tgindex
تجربه‌های‌ روان‌پزشکانه

تجربه‌های‌ روان‌پزشکانه

Статистика

تجربه‌ها رسما از ۲۷ آذر ۹۴ آغاز به کار کرد. متاسفانه ۲۷ مرداد ۹۵ نسخه‌ی اصلی از دسترس خارج شد. بعد از درنگی ناکام به امید احیای دوباره‌ی همان نسخه، تجربه‌های جدید از شهریور جایگزین شد. نوشته یا نقد خود را به نشانی زیر ارسال کنید: drahjnadoushan@gmail.

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
34
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Медицина
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
8 038
+4 за 6 дн.
Сутки
−4
−0,05%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 151
34 постов
Вовлечённость
14,3%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 34
Упоминаний
10
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
381
1/48двое суток
436
1/72трое суток
470

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 13 авг.43032из manjehpsych

    🐚اطلاعیه‌ی ثبت‌نام دومین کارگاه کوتاه‌مدت در شهریورماه گروه آموزشی مانژه برگزار می‌کند کارگاه «دشوار در موقعیت تحلیلی» ۶ جلسه آموزشی، هر جلسه ۲ ساعت مخاطبان: روان‌درمانگران، روان‌کاوان، روان‌شناسان بالینی، روان‌پزشکان و درمانگران تحت آموزش که تجربه کار بالینی و امکان استفاده از سوپرویژن حرفه‌ای دارند. روش دوره: ارائه نظری، مطالعه وینیت‌های بالینی، بحث گروهی، ایفای نقش و تمرین موقعیت‌های دشوار، صورت‌بندی بالینی و سوپرویژن گروهی آموزشی مدرس: دکتر امیرحسین جلالی ندوشن زمان: شروع از یکم شهریور، یکشنبه‌ها ۲۱ تا ۲۳ نحوه برگزاری: آنلاین، در گوگل‌میت در این کارگاه، موقعیت‌هایی بررسی می‌شوند که در آن‌ها اضطراب، فوریت، میل، درماندگی یا فشار برای اقدام، ظرفیت فکرکردن و ادامه کار تحلیلی درمانگر را به چالش می‌کشند. محورهای کارگاه: • دشواری در موقعیت تحلیلی و ظرفیت فکرکردن زیر فشار • حمله به چارچوب درمان و مرزهای حرفه‌ای • افشاگری‌های تکان‌دهنده در رابطه درمانی • مواجهه با خودکشی و ارزیابی خطر • امر اروتیک، انتقال و انتقال متقابل • رکود و بن‌بست در فرایند درمان • تصمیم‌گیری بالینی، ارجاع و سوپرویژن • بازگشت به کار تحلیلی پس از بحران  جهت ثبت‌نام و دریافت اطلاعات بیشتر پیام بگذارید: @manjehline

  • 11 авг.из manjehpsychудалён 13 авг.

    🐚اطلاعیه‌ی ثبت‌نام دومین کارگاه کوتاه‌مدت در شهریورماه گروه آموزشی مانژه برگزار می‌کند کارگاه «دشوار در موقعیت تحلیلی» ۶ جلسه آموزشی، هر جلسه ۲ ساعت مخاطبان: روان‌درمانگران، روان‌کاوان، روان‌شناسان بالینی، روان‌پزشکان و درمانگران تحت آموزش که تجربه کار بالینی و امکان استفاده از سوپرویژن حرفه‌ای دارند. روش دوره: ارائه نظری، مطالعه وینیت‌های بالینی، بحث گروهی، ایفای نقش و تمرین موقعیت‌های دشوار، صورت‌بندی بالینی و سوپرویژن گروهی آموزشی مدرس: دکتر امیرحسین جلالی ندوشن زمان: شروع از دوم شهریور، یکشنبه‌ها ۲۱ تا ۲۳ نحوه برگزاری: آنلاین، در گوگل‌میت در این کارگاه، موقعیت‌هایی بررسی می‌شوند که در آن‌ها اضطراب، فوریت، میل، درماندگی یا فشار برای اقدام، ظرفیت فکرکردن و ادامه کار تحلیلی درمانگر را به چالش می‌کشند. محورهای کارگاه: • دشواری در موقعیت تحلیلی و ظرفیت فکرکردن زیر فشار • حمله به چارچوب درمان و مرزهای حرفه‌ای • افشاگری‌های تکان‌دهنده در رابطه درمانی • مواجهه با خودکشی و ارزیابی خطر • امر اروتیک، انتقال و انتقال متقابل • رکود و بن‌بست در فرایند درمان • تصمیم‌گیری بالینی، ارجاع و سوپرویژن • بازگشت به کار تحلیلی پس از بحران  جهت ثبت‌نام و دریافت اطلاعات بیشتر پیام بگذارید: @manjehline

  • 11 авг.из manjehpsychудалён 13 авг.

    🐚اطلاعیه‌ی ثبت‌نام دومین کارگاه کوتاه‌مدت در شهریورماه گروه آموزشی مانژه برگزار می‌کند کارگاه «دشوار در موقعیت تحلیلی» ۶ جلسه آموزشی، هر جلسه ۲ ساعت مخاطبان: روان‌درمانگران، روان‌کاوان، روان‌شناسان بالینی، روان‌پزشکان و درمانگران تحت آموزش که تجربه کار بالینی و امکان استفاده از سوپرویژن حرفه‌ای دارند. روش دوره: ارائه نظری، مطالعه وینیت‌های بالینی، بحث گروهی، ایفای نقش و تمرین موقعیت‌های دشوار، صورت‌بندی بالینی و سوپرویژن گروهی آموزشی مدرس: دکتر امیرحسین جلالی ندوشن زمان: شروع از دوم شهریور، یکشنبه‌ها ۲۱ تا ۲۳ نحوه برگزاری: آنلاین، در گوگل‌میت در این کارگاه، موقعیت‌هایی بررسی می‌شوند که در آن‌ها اضطراب، فوریت، میل، درماندگی یا فشار برای اقدام، ظرفیت فکرکردن و ادامه کار تحلیلی درمانگر را به چالش می‌کشند. محورهای کارگاه: • دشواری در موقعیت تحلیلی و ظرفیت فکرکردن زیر فشار • حمله به چارچوب درمان و مرزهای حرفه‌ای • افشاگری‌های تکان‌دهنده در رابطه درمانی • مواجهه با خودکشی و ارزیابی خطر • امر اروتیک، انتقال و انتقال متقابل • رکود و بن‌بست در فرایند درمان • تصمیم‌گیری بالینی، ارجاع و سوپرویژن • بازگشت به کار تحلیلی پس از بحران  جهت ثبت‌نام و دریافت اطلاعات بیشتر پیام بگذارید: @manjehline

  • 10 авг.1 2961530

    🗣 تازه‌ها #دکتر_کنراد_میشل. روان‌پزشک‌ شرم: عامل دست‌کم‌گرفته‌شده در خودکشی چرا باید شرم را به‌عنوان یک واکنش هیجانی طبیعی که همهٔ انسان‌ها تجربه می‌کنند، بپذیریم؟ ناشر: Psychology Today تاریخ انتشار: ۴ آگوست ۲۰۲۶ «در واقع به نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌ام دروغ گفته بودم. کم‌کم بیشتر متوجه می‌شدم که زمانی فرا خواهد رسید که بنای دروغ‌هایی که ساخته بودم متزلزل شود. و شروع کردم به فکر کردن به اینکه پایان دادن به زندگی‌ام آسان‌تر از این است که همه‌چیز را باز کنم و به آدم‌ها بگویم که به آنها دروغ گفته‌ام.» این چیزی بود که مرد جوانی که از یک اقدام جدی به خودکشی جان سالم به در برده بود، در جریان درمان پیگیری به من گفت. مطالعه‌ای دربارهٔ ۱۳ پسر در سال ۲۰۱۳، آنلی تورنبلوم و همکارانش از مؤسسهٔ کارولینسکا در استکهلم سوئد، مطالعه‌ای کیفی و بسیار قابل‌توجه ــ اما به‌ندرت مورد استناد ــ منتشر کردند که مبتنی بر مصاحبه‌های عمیق با والدین ۱۳ پسری بود که بر اثر خودکشی جان باخته بودند. والدین اغلب خود را بابت کارهایی که انجام داده یا از انجام آنها غفلت کرده بودند، سرزنش می‌کردند. از سوی دیگر، آنها معمولاً توضیح می‌دادند که پسرشان مشکلات خود را پنهان می‌کرد و پشت نوعی نقاب مخفی می‌شد. برای مثال، ممکن بود متخصصان را گمراه کند و بگوید هرگز به خودکشی فکر نمی‌کند، یا در برابر دوستانش موضعی ظاهراً اخلاقی و خردمندانه بگیرد: «من هیچ‌وقت چنین کاری را با کسی نمی‌کنم.» ممکن بود نقش دلقک را بازی کند، هیچ مشکلی را آشکار نکند، وانمود کند خوشحال است، دروغ بگوید، دیگران را انگولک کند و آنها را بفریبد. وقتی والدین می‌کوشیدند با او دربارهٔ مشکلش مواجه شوند، با انکار صریح همه‌چیز آنها را آرام می‌کرد: «فقط کمی بیرون می‌روم؛ وقتی برگشتم می‌توانیم صحبت کنیم.» اما دیگر هرگز به خانه بازنگشت. وقتی والدین می‌کوشیدند خودکشی پسرشان را بفهمند، موضوع محوری‌ای که از این مصاحبه‌ها بیرون آمد، شرم بود: «شرم از کاری که پسرها انجام داده بودند. شرم از آنچه بر سرشان آمده بود. شرم از ظاهر جسمانی‌شان. شرم از آن کسی که بودند.» یک نمونهٔ بالینی والدین الیور، جوانی ۱۸ساله، پس از خودکشی فرزندشان برای ملاقات با من آمدند. الیور در سال دوم دورهٔ کارآموزی در یک آژانس مسافرتی بود. والدین متوجه شده بودند که کمی ذهنش درگیر به نظر می‌رسد. وقتی از او پرسیدند، وجود هرگونه مشکلی را انکار کرد: «نه، چرا می‌پرسید؟ هیچ مشکلی ندارم؛ همه‌چیز تحت کنترل است، درس و بقیهٔ چیزها.» مهلت تحویل پایان‌نامهٔ نهایی دورهٔ دیپلم او نزدیک می‌شد. مادر پیشنهاد کرد پیش‌نویس را ببیند؛ شاید بتواند نکات مفیدی دربارهٔ آن بگوید. موعد تحویل دوشنبه بود. بعدازظهر شنبه، الیور گفت به دفتری می‌رود تا نسخهٔ پایان‌نامه را چاپ کند. یک ساعت بعد به خانه برگشت تا برای چاپگر کاغذ بردارد؛ موضوعی که مادرش آن را کمی عجیب یافت، زیرا انتظار می‌رفت در یک دفتر کاری کاغذ به اندازهٔ کافی وجود داشته باشد. الیور دیگر به خانه بازنگشت. دو روز بعد جسد او را در جنگل پیدا کردند. والدینش ویران و درمانده بودند و تلاش می‌کردند بفهمند چه اتفاقی افتاده است. آنها با دوستان و معلمان الیور صحبت کردند. معلوم شد الیور هفته‌ها بود که در کلاس‌ها شرکت نمی‌کرد، با اینکه هر روز طبق معمول از خانه بیرون می‌رفت و دوباره بازمی‌گشت. وقتی والدین لپ‌تاپ او را جست‌وجو کردند، دریافتند که حتی نوشتن پایان‌نامه‌اش را هم شروع نکرده است. والدین الیور هیچ تغییری در پسرشان ندیده بودند که حتی در نگاه پس‌نگر بتوان آن را نشانه‌ای از افسردگی دانست. مادر می‌گفت همیشه به فرزندانش گفته بود مهم است که دربارهٔ هر مشکلی صریح صحبت کنند، می‌توانند همه‌چیز را با او در میان بگذارند و دروغ گفتن راه مواجهه با مشکلات نیست؛ نگرشی والدینی که احتمالاً بسیاری از ما آن را تأیید می‌کنیم. آشکارا، الیور کوشیده بود در برابر خانواده تصویر یک «پسر معمولی» را حفظ کند. اما در عین حال بنایی از دروغ ساخته بود که هرچه بیشتر ادامه پیدا می‌کرد، بیرون آمدن از آن و گفتن حقیقت به والدین دشوارتر می‌شد. هویتی که می‌کوشید در ظاهر حفظ کند با زندگی درونی‌اش تطابق نداشت. مطمئنم اگر می‌توانست حقیقت را به والدینش بگوید، آنها جنجالی به پا نمی‌کردند. برای مثال، کافی بود بگوید: «باید چیزی به شما بگویم. من مشکلی دارم.» ما فکر می‌کنیم به همین سادگی بود. در نوجوانی، احساس هویت همچون نهالی شکننده است. شکل دادن به احساس هویت، کاری عظیم است. بیشتر ما دوره‌هایی را تجربه کرده‌ایم که احساس می‌کردیم چیزی در ما درست نیست، شبیه دیگران نیستیم، خود را سرزنش می‌کردیم یا حتی از خودمان متنفر بودیم. شاید به یاد بیاورید که چگونه تلاش می‌کردید کاستی‌ها و شرم خود را پنهان کنید. مردان، و به‌ویژه مردان جوان، در پنهان کردن مشکلاتی که ذهنشان را مشغول کرده است مهارت زیادی دارند؛ زیرا نمی‌خواهند شکافی در تصویر ذهنی‌شان از خود ایجاد شود. ممکن است وقتی خود را با والدین یا همسالان جذاب و موفقشان مقایسه می‌کنند، احساس ناکافی بودن داشته باشند. ضعف چیزی تلقی می‌شود که باید از آن شرم داشت. در نتیجه، هویتی نسبتاً متقاعدکننده برای جهان بیرون، همسالان و والدین می‌سازند. شکست و ضعف را برای خود نگه می‌دارند. اما آنچه می‌کوشند در ظاهر نشان دهند با آنچه در درون احساس می‌کنند همخوان نیست. این وضعیت هنگامی می‌تواند تهدیدکنندهٔ زندگی شود که نقابِ «هیچ مشکلی ندارم» فرد را به بن‌بستی برساند که عقب‌نشینی از آن دشوار باشد. من والدین مراقب و درگیر زیادی را دیده‌ام که فرزندشان را بر اثر خودکشی از دست داده‌اند. بیشتر آنها هیچ چیز خاصی در فرزندشان مشاهده نکرده بودند یا وقتی سؤال کرده بودند، پسر یا دخترشان هرگونه مشکلی را انکار کرده بود. از بیماران جوانی که پس از اقدام به خودکشی می‌دیدم می‌پرسیدم هنگامی که به خود آسیب زدند چه چیزی ذهنشان را مشغول کرده بود. آنچه بارها شنیدم احساس «اشتباه بودن» بود؛ اینکه در میان همسالان یا خواهر و برادرها جایی ندارند، یا خانواده‌شان آنها را به همان صورتی که هستند به رسمیت نمی‌شناسد. به‌عنوان پدری که پسرش را بر اثر خودکشی از دست داده است، می‌دانم پر کردن شکاف نسلی میان برداشت والدین از هویت و برداشت فرزندانشان از هویت تا چه اندازه دشوار است. بنابراین جای تعجب ندارد که نوجوانان، به‌طور کلی، ترجیح دهند دربارهٔ مشکلاتشان با همسالان صحبت کنند تا با والدین. شرم به‌عنوان محرک خودکشی، فقط مشکل جوانان نیست والدین مردی ۴۸ساله، متأهل و دارای دو فرزند، که بر اثر خودکشی جان باخته بود، به دیدن من آمدند. آنها پسرشان را وکیلی موفق در یک سمت دولتی و پدری متعهد توصیف کردند. همچنین گفتند که پدر او احساس مسئولیت‌پذیری و قابل‌اعتماد بودن بسیار شدیدی داشت؛ ویژگی‌ای که در ۵۸سالگی او را وارد یک بحران وجودی کرده و به یک اقدام جدی به خودکشی انجامیده بود. پسر نیز مانند پدرش فردی قابل‌اعتماد، مسئولیت‌پذیر و به‌عنوان وکیل بسیار مورد احترام بود؛ ویژگی‌هایی که او را به موقعیتی شغلی در سطح بالا رسانده بود. هنگامی که رئیسش ــ که شخصاً از پیشرفت حرفه‌ای او حمایت کرده بود ــ بازنشسته شد، شرایط کاری تغییر کرد. رئیس جدید بخش اخلاق کاری و مسئولیت‌پذیری او را امری بدیهی تلقی می‌کرد و وظایف بیشتر و بیشتری بر دوشش می‌گذاشت. او قادر نبود به رئیس جدید خود بگوید که دیگر از عهدهٔ این حجم کار برنمی‌آید. به بی‌خوابی شدید و مشکلات تمرکز دچار شد، دیر از سر کار به خانه می‌آمد، انرژی‌اش کاهش یافت و از خانواده کناره‌گیری کرد. همسر و والدینش نگران او بودند، اما او اصرار داشت که همه‌چیز خوب است. یک روز صبح، به جای رفتن به محل کار، به سوی خط راه‌آهن رفت و به زندگی خود پایان داد. چگونه می‌توانیم به مردم بیاموزیم که شرم را بخشی طبیعی از وضعیت انسانی بدانند؟ چگونه می‌توانیم به مردم بیاموزیم شرم چیزی نیست که ارزش پنهان کردن و ساعت‌ها و روزها نشخوار کردن را داشته باشد؟ باید بتوانیم شرم را به‌عنوان یک واکنش هیجانی طبیعی که همهٔ انسان‌ها با آن آشنا هستند، بپذیریم. لازم است افکاری را که عزت‌نفس و احساس هویت ما را تهدید می‌کنند، به کلمات تبدیل کنیم؛ کلماتی که بتوانیم آنها را بنویسیم یا درباره‌شان صحبت کنیم. بله، درد دل کردن با کسانی که دوستشان داریم ممکن است به‌ویژه دشوار باشد. مراجعه به متخصصان سلامت شاید آسان‌تر باشد، هرچند همین کار نیز مستلزم عبور از یک مانع است. مطالعه‌ای که تجربهٔ جوانان از مراجعه به مراکز مراقبت‌های اولیه را بررسی کرده بود نشان داد نوجوانان نسبت به شیوهٔ برخورد متخصصان بسیار حساس‌اند. «خوب گوش دادن یکی از چیزهای حیاتی است. نحوهٔ نشستن یا نگاه کردنشان به شما، حالت‌ها و حرکاتشان خیلی مهم است. در آن لحظه‌ای که دارید داستانتان را تعریف می‌کنید، نمی‌خواهید نادیده گرفته شوید. وقتی مشغول تایپ کردن هستند، آدم احساس می‌کند: "دارند چه چیزی می‌نویسند؟ حالا فکر می‌کنم شاید نباید آن را می‌گفتم. اگر آن را در سیستم ثبت کنند چه؟" چیزهایی از این قبیل.» دربارهٔ نویسنده کنراد میشل، M.D. روان‌پزشک، روان‌درمانگر و استاد بازنشستهٔ دانشگاه برن در سوئیس است. او بخش عمدهٔ زندگی حرفه‌ای خود را به شناخت و پیشگیری از خودکشی اختصاص داده است. #تجربه‌های_روان‌پزشکانه

  • 4 авг.1 26319

    🗣 ادامه‌ی مقاله‌ی هیرشبرگر معنای تروما یکدست نیست همه اعضای یک جامعه از واقعه‌ای واحد معنای مشابهی استخراج نمی‌کنند. یک خاطره تاریخی ممکن است برای گروهی فرمان آمادگی نظامی و دفاع دائمی باشد و برای گروهی دیگر تکلیفی اخلاقی برای جلوگیری از قربانی‌شدن دیگران. بنابراین، معنای شعارهایی مانند «هرگز دوباره» می‌تواند کاملاً متفاوت باشد. یک تفسیر بر این تأکید می‌کند که گروه باید آن‌قدر قدرتمند شود که خود بار دیگر قربانی نشود. تفسیر دیگر نتیجه می‌گیرد گروهی که رنج تبعیض و نابودی را تجربه کرده باید از همه قربانیان تبعیض و خشونت دفاع کند. مقاله میان سه نوع بازنمایی اجتماعی تمایز می‌گذارد: بازنمایی‌های مسلط که بیشتر اعضای جامعه در آنها اشتراک دارند؛ بازنمایی‌های متفاوت اما تحمل‌پذیر که در چارچوب روایت اصلی باقی می‌مانند؛ و بازنمایی‌های مناقشه‌آمیز که با شکاف‌ها و تعارضات سیاسی و اجتماعی مرتبط‌اند. ازاین‌رو، منازعه بر سر گذشته معمولاً در حقیقت منازعه بر سر هویت کنونی و آینده جامعه است. بخش دوم: گروه‌های مرتکب گذشته جنایت‌بار به‌عنوان تهدید هویت اخلاقی افراد معمولاً می‌خواهند گروه خود را اخلاقی، شایسته و ارزشمند بدانند. آگاهی از اینکه اعضای گروه در گذشته مرتکب کشتار، اشغال، پاک‌سازی یا سرکوب شده‌اند، میان تصویر مثبت کنونی و واقعیت تاریخی تعارض ایجاد می‌کند. این تعارض به‌ویژه در افرادی شدیدتر است که وابستگی و همانندسازی بیشتری با گروه دارند. آنان ممکن است پذیرش جنایت تاریخی را حمله‌ای مستقیم به خود تلقی کنند و برای حفاظت از هویت جمعی به واکنش‌های دفاعی روی آورند. انکار تروما افراطی‌ترین دفاع آن است که گروه اساساً وقوع جنایت را انکار کند. در این حالت، نه‌تنها مرتکب بی‌گناه معرفی می‌شود، بلکه جای قربانی و مرتکب نیز عوض می‌شود: قربانی متهم می‌شود که برای بدنام‌کردن گروه، کسب امتیاز یا دریافت غرامت، داستانی دروغین ساخته است. با فاصله‌گرفتن زمانی از واقعه و مرگ شاهدان مستقیم، زمینه برای انکار و تجدیدنظرطلبی تاریخی بیشتر می‌شود. بازسازی گزینشی گذشته در بسیاری از وقایع تاریخی، مرز قربانی و مرتکب مطلق و روشن نیست. یک گروه ممکن است هم قربانی نیرویی بزرگ‌تر بوده باشد و هم علیه گروهی ضعیف‌تر مرتکب خشونت شده باشد. این «منطقه خاکستری» امکان ساختن روایتی گزینشی را فراهم می‌کند. در چنین روایتی، گروه فقط رنج‌های خود را به یاد می‌آورد و نقش خود در رنج دیگران را نادیده می‌گیرد. همکاری داوطلبانه به اجبار نسبت داده می‌شود، جنایت‌ها استثنایی معرفی می‌شوند و مسئولیت گروه به چند فرد یا یک حکومت محدود می‌شود. نتیجه می‌تواند شکل‌گیری «قربانی‌بودگی رقابتی» باشد؛ وضعیتی که گروه‌ها برای تصاحب جایگاه قربانی اصیل با یکدیگر رقابت می‌کنند. پذیرش رنج گروه دیگر به‌منزله کاهش اعتبار رنج خودی تلقی می‌شود. کوچک‌نمایی مسئولیت و نسبت‌دادن آن به شرایط یکی دیگر از راه‌های دفاع، پذیرش اصل واقعه همراه با کاهش مسئولیت گروه است. رفتار مرتکبان به فشار حکومت، ترس، فقر، بحران اقتصادی، اطاعت، همنوایی یا شرایط استثنایی نسبت داده می‌شود. این توضیحات ممکن است از نظر تاریخی بخشی از واقعیت را بیان کنند، اما می‌توانند برای تبرئه کامل گروه نیز به کار روند. برای قربانیان، نسبت‌دادن جنایت به ماهیت ثابت و شرور گروه مرتکب، تمایز اخلاقی میان دو طرف را حفظ می‌کند. در مقابل، چنین تبیینی برای نسل‌های بعدی گروه مرتکب تهدیدکننده است، زیرا آنان را وارث ماهیتی تغییرناپذیر و گناهی دائمی می‌سازد. بستن پرونده گذشته بعضی گروه‌های مرتکب به‌جای انکار، خواهان پایان‌دادن به بحث گذشته‌اند. آنان ممکن است بگویند نسل کنونی نباید مسئول گناهان نیاکان خود باشد و جامعه باید به آینده نگاه کند. بستن پرونده گذشته، هنگامی که بخشی از فرایند مشترک آشتی، توافق بر سر واقعیت و پذیرش متقابل باشد، می‌تواند سازنده باشد. اما هنگامی که صرفاً از سوی گروه مرتکب مطرح شود، اغلب بیانگر خستگی از سرزنش و ناتوانی در تحمل مسئولیت اخلاقی است. تفاوت زمانی میان دو گروه نیز مهم است: مرتکب می‌خواهد از گذشته فاصله بگیرد، اما قربانی ممکن است همان گذشته را منبع اصلی هویت، پیوستگی و معنای خود بداند. چیزی که برای یک طرف تهدید معناست، برای طرف دیگر بنیان معنا محسوب می‌شود. پذیرش مسئولیت پذیرش مسئولیت تاریخی مستلزم تغییر روایت ملی است. جامعه باید بپذیرد که برخی از لحظات افتخارآمیز تاریخش ممکن است هم‌زمان با رنج، اخراج یا نابودی گروهی دیگر همراه بوده باشند. این پذیرش می‌تواند نگرش مثبت‌تر به قربانیان، توانایی دیدن واقعه از منظر آنان و حمایت از اقدامات جبرانی را افزایش دهد. بااین‌حال، هزینه روانی و هویتی آن سنگین است. برخی افراد برای حفظ تصویر اخلاقی خود از گروه فاصله می‌گیرند یا میان خود و مرتکبان گذشته گسست ایجاد می‌کنند. امکان ساختن هویتی تازه مقاله راه سومی میان انکار گذشته و طرد کامل هویت گروهی پیشنهاد می‌کند. گروه می‌تواند مسئولیت جنایت را بپذیرد و درعین‌حال هویت مثبتی برای اکنون بسازد. در این الگو، گذشته تاریک حذف نمی‌شود، بلکه به پس‌زمینه‌ای برای تعریف تعهدات کنونی تبدیل می‌شود. جامعه می‌تواند بگوید: چون در گذشته چنین جنایتی رخ داده است، امروز وظیفه داریم از مدارا، حقوق اقلیت‌ها، آموزش تاریخی، چندفرهنگی‌بودن و مخالفت با نظامی‌گری دفاع کنیم. در این صورت، هویت مثبت گروه نه بر بی‌گناه جلوه‌دادن گذشته، بلکه بر توانایی مواجهه با آن و جلوگیری از تکرارش بنا می‌شود. نتیجه‌گیری ترومای جمعی فقط واقعه‌ای ویرانگر یا مجموعه‌ای از علائم روان‌پزشکی نیست. این تروما در طول زمان به حافظه، روایت، هویت و نظام معنایی تبدیل می‌شود و نسل‌هایی را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد که خود شاهد رویداد اصلی نبوده‌اند. در گروه‌های قربانی، حافظه تروما می‌تواند هوشیاری، مقاومت، انسجام و تداوم تاریخی ایجاد کند. درعین‌حال، ممکن است به بی‌اعتمادی مزمن، احساس محاصره، قربانی‌بودگی دائمی و توجیه خشونت منجر شود. در گروه‌های مرتکب، گذشته تهدیدی برای تصویر اخلاقی گروه است و می‌تواند انکار، تحریف، کوچک‌نمایی مسئولیت و دشمنی با قربانیان را برانگیزد. بااین‌حال، پذیرش مسئولیت و بازسازی هویت براساس تعهد به اصلاح، امکان استفاده سازنده از گذشته را فراهم می‌کند. حافظه تاریخی نه باید به‌سادگی حذف شود و نه باید به حقیقتی مقدس و تغییرناپذیر تبدیل گردد. معنای تروما همواره در حال بازسازی است. مسئله تعیین‌کننده این است که جامعه از گذشته چه نتیجه‌ای می‌گیرد: تداوم ترس و خصومت، یا افزایش مسئولیت اخلاقی و ظرفیت فهم دیگری. دستاورد اصلی مقاله این است که میان دو نگاه افراطی فاصله می‌گذارد: از یک سو، تقلیل ترومای جمعی به آسیب‌شناسی و مانعی برای آشتی؛ و از سوی دیگر، تقدیس حافظه قربانی‌بودگی. حافظه تروما هم کارکردهای سازگارانه دارد و هم می‌تواند مخرب شود. امکان آشتی هنگامی افزایش می‌یابد که قربانیان بتوانند رنج خود را بدون اسارت دائمی در آن به رسمیت بشناسند و مرتکبان نیز گذشته را بدون انکار یا فروپاشی کامل هویت جمعی بپذیرند. 📎 پایان. ۲/۲ #تجربه‌های_روان‌پزشکانه

  • 4 авг.870310

    🗣 افزوده‌ای بر درنگ جباری‌نژاد ترومای جمعی و برساخت اجتماعی (Collective Trauma and the Social Construction of Meaning) چکیده‌ای از مقاله نویسنده: گیلاد هیرشبرگر. مرکز میان‌رشته‌ای هرتزلیا، اسرائیل نوع مقاله: مقاله مروری مجله: Frontiers in Psychology، بخش روان‌شناسی شخصیت و اجتماعی تاریخ انتشار: ۱۰ آگوست ۲۰۱۸ پیش‌درآمد: #دکتر_نازیلا_جباری‌نژاد در یادداشتی به مفهوم «فروپاشی ما» بعد از ترومای جمعی پرداخته است. یادداشت از مقاله‌ی گیلاد هیرشبرگر الهام گرفته است. در ادامه ترجمه‌ی چکیده شده‌ای از مقاله‌ی اصلی درج شده است. ترومای جمعی آسیبی روانی و اجتماعی است که در پی یک رویداد شدید مانند جنگ، نسل‌کشی، سرکوب گسترده یا فاجعه طبیعی، بخش بزرگی از یک جامعه را درگیر می‌کند. اثر آن فقط در افراد باقی نمی‌ماند، بلکه بر حافظه مشترک، احساس امنیت، اعتماد اجتماعی و حتی نسل‌های بعدی تأثیر می‌گذارد. دو مثال تاریخی بحث شده‌ی آن یکی هولوکاست، و کشتار سازمان‌یافته یهودیان اروپادر جریان جنگ جهانی دوم توسط آلمان نازی است، که آثار روانی، هویتی و بین‌نسلی گسترده‌ای بر بازماندگان و جوامع یهودی بر جای گذاشت. دوم بمباران اتمی هیروشیما و ناگازاکی توسط ارتش آمریکا که به پایان جنگ جهانی و تسلیم امپراطوری زچزاپن انجامید هست، و مرگ و ویرانی گسترده‌ای برجا گذاشت که علاوه بر آسیب جسمی، برای دهه‌ها با ترس، سوگ جمعی و احساس ناامنی در جامعه ژاپن همراه بود. ترومای جمعی رویدادی فاجعه‌بار است که نه‌تنها جان انسان‌ها را می‌گیرد، بلکه بافت بنیادین جامعه، پیوندهای میان افراد و نظام معنایی یک گروه را نیز درهم می‌شکند. چنین رویدادی فقط یک واقعه تاریخی باقی نمی‌ماند، بلکه به حافظه جمعی راه می‌یابد و در نسل‌های بعدی نیز بازسازی و بازتفسیر می‌شود. مقاله فرایندی را بررسی می‌کند که از وقوع ترومای جمعی آغاز می‌شود، به شکل‌گیری حافظه جمعی می‌انجامد و سرانجام نظامی از معنا پدید می‌آورد که گروه از طریق آن هویت خود، گذشته‌اش و مسیر آینده‌اش را تعریف می‌کند. برای گروه‌های قربانی، حفظ خاطره تروما می‌تواند به بقای گروه کمک کند، تهدیدها را به نسل‌های بعدی یادآوری کند و احساس تداوم تاریخی، انسجام و سرنوشت مشترک به وجود آورد. بااین‌حال، همین حافظه ممکن است احساس تهدید وجودی، بی‌اعتمادی مزمن و هوشیاری افراطی نسبت به دیگر گروه‌ها را تشدید کند. برای گروه‌های مرتکب، یادآوری جنایت‌های تاریخی تهدیدی علیه هویت اخلاقی و تصویر مثبت گروه است. آنان ممکن است با انکار واقعه، کاهش مسئولیت، تحریف تاریخ، درخواست پایان‌دادن به بحث گذشته یا فاصله‌گرفتن از هویت گروهی با این تهدید مقابله کنند. راه دیگر، پذیرش مسئولیت و ساختن روایتی تازه است که جنایت گذشته را به رسمیت می‌شناسد و هویت کنونی گروه را بر تعهد به اصلاح، مدارا و جلوگیری از تکرار آن بنا می‌کند. معنای برآمده از تروما ثابت و یکپارچه نیست، بلکه پیوسته در درون گروه‌ها و میان گروه‌های قربانی و مرتکب مذاکره می‌شود. این فرایند منشأ منازعات بر سر حافظه و تاریخ است، اما درعین‌حال می‌تواند زمینه‌ای برای فهم متقابل و آشتی میان گروه‌ها فراهم کند. ترومای جمعی به‌مثابه بحران پیوند و معنا ترومای جمعی صرفاً به معنای آن نیست که شمار زیادی از افراد یک جامعه دچار علائم روان‌شناختی شده‌اند. این مفهوم به واکنش‌های روانی و اجتماعی ناشی از رویدادی اشاره دارد که کل جامعه را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد و در حافظه جمعی آن جای می‌گیرد. آنچه باقی می‌ماند فقط بازنمایی عینی واقعه نیست؛ جامعه به‌طور مداوم گذشته را بازسازی می‌کند تا بتواند آن را بفهمد و با شرایط اکنون مرتبط سازد. تفاوت مهم حافظه جمعی با حافظه فردی آن است که حافظه جمعی پس از مرگ بازماندگان مستقیم نیز ادامه می‌یابد. نسل‌هایی که خود شاهد واقعه نبوده‌اند، ممکن است آن را بخشی از تجربه شخصی و هویت خود بدانند. در نتیجه، شکل و معنای تروما از نسلی به نسل دیگر تغییر می‌کند. ترومای جمعی پیوندهای اجتماعی، اعتماد متقابل و احساس تعلق به یک اجتماع حمایتگر را مختل می‌کند. افراد ممکن است احساس کنند «ما»یی که پیش‌تر وجود داشت دیگر از انسجام و قابلیت اتکا برخوردار نیست. از آنجا که معنا تا حد زیادی حاصل ارتباط میان فرد، دیگران، محیط و گذشته است، فروپاشی این پیوندها به بحران معنا منجر می‌شود. بااین‌حال، مقاله فقط بر جنبه ویرانگر تروما تمرکز نمی‌کند. استدلال اصلی این است که تروما، با وجود آثار مخربش، ممکن است به ماده خامی برای ساختن هویت، انسجام و معنای جمعی تبدیل شود. تبدیل تروما به حافظه جمعی حافظه جمعی گزارش دقیق، خنثی و تغییرناپذیر تاریخ نیست. اعضای جامعه همچون تاریخ‌نگارانی غیرحرفه‌ای، گذشته را به‌گونه‌ای بازسازی می‌کنند که برای زندگی کنونی آنان قابل استفاده باشد. تاریخ به گروه می‌گوید چه کسی است، از کجا آمده، چه چیزی بر او گذشته و به کجا باید برود. از این منظر، حافظه جمعی چند کارکرد اساسی دارد: نخست، میان گذشته، حال و آینده گروه پیوند برقرار می‌کند. دوم، عزت‌نفس و ارزشمندی جمعی را تقویت می‌کند. سوم، چارچوبی برای تفسیر روابط کنونی با دیگر گروه‌ها فراهم می‌آورد. چهارم، اهداف، ارزش‌ها و دستورالعمل‌هایی برای آینده به وجود می‌آورد. اما این بازسازی همواره بی‌طرفانه نیست. گروه‌ها ممکن است آن بخش‌هایی از تاریخ را برجسته کنند که تصویر مثبتی از آنان ارائه می‌دهد و بخش‌های نامطلوب را نادیده بگیرند، کوچک جلوه دهند یا به شکل دیگری تفسیر کنند. بخش اول: گروه‌های قربانی چرا قربانیان می‌خواهند به یاد بیاورند؟ در نگاه نخست، اصرار یک جامعه بر حفظ خاطره شکست‌ها، کشتارها و تحقیرهای تاریخی ممکن است ناسازگارانه به نظر برسد. این خاطرات ضعف و آسیب‌پذیری گروه را آشکار می‌کنند. بااین‌حال، مقاله چند کارکرد مهم برای این یادآوری برمی‌شمارد. حافظه تروما و بقای گروه در ابتدایی‌ترین سطح، حافظه فاجعه می‌تواند برای بقا سودمند باشد. سنت‌های شفاهی، آیین‌ها و روایت‌های تاریخی، اطلاعات مربوط به تهدید و چگونگی واکنش به آن را به نسل‌های بعد منتقل می‌کنند. در بلایای طبیعی، دانشی که طی نسل‌ها انتقال یافته ممکن است جان افراد را نجات دهد. در خشونت‌های انسانی نیز خاطره آزار گذشته به گروه هشدار می‌دهد که عامل تهدید ممکن است دوباره ظاهر شود. به همین دلیل، بی‌اعتمادی و احتیاط قربانیان در برابر مرتکبان پیشین را نمی‌توان همواره صرفاً نابهنجار یا مانعی برای آشتی دانست. گاهی این احتیاط دارای منطق حفاظتی است. از هوشیاری سازگارانه تا جهان‌بینی پساتروماتیک هوشیاری ناشی از تجربه گذشته ممکن است از عامل اصلی خشونت فراتر برود و به بی‌اعتمادی کلی نسبت به همه گروه‌های بیرونی تبدیل شود. در این وضعیت، جامعه به این نتیجه می‌رسد که دیگران ذاتاً خصمانه‌اند و تنها راه بقا، اتکا به خود و واکنش قاطع به هر نشانه خطر است. چنین جهان‌بینی‌ای با چند ویژگی همراه است: تهدیدهای کوچک به‌صورت خطرهای وجودی ادراک می‌شوند؛ نشانه‌های مثبت و تغییرات واقعی در دیگران نادیده گرفته می‌شوند؛ انتقاد با دشمنی یکسان انگاشته می‌شود؛ پاسخ‌های سخت و تهاجمی از نظر اخلاقی موجه جلوه می‌کنند؛ و هر مصالحه‌ای ممکن است نشانه ضعف یا ساده‌لوحی تلقی شود. در این مرحله، سازوکاری که ابتدا برای محافظت از گروه به وجود آمده بود، می‌تواند خود امنیت گروه را به خطر اندازد و آن را وارد تعارض‌های غیرضروری کند. مواجهه با مرگ و جست‌وجوی معنا تروما در معنای جدی خود با مرگ، تهدید به مرگ و آگاهی از آسیب‌پذیری بنیادین انسان ارتباط دارد. روبه‌روشدن با مرگ گسترده، تصور انسان درباره نظم، عدالت و قابل‌پیش‌بینی‌بودن جهان را متزلزل می‌کند. براساس دیدگاه وجودی و نظریه مدیریت وحشت، انسان‌ها برای کنارآمدن با آگاهی از مرگ به نظام‌های فرهنگی، دینی و ملی روی می‌آورند. این نظام‌ها به فرد وعده نوعی تداوم نمادین می‌دهند: فرد می‌میرد، اما ملت، دین، فرهنگ یا گروه او ادامه خواهد یافت. بنابراین، فرد خود را بخشی از یک موجودیت جمعی می‌بیند که پیش از تولد او وجود داشته و پس از مرگش نیز باقی خواهد ماند. حافظه گروه به حافظه او، رنج گروه به رنج شخصی او و اهداف جمعی به اهداف فردی تبدیل می‌شوند. ساختن خود جمعیِ فراملی و فرانسلی یکی از مهم‌ترین پیامدهای تروما، شکل‌گیری تصوری از گروه است که فقط اعضای زنده را دربرنمی‌گیرد، بلکه مردگان گذشته و نسل‌های آینده را نیز شامل می‌شود. در چنین برداشتی، گروه موجودیتی فراتر از افراد کنونی است. این هویت فرانسلی می‌تواند احساس تداوم، تعلق، انسجام و سرنوشت مشترک ایجاد کند. قربانیان گذشته، افراد امروز و نسل‌های آینده به حلقه‌های یک زنجیره تبدیل می‌شوند. از این طریق، مرگ و رنج گذشته در روایتی بزرگ‌تر قرار می‌گیرد و از بی‌معنایی مطلق خارج می‌شود. اما این فرایند وجه خطرناکی نیز دارد. هنگامی که بقای نمادین گروه بالاتر از زندگی اعضای فعلی قرار گیرد، قربانی‌کردن انسان‌های اکنون برای آینده گروه آسان‌تر توجیه می‌شود. در اینجا معنای جمعی ممکن است بر ارزش زندگی فردی غلبه کند. تروما به‌عنوان هسته هویت گروهی با گذشت زمان، تمرکز حافظه ممکن است از رنج مستقیم و مرگ قربانیان به درس‌هایی منتقل شود که گروه از واقعه استخراج کرده است. تروما سپس به نقطه مرکزی هویت بدل می‌شود؛ یعنی اعضای گروه جهان و روابط اجتماعی خود را از دریچه آن تفسیر می‌کنند. روایت‌هایی مانند «ما مردمی هستیم که با وجود همه تلاش‌ها برای نابودی‌مان باقی مانده‌ایم» می‌تواند احساس توانمندی و مقاومت ایجاد کند. در مقابل، همین روایت ممکن است این باور را تقویت کند که گروه همواره در محاصره دشمنان قرار دارد. 📎 ورق بزنید #تجربه‌های_روان‌پزشکانه

  • 🗣 درنگ #دکتر_نازیلا_جباری‌نژاد. روان‌پزشک‌ فروپاشی «ما» در باب ترومای جمعی، بازسازی معنا و هویت جمعی در مقاله «ترومای جمعی و برساخت اجتماعی معنا»، هیرشبرگر (۲۰۱۸) بیان می‌کند که تروما می‌تواند احساس کلی معنا را در افراد مختل کند؛ زیرا آنان را با سویه‌های تاریک‌تر طبیعت انسانی روبه‌رو می‌سازد. در سطح جمعی، تروما به بافت‌های بنیادین زندگی اجتماعی آسیب می‌رساند، پیوندهای میان مردم را سست می‌کند و احساس همبستگی را از میان می‌برد. افراد به‌تدریج درمی‌یابند که جامعه دیگر منبع مؤثری برای حمایت از آنان نیست؛ به بیان دیگر، دیگر «مایی» وجود ندارد.  حافظه تروما و تهدید وجودی نهفته در آن، میل به معنا بخشیدن به تجربه رنج شدید را برمی‌انگیزد. در جریان این فرایند معناسازی، نوعی خودِ جمعی و بین‌نسلی به‌تدریج شکل می‌گیرد: هویتی تاریخی که از فرد فراتر می‌رود و احساس تداوم و پیوستگی میان اعضای گذشته، حال و آینده گروه را فراهم می‌کند. این بُعد از مواجهه با تروما می‌تواند احساس کنترل را دوباره برقرار سازد. افزون بر این، حافظه جمعی ممکن است کارکردی تکاملی و انطباقی داشته باشد و به گروه کمک کند تا در آینده از خطرهای مشابه دوری کند. ازاین‌رو، ترومای جمعی می‌تواند در گذر زمان به شکل‌گیری عناصر یک روایت ملی، احساس هویت جمعی و الگوهای شناختی فعال بینجامد. بااین‌حال، پیامدهای ترومای جمعی تنها به گروه قربانی محدود نمی‌شود، بلکه گروهِ عامل خشونت را نیز دربرمی‌گیرد؛ گروهی که ناگزیر است خود را از نو تعریف کند و در پرتو جنایت‌هایی که مرتکب شده است، تصویری اخلاقی و مثبت از خویش بازسازی کند. اعمال مرتکبان جنایت اغلب به‌آسانی فهم‌پذیر نیست و پژوهشگران و مردم عادی می‌کوشند توضیح دهند که چرا آنان دست به چنین رفتارهایی زده‌اند. برخی نتیجه می‌گیرند که اعمال شرورانه از سرشتی شرور و درونی سرچشمه می‌گیرد. گروهی دیگر آن‌ها را به عوامل بیرونی، مانند حاکمیتی قدرتمند، نسبت می‌دهند و برخی نیز جنایت‌های تاریخی را پیامد شرایط دشوار اجتماعی و اقتصادی می‌دانند. نسبت دادن رفتار مرتکبان به سرشتی ذاتاً شرور، برای هویت گروهی به‌شدت تهدیدکننده است؛ زیرا امکان تغییر را نفی می‌کند و احساس گناه را برای نسل‌ها تداوم می‌بخشد. ازاین‌رو، اعضای گروه برای آنکه بتوانند هویتی مثبت و معنادار را از نو بسازند، می‌کوشند جنایت‌های تاریخی را به شرایط بیرونی و خارج از کنترل خود نسبت دهند. این شیوه تبیین سه پیامد مهم دارد: نخست، آنان را از احساس گناه رها می‌کند؛ دوم، امکان تمایزگذاری روشن میان اعضای گروه را فراهم می‌آورد؛ و سوم، و مهم‌تر از همه، به آنان اجازه می‌دهد بازنمایی‌ای از گروه خود بسازند که آن فصل تاریک تاریخ را رخدادی استثنایی و نامتعارف جلوه دهد، نه بازتابی از ماهیت واقعی گروه. هنگامی که به افراد یادآوری می‌شود گروهشان مسئول ارتکاب جنایت‌هایی بوده است، معمولاً چند واکنش دفاعی پدیدار می‌شود: نگرش منفی آنان نسبت به گروه قربانی افزایش می‌یابد؛ برای محافظت از تصویر گروه خود به شیوه‌ای دفاعی عمل می‌کنند؛ حافظه آن رویداد را تحریف می‌کنند؛ و رفتار گروه خویش را موجه جلوه می‌دهند. برای این افراد، بازنمایی‌های دفاعی از تاریخ به ابزاری ضروری برای حفظ هویت جمعی تبدیل می‌شود؛ زیرا انگیزه نیرومندی دارند که گروه خود را اخلاقی و نیکوکار بدانند. افرادی که همانندسازی متوسطی با گروه دارند، می‌توانند میزان معینی از احساس گناه جمعی را تحمل کنند؛ اما کسانی که همانندسازی شدیدی با گروه دارند، معمولاً از تجربه چنین احساس گناهی گریزان‌اند. افراطی‌ترین شکل این دفاع، انکار کامل وقوع رویداد است. در چنین روایتی، جای قربانی و متجاوز وارونه می‌شود: قربانی به‌منزله متجاوزی معرفی می‌شود که با طرح اتهام‌های دروغین، آبروی دیگران را می‌برد و در ازای آسیبی که هرگز رخ نداده است، غرامت یا امتیاز مطالبه می‌کند. پذیرش مسئولیت هزینه سنگینی برای گروه عامل خشونت دارد؛ زیرا مستلزم بازنگری در روایت ملی و گنجاندن روایت قربانیان در تاریخ رسمی کشور است. با وجود این، برخی از گروه‌های مرتکب در طول تاریخ کوشیده‌اند، بدون انکار گذشته، معنایی تازه برای هویت جمعی خود بسازند؛ معنایی که پذیرش مسئولیت را نه تهدیدی برای موجودیت گروه، بلکه زمینه‌ای برای بازسازی اخلاقی آن تلقی می‌کند. #تجربه‌های_روان‌پزشکانه

  • 🗣 ادامه‌ی درنگ بر نقد خودویرانگری هنرمند روان‌شناختی‌کردن مرگ، مسئولیت نهادها را پنهان می‌کند روایت خودویرانگری برای جامعه و نهادها روایت راحتی است. اگر هنرمند خود را ویران کرده باشد، دیگر لازم نیست بپرسیم چرا نظام حرفه‌ای برای مراقبت از او وجود نداشته است؛ چرا غربالگری منظم پزشکی و روان‌پزشکی در دسترس نبوده؛ چرا هنرمند پس از افول شهرت یا کاهش توانایی جسمی به حاشیه رانده شده؛ چرا بیمه، بازنشستگی، حمایت در دوران بیکاری و درمان محرمانه اعتیاد ناکافی بوده؛ و چرا رسانه تنها در روزهای اوج یا هنگام مرگ او را به یاد آورده است. در این روایت، جامعه ابتدا فرد را به کالایی برای مصرف عمومی تبدیل می‌کند، سپس در زمان بیماری، پیری یا کاهش محبوبیت او را تنها می‌گذارد و سرانجام مرگش را با ویژگی‌های شخصیتی خودش توضیح می‌دهد. به این ترتیب، یک شکست نهادی به یک تراژدی خصوصی تبدیل می‌شود. مفهوم خودویرانگری گاهی واجد داوری اخلاقی پنهانی نیز هست. گویی فرد می‌دانسته چه می‌کند، امکان واقعی انتخابی دیگر داشته و با این حال آگاهانه راه نابودی را برگزیده است. در حالی که بسیاری از رفتارهای زیان‌آور نه محصول تصمیمی آزاد و یک‌باره، بلکه حاصل وابستگی، ناامیدی، فرسودگی، شرم، عادت، نبود حمایت، دسترسی دشوار به درمان و کاهش تدریجی ظرفیت مراقبت از خود هستند. این سخن البته به معنای حذف مسئولیت فرد نیست. انسان بزرگسال همچنان مسئول است که در زمان بیماری، کمک بگیرد، مصرف مواد را متوقف کند، نشانه‌های خطر را جدی بگیرد و از بدنش مراقبت کند. اما مسئولیت فردی تنها در صورتی معنای اخلاقی جدی دارد که امکان‌های واقعی انتخاب نیز وجود داشته باشد. نمی‌توان از فرد خواست مسئولانه رفتار کند، اما هم‌زمان شرایط مادی، نهادی و فرهنگی لازم برای آن رفتار را از او دریغ کرد. مشاور شخصی نه!، نظام مراقبت حرفه‌ای تصور پیشین من درباره حضور یک مشاور در کنار هنرمندان و ورزشکاران هنوز بخشی از اعتبار خود را حفظ کرده است، اما امروز آن را کافی نمی‌دانم. مسئله را نباید به یافتن یک متخصص سلامت روان خیرخواه برای هر چهره مشهور تقلیل داد. آنچه لازم است یک نظام مراقبت حرفه‌ای است: معاینات منظم جسمی، غربالگری سلامت روان و مصرف مواد، خدمات محرمانه و بدون انگ، برنامه‌ریزی برای بازنشستگی و دوران کاهش فعالیت، آموزش مالی، حمایت از خانواده، پوشش بیمه‌ای پایدار و امکان مراجعه پیش از آنکه بحران به مرحله برگشت‌ناپذیر برسد. نهادهای سینمایی، انجمن‌های صنفی، باشگاه‌های ورزشی، تهیه‌کنندگان، وزارتخانه‌های مسئول، بیمه‌ها و رسانه‌ها هرکدام بخشی از مسئولیت را بر عهده دارند. مراقبت از هنرمند نباید با پایان قرارداد، کاهش فروش یا خاموش‌شدن نور صحنه پایان یابد. در زندگی برخی هنرمندان ممکن است واقعاً نشانه‌هایی از بی‌اعتنایی به خود، وابستگی، انکار بیماری یا رفتارهای پرخطر وجود داشته باشد. باید این واقعیت را دید، اما نباید آن را از زمینه‌ای که در آن شکل گرفته جدا کرد. رفتار فردی آخرین حلقه زنجیره است، نه لزوماً نخستین حلقه آن. مسأله را نباید این‌گونه طرح کرد که چرا فلان هنرمند خود را نابود کرد. باید پرسید چه سهمی از این روال تدریجی، متعلق به خود او بود، چه سهمی از آن به حرفه‌ی ناامن و بی‌رحم مربوط می‌شد و چه سهمی بر عهده جامعه و نهادهایی است که از استعداد، بدن، شهرت و زندگی او بهره بردند، اما برای روزهای بیماری، افول و تنهایی او سازوکاری فراهم نکردند. هنرمند ممکن است در ویران‌شدن خود سهم داشته باشد؛ اما تقریباً هیچ‌کس به‌تنهایی خود را ویران نمی‌کند. منابع 1. World Health Organization. World Report on Social Determinants of Health Equity. Geneva: WHO; 2025. 2. Link BG, Phelan J. Social conditions as fundamental causes of disease. Journal of Health and Social Behavior. 1995; Special Issue:80–94. 3. Szabó M, Seton M, Maxwell I, Cunningham ML. Psychological well-being of Australian actors and performing artists: life satisfaction and negative affect. Medical Problems of Performing Artists. 2022;37(2):106–117. DOI: 10.21091/mppa.2022.2016. 4. Szabó M, Maxwell I, Cunningham ML, Seton M. Alcohol use by Australian actors and performing artists: a preliminary examination from the Australian Actors’ Wellbeing Study. Medical Problems of Performing Artists. 2020;35(2):73–80. DOI: 10.21091/mppa.2020.2012. 5. Nardi A, Dei Bardi L, Davoli M, Agabiti N, Cesaroni G. Differences in mortality between temporary and permanent workers: results from the Rome Longitudinal Study. BMJ Open. 2022;12:e058594. DOI: 10.1136/bmjopen-2021-058594. 6. Seeman TE, McEwen BS, Rowe JW, Singer BH. Allostatic load as a marker of cumulative biological risk: MacArthur Studies of Successful Aging. Proceedings of the National Academy of Sciences. 2001;98(8):4770–4775. 7. Giannone ZA, Haney CJ, Kealy D, Ogrodniczuk JS. Athletic identity and psychiatric symptoms following retirement from varsity sports. International Journal of Social Psychiatry. 2017;63(7):598–601. DOI: 10.1177/0020764017724184. 8. Schmid J, Conzelmann A, Engel R, Kuettel A, Schmid MJ. Retirement from elite sport and self-esteem: a longitudinal study over 12 years. Frontiers in Psychology. 2023;14:1176573. DOI: 10.3389/fpsyg.2023.1176573. 📎 پایان. ۲/۲ #تجربه‌های_روان‌پزشکانه

  • 🗣 درنگ #دکتر_امیرحسین_جلالی_ندوشن. روان‌پزشک‌ در نقد فردی‌سازی رنج و ایده‌ی هنرمند خودویرانگر هنرمند ممکن است در ویران‌شدن خود سهم داشته باشد؛ اما تقریباً هیچ‌کس به‌تنهایی خود را ویران نمی‌کند. احمد طالبی‌نژاد، منتقد سینمای ایران، در گفت‌وگویی درباره زندگی و فعالیت‌های اکبر عبدی با برنامه‌ی خبری تحلیلی هشت، به الگویی در زندگی برخی بازیگران ایرانی اشاره کرده و آن را «خودویرانگری» نامیده است. او خسرو شکیبایی و پرویز فنی‌زاده را نیز نمونه‌های دیگری از این الگو دانسته است. تحلیل طالبی‌نژاد آشناست؛ تحلیلی که در نقد سینمایی و در روایت‌های روان‌شناختی مربوط به مرگ هنرمندان، جوان‌مرگی روشنفکران و افول چهره‌های مشهور در ایران، بارها تکرار شده است. من نیز روزگاری به این ایده باور داشتم. حتی در خیال خود می‌پروراندم که اگر در کنار چهره‌های شناخته‌شده سینما و حوزه‌هایی مانند ورزش ــ به‌ویژه ورزشکارانی که پس از پایان دوران قهرمانی با خلأ بزرگ توجه، هویت و شهرت روبه‌رو می‌شوند ــ مشاوری حضور داشت و به آنان کمک می‌کرد از سلامت روان و بدن خود مراقبت کنند، شاید شاهد بیماری‌ها و مرگ‌های کمتری در میان آنان بودیم.  این تصور کاملاً بی‌پایه نبود. پژوهش‌ها نشان می‌دهند که پایان حرفه ورزشی، به‌خصوص هنگامی که هویت فرد به‌شدت با نقش قهرمانی درآمیخته باشد، ممکن است با اضطراب، افسردگی، افت عزت‌نفس و دشواری در بازسازی هویت همراه شود. یک مطالعه طولی، در رنگ بودن هویت ورزشی فرد با بروز نشانه‌های روان‌پزشکی بیشتر پس از کناره‌گیری از ورزش ارتباط داشت. مطالعه‌ای دیگر بر ۲۹۰ ورزشکار نخبه نیز نشان داد که کیفیت گذار از ورزش، میزان آمادگی قبلی، رضایت از دوران حرفه‌ای و چگونگی پایان آن در سازگاری بعدی نقش دارند. بنابراین، برنامه‌ریزی برای زندگی پس از قهرمانی و حمایت روانی از ورزشکاران اقدامی تجملی نیست. در مورد هنرمندان نیز رفتارهایی مانند مصرف دخانیات و الکل، بی‌نظمی خواب، بی‌توجهی به بیماری‌های جسمی، قطع درمان، تغذیه نامناسب یا ناتوانی در پذیرش محدودیت‌های سنی می‌توانند واقعاً بخشی از زنجیره‌ای باشند که به بیماری و مرگ زودرس منتهی می‌شود. انکار مسئولیت فردی، همان‌قدر نادرست است که تحمیل تمام مسئولیت بر فرد. اما مساله دقیقاً از جایی آغاز می‌شود که «خودویرانگری» نه به‌عنوان یکی از فرضیه‌های ممکن، بلکه به‌عنوان توضیح نهایی زندگی و مرگ یک انسان به کار می‌رود. گزارش‌های منتشرشده درباره درگذشت اکبر عبدی، حتی در صورت صحت کامل، تنها سازوکار نزدیک و پزشکی مرگ را بیان می‌کند؛ نه تاریخچه علّی آن را. از عبارتی همانند «ایست قلبی» نمی‌توان به‌تنهایی به شخصیت، انگیزه‌های ناخودآگاه، سبک زندگی یا میل فرضی فرد به نابودی خود رسید. به همین ترتیب، از کنار هم قراردادن نام اکبر عبدی، خسرو شکیبایی و پرویز فنی‌زاده نمی‌توان یک الگوی اپیدمیولوژیک معتبر ساخت. برای اثبات اینکه بازیگران ایرانی بیش از جمعیت عمومی یا بیش از سایر گروه‌های شغلی گرفتار مرگ زودرس یا رفتارهای خودآسیب‌رسان می‌شوند، به جامعه آماری مشخص، گروه مقایسه، اطلاعات پزشکی معتبر و بررسی عوامل مداخله‌گر نیاز داریم. چند زندگی مشهور، هر اندازه تکان‌دهنده، جای داده جمعیتی را نمی‌گیرد. برخی پژوهشگران نتیجه گرفته‌اند که تشخیص روان‌پزشکی پس از مرگ، صرفاً بر مبنای مصاحبه با اطرافیان، از اعتبار کافی برخوردار نیست. بنابراین، نسبت‌دادن «خودویرانگری» به یک هنرمند بر اساس مصاحبه‌ها، خاطرات پراکنده و تصاویر رسانه‌ای، بیش از آنکه یک تشخیص علمی باشد، یک روایت تفسیری است. فرد خود را نابود می‌کند یا شرایط اجتماعی در بدن او نقش می‌زند؟ اشکال اصلی تحلیل خودویرانگری این نیست که تماماً نابجا است؛ اشکال آن این است که بخشی از واقعیت را به جای کل واقعیت می‌نشاند. این تحلیل مسیر علت‌یابی را در سطح فرد متوقف می‌کند: چرا سیگار کشید؟ چرا درمان را جدی نگرفت؟ چرا وزن خود را کنترل نکرد؟ چرا مواد مصرف کرد؟ چرا پس از کاهش شهرت افسرده شد؟ اما پرسش اجتماعی یک مرحله به عقب‌تر می‌نگرد: فرد در چه شرایطی زندگی و کار می‌کرد؟ چه نوع امنیت شغلی، بیمه، مراقبت پزشکی، حمایت اجتماعی، درآمد پایدار و امکان برنامه‌ریزی برای آینده داشت؟ آیا مراجعه برای درمان مشکلات روانی برای او امن و بدون انگ بود؟ آیا حرفه او نظمی برای خواب، تغذیه، روابط خانوادگی و مراقبت پزشکی باقی می‌گذاشت؟ آیا نهاد حرفه‌ای متولی سلامت او بود یا فقط تا هنگامی که سودآور و محبوب بود از او استفاده می‌کرد؟ لینک و فیلان در نظریه مشهور «علل بنیادی بیماری» توضیح داده‌اند که شرایط اجتماعی، از طریق دسترسی نابرابر به پول، دانش، قدرت، منزلت و شبکه‌های حمایتی، بارها و از مسیر بیماری‌های متفاوت بر سلامت اثر می‌گذارند. درمان یک بیماری ممکن است تغییر کند، اما کسانی که منابع کمتری دارند همچنان در برابر بیماری بعدی آسیب‌پذیرتر باقی می‌مانند. به این معنا، وضعیت اجتماعی صرفاً یک عامل جانبی در کنار ژنتیک و رفتار فردی نیست؛ بلکه «علتِ علت‌ها»ست. گزارش جهانی سازمان جهانی بهداشت در سال ۲۰۲۵ نیز تأکید می‌کند که شرایط تولد، رشد، کار، مسکن، درآمد و دسترسی افراد به قدرت و منابع، می‌تواند امید به زندگی را در گروه‌های مختلف اجتماعی حتی چند دهه تغییر دهد. بر اساس این گزارش، نابرابری‌های سلامت از نحوه توزیع منابع و فرصت‌ها و از تصمیم‌های سیاسی و اقتصادی ناشی می‌شوند، نه فقط از انتخاب‌های شخصی افراد. در نتیجه، وقتی هنرمندی به مراقبت پزشکی بی‌اعتنا می‌شود، ممکن است با یک تصمیم فردی نامناسب روبه‌رو باشیم؛ اما آن تصمیم در خلأ گرفته نشده است. رفتار سلامت محصول تعامل شخصیت، تاریخچه خانوادگی، درآمد، آموزش، محیط کار، فرهنگ حرفه‌ای، دسترسی به خدمات، تجربه تحقیر یا تبعیض و پیش‌بینی فرد از آینده است. حرفه هنری؛ شهرت بدون امنیت شهرت را نباید با امنیت اشتباه گرفت. بسیاری از هنرمندان ممکن است برای مدتی در معرض توجه گسترده باشند، اما قرارداد پایدار، درآمد منظم، بازنشستگی قابل اتکا یا حمایت سازمان‌یافته نداشته باشند. توجه عمومی می‌تواند ظرف چند سال یا حتی چند ماه ناپدید شود، در حالی که هزینه جسمی و روانی سال‌های کار باقی می‌ماند. در مطالعه‌ای بر ۷۸۲ بازیگر و هنرمند اجرایی استرالیایی، شرکت‌کنندگان در مقایسه با جمعیت عمومی رضایت کمتری از زندگی و نشانه‌های بیشتری از افسردگی، اضطراب و استرس گزارش کردند. فشار مالی و دوره‌های طولانی دورماندن از کار با وضعیت روانی نامطلوب‌تری همراه بود. این مطالعه علت و معلول را اثبات نمی‌کند و داده‌های آن را نمی‌توان مستقیماً به ایران تعمیم داد، اما نشان می‌دهد که آسیب روانی هنرمندان را نباید صرفاً به ویژگی شخصیتی یا «روحیه هنرمندانه» نسبت داد؛ ساختار اشتغال و ناپایداری حرفه‌ای نیز بخشی از مسئله است. در بخش دیگری از همان پروژه، ۶۲۰ بازیگر و هنرمند اجرایی بررسی شدند. حدود ۴۰ درصد مردان و ۳۱ درصد زنان در محدوده مصرف بالقوه زیان‌آور یا پرخطر الکل قرار گرفتند و حدود نیمی از پاسخ‌دهندگان مصرف الکل خود را با فشار شغلی مرتبط دانستند. این یافته‌ها وجود رفتار پرخطر را رد نمی‌کند؛ برعکس، نشان می‌دهد آنچه از بیرون «خودویرانگری» خوانده می‌شود، ممکن است شیوه‌ای ناسازگارانه برای تنظیم اضطراب و تحمل یک محیط کاری ناامن باشد. مطالعات مربوط به اشتغال موقت نیز پیوند میان ناامنی شغلی و سلامت جسمی را نشان داده‌اند. در مطالعه طولی شهر رم بر بیش از ۵۹۷ هزار شاغل، مردان دارای قرارداد موقت در مقایسه با کارکنان دائمی، ۱۶ درصد خطر بیشتر مرگ از همه علل، ۲۹ درصد خطر بیشتر مرگ قلبی‌عروقی و ۲۷ درصد خطر بیشتر مرگ بر اثر حوادث داشتند. این مطالعه درباره بازیگران ایرانی نیست و نباید نتایج آن را مکانیکی تعمیم داد؛ اما نشان می‌دهد که بی‌ثباتی شغلی فقط احساس ناخوشایندی ایجاد نمی‌کند، بلکه می‌تواند با پیامدهای قابل اندازه‌گیری جسمی و مرگ‌ومیر همراه باشد. فشار اجتماعی و شغلی همچنین می‌تواند در بدن انباشته شود. مفهوم «بار آلوستاتیک» به فرسودگی چند دستگاه بدن در اثر سازگاری مداوم با استرس مزمن اشاره دارد. پژوهش‌های طولی نشان داده‌اند که بار آلوستاتیک بالاتر با افت عملکرد جسمی و شناختی، بیماری قلبی‌عروقی و مرگ‌ومیر بیشتر همراه است. در یک مطالعه هم‌گروهی بریتانیایی، بار آلوستاتیک بالا در میانسالی، مرگ زودرس طی یازده سال بعد را پیش‌بینی می‌کرد. بنابراین، امر اجتماعی صرفاً در ذهن فرد باقی نمی‌ماند؛ در قالب فشار خون، التهاب، متابولیسم، خواب، سیستم عصبی خودمختار و رفتارهای سلامت او تجسم پیدا می‌کند. 📎 ادامه‌ در صفحه‌‌ی دوم... #تجربه‌های_روان‌پزشکانه

  • 3 авг.2 035242

    🗣 دنباله‌ی درنگ بر گفت‌گوی جنتی- عبدی‌پور پاشنه‌آشیل عبدی‌پور با این حال، دیدگاه عبدی‌پور در شکل مطرح‌شده، از پشتوانه نظری و طرح اجرایی کافی برخوردار نیست. او به‌جای آنکه مفهوم «چسب اجتماعی» را عملیاتی کند، بیشتر بر شهود اخلاقی، عاطفه انسانی، مهربانی و ضرورت نزدیک‌شدن آدم‌ها تکیه دارد. این زبان ممکن است در سطح انسانی اثرگذار باشد، اما در یک مناظره سیاسی و اجتماعی به‌آسانی آسیب‌پذیر می‌شود. جنتی می‌پرسد: چسب‌بودن دقیقاً یعنی چه؟ گفت‌وگو با چه کسی؟ با چه حدودی؟ تحت چه قواعدی؟ آیا باید با نیرویی که گفت‌وگو را ابزار مشروعیت خود می‌کند نیز وارد گفت‌وگو شد؟ آیا دعوت به همدلی، بار ترمیم را بر دوش کسانی نمی‌گذارد که خود قربانی خشونت و طرد بوده‌اند؟ چه سازوکاری مانع سوءاستفاده قدرت از زبان آشتی و مهربانی می‌شود؟ تا زمانی که عبدی‌پور برای این پرسش‌ها پاسخ روشنی نداشته باشد، جنتی می‌تواند موضع او را به سادگی «عادی‌سازی وضع موجود» معرفی کند، و حتی «پروژه» نام نهد. مشکل دیگر آن است که استعاره چسب ممکن است تفاوت‌ها و تعارض‌های واقعی را کم‌اهمیت جلوه دهد. جامعه سالم جامعه‌ای نیست که در آن همه قطعات به یکدیگر چسبیده و تفاوت‌ها محو شده باشند. برخی تعارض‌ها مشروع، اجتناب‌ناپذیر و حتی ضروری‌اند. حذف تعارض چاره نیست؛ راه در ایجاد نهادها، زبان‌ها و قواعدی است که تعارض را از حذف و خشونت جدا کند. از سوی دیگر، آزادی مثبت نیز، همان‌گونه که برلین هشدار می‌داد، می‌تواند منحرف شود. ممکن است فرد یا گروهی به نام «خیر واقعی جامعه»، «وحدت» یا «مصلحت عمومی» از دیگران بخواهد خواسته‌ها و اعتراض‌های خود را کنار بگذارند. برلین دقیقاً نسبت به این خطر هشدار می‌داد که آزادی مثبت، هنگامی که یک قدرت مدعی شود حقیقت و مصلحت واقعی مردم را بهتر از خود آنان می‌شناسد، می‌تواند به توجیه اجبار تبدیل شود. مراقبت بدون مرزبندی، پاسخ‌گویی و عدالت، خود می‌تواند به خشونتی نرم تبدیل شود. دو صدای جامعه؛ نه دو نگاه شخصی این گفت‌وگو مهم است، زیرا دو گرایش واقعی جامعه ایران را در برابر یکدیگر قرار می‌دهد. نگاه نخست می‌گوید: عامل اصلی گسست روشن است. تا زمانی که قدرت سیاسی به حذف و جداسازی ادامه می‌دهد، سخن گفتن از همبستگی، پوشاندن واقعیت و تحمیل مسئولیت به قربانیان است. نگاه دوم می‌گوید: حتی اگر عامل اصلی گسست روشن باشد، جامعه نمی‌تواند همه مسئولیت خود را به لحظه تغییر ساختار موکول کند. ما ناگزیر باید از همین اکنون ظرفیت‌های گفت‌وگو، اعتماد و همکاری را حفظ کنیم؛ وگرنه تغییر سیاسی نیز بر زمینی سوخته اتفاق خواهد افتاد. هر دو دیدگاه بخشی از حقیقت را در اختیار دارند. بدون آزادی منفی، یعنی بدون کاهش محدودیت، مداخله، تبعیض و انسداد، ظرفیت‌های جامعه دائماً تخریب می‌شوند. اما بدون آزادی مثبت، یعنی بدون تمرین کنشگری، خودسامانی، ساختن نهاد و حفظ روابط، برداشته‌شدن موانع نیز به‌تنهایی جامعه آزاد ایجاد نمی‌کند. جنتی به ما یادآوری می‌کند که نباید مسئولیت قدرت را در زبان کلی «همه مقصریم» حل کرد. عبدی‌پور یادآوری می‌کند که نباید مسئولیت فرد و جامعه را در زبان کلی «ساختار مقصر است» مضمحل ساخت. گرفتاری‌ رای جنتی آن است که از درستی تشخیص آسیب، ناممکن‌بودن عمل را نتیجه می‌گیرد. معضل نگاه عبدی‌پور آن است که ضرورت اخلاقی عمل را بدون ارائه نظریه‌ای درباره قدرت، مرزها، نهادها و شیوه اجرای آن مطرح می‌کند. برای خروج از این دو بن‌بست، استعاره عبدی‌پور باید از سطح عاطفه به سطح عمل اجتماعی و نهادی منتقل شود. جامعه به موعظه درباره مهربانی نیاز ندارد؛ به صورت‌های مشخص میانجی‌گری نیاز دارد: انجمن‌های مستقل، گفت‌وگوهای میان‌گروهی، رسانه‌هایی که اختلاف را بدون برچسب‌‌زنی و عصبیت بازنمایی کنند، نهادهای صنفی، شبکه‌های محلی، سازوکارهای حل تعارض، آموزش تحمل تفاوت و فضاهایی که افراد بتوانند بدون الزام به هم‌عقیده‌شدن، با یکدیگر همکاری کنند. چسب اجتماعی یک فرد قهرمان یا چهره مشهور نیست. چسب اجتماعی مجموعه‌ای از مناسبات، هنجارها و نهادهاست که اجازه نمی‌دهد اختلاف سیاسی به نفی انسانیت دیگری تبدیل شود. در مقابل، نقد ساختاری جنتی نیز باید از شرح انسداد به نظریه‌ی کنش گذر کند. اینکه ساختار چه کرده است، پاسخ به این پرسش نیست که اکنون چه باید کرد. حتی در محدودترین شرایط نیز دامنه عمل صفر نمی‌شود. ممکن است امکان‌ها کوچک، پرهزینه و نابرابر باشند، اما همین امکان‌های محدود، ماده اولیه هر تغییر بزرگ‌ترند. نه می‌توان به نام ساختار از مسئولیت فردی گریخت و نه می‌توان به نام مسئولیت فردی، ساختار را تبرئه کرد. فارغ از ضعف‌ها و قوت‌های دو سوی گفت‌وگو، نفس طرح این اختلاف ارزشمند است. جامعه ایران به جای اجماع‌های نمایشی، به آشکارشدن تعارض‌های واقعی نیاز دارد. اختلاف میان جنتی و عبدی‌پور اختلافی فرعی نیست؛ پرسشی مرکزی درباره آینده زندگی جمعی ماست. آیا نخست باید قدرت سیاسی تغییر کند تا روابط اجتماعی ترمیم شوند، یا بدون آغاز ترمیم روابط اجتماعی هیچ تغییر پایداری در قدرت ممکن نیست؟ پاسخ معقول احتمالاً در انتخاب یکی و حذف دیگری نیست. آزادی از سلطه و توانایی ساختن، عدالت و مراقبت، افشای عامل آسیب و قبول مسئولیت فردی، باید هم‌زمان دنبال شوند. جامعه‌ای که فقط آسیب‌شناسی کند، به‌تدریج به ناتوانی خود یقین پیدا می‌کند؛ جامعه‌ای که فقط از مهربانی سخن بگوید، ممکن است نسبت به واقعیت قدرت و بی‌عدالتی نابینا شود. راه برون‌رفت نه انکار بن‌بست‌هاست و نه تبدیل‌کردن بن‌بست به هویت. باید محدودیت‌ها را دید، عاملان آن‌ها را به‌درستی نام برد و در همان حال، از اندک امکان‌های باقی‌مانده برای ساختن استفاده کرد. هیچ‌کس به‌تنهایی چسب جامعه نیست؛ اما هرکس می‌تواند در جایگاه و اندازه خود، از بازکردن چسب‌های باقی‌مانده خودداری کند. 📎 پایان. ۲/۲ #تجربه‌های_روان‌پزشکانه

  • 3 авг.1 773340

    🗣 درنگ #دکتر_امیرحسین_جلالی_ندوشن. روان‌پزشک‌ جامعه را چه کسی دوباره به هم پیوند می‌دهد؟ نقد دو روایت حسین جنتی و احسان عبدی‌پور از ایرانِ پساجنگ این یادداشت به مهدی احمدی تقدیم می‌شود که چراغ مدارا در تاریکی نفرت افروخته. یادداشت حاضر، ناظر بر گفت‌وگوی حسین جنتی و احسان عبدی‌پور با عنوان «روایت ایرانِ پساجنگ» در رسانه‌ی «آزاد» است؛ گفت‌وگویی دو ساعت و نوزده‌دقیقه‌ای که خرداد ۱۴۰۵ ضبط، و مردادماه منتشر شده است. اختلاف محوری دو مهمان را می‌توان بر سر امکان یافتن یک «نقطه تعادل» یا «چسب» برای جامعه تکه‌تکه‌شده ایران صورت‌بندی‌نمود. گفت‌وگوی دکتر مهدی احمدی با حسین جنتی شاعر و احسان عبدی‌پور نویسنده و سینماگر، مناظره‌ای میان دو چهره فرهنگی نیست. این دو چهره‌‌ی فرهنگی، دانسته یا نادانسته، در این گفت‌گو بر جای نمایندگان دو گرایش مهم در جامعه امروز ایران‌ می‌نشینند؛ یکی بر شناسایی عامل سرکوب، افشای سازوکارهای گسست و ناممکن‌بودن آشتی در وضعیت موجود تأکید می‌کند؛ دیگری نگران است که اگر همه نیروها در موضع افشا، اعتراض و نفی باقی بمانند، چیزی از پیوندهای اجتماعی برای فرداها باقی نماند. اختلاف آن‌ها، در سطحی عمیق‌تر، اختلاف بر سر این پرسش است: آیا پیش از برطرف‌شدن عامل اصلی گسست، می‌توان و باید برای ترمیم روابط اجتماعی کاری کرد؟ حقیقت حسین جنتی رکن اصلی دیدگاه جنتی آن است که مسئولیت‌ها را به‌طور صوری و اخلاقی میان همه طرف‌ها تقسیم نمی‌کند. او بر عدم تقارن قدرت انگشت می‌گذارد. در تحلیل او ساخت سیاسی، رسانه رسمی، دستگاه‌های امنیتی و نیروهای سازمان‌یافته حکومتی، از امکاناتی برای طرد، مجازات، نشان‌دار نمودن و کنار زدن برخوردارند که شهروندان عادی و حتی مخالفان سیاسی از آن بی‌بهره‌اند. بنابراین به باور او نمی‌توان به‌سادگی گفت «همه مقصریم» و سهم عامل مسلط را با سهم گروه‌های آسیب‌دیده برابر گرفت. جنتی همچنین یادآور می‌شود که ساختار سیاسی طی دهه‌ها بسیاری از واسطه‌ها و میانجی‌های اجتماعی را تضعیف کرده است. نهادهای صنفی، احزاب، رسانه‌های مستقل، انجمن‌های مدنی، روشنفکران میانه‌رو و حتی بخش‌هایی از جریان اصلاح‌طلب، هرگاه کوشیده‌اند میان جامعه و قدرت نقش واسطه داشته باشند، با محدودیت، بی‌اعتبارسازی یا حذف مواجه شده‌اند. در چنین وضعیتی، سخن‌گفتن از «چسب اجتماعی» بدون توجه به ماشینی که دائماً چسب‌ها را باز می‌کند، ساده‌لوحانه خواهد بود. این بخش از استدلال جنتی را می‌توان با مفهوم «آزادی منفی» آیزایا برلین توضیح داد. آزادی منفی ناظر بر قلمرویی است که در آن فرد یا گروه باید از مداخله، اجبار و مانع‌تراشی دیگران مصون بماند. پرسش اساسی این ایده آن است که چه اندازه از زندگی من باید از دخالت قدرت بیرونی آزاد باشد؟ از این منظر، جنتی می‌پرسد چگونه می‌توان از شهروندان انتظار داشت آزادانه با یکدیگر پیوند برقرار کنند، در حالی که ساخت قدرت دائماً در حق انتخاب، گفتار، تشکل‌یابی و ارتباط آن‌ها مداخله می‌کند. بر این مبنا آزادی از سرکوب، تحقیر، سانسور، تبعیض و ناامنی، شرطی اساسی برای شکل‌گیری مناسبات سالم اجتماعی است، و این حقیقت را نباید با دعوت‌های کلی به مهربانی پوشاند. هیچ اخلاق مراقبتی نمی‌تواند جای عدالت، آزادی سیاسی و رفع موانع ساختاری را بگیرد. بن‌بست روایت جنتی با وجود قدرت آسیب‌شناختی دیدگاه جنتی، این دیدگاه از حیث ایجابی کم‌مایه و تقریباً تهی باقی می‌ماند. او با دقت توضیح می‌دهد چه چیزی از میان رفته، چه کسی آن را از میان برده و چرا تلاش‌های گذشته شکست خورده‌اند؛ اما روشن نمی‌کند در وضعیت موجود چه باید کرد. در روایت او، ساختار سیاسی چسب‌ها را باز کرده، جریان‌های اصلاح‌طلب فرصت‌های خود را از دست داده‌اند، میانجی‌ها سرکوب یا بی‌اعتبار شده‌اند و تلاش برای نزدیک‌کردن آدم‌ها به یکدیگر «سعی باطل» است. حاصل منطقی چنین روایتی، تعلیق عمل تا زمانی نامعلوم است: ابتدا باید ساختار تغییر کند و سپس شاید بتوان جامعه را ترمیم کرد. اما ساختار چگونه تغییر خواهد کرد، اگر جامعه پیشاپیش توان همکاری، اعتماد، گفت‌وگو، سازمان‌یابی و تحمل تفاوت را از دست داده باشد؟ اینجاست که آسیب‌شناسی می‌تواند به بازتولید همان آسیبی کمک کند که می‌خواهد افشا کند. احساس بن‌بست و بی‌آیندگی فقط نتیجه عقلانی مشاهده شرایط نیست؛ خود یکی از مهم‌ترین محصولات همین شرایط است. نظام‌های مسدودکننده فقط راه‌های عمل را محدود نمی‌کنند؛ آن‌ها به شهروندان القا می‌کنند که هیچ کنشی مؤثر نیست، هیچ رابطه‌ای قابل اعتماد نیست و هیچ کوشش تدریجی ثمری ندارد. بنابراین نمی‌توان هر احساس ناتوانی را نتیجه‌گیری واقع‌بینانه از شرایط دانست. گاهی احساس ناتوانی بخشی از خود شرایط و یکی از سازوکارهای تداوم آن است. روایت جنتی ناخواسته خطر آن را دارد که این احساس را صورت‌بندی نظری کند و به آن اعتبار ببخشد. وقتی گفته می‌شود همه چسب‌ها باز شده‌اند و هر تلاش برای نزدیک‌کردن مردم بیهوده است، شهروند از کنشگر به ناظر شکست تبدیل می‌شود؛ ناظری که حق دارد خشمگین باشد، اما دلیلی برای عمل‌کردن نمی‌یابد. این همان نقطه‌ای است که آزادی منفی، به‌تنهایی، کفایت نمی‌کند. نبود مداخله بیرونی شرط ضروری آزادی است، اما آزادی فقط «آزادشدن از» مانع نیست. آزادی همچنین به معنای توانایی عمل، مشارکت در تعیین سرنوشت و تبدیل امکان‌های پراکنده به یک زندگی معنادار است. این وجه دوم، در سنت برلین، با مفهوم «آزادی مثبت» توضیح داده می‌شود: توانایی فرد یا جمع برای آنکه فاعل زندگی خود باشد، بر تصمیم‌هایش تسلط داشته باشد و در جهت اهدافی که خود برگزیده است عمل کند. جامعه‌ای که فقط منتظر برداشته‌شدن موانع بماند، لزوماً پس از برداشته‌شدن آن‌ها توانایی عمل مشترک نخواهد داشت. آزادی مثبت باید در جریان مبارزه با موانع ساخته شود، نه آنکه به فردای نامعلومی پس از رفع همه موانع موکول شود. ارزش بنیادی عبدی‌پور عبدی‌پور مسئولیت فردی و اجتماعی را، حتی در وضعیت انسداد، کنار نمی‌گذارد. استعاره «چسب» ممکن است از حیث نظری خام باشد، اما یک حقیقت اساسی را بیان می‌کند که جامعه فقط مجموعه‌ای از افراد دارای موضع سیاسی مشترک نیست. جامعه شبکه‌ای از روابط، اعتمادها، وابستگی‌ها، خاطرات مشترک، مسئولیت‌ها و ظرفیت‌های گفت‌وگوست. نمی‌توان ابتدا همه این روابط را ویران کرد و سپس انتظار داشت که پس از یک تغییر سیاسی، جامعه‌ای سالم ناگهان از دل ویرانه‌ها پدید آید. عبدی‌پور تأکید می‌کند که مخالفان جمهوری اسلامی عمدتاً در یک نقطه سلبی، یعنی نخواستن وضع موجود، اشتراک دارند؛ اما درباره چگونگی تغییر و آنچه باید جایگزین شود، با اختلاف‌های جدی روبه‌رو هستند. او همچنین حذف‌طلبی را فقط ویژگی حکومت نمی‌داند و معتقد است این الگو در میان بخش‌هایی از مخالفان نیز بازتولید می‌شود. به عبارتی مخالفت مشترک با یک قدرت سیاسی، به‌خودی‌خود جامعه نمی‌سازد. جامعه زمانی ساخته می‌شود که نیروهای مختلف بتوانند با وجود تفاوت‌های واقعی، قواعدی برای همزیستی، مذاکره، رقابت و محدودکردن خشونت پیدا کنند. دیدگاه عبدی‌پور، حتی اگر خود او آن را با این مفاهیم بیان نکند، به آزادی مثبت نزدیک‌تر است. آزادی در اینجا فقط رهایی از سلطه نیست؛ توانایی شکل‌دادن به روابط، حفظ فضای مشترک و مشارکت در ساختن آینده است. فرد آزاد کسی نیست که صرفاً هیچ قدرتی مانع او نمی‌شود؛ کسی است که می‌تواند در حد توان و جایگاه خود، چیزی را در جهان اجتماعی پدید آورد. هیچ‌کس به‌تنهایی مسئول ترمیم جامعه نیست؛ اما هیچ‌کس نیز نمی‌تواند مسئولیت خود را به‌طور کامل به ساختار سیاسی واگذار کند. روزنامه‌نگار، هنرمند، دانشگاهی، درمانگر، فعال مدنی، والد، معلم، کارمند، مدیر و شهروند عادی، هر یک در وزن و جایگاه خود می‌توانند به تولید یا کاهش طرد، تحقیر، نفرت و بی‌اعتمادی کمک کنند. این مسئولیت به معنای برابر دانستن سهم افراد با سهم حکومت نیست. مسئولیت متناسب با قدرت است، اما فقدان قدرت مطلقاً به معنای فقدان مسئولیت نیست. دیدگاه عبدی‌پور از نظریه‌ی «اخلاق مراقبت» می‌آید. اخلاق مراقبت اهمیت اخلاقی روابط، وابستگی متقابل انسان‌ها، آسیب‌پذیری و پاسخ‌گویی به نیاز دیگری را برجسته می‌کند. در این چارچوب، اخلاق صرفاً اجرای قواعد عام یا داوری درباره درست و نادرست نیست؛ حفظ جهان مشترک و مراقبت از شبکه روابطی است که زندگی انسانی را ممکن می‌کند. از منظر اخلاق مراقبت، «چسب‌بودن» به معنای پنهان‌کردن تعارض یا نادیده‌گرفتن بی‌عدالتی نیست. مراقبت حقیقی با انکار خشونت و تبعیض سازگار نیست. مراقبت یعنی نگذاریم دیگری، حتی آنجا که با او اختلاف داریم، از قلمرو انسانیت و حق سخن‌گفتن محروم شود. جامعه فقط با عدالت پابرجا نمی‌ماند؛ به توجه، اعتماد، شفقت، مسئولیت‌پذیری و ظرفیت ترمیم رابطه نیز نیاز دارد. عدالت بدون مراقبت می‌تواند سرد، انتزاعی و مجازات‌محور شود؛ همان‌گونه که مراقبت بدون عدالت ممکن است به سازش‌کاری، عادی‌سازی ظلم و تحمیل سکوت بر آسیب‌دیدگان بینجامد. عبدی‌پور به بعدی از بحران ایران اشاره می‌کند که در تحلیل‌های صرفاً سیاسی نادیده گرفته می‌شود. زوال پیوندهای اجتماعی ممکن است حتی پس از تغییر ساخت سیاسی نیز باقی بماند. نفرت، بی‌اعتمادی و حذف‌طلبی با صدور یک بیانیه یا تغییر یک دولت از میان نمی‌روند. 📎 ادامه در صفحه‌‌ی دوم... #تجربه‌های_روان‌پزشکانه

  • 3 авг.1 332424

    آیا نخست باید قدرت سیاسی تغییر کند تا روابط اجتماعی ترمیم شوند، یا بدون آغاز ترمیم روابط اجتماعی هیچ تغییر پایداری در قدرت ممکن نیست؟ پاسخ معقول احتمالاً در انتخاب یکی و حذف دیگری نیست. آزادی از سلطه و توانایی ساختن، عدالت و مراقبت، افشای عامل آسیب و قبول مسئولیت فردی، باید هم‌زمان دنبال شوند. جامعه‌ای که فقط آسیب‌شناسی کند، به‌تدریج به ناتوانی خود یقین پیدا می‌کند؛ جامعه‌ای که فقط از مهربانی سخن بگوید، ممکن است نسبت به واقعیت قدرت و بی‌عدالتی نابینا شود. در ادامه، یادداشتی را در بررسی و نقد آرا حسین جنتی و احسان عبدی‌پور در گفت‌وگو با دکتر مهدی احمدی در رسانه‌ی «آزاد» می‌خوانید. #تجربه‌های_روان‌پزشکانه

  • هنرمند ممکن است در ویران‌شدن خود سهم داشته باشد؛ اما تقریباً هیچ‌کس به‌تنهایی خود را ویران نمی‌کند. فردا منتشر خواهد شد... #تجربه‌های_روان‌پزشکانه

  • 🗣 بازتاب راز تعجب نسل جامانده از نوجوانان میزگردی در اکو ایران نیما رضایی، معروف به نیما تکیدو، پدیده این روزهای فضای مجازی، موضوع تازه‌ترین قسمت برنامه «میدان شعاع» در استودیوی اکوایران بود، که پنج‌شنبه ۸ مرداد ۱۴۰۵ منتشر شده است. نیما تکیدو، یوتیوبر و بلاگری که در کانال خود اعلام کرده هدفش سرگرم کردن مخاطبان و انتقال انرژی مثبت است، پس از برگزاری رویدادی در یکی از بزرگ‌ترین مال‌های تهران بار دیگر در کانون توجه قرار گرفت. او اعلام کرده است که پنج هزار بلیت رایگان این رویداد تنها در هشت دقیقه به پایان رسیده است؛ آماری که از میزان استقبال مخاطبان او حکایت دارد. ازدحام جمعیت در جریان برگزاری این رویداد به اندازه‌ای بود که تکیدو نیز دچار آسیب‌دیدگی شد. انتشار تصاویر این ازدحام در فضای مجازی، واکنش‌های گسترده‌ای را به دنبال داشت و نام او را بیش از گذشته بر سر زبان‌ها انداخت. در ادامه نیز صفحه یوتیوب این بلاگر مسدود شد. پس از این اتفاق، برخی این رویداد را از منظر آسیب‌های اجتماعی تحلیل کردند و گروهی دیگر آن را صرفاً یک پدیده اجتماعی دانستند. همچنین، عده‌ای این رخداد را بهانه‌ای برای تحقیر نسل جدید قرار دادند و در مقابل، گروهی دیگر آن را پدیده‌ای طبیعی ارزیابی کردند. در این قسمت از «میدان شعاع»، امیرحسین جلالی ندوشن، روان‌پزشک اجتماعی، و علی‌اصغر سیدآبادی، پژوهشگر ادبیات کودک و نوجوان که مطالعاتی در زمینه کودکان و نوجوانان دارند، درباره این موضوع، ویژگی‌های نسل جدید و مسئله تحقیر نسلی گفت‌وگو می‌کنند. ویدیوی کامل را این‌جا تماشا نمایید.

  • 3 авг.1 07633

    🗣 بازتاب بازنشر یادداشت‌های تجربه‌ها در اطلاعات روزنامه اطلاعات در شماره امروز خود ۱۲ مرداد ۱۴۰۵ با همت مسعود رضوی روزنامه‌نگار عضو تحریریه‌ی این روزنامه‌ی باسابقه، به بازنشر یادداشت‌های دکتر شهاب شیرخدا و دکتر شیوا کامروز که پیش از این در #تجربه‌های_روان‌پزشکانه انتشار یافته بود پرداخته است. دو یادداشت مذکور به کالبدگشایی وضعیت زندگی در زمانه‌ی بحران در میان ایرانیان می‌پردازد. #تجربه‌های_روان‌پزشکانه

  • 2 авг.1 1481317

    نخستین نشست سلسله جلسات پیوندی دوباره؛ تأملاتی در رنج‌های مشترک «چرا بعضی جوامع بعد از جنگ از نظر روانی-اجتماعی بازسازی می‌شوند و بعضی نه؟» ‌ تلاشی مشترک از انجمن علمی روان‌پزشکان ایران و انجمن جامعه‌شناسی ایران ‌ 👥 گفت‌وگویی میان: • دکتر سید وحید شریعت رئیس انجمن علمی روان‌پزشکان ایران • دکتر شیرین احمدنیا رئیس انجمن جامعه‌شناسی ایران مدیر گروه جامعه‌شناسی پزشکی و سلامت ‌ 🎙️ تسهیلگر: دکتر امیرحسین جلالی ندوشن 🗓️ تاریخ برگزاری: پنجشنبه ۱۵ مرداد ۱۴۰۵ ⏰ ساعت: ۱۰:۰۰ الی ۱۱:۳۰ 💻 محل برگزاری: اسکای‌روم

  • 1 авг.1 1241310

    🗣 درنگ #دکتر_افشین_احمدوند. روان‌پزشک‌ کلت و پهپاد! حملات پهپادی اخیر اکراین به ابر قدرت روسیه، مرا به یاد یک مثلی در زبان انگلیسی انداخت: God made men, but Sam Colt made the equal! « خدا انسان را آفرید ولی ساموئل کلت آنها را برابر کرد!» این مثل اشاره به این موضوع است که با اختراع اسلحه کلت توسط ساموئل کلت انسان‌های ضعیف از نظر فیزیکی توانستند تنها با داشتن یک وسیله کوچک از خود دفاع کنند و از پس قلدرها برآیند و قدرت شان با آنها برابر شود! به‌نظر می رسد که پهپادها هم چنین پتانسیلی دارند و ممکن است دنیا را برابر تر کنند! #تجربه‌های_روان‌پزشکانه

  • 27 июл.1 5582217

    🗣 بازتاب. ادامه‌ی نیما تکیدو تصویر نهایی: سلبریتی در حال فرار از هوادارانش ماندگارترین تصویر این رویداد، تصویر نیما تکیدو است که زخمی و آشفته از مسیر آب‌نما می‌گریزد؛ انسانی که برای دیدنش آمده بودند، ناچار است از دست همان کسانی فرار کند که دوستش دارند. این تصویر استعاره روشنی از اقتصاد توجه است. الگوریتم می‌تواند میلیون‌ها نگاه را گرد آورد، اما نمی‌تواند از آن‌ها جامعه بسازد. «مخاطب» الزاماً «شهروند» نیست، «هواداری» به معنای همبستگی نیست و شهرت دیجیتال بدون سازمان‌دهی حرفه‌ای، می‌تواند در نخستین تماس با جهان واقعی به خطر تبدیل شود. فرجام رویداد نیز از همین رو قابل پیش‌بینی بود. رابطه‌ای که در صفحه نمایش صمیمی، کنترل‌شده و یک‌به‌یک به نظر می‌رسید، در فضای واقعی به رابطه‌ای نامتقارن میان یک بدن و هزاران خواسته تبدیل شد. میزبان دیگر دوست خیالی هر مخاطب نبود؛ منبعی کمیاب بود که هزاران نفر می‌خواستند هم‌زمان آن را تصاحب کنند. اشتباه بزرگ آن است که پس از این واقعه، به تحقیر نوجوانان، ممنوعیت برنامه‌ها یا سرکوب فرهنگ یوتیوبی روی آوریم. این واکنش فقط شکاف نسلی را عمیق‌تر می‌کند. پاسخ درست، شناخت این جهان، ایجاد فضاهای امن و متعدد برای حضور جوانان، آموزش سواد رسانه‌ای، مسئولیت‌پذیری برگزارکنندگان و وضع استانداردهای جدی برای مدیریت جمعیت است. مطالعات انجام‌شده روی جوانان ایرانی نیز نشان می‌دهد سرمایه اجتماعی، به‌ویژه اعتماد، با سلامت روان بهتر ارتباط دارد. جامعه‌ای که می‌خواهد از خشم و خشونت بکاهد، باید بیش از موعظه اخلاقی، قابلیت اعتماد به قواعد، نهادها و دیگران را بازسازی کند. رویداد ایران‌مال نه یک حادثه حاشیه‌ای و نه صرفاً داستان یک یوتیوبر بود. این رویداد لحظه‌ای بود که جامعه رسمی ناگهان با جامعه‌ای روبه‌رو شد که سال‌ها در تلفن‌های همراه شکل گرفته بود. جامعه‌ای با ستارگان، زبان، اقتصاد، رؤیاها و خشم‌های مخصوص خود؛ جامعه‌ای که ندیدن آن، باعث ناپدیدشدنش نخواهد شد. 📎 پایان. ۲/۲ #تجربه‌های_روان‌پزشکانه

  • 27 июл.1 3011525

    🗣 بازتاب #دکتر_امیرحسین_جلالی_ندوشن. روان‌پزشک‌ «الگوریتم» بر جای «نهاد» نیما تکیدو و جامعه‌ای که چهره‌های تازه‌اش را نمی‌شناسد منبع: خبرآنلاین فراخوان یک چهره فعال در شبکه‌های اجتماعی برای برگزاری یک رویداد عمومی در ایران‌مال، به ازدحام غیرمنتظره هزاران نفر انجامید؛ رویدادی که قرار بود فهرستی محدود از شرکت‌کنندگان داشته باشد، اما در زمانی کوتاه کنترل عملیاتی آن از دست برگزارکنندگان خارج شد. تجمع فشرده جمعیت، لغو ناگهانی برنامه، مداخله نیروهای انتظامی، آسیب‌دیدگی برگزارکننده و تعطیلی موقت بخش‌هایی از مجتمع، تنها بخشی از حواشی رویدادی بود که در همان ساعات نخست به یکی از پربحث‌ترین سوژه‌های رسانه‌ای و فضای مجازی تبدیل شد. رویداد ایران‌مال پیش از آنکه نشانه «عجیب‌بودن نسل جدید» باشد، گواه ناآگاهی بخش بزرگی از جامعه از جهان فرهنگی نوجوانان و جوانان امروز است. جمله‌ای که در شبکه‌های اجتماعی بارها تکرار شد ــ «نیما تکیدو که هیچ‌کداممان نمی‌شناسیم» ــ بیش از آنکه چیزی درباره‌ی او بگوید، درباره گویندگان این جمله سخن می‌گوید. او برای ما ناشناس است، نه برای صدها هزار نوجوانی که چند سال است او را تقریباً هر روز می‌بینند، صدایش را می‌شنوند، شوخی‌هایش را بازگو می‌کنند و زبان مشترک خود را پیرامون محتوای او ساخته‌اند. بر اساس آمار فعلی پایگاه Social Blade، کانال اصلی نیما تکیدو نزدیک به ۹۵۶ هزار مشترک، بیش از ۶۵۹ میلیون بازدید و حدود ۴۵۸ ویدئو دارد. بنابراین عدد ۶۵۳ میلیون بازدید که در روزهای نخست مطرح شد، تقریباً درست اما اکنون قدیمی است. درباره درآمد ماهانه او ارقام متفاوتی، از حدود ۱۳۰۰ تا ۲۱ هزار دلار برای کانال اصلی و تا حدود ۵۸ هزار دلار برای مجموع کانال‌ها، مطرح شده است؛ اما این ارقام تخمینی‌اند و صورت مالی یا درآمد حسابرسی‌شده او در دسترس نیست. اهمیت ماجرا در میزان دقیق درآمد او نیست. نکته مهم این است که نوجوان ایرانی با الگویی روبه‌روست که ظاهراً بدون عبور از دانشگاه، صداوسیما، مطبوعات، سینما، نهادهای فرهنگی و سازوکارهای رسمی اعتبار، توانسته است شهرت و ثروت به دست آورد. برای نسلی که مسیرهای متعارف تحصیل، اشتغال، مسکن و استقلال اقتصادی را دشوار، فرساینده یا مسدود می‌بیند، چنین چهره‌ای صرفا سرگرم‌کننده نیست؛ او شاهدی زنده بر امکان یافتن یک «راه فرعی» برای موفقیت است. الگوریتم به جای نهاد در گذشته، چهره‌های عمومی عمدتاً توسط نهادها ساخته می‌شدند: سینما بازیگر می‌ساخت، باشگاه ورزشی قهرمان می‌ساخت، دانشگاه روشنفکر می‌ساخت و تلویزیون مجری و خواننده را به خانه‌ها می‌برد. امروز الگوریتم این نقش را بر عهده گرفته است. در این نظام، مهم‌ترین سرمایه الزاماً دانش، مهارت هنری ممتاز یا تأیید نخبگان نیست؛ بلکه توانایی جلب و حفظ توجه است. یوتیوبر موفق با مخاطب از بالا سخن نمی‌گوید. او معمولاً در اتاق شخصی، پشت میز، هنگام بازی‌کردن یا در دل زندگی روزمره ظاهر می‌شود. زبانش رسمی نیست، اشتباه می‌کند، می‌خندد، عصبانی می‌شود، کامنت می‌خواند و گاه به مخاطب پاسخ می‌دهد. حاصل این استمرار، شکل‌گیری نوعی «رابطه شبه‌اجتماعی» است: مخاطب احساس می‌کند چهره رسانه‌ای را از نزدیک می‌شناسد، هرچند آن چهره از وجود فردی او اطلاعی ندارد. پژوهش‌ها نشان می‌دهند شباهت ادراک‌شده، صمیمیت کلامی، اعتمادپذیری، پاسخ‌دادن به مخاطبان و احساس عضویت در یک اجتماع آنلاین، رابطه شبه‌اجتماعی با اینفلوئنسرها را تقویت می‌کند. این رابطه لزوماً بیمارگونه نیست؛ اما می‌تواند برای نوجوان معنایی فراتر از تماشای یک برنامه پیدا کند و به بخشی از هویت، دوستی‌ها و احساس تعلق او تبدیل شود. در نتیجه، نیما تکیدو را نباید صرفا تولیدکننده ویدئو دانست. او در مرکز یک «اجتماع تخیلی اما مؤثر» قرار دارد؛ اجتماعی که اعضایش ممکن است یکدیگر را نشناسند، اما اصطلاحات، شوخی‌ها، خاطره‌ها و علایق مشترک دارند. حضور در ایران‌مال فرصتی بود تا این اجتماع مجازی برای نخستین بار جسم پیدا کند و خود را ببیند. چرا جمعیت به ایران‌مال رفت؟ گزارش‌ها حاکی از آن است که حدود پنج هزار بلیت رایگان برای نشست‌های برنامه توزیع شده بود، اما هزاران نفر دیگر بدون رزرو به محل آمدند. برخی نوجوانان از شهرهای دیگر سفر کرده و ساعت‌ها منتظر مانده بودند. تعداد دقیق جمعیت به‌طور رسمی و قابل‌اعتماد اعلام نشده است؛ اما تصاویر به‌روشنی نشان می‌دهد که ظرفیت برنامه، مسیرهای دسترسی و سازوکار کنترل جمعیت با میزان استقبال تناسب نداشته است. برنامه سرانجام متوقف شد و میزبان در ازدحام آسیب دید. این استقبال را نباید صرفاً به «شیفتگی به یک سلبریتی» تقلیل داد. نوجوانان برای دیدن یک فرد نیامده بودند؛ برای دیده‌شدن به‌عنوان یک نسل نیز آمده بودند. آنان در فضایی حضور یافتند که می‌توانستند بدون توضیح‌دادن به والدین و نسل‌های پیشین، به علایق مشترک خود تعلق داشته باشند. برای نسلی که فرصت‌های محدودتری برای تجمع آزاد، شادی جمعی، کنسرت، فعالیت گروهی و حضور کم‌هزینه در فضاهای عمومی دارد، یک برنامه ظاهراً ساده می‌تواند به رویدادی بزرگ تبدیل شود. کمبود موقعیت‌های مشروع و امن برای باهم‌بودن، انرژی جمعی را از بین نمی‌برد؛ فقط آن را در معدود فرصت‌های موجود متراکم می‌کند. آنچه در ایران‌مال دیده شد تا حدودی نتیجه همین تراکم بود: انباشت نیاز به هیجان، تعلق، حضور و تجربه مشترک در یک مکان و یک زمان. چرا علاقه به خشونت تبدیل شد؟ توصیف این جمعیت به‌عنوان «اوباش»، «نسل بی‌فرهنگ» یا «جماعتی دیوانه» نه علمی است و نه کمکی به فهم رویداد می‌کند. روان‌شناسی معاصر جمعیت، نظریه قدیمیِ «از دست رفتن کامل عقل فرد در توده» را کنار گذاشته است. افراد در جمعیت همچنان معنا، هویت و قاعده دارند؛ اما هویت جمعی و هنجارهای لحظه‌ای می‌توانند بر رفتار فردی غلبه کنند. تراکم، هیجان شدید، احساس کمبود، ابهام در مقررات و رفتار دیگران تعیین می‌کند که چه هنجاری بر جمع مسلط شود. در ایران‌مال چند عامل هم‌زمان عمل کرد: نخست، تعداد افراد با ظرفیت واقعی فضا و طراحی برنامه متناسب نبود. در چنین وضعیتی، حتی بدون هیچ قصد خشونت‌آمیزی، فشار فیزیکی جمعیت می‌تواند باعث سقوط، خفگی، آسیب و رفتارهای هراس‌آلود شود. دوم، دسترسی به میزبان به کالایی کمیاب تبدیل شد. هر فرد می‌خواست جلوتر برود، دست بزند، عکس بگیرد یا لحظه‌ای دیده شود. هنگامی که افراد تصور کنند دیگران در حال پیشی‌گرفتن‌اند، رعایت نوبت به رفتاری زیان‌بار تبدیل می‌شود: «اگر من کنار بایستم، دیگران جای مرا می‌گیرند.» سوم، مرز میان محبت و تصاحب از میان رفت. در رابطه آنلاین، یوتیوبر همیشه در دسترس است: می‌توان تصویر را متوقف کرد، عقب برد، ذخیره کرد و هر زمان خواست دوباره دید. اما بدن واقعی محدود، آسیب‌پذیر و متعلق به خود فرد است. بخشی از جمعیت نتوانست این گذار از «تصویر در دسترس» به «انسانی دارای حریم» را مدیریت کند. هوادار می‌خواست به محبوبش نزدیک شود، اما انباشت همین میل فردی، محبوب را زخمی کرد. چهارم، نبود مرجع روشن و مقتدر برای هدایت جمعیت باعث شد هنجار غالب را رفتار کسانی تعیین کند که بیشتر هل می‌دادند، فریاد می‌زدند و جلو می‌رفتند. در چنین محیطی، فرد آرام نیز برای عقب‌نماندن ناچار می‌شود همان رفتار را تکرار کند. بنابراین، خشونت الزاماً محصول نفرت از میزبان نبود. شکل متناقضی از محبت مالکانه بود: هرکس می‌خواست سهمی خصوصی از یک چهره عمومی داشته باشد. جمعیت برای نزدیک‌شدن به او، امکان حضور او را نابود کرد. خشم و فردگرایی افراطی در ایران امروز در پس این صحنه می‌توان صورت‌بندی گسترده‌تری از جامعه امروز ایران را دید: نه فردگرایی به معنای استقلال، مسئولیت‌پذیری و احترام به حقوق فردی، بلکه نوعی فردگرایی اضطراری و دفاعی. در فردگرایی مدنی، فرد حق خود را می‌شناسد و حق دیگری را نیز به رسمیت می‌شناسد. اما در فردگرایی اضطراری، هرکس خود را در رقابت دائمی با دیگران می‌بیند. قاعده نانوشته چنین می‌شود: «اول خودت را نجات بده»، «فرصت را قبل از دیگری بگیر» و «به سازوکار عمومی اعتماد نکن.» این منطق را می‌توان در صف، رانندگی، بازار، نظام اداری، رقابت آموزشی و حتی روابط حرفه‌ای مشاهده کرد. ایران‌مال فقط آن را در زمانی کوتاه و در فضایی فشرده به نمایش گذاشت. فردی که انتظار ندارد نظم جمعی از حق او حفاظت کند، شخصاً برای گرفتن حق یا امتیازش اقدام می‌کند. اما وقتی همه چنین کنند، امکان برخورداری هیچ‌کس از بین می‌رود. ناامنی اقتصادی و مقایسه دائمی نیز به این وضعیت دامن می‌زند. فرد فقط فقر یا محدودیت مطلق خود را تجربه نمی‌کند؛ هر روز موفقیت، ثروت، سفر و مصرف دیگران را بر صفحه تلفن می‌بیند. پژوهش‌ها نشان داده‌اند احساس محرومیت نسبی ــ یعنی تصور عقب‌ماندن در مقایسه با دیگران ــ می‌تواند خشم و رفتار پرخاشگرانه را افزایش دهد، به‌ویژه هنگامی که منابع کمیاب و راه‌های مشروع پیشرفت محدود به نظر برسند. تعمیم مستقیم این یافته‌ها به همه حاضران ایران‌مال درست نیست، اما این چارچوب می‌تواند بخشی از زمینه اجتماعی خشم را توضیح دهد. خشم این نسل صرفاً خشم سیاسی یا اقتصادی نیست. خشم از معطل‌ماندن است: معطل‌ماندن برای قبولی، کار، درآمد، مسکن، مهاجرت، ازدواج، اینترنت آزاد و آینده‌ای قابل پیش‌بینی. در چنین شرایطی، تحمل ناکامی کاهش می‌یابد و هر مانع کوچک می‌تواند بار ناکامی‌های بزرگ‌تر را حمل کند. بااین‌حال، توضیح اجتماعی رفتار نباید به سلب مسئولیت اخلاقی بینجامد. فشار اقتصادی و ضعف نهادها رفتار آسیب‌زننده را قابل‌فهم می‌کند، اما آن را موجه نمی‌سازد. نوجوان و جوان نیز باید بیاموزد که علاقه، مجوز عبور از حریم دیگری نیست و هیجان، مسئولیت فردی را لغو نمی‌کند. 📎 ادامه در صفحه‌ی دوم #تجربه‌های_روان‌پزشکانه

  • 27 июл.1 44867

    🗣 اطلاع‌رسانی کنفرانس روابط گروهی در تهران. مرداد ۱۴۰۵ «کنفرانس روابط گروهی» یک برنامۀ آموزشی ـ تجربی فشرده در سنت تاویستاک و روان‌پویایی سیستم‌هاست که برای مطالعۀ فرایندهای آشکار و پنهان گروه‌ها و سازمان‌ها طراحی شده است. این برنامه برخلاف همایش‌ها و کارگاه‌های متعارف، عمدتاً بر سخنرانی و انتقال اطلاعات نظری متکی نیست؛ خودِ کنفرانس به‌صورت یک «سازمان موقت یادگیری» شکل می‌گیرد و شرکت‌کنندگان از راه حضور در موقعیت‌های واقعی گروهی، پذیرش نقش، مواجهه با اقتدار، مرزها، تعلق، همکاری و تعارض، دربارۀ رفتار خود و دیگران یاد می‌گیرند.  موضوع محوری این دوره «واقعیت بیرونی، سازمان، نقش و اقتدار» است. مأموریت اصلی آن، یادگیری دربارۀ فرایندهای خودآگاه و ناخودآگاه مرتبط با واقعیت بیرونی، سازمان، نقش و اقتدار است. هدف این است که شرکت‌کنندگان دریابند چگونه فشارهای محیطی، هیجان‌ها، فرض‌های ناخودآگاه و روابط قدرت می‌توانند انجام مأموریت رسمی یک گروه یا سازمان را تسهیل یا مختل کنند. این کنفرانس روان‌درمانی فردی یا گروه‌درمانی نیست و برای حل مستقیم مشکلات شخصی طراحی نشده است؛ هرچند ممکن است تجربه‌ای هیجانی و چالش‌برانگیز باشد. یادگیری نیز پاسخ از پیش تعیین‌شده‌ای ندارد و هر فرد مسئول مشاهده، تفکر و معنا دادن به تجربۀ خود است. کنفرانس به مدت چهار روز، از سه‌شنبه ۲۰ مرداد تا جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، برابر با ۱۱ تا ۱۴ آگوست ۲۰۲۶ برگزار می‌شود. جلسات از ظهر روز نخست آغاز شده و تا ظهر روز چهارم ادامه دارند؛ روزهای میانی برنامۀ فشرده‌ای از ساعت ۸ صبح تا حدود ۹:۳۰ شب دارند.  محل برگزاری، مؤسسۀ روان‌تحلیلی همراه در تهران است، در خیابان شریعتی، بعد از میرداماد، روبه‌روی حسینیۀ ارشاد، خیابان کوشا، نبش رودبار شرقی، پلاک ۵. کنفرانس به‌صورت حضوری برگزار می‌شود. ظرفیت پذیرش آن ۵۰ نفر است. دایرکتور کنفرانس: هادی رحیمی‌دانش روان‌کاو و عضو انجمن بین‌المللی روان‌کاوی و انجمن روان‌کاوی سوئد، سوپروایزر، روان‌درمانگر تحلیلی فردی و گروهی و مشاور سازمانی. راه ارتباطی اعلام‌شده: ۰۹۹۳۱۱۰۲۸۳۰ و ایمیل hamrahcontent@gmail.com است.