گروه روانکاوی تداعی
Статистикаپشتیبانی تلگرام: @TadaeiSupport کلینیک: https://tadaei.com/clinic آموزش روانکاوی: https://tadaei.com/training مجله روانکاوی https://tadaei.com/magazine ارتباط با ما: tadaeigroup@gmail.com
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 35
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 532
- 1/48двое суток
- 609
- 1/72трое суток
- 657
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
عوامل اسکیزوئید در شخصیت در بین مشخصههای گوناگون اسکیزوئید، درگیری ذهنی با واقعیت درونی بیشک مهمترینِ تمام مشخصههاست. بر پایهٔ همین گرایش است که این امکان فراهم میشود تا نهتنها پدیدههای تمامعیار، بلکه تجلیات ظاهراً روزمره را نیز بهعنوان اموری اساساً اسکیزوئیدی بازشناسی کنیم. اختلالات نسبتاً جزئی یا گذرا در حس واقعیت در زندگی روزمره همچون احساس آشنایی با امور ناآشنا یا تجربهٔ «دژاوو» و پدیدههای تجزیهای نظیر «خوابگردی» را میتوان در زمرهٔ امور اسکیزوئیدی در نظر گرفت. مشخصههای اسکیزوئید، در بین اعضای طبقهٔ روشنفکر نیز رایج است. تحقیر بورژوازی توسط افراد روشنفکرمأب و تمسخر افراد عامی توسط هنرمند نخبهگرا را میتوان به عنوان تجلیات جزئی ماهیتی اسکیزوئید در نظر گرفت. مضاف بر این، بهنظر میرسد مشغلههای ادبی، هنری، و علمی جاذبهٔ ویژهای برای افراد دارای مشخصههای اسکیزوئید دارند. این جاذبهٔ تا حدی از این حقیقت ناشی میشود که این فعالیتها وسیلهای نمایشگرایانه برای ابراز فراهم میآورند، بدون آنکه متضمن تماس مستقیم اجتماعی باشند. به واسطهٔ فعالیت هنری آنها هم قادرند «نشان دادن» را جایگزین «دادن» کنند و، در عین حال، چیزی تولید کنند که حتی پس از آنکه از جهان درونی به جهان بیرونی عبور کرد، همچنان آن را بهعنوان بخشی از خودشان در نظر بگیرند. برای اسکیزوئید، آن عنصر از «دادن» که در ابراز عاطفه و هیجان به دیگران دخیل است، اهمیت «از دست دادن» محتویات درونی را دارد؛ و به همین دلیل است که او اغلب تماسهای اجتماعی را خستهکننده مییابد. بنابراین، اگر او مدت طولانی در جمع باشد، احساس میکند که «فضیلت از او خارج شده است»، و اینکه او پس از آن به دورهای از سکوت و انزوا نیاز دارد تا انبار درونی هیجان مجدداً پر شود. یکی از بیماران من بر این مبنا احساس میکرد قادر به گذاشتن قرار ملاقات با نامزد آیندهاش در روزهای متوالی نیست، چراکه وقتی بیشازحد او را ملاقات میکرد، احساس میکرد شخصیتش فقیر شده است. عوامل اسکیزوئید در شخصیت نویسنده: رونالد فربرن ترجمهٔ ماشینی بازبینی و ویرایش: مهدی میناخانی متن کامل:
رواننژندی وسواسی را نمیتوان از خلال محتوای افکار وسواسی فهمید، بلکه بایستی آن را از خلال نیروهایی فهمید که این افکار را پدید میآورند. در پس نشانههای وسواسی، همواره تعارضی بین عشق و نفرت نسبت به یک اُبژهٔ واحد وجود دارد. نفرت، عشق را مهار میکند، بیآنکه بتواند آن را از میان بردارد؛ لذا، وسواسی در وضعیتی از دوسوگرایی گرفتار میشود که در آن نه میتواند آزادانه دوست بدارد و نه آزادانه نفرت بورزد. نخستین پیامد این تعارض، ناتوانی در تصمیمگیری است؛ زیرا هر عملی که از عشق سرچشمه بگیرد، همزمان با مقاومت نفرت نیز روبهرو میشود. اما این ناتوانی به همان موقعیت محدود نمیماند. از آنجا که زندگی عاطفی الگوی سایر فعالیتهای روانی است و مکانیسم جابهجایی نیز در رواننژندی وسواسی با بیشترین شدت عمل میکند، این دودلی بهتدریج به سراسر حیات روانی گسترش مییابد. آنچه وسواسی به شکل «تردید» تجربه میکند، در حقیقت ادراک درونی همین دودلی است. تردید او در اصل متوجه عشق خودش است؛ عشقی که میبایست استوارترین و یقینیترین واقعیت روانی او باشد. اما چون ذهن نمیتواند این تردید را در همان جایگاه اصلی تحمل کند، آن را به موضوعات دیگر منتقل میکند؛ نخست به امور جزئی و سپس به کوچکترین و بیاهمیتترین اعمال روزمره. از همین رو، تردید وسواسی هرگز از جزئیات آغاز نمیشود؛ جزئیات صرفاً آخرین منزلگاه آن هستند. سرچشمهٔ واقعی آن، تردید نسبت به عشق است؛ و از همین رو، کسی که در عشق خود تردید میکند، ناگزیر است در هر امر کوچکتری نیز تردید کند. از مقالهٔ «یادداشتهایی دربارهٔ یک مورد رواننژندی وسواسی» زیگموند فروید گروه روانکاوی تداعی
متن کامل مقالهٔ در باب مفهوم «موضع اوتیستیک-همجوار» نویسنده: تامس آگدن مترجم: علی دشتی گروه روانکاوی تداعی
در باب مفهوم «موضع اوتیستیک-همجوار» موضع اوتیستیک-همجوار، موضعی تحت سیطره حس و پیشنمادین در خلق تجربه است که سهمی اساسی در «کرانمندی» تجربهی انسانی دارد، و نخستین جوانههای درک «مکان» وقوع تجارب فرد را به دست میدهد. اضطراب در این موضع، وحشتی غیرقابلبیان از زوال و اضمحلال این کرانمندی است؛ زوالی که به احساس نشت کردن، سقوط، یا محو شدن در فضایی بیشکل و بیکران میانجامد. از جلوههای رایج اضطراب اوتیستیک-همجوار میتوان به این موارد اشاره کرد: احساسات وحشتآوری از اینکه فرد درحال پوسیدن و فاسد شدن است؛ این حس که اسفنکترها و دیگر اندامهای نگهدارندهی محتویات بدن وا رفتهاند و بزاق، اشک، ادرار، مدفوع، خون یا ترشحات قاعدگی در حال نشت کردن هستند؛ و همچنین ترس از سقوط، برای مثال، اضطراب هنگام بهخوابرفتن که ریشه در ترس از سقوط به درون فضایی بیشکل و بیپایان دارد. دفاعهایی که در موضع اوتیستیک-همجوار شکل میگیرند، در راستای استقرار مجدد آن پیوستگی پوستهی حسی کرانمند و آن ریتم منظمی عمل میکنند که یکپارچگی اولیهی خود بر آنها استوار است. در خلال ساعات تحلیل، بیماران در هر سطحی از بلوغ روانی که باشند، بهطور معمول میکوشند تا یک «کف و بستر حسی» برای تجربه بازسازی کنند؛ این کار از طریق فعالیتهایی چون تاب دادن مو، ضرب گرفتن با پا (حتی حین دراز کشیدن روی کاناپه)، نوازش لب، گونه یا لالهگوش، زمزمه، آواز خواندن زیرلب یا تکرار کلمات و صداها با لحنی یکنواخت و تکراری، تصور و تکرار یکسری اعداد، تمرکز روی اشکال هندسی متقارن روی سقف و دیوار، و یا کشیدن شکل با انگشت روی دیوار کنار کاناپه انجام میشود. چنین فعالیتهایی را میتوان گونهای «استفادهی خودتسکینبخش از شکلهای اوتیستیک» در نظر گرفت. در فاصلهی میان جلسات تحلیلی هم، بیماران اغلب میکوشند تا حس رو به زوال انسجام بدنی را با فعالیتهای ریتمیک عضلانی حفظ یا احیاء کنند؛ فعالیتهایی مانند دوچرخهسواری، شنا کردن یا دویدنهای طولانی، مناسک خوردن، تخلیه و پاکسازی، تاب خوردن (گاهی با صندلی گهوارهای)، کوبیدن سر (اغلب به بالش)، ساعتها رانندگی یا سفر با اتوبوس و مترو، و نگهداشتن مجموعهای از اعداد و اشکال هندسی در ذهن یا در برنامههای کامپیوتری که بطور پیوسته روی آنها کار میشود (یعنی «تکمیل» میشوند). نظم مطلق این فعالیتها در فرونشاندن اضطراب چنان نقشی حیاتی دارد که فرد نمیتواند و اجازه هم نمیدهد که هیچ فعالیت دیگری بر آنها اولویت یابد. از مقالهٔ در باب مفهوم «موضع اوتیستیک-همجوار» نویسنده: تامس آگدن مترجم: علی دشتی
متن کامل مقالهٔ «در باب مرگ خدا در نگاه لکان- یک خداناباوری پیچیده و چند لایه» نویسنده: تام دَلزِل مترجمان: ارسلان رعیت و فاطمه امیری گروه روانکاوی تداعی
در باب خدا(نا)باوریِ لکان برخلاف آنچه ممکن است انتظار رود، میتوان استدلال کرد که اعلام مرگ خدا نه تنها به یک خداناباوری اصیل نمیانجامد، بلکه به سبب اضطراب اختگی، باور به یک بزرگدیگری خطنخورده را تقویت میکند. لکان حتی پا را فراتر میگذارد و استدلال میکند که آنچه عموماً خداناباوری نامیده میشود در حقیقت نوعی سمپتوم است. خداناباوری همچون هر سمپتوم دیگری، بر ساز و کار انکار استوار است. در حالی که فروید استدلال میکرد آنچه نفی شده در ابتدا تصدیق و سپس واپسرانده میشود، نزد لکان، خداناباوری را میتوان سمپتومی دانست که بازگشتِ همان چیزی است که ابتدا انکار و سپس واپسرانده شده است. «افسانهی مرگ خدا» آنگونه که خود لکان از آن یاد میکند نیز از همین منطق پیروی نموده: آنچه انکار میشود یعنی خدا، پیشتر پذیرفته شدهاست. همین نکته است که لکان را به تردید دربارهی امکانِ خداناباوریِ اصیل وامیدارد. او اصرار دارد که همه در این جهان مذهبی هستند حتی آنان که مرگ خدا را اعلام میکنند. با این حال معتقد است روانکاوی شاید بتواند چیزی را پدید آورد که او آن را «خداناباوران منسجم» مینامد، افرادی که در هر قدمی با خودشان به تناقض بر نمیخورند. لکان، خدای فروید را در ساحت بزرگدیگری نمادین و در کنار خدای فلاسفه جای میدهد، چرا که ایدهی فرویدی خدا بر بنیاد پدر منعکننده استوار بود. از همین روست که فروید علیرغم خداناباوریاش شیفتگی خاصی به موسی داشت. اما خداناباوریِ لکان -اگر اساساً بتوان او را خداناباور دانست- بر مسئلهی پدر بهخودیِ خود مبتنی نیست. بلکه خداناباوریِ او، خداناباوریِ خاصِ جایگاه روانکاو است. در جایی که روانکاونده باور دارد روانکاو همه چیز را میداند (سوژهای که فرض است میداند)، لکان از چنین دانشی فاصله میگیرد. افزون بر این، در منطق «سوژهای که فرض است میداند»، خدا جایگاهی نمادین اشغال میکند، نه جایگاهی پدرانه؛ و دقیقا همین نکته است که خداناباوری لکان را از فروید متمایز میسازد. مرگ خدا نزد لکان بیش از آنکه به معنای نفی هستی خدا باشد، ناظر بر این است که خدا سوژهی فقدان است. لکان بهجای گزارهی «خدا مرده است»، بر این نکته پافشاری میکند که فرمول واقعی خداناباوری این است: «خدا ناآگاه است». او این عبارت معماگونه را در جریان تفسیر رویایی که فروید گزارش کرده، در سمینار «چهار مفهوم بنیادین» مطرح میکند: «پدر، نمیبینی که دارم می سوزم؟». لکان استدلال میکند که مرگ یک کودک چنان هولناک است که نه تنها ایدهی آن باید واپسرانده شود، بلکه اساسا زبان از درک چنین تراژدیای ناتوان است زیرا این رویداد در قلمرو امر واقع قرار دارد. یک ناممکنیای که حتی در نسبت خدای پدردر رابطه با مرگ پسرش نیز صدق میکند. در حقیقت، لکان در سمینار RSI حتی تا آنجا پیش میرود که اعلام میکند: خدا خودِ واپسرانی است. بخشهایی از مقالهٔ «در باب مرگ خدا در نگاه لکان- یک خداناباوری پیچیده و چند لایه» نویسنده: تام دَلزِل مترجمان: ارسلان رعیت و فاطمه امیری
تمدن بشری در تمامیت خود بر تغییر هدف تمایلات پرخاشگرانه از طریق بازداری، تصعید و جابهجایی بنیان نهاده شده است. در واقع ما نبایستی فراموش کنیم که در حالی که اکثریت قریببهاتفاق انسانها، به یک طریق یا طریق دیگر، به ارگاسم جنسی دست مییابند، تنها اقلیت بسیار کوچک و استثنایی از جنایتکاران یا دیوانگان به عنوان معادل پرخاشگرانهٔ ارگاسم تناسلی به قتل روی میآورند. تا آنجا که به بلوغ، در معنای بازداری و دگرگونی تمایلات پرخاشگرانه مربوط میشود، اکثریت انسانها از قتل عینی به عنوان ابزاری هنجار برای ارضای تمایلات پرخاشگرانهٔ خود چشمپوشی میکنند. از این رو، از طریق جنگ، جامعه به افراد اجازه میدهد ارگاسم مخربی را تجربه کنند که معمولاً در سطح فردی نمیتوان به آن دست یافت. «ادبیات روانکاوانه دربارهٔ جنگ» نوشتهٔ «فرانکو فورناری» گروه روانکاوی تداعی
متن کامل مقالهٔ «ارزیابی آسیبشناسی روانی از دیدگاه ساختاری: یک مدل روانکاوانه» نویسندگان: فرانک تریمبولی؛ ریکه ال. مارشال؛ چارلز دابلیو. کینن ترجمه: جواد فرشباف زیوری گروه روانکاوی تداعی
ارزیابی آسیبشناسی روانی از دیدگاه ساختاری: یک مدل روانکاوانه این مقاله راهنمایی است برای مفهومپردازی مشکلات روانشناختی در طیف گستردهای از اختلالات شخصیت و اختلالات دارای سمپتوم. در این راستا، از یک مدل روانکاوانه استفاده شده است که اختلالات را در یک پیوستار ساختارمند و بر اساس شدتشان سازماندهی میکند. تمایزهای بنیادین بین سطوح نوروتیک، مرزی و سایکوتیک تحول ایگو از طریق ارزیابی سه متغیر اصلی از یکدیگر متمایز میشوند: انسجام هویت، شیوهٔ کارکرد [یا سطح پختگی] دفاعی و صحت واقعیتسنجی. سطح نوروتیک سازمانیافتگی ایگو هویت افراد در سطح نوروتیک تحول ایگو، منسجم است؛ این افراد از دفاعهای مبتنی بر واپسرانی استفاده میکنند و واقعیتسنجی سالمی دارند. این سطح شامل سه طبقهٔ تشخیصی است: «بههنجار»، اختلالات نوروتیک خصیصهای، و اختلالات نوروتیک نشانهای. افرادی که «بهنجار» تلقی میشوند، معمولاً سمپتومی ندارند، مگر در مواقعی که درگیر یک پریشانی موقعیتی گذرا باشند. در مقابل، افراد دچار اختلال نوروتیک خصیصهای یا اختلال نوروتیک نشانهای، سمپتومهای قابل توجهی نشان میدهند. افراد دارای اختلالات نوروتیک خصیصهای معمولاً نشانههای خود را هماهنگ با ایگو (ایگو-سینتونیک) تجربه میکنند و این نشانهها تا حد زیادی با فعالیت و تجربهٔ روزمرهٔ آنان همخوان است. در مقابل، افراد مبتلا به اختلالهای نوروتیک نشانهای معمولاً نشانههای خود را ناهماهنگ با ایگو (ایگو-دیستونیک) تجربه میکنند؛ یعنی آنها را به صورت تجربههایی بیگانه، دردناک، مزاحم و آزاردهنده درک میکنند. در هر سه سطح، مضامین پویاییهای ابتدائی شامل شرم، گناه، احساس نیازمندی، کنترل یا رقابت هستند. سطح مرزی سازمانیافتگی ایگو ما در سازمان مرزی، سه سطح از آسیبشناسی روانی را از یکدیگر متمایز میکنیم: سطح بالا، سطح میانی و سطح پایین. هر سه سطح در ویژگیهایی مشترکاند، از جمله پراکندگی هویت (یعنی خود دوپاره و روابط اُبژهای دوپاره) و کارکرد دفاعی سطح پایین مبتنی بر دوپارهسازی. واقعیتسنجی معمولاً سالم باقی میماند، اما با ظرفیت ذهنیسازی محدود همراه است. مضاف بر این، آنها پویاییهایی حول مضامین جدایی، فقدان و رهاشدگی تجربه میکنند. میزان پایداری در ظرفیت سازگارشوندگی، ملاک اصلی برای تمایزگذاری بین این سه سطح است. شخصیتهای مرزی سطح بالا (همزیستانه، مازوخیستی یا خودشیفتهوار)، هرچند به شیوههایی مرضی، میتوانند از راهبردهای خاص خود برای دور نگه داشتن تهدیدها استفاده کنند و هنگام جدا شدن از روابط مکمل حیاتیشان، مستعد واپسروی و فروپاشی هستند. در مقابل، افراد دارای سازمان مرزی سطح میانی (شخصیت «انگار که» یا منش افسردگی مزمن)، فاقد راهبردهای دفاعی پیشگفته هستند و احساس اصلی آنها تهیبودگی شدیدی است که با جزئیترین تهدید به فقدان برهم میخورد. بیماران سازمان مرزی سطح پایین (منشهای ابتدایی یا آشفته) غالباً عواطف مختل، مهارنشده و تنظیمنشده دارند و در مواقع افزایش فشار روانی، با خشمی مهارنشدنی در قالب طوفانهای هیجانی پرخاشگرانه مستعد تجربهٔ اپیزودهای کوتاه سایکوتیک هستند. سطح سایکوتیک سازمانیافتگی ایگو در سازمان سایکوتیک، ما سه طبقه را در نظر گرفتهایم: سایکوز عاطفی، سایکوز شناختی-عاطفی، و سایکوز شناختی. بیماران سازمان سایکوتیک دچار پراکندگی هویت هستند، از دفاعهای سطح پایین مبتنی بر دوپارهسازی استفاده میکنند و واقعیتسنجی در آنها مختل است؛ همچنین ظرفیت ذهنیسازی در آنها دچار نقص جدی است. روابط خود–اُبژهای آنها درهمتنیده و تمایزنایافته است و پویاییهای معمول این سازمان بر محور مضامین ترس از نابودی، ازهمگسیختگی یا احاطه شدن (بلعیدهشدن) تجربه میشوند. تشخیص افتراقی میان سه سطح... معمولاً بر اساس میزان پررنگ بودن عاطفهٔ بیمار در نیمرخ سمپتومهای او صورت میگیرد. بیماران طبقهٔ سایکوز عاطفی (مانند اختلال افسردگی اساسی با ویژگیهای سایکوتیک یا اختلال دوقطبی)، تنها در حضور یا در امتداد یک اختلال خلقی بارز، نشانههایی چون توهم و هذیان را بروز میدهند. در مقابل، بیماران اختلال سایکوتیک شناختی-عاطفی (اسکیزوافکتیو)، همزمان دچار یک اختلال خلقی شدید و یک اختلال تفکر هستند. در نهایت، شدیدترین حالت اختلال در بیمارانی مشاهده میشود که تشخیص سایکوز شناختی (اختلال هذیانی یا اسکیزوفرنی) میگیرند؛ جایی که توانایی درگیری با تفکر منطقی و منسجم به سبب نقص بنیادی در فرم تفکر آسیب دیده، عاطفه معمولاً تخت یا کند است و کارکرد این افراد به دلیل ناتوانی در ادغام عاطفه در زندگی هیجانی بهطور چشمگیری منزوی و مختل میشود. از مقالهٔ «ارزیابی آسیبشناسی روانی از دیدگاه ساختاری: یک مدل روانکاوانه» نویسندگان: فرانک تریمبولی؛ ریکه ال. مارشال؛ چارلز دابلیو. کینن ترجمه: جواد فرشباف زیوری
مدتی پیش از من پرسیدند: «آیا یک روانکاو کاری جز حرف زدن انجام میدهد؟» گفتم: «بله، سکوت میکند.» بهگمانم این موضوع نیز مانند نُتنویسی موسیقی است که «سکوتها» نیز در آن مشخص میشوند. در واقع، هر ارتباطی به زمان متناسب با خود نیاز دارد؛ وگرنه روشنگری اساساً نمیتواند رخ دهد. به یاد نقلقولی از بلانشو میافتم که گفته بود: «پاسخ، بیماری، یا مصیبتِ پرسش است». به عبارت دیگر، این همان چیزی است که کنجکاوی را از بین میبرد. گرچه دادن نوعی پاسخ ذهنی، همانند بسیاری از تفسیرهای روانکاوانه، آسان است، اما بسیار دشوارتر است که بگوییم حتی در مورد تفکر نیز به نظر میرسد نوعی رفتوآمد دوطرفه وجود دارد. -ویلفرد بیون سیمنارهای تویستاک سمینار پنجم ژوئیهٔ ۱۹۷۷ گروه روانکاوی تداعی
پاسخ لکان به بیگانگی: جداشدگی پرسشِ «من کیستم؟» نسخهای عامهپسند از موضوعی اساسی در هستیشناسی است؛ آیا هستهای مرکزی برای هویت آدمی وجود دارد؟ در واقع نفس این پرسش بیانگر گونهای تردید و اضطراب است، شاید من آن شخصی نیستم که باید میبودم. پس این یعنی میان آنچه اکنون هستم و آنچه در کنه وجودم هست تفاوتی وجود دارد؛ یا میان آنچه هستم و آنچه میتوانستم بشوم تمایزی است. تردید در آن است که تمام آن چیزهای خوبی که میتوانستم بشوم توسط جامعه و به خصوص نظام والدینی تحریف و مختل شدهاند. این سبک استدلال بر فرجامشناسی ارسطویی استوار است که به موجب آن هر موجود زندهای در پی آن است که خود را به نحو احسن تحقق بخشد. اگر خودتحققبخشی ما با مانعی رو به رو شود، حاصل نسخهای کمتر واقعی از ما خواهد بود. همین استدلال ممکن است در تشخیص یا رواندرمانی نیز به کار برود. فرد به سبب تأثیرات ویرانگر آموزش و تربیتش که توسط فرهنگ و طبقهٔ اجتماعی تعیین شده دچار آشفتگی روانی میشود. پس رواندرمانی بایست به بیماران کمک کند تا از خود دروغینشان خلاص شده و هویت اصیل خود را بازکشف کنند تا بتوانند به خود واقعیشان وفادار بمانند. مشکل اینجاست که هیچکس واقعاً نمیتواند بداند این خود واقعی چیست. لکان این بیگانگی را امری ضروری در شکلگیری هویت آدمی میداند. در نهایت هویت کوشش ما برای مشابه شدن با تصاویر و دالهایی است که از سوی دیگری عرضه میشود. هنگامی که هستی در سطح زبان پدیدار میشود، سوژه واقعیتِ هستیِ خود را از دست میدهد. از نظر لکان، این مستلزم نوعی انتخاب است؛ زیرا هر تصمیمی که گرفته شود، همواره چیزی برای همیشه از دست میرود. او این وضعیت را با مثال کلاسیکی توضیح میدهد: دزدی راه را میبندد و میگوید: «یا جانت یا پولت!» هر انتخابی که انجام دهید، در هر صورت پولتان را از دست خواهید داد. عنصری که در فرایند تبدیل شدن به یک انسان از دست میرود خودِ هستی است. بنابراین از همان ابتدا سوژه میان از دست دادن ضروری هستیاش از یک سو و معنای همواره بیگانهسازی که از سوی دیگری میآید شکاف میخورد. لکان از هر ایدهٔ جوهرگرایانهای فاصله میگیرد. شکاف سوژه میان بخشی اصیل و کاذب رخ نمیدهد؛ بلکه شکاف برسازنده سوژه است. سوژه از هستی واقعش جدا گشته و برای همیشه میان دالهای متناقضی که از سوی دیگری آمدهاند سرگردان است. لکان به نقل از تی.اس. الیوت میگوید: «ما آدمها توخالی هستیم! ما آدمها پر شدهایم/ به هم تکیه دادهایم و لبریزیم از خاشاک. افسوس!» هستهٔ اصلی شخصیت ما یک فضای خالی است، با لایه لایه پیش رفتن در همسانسازیها در نهایت به هیچ میرسیم. آشکار است که برای لکان هیچ خود اصیلی وجود ندارد. بخشهایی از مقالهٔ «پاسخ لکان به بیگانگی: جداشدگی» نویسنده: پل فرهاگه مترجم: خشایار داودیفر متن کامل:
آفْت یا زبانْزخم ای که طَبیبِ خَستهای، رویِ زَبان مَن بِبین کـاین دَم و دودِ سینهام، بارِ دل اَست بَر زَبان حافظ اگر جزو هفتاد درصد از مردم جهان هستید که هرگز آفْت دهان را تجربه نکردهاند، یا کسی از نزدیکانتان گرفتار آفْتهای گاه و بیگاه نیست که با درد مزمنش دمار از روزگار شما و خودش دربیاورد، شاید الزام این نوشته برایتان عجیب به نظر برسد. نوشتن دربارهٔ زخمهایی گاه به گاه، بی علتِ مشخص، که تا امروز تقریباً هیچکس را نکشتهاند، ممکن است بیهوده به نظر برسد. لابد برای همین هم هست که در کمال ناباوری هیچ کس یک خط هم در مورد این درد ننوشته است. دهان نخستین نقطهایست که نوزاد با آن جهان را تجربه میکند. پیش از اینکه حتی چشمهایش درست ببینند یا دستها و پاهایش را کشف کند، دهاناش را میشناسد، شیر گرم از طریق دهان به درونش راه پیدا میکند و زنده نگهاش میدارد. حضور مادر را از طریق مکیدن سینه میفهمد، در کنجکاویهایش چیزها را ابتدا به دهان میبرد و نخستین کلماتش را از طریق دهان به والدین هدیه میکند. این کارکرد کمابیش تا بزرگسالی هم ادامه پیدا میکند؛ با خوردن غذا، کشیدن سیگار، و بوسیدن کسان راهی به درون گشوده میشود و با کلمات آهنگین، انزجار و عشق و ملال، تولید و به بیرون روانه میشوند. آدمی خودش را با همین عضله کوچک، زبان، به جهان متصل میکند. اما چطور ممکن است آدم از این لذت چشم بپوشد؟ آفْت ادای کلمات ساده، خندیدن، فروبردن خوراک گرم و لذیذ یا حتی مسواک زدن و آبکشیدن دهان را آنقدر با رنج همراه میکند که از جایی به بعد موازنه هزینه و فایدهٔ لذت بهم میریزد. بنابراین واکنش طبیعی بدن و روان امتناع است. نوعی چرخش به درون یا خودبسندگیِ آمیخته با خشم، که در برابر استحالهٔ دهان از «محل تجربهٔ لذت» به «محل تجربهٔ درد» رخ میدهد. مساله غریبترِ بعدی این است که بدکارکردیهای دهان آنقدر قدرتمند هستند که ممکن است آدمی را از جایگاه سوژهای قابل احترام و جدی به «چیزی» رقتانگیز یا خندهدار یا اضطرابزا بدل کند. چرا که تمدن بر پایهٔ قدرت مهار یا اختفای کارکردهای بیولوژیک بدن بنا شده است و کسی که کنترلی روی بدن بالاخص اندامهای مرزی خود ندارد این بازی را پیش از موعد میبازد. آفْت، درد «مرئیشده» است. خاصیت درد روانی این است که نمیشود به کسی نشانش داد. نمیتوانی دست ببری توی روحت و زخمت را به دیگران نشان بدهی و بگویی من واقعا تحت فشار بودهام در این مدت. آفْت هدیهایست که روان به تن میدهد. شکلی از تبلور دردِ روان در تن. شبیه مدال شجاعتی که به یک سرباز که در جنگ آسیب دیده است میدهند، همانقدر اَبزورد، همانقدر مَرهم. بخشهایی از جُستار «آفْت یا زبانْزخم» نویسنده: ریحانه معصومی علاء متن کامل:
رونالد فربرن، در مقالهٔ «واپسرانی و بازگشت اُبژههای بد» که مقالهای پیرامون بازنگری در نظریهٔ لیبیدوی فرویدی است، از این میگوید که چطور آدمی ناگزیر است تمام اُبژههای ناکامکنندهای که در طول زندگی با آنها روبرو میشود را در مقام «اُبژههای بد» به ناخودآگاه واپس براند تا بتواند زندگی معمولاش را پیش بگیرد. در این شکل از واپسرانی او حتی ممکن است برای اینکه جهان بیروناش را امن نگه دارد، تمام «بدی» یا به عبارت دیگر تمام «شر» را به درون ببرد تا خود تماماً بد باشد، در عین حال که تمام خوبی را بیرون نگه دارد و آدمهای اطرافش را بهطریقی جعلی «خوب» نگه دارد. از این رو، درون او همواره در تسخیر شیاطین شروری است که او در جهان بیرون نتوانسته با آنها «تا» کند، و آنها را به درون برده تا آنها را در محلی که تحت کنترل است به انقیاد درآورد. با توجه به این، اگر در منطق فرویدی، این تکانههای گناهآلود بودند که به ناخودآگاه واپسرانده میشدند، در منطق فربرنی این اُبژههای بد هستند که به ناخودآگاه واپسرانده میشوند. فربرن مینویسد: رواندرمانگر، در نهایت، جانشین راستین جنگیر است، و دغدغهٔ او نهتنها «آمرزش گناهان»، بلکه «بیرون راندن شیاطین» نیز هست. گروه روانکاوی تداعی
متن کامل مقالهٔ «قطع عضو خونآلود: بررسی رؤیای نخست در روانکاوی» نویسنده: جرج اتوود ترجمه و انتشار: گروه روانکاوی تداعی
قطع عضو خونآلود: بررسی رؤیای نخست در روانکاوی در اوایل آموزش بالینیام، در سمیناری که توسط یک روانکاو تدریس میشد، گفته شد که هر رواندرمانگر بایستی به رؤیای نخستی که بیمار ارائه میکند توجهی ویژه داشته باشد. مدرس ما توضیح میداد که این رؤیا بهصورت نمادین، محتوا و مسیر کلی تحلیل را پیشبینی میکند. من نسبت به درستی چنین ادعایی تردید داشتم، اما باید اعتراف کنم که این ایده در تجربهٔ بالینی من طی نیمقرن گذشته، تا حد زیادی تأیید شده است. نخستین رؤیایی که یک فرد در جریان یک تحلیل میبیند، بهاحتمال بسیار زیاد، مضمونهایی را نشان میدهد که در مسیر رواندرمانی پدیدار و غالب خواهند شد. رؤیاها زندگی سوبژکتیو رؤیابین را بیان میکنند، و مسائلی که در تحلیل هر فردی بایستی با آنها مواجه شد، بهنحو چشمگیری محتمل است که از همان آغاز برجسته باشند. با وجود این، این رؤیا تصاویر خود را از بافتی بینذهنی و در حال شکلگیری وام میگیرد؛ بافتی که حضور مشارکتی روانکاو را نیز در بر میگیرد. بهموازات آن، کل الگویی که تحلیل در گذر زمان آشکار میسازد، از دل گفتوگویی بین جهانهای سوبژکتیو بیمار و روانکاو برمیخیزد؛ الگویی که در هر گام، بهواسطهٔ تأثیرات مشارکتی هر دو تعیین میشود. از مقالهٔ «قطع عضو خونآلود: بررسی رؤیای نخست در روانکاوی» نویسنده: جرج اتوود ترجمهٔ هوشواره ویرایش: مهدی میناخانی
در اصل، انسانها آنقدر که ما بیم داشتیم سقوط نکردهاند، چراکه هرگز آنقدر که ما میپنداشتیم متعالی نبودهاند. -زیگموند فروید
پیرامون ملالتهای نوین تمدن شاید کمی اغراقآمیز باشد، اما میتوان گفت تقریباً هر چیزی که میخواهیم، یا ممنوع است، یا برای سلامتی مضر است و یا غیراخلاقی است؛ و خیلی وقتها هر سه مورد با هم صدق میکند. این فرض بنیادین روانکاوی است که بیماری روانی ناشی از تضاد بین میل و ممنوعیت آن است. این تضاد اساساً به تقاضاهای جامعه بازمیگردد که با امیال فرد در تعارض هستند و نتیجهٔ آن، همان ملالتهای آشنای ناشی از حیات متمدنانه است. آیا میتوان اشکال گوناگونی برای این تعارض بین میل و ممنوعیت و در نتیجه اشکال متفاوتی از ناخرسندی نسبت به جامعه در نظر گرفت؟ من سه جامعهٔ متفاوت را با سه تأثیر متفاوت بر هویت، نارضایتیها و آسیبشناسیها از هم متمایز میکنم. این سه جامعه عبارتند از جامعه ویکتوریایی، جامعه پسا-مِی ۶۸، و جامعه انرون. نامهای جایگزین و البته کناییتر برای این سه دوره به ترتیب میتواند اینها باشد؛ عصر ارگاسم صحیح، عصر عشق آزاد اجباری و در نهایت عصر ژوئیسانس مبتنی بر اعتبار مالی. الگوی ویکتوریایی یا اهمیت نوع صحیح ارگاسم جامعهٔ ویکتوریایی کاملاً پدرسالار است و در آن همه چیز بر اطاعت و ممنوعیت تأکید دارد. افزون بر این این الگو به روشنی با یک جامعه طبقاتی سنتی و گفتمان مذهبی مسلط مرتبط است. در این بافت به ندرت فضایی برای فردیت وجود دارد و فرد تنها بخشی از جامعهای سرکوبگر محسوب میشود. کافی است به هزاران داوطلبی فکر کنید که در طول جنگ جهانی نخست، اغلب با میل خویش به کام مرگ رفتند. تصادفی نیست که روانکاوی در چنین جامعهای شکل گرفت و فروید افراط در اخلاقیات را مهمترین عامل بیماریزا میدانست. سنخ پسا-مِی ۶۸ یا عشق آزاد اجباری سنخ پسا-مِی ۱۹۶۸ دقیقاً معکوس سنخ پیشین است. این دوران، دوران «ایگوی خودمختار» و «شخصیت اصیل» بود که در آن فرد ترجیحاً بایست از بیشترین حقوق ممکن برخوردار میشد. در مقابل مسئولیتها و تعهدات نیز به دوش جامعه گذاشته شد. در مدت زمان نسبتاً کوتاهی تأکید پدرسالارانه بر ممنوعیت جای خود را به چیزی داد که پیتر اسلوتردایک (۲۰۰۷) آن را «بهشت بزرگ آسانگیری و اغماض» نامیده است. در آن زمان جامعهٔ سهلانگار اروپای غربی بدل به مجموعهای از افرادی شده بود که هر یک از آنان حقوق خود را امری مسلم و بدیهی میدانستند. سنخ انرون یا لذت بر مبنای اعتبار تا همین اواخر جامعه برآیند تعاملِ دستکم چهار عرصه بود؛ سیاست، مذهب، اقتصاد و فرهنگ که در این میان دو عرصهٔ سیاست و مذهب نقشی تعیینکننده داشتند. اما امروز سه عرصه از این چهار عرصه عملاً از میان رفتهاند، و تنها یک گفتمان حاکم باقی مانده است و آن هم گفتمان اقتصادی است و در شکلی بسیار ویژه؛ نئولیبرالیسم. ما در جامعهای نئولیبرال زندگی میکنیم که در آن همهچیز به کالا تبدیل شده است. نوع خاصی از شایستهسالاری کنونی نیز این وضعیت را تأیید و تقویت میکند؛ شایستهسالاریای که به ما میگوید هر فرد مسئول موفقیت یا شکست خویش است. این همان افسانهٔ «انسان خودساخته» است. اگر موفق شوی آن را مدیون خودت هستی و اگر شکست بخوری نیز تقصیر خودت است. و مهمترین معیار سنجش در این میان، سود است. پیغام اصلی این است: باید پول «درآوری». هر کس مسئول خویش است و اگر بهاندازهٔ کافی سخت کار کنی موفق خواهی شد. شکست صرفاً یک انتخاب است. در نظام شایستهسالار موفقیت ناگزیر در رقابت با همکاران رخ میدهد. ملالت گروه ویکتوریایی به کمبود ژوئیسانس و وفور گروهگرایی مربوط میشد. اما ملالت کنونی با وفور ژوئیسانس و کمبود وفاداری گروهی مرتبط است. زیگمونت باومن (۱۹۹۹) این موضوع را بسیار ماهرانه بیان کرده است؛ هرگز این همه آزادی نداشتهایم و هرگز این چنین احساس ناتوانی نکردهایم. بخشهایی از مقالهٔ «پیرامون ملالتهای نوین تمدن» نویسنده: پل فرهاگه مترجم: خشایار داودیفر متن کامل:
با سلام به اطلاع اعضای ویژهٔ تداعی میرسانیم که در پی قطعیها و اختلالهای اینترنت در ماههای گذشته و محدود شدن دسترسی به محتوای تخصصی تداعی، برای رعایت حقوق اعضا، مدت چهار ماه به باقیماندهٔ اشتراک اعضای ویژه افزوده شد. بر این اساس، تاریخ پایان اشتراک اعضایی که در این بازه اشتراک فعال داشتهاند، بهصورت خودکار تمدید شده است. از همراهی شما سپاسگزاریم. گروه روانکاوی تداعی