نویسه/آموزش نوشتن
Статистикаوابسته به آموزشگاه آموزش نویسندگی /کانال آموزشی نویسنده شدن
- Последний пост
- 31 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 107
- 1/48двое суток
- 122
- 1/72трое суток
- 132
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
لکچر یک / صارمیان پیشگفتار نوشتن، در ذات خود، عملِ انتخاب است. نویسنده پیوسته میانِ گزینهها در حرکت است. اما چه زمانی این انتخابها بهابتکار میانجامند؟ هنگامی که از چارچوبهای ذهنیِ روزمره فراتر رویم. تکنیک SCAMPER، که در اصل برای حلِ خلاقانهی مسائل در طراحی و مدیریت تدوین شده، در عرصهی روایت نیز کارآمدیِ شگفتانگیزی دارد. این تکنیک، هفت دریچه به سویِ بداعت میگشاید.
کارگاههای نویسندگی استاد صارمیان برگزار میکند. ✍ نوشتن خلاق ویژه ترم مردادماه ۱۴۰۵ 🔴 کارگاه در طی ۵ جلسه روزهای جمعه از ساعت ۱۱ تا ۱۴ بصورت آنلاین در پیامرسان بله برگزار میشود. ⭕️ شروع دوره از جمعه ۲ مرداد ۱۴۰۵ 🟣 شهریه: ۱،۵۰۰،۰۰۰ تومان 🏧 شماره کارت جهت واریز شهریه 6037997473895259 ارسال فیش واریزی الزامیست. 📞 شماره تماس با مدیر کارگاهها: 09192616126
📌 تکنیک «لحظهٔ کوتاه، داستان بلند» درسگفتار استاد صارمیان/ جمعه نویسی تیرماه پیاده سازی اعظم قاسمی توضیح تکنیک : یک لحظهٔ کوچک را انتخاب کن. مثلاً «چراغ خاموش شد» یا «نامه رسید». اما این لحظه را مثل یک در باز کن. قبلش چه بود؟ بعدش چه شد؟ تمام داستان در همین یک لحظه جا میشود. 🔷قانونش فقط سه خط است: ✍خط اول: خودِ آن لحظه (همین الان) ✍ خط دوم: یک خط قبل از آن (چه شد که به اینجا رسید؟) ✍خط سوم: یک خط بعد از آن (این لحظه چه کرد با آدمها؟) 🟩مثال اول: لحظه: نیما یوشیج شعر «افسانه» را در دفترچهای نوشت. قبلش: شاعران کلاسیک، قالبِ کهنه را میستودند و کسی جرأت شکستن وزن را نداشت. بعدش: همان دفترچه، نیما را پدر شعر نو کرد و راهی تازه برای نسلهای بعد گشود. معنایش: یک خطِ سرکش، هزاران قالبِ کهنه را شکست. 🟩مثال دوم: لحظه: یک نانوا در پاریس، صبحِ ۱۴ ژوئیه، متوجه شد که انبارِ غله را خالی کردهاند. قبلش: مردم سه روز بود که نان نداشتند و ملکه گفته بود «اگر نان ندارند، کیک بخورند». بعدش: همان روز، مردم به زندان باستیل حمله کردند، انقلاب فرانسه کلید خورد، و ایدهٔ «آزادی، برابری، برادری» به دنیا پیچید. معنایش: یک نانواییِ خالی، تاجوتختِ یک پادشاه را خالی کرد. 🟩مثال سوم : لحظه: کافکا به دوستش مکس برود گفت: «تمام دستنوشتههایم را بسوزان.» قبلش: سالها بود که کافکا در اتاقی کوچک، داستان مینوشت و هیچکس را راه نمیداد. بعدش: مکس نسوزاند و «مسخ» و «محاکمه» به دنیا آمدند؛ جهانی که یک حشرهٔ تنها را به نمادِ تمامِ انسانهای بیپناه تبدیل کرد. معنایش: یک حرفِ آخرِ یک نویسنده، اگر نادیده گرفته شود، یک جهان ادبی متولد میشود. 🛑تمرین: کارگاه حضوری الان بنویسید. کارکاه همکانی تا ساعت ۱۸ در کارگاه بفرستید. تمرین :یک لحظهٔ تاریخی یا شخصیِ کوچک را انتخاب کن (مثلاً: خاموش شدنِ آخرین چراغِ خانۀ فروغ، رسیدنِ نامهٔ صادق هدایت از پاریس، یا گمشدنِ یک نسخهٔ خطی در کتابخانۀ ملی). در ۴ خط بنویس: ۱. خودِ آن لحظه ۲. یک جمله قبلش ۳. یک جمله بعدش ۴. یک جمله برای معنیاش یک متن ۱۰ خطی بشود. نویسا باشید ble.ir/neveise @neveise
* tempo از طریق موسیقی چیه؟ یک راه میانبر برای نویسندگان و روزنامه نگاران* ❇️تکنیک خلاق استاد صارمیان: تمپو چیست و چطور با موسیقی نویسندگی را یاد بگیریم؟ ✍پیاده سازی درس : اعظم قاسمی ♦️تمپو چیست؟ تمپو یعنی تندی و کندیِ جملهها در داستان. ♦️جملههای کوتاه (۳ تا ۵ کلمه) = تمپوی تند ← برای هیجان، ترس، دعوا، دویدن. ❇️ جملههای بلند (۱۰ کلمه به بالا با ویرگول) = تمپوی کند ← برای غم، خاطره، آرامش، توصیف. ⭕️تمپو از طریق موسیقی چیست؟ ✍وقتی به یک آهنگ گوش میدهی، ریتم آن به ناخودآگاهت میگوید که چطور بنویسی: ❇️اگر ریتم تند و پرتنش است (مثل ضربانِ درام)، جملاتت را کوتاه و بریده بنویس. ♦️ اگر ریتم آرام و کشدار است (مثل صدای پیانو)، جملاتت را بلند و با ویرگول بنویس. موسیقی به تو میگوید چه حسی را و با چه سرعتی روی کاغذ بیاوری. ✍تکنیک «مترجمِ ریتم استاد صارمیان » ♦️گامهای تمرین: ۱. یک آهنگ پاپ یا بیکلام انتخاب کن (همان که دوست داری). ۲. هدفون بگذار، چشمات را ببند. ۳. فقط به ریتم گوش بده، نه به کلمات. ۴. هر جا ریتم تند شد، یک جملهی ۳ کلمهای بنویس. مثال: «دوید. رسید. زد.» ۵. هر جا ریتم کند شد، یک جملهی بلند با ویرگول بنویس. مثال: «توی اون شبِ سرد، آروم رفت سمت پنجره و به ماه خیره شد.» ۶. وقتی آهنگ تمام شد، نوشتهات را یک بار با صدای بلند بخوان. خواهی دید که جملات، کاملاً هماهنگ با ریتم آهنگ پیش رفتهاند. این تکنیک چگونه کشف شد و چکار میکند؟ چون موسیقی، بدون اینکه متوجه شوی، ناخودآگاهِ تو را هدایت میکند. ضربان، جای تنفسِ تو را میگیرد و کلمات بدون ترس و سانسور، از درون بیرون میریزند. تو فقط یک مترجم هستی که ریتم را به کلمه تبدیل میکنی. تمرین امروزهنرجویان کارگاه تمپو در نوشتن: یک آهنگ بگذار و فقط ۵ خط بنویس. اگر جملاتت کوتاه و بلند شد، یعنی تمپو را یاد گرفتی. ✍️🎧
* tempo از طریق موسیقی چیه؟ یک راه میانبر برای نویسندگان و روزنامه نگاران* ❇️تکنیک خلاق استاد صارمیان: تمپو چیست و چطور با موسیقی نویسندگی را یاد بگیریم؟ ✍پیاده سازی درس : اعظم قاسمی ♦️تمپو چیست؟ تمپو یعنی تندی و کندیِ جملهها در داستان. ♦️جملههای کوتاه (۳ تا ۵ کلمه) = تمپوی تند ← برای هیجان، ترس، دعوا، دویدن. ❇️ جملههای بلند (۱۰ کلمه به بالا با ویرگول) = تمپوی کند ← برای غم، خاطره، آرامش، توصیف. ⭕️تمپو از طریق موسیقی چیست؟ ✍وقتی به یک آهنگ گوش میدهی، ریتم آن به ناخودآگاهت میگوید که چطور بنویسی: ❇️اگر ریتم تند و پرتنش است (مثل ضربانِ درام)، جملاتت را کوتاه و بریده بنویس. ♦️ اگر ریتم آرام و کشدار است (مثل صدای پیانو)، جملاتت را بلند و با ویرگول بنویس. موسیقی به تو میگوید چه حسی را و با چه سرعتی روی کاغذ بیاوری. ✍تکنیک «مترجمِ ریتم استاد صارمیان » ♦️گامهای تمرین: ۱. یک آهنگ پاپ یا بیکلام انتخاب کن (همان که دوست داری). ۲. هدفون بگذار، چشمات را ببند. ۳. فقط به ریتم گوش بده، نه به کلمات. ۴. هر جا ریتم تند شد، یک جملهی ۳ کلمهای بنویس. مثال: «دوید. رسید. زد.» ۵. هر جا ریتم کند شد، یک جملهی بلند با ویرگول بنویس. مثال: «توی اون شبِ سرد، آروم رفت سمت پنجره و به ماه خیره شد.» ۶. وقتی آهنگ تمام شد، نوشتهات را یک بار با صدای بلند بخوان. خواهی دید که جملات، کاملاً هماهنگ با ریتم آهنگ پیش رفتهاند. این تکنیک چگونه کشف شد و چکار میکند؟ چون موسیقی، بدون اینکه متوجه شوی، ناخودآگاهِ تو را هدایت میکند. ضربان، جای تنفسِ تو را میگیرد و کلمات بدون ترس و سانسور، از درون بیرون میریزند. تو فقط یک مترجم هستی که ریتم را به کلمه تبدیل میکنی. تمرین امروزهنرجویان کارگاه تمپو در نوشتن: یک آهنگ بگذار و فقط ۵ خط بنویس. اگر جملاتت کوتاه و بلند شد، یعنی تمپو را یاد گرفتی. ✍️🎧
تهران، ۲۰ ژوئن (رویترز :) ) – کریستین ویگاند، هماهنگکنندهٔ مقیم سازمان ملل در ایران، و چارلز برنیمولین، مشاور ارشد دفتر هماهنگی امور بشردوستانه (اوچا)، روز شنبه از موزهٔ صلح جمعیت هلالاحمر جمهوری اسلامی ایران بازدید کردند. علی صارمیان، سرپرست مرکز اسنادو موزه، میزبان این هیأت بود. طرفین در این دیدار، خسارات وارده به مرکز در جریان درگیریهای اخیر را بررسی و بر لزوم حفاظت از میراث فرهنگی و اسناد تاریخی در چارچوب قوانین بینالمللی بشردوستانه تأکید کردند. این بازدید گامی در جهت تقویت هماهنگیهای مشترک برای پاسخ به بحرانهای انسانی ارزیابی شد. هیأت سازمان ملل ضمن بازدید از مجموعهٔ آثار طراحی و نقاشی تیرداد محمدی با عنوان «پرندگان صلح» که به جانفشانی امدادگران هلالاحمر در جنگ تحمیلی اختصاص دارد، بر نقش هنر در ترویج مفاهیم انساندوستانه صحه گذاشتند. دو سالن از موزه جمعیت هلال احمر ایران در بمباران متخاصمین علیه ایران آسیب دیده است. متاسفانه انتظامات ساختمان شهروند هم که زیر نظر دبیرخانه مستند سازی و مرکز اسناد و موزه هلال احمر کشورمان است ( آقای صادقی علویجه) در حین خدمت به عنوان شهید ، مستند گردید
✍سلام و احترام حضور استاد ارجمند و دوستان عزیز نویسنده شنبه ۰۵/۳/۳۰ ساعت ۱۰ شب اولین جلسه کلاس *تمپو در روایت و رماننویسی* در (اپلیکیشن بله) برای دوستانی که ثبتنام کردهاند، برگزار میشود. لطفا به موقع حضور داشته باشید. سپاس صمدی: مدیر کارگاههای نویسندگی حضوری و مجازی استاد صارمیان
🎞 تمرین درس کلاس حضوری : موتور داستان فقط،هنرجویان کلاس حضوری 🔷برای حل این تمرین فقط به سه چیز فکر کنید: ۱. شخصیت چه میخواهد؟ ۲. چه چیزی مانع اوست؟ ۳. در پایان، مانع را بزرگتر کنید. 🟩 تمرین: *کتابدار پیر تمام عمرش دنبال یک کتاب گمشده بود. از پدرش شنیده بود که در یکی از قفسههای کتابخانه نسخهای وجود دارد که نام همه صاحبان آیندهاش در آن نوشته شده است.* امروز نامهای به دستش رسید.داخل نامه فقط یک جمله بود:«کتاب پیدا شده است.» کتابدار با عجله خودش را به کتابخانه رساند. کتاب روی میز انتظارش را میکشید. کتاب گمشده را باز کرد.اولین نامی که دید، نام خودش بود. اما نام دوم... 🛑هنرجویان عزیز *ادامه داستان را در ده خط بنویسید.اینجا خواسته روشن است (پیدا کردن کتاب)، مانع بالقوه وجود دارد و پایانِ نیمهکاره* جمعه کارگاه حضوری تهران ۲۲ خرداد ۱۴۰۵ @neveise
📢 اطلاعیهٔ گروه نویسه سلام به همه. از این هفته، هر هفته یک تمرین کوتاه در گروه گذاشته میشود. شما تا پنجشنبه همان هفته فرصت دارید تمرین را بنویسید و در گروه بگذارید. بهترین تمرینها در کانال اصلی «نویسه» به اشتراک گذاشته میشود. تمرین این هفته (ارسال تا پنجشنبه): 🔸 درس: ایده از «یک کار کوچک + یک راز پنهان» به جای فکر کردن به کل داستان، فقط یک کاراکتر بساز با یک کار عجیب کوچک. آن کار کوچک، ماجرا را راه میاندازد. فرمول: شخصیت + شغل + یک حرکت تکراری غیرعادی + انگیزهٔ پنهان مثال اول: مرد ژاپنیای در جزیرهٔ کیش هر روز صبح پیش از پختن غذا، یک کاسه برنج را رو به شرق میگذارد و سه بار تعظیم میکند و میگوید «برای سلامتی خانوادهام». مهمانها فکر میکنند رسم ژاپنی است. اما امروز صبح، کاسه را شکست و برنج را ریخت توی دریا. بعد با قایق از جزیره رفت. مثال دوم: نانوای سنگکی هر شب قبل از بستن دکان، یک لقمه نان را میگذارد روی طاقچه برای «دشمنان لیبی». مردم فکر میکنند شوخی میکند. اما امشب یک نامه زیر همان لقمه نان پیدا شد با مهر یک سفارت. ✅ تمرین (در ۷ خط بنویسید): این سه جمله را کامل کنید (هر کدام یک ایدهٔ کوتاه): ۱. هر روز موقع اذان، پیرمرد بستنیفروش ____. اما امروز ____. ۲. دختری که در مترو فقط چپچپ نگاه میکند، هر روز ____. امروز ____. ۳. هر روز صبح، سرآشپز ژاپنی جزیرهٔ کیش ____. اما امروز ____. ⏰ مهلت: تا پنجشنبه همین هفته موفق باشید. @neveise
✍سلام و احترام حضور استاد صارمیان ارجمند و دوستان عزیز نویسنده بعد از مدتها دوری از فضای مجازی بار دیگر به پیشنهاد اینجانب صمدی مدیر کارگاههای نویسندگی استاد صارمیان و موافقت ایشان، کارگاهی همگانی و رایگان ایجاد شده است. هدف ما از برگزاری این کارگاه در واقع ایجاد شوق و اشتیاق برای نوشتن و خودآزمایی دوستان عزیز نویسنده است. باشد تا کنار یکدیگر بیاموزیم. قلمتان نویسا، سبز و توانا از طریق پیوند زیر میتوانید در گروه «کارگاه هفتگی رایگان همگانی ۱۴۰۵» عضو شوید. ble.ir/join/Gb62iHtayE لینک کانال آموزش نوشتن/ نویسه ble.ir/join/7iMgwhxdL6 @neveise
https://ble.ir/neveise/-1590275841916175166/1778264944267
تفاوت درونمایه و موضوع در نوشتن/سکوی سوم را امشب خواهیم گفت
نوشتن چه سودی برای افراد در زندگی شان دارد؟
راهنما و مرور درس برای تمرین 🟥 ۱. عینک شکسته نماد دیدِ ازدسترفته، نگاه تحریفشده به گذشته، یا رابطهای که دیگر کار نمیکند. نکات محوری: یکی از شیشههایش ترک خورده است. فریمش خم شده. در جایی غیرمعمول پیدا شده (مثلاً ته گلدان، لای کتاب). · پرسشهای کلیدی: مالِ کیست؟ چطور شکست؟ چرا هنوز دور انداخته نشده؟ ۲. کارت مترو یا بلیطِ باطلهٔ قطار نماد سفر، فرار، بازگشت یا یک مقصد هرگز نرسیده. نکات محوری: تاریخِ منقضیشده دارد. رویش چیزی نوشته شده (یک اسم، یک عدد تلفن). گوشهاش پاره یا تا خورده. پرسشهای کلیدی: این بلیط به کجا میرفت؟ چرا استفاده نشد؟ چرا نگهش داشتهاند؟ ۳. گیاه خشکشده در گلدان چرا خوب است: نماد مراقبتِ ناکام، امیدِ ازدسترفته، یا رابطهای که ناخواسته فراموش شده. نکات محوری: هنوز در گلدان اصلیاش است. یک یا دو برگ سبزِ کوچک در میان شاخههای خشک دارد. کنار پنجرهای ایستاده که نور نمیگیرد. پرسشهای کلیدی: چه کسی آن را میکاشته؟ چرا رهایش کردهاند؟ چرا دورش نمیاندازند؟ ۴. پیامهای صوتی ذخیرهشده در یک تلفن قدیمی · چرا خوب است: نماد صداهایی که دیگر شنیده نمیشوند، حرفهای نزده، یا خاطراتی که فقط در یک رسانهٔ خاص زندهاند. · نکات محوری: · تلفن، مدل قدیمی است. · فقط یک پیام صوتی دارد. · باتریِ آن همیشه در حال تمام شدن است. · پرسشهای کلیدی: چه کسی آن پیام را فرستاده؟ محتوایش چیست؟ چرا شخصیت گوش نمیدهدش؟ یا چرا مدام گوش میدهدش؟ ۵. کاپشن یا ژاکتی که برای کسی بزرگ است · چرا خوب است: نماد انتظار برای رشد، پوشش یک فقدان، یا تلاش برای جاگرفتن در نقش کس دیگری. · نکات محوری: · آستینهایش تا شده. · بوی کس دیگری را میدهد (مثلاً بوی سیگار، عطر خاص). · در جایی قایم شده (ته کمد، زیر تخت). · پرسشهای کلیدی: مالِ چه کسی بوده؟ چرا شخصیت آن را میپوشد؟ چرا اندازهاش نیست؟ ۶. سکهٔ خارجی یا اسکناس عجیب · چرا خوب است: نماد یک سفر رؤیایی که اتفاق نیفتاد، یک وعده، یا ارتباط با دنیایی دیگر. · نکات محوری: · در کشوی آشپزخانه، میان سکههای معمولی است. · تاریخش مربوط به سالها پیش است. · رویش تصویر یک کشور یا نمادی است که وجود خارجی ندارد. · پرسشهای کلیدی: از کجا آمده؟ چرا خرج نشده؟ چه ارزشِ واقعی یا احساسی برای شخصیت دارد؟ 🟥🟥🔭🔭🔭🔭🔭 راهنمای استفاده از این اشیا در چرخهٔ هشتگانه: برای🟥 یکی از ، میتوانید تمرین پایانی را به این شکل انجام دهید: ۰ ۱. پیشزمینه: فضایی را انتخاب کنید که شیء۰ در آن پیدا میشود (اتاق زیرشیروانی، ایستگاه قطار، بالکن آپارتمان). ۲.شیء و حرکت: شخصیت شما با آن چه کار سادهای میکند؟ (مثلاً: عینک شکسته را میگذارد روی بینیِ خالی از چشم، سکهٔ خارجی را بین انگشتانش میچرخاند.) ۳.دروغ سطحی: چه دلیل منطقی برای این کار دارد؟ («میخواهم ببینم چقدر دیدش تار شده»، «دارم جمعوجور میکنم که برش دارم به بانک.») ۴.واکنش فیزیکی: بدنش چه واکنش غیرارادی نشان میدهد؟ (چشمهایش بیاختیار پر از آب میشود، دستش میلرزد و سکه میافتد.) ۵.حقیقت عمیق: آن شیء واقعاً نماد چیست؟ (عینک، متعلق به برادر گمشدهاش است. سکه، آخرین پولِ مادری است که برای عملش جمع کرده بود.) ۶.موقعیت انتخاب: یک فشار بیرونی (زنگ تلفن، صدای در، تایمر اجاق) او را مجبور به تصمیم میکند. ۷.انتخاب نهایی: در مورد سرنوشت شیء چه تصمیمی میگیرد؟ (عینک را دور میاندازد؟ سکه را به گردن میآویزد؟) ۸.مکث و مشاهده: پس از تصمیم، به چه چیزِ به ظاهر بیربطی در محیط خیره میشود؟ آن را با جزئیات توصیف کنید. ۹.اقدام تازه: در نهایت، چه حرکت فیزیکی جدیدی انجام میدهد که نشاندهندهٔ تغییر درونیاش است؟ یادتان باشد: قدرت این اشیا در سادگی و ابهام آنهاست. آنها مانند یک کلید هستند که قفل دنیای درونی شخصیت شما را باز میکنند. حالا، یکی را انتخاب کنید و در ۴۰دقیقه، سفر عاطفی شخصیتتان را از انکار تا پذیرش بنویسید. موفق باشید.
تذکرات فشرده برای هنرجویان پیش از شروع تمرین: ۱. موضوع خود را انتخاب کنید: «آخرین پنج دقیقه در یک مکان آشنا». ۲.شیء محوری را مشخص کنید: یک چیز کوچک و شخصی. ۳.هشت مرحله را مانند نقشه، پیشِ رو بگذارید و گام به گام پیش بروید. نترسید. حتی اگر خط اولتان ضعیف است، بنویسید. نوشتن، خودش راه را اصلاح میکند. ۴.روی «مکث و مشاهده» (مرحله ۷) بیشتر فکر کنید: این قلب داستانک شماست. به چیزی کوچک و زنده در محیط نگاه کنید. یک حشره، یک سایه، یک شکست نور، یک صدای دور. آن را با حواس پنجگانه توصیف کنید. ۵.«لحظه کشف» مثلا برخی زخمها را نمیتوانی التیام بدهی یا دور بیندازی؛ فقط میتوانی یاد بگیری با وزنشان زندگی کنی. ۶.زمان شما ۴۰دقیقه است. ۱۰ دقیقه فکر کنید، ۳۰ دقیقه بنویسید، ۵ دقیقه مرور کنید. شروع کنید.کارکاه بسته
без подписи
مرور درس : ۱. پیرزن بافنده پیرزن فقط روی ایوان مینشیند و میبافد.هر چیزی را که میبیند یا به یاد میآورد، به بافت تبدیل میکند. بافتن، زبان حرف زدن او با دنیاست. نکته:شغل یا کار روزمره شخصیت را به زبان احساسات او تبدیل کن. ۲. کودک خیالباف او در کتابخانه واقعی گم نمیشود،در داستانهای خودش گم میشود. برای او کتابها دروازهاند. نکته:برای آدمهای خیالباف، یک دروازه به دنیای دیگر (مثل یک کتاب یا یک پنجره) تعریف کن. ۳. سرباز بازنشسته او هنوز مثل یک سرباز زندگی میکند.برنامه روزانه دقیق دارد. پارک برایش مثل پادگان است. نکته:شخصیتهایی که شغل قدیمی دارند، عادتهای آن شغل را در زندگی جدید تکرار میکنند. ۴. دختر دانشجوی ستارهها همه چیز را با ستارهها مقایسه میکند.عشقش مثل کهکشان است، غمش مثل یک ستاره در حال مرگ. نکته:به شخصیت یک شباهت همیشگی بده (مثلا "همه چیز را به ستاره تشبیه میکند"). ۵. ماهیگیر نابینا چشمهایش نمیبیند،اما صدا و بوی دریا را بهتر از هر کسی میشناسد. دریا برایش یک کتاب صوتی است. نکته:اگر یک حس (مثلا بینایی) کم است، حسهای دیگر را قوی توصیف کن. ۶. پسر جمعکننده قاب عکس عکسهای بدون آدم جمع میکند.مثل این است که منتظر است کسی بیاید و این قابهای خالی را پر کند. نکته:یک کار به ظاهر بیمعنی به شخصیت بده، اما آن کار یک احساس پنهان (مثل تنهایی یا انتظار) را نشان دهد. ۷. راننده تاکسی شب همه برایش داستانهای خودشان را میگویند.او فقط گوش میدهد و رانندگی میکند. رازدار خوبی است. نکته:شخصیت را در موقعیتی قرار بده که شنونده باشد. شنیدن چه چیزهایی حال او را عوض میکند؟ ۸. نگهبان موزه از چیزهای گمشده مراقبت میکند.چیزهایی که کسی دنبالشان نیست: یک خاطره فراموششده، یک قول دادهنشده. نکته:شغل شخصیت میتواند نماد زندگی درونی او باشد. چه چیزی را در خودش گم کرده که از گمشدههای دیگران مراقبت میکند؟ ۹. باغبان خاموش با درختها حرف نمیزند،اما انگار حرف آنها را میفهمد. هر درخت برایش یک دوست قدیمی است. نکته:وقتی شخصیت با آدمها راحت نیست، رابطهاش با طبیعت یا اشیا را نشان بده. ۱۰. فروشنده دفترچه خالی دفترچههای سفید و خالی میفروشد.میگوید: "این را پر کن از رازهایی که به کسی نمیگویی." نکته:گاهی چیز سادهای که میفروشد، یک مفهوم بزرگ است (مثل "امید" یا "فرصت جدید"). نکته اصلی برای دوستان نویسنده: هر شخصیت درکنار سه ویژگی معمولی، یک ویژگی خاص خیلی ساده داشته باشد. · یا یک کار عجیب (مثل جمعکردن قاب خالی) · یا یک فکر خاص (مثل دیدن ستاره در همه چیز) · یا یک رابطه خاص (مثل دوستی با درختان) بعد، همه چیز را از دید همان یک ویژگی بنویس.
سلام در ادامه درس کلاس حضوری جمعه دو نفر از لیست انتخاب کنید و برای هرکدام سه چهار خط حداقل بر اساس درس شخصیت پردازی کنید 1. پیرزن بافندهٔ ساکن ایوان خانهٔ مادربزرگ 2. کودک خیالباف گمشده در راهروهای کتابخانه 3. سرباز بازنشستهٔ نشسته بر نیمکت پارک شهر 4. دختر دانشجوی چپدست عاشق نقشههای ستارهها 5. ماهیگیر پیر نابینای یادگرفتهٔ زبان موجها 6. پسر نوجوان جمعکنندهٔ قابعکسهای بیآدم 7. رانندهٔ تاکسی شنوندهٔ رازهای مسافرهای شب 8. نگهبان شببیدار موزهٔ اشیای گمشده زمان 9. باغبان خاموش قصهگوی درختهای صدساله 10. فروشندهٔ دورهگرد دفترچههای خاطرههای خالی
زن نگاهش کرد و پرسید:«دنبال ریتم گمشدهات میگردی؟» دختر سر تکان داد. زن گفت:«سایهٔ گلدان مادرم، روی دیوار، هر پنج ثانیه یک بار، با وزش باد ملایمی که از پنجره میآمد، تکان میخورد. آن متورنوم من است. هرکس سراغ ریتمش باید بگردد. چاره ای نیست.» زن آدرس همان دیوار در گذر طالقانی را به من داد.رفتیم. باران اندکی آرام گرفته بود. نور همان آپارتمان، سایهها را بر دیوار مرطوب انداخته بود. زن، گلدان خالی را در جا گذاشت. دختر، مترونوم را روشن کرد و کنار دیوار گذاشت. و آنجا، در آن شب سرد تهرانی، سه ریتم به هم رسیدند: تیک تاک مترونوم، ریتم نامنظم چکیدن قطرات باران از لبهٔ گلدان و ریتم خیالیِ تکان خوردن سایهای که زن در خاطرهاش حفظ کرده بود. دختر،گوشی به دست، شروع به ضبط کرد. زن، چشمانش را بست. و من، از داخل ماشین، به این سهنوازی عجیب نگاه کردم. بعد از آن شب،دیگر هیچکدام از آن دو زن را ندیدم. یکسالی است لااقل پیدایشان نیست. اداشبورد ماشینم را تغییر دادهام. کنار نقشههای قدیمی، یک گلخشک و یک تصویر کپی از شکل مترونوم چسبانده ام. اینها نشانههای آن دو مسافرند تهران پس از نیمهشب، فقط گذرگاهِ خستهها نیست. شب تهران بازسازیِ چیزهایی است که روز، آنها را فراموش می کند. ریتمها، سایهها، و خاطراتی که فقط در تاریکی جرات زنده شدن دارند. من خودم هرچند ماه یک ریتم تازه پیدا میکنم. ع.ص .تهران ۲۶ آذر ۱۴۰۴ و من، دیگر فقط رانندهٔ تاکسی نیستم. من کشتیبانِ رودخانهای از تاریکی هستم که آدمها را از ساحل فراموشی، به جزیرههای کوچک و درخشان خویشتنشان میبرم. این شغلِ من است. بهترین شغلِ روی زمین.
شب های تهران تهران، خیابان ولیعصر پس از نیمهشب، ریتم دیگری دارد. من رانندهٔ تاکسی خطی هستم که مسیرش از میدان راهآهن تا بلوار کشیده میشود. یک پیکان قدیمی دارم که داشبوردش را با نقشههای تا شدهٔ کاهی پوشاندهام؛ نقشههای تهران در دهههای چهل و پنجاه. مسافرانم اغلب مشتریان ثابتند: نگهبانانی که شیفتشان تمام شده، گارسونهایی که بوی قهوه و سیگار از لباسشان میآید، و گاه، آدمهایی که گویی فقط برای سواری گرفتن در شب بیرون زدهاند. تازگی ها دو زن، در دو شب متفاوت، این تاکسی قدیمی و من را تغییر داده اند شب اول را خوب بخاطر دارم. یک مسافر را برده بودم رسالت. آن زن که گردن کوتاهی داشت و گلدانش را بغل کرده بود ، در حوالی سیدخندان سوار شد. زنی میانسال با پالتویی سرمهای، که یک گلدان سفالیِ خالی را با احتیاط، مثل نوزاد، روی پاهایش نگه داشته بود. با سر پرسیدم کجا می روید؟ گفت: «هرجا که دیواری باشد که شبها نور چراغپردهای به آن بخورد و سایهٔ برگهای یک گلدان رویش بیفتد.» نگاهی به دستهایش انداختم و گفتم :«گلدانتان… برگ ندارد.» لبخندی محو زد:«نه. ولی سایهاش را دارم. ده سال پیش، همین موقع شب، مادرم فوت کرد. تنها چیزی که از او مانده، همین گلدان خالی است و خاطرهای از سایهاش روی دیوار آشپزخانه. شبها که دلم تنگ میشود، دنبال دیواری میگردم که نور، سایهٔ مشابهی بیندازد. گلدان را میگذارم و سایه را تماشا میکنم. برای چند دقیقه، انگار زمان برمیگردد.» آن شب،کنار دیواری در گذر طالقانی ایستادیم. نور آپارتمانی در طبقهٔ سوم، از پشت یک گلدان واقعی، سایهای از برگها را بر دیوار خاکستری انداخته بود. او گلدان خالی خود را دقیقاً در راستای آن سایه قرار داد. دو سایه مکمل. یکی واقعی و پرپشت، دیگری سایه ای از حاشیهٔ گلدان خالی بر هم افتادند. سایه ها را با هم منطبق و میزان کرد. بعد بیحرکت ایستاد و گریه نکرد. فقط نفس میکشید. گویی دارد هوایی را تنفس میکند که ده سال پیش در آن لحظه وجود داشته است. ساعتی بعد، پیاده شد و پول بیشتری از آنچه معمول است داد. گفتم: « زیاد است. نیازی نبود.» گفت: « پول ساختن شبم را میدهم.» شب دوم هم عجیب بود.دختری با مترونوم در میدان فاطمی سوار شد.من تا آن شب نمیدانستم این وسیله چیست. دختری جوان با هدبندی که گل هایی شبیه چراغ کوچک ریز داشت. کیف بزرگی همراه داشت. وقتی سوار شد، صدای تیکتاک منظمی از کیفش به گوش میرسید. پرسیدم بمب ساعتی است. با خنده گفت : مترونوم. مقصدش را پرسیدم گفت: شهر را بگرد. تا مترونوم از کار بیفتد. مترونوم؟توضیح داد: «من نوازندهام. اما سه ماه است که ریتم را گم کردهام. دکترم گفته این صداهای منظم شهری مثل تلویزیون و بوق، آژیر، صدای موتورو زنگ در و ... ریتم درونی مرا به هم زده. پس شب که شهر کمی آرامتر است، با مترونومم بیرون میآیم. دنبال جایی میگردم که ریتمش با تیکتاک مترونومم هماهنگ شود. وقتی آن ریتم بیرونی را پیدا کنم و با ریتم مترونوم یکی شود، شاید ریتم خودم را هم پیدا کنم. شما متوجه شدید؟ شانه بالا انداختم و گفتم من فقط راننده هستم. شهر را میگشتیم.کنار نیروگاه برق، ریتم وزوز ترانسفورماتورها را امتحان کردیم. نزدیک ریل قطار در جنوب شهر ، ریتم تق تق چرخها بر درزهای ریل. حتی در سکوت پارک لاله، ریتم یک گروه گیتار به دست را . هیچکدام جور درنمیآمد. نزدیکیهای صبح، خسته و ناامید، در خیابان ایران ایستادیم. ناگهان، از حیاط خانهای قدیمی، صدای چکچک منظم یک آبنما به گوش رسید. آبی که از حوض مصنوعی و کوچک، به طور مرتب، بر سطح آبی میچکید. دختر، گوش تیز کرد. مترونوم را روشن گذاشت. تیکتاک مترونوم و چکچک آب، کمکم هماهنگ شدند. دختر چشمانش را بست. و در سکوت آن خودرو، شروع به زدن ضربهایی آرام بر روی پاهایش کرد. ریتمی پیچیده و زیبا، شبیه مترونوم یا شبیه آب نبود. ریتم خودش بود. وقتی چشمانش را باز کرد،اشک در چشمانش حلقه زده بود. گفت: «یافتیمش.» من هم شریک یافتن شده بودم پیاده که شد، چند اسکانس درشت داد. گفتم: « زیاد نیست؟» لبخند زد و گفت:«نه. کرایهٔ یک کشتی تایتانیک را میدهم . مرا از دریای غریبه، به ساحل خودم رساندید» جلوی خانه توقف کردم و رفت. خوب چند ماهی همه چیز عادی بود. اما یک اتفاق اگر به شب سوم برسد حتما معنایی دارد. باورتان نمی شود در یک شب بارانی، هر دو به طور همزمان به فاصله صد متر سوار شدند.اول زن گلدان به دست سوار شد و بعد گفت این دختر را سوار کن. مسیرهایشان متفاوت بود، اما آن شب، شهر زیر باران سنگین، مسیرها را تغییر داده بود. هر دو ساکت بودند. تا اینکه صدای مترونوم، فضای ماشین را پر کرد.