Cognitive Disorders
Статистикаcognitive disorders دکتر موسی عطازاده-نورولوژیست
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 25
- Всего постов
- 36
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование (по похожим)
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 149
- 1/48двое суток
- 170
- 1/72трое суток
- 184
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
https://www.nature.com/articles/s41467-026-75256-6?utm_source=chatgpt.com 🔵فیبرومیالژی، ژنتیک، مغز و درد (۳) 🔘فیبرومیالژی تنها نیست پس از شناسایی loci ژنتیکی، پژوهشگران سؤال مهم دیگری را مطرح کردند: آیا این معماری ژنتیکی فقط به فیبرومیالژی مربوط است یا با سایر بیماریها نیز اشتراک دارد؟ نتایج نشان داد که فیبرومیالژی با مجموعهای از اختلالات، از جمله low back pain، irritable bowel syndrome و post-traumatic stress disorder، همبستگی ژنتیکی دارد. در برخی از این موارد، genetic correlation بسیار بالا بود و برای تعدادی از بیماریها از ۰٫۷ نیز فراتر میرفت. این یافته میتواند توضیحی برای یکی از واقعیتهای بالینی آشنا ارائه دهد: بیماران مبتلا به فیبرومیالژی اغلب تنها یک علامت یا یک بیماری ندارند. درد مزمن، علائم گوارشی، اختلال خواب، مشکلات شناختی، اضطراب و افسردگی و سایر سندرمهای درد میتوانند در یک فرد کنار یکدیگر قرار بگیرند. ممکن است بخشی از این همزمانی ناشی از اشتراک در معماری زیستی و ژنتیکی باشد. با این حال، genetic correlation به معنای علت مشترک قطعی نیست. این شاخص نشان میدهد که بخشی از اثرات ژنتیکی مؤثر بر دو صفت با یکدیگر همپوشانی دارند، اما به تنهایی ثابت نمیکند که یک بیماری باعث بیماری دیگر میشود یا حتی یک مسیر زیستی واحد مسئول هر دو بیماری است. 🗝️ آیا فیبرومیالژی یک بیماری خودایمنی است؟ این مطالعه برای این پرسش نیز اهمیت دارد.در سالهای اخیر، نقش سیستم ایمنی در فیبرومیالژی بسیار مورد توجه قرار گرفته است. اما الگوی ژنتیکی حاصل از این مطالعه تصویر سادهای از یک بیماری عمدتاً خودایمنی ارائه نمیکند. در مقابل، غنیشدن وراثتپذیری در بافت مغز و انواع سلولهای عصبی برجستهتر بود.این به معنای آن نیست که سیستم ایمنی هیچ نقشی در فیبرومیالژی ندارد. سیستم عصبی و سیستم ایمنی ارتباط بسیار نزدیکی با یکدیگر دارند و neuroimmune interactions میتوانند در بسیاری از اختلالات درد مزمن اهمیت داشته باشند. اما اگر بخواهیم از منظر معماری ژنتیکی به سؤال نگاه کنیم، یافتههای این مطالعه بیشتر به نقش محوری سیستم عصبی اشاره میکنند تا یک بیماری کلاسیک خودایمنی. 🗝️ زنان و مردان فیبرومیالژی از نظر بالینی در زنان بسیار شایعتر گزارش میشود. در این مطالعه نیز حدود ۸۷٫۷ درصد موارد شناساییشده زن بودند. اما نکته جالب آن بود که معماری ژنتیکی بیماری در زنان و مردان تفاوت بنیادی نشان نمیداد. همبستگی ژنتیکی میان دو جنس بسیار بالا بود.این یافته اهمیت زیادی دارد، زیرانشان میدهد تفاوت زیاد شیوع بیماری میان زنان و مردان لزوماً به این معنا نیست که «ژنهای فیبرومیالژی در زنان و مردان کاملاً متفاوت هستند». ممکن است عوامل دیگری در این تفاوت نقش داشته باشند؛ از جمله عوامل هورمونی، محیطی، رفتاری، اجتماعی و تفاوت در تجربه و مواجهه با عوامل محرک.در نتیجه، ژنتیک احتمالاً بخشی از توضیح تفاوت جنسیتی در شیوع بیماری است، نه تمام آن. 🗝️ ژن به تنهایی بیماری نمیسازد یکی از مهمترین نکات این مطالعه آن است که هیچیک از این واریانتها به تنهایی نمیگوید یک فرد به فیبرومیالژی مبتلا خواهد شد.اثر هر یک از این واریانتها کوچک است. آنها risk variants هستند، نه destiny variants. ژنها میتوانند استعداد ابتلا را تغییر دهند، اما سرنوشت فرد را تعیین نمیکنند. برای اینکه فردی با زمینه ژنتیکی مستعد به فیبرومیالژی مبتلا شود، احتمالاً عوامل دیگری نیز لازم است. یک بیماری دردناک اسکلتی ـ عضلانی، آسیب، اختلال خواب، استرس شدید، برخی رویدادهای جسمی یا روانی و عوامل محیطی مختلف ممکن است در فرد مستعد، سیستم پردازش درد را به سمت وضعیتی پایدارتر از حساسشدن سوق دهند. بنابراین مدل زیستی مناسب احتمالاً چیزی بسیار پیچیدهتر از رابطه ساده ژن و بیماری است. ممکن است بتوان آن را به صورت یک زنجیره مفهومی چنین تصور کرد: زمینه ژنتیکی ← آسیبپذیری شبکههای عصبی ← مواجهه با عوامل محیطی و جسمی ← تغییر پردازش درد ← حساسشدن مرکزی ← درد مزمن و علائم همراه این البته یک مدل مفهومی است، نه یک مسیر خطی اثباتشده ادامه دارد… 🌿
видео или голосовое, без подписи
https://doi.org/10.1186/s12916-024-03599-2 🔵 نشستن طولانیمدت؛ از خطر دمانس تا مرگ زودرس(۲) 🔆 چرا نشستن طولانی میتواند مشکلساز باشد؟ نشستن طولانی احتمالاً از طریق چند مسیر بهطور همزمان بر سلامت اثر میگذارد.کاهش مصرف انرژی، کاهش انقباض عضلات بزرگ بدن، اختلال در متابولیسم گلوکز و چربی، افزایش مقاومت به انسولین، تغییر عملکرد عروقی، افزایش وزن و کاهش آمادگی قلبیـتنفسی از جمله مسیرهای احتمالی هستند. در سطح مغز نیز فعالیت بدنی با سلامت عروقی، متابولیسم، عملکرد اجرایی، خلق، خواب و برخی فرایندهای عصبی مرتبط است.به همین دلیل، رابطه میان نشستن و دمانس احتمالاً یک رابطه ساده و مستقیم از جنس «نشستن ← دمانس» نیست؛ بلکه ممکن است زنجیرهای از عوامل واسطهای در آن دخالت داشته باشند: نشستن طولانی ← کاهش فعالیت عضلانی و انرژی مصرفی ← اختلال متابولیک و عروقی ← افزایش عوامل خطر مغزی ← آسیب مغزی و کاهش ذخیره شناختی ← افزایش خطر اختلال شناختی و دمانس در کنار این مسیر، عوامل روانشناختی و رفتاری نیز ممکن است اهمیت داشته باشند؛ برای مثال تماشای طولانی تلویزیون، انزوای اجتماعی، خواب نامناسب یا کاهش تحریک شناختی ممکن است با الگوی خاصی از رفتار بیتحرک همراه شوند. 🔆. دمانس و نشستن طولانی مهمترین یافته شناختی مجموعه شواهدی که بررسی کردیم، متاآنالیز ۲۰۲۵ درباره ارتباط رفتار بیتحرک و دمانس است. این مطالعه نشان داد که رفتار بیتحرک بیشتر با افزایش خطر دمانس همراه است و بهخصوص زمان زیاد تماشای تلویزیون با افزایش خطر دمانس ارتباط داشت. (1) اما یک نکته بسیار مهم وجود دارد. کامپیوتر با تلویزیون یکسان نیست.در همان مطالعه، استفاده از کامپیوتر بهعنوان شاخص رفتار بیتحرک با افزایش معنیدار خطر دمانس همراه نبود. این یافته احتمالاً نشان میدهد که «زمان نشستن» به تنهایی تمام داستان را توضیح نمیدهد و باید محتوای فعالیت، سطح مشارکت شناختی، ارتباط اجتماعی و نوع تحریک ذهنی را نیز در نظر گرفت. (1) بنابراین، شاید بهتر باشد به جای پرسیدن صرفِ «چند ساعت مینشینید؟»، در کلینیک حافظه بپرسیم: «وقتی مینشینید چه کار میکنید؟» تماشای منفعلانه چندین ساعت تلویزیون، کار شناختی با کامپیوتر، مطالعه، گفتوگوی اجتماعی، بازی فکری و نشستن در یک محیط اجتماعی از نظر شناختی و رفتاری یکسان نیستند. 🔘. بیماریهای قلبیـعروقی شواهد در این حوزه بسیار قویتر است.یک مرور نظاممند و متاآنالیز از مطالعات کوهورت شامل ۱۹ مطالعه، با بیش از ۱.۴ میلیون نفر و بیش از ۶۰ هزار رویداد کشنده و غیرکشنده قلبیـعروقی، نشان داد که افراد در بالاترین طبقات رفتار بیتحرک در مقایسه با پایینترین طبقات، حدود ۲۹ درصد خطر بیشتر بیماری قلبیـعروقی داشتند. همچنین به ازای هر ساعت افزایش زمان بیتحرکی، حدود ۵ درصد افزایش خطر رویدادهای قلبیـعروقی گزارش شد. (6) نکته بسیار مهمتر این بود که جایگزین کردن یک ساعت رفتار بیتحرک با فعالیت بدنی سبک با حدود ۱۶ درصد کاهش خطر رویدادهای قلبیـعروقی همراه بود. (6) این یافته با توصیه WHO کاملاً هماهنگ است که تأکید میکند برای سلامت، لازم نیست همیشه زمان نشستن با ورزش شدید جایگزین شود؛ حتی فعالیت بدنی سبک نیز میتواند سودمند باشد. (3) دکتر موسی عطازاده 🌿
🔵 تودوکامبیا 🔆 تودو کامبیا؛ همهچیز تغییر میکند ترانه «Todo Cambia» را بیش از همه با صدای مرسدس سوسا، خواننده بزرگ آرژانتینی، میشناسیم. سوسا، که به «La Negra» شهرت داشت، یکی از مهمترین صداهای موسیقی فولکلور آمریکای لاتین و جنبش «Nueva Canción» بود؛ خوانندهای با صدایی عمیق، گرم و مقتدر که موسیقی را با مفاهیمی چون هویت، تبعید، آزادی، رنج و تعلق به سرزمین پیوند میزد. اما «Todo Cambia» اثر خود او نیست. شعر و موسیقی آن را خولیو نومهاوزر، ترانهسرای شیلیایی، در دوران تبعیدش در سوئد نوشت و اجرای مرسدس سوسا در سال ۱۹۸۴ بود که آن را به یکی از مشهورترین اجراهای این ترانه تبدیل کرد. از نظر موسیقایی، قطعه در فضای فولکلور آمریکای جنوبی و با حالوهوای ریتمیک ۶/۸ ساخته شده است. همراهی آکوستیک و ساختار ساده و تکرارشونده آن، توجه را بیش از هر چیز به کلمات میسپارد. عبارت «Cambia, todo cambia» بارها تکرار میشود؛ اما اجرای سوسا هر بار به آن رنگ و شدت تازهای میدهد. گویی حتی تکرار هم در این ترانه مشمول تغییر است. شعر تغییر میکند آنچه در سطح است تغییر میکند آنچه در ژرفاست تغییر میکند؛ شیوه اندیشیدن مردمان، تغییر میکند هر آنچه در هستی است. آبوهوا در گذر فصلها تغییر میکند، چوپان رمهاش را تغییر میدهد؛ و شگفت نیست اگر؛ من نیز تغییر میکنم! تغییر میکند، تغییر میکند، تغییر میکند، تغییر میکند. درخشش گوهر نیز تغییر میکند؛ بدان هنگام که از دستی به دستی سفر میکند؛ پرنده لانهاش را تغییر میدهد، عاشق احساس خود را تغییر میدهد، رهگذر مسیرش را تغییر میدهد، حتی اگر گزندی در انتظارش باشد؛ همهچیز تغییر میکند؛ پس شگفت نیست که من نیز تغییر میکنم. تغییر میکند، همهچیز تغییر میکند تغییر میکند، همهچیز تغییر میکند خورشید در مسیر خود تغییر میکند آنگاه که شب باقی میماند گیاه تغییر میکند و در بهار جامهای سبز بر تن میکند حیوان پوست خود را تغییر میدهد پیرمرد موهایش را تغییر میدهد و از آن روی که همهچیز تغییر میکند شگفت نیست که من نیز تغییر میکنم تغییر میکند، همهچیز تغییر میکند تغییر میکند، همهچیز تغییر میکند اما عشق من تغییر نمیکند (هرقدر که از او دور باشم) نه خاطره و نه درد سرزمینم و مردمم تغییر نمی کند! آنچه دیروز تغییر کرد فردا نیز باید تغییر کند همانگونه که من تغییر میکنم در این سرزمین دور تغییر میکند، همهچیز تغییر میکند اما عشق تو تغییر نمیکند هرقدر که از او دور باشی نه خاطره و نه درد سرزمینت و مردمت آنچه دیروز تغییر کرد فردا نیز باید تغییر کند همانگونه که تو تغییر میکنی به دور از سرزمین محبوبت تغییر میکند، همهچیز تغییر میکند ترانه «Todo Cambia» در نگاه اول تنها یک مشاهده ساده و عمیق درباره زندگی است: همهچیز تغییر میکند. آبوهوا، رمه چوپان، لانه پرنده، احساس عاشق، مسیر رهگذر، جامه گیاه در بهار، پوست حیوان، موی کهنسال و... و بعد، تقریباً بیهیچ پیچیدگی فلسفی، ترانه نتیجه میگیرد: «شگفت نیست اگر من نیز تغییر میکنم.» شاید این مهمترین نکته شعر باشد. ما معمولاً تغییر را یک استثنا میدانیم؛ چیزی که گاهی بر زندگی ما وارد میشود. اما شعر نگاه را وارونه میکند: تغییر، اتفاقی نیست که برای زندگی میافتد؛ تغییر، خودِ زندگی است. بدن ما تغییر میکند، افکارمان، احساساتمان، روابطمان، شهرهایمان، آدمهای اطرافمان و حتی خود ما. بنابراین صورت مسئله ما این نیست که: «چگونه همان آدم قبلی باقی بمانم؟» بلکه باید کشف کنیم: «چگونه تغییر کنم، بدون آنکه خودم را گم کنم؟» و از اینجا شعر، آرامآرام، از توصیف طبیعت به فلسفه زندگی نزدیک میشود. استثنای تغییر؛ هویت شاعر می پذیرد که خود نیز به دور از سرزمینش تغییر می کند،اما عشقش به مردمش و دردهای سرزمینش خیر! این همان هویت ملی در پرتو هویت انسانی است.البته هویت زنده است و تغییر میکند. اما میان «دینامیزم هویت» و «گسستن از هویت» تفاوتی بزرگ وجود دارد. ما آن را از گذشته به ارث نمیبریم تا در یک موزه نگهداری کنیم. آن را دریافت میکنیم، با زندگی خودمان درهم میآمیزیم، بخشی از آن را اصلاح میکنیم، چیزی به آن میافزاییم و سرانجام به آیندگان میسپاریم. ما مالک مطلق هویت نیستیم؛ امانتدار آنیم. دکتر موسی عطازاده 🌿
🔵 Todo cambia. شرح در پست بعد 🌿
Todo Cambia! شرح و تفسیر در پست بعدی 🌿
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
https://www.who.int/publications/i/item/9789241550543?utm_source=chatgpt.com 🔵 نشستن طولانیمدت؛ از خطر دمانس تا مرگ زودرس(۱) ✨ مقدمه: آیا نشستن طولانی میتواند مغز را نیز در معرض خطر قرار دهد؟ وقتی از عوامل قابل تغییر مؤثر بر سلامت مغز صحبت میکنیم، معمولاً از فشارخون، دیابت، چاقی، سیگار، اختلال خواب، کمشنوایی و فعالیت بدنی ناکافی سخن میگوییم؛ اما در سالهای اخیر توجه پژوهشگران به یک رفتار روزمره بسیار ساده جلب شده است: «زیاد نشستن». این مسئله بهویژه در زمینه پیشگیری از دمانس اهمیت پیدا کرده است. یک متاآنالیز منتشرشده در سال ۲۰۲۵ که ۱۰ مطالعه کوهورت را بررسی کرد، نشان داد رفتار بیتحرک با افزایش خطر دمانس همراه است؛ خطر تجمعی دمانس در افراد با رفتار بیتحرک بیشتر حدود ۱۷ درصد بالاتر بود. در تحلیلهای مربوط به تماشای تلویزیون، خطر دمانس حدود ۳۱ درصد بیشتر بود و در مطالعاتی که رفتار بیتحرک با روشهای دیگر سنجیده شده بود، افزایش خطر به حدود ۳۳ درصد رسید. در مقابل، استفاده زیاد از کامپیوتر بهعنوان شاخص رفتار بیتحرک، در این متاآنالیز با افزایش معنیدار خطر دمانس همراه نبود. این تفاوت نشان میدهد که «نشستن» احتمالاً یک رفتار واحد نیست و نوع فعالیتی که فرد در حالت نشسته انجام میدهد نیز اهمیت دارد. (1) از سوی دیگر، نباید از این یافته نتیجه گرفت که هر فردی که زیاد مینشیند الزاماً دچار دمانس خواهد شد. مطالعات مشاهدهای عمدتاً «ارتباط» را نشان میدهند و نمیتوانند بهتنهایی رابطه علت و معلولی را اثبات کنند. با این حال، مجموعه شواهد موجود از این دیدگاه حمایت میکند که کاهش رفتار بیتحرک و جایگزین کردن آن با فعالیت بدنی، بخشی منطقی از راهبرد سلامت مغز است. (1) این موضوع با رویکرد WHO نیز همخوان است. WHO در راهنمای «کاهش خطر افت شناختی و دمانس» فعالیت بدنی را در میان مداخلات سبک زندگی مورد توجه قرار داده و در راهنمای ۲۰۲۰-خود نیز کاهش رفتار بیتحرک را بهعنوان یکی از مؤلفههای سلامت در سراسر طول زندگی مطرح کرده است. (2،3) ([World Health Organization][2]) بنابراین، شاید بتوان پیام اصلی را چنین خلاصه کرد: «برای سلامت مغز، فقط ورزش کردن مهم نیست؛ مهم است که بقیه ساعات روز را چگونه میگذرانیم.» ۱. رفتار بیتحرک دقیقاً چیست؟ رفتار بیتحرک یا Sedentary Behavior به زمانی گفته میشود که فرد در حالت بیداری، در وضعیت نشسته، لمداده یا درازکش، انرژی بسیار کمی مصرف میکند. این رفتار میتواند در محل کار، مدرسه، خانه، هنگام تماشای تلویزیون، استفاده از تلفن همراه و کامپیوتر یا هنگام حملونقل اتفاق بیفتد. (3) بنابراین، «رفتار بیتحرک» با «عدم فعالیت بدنی» یکسان نیست. ممکن است فردی روزانه ۳۰ تا ۴۵ دقیقه ورزش کند، اما در باقی ساعات روز ۹ یا ۱۰ ساعت بنشیند. چنین فردی از نظر فعالیت بدنی ممکن است فعال محسوب شود، اما همچنان میزان زیادی رفتار بیتحرک داشته باشد. این تمایز اهمیت زیادی دارد، زیرا شواهد جدید نشان میدهند که فعالیت بدنی و رفتار بیتحرک دو متغیر کاملاً مستقل نیستند، اما هر دو میتوانند در سلامت نقش داشته باشند. در راهنمای WHO، برای بزرگسالان و سالمندان، زمان نشستن یا درازکشیدن با مصرف انرژی پایین در حالت بیداری بهعنوان رفتار بیتحرک تعریف میشود. WHO تأکید میکند که جایگزین کردن این زمان با فعالیت بدنی حتی با شدت سبک نیز فواید سلامت دارد. (3،4) ([IRIS][3]) ۲. آیا «نشستن طولانی» با «یکجا نشستن طولانی» یکی است؟ خیر.یکی از نکات جالب مطالعات جدید، توجه به «الگوی» رفتار بیتحرک است.یک مرور نظاممند و متاآنالیز از ۱۸ مطالعه، شامل ۱۱ مطالعه کوهورت آیندهنگر و ۷ مطالعه مقطعی، نشان داد که مدت کل رفتار بیتحرک و طول معمول هر نوبت نشستن، هر دو در ارتباط با پیامدهای سلامت اهمیت دارند. نویسندگان شواهدی یافتند که نشان میدهد نوبتهای طولانی نشستن در محدوده حدود ۳۰ تا ۶۰ دقیقه میتوانند با افزایش خطر برخی پیامدهای نامطلوب سلامت همراه باشند؛ البته آستانه دقیق برای همه پیامدها یکسان نیست و هنوز به مطالعات بیشتری نیاز دارد. (5) این نکته مهم است:مسئله فقط «چند ساعت در روز نشستن» نیست؛ «چگونه نشستن» نیز اهمیت دارد.دو نفر ممکن است هر دو ۸ ساعت در روز در وضعیت نشسته باشند، اما فرد اول هر ۳۰ تا ۴۵ دقیقه بلند شود، راه برود و فعالیت خود را تغییر دهد، در حالی که فرد دوم چندین ساعت تقریباً بدون وقفه بنشیند. از نظر فیزیولوژیک این دو الگو احتمالاً یکسان نیستند. (5)با این حال، نباید عدد ۳۰ یا ۶۰ دقیقه را بهعنوان یک «حد آستانه قطعی پزشکی» تلقی کرد. شواهد فعلی برای تعیین یک عدد دقیق و جهانشمول کافی نیستند. دکتر موسی عطازاده 🌿
видео или голосовое, без подписи
🔵 بومشناسی شناختی حافظه تاریخی (Cognitive Ecology of Historical Memory 🔘 قسمت ششم- هگل در سرزمین گزارههای متناقض(۲) در صورتبندی مشهور و سادهشده از دیالکتیک هگل، تز در برابر آنتیتز قرار میگیرد و از تعامل یا رفع این تضاد، سنتزی تازه شکل میگیرد. به زبان نمادین: P + ¬P → Q یعنی دو تعین متعارض میتوانند در فرایند تعامل و رفع تضاد، به تعینی تازه، یعنی Q، منتهی شوند؛ گزارهای که دیگر عین P یا ¬P نیست.در این نگاه، تضاد صرفاً میدان حذف یکی از دو طرف نیست؛ میتواند نیرویی برای پیدایش صورتبندی تازهای باشد که از هر دو فراتر میرود.اما بگذارید یک گام از این صورتبندی جلوتر برویم.همیشه قرار نیست از تعارض، Q متولد شود.گاهی مواجهه با دو گزاره ظاهراً نقیض، فقط به ما نشان میدهد که یکی یا هر دو، بخشی از واقعیت را از دست دادهاند. در این حالت، به جای تولید یک گزاره سوم، میتوان همان گزاره اولیه را با مؤلفه حذفشده کاملتر کرد: P + ¬P → *P در اینجا P* به معنای «نسخه کاملتر P» است؛ همان تصویر اولیه، پس از بازگرداندن بخشی از واقعیت که در آن حذف یا کمرنگ شده بود. برای مثال، اگر روایت نخست فقط خشونت روبسپیر را دیده باشد، روایت دوم میتواند چراغی باشد که جنبههای آرمانگرایانه و جمهوریخواهانه او را روشن کند. اما همین روایت دوم نیز باید چراغی باشد برای دیدن تاریکیهایی که روایت آرمانگرایانه ممکن است پنهان کرده باشد. پس قرار نیست: P → ¬P و قرار هم نیست همیشه: P + ¬P → Q گاهی مسیر مطلوب شناخت چنین است: P ← چراغ ← جنبههای تاریک ¬P و: ¬P ← چراغ ← جنبههای تاریک P در این نگاه، دو روایت رقیب الزاماً دشمن یکدیگر نیستند؛ هر کدام میتوانند بخشی از تاریکی روایت مقابل را روشن کنند. پس تفاوت میان «پاندول شناختی» و «رشد شناختی» دقیقاً همینجاست.پاندول میگوید:«این را کنار بگذار و آن را انتخاب کن.»رشد شناختی میپرسد:«این روایت چه چیزی را میبیند که روایت مقابل کمتر میبیند؟»و سپس:«روایت مقابل چه چیزی را آشکار میکند که این روایت نمیبیند؟» در مورد روبسپیر، بلوغ شناختی شاید همین باشد: برای دیدن آرمانهای او، خشونتش را فراموش نکنیم؛ و برای دیدن خشونتش، آرمانهایش را پاک نکنیم.هدف، انتخاب یکی از دو چراغ نیست.هدف این است که با هر دو چراغ، تاریکی بیشتری را ببینیم و در صورت امکان، از دل آن به P* برسیم؛ تصویری که لزوماً تازه نیست، اما کاملتر است. ادامه دارد… دکتر موسی عطازاده 🌿
🔵 بومشناسی شناختی حافظه تاریخی (Cognitive Ecology of Historical Memory 🔘 قسمت ششم- هگل در سرزمین گزارههای متناقض(۱) ذهن انسان گاهی برای رسیدن به یک پاسخ سریع، به پردازشی شهودی، خودکار و کمهزینه متکی میشود؛ گاهی نیز برای بررسی تعارضها، مقایسه شواهد و ساختن مدلی دقیقتر، به پردازشی آهستهتر، ارادی و پرهزینهتر نیاز دارد؛ تمایزی که دانیل کانمن در کتاب «تفکر، سریع و کند» با مفهوم دو شیوه پردازش شناختی توضیح داده است. هیجان نیز در این میان نقش مهمی دارد. آمیگدال در پردازش اهمیت هیجانی رویدادها نقش دارد و از طریق تعامل با شبکههای حافظه، از جمله هیپوکامپ، میتواند بر برجستهشدن و بهیادآوری اطلاعات هیجانی اثر بگذارد. اطلاعاتی که بار هیجانی بیشتری دارند، میتوانند توجه و حافظه را قدرتمندتر درگیر کنند. این ویژگی از نظر تکاملی سودمند است. اگر مغز با موقعیتی تهدیدکننده روبهرو شود، همیشه فرصت آن را ندارد که تمام جوانب مسئله را بررسی کند و سپس تصمیم بگیرد. گاهی باید سریع تشخیص دهد: نزدیک شوم یا دور شوم؟ خطر است یا امن؟ بمانم یا فرار کنم؟ اما همین سازوکاری که در موقعیتهای فوری و تهدیدکننده میتواند برای بقا مفید باشد، در مواجهه با مسائل پیچیده اجتماعی و سیاسی ممکن است ما را به سمت سادهسازی، دوگانهسازی و تصمیمگیری بر اساس برجستگی هیجانی سوق دهد.اینجاست که یکی از دغدغههای مهم تفکر نقادانه شکل میگیرد: آیا سازوکار شناختیای که برای تشخیص سریع شکارچی یا گریختن از خطر شکل گرفته است، لزوماً در موقعیتهایی مانند تصمیمگیری سیاسی و انتخاب میان گزینههای پیچیده نیز به همان اندازه بهینه است؟ در بسیاری از موقعیتهای اجتماعی، از جمله ارزیابی تاریخ، ذهن ترجیح میدهد به جای تحمل ابهام و نگهداشتن چند احتمال همزمان، یکی را انتخاب کند: گزاره p یا نقیض آن (P یا ¬P) درست یا غلط؛ خودی یا بیگانه؛ قهرمان یا جنایتکار. این انتخاب سریع همیشه خطا نیست. مشکل زمانی آغاز میشود که واقعیتی چندلایه را به یک دوگانه تقلیل دهیم و سپس تصور کنیم برای پذیرفتن یکی، ناچاریم دیگری را حذف کنیم. اینجا به پرسش مهمتری میرسیم:آیا گزارههایی که با آنها مواجه میشویم، الزاماً نقیض یکدیگرند؟ یا ممکن است گاهی دو گزاره، در ظاهر متعارض باشند اما در واقع، دو جنبه متفاوت از یک واقعیت پیچیده را توصیف کنند؟ برای روشنشدن مسئله، دوباره به روبسپیر بازگردیم و دو گزاره را مقایسه کنیم: «روبسپیر از آرمانهای جمهوریخواهانه، برابری و فضیلت سیاسی دفاع میکرد.» و: «روبسپیر در ساختار سیاسیای قرار داشت که سرکوب، محاکمههای انقلابی و اعدام مخالفان در آن گسترش یافت.» این دو گزاره نقیض یکدیگر نیستند و هر دو درباره یک انسان در یک دوره تاریخی و درست هستند. اما ذهنی که به منطق دوگانه عادت کرده است، ممکن است احساس کند باید یکی را انتخاب کند. اگر روبسپیر آرمانگرا بوده، پس نباید چهرهای سرکوبگر باشد؛ و اگر سرکوبگر بوده، پس آرمانهایش را باید بیاهمیت یا حتی دروغین تلقی کرد. همینجاست که پاندول شناختی آغاز میشود.یک دوره، وزن یک سوی واقعیت بیش از حد افزایش مییابد؛ دورهای دیگر، در واکنش به آن، سوی مقابل بیش از حد برجسته میشود. پاندول میان دو قطب در نوسان است، اما شاغول از مرکز عبور میکند بیآنکه در آن مکث کند؛ زیرا ذهن، به جای دیدن پیچیدگی واقعیت، اغلب در جستوجوی قطب بعدی است. اما تفکر آهستهتر میتواند سؤال دیگری بپرسد:«آیا این دو واقعاً یکدیگر را نفی میکنند؟»شاید مسئله انتخاب میان P و ¬P (نقیض p) نباشد. شاید مسئله این باشد که چرا ما یک واقعیت چندبعدی را به P و ¬P تبدیل کردهایم. اینجاست که میتوان به دیالکتیک هگلی رجوع کرد.اما پیش از هر چیز، یک خواهش از خواننده گرامی: با شنیدن نام هگل، فوراً به یاد کمونیسم نیفتید. هگل کمونیست نبود و آنچه در اینجا از او برای بحث ما اهمیت دارد، موضع سیاسی او نیست، بلکه توجه او به نقش تضاد در تحول اندیشه است. ادامه دارد… دکتر موسی عطازاده 🌿
🔵 بومشناسی شناختی حافظه تاریخی (Cognitive Ecology of Historical Memory هگل در سرزمین گزارههای متناقض قسمتهای ششم (۱و۲) را ملاحظه بفرمایید. 🌿
🔵 بومشناسی شناختی حافظه تاریخی (Cognitive Ecology of Historical Memory قسمت پنجم- رقابتی ذهنی که یک طرف آن از پیش برنده است ! …این مقایسه از همان ابتدا ناعادلانه بود. یک طرف، گذشتهای بود که زمان، بسیاری از زخمهایش را پوشانده بود و بخشهایی از آن در حافظه برجسته مانده بود؛ نظم، ثبات، شکوه و امنیت. طرف دیگر، اکنونی بود که مردم آن را با تمام گوشت و پوست خود تجربه میکردند؛ جنگ، ناامنی، خشونت، کمبود و بیثباتی. در چنین مقایسهای، گذشته تقریباً همیشه شانس بیشتری برای برنده شدن دارد.نه به این دلیل که گذشته الزاماً بهتر بوده است؛ بلکه چون گذشته را میتوان گزینش کرد و اکنون را نمیتوان.اینجاست که «نوستالژی کاذب» متولد میشود.² در مورد فرانسه، این نوستالژی میتوانست نگاه بخشی از جامعه به دوران پیش از انقلاب و بهویژه سلطنت را تغییر دهد. هرچه هزینههای انقلاب در حافظه مردم سنگینتر میشد، آنچه از نظم پیشین به یاد آورده میشد برجستهتر و آنچه از مشکلات همان دوران فراموش شده بود کمرنگتر میشد.در نتیجه، روبسپیر نیز دیگر فقط روبسپیری نبود که در بستر بحرانهای واقعی انقلاب تصمیم گرفته بود؛ او میتوانست در حافظه تاریخی به نماد تمام شرارتهای انقلاب تبدیل شود. در مقابل، بخشی از گذشته پیش از انقلاب میتوانست در قالب تصویری آرامتر و مطلوبتر بازگردد. این همان نقطهای است که باید حواسمان جمع باشد.بازنگری در گذشته میتواند رشد شناختی باشد؛ یعنی کشف کنیم آنچه قبلاً ندیده بودیم، واقعاً وجود داشته است.اما پاندولی اندیشیدن چیز دیگری است: گذشته را نه کاملتر، بلکه معکوس میکند. در بازنگری، تصویر بزرگتر میشود.در پاندول، تصویر برمیگردد.و این شاید یکی از زیرکانهترین راههای فرار از اکنون باشد: به جای آنکه با مسئله پیچیده امروز روبهرو شویم، گذشته را آنقدر آرایش دهیم که بتوانیم با خیال راحت بگوییم:«مشکل از همان روزی شروع شد که از آن گذشته خوب فاصله گرفتیم.» حالا دیگر لازم نیست بفهمیم امروز چه باید کرد.کافی است بدانیم به کدام گذشته باید برگردیم.و درست در همین لحظه، پاندول شروع به حرکت میکند.. در حافظه جامعه، لویی شانزدهم و روبسپیر فقط دو شخصیت تاریخی نبودند. آنها به دو «نماد» تبدیل شدند.لویی میتوانست نماد نظم ازدسترفته باشد.روبسپیر میتوانست نماد آرمان ازدسترفته باشد.و در نقطه مقابل، هر کدام میتوانستند نماد چیزی باشند که جامعه میخواست از آن فرار کند. این نکته مهم است:یک شخصیت تاریخی میتواند در حافظه نسلهای مختلف، نه فقط با توجه به آنچه در زمان خودش انجام داده، بلکه با توجه به آنچه نسل بعدی از اکنون خود میترسد یا آرزو میکند، معنا پیدا کند.در چنین شرایطی، گذشته به آینه اکنون تبدیل میشود.جامعه در گذشته به دنبال خودش میگردد و اینجا نوستالژی میتواند موتور پاندول شود.اگر اکنون آشفته باشد، گذشته ممکن است بیش از حد آرام به نظر برسد.اگر اکنون محدودکننده باشد، گذشته ممکن است بیش از حد آزاد به نظر برسد.اگر اکنون پر از ناامنی باشد، گذشته ممکن است بیش از حد امن به نظر برسد.و اگر اکنون از یک آرمان فاصله گرفته باشد، گذشتهای که آن آرمان را نمایندگی میکرده ممکن است بیش از حد پاک و بینقص دیده شود. در آنالیز ساز وکار پاندول شناختی؛ مسئله این نیست که کدام دوره «بهتر» بوده است.مسئله این است که آیا ذهن ما برای پاسخ به این سؤال، تمام واقعیت را وارد مقایسه میکند یا فقط بخشهایی از آن را. نوستالژی کاذب دقیقاً در همین نقطه اهمیت پیدا میکند.ذهن ممکن است گذشته را با یک «نمونه انتخابشده» از گذشته مقایسه کند، نه با خود گذشته.و این همان کاری است که حافظه فردی نیز میتواند انجام دهد. ادامه دارد… دکتر موسی عطازاده 🌿
🔵 بومشناسی شناختی حافظه تاریخی (Cognitive Ecology of Historical Memory) قسمت چهارم: سوگیری شناختی پاندول تاریخی( Historical Pendulum Cognitive Bias) روبسپیر در ۲۸ ژوئیه ۱۷۹۴ مرد؛ اما پاندول حافظه تاریخی تازه از آن روز شروع به کار کرد.یک سوی پاندول، روبسپیرِ آرمانگرا و مدافع فضیلت جمهوری بود؛ سوی دیگر، روبسپیرِ نماد خشونت و سرکوب. هر نسل، بسته به حالوهوای زمانه، پاندول را به یک سو هل داد و روبسپیر تازهای از دل تاریخ بیرون کشید و شاید همینجا پاندول تاریخی آغاز میشود: مردهها خموشند، اما زندگان با خاطره آنها بیوقفه در نوسانند. برای گروهی، روبسپیر مدافع جمهوری و برابری بود؛ برای گروهی دیگر، چهره اصلی دوره خشونت انقلابی؛ برای عدهای آرمانگرایی بود که در ساختار قدرت گرفتار شد و برای دیگران نمونهای از آن بود که چگونه دفاع از فضیلت میتواند به توجیه سرکوب منتهی شود. واقعیت تاریخی تغییر نکرده بود.اما وزن اجزای آن در حافظه تغییر کرده بود.اینجا به پدیدهای میرسیم که در این مجموعه آن را «سوگیری شناختی پاندول تاریخی» یا Historical Pendulum Cognitive Bias مینامم.¹ منظور از این اصطلاح، نوعی نوسان در تفسیر گذشته است که در آن، یک جامعه در واکنش به شرایط تازه، به جای آنکه صرفاً بخش مغفولماندهای از گذشته را به روایت موجود اضافه کند، وزن تفسیری را بهشدت به سوی قطب مقابل منتقل میکند؛ تا جایی که اصلاح یک روایت، به نفی افراطی روایت پیشین تبدیل میشود. این پدیده را میتوان بسیار ساده تصور کرد.جامعهای سالها یک شخصیت تاریخی را قهرمان میداند.بعد، اسناد تازهای منتشر میشود یا شرایط اجتماعی تغییر میکند و جنبههای تاریکتر آن شخصیت مورد توجه قرار میگیرد.این اتفاق میتواند نشانه رشد شناختی باشد.اما اگر ذهن به جای اینکه بگوید «تصویر قبلی ناقص بود»، بگوید «پس تمام تصویر قبلی دروغ بود»، پاندول شروع به حرکت کرده است. قهرمان ناگهان خائن میشود و چندی بعد، اگر شرایط دوباره تغییر کند، خائن ممکن است دوباره قهرمان شود. اینجا دیگر با «بازنگری تاریخی» مواجه نیستیم با یک خطای شناختی سیستماتیک و یک «نوسان شناختی تاریخی» مواجهیم. بازنگری در گذشته، اگر برآمده از تجربه و شناخت تازه باشد، نشانه رشد شناختی است؛ زیرا تصویر پیشین را نفی نمیکند، بلکه با افزودن بخشهایی که پیشتر دیده نشدهاند، آن را کاملتر میکند.اما پاندولی اندیشیدن چیز دیگری است. "شناخت پاندولی" به جای اصلاح تصویر، آن را معکوس میکند. به جای آنکه از گذشته بیاموزد، در زمان سفر وارونه می کندو به نقطه اغازی باز می گردد که برای عبور از آن هزینه ها داده بود. در این فرایند، تجربههای تاریخیِ نسلهای پیشین نه بهعنوان دادههای قابل استفاده، بلکه بهعنوان اشتباهاتی که باید به کلی کنار گذاشته شوند، از حافظه رانده میشوند. مسئله پاندول فقط این نیست که عقربه از یک سوی طیف به سوی دیگر میرود؛ مسئله این است که در هر نوسان، بخشی از حافظه میان راه میماند. و اگر این چرخه ادامه پیدا کند، جامعه به جای انباشتن تجربه، مدام تجربهزدایی کرده تجربیات گذشته را باز تکرار می کند. بازنگری، گذشته را اصلاح میکند؛ پاندول، گذشته را پاک میکند.این دو تفاوتی اساسی دارند.یکی میگوید:«چیزی مهم از دید من پنهان مانده بود که اکنون با دریافتن ان باید گذشته را بازنگری کنم و چراغ راه آینده نمایم.»دیگری میگوید:«به کل اشتباه دیده بودم و باید به نقطه آغاز باز گردم" و اینجا یکی از نیروهای مهم پاندول وارد میشود: «نوستالژی کاذب». نابسامانیهای فرانسه با سقوط لویی شانزدهم پایان نیافت. انقلاب ادامه پیدا کرد، جنگهای خارجی ادامه داشت، شورشهای داخلی ادامه یافت و پس از روبسپیر نیز بیثباتی سیاسی همچنان ادامه داشت. جامعهای که سالها در میان بحران زندگی کرده بود، اکنون گذشته را از پنجره یک اکنون آشفته نگاه میکرد.در چنین شرایطی، یک مقایسه خطرناک میتوانست شکل بگیرد: خوبیهای انتخابشده از دوران لویی شانزدهم در برابر بدیهای جاری انقلاب... ادامه دارد… دکتر موسی عطازاده 🌿
در ادامه مبحث اکولوژی حافظه تاریخی، بیایید برای پاندول عجیبِ ذهن، یک اسم پیدا کنیم! (قسمتهای چهارم و پنجم و ششم را ملاحظه بفرمایید) 🌿
🔵 بومشناسی شناختی حافظه تاریخی (Cognitive Ecology of Historical Memory) قسمت سوم- فراز و فرود یک چهره از اینجا دورهای آغاز شد که در تاریخ انقلاب فرانسه با عنوان La Terreur شناخته میشود. واژه «ترور» امروز معنایی متفاوت از کاربرد تاریخی آن زمان دارد. آنچه در این دوره رخ داد، مجموعهای از اقدامات سرکوبگرانه، بازداشتها، محاکمههای انقلابی و اعدامهای سیاسی و قضایی بود که حکومت انقلابی آنها را در چارچوب دفاع از جمهوری و مقابله با دشمنان انقلاب توجیه میکرد.روبسپیر شخصاً مجری اعدامها نبود. او یکی از اعضای مهم ساختار سیاسیای بود که در این دوره در تصمیمگیری و جهتگیری حکومت انقلابی نقش داشت.این تفکیک مهم است.زیرا در تاریخ، میان «فرد»، «ساختار» و «پیامد» تفاوت وجود دارد.ممکن است فردی در ایجاد یا هدایت یک ساختار نقش مهمی داشته باشد، بدون آنکه بتوان تمام اعمال آن ساختار را به شکل ساده به کنش مستقیم شخصی او تقلیل داد.اما از سوی دیگر، قرار گرفتن یک فرد در رأس یا مرکز یک ساختار نیز او را از مسئولیت تاریخی مبرا نمیکند.این دقیقاً همان پیچیدگیای است که در قضاوتهای تاریخی اغلب از میان میرود. روبسپیر در این دوره به یکی از مهمترین چهرههای قدرت تبدیل شد.اما اینجا یک مسئله پیچیده پدیدار میشود.همان انسانی که از فضیلت، عدالت، برابری و جمهوری دفاع میکرد، اکنون در ساختاری قرار گرفته بود که برای دفاع از جمهوری، سرکوب و اعدام مخالفان را مشروع میدانست.آیا روبسپیر تغییر کرده بود؟آیا شرایط تغییر کرده بود؟آیا هر دو؟و اگر هر دو، سهم هر کدام چقدر بود؟پرسش مهمتر این است که آیا میتوان این داستان را بدون دیدن بستر آن فهمید؟ تاریخ مانند رودخانه است.آب به شکل بستر خود جریان پیدا میکند.اگر رودخانهای برای طی کردن فاصلهای ده کیلومتری، مسیر دوازده کیلومتری را با پیچوخم طی کند، بسیار آسان است که از بالا به نقشه نگاه کنیم و با اعتمادبهنفس بگوییم: «چرا مستقیم نرفت؟»اما رودخانه انتخابهایش را در خلأ انجام نمیدهد.شیب زمین، سنگها، موانع، شاخههای فرعی و شکل بستر، مسیر آب را تعیین میکنند.تاریخ نیز چنین است.جنگ خارجی، بحران اقتصادی، ساختار قدرت، رقابت جناحها، شورش داخلی، افکار عمومی، ترس از بازگشت سلطنت و تصمیمهای بازیگران متعدد، بستر تاریخی را میسازند.بدون دیدن این بستر، قضاوت درباره مسیر تاریخ آسان است؛ فهمیدن آن دشوار. در ژوئن ۱۷۹۴، با تصویب «قانون ۲۲ پرریال»، روند رسیدگی به پروندههای دادگاه انقلابی بیش از پیش به سمت سرعت و سختگیری رفت؛ فرصت دفاع متهمان محدودتر شد و دامنه استفاده از مجازات اعدام برای کسانی که دشمن انقلاب تلقی میشدند، گسترش یافت. این قانون را میتوان یکی از نشانههای تشدید فضای سیاسی و قضایی ماههای پایانی حکومت انقلابی دانست. روز ۲۷ ژوئیه ۱۷۹۴، برابر با ۹ ترمیدور بود. خواننده گرامی احتمالاً میداند ترمیدور چیست، اما برای یادآوری: ترمیدور نام ماهی در تقویم انقلابی فرانسه بود که تقریباً با ژوئیه و بخشی از اوت در تقویم معمول فرانسه تطابق داشت. انقلابیون فرانسه در شور و شوق ساختن جهانی تازه، حتی تقویم را نیز از سنت پیشین جدا کرده و نظام تازهای برای نامگذاری روزها و ماهها ساخته بودند؛ گویی انقلاب باید گذشته را نه فقط از سیاست، که از روی تقویم هم پاک میکرد.در همین روز، مخالفان روبسپیر در کنوانسیون علیه او متحد شدند.روز بعد، روبسپیر و شماری از نزدیکانش اعدام شدند. او ۳۶ سال داشت.انقلاب، که زمانی روبسپیر را در مسیر صعود قرار داده بود، اکنون او را به پایان رسانده بود. اما برای بحث ما، مرگ روبسپیر پایان داستان نیست.اتفاقاً از اینجا داستان شناختی ما آغاز میشود.زیرا روبسپیر پس از مرگ، دیگر فقط یک انسان تاریخی نبود.او تبدیل شد به یک «روایت».برای برخی، نماد فضیلت انقلابی بود.برای برخی، نماد خشونت سیاسی و سرکوب انقلابی.برای برخی، آرمانگرایی بود که در منطق قدرت گرفتار شد.برای برخی دیگر، نمونهای از استبداد انقلابی و اینجا سؤال اصلی ما دوباره بازمیگردد: آیا چنین نوساناتی در تفسیر تاریخ ؛ از پس غبار زمان، پایه های شناخت حقیقت را تا حد عدم قطعیت سست نمی کند؟ ادامه دارد… دکتر موسی عطازاده 🌿
بومشناسی شناختی حافظه تاریخی (Cognitive Ecology of Historical Memory)* 🔘 قسمت دوم: طلوع روبسپیر فرانسه در اواخر قرن هجدهم هنوز یکی از قدرتهای بزرگ اروپا بود، اما در درون خود با مجموعهای از بحرانهای عمیق روبهرو شده بود. نظام سلطنتی با ساختاری اجتماعی مواجه بود که امتیازات موروثی را در اختیار اشراف و نهاد کلیسا قرار میداد و بخش بزرگی از بار مالیاتی بر دوش طبقات دیگر بود. دولت با بحران مالی جدی روبهرو بود؛ هزینه جنگهای پیشین، از جمله مشارکت فرانسه در جنگ استقلال آمریکا، فشار زیادی بر خزانه وارد کرده بود. در کنار بحران مالی، گرانی و مسئله نان نیز به نارضایتی اجتماعی دامن میزد. بحران مالی به تدریج به بحران سیاسی تبدیل شد. در سال ۱۷۸۹، مجلس طبقات سهگانه پس از سالها تشکیل شد. نمایندگان طبقه سوم، که بخش بزرگی از جمعیت فرانسه را نمایندگی میکردند، خود را «مجلس ملی» اعلام کردند. چند هفته بعد، سوگند زمین تنیس شکل گرفت و در ۱۴ ژوئیه ۱۷۸۹، مردم پاریس، باستیل(دژ و زندان سلطنتیِ نماد استبداد) را تصرف کردند؛ واقعهای که بعدها به یکی از مشهورترین نمادهای آغاز انقلاب فرانسه تبدیل شد. اما انقلاب فرانسه از ابتدا پروژهای برای برپایی جمهوری و اعدام پادشاه نبود. این نکته مهم است. در آغاز، بسیاری از انقلابیون خواهان اصلاح سلطنت، محدود کردن قدرت پادشاه و ایجاد نظمی سیاسی بر پایه قانون و نمایندگی بودند. اما انقلاب، مانند هر فرایند تاریخی پیچیده، در خلأ حرکت نمیکرد. هر تصمیم، واکنش بازیگران دیگر را به دنبال داشت. هر واکنش، گزینههای بعدی را تغییر میداد و هر بحران، فضای تصمیمگیری را دگرگون میکرد.به تدریج، چیزی که با اصلاح سیاسی آغاز شده بود، به انقلابی ساختاری تبدیل شد. در همین بستر است که روبسپیر وارد داستان میشود.ماکسیمیلیان روبسپیر، وکیل جوانی از آراس، در آغاز چهرهای نبود که تاریخ آینده او را با سرکوب و اعدامهای انقلابی بشناسد. او از ایدههای روشنگری، حاکمیت مردم، برابری حقوقی و مخالفت با امتیازات موروثی دفاع میکرد. در مجلس به سخنرانیهای مفصل و دفاع جدی از اصول اخلاقی و سیاسی شهرت یافت.او بعدها به «فسادناپذیر» معروف شد. اینجا باید لحظهای مکث کنیم. روبسپیرِ طلوع انقلاب را با روبسپیرِ پایان انقلاب اشتباه نگیریم.ما پایان داستان را میدانیم او نمیدانست.این تفاوت کوچک، از نظر شناختی بسیار بزرگ است. وقتی ما تاریخ را پس از وقوع آن مطالعه میکنیم، آینده را به گذشته تزریق میکنیم. میدانیم چه اتفاقی افتاده و همین دانستن میتواند باعث شود نشانههای پایان را از همان ابتدا در شخصیتها و تصمیمهای تاریخی ببینیم اما انسانهایی که در آن لحظه تصمیم میگرفتند، آینده را در اختیار نداشتند. روبسپیر در سال ۱۷۸۹ نمیدانست که در سال ۱۷۹۴ به گیوتین خواهد رفت.فرانسه در سال ۱۷۸۹ نمیدانست که پنج سال بعد پادشاه خود را اعدام کرده، وارد جنگ گسترده با اروپا شده، گرفتار شورشهای داخلی شده و به دورهای از خشونت سیاسی گسترده وارد خواهد شد.تاریخ از نگاه کسانی که در آن زندگی میکنند، با تاریخی که ما پس از پایان آن میخوانیم، یکسان نیست. این شاید نخستین درس شناختی این داستان باشد. برای فهم یک تصمیم تاریخی، باید تا حد امکان خود را به «اکنونِ همان زمان» برگردانیم، نه اینکه با آگاهی از آینده درباره گذشته داوری کنیم. انقلاب اما رادیکالتر شد. در سال ۱۷۹۲ سلطنت سقوط کرد و جمهوری اعلام شد. در ژانویه ۱۷۹۳ لویی شانزدهم اعدام شد. فرانسه همزمان با تهدید قدرتهای خارجی و بحرانهای داخلی روبهرو بود. جنگ با قدرتهای اروپایی ادامه داشت و همزمان، در داخل فرانسه نیز شورشهای ضدانقلابی شکل گرفت. مهمترین آنها در وانده، در غرب فرانسه، رخ داد؛ منطقهای که شورش مسلحانه در آن به جنگی داخلی و خونین میان نیروهای جمهوریخواه و مخالفان انقلاب تبدیل شد. بنابراین حکومت انقلابی خود را همزمان در برابر دشمن خارجی و شورش داخلی میدید؛ شرایطی که فضای سیاسی را بهشدت امنیتی و تصمیمگیری درباره مخالفان را رادیکالتر کرد. در چنین شرایطی، مسئله دیگر فقط ساختن جمهوری نبود.مسئله، حفظ جمهوری بود.در آوریل ۱۷۹۳ کمیته نجات عمومی تشکیل شد؛ نهادی که در شرایط جنگ و بحران، اختیارات گستردهای برای هدایت حکومت انقلابی پیدا کرد. روبسپیر در ژوئیه همان سال به این کمیته پیوست و به یکی از چهرههای اصلی حکومت انقلابی تبدیل شد. ادامه دارد… دکتر موسی عطازاده 🌿
بومشناسی شناختی حافظه تاریخی (Cognitive Ecology of Historical Memory)* 🔘 قسمت اول: طرح مساله و ورود روبسپیر ما معمولاً حافظه را شبیه یک بایگانی در ذهن تصور میکنیم؛ گویی اتفاقی در گذشته رخ میدهد، تصویری از آن در مغز ثبت میشود و سالها بعد، هنگام یادآوری، همان تصویر را همانگونه که کتابی را از قفسه بیرون میکشیم، از بایگانی ذهن بیرون میآوریم.اما علوم اعصاب تصویر پیچیدهتری به ما نشان داده است. وقتی یک تجربه را پشت سر میگذاریم، ردّ حافظه آن در مغز بهتدریج تثبیت میشود. این فرایند را consolidation یا «تحکیم حافظه» مینامیم. اما داستان در همینجا تمام نمیشود.سالها بعد، وقتی آن خاطره را به یاد میآوریم، مغز لزوماً یک نسخه بایگانیشده و دستنخورده را پخش نمیکند. خاطره دوباره فعال میشود و در برخی شرایط، برای مدتی وارد وضعیتی نسبتاً ناپایدار و تغییرپذیر میشود. سپس دوباره باید تثبیت شود. این فرایند را reconsolidation یا «بازتحکیم حافظه» مینامیم. به زبان ساده، خاطره یک پرونده بسته شده نیست! بلکه پرونده ای دینامیک است که هنگام یادآوری برای لحظاتی دوباره «باز» می شود و این نکته از نظر شناختی بسیار مهم است زیرا چیزی که دوباره باز میشود، الزاماً دقیقاً همان چیزی نیست که قبلا بود و حتی همان چیزی نیست که دوباره بسته خواهد شد! اطلاعاتی که هنگام یادآوری در دسترس ماست، تجربههایی که پس از رویداد داشتهایم، هیجان فعلی ما و حتی زمینهای که در آن خاطره را به یاد میآوریم، در شرایط خاص میتوانند بر بازتحکیم آن اثر بگذارند. پس شاید حافظه را بهتر باشد نه یک بایگانی ثابت، بلکه سامانهای بدانیم که گذشته را حفظ میکند و در عین حال، هنگام یادآوری، امکان بازتنظیم و بازتحکیم آن را نیز دارد. اینجا یک سؤال بزرگتر شکل میگیرد. اگر مغز انسان در مواجهه با گذشته، میان «آنچه اتفاق افتاده» و «آنچه اکنون درباره آن میداند و احساس میکند» نوعی تعامل برقرار میکند، آیا ممکن است جوامع نیز با گذشته تاریخی خود چنین رفتاری داشته باشند؟ در شکلگیری حافظه تاریخی یک جامعه، عوامل متعددی نقش دارند؛ از تجربههای فردی و خانوادگی گرفته تا آموزش، رسانه، ادبیات، روایتهای سیاسی، نهادهای اجتماعی، آیینهای جمعی، شرایط اقتصادی و سیاسی و حتی آنچه در هر دوره برجسته یا فراموش میشود. در میان این عوامل، حافظه فردی یکی از مهمترین مؤلفههای شکلدهنده به حافظه تاریخی است. و اکنون یافتههای علوم اعصاب درباره حافظه فردی برای بحث ما اهمیت پیدا میکند. اگر یک خاطره در شرایط خاص، هنگام یادآوری دوباره فعال شود و در فرایند بازتحکیم در معرض تغییر قرار گیرد، آنگاه امکان تغییر در شیوه یادآوری خاطرات مربوط به رویدادهای تاریخی نیز وجود دارد. انسانها بخشی از اطلاعات تاریخی خود را از کتابها و رسانه ها میآموزند که خود محصول ذهن نویسندگاناند. هر نسل، نویسندگانی را پدید میآورد که گذشته را دوباره در ذهن خویش میپرورانند و روایت میکنند؛ گاه با تأکید بیشتر بر جنبههایی که نویسندگان پیشین کمتر دیده یا برجسته کردهاند و گاه حتی با تغییر اساسی در زاویه دید. بنابراین حتی تاریخ مکتوب نیز محصول بازخوانی خاطرات ذهنی انسان هاست و همان محدودیتهای حافظه بر آن حکمفرمایی می کند. بخشی دیگر از گذشته را نیز از خاطرات شخصی، خاطرات خانواده و روایتهایی که از نسلهای پیشین بطور شفاهی می شنویم دریافت میکنیم. این خاطرات نیز به طریق اولی شاید بیش از خاطرات مکتوب مشمول بازنگری های مقطعی می شوند. بنابراین حافظه تاریخی را نباید یک بایگانی ثابت از گذشته دانست. گذشته اتفاق افتاده است، اما یادآوری و تفسیر ما از آن میتواند در بستر زمان تغییر کند. هر نسل ممکن است با همان گذشته، اما از جایگاهی تازه، روبهرو شود و در نتیجه وزن متفاوتی به بخشهای مختلف آن بدهد و اینجا پرسش اصلی ما شکل میگیرد: آیا ممکن است یک جامعه، گذشته خود را نه فقط به یاد بیاورد، بلکه هر بار آن را از جایگاه اکنون دوباره تفسیر کند؟ اگر چنین باشد، گذشته دیگر صرفاً چیزی نیست که پشت سر ما اتفاق افتاده است. گذشته، هر بار که به یاد آورده میشود، وارد اکنون میشود و شاید دقیقاً همینجا باشد که نوروساینس ما را به تاریخ میرساند. برای دنبال کردن مسیر پاسخ به این پرسش، یک شخصیت تاریخی را مناسب دیدم : ماکسیمیلیان روبسپیر. اما برای فهم روبسپیر، بهتر است داستان را از روبسپیر شروع نکنیم؛ از فرانسه شروع کنیم. ادامه دارد… دکتر موسی عطازاده 🌿
🔵 بومشناسی شناختی حافظه تاریخی (Cognitive Ecology of Historical Memory)* ⚡️بومشناسی شناختی حافظه تاریخی (Cognitive Ecology of Historical Memory) اصطلاحی رسمی نبوده؛ پیشنهاد نگارنده است و از پیوند میان نوروساینس، شناختشناسی و تاریخپژوهی شکل میگیرد و به مطالعه چگونگی شکلگیری، تثبیت، بازسازی، بازتفسیر و تغییر وزن روایتهای مربوط به گذشته در ذهن افراد و در حافظه تاریخی جوامع اشاره دارد. ⚡️در این چارچوب، «بومشناسی» به محیط گستردهای اشاره دارد که در آن یک گزاره یا روایت تاریخی شکل میگیرد، زنده میماند، تغییر میکند، برجسته یا به حاشیه رانده میشود؛ و «شناختی» بر نقش سازوکارهای ادراک، توجه، یادگیری، حافظه، بازتحکیم، هیجان و سوگیریهای شناختی در این فرایند تأکید دارد. در یک جمله: «بومشناسی شناختی حافظه تاریخی» مطالعه محیط پیچیدهای است که در آن انسانها و جوامع، گذشته را به یاد میآورند، بازسازی میکنند، تفسیر میکنند و بر اساس شرایط متغیر زمانه، به بخشهای مختلف آن وزن متفاوت میدهند. قسمت اول: طلوع روبسپیر (پست بعدی را ببیند) دکتر موسی عطازاده 🌿