روزنومه چی(مصطفی داننده)
Статистика- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Новости и СМИ (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 813
- 1/48двое суток
- 931
- 1/72трое суток
- 1 004
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
فروشندگان رویا؛ قاتلان امید ✍️مصطفی داننده در ایران، سالهاست یک تجارت پرسود جریان دارد، تجارتی که نه به سرمایه نیاز دارد، نه کارخانه میخواهد و نه حتی محصولی واقعی تولید میکند. کافی است رویا بفروشی. رویای قدرت، رویای پیروزی، رویای آیندهای درخشان، رویای شکست دشمن، رویای سقوط قریبالوقوع، رویای نجات نزدیک. سالهاست در ادبیات رسمی حکومت، تصویری از ایران ساخته میشود که با زندگی واقعی مردم فاصلهای عظیم دارد. اقتصادی گرفتار بحران، جامعهای فرسوده و شکافخورده، تورم و کاهش قدرت خرید، مهاجرت گسترده، انبوهی از مسائل حلنشده البته جنگ در کنار ادعای قدرتی قرار میگیرد که قرار است جهان را تکان دهد. قدرت واقعی نیازی ندارد هر روز خودش را فریاد بزند. قدرت را باید در اقتصاد، فناوری، رفاه شهروندان، کیفیت زندگی، ثبات اجتماعی، توان دیپلماتیک و ظرفیت اداره کشور دید. ابرقدرت بودن را نمیتوان با شعار تولید کرد. همانطور که فقر را نمیتوان با تبلیغ انکار کرد. بخشی از اپوزیسیون نیز سالهاست درگیر شکل دیگری از رویا فروشی است. کافی است چند شهر شاهد اعتراض باشند، چند شعار در خیابان شنیده شود یا موجی در شبکههای اجتماعی شکل بگیرد تا عدهای بگویند «این آخرین روزهای حکومت است»، «دو هفته دیگر سقوط میکند» یا «بهار ایران فرا رسیده است». گاهی حتی زمستان که از راه میرسد، به مردم وعده میدهند که بهار سیاسی همین نزدیکی است اما انقلاب تقویم ندارد. انقلاب با آرزو اتفاق نمیافتد. با هشتگ، تحلیل هیجانی، ویدئوی پرمخاطب و پیشبینیهای هیجانانگیز هم اتفاق نمیافتد. تغییرات بزرگ سیاسی سازوکارهای خودشان را دارند: سازماندهی، شکاف در ساختار قدرت، بحران مشروعیت، ظرفیت بسیج اجتماعی، اعتصاب، نافرمانی، شبکههای اجتماعی و سیاسی، و دهها عامل دیگر که هیچکدام را نمیتوان با میل و امید جایگزین کرد. ممکن است یک انقلاب رخ دهد، ممکن است رخ ندهد، ممکن است زودتر اتفاق بیفتد و ممکن است سالها طول بکشد. اما کسی که برای آن تاریخ تعیین میکند، لزوماً تحلیلگر نیست؛ گاهی فقط فروشنده امید است و اینجا مسئله بسیار جدی میشود.امید واقعی با رویا فروشی تفاوت دارد. امید واقعی میگوید: «این وضعیت میتواند تغییر کند، اما برای تغییر آن باید واقعیت را بشناسیم، هزینهها را بفهمیم و برای سناریوهای مختلف آماده باشیم.» رویا فروشی میگوید: «نگران نباش؛ همهچیز همین فردا تمام میشود.» اولی انسان را قدرتمند میکند، دومی او را منفعل.وقتی مردم بارها و بارها وعده آینده نزدیک را میشنوند و آینده نمیرسد، اتفاق خطرناکی رخ میدهد: امید فرسوده میشود. کسی که یک بار به او گفتهاند «پیروزی نزدیک است»، ممکن است امیدوار شود. بار دوم هم شاید باور کند. اما وقتی این «نزدیک» تبدیل به ماهها و سالها شود، آدمها فقط وعده را کنار نمیگذارند؛ گاهی خودِ امکان تغییر را هم باور نمیکنند. اینجاست که رویا فروشی به دشمن امید تبدیل میشود.حکومتی که مدام پیروزی قریبالوقوع میفروشد، شکستهای واقعی را پنهان میکند. مخالفی که مدام سقوط قریبالوقوع میفروشد، هزینهها و دشواریهای واقعی تغییر را پنهان میکند. هر دو، اگرچه از دو نقطه متفاوت حرکت میکنند، در یک چیز شبیهاند: هر دو واقعیت را قربانی روایت میکنند. جامعه به روایتهای زیبا احتیاج ندارد، به حقیقت احتیاج دارد. اگر اقتصاد بیمار است، باید گفت بیمار است. اگر حکومت قدرتمند است، باید قدرتش را دید؛ اگر ضعیف است، باید ضعفش را شناخت. اگر جامعه ناراضی است، باید ابعاد و ظرفیت این نارضایتی را سنجید. اگر اعتراض میتواند به تغییر سیاسی منجر شود، باید سازوکار آن را توضیح داد، نه اینکه برایش تاریخ انقضا تعیین کرد. مردم حق دارند بدانند تغییر سیاسی دشوار است. حق دارند بدانند هیچ تضمینی وجود ندارد که فردای یک حکومت، کشوری دموکراتیک، آزاد و آباد باشد. حق دارند بدانند سقوط یک نظام سیاسی لزوماً به معنای حل همه مشکلات نیست. بلوغ سیاسی یعنی توانایی تحمل این حقیقت تلخ که آینده تضمینشده نیست. جامعهای که دائماً با وعدههای بزرگ تغذیه شود، در نهایت گرسنهتر میشود، چون هر وعده، توقعی میسازد و هر وعده شکستخورده، بخشی از اعتماد را میسوزاند. کشور با رویا اداره نمیشود و با رویا هم نجات پیدا نمیکند. واقعیت ممکن است تلخ باشد، اما تنها چیزی است که میتوان بر اساس آن آینده ساخت. امید واقعی وقتی آغاز میشود که دروغ درباره آینده تمام شود. جامعهای که میخواهد آیندهاش را بسازد، باید از فروشندگان رویا فاصله بگیرد، چه آنهایی که از قدرتی افسانهای سخن میگویند و چه آنهایی که هر اعتراض را آغاز پایان مینامند. آینده را نمیشود پیشفروش کرد. آینده را باید ساخت. @mostafadanandeh
دیکتاتورهای مقدس ✍️مصطفی داننده دیکتاتوری از روز اول با زندان و سانسور آغاز نمیشود بلکه زمانی کلید میخورد که مردمان تصمیم میگیرند کسی را آنقدر بزرگ کنند که دیگر نتوانند از او بپرسند: «اگر اشتباه کردی، چه؟» از همان لحظه، شکست آزادی شروع میشود. جامعهای که انسان میسازد، زنده است. اما جامعهای که بت میسازد، آرامآرام میمیرد. زیرا بتها نه پاسخ میدهند، نه عذرخواهی میکنند و نه اجازه میدهند کسی دربارهشان سؤال بپرسد. مقدس کردن انسانها در کنار دروغ، بزرگترین خیانت به حقیقت است. وقتی کسی را مقدس میکنیم، در واقع حق نقد او را از خودمان میگیریم. انگار دهان خود را با نخ و سوزن دوختهایم و کلید آن را هم به دست همان کسی دادهایم که نباید دربارهاش سؤال کنیم. از آن پس، هر انتقاد، بیاحترامی است، هر پرسش، خیانت و هر مخالف، دشمن. هیچ انسانی معصوم نیست. نه سیاستمدار، نه روشنفکر، نه استاد دانشگاه، نه فعال مدنی، نه رهبر،نه شاه، نه نویسنده و نه محبوبترین چهره جامعه. انسان بودن، یعنی امکان خطا داشتن. اگر کسی را از این قاعده مستثنا کنیم، در حقیقت او را از پاسخگویی نیز معاف کردهایم. قدرت، حتی پاکترین انسانها را هم وسوسه میکند و تحسین بیقیدوشرط، خطرناکترین غذای قدرت است. کسی که هر روز فقط تشویق بشنود و هیچ نقدی نشنود، آرامآرام باور میکند که اشتباه نمیکند. مشکل از علاقه داشتن به افراد آغاز نمیشود، مشکل از جایی آغاز میشود که علاقه، جای عقل را میگیرد. آن روز دیگر رفتار افراد را نمیسنجیم، فقط از آنها دفاع میکنیم. اگر موفق شوند، آن را نشانه نبوغ میدانیم و اگر شکست بخورند، برایشان هزار توجیه میتراشیم. در چنین فضایی، حقیقت دیگر معیار نیست و وفاداری معیار میشود. تاریخ نیز بارها همین هشدار را داده است. بسیاری از فجایع، محصول نبوغ سیاه یک مستبد نبودند، محصول سکوت مردمی بودند که جرئت نکردند به او بگویند: «اشتباه میکنی.» سکوت، همیشه از ترس زاده نمیشود، گاهی از تقدس زاده میشود. وقتی کسی را فراتر از نقد قرار میدهیم، در واقع او را فراتر از پاسخگویی قرار دادهایم. احترام با تقدس تفاوتی عمیق دارد. احترام یعنی خوبیهای یک انسان را ببینی و در عین حال، اگر خطا کرد، شجاعت داشته باشی آن را به زبان بیاوری. اما تقدس، چشم را بر خطا میبندد. احترام، شخصیت را حفظ میکند. تقدس، حقیقت را قربانی شخصیت میکند. تقدس، دشمن آزادی اندیشه است. جامعهای که عادت کند برای برخی افراد حریم ممنوعه بسازد، کمکم یاد میگیرد که سؤال نپرسد. نسلی تربیت میشود که به جای استدلال، به شخصیتها استناد میکند، به جای بررسی شواهد، نامها را تکرار میکند؛ و به جای اندیشیدن، تقلید را انتخاب میکند. جامعهای بالغ، جامعهای نیست که قهرمان نداشته باشد، جامعهای است که هیچ قهرمانی را بالاتر از حقیقت نداند. انسانها باید با استدلال سنجیده شوند، نه با احساسات، با عملکردشان، نه با شهرتشان، با پاسخهایشان، نه با هالهای از تقدس که اطرافشان ساخته شده است. اگر روزی احساس کردی دیگر نمیتوانی از کسی انتقاد کنی، همان لحظه از خودت بپرس: آیا دیگری دهان مرا بسته است، یا خودم آن را دوختهام؟ زیرا آزادی اندیشه از یک جمله آغاز میشود،جملهای ساده اما نجاتبخش: هیچ انسانی مقدس نیست و هیچ انسانی نباید از نقد مصون باشد. @mostafadanandeh
ما گروگانیم... ✍️مصطفی داننده ما گروگانیم. شاید بزرگترین دروغی که سالها به ما گفتهاند این بوده که آزادیم؛ آزادیم انتخاب کنیم، حرف بزنیم و زندگی کنیم. اما گروگان همیشه کسی نیست که دست و پایش را بسته باشند. گاهی گروگان کسی است که اجازه ندارد خودش باشد. ما گروگانیم، گروگان کسانی که نه فقط بر امروز ما، که بر فردای ما نیز چنگ انداختهاند. کسانی که دین ما را به گروگان گرفتهاند، وطن ما را به گروگان گرفتهاند و حتی حق انتخاب کردن را از ما ربودهاند. آنان خود را مالک حقیقت میدانند،گویی خدا حقیقت را یکجا و یکباره به نام آنان سند زده و دیگران تنها زمانی حق زیستن دارند که نسخه آنان را برای زندگی بپذیرند. برای ما تصمیم میگیرند چه بپوشیم و چه نپوشیم. چگونه حرف بزنیم و چگونه فکر کنیم. حتی برای صندلیهای یک کافه در پیادهرو نیز تصمیم میگیرند. از رنگ لباسمان نگراناند، از مدل مویمان خشمگین میشوند و از خندههایمان میترسند. گویی انسان آزاد، بزرگترین کابوس آنان است. بر صفحه تلویزیون مینشینند و برای میلیونها انسان نسخه میپیچند؛ این را بخورید، آن را نخورید، این را ببینید، آن را نبینید، این را بگویید و آن را نگویید. سالهاست که به جای ما زندگی میکنند و از ما انتظار دارند بابت این لطف خیالی، سپاسگزار نیز باشیم. و امروز نوبت جنگ است. میگویند باید بجنگید. اما اگر بگویی جنگ نمیخواهم، ناگهان دادگاه تفتیش عقاید برپا میشود. باید ثابت کنی وطنفروشی نیستی. باید ثابت کنی ترسو نیستی. باید ثابت کنی غیرت داری. باید ثابت کنی که حق داری زنده بمانی. چه کسی گفته است که انسان برای اثبات وطندوستی خود باید مشتاق مرگ باشد؟ چه کسی گفته است که دوست داشتن سرزمین، تنها از لوله تفنگ میگذرد؟ مگر نه اینکه وطن، همان مردمی هستند که باید زنده بمانند؟ مگر نه اینکه آبادانی یک سرزمین، مهمتر از ویرانههایی است که نام پیروزی بر آن میگذارند؟ آنان جنگ را انتخاب میکنند و دیگران باید هزینهاش را بپردازند؛ یکی با جانش، دیگری با جوانیاش، یکی با خانه و دیگری با آیندهاش. سهم آنان، سخنرانی و شعار است و سهم مردم، ترس و خاکستر. سالهاست که ما را به گروگان گرفتهاند؛ آنچنان که حتی از حق مخالفت نیز باید دفاع کنیم. اگر با آنان نباشی، علیه آنان هستی. اگر سؤال بپرسی، متهمی. اگر جنگ نخواهی، خائنی. اگر سبک دیگری از زندگی را انتخاب کنی، منحرفی. آنان نه تنها حکومت بر تنها را میخواهند، که سودای حکومت بر روحها را نیز در سر دارند. اما حقیقتی هست که همه گروگانگیران تاریخ دیر یا زود با آن روبهرو شدهاند، هیچ انسانی برای اسارت آفریده نشده است. هیچ قدرتی آنقدر بزرگ نیست که بتواند تا ابد حق انتخاب را زندانی کند. انسان ممکن است سکوت کند، ممکن است بترسد، ممکن است به اجبار سر خم کند، اما میل به آزادی را نمیتوان کشت. ما گروگانیم، اما گروگان به دنیا نیامدهایم. روزی باید این جمله ساده را دوباره به یاد بیاوریم و با صدای بلند تکرار کنیم: هیچکس حق ندارد به جای ما زندگی کند. نه برای لباس ما، نه برای اندیشه ما، نه برای صلح و نه برای جنگ. زندگی، تنها یک بار به انسان هدیه میشود و هیچکس حق ندارد آن را به گروگان بگیرد. @mostafadanandeh
برچسبی به نام بیوطنی ✍️مصطفی داننده امیر قلعهنویی مخالفان تیم ملی از جمله عادل فردوسیپور را «وطنفروشهای بیوطن» خطاب کرد. سالهاست در این سرزمین، هر کس انتقاد کند، یک برچسب آماده در انتظارش است، «بیوطن»، «وطنفروش»، «خائن». انگار وطن، ملک شخصی عدهای است و کلید ورود به آن را هم فقط خودشان در جیب دارند. اما واقعاً معیار وطنپرستی چیست؟ آیا وطنپرست کسی است که هرچه دید، سکوت کند؟ کسی که چشم بر ضعفها ببندد تا مبادا آرامش صاحبان قدرت به هم بخورد؟ آیا وطنپرستی یعنی تشویق کردن، حتی وقتی میدانی راه را اشتباه میروند؟ آیا دوست داشتن ایران یعنی دوست داشتن همه تصمیمهایی که به نام ایران گرفته میشود؟ برای من، وطنپرست کسی است که وقتی میبیند خانهاش آتش گرفته، فریاد میزند. نه کسی که از ترس متهم شدن به بیوطنی، کنار دیوار میایستد و کف میزند. وطنپرست کسی است که حقیقت را، حتی وقتی تلخ است، پنهان نمیکند. کسی که نگران آینده این خاک است، نه نگران جایگاه خودش. کسی که اگر لازم باشد، محبوبیتش را خرج حقیقت میکند. کسی که از دیدن مهاجرت جوانانش، خالی شدن روستاهایش، فرونشستن زمینش، خشک شدن رودهایش و کوچک شدن رؤیاهای مردمش شبها خوابش نمیبرد. وطنپرست کسی است که ایران را فقط هنگام پخش سرود ملی دوست ندارد، ایران را در صف نان، در بیمارستانهای شلوغ، در کلاسهای درس فرسوده، در کارگر خسته، در معلم ناامید و در چشمهای مادری که فرزندش را بدرقه مهاجرت میکند، هم میبیند. عجیب است؛ در این سالها بسیاری از کسانی که دیگران را «بیوطن» خواندهاند، هرگز حاضر نبودهاند کوچکترین انتقادی را تحمل کنند. گویی وطن، آنها هستند و هرکس با آنها مخالف باشد، با ایران مخالف است. اما ایران از همه ما بزرگتر است. ایران نه یک تیم فوتبال است، نه یک دولت، نه یک جناح، نه یک رسانه و نه یک چهره مشهور. ایران، مجموعه خاطرات و رنجها و امیدهای میلیونها انسانی است که زیر این آسمان زندگی کردهاند و خواهند کرد. هیچکس حق انحصاری بر وطن ندارد.هیچکس نمیتواند برای عشق مردم به سرزمینشان، متر و ترازو دست بگیرد. وطنپرستی، مسابقه بلندتر فریاد زدن نیست. وطنپرستی یعنی وقتی همه تشویق میکنند، اگر لازم بود بگویی: «این راه، به مقصد نمیرسد» وطنپرستی یعنی حقیقت را قربانی مصلحت نکنی. وطنپرستی یعنی بدانی که گاهی بزرگترین خدمت به وطن، نه کف زدن برای آن، که نقد کردن آن است. و شاید در نهایت، وطنپرستترین آدمها همانهایی باشند که بیش از همه برای ایران غصه میخورند، همانهایی که هنوز بعد از همه این سالها، با وجود تمام زخمها، باز هم آرزو میکنند روزی این سرزمین، جایی بهتر برای زندگی فرزندانش شود. وطن را از روی تعداد پرچمهایی که در دست میگیری نمیسنجند، از روی تعداد شبهایی میسنجند که به خاطرش بیخواب ماندهای. @mostafadanandeh
جنوب؛ سپر در زمان جنگ، فراموش شده در زمان صلح ✍️مصطفی داننده جنوب ایران را باید از روی زخمهایش شناخت. از دیوارهای خرمشهر که هنوز بعد از چهار دهه، جای گلوله را بر تن دارند. از آبادانی که جنگ برایش تمام نشده. از مردمی که یاد گرفتهاند میان بوی نفت، گرد و غبار و آب شور زندگی کنند و هر بار که کشور به آستانه بحران میرسد، اولین صدای انفجار را از پنجره خانههایشان بشنوند. جنوب، قلب ایران است، اما سالهاست که با این قلب مهربان نیستند. هشت سال جنگ با عراق از روی این مردم عبور کرد. اهالیاش را برد، خانههایشان را ویران کرد و شهرهایشان را به موزهای از رنج تبدیل کرد. جنگ تمام شد، اما کسی برنگشت تا بپرسد با شهری که هنوز دیوارهایش جای گلوله دارد چه باید کرد؟ با مردمی که هر تابستان در گرمایی نفس میکشند که گاهی از مرز پنجاه درجه عبور میکند چه باید کرد؟ با مردمی که کنار بزرگترین منابع نفت و گاز کشور ایستادهاند و هنوز تشنگی را میشناسند، چه باید کرد؟ پاسخ، سکوت بود، همان سکوتی که سالهاست بر سر جنوب آوار شده است. جنوب برای این کشور همیشه یک چیز بوده است: خاکریز. خاکریزی که باید بسوزد تا دیگران در امان بمانند. در جنگ با عراق سوخت، در بیآبی سوخت، در آلودگی سوخت و امروز دوباره زیر سایه موشکها ایستاده است. تراژدی جنوب اما فقط جنگ نیست، فراموش شدن است. در این کشور، تا زمانی که دود به آسمان تهران نرسد، کسی از آلودگی حرف نمیزند. تا وقتی صدای انفجار در پایتخت شنیده نشود، کسی نمیفهمد جنگ چه بویی دارد. تا وقتی آب از شیرهای تهران قطع نشود، تشنگی یک مسئله ملی نیست. جنوب این را خوب فهمیده است، اینکه فاصلهاش تا دیده شدن، به اندازه فاصلهاش تا تهران است. و حالا بار دیگر موشکها بر سر همان مردمی فرود آمدهاند که چهل سال پیش هم هزینه جنگ را پرداخت کردند. نسلی رفت و نسل دیگری آمد، اما انگار سرنوشت جنوب تغییر نکرده است، هنوز باید قربانی باشد، هنوز باید تاب بیاورد و هنوز باید در سکوت دفن کند. با این همه، جنوب هنوز زنده است. هنوز صدای نیانبان در کوچههایش میپیچد. هنوز مردانش به دریا نگاه میکنند و زنانش چراغ خانهها را روشن نگه میدارند. این مردم، مردم زندگیاند، اما هیچ مردمی نباید برای اثبات حق زندگی کردن، این همه رنج را تحمل کنند. شاید روزی تاریخ درباره جنوب ایران اینگونه قضاوت کند: سرزمینی که هر وقت کشور به جنگ رسید، سپرش کردند و هر وقت به صلح رسید، فراموشش کردند. @mostafadanandeh
ما را از هم متنفر کردند ✍️مصطفی داننده ما از هم متنفریم، و شاید این بزرگترین دستاورد جمهوری اسلامی در تمام این سالها باشد. حکومت فقط اقتصاد را ویران نکرد، فقط سیاست را به بنبست نکشاند و فقط آزادی را محدود نکرد، بزرگترین خسارتش را در جایی وارد کرد که دیرتر دیده میشود: در رابطهی میان انسانها. سالها به بذر نفرت آب داد، با دوگانهسازی، با تقسیم مردم به خودی و غیرخودی، مؤمن و نامؤمن، انقلابی و ضدانقلاب، وطندوست و خائن. هر اختلافی را به دشمنی تبدیل کرد و هر تفاوتی را به میدان جنگ. نتیجه این شد که امروز بسیاری از ما، پیش از آنکه حرف همدیگر را بشنویم، از هم بدمان میآید. پیش از آنکه انسان روبهرو را ببینیم، او را در یکی از اردوگاههای ذهنی خود قرار میدهیم و قضاوتش میکنیم. نفرت، بزرگترین درخت این سرزمین شده است. درختی که ریشههایش در سیاست است، اما شاخههایش تا خانهها، خانوادهها، دوستیها و حتی آیندهی کشور کشیده شده است.ساختن یک اقتصاد ویران شاید سالها زمان ببرد. بازسازی نهادهای سیاسی نیز دشوار است. اما درمان جامعهای که اعتمادش را از دست داده و به نفرت خو گرفته، شاید از همه سختتر باشد. اگر روزی قرار باشد ایران دوباره ساخته شود، نخستین آجر آن نه در مجلس گذاشته میشود و نه در دولت؛ بلکه در دل مردمی که یاد بگیرند دوباره به هم اعتماد کنند و پیش از قضاوت، یکدیگر را بشنوند. هیچ جامعهای ذاتاً از خودش متنفر نیست. نفرت، محصول سالها ترس، تحقیر، تبلیغات و بحران است. وقتی هر روز به مردم گفته میشود که همسایهشان دشمن است، منتقد خائن است، معترض مزدور است و متفاوت بودن جرم است، کمکم جامعه زبان گفتوگو را فراموش میکند و فقط زبان حذف را به یاد میآورد. امروز کافی است یک نظر سیاسی، یک سبک زندگی، یک پوشش یا حتی یک واژه، با باورهای ما متفاوت باشد، بسیاری از ما به جای پرسیدن، حمله میکنیم. انگار همه در میدان جنگ زندگی میکنیم، نه در یک کشور مشترک. شاید تلخترین موفقیت جمهوری اسلامی این باشد که بسیاری از مردم، بدون آنکه متوجه باشند، همان شیوهای را در برابر یکدیگر به کار میبرند که سالها خود قربانی آن بودهاند. برچسب میزنند، تحقیر میکنند، حذف میکنند و از شکست طرف مقابل لذت میبرند. گویی نفرت، از حکومت به جامعه سرایت کرده است. این چرخه، حتی اگر حکومت تغییر کند، خودبهخود متوقف نخواهد شد. حکومتها را میتوان عوض کرد، اما فرهنگی که سالها با نفرت تغذیه شده، یکشبه درمان نمیشود.اگر قرار باشد هر کس فقط به انتقام فکر کند، فردا نیز اسیر همان دیروزی خواهیم بود که از آن گریختهایم. بزرگترین پیروزی زمانی خواهد بود که درخت نفرت، هرچقدر هم تنومند باشد، دیگر آب نخورد؛ نه از حکومت، نه از رسانهها و نه از خود ما. @mostafadanandeh
استرالیا احسان عبدیپور @podcast_ehsanoo
داستان ملتی که لذت بردن را فراموش کرد ✍️مصطفی داننده آنهایی که تیمی در جام جهانی دارند و حتی بسیاری از آنهایی که ندارند، این روزها از فوتبال و هیجان جام جهانی لذت میبرند. اما ما ایرانیها، دستکم بسیاری از ما، دیگر آن شوق و سرخوشی گذشته را نداریم این دومین جام جهانی است که تیم ملی نمیتواند ما را به وجد بیاورد. نه به این دلیل که فوتبال را کمتر دوست داریم، نه به این دلیل که اهمیت جام جهانی کمتر شده است؛ بلکه چون حالمان خوب نیست. حال بدی که از دل سالهایی پر از مرگ، سرکوب، ناامیدی و جنگ بیرون آمده است. حال بدی که از یک دی خونین و یک جنگ چهلروزه به جا مانده است. یکی از تلخترین دستاوردهای حکومت این بوده که آرامآرام توان لذت بردن را از ما گرفته است. یادش بخیر؛ زمانی بود که یک دریبل ساده میتوانست میلیونها ایرانی را خوشحال کند. لایی وحید امیری به پیکه چنان ذوقی در دل ما انداخت که انگار خودمان قهرمان جهان شده بودیم. ما مردمی بودیم که با کوچکترین اتفاقات هم خوشحال میشدیم. برای دیدن یک فیلم ساعتها در صف جشنواره فجر میایستادیم و از همان ایستادن هم لذت میبردیم. حتی بسیاری از ما برای شرکت در انتخابات ذوق داشتیم؛ نه از سر دلبستگی به قدرت، بلکه برای اینکه بگوییم نظرمان با نظر حاکمان یکی نیست. همان روزنه کوچک برای ابراز وجود را هم از ما گرفتند. امروز اما به ملتی خسته تبدیل شدهایم؛ ملتی که زیر بار زخمهای انباشته سالها خم شده است. فرقی نمیکند توافقی در کار باشد یا نباشد، تحریم بماند یا برداشته شود. بعضی زخمها عمیقتر از آن هستند که با یک خبر سیاسی درمان شوند. زخمهای ما شبیه زخمهای مردی است که از نبرد با یک خرس جان سالم به در برده باشد. او زنده مانده، راه میرود، زندگی میکند؛ اما رد پنجههای خرس تا سالها بر بدنش باقی میماند. جامعه ایران هم چنین وضعی دارد. ما زنده ماندهایم، اما زخمهایمان هنوز با ما هستند. شاید تلخترین بخش ماجرا این باشد که این زخمها فقط متعلق به یک نسل نیست. نسل شصتی، هفتادی، هشتادی و حتی دهه نودیها، هر کدام زخمی بر دوش میکشند. هر نسل داستان خودش را دارد، اما درد مشترک است. برای همین است که این روزها صدای سوت آغاز جام جهانی دیگر آن هیجان همیشگی را در دل بسیاری از ما بیدار نمیکند. مشکل از فوتبال نیست؛ مشکل از دلهایی است که سالهاست فرصت ترمیم پیدا نکردهاند. شاید به همین دلیل است که دیگر هیچ اتفاقی ما را برای مدت طولانی خوشحال نمیکند. خبر خوب میآید، چند ساعت دربارهاش حرف میزنیم و بعد دوباره به زندگی عادی برمیگردیم؛ به همان نگرانیها، همان ترسها و همان نااطمینانی همیشگی. انگار روح جمعی ما توان هیجانزده شدن را از دست داده است. زمانی مردم برای آینده برنامه میریختند. درباره پنج سال بعد، ده سال بعد و زندگی فرزندانشان حرف میزدند. امروز اما بسیاری از مردم فقط میخواهند از هفته بعد و ماه بعد عبور کنند. وقتی افق دید یک ملت از سالها به روزها و هفتهها تقلیل پیدا کند، دیگر جایی برای رویا باقی نمیماند. شاید بزرگترین خسارتی که بر ما وارد شده نه اقتصادی باشد و نه حتی سیاسی. بزرگترین خسارت، فرسوده شدن امید است. امید همان سرمایهای بود که باعث میشد مردم سختیها را تحمل کنند. وقتی امید ضعیف شود، حتی بهترین خبرها هم اثر خود را از دست میدهند. با این حال هنوز چیزی در ما زنده است. همین که درباره زخمها حرف میزنیم یعنی هنوز آنها را حس میکنیم. جامعهای که دردش را احساس میکند، هنوز کاملاً تسلیم نشده است. زخم نشانه آسیب است، اما نشانه زنده بودن هم هست. مردهها زخمهایشان را احساس نمیکنند. شاید روزی دوباره برسد که مردم ایران بتوانند بیدغدغه از یک مسابقه فوتبال لذت ببرند؛ از یک فیلم، از یک کنسرت، از یک سفر یا حتی از یک عصر معمولی تابستان. روزی که شادی دیگر احساس گناه نداشته باشد و نگرانی، سایه دائمی زندگی نباشد. اما تا آن روز، صدای سوت آغاز جام جهانی برای بسیاری از ما بیش از آنکه یادآور فوتبال باشد، یادآور چیزی است که از دست دادهایم؛ توانایی شاد شدن بیهراس و بیدغدغه. و شاید هیچ ملتی سزاوار از دست دادن چنین نعمتی نباشد. @mostafadanandeh
دیگر هیچکس شبیه گذشته نیست ✍️مصطفی داننده «وقتی از طوفان بیرون میآیی، دیگر همان آدمی نیستی که قدم به درون آن گذاشته بود.» این جمله معروف هاروکی موراکامی فقط درباره یک فرد نیست، گاهی سرنوشت یک ملت را روایت میکند. مردم ایران از دل طوفانی سخت عبور کردهاند و منتظر طوفانهای دیگر هستند. ایرانیها در سرزمین بادهای سیاه زندگی میکنند که همیشه بودی درد و رنج دارد. دیماه خونین، روزهایی که هزاران خانواده داغدار شدند، روزهایی که خیابانها شاهد خشم، ترس و اندوه بودند. بعد از آن نیز جنگ چهلروزه، ناامنی، اضطراب و نگرانی از فردایی که هر روز مبهمتر از روز قبل به نظر میرسد. شاید زندگی ظاهراً ادامه پیدا کند. شاید دوباره صدای خنده از کافهها و خانهها شنیده شود. شاید جشنها برگزار شوند و خیابانها دوباره شلوغ شوند. اما حقیقت این است که چیزی در عمق روح جامعه تغییر کرده است. زخمهای جمعی همیشه دیده نمیشوند. روی پیشانی کسی نوشته نشده که چه شبهایی را با ترس گذرانده، چند بار خبر مرگ و ویرانی را شنیده یا چند بار از آینده فرزندانش ناامید شده است. اما این زخمها وجود دارند و آرامآرام بخشی از هویت یک ملت میشوند. ایران امروز شبیه ایران سالهای قبل نیست. نه فقط به خاطر مشکلات اقتصادی، تورم، بیکاری و فشارهای روزمره، بلکه به این دلیل که احساس امنیت، امید و اطمینان به آینده در دل بسیاری از مردم آسیب دیده است. مردمی که بارها و بارها با بحرانهای مختلف روبهرو شدهاند، دیگر جهان را مانند گذشته نمیبینند. شاید لبخند بزنند، شاید جشن بگیرند، شاید برای لحظاتی غم را فراموش کنند، اما این به معنای بازگشت به گذشته نیست. هیچ ملتی پس از عبور از طوفانهای بزرگ، دقیقاً همان ملت سابق نمیشود. موراکامی درست میگفت، راز طوفان همین است. وقتی از آن بیرون میآیی، دیگر آدم سابق نیستی. و شاید امروز، این جمله بیش از هر زمان دیگری حال و روز مردم ایران را توصیف میکند. مردمی که از میان طوفان عبور کردهاند، اما هنوز در حال کشف چهره تازه خود هستند. @mostafadanandeh
حتی اگر دزد هستی... ✍️مصطفی داننده هیچکس برای مردم ایران دل نمیسوزاند. نه حاکمان داخل کشور، نه دولتهایی که بیرون نشستهاند و نه حتی آنهایی که خود را «صدای مردم» معرفی میکنند. اگر قرار بود کسی واقعاً نگران مردم باشد، در بزنگاهها دیده میشد. وقتی در دیماه معترضان کشته میشوند و بعد همه چیز به فراموشی سپرده میشود، این یعنی جان مردم ابزار است، نه ارزش. وقتی کودکانی در مدرسهای در میناب کشته شدند و سکوت حکمفرماست، این یعنی مردم اولویت نیستند. واقعیت تلخ این است، مردم ایران در معادلات سیاسی فقط عددند. هر کس سهم خود را میخواهد، یکی قدرت، یکی نفوذ، یکی مشروعیت. اما این سفرهی مردم کوچکتر میشود، امید کمتر میشود و فشار بیشتر. این شکاف بین شعار و واقعیت دیگر قابل انکار نیست. در چنین وضعی، تنها راه بقا این است که مردم به مردم پناه ببرند. اقتصاد در آستانه انفجار است. تورم نفسها را بریده و امنیت روانی از بین رفته. در این شرایط، اگر صاحبخانهای هستیم، اگر مغازهداریم، اگر کارفرماییم یا حتی اگر دزد، باید کمی انصاف را برگردانیم. سود کمتر شاید سخت باشد، اما بیانصافی در چنین زمانهای ضربهای است که مستقیم به جامعه برمیگردد و در نهایت خودمان را هم میزند. این روزها باید یک اصل ساده را جدی گرفت، ما در این دنیا بیشتر از هر چیز، خودمان را داریم. نه قدرتهای جهانی، نه سیاستمداران، نه مدعیان نجات. تنها سرمایه واقعی، همبستگی اجتماعی است. اگر این هم از بین برود، دیگر چیزی باقی نمیماند. حتی اگر کسی در لبهی قانون حرکت میکند، حتی اگر در زندگیاش خطاهایی دارد، این روزها وقت انصاف است. وقتی جامعه زیر فشار است، بیرحمی بیشتر یعنی کندن زمین زیر پای خودمان. هیچکس از فروپاشی اخلاقی جامعه سود نمیبرد. امروز بیش از هر زمان دیگری، انتخاب با مردم است. یا هرکس فقط به فکر نجات فردی باشد و همه با هم سقوط کنیم، یا کمی از خودخواهی کم کنیم و اجازه بدهیم جامعه نفس بکشد. راه دوم سختتر است، اما تنها راهی است که آیندهای باقی میگذارد. این یک واقعیت تلخ است: هیچکس برای ما کاری نخواهد کرد. اما یک واقعیت امیدبخش هم وجود دارد: اگر مردم کنار هم بایستند، هنوز میتوانند از بدترین طوفانها عبور کنند. انصاف، همدلی و مسئولیتپذیری شاید سیاست را عوض نکند، اما میتواند زندگی را نجات دهد و در این روزها، نجات زندگی از هر پیروزی سیاسی مهمتر است. @mostafadanandeh
تاریخ ایران پاسخ روشن میدهد: ما به عصر حجر برنمیگردیم ✍️مصطفی داننده «برگرداندن ایران به عصر حجر»؛ جملهای است که بیشتر از آنکه قدرت را نشان دهد، فقر فهم تاریخی را آشکار میکند. ایران یک مرز جغرافیایی صرف نیست، یک لایه ضخیم از تمدن است. از منشور کوروش تا دانشگاه جندیشاپور، از راههای شاهی هخامنشی تا شبکههای پیچیده آبیاری در کویر، از فلسفه و شعر تا ریاضیات و پزشکی، ایران بارها نشان داده که حتی در شرایط فروپاشی سیاسی نیز، فرهنگ و تمدنش به حیات ادامه میدهد. حمله اسکندر، یورش اعراب، تاختوتاز مغول، جنگهای طولانی با امپراتوریهای بزرگ، هیچکدام نتوانستند ایران را به «عصر حجر» برگردانند. هر بار، این جامعه با تکیه بر حافظه تاریخی خود، دوباره بازسازی شد. کشوری که هزاران سال پیش، وقتی بسیاری از ملتهای امروز هنوز در شکلگیری بودند، نظام اداری، حقوقی و شهری داشت، با تهدید به «عصر حجر» از بین نمیرود. این نوع ادبیات شاید برای هیجان سیاسی کوتاهمدت مناسب باشد، اما در برابر وزن تاریخ ایران، پوچ و سبک جلوه میکند. مشکل چنین تهدیدهایی این است که ایران را با یک دولت یا یک مقطع سیاسی اشتباه میگیرند. دولتها میآیند و میروند، اما تمدنها به این سادگی حذف نمیشوند. حتی در بدترین بحرانها، زبان فارسی زنده ماند، شعر سروده شد، اندیشه تولید شد، و شبکههای اجتماعی سنتی مردم کار خود را ادامه دادند. این یعنی ایران، برخلاف تصور سادهانگارانه، یک سازه سختجان تاریخی است؛ چیزی که با بمب و تحریم و تهدید نابود نمیشود. از سوی دیگر، چنین ادبیاتی بیشتر به قرن بیستم تعلق دارد تا دنیای امروز. در جهانی که قدرت نرم، اقتصاد، فناوری و شبکههای انسانی نقش تعیینکننده دارند، تهدید به «عصر حجر» بیشتر شبیه اعتراف به ناتوانی در فهم پیچیدگیهاست. هیچ کشوری با این حجم از جمعیت، تاریخ و پیوندهای فرهنگی را نمیتوان به عقب پرتاب کرد. حتی اگر زیرساختها آسیب ببینند، آنچه ایران را ایران کرده فرهنگ، زبان، حافظه جمعی باقی میماند و دوباره بازسازی میکند. تهدید به بازگرداندن ایران به عصر حجر، در نهایت بیشتر درباره گوینده آن حرف میزند تا درباره ایران. این جمله نشان میدهد که هنوز هم برخی سیاستمداران، تمدنها را با ماشینهای جنگی اشتباه میگیرند. اما تاریخ ایران یک پاسخ روشن داده است: این سرزمین ممکن است زخمی شود، اما به عقب برنمیگردد. ایران بارها از دل خاکستر برخاسته و هر بار، با تجربهای بیشتر و حافظهای عمیقتر ادامه داده است. ایران را نمیتوان به عصر حجر برد؛ چون ایران خود یکی از سازندگان خروج بشر از عصر حجر بوده است. @mostafadanandeh
وسوسه خطرناک یکدستسازی؛ از جمهوری اسلامی تا طرفداران سلطنت ✍️مصطفی داننده در هر دو سوی طیف سیاسی ایران، یک وسوسه مشترک دیده میشود، میل به یکدستسازی جامعه. طرفداران جمهوری اسلامی از جامعهای میگویند که در آن سبک زندگی، ارزشها و حتی نوع فکر کردن باید در چارچوبی مشخص تعریف شود. در سوی دیگر، طرفداران رضا پهلوی نیز ناخودآگاه به دنبال جامعهای هستند که همه در آن یک نوع نگرش، یک نوع هویت و یک نوع روایت از تاریخ داشته باشند، نتیجه در هر دو حالت یکی است: حذف تفاوتها. اما جامعه، کارخانه تولید پیچ و مهره نیست. انسانها قرار نیست نسخههای کپیشده یکدیگر باشند. تنوع فکری و فرهنگی نه تنها تهدید نیست، بلکه مهمترین عامل پویایی اجتماعی است. هرگاه قدرت سیاسی یا جریانهای فکری تلاش کردهاند جامعه را یکرنگ کنند، نخستین قربانی، خلاقیت بوده است. دومین قربانی، آزادی، و سومین قربانی، خود همان نظامی که تصور میکرد با یکدستسازی، ثبات بیشتری به دست میآورد. تاریخ نشان میدهد که یکدستسازی معمولاً از ترس آغاز میشود؛ ترس از اختلاف نظر، ترس از نقد، و ترس از پیچیدگی جامعه. اما حذف تفاوتها، اختلاف را از بین نمیبرد، بلکه آن را به زیرزمین میبرد. جامعهای که ظاهراً یکرنگ است، در واقع پر از شکافهای پنهان میشود؛ شکافهایی که در اولین فرصت، شدیدتر و انفجاریتر بروز میکنند. مسئله این نیست که چه کسی درست میگوید؛ مسئله این است که هیچ گروهی حق ندارد همه را شبیه خود بخواهد. جامعه سالم، جایی است که مذهبی و غیرمذهبی، سلطنتطلب و جمهوریخواه، محافظهکار و اصلاحطلب، بتوانند کنار هم زندگی کنند، بدون آنکه دیگری را مجبور به تغییر هویت کنند. یکرنگی شاید ظاهراً نظم ایجاد کند، اما در عمل رکود میآورد. تنوع شاید پیچیدگی ایجاد کند، اما موتور پیشرفت است. انتخاب میان این دو، انتخاب میان جامعهای ایستا و جامعهای زنده است. @mostafadanandeh
@mostafadanandeh
از دیماه تا میناب؛ آزمون ساده انسانیت ✍️مصطفی داننده یکی از سادهترین راهها برای شناخت آدمها این است که ببینی به رنج انسانها چه واکنشی نشان میدهند. نه وقتی قربانیان «خودی» هستند، بلکه وقتی انسانها، هر انسانی با هر نژاد و رنگی، زیر آوار خشونت و مرگ میمانند. کسی که در برابر هزاران هزار کشته اعتراضات دیماه سکوت کرد، و کسی که در برابر کشته شدن دخترکان میناب با موشک در کلاس درس یا کشتههای جنگ خاموش ماند، در واقع از یک جنساند. شاید شعارهایشان متفاوت باشد، شاید در دو سوی یک دعوا ایستاده باشند، اما یک چیز مشترک دارند، رنج انسان برایشان موضوع اصلی نیست. برای این آدمها، انسانها اغلب تبدیل میشوند به «ابزار». ابزار فشار، ابزار تبلیغات، ابزار رسیدن به قدرت. اگر مرگی به نفع روایت سیاسیشان باشد، فریاد میزنند اگر همان مرگ به ضررشان باشد، سکوت میکنند. این سکوتها اتفاقی نیست، حسابشده است. انساندوستی گزینشی در واقع انساندوستی نیست. اگر کسی فقط برای قربانیانی گریه کند که با موضع سیاسی او سازگارند، در حقیقت برای انسانها گریه نمیکند، برای قدرت گریه میکند. سیاست در ایران پر از این دوگانههای دروغین شده است. گروههایی که ظاهراً در مقابل هم ایستادهاند اما در یک چیز شبیهاند، انسانیت را به حاشیه راندهاند و قدرت را در مرکز گذاشتهاند. آزمون ساده است، اگر مرگ یک انسان، فارغ از اینکه چه کسی او را کشته، نتواند وجدان کسی را تکان بدهد، آن فرد هر چه باشد، فعال سیاسی، رسانهای یا مدعی نجات کشور، هنوز راه زیادی تا انسان بودن دارد. @mostafadanandeh
آیندهای که بوی رنج و درد میدهد ✍️مصطفی داننده ایران در نقطهای ایستاده که هر مسیر پیش رو بوی رنج میدهد. اگر جنگ ادامه پیدا کند و جمهوری اسلامی همچنان بر سر کار بماند، نتیجه چندان پیچیده نیست: فقر عمیقتر، محدودیتهای بیشتر و جامعهای که هر روز تنگتر نفس میکشد. کشوری که بعد از جنگ، به سمت اقتصاد بستهتر، امنیتیتر شدن سیاست و کوچکتر شدن نه تقریبا جمع شدن سفره مردم میرود. در چنین وضعیتی یک واقعیت دیگر هم وجود دارد؛ ایران امروز در منطقه تنهاتر از گذشته است. بسیاری از همسایگان عرب که زمانی دستکم بیطرف بودند و مبادلات اقتصادی ولو بسیار ناچیز با جمهوری اسلامی داشتند حالا در جبههای دیگر ایستادهاند. این یعنی اگر بحران ادامه پیدا کند، ایران نه فقط با فشار داخلی بلکه با انزوای شدید منطقهای هم روبهرو خواهد شد. سناریوی دیگر، تغییر حکومت با حملهای است که آمریکا و اسرائیل انجام دادهاند. تجربه جهان نشان میدهد که چنین تغییری بعد از یک جنگ داخلی خونین اتفاق خواهد افتاد و جمهوری اسلامی حکومت را در یک سینی منبت کاری شده به طرف مقابل تحویل نمیدهد. حکومت بعدی احتمالا روی ویرانههای یک کشور خسته شکل میگیرد. کشوری با اقتصاد آسیبدیده، زیرساختهای تخریبشده و جامعهای زخمی. رسیدن به ثبات در چنین شرایطی ممکن است سالها طول بکشد. به بیان سادهتر، مسیرهای پیش روی ایران در کوتاهمدت هیچکدام آسان نیستند. یا ادامه وضعیتی که فقر و محدودیت را عمیقتر میکند، یا عبور از طوفانی که ممکن است ویرانیهای تازهای بر جا بگذارد. واقعیت تلخ این است که آینده ایران، دستکم در افق نزدیک، بیشتر شبیه دورهای دردناک از گذار است تا یک تغییر سریع و روشن. اما در نهایت، هر آیندهای که برای این کشور ساخته شود، بر شانههای مردمی خواهد بود که سالها هزینه دادهاند و هنوز امیدوارند روزی ایران از چرخه بحران بیرون بیاید. @mostafadanandeh
@mostafadanandeh
تصویر هوایی از آمادهسازی قبور دانشآموزان مینابی لعنت به همه سیاستمدارها @mostafadanandeh
آخرین نبرد ! ✍️مصطفی داننده از همان ابتدا تکلیف روشن است. این یادداشت برای دیدن واقعیت است، نه دلخوشکنی. سیاست میدان آرزوها نیست؛ میدان واقعیتهاست. همانجا که استالین و چرچیل، با همه تضادها، پشت یک میز نشستند و جهان را شوکه کردند. اگر آمریکا به ایران…
نه نان و نه جان مردم؛ فقط حفظ نظام واجب است ✍️مصطفی داننده از همان روزهای اول، جملهای را تبدیل به قطبنمای سیاست کردند: «حفظ نظام اوجب واجبات است.» این عبارت را روحالله خمینی گفت و بعد از او، تمام ساختار قدرت آن را مثل یک اصل فقهیِ غیرقابل بحث تکرار کرد. دقت کن، در این گزاره، «مردم» موضوع نیستند، «ایران» موضوع نیست، «رفاه» و «آینده» و «کرامت» هم نیست. موضوع فقط «نظام» است، یعنی یک سازوکار قدرت. وقتی بگویی حفظ نظام از هر واجبی واجبتر است، نتیجهاش روشن است: اگر روزی منافع مردم با بقای ساختار در تعارض قرار گرفت، قربانی از پیش انتخاب شده است. اگر اقتصاد فروبپاشد، میشود «هزینه مقاومت»، اگر جوانی در خیابان کشته شود، میشود «فتنه»، اگر مهاجرت به موج تبدیل شود، میشود «جنگ ترکیبی». واژهها را طوری میچینند که اصل ماجرا دیده نشود، اولویت همیشه بقای قدرت است. در چهار دهه گذشته، این اصل به یک منطق اقتصادی هم وصل شده است. شبکهای از نهادها، بنیادها و شرکتهای شبهدولتی شکل گرفته که ثروت را میچرخانند، اما پاسخگوییشان شفاف نیست. وقتی حفظ نظام به حفظ منافع اقتصادی گره میخورد، دیگر مسئله فقط ایدئولوژی نیست، مسئله مالکیت و دارایی است. آن وقت هر تغییر سیاسی، تهدیدی علیه یک امپراتوری مالی هم محسوب میشود. طبیعی است که مقاومت شدیدتر شود. اگر واقعاً «نظام» ابزار خدمت به مردم است، چرا باید حفظ ابزار از حفظ صاحب ابزار مهمتر باشد؟ در نظریههای کلاسیک دولت، از هابز تا لاک، دولت برای تأمین امنیت و حقوق شهروندان مشروعیت میگیرد. وقتی معادله برعکس شود، یعنی مردم برای بقای دولت هزینه بدهند، نه دولت برای رفاه مردم، آنجا یک جابهجایی بنیادین رخ داده است. مسئله این نیست که هر حکومتی دنبال بقا نیست، همه هستند. مسئله این است که چه چیزی را فدای چه چیزی میکند. اگر معیار نهایی تصمیمگیری «بقای ساختار» باشد، حتی به قیمت فرسودگی جامعه، آنوقت بحران دائمی میشود وضعیت عادی. این تناقض را نمیشود با شعار حل کرد. یا باید ثابت کنند که بقای نظام همارز با بقای منافع عمومی است، یا بپذیرند که سالهاست این دو از هم جدا شدهاند. تاریخ نشان میدهد ساختارهایی که خود را هدف نهایی میکنند، در نهایت زیر وزن همان اولویت فرو میریزند. قدرتی که برای ماندن، همهچیز را مصرف میکند، سرانجام چیزی برای نگهداشتن نخواهد داشت. @mostafadanandeh
40 روز بعد از آن دو روز سیاه و سرخ ✍️مصطفی داننده چهل روز گذشته است. در تقویم، فقط یک ورق عوض شده و در زندگی بعضیها، همهچیز. برای مادرهایی که قاب عکس را هر صبح میبوسند، زمان در همان دو روز متوقف مانده. برای پدری که هنوز به شماره فرزندش زنگ میزند تا شاید جوابی بشنود «ادامه» معنایی ندارد. ما انگار متخصص چهلم گرفتن شدهایم. حافظه جمعیمان بیشتر شبیه دفتر ثبت فقدان است تا آلبوم خاطراتی که کمی هم لبخند دارد. راستش را بگوییم؛ ما ایرانیها بیش از آنکه شادی مشترک داشته باشیم، غم مشترک داریم. غمهایی که همه را به هم وصل میکند، از جنوب تا شمال، از داخل تا خارج. هر بار که خون روی آسفالت میریزد، ناگهان یادمان میآید که «ما» هستیم، این «ما»یی که با اشک تعریف میشود. آخرین شادی مشترک چه زمانی بود؟ اگر چیزی به ذهنمان میآید، احتمالاً فوتبال است. حتی آنجا هم گاهی برای شکستهایمان بود. این طبیعی نیست. هیچ جامعه سالمی فقط با سوگواری تعریف نمیشود. جامعهای که افق دارد، جشن هم دارد، جشن پیشرفت، جشن امنیت، جشن امید. وقتی آینده مبهم باشد، شادی مشترک تولید نمیشود. شادی نیاز به چشمانداز دارد، نیاز به اعتماد دارد، نیاز به این حس دارد که فردا قرار است بهتر باشد. امروز اما کافی است تقویم را ورق بزنیم تا لیست غمها ردیف شود. آبان، دی، شهریور… اسمها و تاریخها پشت هم میآیند. ما حتی برای شمردن غمها به حافظه فشار نمیآوریم، خودشان هجوم میآورند. چهل روز بعد از آن دو روز سیاه و سرخ، مسئله فقط یادآوری کشتهها نیست. مسئله این است که آیا ما میخواهیم تقویممان همچنان با سوگ تعریف شود یا نه؟ تقویم را اتفاقها سیاه نمیکنند، تصمیمها میکنند. بیپاسخی میکند، بیتفاوتی میکندT تاریخ، ماشین کپی است اگر دکمهاش را خاموش نکنیم. شاید دردناک باشد، اما حقیقت همین است، اگر قرار باشد هر چند ماه یکبار دوباره شمع روشن کنیم و بعد به روال عادی برگردیم، ما نه فقط سوگوار، که شریک تکرار شدهایم. شادی مشترک تصادفی به دست نمیآید. ساخته میشود؛ با آزادی، با امنیت، با پاسخگویی، با اقتصادی که مردم را له نکند. تا وقتی اینها نباشد، تقویم ما بیشتر از جشن، موعد سوگواری خواهد داشت و این واقعیت، خودش بزرگترین غم مشترک ماست. @mostafadanandeh