- Последний пост
- 23 февр.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
هزاران چشم زیبا در نگاهم تیر باران شد! در آن شبهای تصویری صدا هم تیرباران شد! جنونِ گاز خردل بود و قربانگاهِ اکسیژن زمین جای خودش، آنشب هوا هم تیرباران شد! خدا پشت و پناهم بود تا آنجا که خونم ریخت خدا هم آسمانی شد خدا هم تیرباران شد! دلم با مرد جنگی رفت در ارابه ای خونین نه تنها پای معلولش عصا هم تیرباران شد! تحمل جای مرهم را میان زخمها پر کرد نمانده چاره ای دارالشفا هم تیر باران شد! شهادت رمز پیروزی ست میگفتند و میکشتند چه بیرحمانه قانون بقا هم تیرباران شد قساوت واژه ای درخور برای این شقاوت نیست تنِ بی جانِ در خوابِ کما هم تیرباران شد! به جرم مرگ اجباری درآن هنگامه ی تاری پس از یک اربعین زاری عزا هم تیرباران شد.... #مجتبی_سپید
صبحت بخیر ای نفس ای رنگ زندگی دنیا اگر نداشت تورا لذتی نداشت..!🤍 #مجتبی_سپید
خوابتان برده و بختک ... به جهنم به درک! اشبه الناس به دلقک! به جهنم به درک باغتان سوخت به اخبار ذغالی که نشست سرِ قلیان مترسک به جهنم به درک غیرت از دست شما مرد ، شما میگردید پی قاتل ؟ پی مدرک؟ به جهنم به درک ننگ صبرید در آتش ، به تحمل سوگند! همگی با هم و تک تک به جهنم به درک دیگر از دامن عفت که شرف نقشش بود چه به جا مانده به جز لک؟ به جهنم به درک اشک ناخواسته! این خواسته ی رعیت بود اجنبی میزندش چک به جهنم به درک جمع مستان که رسیدند فراری دادند اندک و اندک و اندک به جهنم به درک اگر این مَشتی مشکوک به آدمها را میکشد آفت این شک، به جهنم به درک #مجتبی_سپید
ای پشت به من کرده! به دیوار نگو نه رد است در آداب تو این کار نگونه درجنگ دلم فلسفه را سفسطه برده ست ای بی خبر از لذت اصرار ! نگو نه گفتند که تمجید غزل میکنی از من انکار نکن ، میرسد اخبار نگو نه هنگامه ی تاراجِ روانم که نبودی داروی شفا بخش! به بیمار نگو نه آری چه بدی داشت که بسیار نگفتی؟ یک مرتبه یک مرتبه یک بار نگو نه برباد حجابی که پس از بوسه بیاید بردار پریشان شده بردار نگو نه دیوار تو را لمس کند عیب ندارد؟! من کمترم از آجر دیوار؟ نگو نه میکوشم و مینوشم اگر راه ببندی بر تشنه، لبِ چشمه ی اجبار، نگو نه می آیی و می مانی و میخندی و من نیز دلخوش به همین مختصر اصرار نگو نه راضی نشو این چرخِ کبود از سر تفریح هربار شود بر سرم آوار نگو نه #مجتبی_سپید
چون صفایِ مقدمت بر سرسرای مشتری هرچه داری عرضه کن ، ای گل برای مشتری چشمهایت چند ؟ لطفا خرج را سنگین نکن کاش بگذاری خودت را گاه جای مشتری بعدِ چشمت فکرِ تعیین بهای سینه باش بحث قیمت کن! چکارت بر حیای مشتری؟! قاشقی از گوشه ی لبها برای امتحان هدیه کن تا جذبه ای باشد برای مشتری! یک بغل لبخند میخواهم به دور از کاسبی ست اخمِ بی مورد به تصمیمِ بجای مشتری محض درمان میخرم، ارزانتر از تخفیف باش شاملِ حالِ خودت کن از دعای مشتری! خوردنیهایت زیادند از قضا، امانترس عرضه کن ای بی خبر از اشتهای مشتری! کاش باقی بردنی بود از تمام خوردنی التیامِ ناگزیرِ دردهای مشتری! #مجتبی_سپید
گفتی دلت را میبرد یک آشنا، کی ؟ کِی ؟ کجا؟! هی دسته گل می آورد اینروزها ، کی؟ کِی؟ کجا؟! باخلق و خویی نیک تر درظاهر از من شیک تر از من به تو نزدیکتر ازمجتبا؟ کی؟ کی؟ کجا؟! گفتی که راهت را گرفت اخم نگاهت راگرفت دست گناهت را گرفت ای بی وفا !کی؟ کی ؟کجا؟ گفتی تو را بوسیده پس، نادیده ها را دیده پس گفتی به من خندیده پس بعداز چرا؟کی؟کی؟ کجا؟ گفتی غزلبازی قَدَر با شعرهای تند و تر دل برده از من بیشتر ای مرحبا! کی؟ کی؟ کجا؟! کی مثل من سازش کند؟همراهی فاحش کند؟ اول تو را خواهش کند وقت دعا؟ کی؟ کی؟ کجا؟ بازار گرمی کن بلا! اما طلا یعنی طلا مانند من تا انتها کی مانده، ها؟! کی؟ کی؟ کجا؟ #مجتبی_سپید
من آنقدر که تو دیوانه ای نبودم خب! جنون نبود به قدر تو در وجودم خب ! نگفتمت نرو آنجا که اهل توصیف اند؟ نگفتی ام که چرا ؟ گفتمت حسودم خب! مجال بوسه در این سازه احتراما نیست؟ اجازه خواه تو از لحظه ی ورودم خب! اگر تویی که تو را مصلحت نشستن نیست اگر منم که من آغوش خود گشودم خب! برای دادن القابِ تازه فکری کن مریض ومُغرض و دیوانه ات که بودم خب ! نگفته ای و شنیدم دلت غزل میخواست اگرچه خود نشنیدی ولی سرودم خب! نظر به طعمِ گلویم که نوش لبهایت کمی ملاحظه کن، میکنی کبودم خب! میانِ خاطره ها شرط مان که یادت هست قرار بود نبازی دل و ربودم خب! #مجتبی_سپید
چاره ام چیست به جز فاصله از کیش شما ؟ نمی ارزید به زجرش عسل و نیش شما ! پای منبر پیِ بزغاله یِ گیج آمده ام ذوقِ باطل نکند شیخِ کج اندیش شما ! در سَرم حل شده ، آنی که پی اش میگردید آخر این آدمِ عریان چه به تفتیش شما؟! قصه ی تیغ و گلو بعدِ تراشیدن نیست؟ سیرتِ صافِ من و صورتِ خوش ریش شما! من که تسلیمِ صَلاحم به سِلاحم سوگند پس چه غم چیست حسابات کم و بیش شما ! مانده ام خرمن خود راببرم یا نبرم گاو اگر گاو منو خیش اگر خیش شما! عِلم غیرت به من آموخت تنِ رنجورم تا تکدی نکند شاعرِ درویش شما بعداز این جانِ شما و غزلیاتی چند باشد این تحفه ی ناقابلِ من پیش شما .. #مجتبی_سپید
سفره ای وا نکرده غارت شد بعد "ب" قبل ختم اسمِ الله! قصه ی سفره حاکی از این است غصه ی سفره سهممان شد، آه! خوک همسایه خاکمان را خورد زنده زنده به سبک کفتاری چشممان خیره خیره میسوزد چشمِ ما زندگانِ چون ارواح! صبح اعدام خالو گل ممد شیرعلی را شغال ها بردند... قوچ علی سربدارِ طباخی ست طبق دستور شخص گرگ الله! کسی از غیب علی خبر دارد؟ بعد گونی چه بر سرش آمد؟ ریزعلی تاکسیدرمی شد یعنی پُر شده پوست تنش از کاه! عشقعلی شد جناب سرجوخه وقتِ تیرِ خلاص میخندید به زوایای نعش همخونان مردکِ عمِه مادرِ گمراه! گربه ی کورِ جانعلی میگفت: استجاب دعای کرکس هاست قدِ ظالم نمیشود کوتاه عمرِ ظلمش کشید تا پنجاه! قندعلی شیره میخورد ناکس لقوه دارد صدای وافورش منقلش برده تا لبِ گورش مرده ای زنده میشود گهگاه! قصه ی سفره ننگ سنگین است کار فتوای وحشی الدین است که سرانجام جنگلم این است مرجعِ بی رساله ی اشباح! نه به گوش گراز راهی شد نه به هوش الاغ قد میداد پشت این میله ها سگی میگفت جورِ سگ را نمیکشد روباه! #مجتبی_سپید
دلم مثال بلا در بلاست لامصب خودش به درد خودش مبتلاست لامصب! چگونه است که میسوزد و نمیریزد؟! دلم به باورِ آتش طلاست لامصب! غم این غریبه ناخوانده از تمام شهر به چشم خانه ی من آشناست لامصب! کسی ندیده دلم را؟ کسی خبر دارد؟ یکی به من برساند کجاست لامصب؟! نشد بگیرمش عاجز شدم بگیریدش دلم مهار ندارد ؛ رهاست لامصب! آهای چرخ کلک! این خمیده ی خاموش شکوه شعر جهان؛ مشتباست لامصب! "هنوز باغِ تو باور نکرده باران را" که سالهاست زمین در کماست لامصب! به گوشِ مادر گیتی بلند باید گفت که این وفای تو عین جفاست لامصب! #مجتبی_سپید
حمله کردند قشونی که مسلح به غم اند این قشون بی تو چه بسیار ولی با تو کم اند! چیده ام پاره کنم عکس تورا دستانم... دلشان نیست پشیمان شدگان محترم اند! ده قدم رسم دوئل نیست مگر؟ این غم ها طبق معمول پی طی شدن نه قدم اند! ارتشِ یاد تو آرایش جنگی دارند محض دق مرگی ام این خاطره ها همقسم اند! کل غم های مرا یک غم تنها زایید بیشماران همه از نسل همان ذره غم اند! صرف تشخیص شد اوقاتم و بی حاصل بود آه هایی که کشیدم همه مانند هم اند! بیش کشتار ترین لشکر تاریخ! ای غم! آفرین! مثل سپاه تو وفادار کم اند #مجتبی_سپید
برای تک تک دیر آمدن ها عذر میخواهم عزیزم ، چشم ، در راهم عزیزِ چشم بر راهم! جوابی نیست تا وقتی تمام آنچه من هستی اگر گهگاه میپرسی چرا اینقدر خودخواهم؟ به اقیانوس میماند اگر دریاچه ی عشقت چون افزودی چون افزودم نه میکاهی نه میکاهم غزل پشت در است اما حسادت مشت میکوبد خبر دارد تو باشی هیچ مهمانی نمیخواهم به تعداد تمام واژگان افسوس خواهم خورد که با شیرین کلامت از شمار بوسه میکاهم به عاشق بوسه پیش آید تعلل میکند آیا؟! تعلل کار عاقل هاست تا دیوانگان ، ما هم... نمایشگاه اعضای تنی سر تا به پا سیمین! نگهبان تورا من حامل صد بارک اللهم من از یادت نمیکاهم به قول شهره ی نیما نباشی هرکجا باشم "تورا من چشم در راهم" #مجتبی_سپید
ترانه ی سپید مثل تک درختی که بالای تپه س دلم تُی بارون و میشناسه و بس مث جاده هایی که متروکه موندن چشام انتظارو تا اینجا کشوندن منم پمپ بنزین بی استفاده یه روزی میگفتن بهم ماهِ جاده حالا حتی قده دو تا بوق و چشمک به یادم نبودن سوارو پیاده مث عابرایی که مقصد گریزن توی جاده هایی که دیوونه خیزن شدم مثل رودا که دنبال سدن نمیخوان برن تا به دریا بریزن یه مش خاک و وا کن رو در روی توفان نگا کن به اون ذره گردی که میره من اون گرد ریزم که حل شد توی باد همونجوری گم میشه مردی که میره مث تابلوهای تو جاده نبینم همونم که بودم هنوزم همینم یه جا بند نمیشم تا روزی بمیرم دلم راه نمیره درک من که میرم #مجتبی_سپید
فتنه بر سر کرده ای ، ای روسری رنگی سلام! خوب وقتی آمدی ، تنها نمی چسبید جام ای زنِ زیبای در تن پوشِ دیبا آفرین! محشری پوشانده خود را لای محشر، والسلام من چه باید تن کنم تا بلکه مقبولت شوم؟ ای تمامِ شیک پوشان رهرو راهت مدام ای به گیرایی رسیده در مقام صبرِ من! از تو جز من هر که نوشد قطره ای حتی حرام ای لبانت با منِ افتانِ "ظاهر استوار" هی سراپا هوشیاری! اقتدارت مستدام شرط میبندم که با ده بوسه مدهوشم کنی بر سر ده بوسه ی هوشیار گردان، نوش کام! باز شیطان گرم توجیه نباید های ماست اینچنین که رخت خواب انداخته در پشت بام آنقدر در مستی ات خوبی که بر من مطلقا باتو نوشیدن حلال و بی تو نوشیدن حرام! آمدم تا گم نگردد خانه ات ؛ رفتی ولی خانه ام گم شد نخواهم یافت تا "مستی تمام" #مجتبی_سپید
ناخوشم، حال مرا از کهنه بیماران بپرس حسرتِ بیخواب را از دردبیداران بپرس! چون فروشی نیستم چوب خراجم میزنند قیمتم را خواستی از بی خریداران بپرس! از صفات بارزم آیینه ها را مُشتن است علتش را از روانِ خویش بیزاران بپرس! وقت تاراج است اگر بی بار و بر میبینی اش راز باغِ خالی از کوتاه دیواران بپرس! رو به روی زخمیان از مهرورزان دم نزن اهلیان را واگذار از قسوت هاران بپرس! نا امیدی لاجرم از ابرهای بی جواب؟ با منِ خشکیده خو از نخوتِ باران بپرس! قصه ی سرباری مارا بیا از دارها یا سرِ دروازه ها از نعشِ سرداران بپرس! #مجتبی_سپید
از نسل آفتابیم هرچند خرد و خاموش ما شیرزادگانیم ما را چه نسبت از هوش بی آبرو تر از عاد بی رنگ و رو تر از باد از ما چه مانده فریاد کوران پنبه در گوش! تنها نه کر که کوریم سرهای زیر زوریم از پرسشی به دوریم ما را چه برده از هوش سرما امان بریده ست عریانگران برآنند از چرممان بپوشیم پاپوش پشت پاپوش اجساد آرزو را بر دوش میکشانیم تا آشیانه ی مرگ باری کفن در آغوش ما نسل مردگانیم یا اصل مردگانیم ای زندگار مطلق مارا نکن فراموش! اشکا که اشرفان را بی اشرفی خریدی سوداگرا در این دهر ما را به هیچ نفروش! ما سایه های هستیم هُشیار های مستیم ما واقعا که هستیم جُنبنده گان بی جوش؟! شلاق مکتب درد سنگ از گِلآب پرورد هر ضربه از برم کرد بیهوش باش باهوش! #مجتبی_سپید
این داستان : خودنشناسی هم نمیدانم کجایم هم نمیدانم کی ام عابرم یا ساکنم گبرم مسلمانم کی ام هم دهانم بوی حکمت میدهد هم بوی شیر پیر دوران دیده ام طفل دبستانم کی ام روح پیر و جسم نوزادی گلاویز من اند من که حتی از خودی ها هم گریزانم کی ام؟ ذره ای در من نشانی از بهاران نیست نیست زاده ی فصل خزانم یا زمستانم کی ام زخم هایم را نشد بشمارم از بس در هم اند ظاهرم یاغیست سربازم نگهبانم کی ام کلبه ام امن است اما خاطرم آسوده نیست تازه صاحب خانه ام یا کهنه مهمانم کی ام حزب باد و خاکباز و آبی و آتش پرست چاربعدم خالقم شیطانم انسانم کی ام هر که میپرسد کی ام بالفعل میگویم منم آنکه میداند نمیدانی نمیدانم کی ام! هرکه زجر خودشناسی میکشد پاسخ در اوست من که موهایم شده هم رنگ دندانم کی ام؟! #مجتبی_سپید
من اعتراض به این نوع عاشقی دارم جناب محکمه من شاکی ام نه دلدارم! جناب محکمه دستور مقتضی لطفا که از خزانه این عشق پرده بردارم خودم وکیل خودم میشوم تقاضای اشد بوسه به مقیاس دوری اش دارم نبود این متشاکی دل مرا کشته ست جناب محکمه در واقع من عزادارم هزار بوسه برای جریمه کافی نیست مگر خودم همه را تا هزار بشمارم! به رغم اینهمه اما طبیب خوشنامی ست شفای دل من از این متهم طلبکارم... چه کرده ام که نبودش جزای من بوده ست چقدر من به جنابت وثیقه بسپارم جناب محکمه حالا که رشوه میخواهی کنار نامه به غیر از دلم چه بگذارم؟! #مجتبی_سپید
نگاهِ بنده به آزادی... خیال گریه ندارم برای آزادی چهل بهار گذشت از عزای آزادی فقط نه جان جوانم از آن اولاتر تمام دفتر شعرم فدای آزادی! گلوله های مجرد دوباره بخشیدند به دست های خیابان حنای آزادی... جنازه های مشعشع گرفته ایم از نیل چه اژدها دهنی شد عصای آزادی! به سرب داغ خودی های مانده محکومیم به اتهام گریز از فضای آزادی به تُنگ خالی دلتنگ سنگ ساحل گفت که موج فاجعه دارد شنای آزادی! اگرچه هیزم و مظروف و ظرف از ما بود به هیچکس نرسید از غذای آزادی جز این دعا نشنیدم از عالم و آدم خراب گردد الهی بنای آزادی!!! #مجتبی_سپید
شراب خوردم و دیدم عذاب نازل شد خدای من ملکی بی حجاب نازل شد! به دست و پا زدنم قفل اعتنا بخشید به سقف نازک صبرم عتاب نازل شد گلوی نازک من بود و قیچی لبهاش سروش فاجعه در رختخواب نازل شد تمام کوه تنم از کویر داغش سوخت به جان چشمه شرار سراب نازل شد! به قصد حوصله وقت شکنجه رعدآسا از آسمان قوافی شتاب نازل شد چهار میخ کشان کوره ی زبانش را گذاشت روی زبانم مذاب نازل شد اصابت لب و لب انفجار در برداشت چنانکه بارش تند شهاب نازل شد.. به حکم ساقی یاغی دل غضب منظر جواز شرب حلال شراب نازل شد! هوار زنگ درآمد در آن بزنگاه آه سمند پیک رسید و کباب نازل شد میان غار چرا مرد ماجرا دریافت چگونه در شب شیطان کتاب نازل شد نه اینکه عرض عذابم به طول مستی بود کشید تا به سحر آفتاب نازل شد! #مجتبی_سپید