتن پیامدهایی واقعی یا خیالی به همراه دارد. آزادی مجاز است، اما مجانی نیست. هر بار که سخن میگوییم، گفتههای خود را زیر نظر میگیریم. برخی کلمات را انتخاب میکنیم، برخی دیگر را کنار میگذاریم، نحو جمله را تغییر میدهیم و پیامدهای احتمالی آن را پیشبینی میکنیم. از همان نخستین باری که وادارمان کردند ساکت باشیم، آموختیم که باید مراقب گفتههای خود باشیم. تداعی آزاد نیز مانند موسیقی بداهه، مستلزم تمایل به بازگشت پس از هر کوشش پُرهزینه است؛ یا پس از آنکه نتهای آغازین بیاثر از آب درمیآیند. وقتی درمانگر یا مخاطب آنگونه که انتظار یا امید داشتهایم واکنش نشان نمیدهد، امکانی پدید میآید تا کشف کنیم چه چیز دیگری هنوز میتواند گفته شود. وسوسهٔ متوقفشدن، نوعی ارتباط است. آنچه تداعی آزاد را قطع میکند—سکوت ناگهانی، عوضکردن موضوع یا القای اینکه دیگر چیزی برای گفتن وجود ندارد—نه شکست این روش، بلکه یکی از ویژگیهای آن است. 📎 ورق بزنید. ۱/۲ #مانژه #احوال
🐚مانژه در شهریور ۱۴۰۵ دورههای کوتاهمدت خود را از سر میگیرد. در ماه پیش رو، دو دورهی مستقل از دو منظر متفاوت به رواندرمانی تحلیلی میپردازند: یکی با تمرکز بر رابطهی درمانی از منظر بینذهنی، و دیگری با تمرکز بر موقعیتهای دشوار در درمان. در روزهای آینده، هر یک از این دو دوره جداگانه معرفی خواهند شد.
🐚 میراث صفحات اجتماعی انجمن بینالمللی روانکاوی روز گذشته ۳ آگوست، با نقل یادداشتی کوتاه از فروید در روز مشابه در سال ۱۹۳۱ به وضعیت زمانهای که در آن زندگی میکنیم پرداخته است. برگردان فارسی این یادداشت را در ادامه میخوانید. ۳ آگوست ۱۹۳۱، وین «اتفاقی باورنکردنی افتاد! جادوگر ظرف یک روز و نیم، پروتزی ساخت...» فروید پس از ملاقات با دکتر وارازتاد کازانجیان این جمله را در دفتر خاطراتش نوشت. فروید هشت سال با سرطان فک و پروتزی سنگین و دردناک زندگی کرده بود. حرفزدن، غذاخوردن و سیگارکشیدن؛ همهچیز برایش دردآور بود. کازانجیان، دندانپزشکی که از بوستون آمده بود، ظرف ۳۶ ساعت پروتزی سبکتر ساخت. فروید برای مدتی دوباره توانست سخن بگوید؛ دوباره توانست کار کند. فناوری بهمثابهٔ «فارماکون»؛ هم درمان و هم یادآور. این پروتز بیماری را درمان نکرد، اما جهان را به فروید بازگرداند. در زمانهٔ بحران، گاهی آنچه ما را سرپا نگه میدارد درمان نیست، بلکه ابزاری است که به ما امکان میدهد همچنان همان کسی باشیم که هستیم. پینوشت مترجم: اصطلاحphármakon از واژهٔ یونانی φάρμακον گرفته شده است؛ واژهای که میتواند هم به معنای دارو یا درمان و هم به معنای سم باشد. این اصطلاح با واژهٔ pharmakos نیز ارتباط نزدیکی دارد؛ واژهای که به قربانی انسانی یا بلاگردان در یک آیین قربانی اشاره میکند. #مانژه #میراث #بحران #فروید
گروه آموزشی مانژه pinned a photo
🐚 اطلاعیهی ثبتنام دوره کوتاهمدت گروه آموزشی مانژه برگزار میکند دوره رواندرمانی تحلیلی بینذهنی از مبانی نظری تا کاربرد بالینی ۶ جلسه آموزشی، هر جلسه ۳ ساعت در این دوره، تجربه درمانی بهعنوان فرایندی مشترک و شکلگرفته در میدان رابطه بررسی میشود. محورهای دوره: - تاریخچه و مبانی نظری و فلسفی بینذهنیت - میدان بینذهنی و همساختی تجربه - ذهن درمانگر و ریوری - انتقال و انتقال متقابل - تروما در بستر رابطه - مرزهای درمانی، خودافشایی و صمیمیت - تکنیکهای مداخله بالینی - فرهنگ و سوگیریهای درمانگر - ضرورت سوپرویژن و رشد حرفهای - جمعبندی و ادغام آموختهها مخاطبان: روانپزشکان، روانشناسان، رواندرمانگران و دستیاران روانپزشکی روش دوره: ارائه نظری، مطالعه متون، تحلیل نمونههای بالینی و بحث گروهی مدرس: دکتر غلامرضا ترابی زمان: شروع از ۱۳ شهریور، جمعهها ۱۰ صبح الی ۱۳ ( یک هفته در میان) نحوه برگزاری: آنلاین گوگلمیت جهت ثبتنام و اطلاعات بیشتر پیام بگذارید: @manjehline
🐚تعمق «استاندارد طلایی» در اتاق درمان، چهره متفاوتی دارد دکتر الکس روئل، روانشناس بالینی (Psy.D) برگردان فارسی: مانژه توضیح مترجم: استاندارد طلایی یا Gold Standard یعنی معتبرترین، دقیقترین و قابلاعتمادترین روش یا معیار موجود برای سنجش، تشخیص یا مقایسه. مثلاً در پزشکی، وقتی گفته میشود «این آزمایش استاندارد طلایی تشخیص بیماری است»، یعنی بهترین مرجع فعلی برای تأیید تشخیص محسوب میشود؛ هرچند لزوماً کامل و بدون خطا نیست. در پژوهشهای دانشگاهی، درمانهای مبتنی بر شواهد اغلب در شرایط کنترلشده بررسی میشوند: شرکتکنندگانی که با دقت انتخاب شدهاند، تشخیصهای استانداردشده، درمانگران آموزشدیده، دستورالعملهای درمانی مدون، تعداد جلسات از پیش تعیینشده و سنجش نشانهها در فواصل زمانی مشخص. اما این وضعیت با کارکردن با یک بیمار واقعی در بعدازظهر یک روز سهشنبه یکسان نیست. بیماران واقعی بهندرت بهصورت نمونههای خالص و مشخصی از «افسردگی» یا «اضطراب فراگیر» مراجعه میکنند. آنان با مجموعهای از مسائل به درمان میآیند: آسیبهای دوران کودکی، الگوهای شخصیتی، مشکلات جسمانی، سوگ، شرم، تعارضهای بینفردی، فشارهای اقتصادی و احساسات دوگانه. مشکل از جایی آغاز میشود که «درمان اثربخش» به «استاندارد طلایی» تبدیل میشود و سپس «استاندارد طلایی» بیسروصدا این معنا را پیدا میکند که «همه باید تقریباً ۱۲ جلسه از یک درمان یکسان دریافت کنند. » 📈 یک فراتحلیل (متاآنالیز)مهم نشان داد که از میان بیمارانی که در ابتدا به شناختدرمانیِ در مرحله حاد پاسخ داده بودند، حدود ۲۹ درصد طی یک سال و ۵۴ درصد طی دو سال پس از پایان درمان دچار عود شدند (Vittengl et al., 2007). درمان شناختیـرفتاری میتواند فواید معنادار و پایداری ایجاد کند؛ اما این یافته نشان میدهد که بهبود نشانهها هنگام پایان درمان را نباید با تغییر روانشناختی دائمی اشتباه گرفت. دوازده جلسه ممکن است برای برخی بیماران کافی باشد. برای برخی دیگر، جلسه دوازدهم صرفاً نقطهای است که در آن کار اصلی تازه نمایان میشود. ممکن است بیماری بیاموزد یک فکر منفی را به چالش بکشد، اما همچنان ساختار روانیاش حول شرم، ترس از رهاشدگی، کمالگرایی، اجتناب هیجانی یا خودسرزنشگری بیامان سازمان یافته باشد. ممکن است مهارتهای مقابلهای بهتری کسب کند، اما همچنان همان روابط دردناک را از نو بازآفرینی کند. 📈 پژوهشهای جدید همچنان این تصور را که رواندرمانی روانکاوانه خارج از قلمرو علم بالینی معتبر قرار دارد، به چالش میکشند. یک فراتحلیل دیگر در سال ۲۰۲۴ نشان داد که رواندرمانی روانکاوانه مبتنی بر دستورالعمل، در پایان درمان اختلالات افسردگی بزرگسالان، با درمان شناختیـرفتاری مبتنی بر دستورالعمل همارز است (Smith & Hewitt, 2024). همچنین، یک کارآزمایی بالینی تصادفیشده در سال ۲۰۲۵ که در درمانگاههای سرپایی روانپزشکی انجام شد، تفاوت معناداری میان پیامدهای درمان شناختیـرفتاری و رواندرمانی پویشی کوتاهمدت پیدا نکرد؛ هر دو درمان به بهبودهای چشمگیری منجر شدند (Malkomsen et al., 2025). استاندارد طلایی واقعی، درمانی نیست که در یک پژوهش کنترلشده بهترین عملکرد را نشان دهد؛ بلکه درمانی است که به یک انسان واقعی کمک کند به شیوهای پایدار و ماندگار تغییر کند. References Malkomsen, A., Wilberg, T., Bull-Hansen, B., Dammen, T., Evensen, J. H., Hummelen, B., Løvgren, A., Osnes, K., Ulberg, R., & Røssberg, J. I. (2025). Comparative effectiveness of short-term psychodynamic psychotherapy and cognitive behavioral therapy for major depression in psychiatric outpatient clinics. Smith, M. M., & Hewitt, P. L. (2024). The equivalence of psychodynamic therapy and cognitive behavioral therapy for depressive disorders in adults: A meta-analytic review. Vittengl, J. R., Clark, L. A., Dunn, T. W., & Jarrett, R. B. (2007). Reducing relapse and recurrence in unipolar depression: A comparative meta-analysis of cognitive-behavioral therapy’s effects. #مانژه #روانکاوی #تعمق #اثربخشی
#ایران #جنوب #وطن "من از تو جان گرفتهام " https://t.me/manjehpsych
🗣 درنگ #دکتر_شهاب_شیرخدا. روانپزشک ما فقط میخواستیم معمولی باشیم؛ تأملی بر تمنای زندگیِ عادی در روزگار بحران شاید هیچ جملهای به اندازهی این عبارت که " ما فقط میخواستیم معمولی باشیم "، وضعیت روانی این روزهای بسیاری از ایرانیان را توصیف نکند. جملهای که در ظاهر ساده است، اما در لایههای زیرین خود، انواع سوگواری، خشم، حسرت و فرسودگی را حمل میکند. آرزوی زیادی نداشتیم ، نه فتح جهان را میخواستیم، نه جاودانگی را، نه حتی خوشبختی عجیب و غریبی را. سهم ما از رؤیا، اندک بود، شاید به اندازهی بوی نانی تازه در کوچه، به اندازه خمیازهای عمیق در عصر یک روز تابستانی، به اندازهی صدای قاشقهایی که دور سفره به هم میخورند، به اندازه دعواهای خواهر برادری، به اندازه قهر رفیق فابریکمان، به اندازهی چراغی که شب بیهراس خاموش شود. اما انگار تقدیر این سرزمین، سالهاست که با استثنا نوشته میشود.هر بار که زندگی خواست به ریتم آرام خود برگردد، حادثهای از راه رسید، آنقدر که دیگر صدای انفجار، صدای موشک و جنگنده، خبرهای ناگهانی و وداعهای ناتمام، آرامآرام وارد بافت زندگی شدند؛ مثل گردوغباری که آنقدر بر خانه بنشیند که دیگر کسی حضورش را نبیند. روان اما، هرگز به فاجعه عادت نمیکند. فقط یاد میگیرد درد را بیصدا حمل کند. به پایان گزارش بازی نروژ و برزیل در جام جهانی با صدای عادل فردوسی گوش میدهم: " کلا به این نروژیها آدم باید حسودی کنه، خیلی شادن ...خیلی کیف میکنن "! امروز آرزوهای ما آنقدر کوچک شدهاند که گفتنشان انگار غریب است: «کاش یک هفته، جنگی نباشد .کسی داغ عزیز نچشد. جایی صدای انفجار نیاید. موشک نباشد. کاش اول صبح کانالهای خبری "تلگرام"و "بله " خبر شروع جنگ مجدد را ندهند .کاش کودکی زیر آواری نماند. کاش مادری، هنگام خواباندن فرزندش، آینده را تصور کند، نه فاجعه را، کاش بشود برای فصل بعد لباس خرید، برای هفته بعد برنامه مسافرت ریخت.» شاید بزرگترین خشونتِ زمانه، نه ویرانی شهرها، که ویرانی بداهت باشد. اینکه دیگر هیچ چیز، بدیهی نیست. نه صبح ، نه فردا ، نه بازگشت، نه قرارهای هفتهی آینده و نه حتی صدای زنگ گوشیهایمان . انگار جهان دیگر قولی به ما نمیدهد. و انسان بدون قول جهان چگونه میتواند رؤیایی ببیند، اصلا چگونه یک دل سیر بخندد؟! تروما فقط زخمی نیست که بر گذشته میگذارد. تروما آینده را نیز زخمی میکند. از انسان، توان خیالپردازی را میگیرد.کمکم دیگر زندگی نمیکنیم؛ فقط از یک روز به روز بعد میرسیم.نفس میکشیم، اما کمتر زندگی میکنیم.میخندیم، اما گوشهای از ذهنمان همیشه آمادهی خبر بعدی است. انگار روان هرگز اجازه پیدا نمیکند سلاحش را زمین بگذارد. در روانکاوی، زندگی معمولی هرگز به معنای زندگی بیحادثه نیست. معمولی بودن یعنی امکان داشتن یک ریتم؛ اینکه بتوان آینده را تا حدی پیشبینی کرد، برای هفتهی بعد برنامه ریخت، از خرید نان تا ثبتنام مدرسهی کودک، از قرار ملاقات تا خواب شبانه. زندگی معمولی بر بستر نوعی اعتماد خاموش به تداوم جهان شکل میگیرد. اما بحرانهای پیدرپی، این اعتماد خاموش را میفرسایند. وقتی جنگ، تحریم، نااطمینانی اقتصادی، مهاجرت، فقدان، اخبار مرگ، قطع ارتباط، و اضطراب دائمی به تجربهای مزمن تبدیل میشوند، روان دیگر فقط با یک رویداد آسیبزا روبهرو نیست؛ بلکه با فروپاشی خودِ احساس تداوم مواجه میشود. آنچه از دست میرود، تنها امنیت نیست؛ بلکه معمولی بودن زندگی است. دیگر هیچ چیز معمولی نیست؛ نه فردا، نه برنامهها، نه حتی امکان خیالپردازی. از دیدگاه وینیکات ( روانکاو بریتانیایی) میتوان گفت که سلامت روان پیش از هر چیز توانایی زیستن در یک زندگی معمولی است، توانایی بازی کردن، عاشق شدن، کار کردن، حوصلهسررفتن، و حتی شکایت کردن از مسائل کوچک. این امور کوچک، در حقیقت تجمل نیستند؛ بلکه ستونهای نامرئی حیات رواناند. و کلام آخر اینکه سوگ، همیشه با مرگ آغاز نمیشود. گاهی با ربوده شدنِ زندگی معمولی آغاز میشود. با روزی که میفهمی دیگر نمیتوانی بیدلیل بخندی. با شبی که پیش از خواب خبرها را چک میکنی، نه از سر کنجکاوی بلکه برای آنکه مطمئن شوی هنوز جهان، سر جایش ایستاده است. از همانجا، بخشی از روان خانهاش را ترک میکند. بله .... ما فقط می خواستیم معمولی باشیم! چشمها را یک لحظه ببند از کلماتِ سادهی عجیب و ارزانِ خودمان بخواه آرزو کن! آرزو کن آن اتفاقِ قشنگ رُخ بدهد رویا ببارد دختران برقصند قند باشد بوسه باشد خدا بخندد به خاطرِ ما ما که کاری نکردهایم. ( سید علی صالحی ) #تجربههای_روانپزشکانه
🐚 یادآوری رویداد «من مىخواهم سفر کنم، معاشرت کنم، بچهدار شوم، حرف بزنم، بازى کنم، خوش بگذرانم. آنها از حقوق تاریخى و سنتها سخن مىگویند...» — از کتاب خاطرات سیاسی یک ابله جنگ تنها در مرزها و میدانهای نبرد رخ نمیدهد. گاه در آنچه دیگر نمیتوان گفت، در آنچه به تعویق میافتد، در آنچه از زندگی روزمره ربوده میشود، خود را نشان میدهد. فردا در رویداد «نوشتن در/از/با جنگ» گرد هم میآییم تا درباره نسبت نوشتن، تجربه زیسته و جنگ تأمل کنیم. 📅 پنجشنبه ۲۱ خرداد ⏰ ۱۳ تا ۱۵ 💻 آنلاین و در بستر گوگل میت برگزار شد... @manjehline
گروه آموزشی مانژه pinned a photo
🐚 بازنشر اعلان آغاز فعالیت گروه آموزشی مانژه (رویکردی تطبیقی در رواندرمانی روانکاوانه) پرده بگردان و بزن ساز نو مانژه وارد چهارمین سال زیست خود شد... گروه آموزشی مانژه که در تاریخ ۱۷خرداد ۱۴۰۲ آغاز خود را خبر میدهد زاییدهی نیازی است که در اکوسیستم تفکر روانکاوی ایران لمس میشود. «گروه آموزشی مانژه» بر آن است که زیست روانکاوانهی خود را در بستر رو به تکامل همین زیست-بوم مشق کرده و با تکیه به اهداف زیر تاسیس این گروه را اعلام مینماید. ۱. رویکردهای شخصی ما متنوع اما ابزار همزیستی ما با یکدیگر دیالوگ خواهد بود. روانکاوی تطبیقی در مورد جدال و گفتگو در روانکاوی است. تعارضات فکری، شخصی و نهادی در تاریخ روانکاوی وجود داشته، اما در کنار آنها تلاشهای خلاقانهای برای برقراری درک و ارتباط بین دیدگاههای مختلف نیز وجود دارد. اکنون و با نزدیک شدن عمر موج نوی ترویج فرهنگ روانکاوی در میان ایرانیان به دو دهه، زمان آن رسیده که انزوا و گوشهنشینی مکتبی و نهادی به موانست و همزبانی تطبیقی و میان موسسهای تبدیل گردد. ۲. مانژه فقط یک برنامهی درسی و آموزشی نیست، بلکه پیشنهادی فروتنانه به جامعهی روانکاوی ایران نیز خواهد بود. بیتردید باور ما این است که ایجاد گشتالت و یکپارچگی تئوریها و صداهای متفاوت در رویکردهای روانکاوانه و پذیرش اینکه میتوان همهی رویکردها را در کنار هم پذیرفت، در بهترین حالت تصویری آیینهای و بهعبارتی امری خیالین است، اما نسبت رویکردهای روانکاوانه با یکدیگر چگونه است؟ بهنظر میرسد آنچه تفکرات متفاوت روانکاوانه را بهوجود میآورد متفکری است که به این اندیشهها میاندیشد و در بستر زمانی و تاریخی خاص خود به آنها جان میبخشد و آنها را به کلام و مفهوم درمیآورد. به بیان بهتر، نسبت تئوریها، ایدهها و آرای روانکاوانه بیشتر از آنکه قرار باشد همزمان در کنار هم به یکپارچگیای برسند، یکدیگر را خلق، نفی و حفظ میکنند. از این رو در گروه آموزشی مانژه خواهیم کوشید فضایی فراهم شود تا این اندیشهها در نسبت و ارتباط با یکدیگر بازمعنابخشی شوند و صدای جدیدی باشد برای بازاندیشی اندیشههای روانکاوانه بهصورت تطبیقی (Comparative). ۳. دستور کار مانژه علاوه بر دورههای آموزشی کوتاهمدت، میانمدت، و بلند مدت، پژوهش است. پژوهشهای میانمکتبی در روانکاوی، پژوهشهای فرهنگی، و مطالعات میانرشتهای با نگاهی تام و تمام به زمینهی بومی کنش روانکاوانه در دل فرهنگهای متنوع همزیست در ایران فرهنگی و ایران سرزمینی مدنظر ماست. مانژه سهم بافتار سیاسی-اجتماعی و روح زمانه را نادیده نمیگیرد و به گفتگو و اثر متقابل درون و بیرون نگاهی جدی دارد. ۴. مسولیتپذیری اجتماعی دستور کار دیگر ما است. مانژه غیرانتفاعی نیست، اما امکانپذیر کردن آموزش روانکاوی استاندارد و باکیفیت برای همهی آنان که اشتیاق وافی دارند و دسترسی عادلانهتر به خدمات درمانی روانکاوانه برای طیف گستردهتر از افراد علاقهمند به دانستن در مورد خود از طریق اعطای گرنت، سوبسید و بورسیه مدنظر ما خواهد بود. ۵. هیچ مرزی برای آموختن در نظر نداریم. مانژه میزبان مدرسانی از همهی مکتبها، موسسهها و از درون و بیرون ایران خواهد شد. ۶. علاوه بر اهتمام به آموزش رواندرمانی روانکاوانه که در آن نگاه تطبیقی و سویههای دیالوگمحور پر رنگ است، مانژه توانمندسازی درمانگران ایرانی در زمینهی رواندرمانی روانکاوانهی کودک و نوجوان را به شکل ویژه در دستور کار قرار خواهد داد. ۷. اشتیاق ما این است که به اندازهی توان خودمان رواج تفکر تحلیلی و روانکاوی در ایران را ممکنتر کنیم. آموزش تحلیلی در ایران با وجود تلاشهای سازندهی تمام گروههای تحلیلی موجود و چهرههای شاخصی که سالها عمر خود را صرف آبادانی سرزمین روانکاوی ایران کردند، همچنان برای بارورتر شدن به بازاندیشی و تفکر نیازمند است. ارتقای کیفیت آموزش و در محور و مرکز قرار دادن خلق ذهن و زبان روانکاوانه در روانپژوهان میتواند دستور کاری برای همکاری گروههای تحلیلی در آیندهی روانکاوی ایران باشد. ۱۷ خرداد ۱۴۰۲ دکتر مریم اصل ذاکر دکتر فروغ ادریسی دکتر امیر حسین جلالی ندوشن دکتر شهاب شیرخدا آزاده قائمی
گروه آموزشی مانژه pinned a photo
🐚 دعوت مجدد «با شروع جنگ، روزها و شبها تبدیل به یک روز طولانی شدند. تقویم سال ۱۹۹۱ را ندارم، برای همین حتی نمیتوانم روزها را خط بزنم. همهشان یک روز است. امروز سومین روز جنگ است. سه روز طول کشید تا واقعاً باور کنم که جنگ به راستی شروع شده و خواب نمیبینم.» — از کتاب یادداشتهای بغداد بخش مهمی از آنچه امروز از تجربه جنگ میدانیم، نه از خلال روایتهای رسمی، بلکه از دل همین یادداشتهای روزانه به ما رسیده است؛ نوشتههایی که در میانه زندگی و در دل رخدادها نوشته شدهاند. در رویداد «نوشتن در/از جنگ» به سراغ چنین روایتهایی میرویم؛ روایتهایی از بغداد، سارایوو، برلین و ایران که هنوز میتوانند ما را به تأمل درباره نسبت جنگ، حافظه و نوشتن دعوت کنند. 📖 چهار روز دیگر، خواندن این روایتها را با هم آغاز خواهیم کرد. 👤 با هدایت دکتر فروغ ادریسی 🗓 ۲۱ و ۲۸ خرداد | ساعت ۱۳ تا ۱۵ | آنلاین برای دریافت اطلاعات ثبتنام به ادمین کانال پیام دهید. @manjehline
🐚 سنتز فروید: بر ساخت نظریه بر بستری تروماتیک صفحه ششم و آخر فروید در کتاب «تمدن، و ملالتهای آن» معتقد است انسان واجد پرخاشگری، خودخواهی و خودشیفتگی است؛ اما فرهنگ و جامعه میکوشند این نیروها را مهار کنند، با این وجود نتیجه این مهار همیشه آرامش و سعادت نیست. تمدن، هم محافظ است و هم منبع رنج. این همان بدبینی واقعگرایانه فروید متأخر است؛ بدبینیای که بدون تجربه جنگ اول، رواننژندی جنگی، فروپاشی اروپا و ظهور تودههای خشمگین میان دو جنگ، چنین شدتی نمییافت. ۱۹۳۲ و «چرا جنگ؟» فروید در آستانه فاجعه دوم در سال ۱۹۳۲، فروید در آستانه فاجعه دوم ایستاده بود. فاشیستها در ایتالیا به رهبری موسولینی قدرت را در دست داشتند. در آلمان، حزب ناسیونالسوسیالیست به رهبری هیتلر با بحرانآفرینی، خشونت خیابانی، تبلیغات، ارعاب مخالفان و بهرهبرداری از تحقیر پس از ورسای، زمینه استقرار نظام تمامیتخواه نازی را فراهم میکرد. در شوروی، استالین پایههای حکومت ترس، پاکسازی، تبعید و سرکوب را محکمتر کرده بود. اسپانیا در مسیر بیثباتی عمیق پیش میرفت؛ وضعیتی که چند سال بعد به جنگ داخلی انجامید. رکود بزرگ اقتصادی نیز آمریکا و بخش بزرگی از اروپا را دربرگرفته بود و میلیونها بیکار در وضعیت فلاکتبار زندگی میکردند. در شرق آسیا، ژاپن در سال ۱۹۳۱ منچوری را اشغال کرده بود؛ رخدادی که نشانهای آشکار از فروریختن نظم بینالمللی پس از جنگ اول بود. چند سال بعد، در ۱۹۳۷، کشتار نانجینگ به یکی از فجیعترین جنایات جنگی قرن بیستم تبدیل شد. در چنین جهانی، آلبرت اینشتین در ۳۰ ژوئیه ۱۹۳۲ نامهای به فروید نوشت. این مکاتبه به ابتکار جامعه ملل و مؤسسه بینالمللی همکاریهای فکری در پاریس شکل گرفت. هدف آن بود که متفکران برجسته درباره مسائل حیاتی تمدن بشری با یکدیگر گفتوگو کنند. پرسش اینشتین ساده اما بنیادین بود: آیا راهی برای رهانیدن بشر از مصیبت جنگ وجود دارد؟ او میدانست که پیشرفت تکنولوژی، جنگ را به خطری حیاتی برای انسان متمدن تبدیل کرده است. نگرانی او فقط اخلاقی نبود؛ علمی و تمدنی نیز بود. علم جدید میتوانست به خدمت نابودی درآید، و عقلانیت تکنیکی، اگر از مهار اخلاقی و سیاسی خارج شود، میتوانست قدرت تخریب انسان را چند برابر کند. پاسخ فروید، که با عنوان «چرا جنگ؟» در ۱۹۳۳ منتشر شد، خوشبینانه نیست. او راهحلهای حقوقی، سیاسی و بینالمللی را رد نمیکند، اما آنها را کافی نمیداند. از نظر او، تا زمانی که پرخاشگری، میل به سلطه، نفرت و تخریب در انسان وجود دارد، صلح فقط از طریق نهاد، قانون، پیوندهای عاطفی، همانندسازیهای فراملی، و کار کند و دشوار تمدن ممکن است؛ آن هم نه قطعی، نه نهایی، و نه تضمینشده. اهمیت تاریخی این متن در زمان انتشار آن است. «چرا جنگ؟» در ۱۹۳۳ منتشر شد؛ همان سالی که هیتلر در آلمان به قدرت رسید. یعنی درست در لحظهای که فروید درباره امکان مهار جنگ، خشونت و پرخاشگری مینوشت، تاریخ اروپا در حال حرکت به سوی جنگی ویرانگرتر بود. به تعبیر روشنتر، تاریخ داشت بدبینی فروید را تأیید میکرد. جنگ جهانی دوم تبعید فروید و پایان زندگی در لندن جنگ جهانی دوم برای فروید بیش از آنکه فرصتی برای نظریهپردازی تازه باشد، تجربهای مستقیم از آوارگی، تهدید و تبعید بود. میان سالهای ۱۹۳۸ و ۱۹۳۹، رؤیاهای هیتلر در حال تحقق بود. در مارس ۱۹۳۸، اتریش به آلمان نازی ملحق شد؛ رخدادی که با عنوان آنشلوس شناخته میشود. برای فرویدِ یهودی، این به معنای پایان امنیت در وین بود؛ شهری که تقریباً تمام عمر علمی و حرفهای خود را در آن گذرانده بود. فروید تا مدتها نمیخواست وین را ترک کند. این مقاومت قابل فهم است: وین فقط محل سکونت او نبود؛ صحنه شکلگیری روانکاوی، مطب، شاگردان، کتابخانه، بیماران و خاطره یک عمر کار فکری بود. اما پس از فشارهای نازیها، تفتیش خانه، مصادره اموال، و بهویژه بازداشت آنا فروید توسط گشتاپو، خروج از وین دیگر اجتنابناپذیر شد. فروید، همسرش مارتا و دخترش آنا، در ۴ ژوئن ۱۹۳۸ وین را برای همیشه ترک کردند و به لندن رفتند. این خروج، تنها با فشار و حمایت بینالمللی ممکن شد. موزه فروید لندن نیز همین تاریخ را برای خروج خانواده فروید از وین ثبت کرده است. فروید در ۲۳ سپتامبر ۱۹۳۹ در لندن درگذشت؛ کمتر از یک ماه پس از آغاز جنگ جهانی دوم در ۱ سپتامبر ۱۹۳۹. او جنگ دوم را بهطور کامل تجربه نکرد، اما آغاز آن را دید و در تبعید از دنیا رفت. اگر جنگ جهانی اول نظریه او را دگرگون کرد، جنگ جهانی دوم خانه، شهر، زبان و زیستجهان او را از او گرفت. 📎 پایان. ۶/۶ #فروید
🐚 سنتز فروید: بر ساخت نظریه بر بستری تروماتیک صفحه پنجم در روسیه، انقلاب، جنگ داخلی، قحطی و خشونت سیاسی، جامعه را به میدان نبرد میان سرخها و سفیدها تبدیل کرده بود. اتریش، یعنی همان جایی که فروید زندگی میکرد، نمونهای روشن از این فروپاشی بود. وین که پیشتر پایتخت یک امپراتوری بزرگ چندقومیتی بود، حالا پایتخت کشوری کوچک، شکستخورده، فقیر و ازنظر اقتصادی وابسته شده بود. شهر، پر از سربازان بازگشته، خانوادههای داغدار، تورم، کمبود مواد غذایی و حس پایان یک جهان بود. برای روشنفکری مانند فروید، تغییر حکومت رخ نداده بود؛ بلکه آنان شاهد فروپاشی یک افق تمدنی بودند. در فرانسه و بریتانیا نیز با وجود پیروزی نظامی، جامعه آرام نبود. فرانسه با زخم میلیونها کشته و معلول، ویرانی مناطق شمالی و ترس دائمی از آلمان آینده زندگی میکرد. بریتانیا با بدهی جنگی، بیکاری، اعتصابهای کارگری و از دسترفتن اعتماد به نظم قدیم روبهرو بود. به بیان ساده، پیروزی معنای سلامت روانی و اجتماعی نداشت؛ فاتحان نیز فرسوده، سوگوار و مضطرب بودند. در چنین اروپایی، تودهها دیگر همان شهروندان مطیع و نسبتاً منظم پیش از جنگ نبودند. میلیونها نفر جنگ را تجربه کرده بودند، با خشونت خو گرفته بودند، به اقتدار دولتها بیاعتماد شده بودند و در عین حال، به رهبران نیرومند و روایتهای سادهساز نیاز داشتند. خیابان، حزب، اتحادیه، ارتش شکستخورده، گروه شبهنظامی و تجمع خیابانی، به صحنههای تازه زندگی جمعی تبدیل شده بود. ملیگرایی زخمخورده، ترس از انقلاب کمونیستی، نفرت از پیمان ورسای، بحران اقتصادی و میل به انتقام، مردم را آماده بسیج سیاسی میکرد. این همان فضای تاریخی است که بعدها فاشیسم در ایتالیا، نازیسم در آلمان و شکلهای دیگر اقتدارگرایی تودهای در اروپا از دل آن سر برآوردند. بنابراین وقتی فروید در ۱۹۲۱ «روانشناسی تودهای و تحلیل ایگو» را مینویسد، با یک مسئله انتزاعی روبهرو نیست. پرسش او از دل همین اروپا بیرون میآید: فرد چگونه در جمع تغییر میکند؟ چرا انسانِ تنها ممکن است اخلاقیتر، محتاطتر و عاقلتر باشد، اما در توده به موجودی هیجانزده، مطیع، خشمگین و آماده اطاعت از رهبر تبدیل شود؟ و چگونه ارتش، کلیسا، حزب، ملت یا جنبش سیاسی میتواند جای داوری فردی را بگیرد و انسان را به نام آرمان، رهبر یا انتقام به کنشهایی وادارد که در تنهایی شاید از آن شرم میکند؟ «روانشناسی تودهای و تحلیل ایگو» مستقیماً درباره جنگ نیست، اما بدون فضای پس از جنگ جهانی اول، بدون تجربه ارتش، کلیسا، ملت، رهبر و بسیج توده وار، بهدرستی فهمیده نمیشود. این اثر در امتداد همان خط فکری پس از جنگ قرار دارد. جنگ نشان داده بود که فرد وقتی در توده، ارتش، ملت یا ایدئولوژی حل میشود، ممکن است از اخلاق فردی عقبنشینی کند. او دیگر صرفاً «خود» نیست؛ بخشی از پیکری جمعی است که به نام آرمان، رهبر، ملت یا انتقام عمل میکند. از این منظر، «روانشناسی تودهای و تحلیل ایگو» پلی است میان تجربه جنگ جهانی اول و فهم ظهور جنبشهای تودهای میان دو جنگ. میان دو جنگ و « اروپا و ملالتهای آن» «تمدن و ملالتهای آن»، که در ۱۹۳۰ منتشر شد، جمعبندی بدبینانهتر فروید از نسبت انسان و تمدن است. این اثر در فضایی نوشته شد که اروپا هنوز از پیامدهای جنگ جهانی اول بیرون نیامده بود و همزمان در آستانه بحرانهای تازه قرار داشت: بحران اقتصادی ۱۹۲۹، بیکاری گسترده، خشمهای ناسیونالیستی، بیاعتمادی به لیبرالیسم، رشد فاشیسم در ایتالیا، قدرتگیری تدریجی نازیسم در آلمان، و گسترش حکومت ترور در شوروی استالینی. در این کتاب، تجربه جنگ جهانی اول در پسزمینه حضور دارد، حتی اگر متن مستقیماً کتابی درباره جنگ نباشد. فروید دیگر به ایده پیشرفت خطی تمدن اعتماد ندارد. از نظر او، تمدن برای مهار خشونت، تنظیم زندگی جمعی، محدود کردن پرخاشگری و امکانپذیر کردن همزیستی ضروری است؛ اما بهای آن، سرکوب، احساس گناه، ناخشنودی، اضطراب و دشمنی درونیشده است. مضمون اصلی کتاب این است که تمدن ما را از خشونت خام نجات میدهد، اما خودش نیز سرچشمه رنج روانی میشود. انسان از یکسو به تمدن نیاز دارد، زیرا بدون آن در معرض خشونت بیمهار دیگری است؛ از سوی دیگر، تمدن از او میخواهد بخشی از امیال، تکانهها و پرخاشگری خود را مهار کند. این مهار، به شکل احساس گناه و ملالت بازمیگردد. در اینجا نیز فروید به سادهسازی اخلاقی دست نمی زند. مسئله از نظر او این نیست که انسانهای بد جنگ میکنند و انسانهای خوب صلح میسازند. مسئله عمیقتر است: پرخاشگری در ساختار روان انسان و در سازمان تمدن جای دارد. تمدن باید پرخاشگری را مهار کند، اما این مهار هرگز کامل، بیهزینه یا تضمینشده نیست. 📎 ادامه در ورق ششم... #فروید
🐚 سنتز فروید: بر ساخت نظریه بر بستری تروماتیک صفحه چهارم از نظر روانپزشکی نیز جنگ اول نقطه عطف بود. هزاران سرباز با علائمی بازگشتند که آن زمان با اصطلاحاتی چون رواننژندی جنگی یا شوک گلوله شناخته شد: کابوسهای تکراری، لرزش، فلجهای بدون ضایعه عضوی روشن، اضطراب شدید، بیخوابی، تحریکپذیری، گسستگی روانی، و فلشبک صحنههای وحشت. روانپزشکی و روانکاوی ناچار شدند با این پرسش روبهرو شوند: چرا روان انسان، تجربهای دردناک را بارها و بارها تکرار میکند؟ اگر اصل لذت میگوید روان در پی کاهش تنش و پرهیز از رنج است، تکرار کابوسهای تروماتیک را چگونه باید فهمید؟ در چنین زمینهای، «فراسوی اصل لذت» در سال ۱۹۲۰ نوشته شد. این اثر بدون زمینه جنگ، رواننژندی جنگی و تکرار تروماتیک، قابل فهم کامل نیست. در خود متن نیز فروید به رواننژندیهای جنگی و مباحث مربوط به آن اشاره میکند. در «فراسوی اصل لذت»، جنگ مستقیماً وارد متن نظریه فروید میشود. تکرار کابوسهای تروماتیک، بازی کودک با غیاب مادر، و پدیده اجبار به تکرار، فروید را به این نتیجه رساند که روان فقط در پی لذت یا کاهش تنش به معنای ساده نیست. نیرویی دیگر در کار است: گرایشی به بازگشت، تکرار، سکون، تخریب و بیجانسازی. از همینجا مفهوم رانه مرگ وارد نظریه فروید میشود. اهمیت این چرخش را نبایدکم انگاشت. روانکاوی اولیه فروید بیشتر حول تعارض، میل، سرکوب، لذت، اضطراب و جنسیت سامان یافته بود. اما فروید متأخر با مفاهیمی چون اجبار به تکرار، رانه مرگ، پرخاشگری و تخریب، تصویری تیرهتر از روان انسان ارائه میدهد. جنگ اول برای او صرفاً یک رویداد بیرونی نبود؛ آزمایشگاهی وحشتناک بود که نشان داد انسان متمدن نه تنها خشونت را پشت سر نگذاشته، بلکه میتواند آن را با سازمان، علم، دولت، تکنولوژی و ایدئولوژی کارآمدتر کند. ۱۹۲۱: روانشناسی تودهها در سال ۱۹۲۱، اروپا هنوز از زیر آوار جنگ جهانی اول بیرون نیامده بود. جنگ به میدانهای نبرد، محدود نمانده بود؛ و نظم سیاسی، مرزهای جغرافیایی، اعتماد اجتماعی و تصور اروپاییان از تمدن خود را نیز درهم شکسته بود. امپراتوریهایی که قرنها چارچوب زندگی میلیونها انسان بودند، فروپاشیده بودند: امپراتوری اتریش ـ مجارستان از میان رفته بود و از دل آن کشورهایی چون اتریش، مجارستان، چکسلواکی و یوگسلاوی پدید آمده بودند؛ امپراتوری عثمانی در حال تجزیه بود؛ امپراتوری روسیه پس از انقلاب ۱۹۱۷ به نظام بلشویکی تبدیل شده بود؛ و آلمان شکستخورده، با جمهوری شکننده وایمار، تورم، تحقیر ملی و خشم سیاسی دستوپنجه نرم میکرد. در چنین فضایی، مرزهای تازه برای بسیاری از مردم معنای صلح و پایان تخاصم نیافت، بلکه به معنای جابهجایی هویت، اقلیتشدن، احساس بیخانمانی سیاسی و نزاعهای تازه بود. یک آلمانیزبان در چکسلواکی تازهتأسیس، یک مجار در سرزمینهای جداشده از مجارستان، یا یک صرب و کروات در پادشاهی تازهساخته یوگسلاوی، ناگهان خود را در نظمی مییافت که نه کاملاً انتخابش کرده بود و نه الزاماً به آن اعتماد داشت. اروپا از امپراتوریهای بزرگ به دولتهای ملی کوچکتر تقسیم شده بود، اما مسئله تعلق و وفاداری حل نشده بود. در آلمان، شکست جنگ و پیمان ورسای احساس تحقیر ملی ایجاد کرده بود. بسیاری از سربازان بازگشته، خود را قربانی خیانت سیاستمداران، چپگرایان یا یهودیان میپنداشتند؛ افسانه «خنجر از پشت» در همین فضا نیرو گرفت. پیمان ورسای قراردادی بود که در ۲۸ ژوئن ۱۹۱۹، پس از پایان جنگ جهانی اول، میان قدرتهای پیروز، بهویژه فرانسه، بریتانیا و آمریکا، و آلمان شکستخورده امضا شد. هدف رسمی آن ایجاد صلح و نظم تازه در اروپا بود، اما در عمل برای آلمان بسیار تحقیرآمیز و سنگین تمام شد. بر اساس این پیمان، آلمان باید مسئولیت اصلی جنگ را میپذیرفت، غرامتهای سنگین میپرداخت، بخشهایی از سرزمین خود را از دست میداد، ارتشش بهشدت محدود میشد، و از داشتن نیروی هوایی و تجهیزات سنگین نظامی محروم میماند. ماده مشهور ۲۳۱، معروف به «بند تقصیر جنگ»، آلمان و متحدانش را مسئول خسارات جنگ معرفی میکرد. اهمیت تاریخی پیمان ورسای در این است که اگرچه قرار بود صلح بسازد، در آلمان احساس تحقیر، بیعدالتی، خشم ملی و میل به انتقام ایجاد کرد. همین احساسات بعداً به یکی از زمینههای رشد ناسیونالیسم افراطی و نازیسم تبدیل شد. به همین دلیل، بسیاری از مورخان، ورسای را نه پایان واقعی جنگ جهانی اول، بلکه یکی از مقدمههای جنگ جهانی دوم میدانند. نتیجه پیمان ورسای آن شد که بعد از جنگ، خیابانهای برلین و مونیخ صحنه درگیری گروههای شبهنظامی، کمونیستها، ملیگرایان افراطی و نیروهای راستگرا بود. در ایتالیا، سربازان بازگشته و طبقات متوسط ناراضی، از «پیروزی ناقص» سخن میگفتند و همین نارضایتی به رشد فاشیسم موسولینی کمک کرد. 📎 ادامه در ورق پنجم... #فروید