گردون داستان
Статистикаسعيمان بر اين است تا مباني ادبيات داستاني را دقيقتر، موشكافانه خواندن را؛ چهگونه بهتر نوشتن را؛ در كنار يكديگر بياموزيم. ارتباط با ادمين با ايدي تلگرام @h_abolhoseini
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 53
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 31
- 1/48двое суток
- 35
- 1/72трое суток
- 38
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
فکر میکردم زندگی در دنیایی که او نیست عجیب باشد. با این حال، خیلی وقت بود عادت کرده بودم فقط با خاطرهاش زندگی کنم... @gardoonedastan 📚تاریخ عشق #نیکول_کراوس ترجمه: #ترانه_علیدوستی #گردون_داستان
نه میتوانیم بمیریم، نه میتوانیم زندگی کنیم. نه میتوانیم همدیگر را ببینیم، نه میتوانیم همدیگر را ترک کنیم. به تنگنای عجیبی افتادهایم. @gardoonedastan 📚گوشهنشینان آلتونا👇👇👇 #ژان_پل_سارتر ترجمه: #ابوالحسن_نجفی #گردون_داستان
آخر سر فقط وسایلت از تو می مانند. شاید برای همین من هرگز نتوانستهام چیزی را دور بریزم. شاید به این خاطر جهان را تلنبار میکردم: در این امید که وقتی مردم، جمع تمام چیزهایم نشانهی زندگی بزرگتری از آنچه داشتم باشد. @gardoonedastan 📚تاریخ عشق👇👇👇 #نیکول_کراوس👇👇👇 ترجمه: #ترانه_علیدوستی #گردون_داستان
روزی با خود فکر میکردم اگر او را با غریبه ای ببینم، دنیا را به آتش میکشم! اما، امروز حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم او کجاست و چه میکند ... @gardoonedastan 📚ربهکا 👇👇👇 #دافنه_دوموریه #گردون_داستان
به صحرا فکر میکردم هَنار؛ به تشنگیام در آن ماشین که سالهاست در آن حبسم. کارزان گفت وقتی چاقو را بر گلویم دیده، به شاگردش فکر کرده؛ به اینکه چهطور داعشیها در چند متریاش سر او را بریدهاند و نتوانسته کاری برایش بکند. گفت میتوانسته سروصدا راه بیندازد و فریادزنان برای نجاتش برود، اما آن وقت خودش را هم میگرفتند و لب جاده سر میبریدند. گفت پاهای شاگردش را دیده بوده که چهطور تقلا میکردند تا از مرگ بگریزند و خودش تا توانسته بود دویده بود، در بیابان. نصیب کدام آدم دنیا مثل ماها بیابانهای ترسناک بوده، هَنار؟ نمیتوانم تصور کنم کدام ترسناکتر است؛ وضعیت آن سالمان یا وضعیتی که کارزان به چشم دیده بود. تا همین اواخر او هنوز قبول نکرده بود که عراق جای ماندن نیست. تنهایم گذاشته بود و رفته بود عراق. بعد از بریدن سر شاگردش بود که برای همیشه از آنجا دل کند و برگشت اینجا. شاید هم باید این چیزها را میدید تا وضعیتش با من برابر شود. تو اینطور فکر نمیکنی؟ او چیزی ندیده بود، این ماشین سیاه را ندیده بود. آن وقتها که کارزان با وانت میوه اینطرف و آنطرف میبرد من دنبال کارهای اقامتش بودم. با بالاترین مقامات احزاب کردستان حرف میزدم که بتوانم او را هم به سوئد بیاورم. فکر میکردم با آوردن او به اینجا بیابانهای ترسناک عراق را فراموش میکنم، هَنار. اما هر سال که میگذشت عراق بیشازپیش با من بود. همهچیزش را در سوراخسنبههای ذهنم مخفی کرده و با خودم به اینجا آورده بودم. @gardoonedastan 📚نگذار ببرندم، شارو👇👇👇 #زهرا_امیدی #گردون_داستان
تا سال ها بعد هربار رفتار تازه ای در شخصیت او پیدا می کرد، ته دل از او خوف داشت نه برای آن که می توانست مثل آب خوردن، نفس انسانی را خفه کند و لحظه ای بعد به آرامی غذایش را تا آخر بخورد؛ بی رحمی را در وجود خیلی ها دیده بود. این مرد مقوله ی دیگری بود. از ظلماتی که در وجود او موج می زد می ترسید. @gardoonedastan 📚سوء قصد به ذات همایونی👇👇👇 #رضا_جولایی #گردون_داستان
اعجاز عشق همین ممکن ساختنِ غیر ممکن است. قلب جایی میرود که خودش میخواهد نه آنجا که عقل میگوید. @gardoonedastan 📚چشمان نخفته در گور👇👇👇 #ميگل_آنخل_آستورياس #گردون_داستان
«آرزو میکنم سفری دراز با تو داشته باشم. به هر جا. به هر گوشهی جهان. من در سفر میخواهم ترا دوست بدارم. میخواهم روزها با هم راه برویم. شبها در کنار آتش کوچک بالای تپههای بلند ترکیه بنشینیم و چای بنوشیم و حرف بزنیم من مطمئن هستم که کلی با هم مهربان خواهیم بود. در آن روزها ما فرصت خواهیم یافت تا در سرنوشتی همخون شویم و شعرهایی بنویسیم که خیلی معصوم و ولگرد باشند. تو باید تکّهیی از زندگیات را به من بسپاری. من آن تکّه را به سفرهای دور میبرم. به گشت های عجیب که آنقدر بینیاز شود، که تکّههای دیگر را فراموش کند و فقط بشود همهی تو.»* @gardoonedastan 📚خاطرات و نامهها #پرویز_اسلامپور *[بخشی از نامه پرویز اسلامپور به یدالله رویایی ۱۹۷۲] #گردون_داستان
چرا که به قول نویسندهای، زندگی همهاش واقعیت خشن نیست و گاه میتوان رگههای رمانتیکی را لابهلای حوادث خشک آن احساس کرد و نفس راحتی کشید. @gardoonedastan 📚بابا لنگدراز #جین_وبستر #گردون_داستان
سالهای عاشقی میرزایوسف شاید از آرامترین سالهای زندگی اوست. خلاف دیگر عشاق او از خود آشفتگی و اضطراب نشان نمیدهد و در راه وصل بیتابی نمیکند گویی پیش از آنکه به فکر وصل باشد از عاشقیکردن لذت میبرد لذت هجران در کنار امیدی آرامبخش نسبت به وصل در آینده، وجود او را لبریز کرده و او سه سال از دوران جوانیاش را سرشار از این لذت پشت سر گذاشته است. خود او در رسالهٔ عشقیه نوشته است: «اگر امید به وصل در دل عاشق باشد و معشوق را دور از دست نینگارد در هجران لذتی است که در وصل نیست. چرا که اصل عاشقی در هجران است و عشق را معنایی جز فراق نیست.» اگر چه میرزایوسف این رساله را در سالهای بعد یعنی پس از پایان ناخوشایند داستان عشقش به زینت نوشته است، اما از لابهلای سطور آن میتوان فهمید که او سالهای عاشقی خود را به آرامی و دور از آشفتگی و اضطراب سپری کرده است. در طول این سالها میرزایوسف فقط یک بار احساس آشفتگی و بیقراری کرده است. و آن زمانی است که زینت خانهٔ فروغیها را ترک میکند. چرا که «شهرت تعلیم آوازش به توسط مرد نامحرم در میان مردم پیچیده، سکونت بیشتر او در خانه هم برای خود او و هم برای محمدحسینخان بدنامی به بار میآورد و ای بسا بساط تعلیم نوباوگان یکسره برچیده میشد. پس ترک منزل کرده و گاه از شخص محمدحسینخان در خانه خودشان درس میگرفت.» رفتن زینت از خانهٔ محمدحسینخان، میرزایوسف را بیقرار و آشفته میکند: «گویی چیزی گم کرده بودم. پارهای از قلبم گم شده بود. پیش از آن هر صبح به آن امید سر از بالین برمیداشتم که هنگام غروب آنگاه که مجلس درس در خانهٔ محمدحسینخان پایان میگرفت از عمارت بیرون بیایم و به بهانهٔ از بر کردن یادداشتهایم از میان باغ بروم به سمت پشت عمارت، نزدیک پنجرهٔ مشبکی که شیشههای رنگارنگ خوشمنظرهای داشت و سه گلدان بزرگ شمعدانی پای آن بود، بنشینم پای سروی بلند و تکیه بر تنهٔ آن بدهم و به دروغ دفترچهام را بگشایم و آن را ورق بزنم، اما گوشم در انتظار آوایی باشد به نرمی ابریشم و لطافت آب که از آن پنجره پر میکشید به بیرون و چنان مستم میکرد که گاه میخواستم چون پرندگانی که بر شاخهها بودند پر بگیرم و از شاخهای به شاخهٔ دیگر بپرم. اما در همه حال نشسته بودم. او میخواند و من دفترچهام را ورق میزدم که پر بود از یادداشتهای ریاضیات و هندسه و فلسفه و گاه در سینهٔ صفحات سفید آن اشعاری مینوشتم و آن شعرها را بر تنهٔ سرو میکندم. در این اواخر بود که زینت از آن خانه، آن باغ و آن پنجره رفت.» @gardoonedastan 📚دیلماج👇👇👇 #حمیدرضا_شاهآبادی #گردون_داستان
وقتی یکی کسی رو دوست داره، همیشه می گه به خاطر این دوستش داره که اون فوق العاده زیباست، درونش، یا بیرونش، یا هر دو؛ در حالی که بقیه ی مردم چیزی نمی بینن و معمولا هم حق با اون هاست. اما کسی که همیشه زیباست، کسیه که عاشقه، چون عشقی در دل داره و با نور اون می درخشه. @gardoonedastan 📚سوءقصد #هری_مولیش "نویسنده هلندی" ترجمه: #سامگیس_زندی #گردون_داستان
«بسیار از افراد وطن پرست هستند بیآنکه وطنپرستی آنها اصلا هزینهای داشته باشد. من وطن پرست نیستم و نخواهم بود، ولو اینکه برایم گران تمام شود. بسیاری از افراد به بهشت اعتقاد دارند و میخ طویله الاغشان را در آنجا بر زمین کوبیدهاند. من خری ندارم، لاجرم آزاده هستم.» @gardoonedastan #زوربای_یونانی #نیکوس_کازانتزاکیس #گردون_داستان
اينكه بدانى در راه درستى هستى يک چيز است، و اينكه فكر كنى راه درست فقط همين است يک چيز ديگر...ما هرگز نمیتوانيم دربارهى "زندگى ديگران" قضاوت كنيم، هركس رنجها و چشم پوشىهاى خودش را دارد. @gardoonedastan 📚کنار رود پیدرا نشستم و گریستم #پائولو_کوئلیو ترجمه: #آرش_حجازی #گردون_داستان
درود به دوستان و همراهان عزيز گردون؛ با توجه به شرایط پیش آمده و قطعی گسترده و طولانی اینارنت بینالملل و به طبع آن عدم دسترسی دوستان و هنرمندان به کانالهای ادبی #گردون_داستان و #گردون_شعر ، بر آن شدیم تا کانال ادبی #گردون_هنر در اپلیکیشن "بله" را راهاندازی کنیم. آرزومندیم که سایه شوم جنگ هرچه زودتر از سر ملک و مملکت کم شود و شرایط عادی و دسترسی به اینترنت بینالملل که حق طبیعی همه شهروندان است مجددا میسر شود. حضور و همراهي شما مثل همیشه افتخار ماست و چشمانتظار حضور گرم عزیزان خواهیم بود. #گردون_داستان لینک آدرس #گردون_هنر در "بله" ble.ir/join/BHR7Xmix82
من اشتباه می¬کردم. از هیچ مرزی نمی¬شود راحت گذشت. پشت سر حتما باید از چیزی دل کند. فکر کردیم می¬شود بدون دردسر عبور کرد، ولی برای تـرک وطن باید از پوست خود جدا شد...! @gardoonedastan "الدورادو" #لوران_گوده #گردون_داستان
در مرکزِ پادگان، ده هفته تعلیمات نظامی دیدیم. چه ده هفتهای که بیش از ده سال مدرسه رفتن روی ما اثر گذاشت. کمکم متوجه شدیم که یک دکمهی براق نظامی اهمیتش از چهار کتاب فلسفه شوپنهاور بیشتر است. اول حیرت کردیم، بعد خونمان به جوش آمد و بالاخره خونسرد و لاقید شدیم؛ و فهمیدیم که دور دورِ واکس پوتین است نه تفکّر و اندیشه. دورِ نظم و دیسیپلین است نه هوش و ابتکار؛ و دورِ مشق و تمرین است نه آزادی ... بعد از سه هفته برای ما روشن شد که اختیار و قدرتِ یک پستچی که لباس یراقدار گروهبانی به تن دارد از اختیارات پدر و مادر و معلم و همهی عالَمِ عریض و طویل تمدن و عقل، از دوره افلاطون گرفته تا عصر گوته بیشتر است... مثل کسی که تازه از خواب بیدار شده باشد چشمها را مالیدیم و دیدیم که مفهوم کلاسیک کلمه وطن که در مدرسه یاد گرفتهایم اینجا عوض شده است. در اینجا کلمه وطن، یعنی نداشتن شخصیت فردی و تن دادن به کارهایی که پستترین بنده زر خرید هم از انجام آن ابا دارد. سلام خبردار، رژه، پیشفنگ، به راست راست، به چپ چپ، پاشنه کوبیدن، فحش، توهین و هزار زهرمار دیگر. معلوم شد که ما را مثل یابوهای سیرک برای زورآزمایی و فداکاری تربیت میکنند. اما خیلی زود به این هم خو گرفتیم و دانستیم بعضی چیزها به راستی به جا و لازمند. اما بقیه فقط ظاهر سازی و نمایش است.سربازها این چیزها را خوب میفهمند. @gardoonedastan #در_غرب_خبری_نیست #اریش_ماریا_رمارک نویسنده مشهور آلمانی #گردون_داستان
گردون داستان pinned «درود به دوستان و همراهان عزيز گردون؛ با توجه به شرایط پیش آمده و قطعی گسترده و طولانی اینارنت بینالملل و به طبع آن عدم دسترسی دوستان و هنرمندان به کانالهای ادبی #گردون_داستان و #گردون_شعر ، بر آن شدیم تا کانال ادبی #گردون_هنر در اپلیکیشن "بله" را راهاندازی…»
و بعد از این همه سال دوباره در وطن بودم. در میدان اصلی که در دوران کودکی، پسر بچگی و جوانی به دفعات بی شمار از آن عبور کرده بودم. ایستاده بودم و هیچ احساسی نداشتم. به تنها چیزی که میتوانستم فکر کنم این بود که آن فضای مسطح، با برج مخروطی تالار شهرداری آن (مانند سربازی با کلاه خود قدیمی) که بر فراز بامها قد برافراشته بود، به محوطه عظیم میدان سان میمانست. @gardoonedastan 📚شوخی #میلان_کوندرا "نویسنده چکی-فرانسوی" #گردون_داستان
درود به دوستان و همراهان عزيز گردون؛ با توجه به شرایط پیش آمده و قطعی گسترده و طولانی اینارنت بینالملل و به طبع آن عدم دسترسی دوستان و هنرمندان به کانالهای ادبی #گردون_داستان و #گردون_شعر ، بر آن شدیم تا کانال ادبی #گردون_هنر در اپلیکیشن "بله" را راهاندازی کنیم. آرزومندیم که سایه شوم جنگ هرچه زودتر از سر ملک و مملکت کم شود و شرایط عادی و دسترسی به اینترنت بینالملل که حق طبیعی همه شهروندان است مجددا میسر شود. حضور و همراهي شما مثل همیشه افتخار ماست و چشمانتظار حضور گرم عزیزان خواهیم بود. #گردون_داستان لینک آدرس #گردون_هنر در "بله" ble.ir/join/BHR7Xmix82
"عزیزم برای تو مینویسم ولی انگار میترسم بنویسم مادرم. میترسم که مبادا به خودم بخندم. نیروی زندگی چه بیرحم و مقاومتناپذير است. انسان را با خود میبرد و همه چیز را در خود غرق میکند. بیآنکه بدانم یا توجه کنم با آن دمسازم. اندیشهی مرگ اندکاندک از من دور میشود. حتی مرگ تو. و دیگر مرا فرانگرفته است. مثل اینکه سرم را از این لجّه بیرون آوردهام و بیرون را، دنیای زندگان را تماشا میکنم. تنها تماشا نیست. با آنها میدوم و از نفس میافتم و باز از سر میگیرم. و در این دویدن و نماندن چیزی است بیش از لذت. حق انتخابی نیست، ضرورت است. گرچه همهی این گریز و آشوب در پایان راه ماندگی و بیشتر از آن درماندگی است، سکون مطلق است که نه عمر کوتاه زندگی را دارد و نه هیچ." @gardoonedastan 📚سوگ مادر👇👇👇 #شاهرخ_مسکوب👇👇👇 "زبانشناس، نویسنده و مترجم ایرانی" به کوشش #حسن_کامشاد #گردون_داستان