امید مرجمکی
Статистикаهی پرسه می زنم وسط کوچه های خواب اینجا کجاست؟ من کی ام؟ آواره ی سراب...
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 43
- 1/48двое суток
- 49
- 1/72трое суток
- 53
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
کار خودشان است شب: می خواهند در تاریکی پنهانت کنند تا عشق راه گم کند و در بیراهه ای هولناک بمیرد.. خوش خیال ها نمی دانند که برق چشم هایت چراغ های راه را تا صبح روشن نگاه می دارد... کار خودشان است پاییز: می خواهند ابرها بپوشانندت تا جوانه ها مایوس شوند و برگ ها،خشکیده و زرد طعمه ی حریق رفتگری..... نادانند دیگر و از زیتون و سرو هیچ نمی دانند..... مردم ساده اند و بی خبر اما من این را به نقل از یک منبع آگاه که نخواست نامش فاش شود می گویم: توفان و سیلاب همین چند روز پیش هم کار خودشان بود می خواستند عطرت را از خیابان های اصلی شهر پاک کنند... بیچاره ها فکرش را هم نمی کردند که دورترین کوچه ها هم اینطور بویت را بگیرند و در هر نهر و جویباری عطر تو جاری شود..... T.me/marjomaki
با دست چپ پروب سونو را روی زانوی چپش فشار دادم و با دست دست راست سوزن را وارد کردم… صدای نالهاش بلند شد و با لهجهی خوزستانی گفت که چه درد بدی دارد دکتر… معذرت خواستم و گفتم حجم خون داخل زانو زیاد است و باید تخلیه شود… با لهجهی خورستانیاش پرسیده بود که چرا باید تخلیه شود و گفته بودم چون اگر این حجم خون باقی بماند هم باعث درد و محدودیت حرکت میشود و هم غضروف و بافتهای دیگر را تخریب میکند و مفصل خشک و خراب میشود… آهی هم که کشیده بود لهجهی خوزستانی داشت.حتی سکوتش هم خوزستانی بود… حالا داشتم نسخهی دارویی و دستور بازتوانی را مینوشتم و نگاه خوزستانیاش آرامتر شده بود… آه بلند دیگری کشیده بود که بوی سیگار داشت و اسید معده… و گفته بود: خون که از زخم بیرون بریزد اینقدر درد ندارد.فوق فوقش آدم را میکشد یا بیحال میکند… بعد مدتی هم جایش پر میشود… خاصه خونی که از زخم دشمن و وسط دعوا از تن آدم جدا شود… دکتر خدا شاهد است که آنهمه ترکش و زخم عراقیها آنقدر سوزش و درد نداشت که این زانوی وامانده… خانه خرابیها و مرگهای خانواده و فامیل و همسایه دیدیم که نپرس… اما این یکی عجیب دردی داشت… آمده بود کرج که به نوهها سر بزند و دچار موبایل قاپی و ضربه به سینه و زانو شده بود و زخمی و پریشان… حالا داشت با خودش حرف میزد و لهجهاش غریب بود: همین است که خونریزی داخل زانو آدم را بیچاره میکند و خونریزی مغزی آدم را به کوما میبرد… چند ماه است که اینهمه خون توی جان این مملکت ریخته… باید هم دردش ساکت نشود… باید هم آدمها را از هوش و حواس بیاندازد… لباسش سیاه بود و موهایش سپید ِسپید… T.me/rAheomid
فکر میکردمحوالی شصت سالگی که رسیدم خودم را بازنشسته میکنم و یک خالکوبی خاص روی کلهام انجام میدهم و گردن بند و انگشترهای زمخت میاندازم و با عینک آفتابی مثل مارلون براندو ژست میگیرم و مصاحبه میکنم و از خاطرات جوانی میگویم… ولی سه سال مانده به شصت سالگی هنوز اول راه هستم و یک پدر همواره نگران که باید دلتنگیهایش را بشمرد و هراسهایش را حاضر و غایب کند و از خودش بپرسد که آیا هنوز فرصتی دارد که به تمام تکلیفهایی که زندگی به گردنش گذاشته عمل کند؟ چشم باز میکنی و میبینی اغلب روزها و آرزوهایت خاطره و حسرت شدهاند و به خودت میگویی چطور اینهمه تند گذشت بی آنکه تعبیر خوابها و تفسیر رویاهایت را ببینی؟… باز دم هوشواره گرم که بخشی از رویاها را تصویر کرد… سپید پوشیده بودم با موی سیاه اکنون سیاه جامهام با موی سپید می آیم میروم میاندیشم که شاید خواب بودهام میاندیشم که شاید خواب دیدهام خواب بودهام خواب دیدهام… @mArjomaki
. دیده بودیم که تمام دنیا برای خودشان افتخارهایی دارند و نمادهایی و سر ما بی کلاه مانده و این حرفها… خبر آمد که بیژن خان مرتضوی را برای اجرا میان دونیمه دعوت کردهاند و کلی باد کردیم که بله… دیدید که ما هم برای خودمان سری توی سرها داریم و دنیا هم به هنر بیژنمان اعتراف کرد و محبور شد دعوتش کند… برنامه شروع شد و بیژن خان وارد شد با قر ریز و چشمهای درشت فیکس شده روی شکیرا… و روی ویولون سفیدش ضرب گرفت و چند بانوی چشم بادامی به زبان خودشان عمو سبزی فروشی خواندند و تمام شد… سهم ما از تمام مباهاتهای جهان باید چنینچیزی باشد… @mArjomaki
. از سال ۱۹۷۸ طرفدار آرژانتین بودم.پاسارلا، ماریو کمپس، آردیلس و مابقی… ۹ ساله بودم و ایران برای بار اول به جام جهانی رفته بود و همان اول فقط با یک مساوی حذف شده بود… بعدهای بعد بود که مارادونا آمد و کارلوس بیلاردو… آرژانتین یک افسانه شده بود و فوتبالش همان رئالیسم جادویی بود… مارادونا بود و دست خدا بود و بوروچاگا و والدانو و بعدها کانیجیا و باتیستوتا… دو تیم بودند که فراتر از فوتبال بودند:ایتالیا و آرژانتین.. چیزی از جنس حماسه و معجزه… از آلمان متنفر بودم و برزیل را دوست نداشتم.من عاشق شکستن نظم بودم و عبور از ناممکنها… ایتالیا همان بود و آرژانتین. ِمارادونا… مارادونا فقط یک فوتبالیست نبود.چوب جادوی هری پاتر را داشت و صلابت شزم و لوطیگری رابینهود… هیچوقت مسی را دوست نداشتم.هر قدر هم که آمار گلهایش بالا میرفت و شعبدههایش فراانسانیتر میشد باز به دلم نمینشست… آنی را نداشت…حتی رونالدو هم که محبوبم بود باز آن آن را نداشت… امشب دلم نمیخواست آرژانتین ببرد و قهرمان بشود همینطور هم شد:نشد… فیفا و تیم داوری تمام تلاششان را کردند اما زور اسپانیا بیشتر بود… قهرمانی اسپانیا مبارک… @mArjomaki
без подписи
. از صبح با این تصویر تا توانستم اشک ریختم.اغلب خبرگزاریها منتشرش کرده بودند با این توضیح که آخرین پیامک مادر یکی از سربازان شهید در بمپور است.بعد اما دیدم که قصه دیگر است و صاحب عکس الاهی شکر زنده است و این را پارسال در توییترش منتشر کرده… اما باز هم چیزی عوض نشد.نشستم و باز هم برای تمام جانهایی که ساده و بی دلیل تمام شدند گریه کردم… برای دل مادرها و پدرها… … و تو چه میدانی که پدر بودن در این روزهای کدر چه دلهرهی تلخیست… @mArjomaki
شبانگه به سر قصد تاراج داشت سحرگه نه تن سر نه سر تاج داشت… @mArjomaki
داشتم توی مغازهی روغنی و دودهزدهی شاپور فنرساز سیبکهای کهنه را با بنزین شستوشو میدادم و به سخنرانی پرشورش گوش میکردم... چهارده ساله بودم و طرح کاد مزخرفی بود که مجبورم میکرد هفتهای یک بار توی آن مغازه سیبک بشویم تا کار و دانش را با هم یاد بگیرم و سال شصت و دو بود و ولولهای بود و جنگ بود...هم در جبهه، هم در خیابان... شاپور فنرساز معتقد بود که سیاست همین است.سرت را بیانداز پایین و سیبکت را بشور و کاری به این چیزها نداشته باش.حقی وجود ندارد.حق با قویترهاست.برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی و ببو نباش... زور کسی به اینها نمیرسد چون هم پول دارند هم اسلحه و هم حمایت خیلی از مردم را...نگاه کن که چطور همین همکلاسهایت توی جنگ و خیابان کشته میشوند اما باز هم شعار جنگ جنگ میدهند... قدرت یعنی همین... دل من اما با حاجی گیاهی بود که یک دورانی هم توی خارج درس مهندسی خوانده بود اما ناگهان رها کرده بود و برگشته بود و فروشگاه لوازم خانگی داشت و آدم مرتب و تر و تمیز و اتو کشیدهای هم بود اما چون مغازهاش توالت نداشت مجبور بود گاهی به گوشهی مغازه بخزد و توی سطل ماست کهنه خودش را خلاص کند... حاجی گیاهخواه میگفت قاطی این بازیها نشوی ها.. همهاش الکیست.. همهشان سر و ته یک کرباسند.این مملکت باید بدست آدم حسابیها و درسخواندهها و عاقلها اداره بشود نه این شپشوها... بعد آروغش را که بوی الکل میداد در هوا رها میکرد و سلام و علیکی با استوار کچل میکرد و بلافاصله فحشی توی هوا ول میکرد. مغازه بوی شاش شنبلیلهای میداد و مشتری خاصی هم نداشت ولی جنسهای لوکس و گرانی داشت که آن روزها پول اغلب مردم به خریدنش نمیرسید... جعفر آقا هم نصیحتم میکرد که خیلی با این گیاهی شمر و بی خدا همصحبت نشوم چون آدم بی ایمان از سگ هم نجس تر است.البته خودش عرقخور قهاری بود و به اینها فحش میداد و اعتقاد داشت یک روز بالاخره شاه بر میگردد و فیلمهای گوگوش دوباره نمایش داده میشوند و مملکت حساب و کتاب و صاحب پیدا میکند... ولی خب... آدم بی اعتقاد از سگ هم نجستر است... خدا بیآمرز تا روز رفتن منتظر برگشتن شاه بود و باز شدن عرق فروشیها... و با وانت کهنهاش بار جابجا میکرد... شبها آخر وقت عزیز کوماندو سری به مغازهی پدر میزد.مرد قوی هیکلی بود و عینک کائوچویی میزد و بسیار دانشمند بود.هر شب ساعت ده، گزیدهی اخبار را برای من و پدر میگفت.آن وقتها که برنامهی شصت دقیقهی بی بی سی نبود و رادیو و تلویزیون پر بود از انجز انجز وعده، اخبار عزیز کوماندو موهبتی بود... شغل عزیز کوماندو معلوم نبود اما وضعش بد نبود.زمان شاه کمونیست بود و عرق میخورد و سرود میخواند.انقلاب که شد ناگهان کوماندو شد و رییس شد و با ژ ۳ دنبال ضد انقلاب میگشت... بعد ناگهان رفت توی کار ساختمان و از سیاست کناره گرفت و به شاه و کمونیست و اینها فحش میداد... گویا ورشکست هم شده بود ولی هر شب ساعت ده گزیدهی اخبار را برای من و پدر میگفت تا روشنمان کند... نه پدر روشن شد نه من سیبک شور فکوری... پدر تا دم رفتن برنج و لوبیا و پفک فروخت و تماشا کرد.من هم قرص نوشتم و آمپول زدم و حرفهای شاپور و جعفر و گیاهی و عزیز کوماندوها را شنیدم اما هیچوقت نتوانستم به هیچکدامشان گوش بدهم... تماشا کردم تا بگذرد... و تمام شود... T.me/rAheomid
گفته بود که من هفت تا جان دارم دکتر... یادتان هست که نه ساله بودم و توی پتو آوردندم پیش شما و ته چشمهایم را نگاه کردید و لبتان را گاز گرفتید و گفتید زود برسانیدش بیمارستان؟ بعدها گفته بودید که امیدی نداشتید و ورم مغزی آدم را ناکار میکند و این حرفها... اما من مانده بودم و بعدها یک بار هم با موتور به نیسان کوبیده بودم و کلهام شکسته بود و دندانهایم ولی باز هم جان بدر برده بودم و به سربازی رفته بودم و توی بمباران خرداد ماه میدان سپاه کرج بغل دستی ام ناگهان بیسر شده بود و خونش توی صورتم پاشیده بود و من هاج و واج فقط نگاه کرده بودم و بعدتر از دیماه هم قسر در رفته بودم و توی جنگ اسفند هم ککم نگزیده بود اما توی سیزده بدر، درست همانروزی که پل بی وان کرج را زدند وقتی که فهمیدم شوهرخالهام با اینکه مادرم باغش را فروخته بود و برایم خانهای خریده بود تا مستقل زندگی کنم، باز هم دخترش را نداده بود آنقدر عصبی شدم که حال خودم را نفهمیدم و یکراست از سیزده بدر به خانه برگشتم و خودم را دار زدم و مردم تا مادرم و هفت خواهرم طوری زمین و زبانگیر بشوند که روزگارشان شبیه هوای بهار امسال پر از ابر و رعد و برق بشود و با بهت و بغض به زندگی عبث و هیچ خیره بشوند... و مادرم ظهر پنجشنبهی آخر اردیبهشت، لنگان و تا خورده پیش شما بیآید و از درد تمام جانش بگوید و از رفتن من... و شما را میان بیابانی جا بگذارد که لب به لب از مه است و پوچ... مه است و گیج... زندگی عجیب است دکتر... گاهی فکر میکنی قصهها زاییدهی خیال هستند... گاهی فکر میکنی که خیالها هیچوقت به حالها مبدل نمیشوند... اما خب... اشتباه میکنی... گاهی زندگی تلختر از کابوسهای شب بیماری اتفاق میافتد... T.me/mArjomaki
چشم بسته، سرود خواندن و به سمت اعماق دویدن با پرچمی که آزادگی را تمنا میکرد اما از جنس سرسپردگی بود... سقوط تقصیر ما نبود خاصیت ما بود... @rAheomid
اوایل تعجب میکردم.ولی بعد به خودم گفتم چرا وقتی آن زن و شوهر پاکستانی را می بینی که فاصلهشان سی سال است تعجب نمیکنی؟ فاصلهی پدر بزرگ و مادر بزرگ هم همینقدرها بود... دیگر تعجب نمیکنم.تعدادشان کم نیست.اغلب هم خوشحال هستند.مرد فرسوده است اما دست و بالش پر است و به خودش میرسد... زن کمی گیج است و اغلب در یک جهان دیگر.اما خوشاند با هم... مردهای این سنی اغلب با زنهایی میآیند که بیشتر مادربزرگاند و درگیر نوهها و استخوان درد و بدقلقی عروس.. مرد هم کم حوصله و دچار پروستات و دخل و خرجی که نمیخواند و خیال مرگ... ترکیبشان بوی تمام شدن میدهد و کسالت و رسوب... رسوب سالهای رفته و خاطرات کهنه و آدمهای مرده... اما تا زن جوان میشود شوهر فرسوده هم شبیه درخت کهنهی هرس شدهی اردیبهشت و باران دیده، تازه میشود و نسیم میان شاخههایش آواز میخواند... همیشه فکر میکردم آقای ضرغام پنجاه و نه ساله و بانو نوبری بیست و هفت ساله هم همینطور هستند... مهندس ضرغام باید یک مهندس کارخانهدار باشد و خانم نوبری را از میان کارمندهایش تور کرده باشد... اما بعد از سه سال فهمیدم که قصه برعکس است: بانو نوبری یک نابغهی کارآفرین است و استارت آپ موفقش عجیب پر درآمد است و مهندس ضرغام کارمندش بوده و این حرفها... مهندس تا پنجاه و پنج سالگی پسر بوده و آکبند و بانو نوبری دو بار ازدواج کرده و سومین بار به مرد دلخواهش رسیده... به لبخندهی شیطنت بار فرشتهی نوبری فکر میکنم که وقتی چشمهای بیرون زدهام را دیده بود ریسه رفته بود... غافلگیر شده بودم اما همانطور که دراز کشیده بود تا پلاسمای پر پلاکت آماده شده را توی زانویش تزریق کنم تمامش را تعریف کرده بود و حالا میدانستم که شوهر اول چه خناسی بوده و چطور بعد از شش ماه با دخترخالهای که دوست دوران بچگی فرشته بوده روی هم ریخته... دومی هم نصف مال و منالش را بالا کشیده بوده... فرشته نمیخواست بچهدار شود چون دیده بود که چطور مادرش در سی سالگی بیمار شده و تمام دوران کودکیش را پر از دارو و بیمارستان و ناله کرده بود... دیده بود که پدر چطور تمام آن بیست سال را تیمارش کرده بود و تا مرگ همراهیاش کرده بود و بعد خودش هم با کرونا رفته بود بی آنکه زندگی کند... دلش برای بچگی خودش میسوخت. دلش برای زندگی ناکردهی پدر میسوخت... برای مادر که تجسم ناخوشی و رنج بود... حالا فهمیده بود که حجم انباشتهی رنجهایش آنقدر زیاد است که از تحمل یک مرد جوان خارج است.نمیخواست کودکی را بیآورد که وارث دردهایش بشود.دلش یک همراهی آرام و کم شور میخواست.یک قصهی کم حادثه... •••• از حیرت و چشمهای بیرون زدهام خندهاش گرفته بود.فکر کرده بود که توی فکر رفتنم بخاطر شنیدن قصهی زندگیاش بود... اما من داشتم به تودهای فکر میکردم که در ستون فقرات مهندس ضرغام دیده بودم.تودهای که احتمالا متاستازی از پروستات یا روده یا نمیدانم آن کجای دیگر بود و دیر یا زود تکلیفش روشن میشد... گاهی زندگی در ازاء خرده هوشی که نصیبت میکند زخمهای بزرگی را روی وجودت بجا میگذارد... T.me/mArjomaki
به نقاشی مرد ریشوی پیر روی دیوار پشت سرش اشاره میکرد و میگفت: «فضولی» یعنی خاورمیانه... هم از عشق میگفت، هم از عرفان، هم از بغضهای هزاران ساله... هم ترکی مینوشت، هم فارسی و هم عربی... مگر خاورمیانه غیر از این سه تا و آن سه تاست؟... بعد سازش را بغل میکرد و آنقدر مینواخت و میخواند که پنجرهی چوبی کهنه، تاریک میشد... مرا سیر از جهان کرده نشد سیر از جفا آن یار؟ به آتش زد جهان آهم نشد این کومه آتشبار به هر دردی دوا باشد به هر زخمی شفا پاشد چرا رحمش به من ناید نمیداند مرا بیمار؟ شب هجران بسوزم تن بریزد خون ز چشم من همه بیدارم از شیون نشد بخت بدم بیدار تو سازی روی خود گلگون بریزد اشک من چون خون حبیب من، شده هامون سراسر هق هق رگبار نبودم من به تو مایل تو کردی عقل من زایل مرا آن طعنه زن غافل تو را چون دید شد ناکار فضولی رند و شیدا شد میان خلق رسوا شد هر آن کو پرسد از این عشق نشد خسته از این تکرار؟ @rAheomid
وقتی که سرانجام هر طور شده به اینترنت وصل میشوی و سری به تلگرام میزنی، انگار از سفری طولانی به خانه برگشتهای.به روستای پدری که حالا دیگر ویران شده و نشانی از آنها که میشناختی ندارد.از آدمها اسمی باقی مانده و حرفهایی که سالها پیشترک گفتهاند... انگار زمان متوقف شده و وقتی گفتهها را میخوانی یادت میآید که قبل از رفتن چطور فکر میکردهای و دیگران چطور نگاه میکردهاند... به اینستا میروی.به جهانی که دیگر انگار نا آشنا شده.انگار به سرزمینی دیگر کوچ کردهای با زبانها و نامها و قصههایی بیگانه... آنها طور دیگری هستند و تو، طوری دیگر... توییتر همچنان همان سرزمینیست که بود.جهانی موازی با جهانی که پیش و پس از قطع اینترنت در آن زیست میکردی.لب به لب از استعارهها و دشنامها و خیالاتی که انگار جایی در زمین تو ندارند... وقتی بعد از مدتها قطعی، دوباره وصل میشوی انگار که از جهان مردگان بازگشتهای.... به جهانی که دیگر از آن تو نیست... جهان تو، جغرافیاییست که در هست و گفت دیگران شکل گرفته... دیگرانی که غیابشان هر موطنی را از معنا خالی میکند... T.me/mArjomaki
بورلی آیکنز دختر سرکشی بود اما خودش هم نمیدانست که چطور ناگهان از کنتاکی به آلمان آمده و لباس سپید پرستاری به تن کرده و دارد با علاقه از مریضها مراقبت میکند. بورلی لحظهای که داشت برای مراقبت از بیمار جدیدی که روی تخت اتاق آخر دراز کشیده بود میرفت هرگز تصور نمیکرد که طوری عاشق بشود که کارش به جنون بکشد و اعتیاد تلخی گریبانش را بگیرد... روی تخت اتاق آخر مرد جوان چشم آبی خوش چهرهای دراز کشیده بود که جراحی سنگینی را پشت سر گذاشته بود و هوش و حواس نداشت... چطور شد؟هیچکس نمیداند.حتی خود بورلی.همهچیز سریع پیش رفته بود.او روز به روز بیشتر دل باخته بود و جوان روز به روز حالش بهتر شده بود و سرانجام کارشان به عشق کشیده بود و به نوعی ازدواج که خاص شرقیهاست و بورلی نمیدانست که یعنی چه اما برایش مهم نبود.آنها صیغه شده بودند و یک ماه را در آپارتمان کوچک بورلی عشق ورزیده بودند و بعد جوان به خانهی خود برگشته بود.به جایی دور که بورلی حتی نامش را هم نشنیده بود... بورلی به خانه برگشت.به کنتاکی.اما هم دلش پر بود هم شکمش... نام پسر تازه بدنیا آمده را جیمز گذاشته بود اما رهایش کرده بود و به سراغ اعتیاد رفته بود.جیمز در کنار پدربزرگ و مادربزرگ قد کشیده بود و با هوش عجیب شرقیاش خیلی زود سری توی سرها درآورده بود... بورلی حالا اعتیاد را کنار گذاشته بود و دوباره ازدواج کرده بود و جیمز با نام خانوادگی پدرخواندهاش جیمز دونالد خوانده میشد.هر چند همیشه دنبال پدر واقعیاش بود... از دوم اگوست ۱۹۸۴ که روز تولدش بود تا سیزدهم آوریل ۲۰۲۶ که در آن اتاق دربسته در خاورمیانه ناگهان پدرش را پیدا کرده بود ۴۲ سال گذشته بود. آنها حالا دو دولتمرد بودند که نمایندهی دو کشور متخاصم بودند:امریکا و ایران... در میان افسانههای ایرانی، تراژدی غمباری وجود دارد که در آن یک پهلوان نامی ناخواسته پسر نادیدهاش را از پای در میآورد و حالا در عالم واقعیت این نبردی میان پدر و فرزند بود.این بار اما پایان طور دیگری در حال رقم خوردن بود.. حدس بزنید که چطور جی.دی.ونس در آن هتل پاکستانی پدرش محمد باقر قالیباف را شناخت که روزگاری با بدن مجروح از جنگ با عراق برای درمان به آلمان رفته بود و هیچگاه ندانسته بود که پسری در امریکا دارد؟ حدس بزنید میان آن پدر و پسر چه گذشت؟ پایان قصه را خودتان حدس بزنید و تصور کنید... @rAheomid
سالهاست که کمتر و بدتر، مرهم و تسکین این بودن است. اینکه باید خرسند باشی که زخمهایت کمتر است و به بد رضا باشی زیرا که بدتری در راه است... نوروز برای من همواره لب به لب از ایکاشهاست... ایکاش بغض آدمیان کمتر باشد و دلهاشان آرامتر ایکاش چشم روزگار اینقدر تنگ نباشد و دستهای آدمیان گشادهتر و نگاهشان گشودهتر باشد به آنچه که نامش زندگیست ای کاش کاشی کاشانههامان پرنقشتر و خوش رنگتر از پیش بشود... نوروز، کاشانهبازاریست در دلم که از رونق باز نمیافتد... نوروزمان کم دلهرهتر جمعهامان کم غایبتر کلاممان کمگلایهتر باد ای کاش بهار با خود شگفتانهای کوچک بیآورد: آرامش و نوازش... T.me/rAheomid
اینکه تقریبا تمام کشورها-حتی چین و انگلیس- از شهروندان خود خواستهاند که ایران را ترک کنند نشانگر جدی شدن خطر جنگ است. شاید لازم باشد یادی از بانو زینب ابوطالبی کنیم که بسیار پیشتر از تمام کشورها این خطر را حس کرده بود و از شهروندان درخواست کرده بود که ایران را ترک کنند… آنروزها بسیاری از این حرف نامیرده رنجیدند اما زمان نشان داد که ایشان چه دوراندیشی و حس مسئولیت عمیقی نسبت به جان هموطنان خود داشتهاند… @mArjomaki
مرد پنجاه و شش سالهای که من هستم، وقتی به بچههای دانشگاه که دارند فریاد میکشند و شعار میدهند نگاه میکند، زیر لب با خودش میگوید چه جسارتی… چه بغضی در این فریادهای ناگهان رها شده گلوپیچ شده است.نه انگار که آن دی ماه ابدی و آن درندگی شوم را گلوله خوردهاند و زخم… و با بهت سر تکان میدهد… پدر ِدلآسیمهای که در من پناه گرفته، با هراس نگاهشان میکند و میخواهد با اخم فریاد کند که ساکت.آرام بگیرید.برگردید.مگر پوزههای خونینشان را نمیبینید؟مگر آن کیسههای سیاه لب به لب از فردای هرگز و کسوف ابدی را ندیدهاید؟مراقب خودتان باشید عزیزان من… جوانی ترسخوردهی منکوب و پژمردهای که در من است اما همراهشان فریاد زد… پای کوبید…شعار داد… و از دیدن یاس و ترس و بهت در نگاههای ماقبل تاریخی همآوردشان ذوق کرد… **** من یک پدر مادرزادم… مراقب خودتان باشید بچههای من… T.me/mArjomaki
آنجا که مترسک شلاقش را بر تن تودهی سیاهپوش معترض میکشید ناگهان انگار رفتم به خیابانهای آن دیماه ابدی… و سوز و سوگ تلخی باریدن گرفت… نشسته بودم به تماشای چهار صندوق بیضایی و پنجشنبهای در آخرین روز بهمن ماه تهران بود. بیضایی طاقت نیآورده بود که شاهد آن شلاق و تیری باشد که نیم قرن پیش در نمایشش به تصویر کشیده بود… کارگردان جوان بود و خلاقیتهای خوبی بروز داده بود.مثلا رنگ را از روی شخصیتهای نمایش برداشته بود.در متن بیضایی، سبز نماد مذهب بود و زرد نمایانندهی روشنفکر و هنرمند و سرخ بازاری را نمایش میداد و سیاه بازتابندهی تودهی عامی… کارگردان رنگ را برداشته بود و از نمادها استفاده کرده بود.کراوات نماد روشنفکر و هنرمند و نویسنده و بلاگر و اینفلوئنسر و امثالهم بود. بدست بازاری پیپ داده بود تا نشان دهد که طبقهی تجار تنها دیگر آن بازاریهای سنتی ومذهبی قدیمی نیستند و میتوانند بیزینس من و وارد کننده و تولید کننده و موبایل فروش باشند… سبز را برداشته بود و هیبتی همچون جادوگر به شخصیت داده بود تا بدانی فقط مذهب نمایندهی آن نگاه نیست بلکه هر باور ماوراءالطبیعه و کهنه و مبتنی بر سنت هم میتواند باشد.حتی نگاهی که به فرهی ایزدی و گوهر والا باور داشته باشد… تودهی عامی اما همان سیاهپوش همواره بود.با سادگی و امیدواری هموارهای که سرانجام به مسلخ قدرت رهنمونش میکند… بیضایی قدرت حاکم را به مترسکی مانند کرده که برساختهی سنت و اقتصاد و هنر و نانخواهی توده است… آنها مترسک را شکل میدهند و سلاح و شلاق و ابزار سرک کشیدن به تمام حیطهها را بدستش میدهند بی آنکه بپرسند چطور میشود سلاح را از دست قدرت مسلح بازگرفت؟… قدرتی که هر کدام از آن تکههای جامعه را در صندوق بستهای جای میدهد و ارتباطش را با آن دیگری قطع میکند و به تعبیر هانا آرنت اتمیزهاش میکند… داشتم تماشا میکردم که چطور هر کدامشان وقتی از شرایطی که مترسک مسلح خلق کرده به تنگ میآیند تبر را به دست توده میدهند و راهی مسلخش میکنند و خود به صندوقها باز میگردند با توجیه و تعلیلی مختص به خود… کارگردان البته در پایان نمایش دست برده بود و امیدی واهی را به تصویر کشیده بود که با روح نمایش بیضایی در تضاد بود… چه میتوان گفت؟امید باید باشد… حتی واهی… حتی خوش باورانه… @mArjomaki
ما سه نفر بودیم: بدر خان، نازلی جان و من سه دهان، سه قلب، سه فشنگ (خشم)سوگندخورده اسممان انگار به بلا بر سنگ و کوه حک شده بود بر گردههامان کولهباری سنگین، در دستهامان تفنگی آمادهی شلیک دراز کشیده بر خاک، دست بر ماشه و گوش به زنگ دست های سرد لرزانمان را به تلخی بر هم میساییدیم و در زیر لحافی از ستاره یکدیگر را در بر میگرفتیم دریا دور بود و تنهایی سخت حس می شد شبهامان در بلندای پرتگاه ها طی می شد و زوزهی دوردست شغالها قاتق نانمان بود و همخوان ترانهها و همنشین جمعمان نازلی جان برسینهاش آویشن میمالید واز خوشی میلرزید پنهانی نگاهش میکردیم و دلمان ضعف میرفت… شاید نازلی جان را در نوای نی چوپانی جا گذاشتیم شاید با کرمکان شبتاب همراه شد و تا جرقهی واپسین سوسو زد و خاموش شد نعشش مثل پروانهی کوچکی به میانمان افتاد… شبیه گلوله، مثل مین منفجر شد و به انتها رسید ای نازلی جان، ای آهوی سرزمینهای بکر و وحشی نازلی جان، ای که زلفکانت را باد شانه میزد تو هم اینطور باید به سرزمین ستارهها سفر میکردی؟ ای نازلی جان… ای کسی که از اعماق جانت زخمی بودی… نازلی جان، ای شکوفهی ییلاقهای سرد نازلی جان، ای شور و هیجان دیوانهوار در سینهی من چون پروانهی یک عشق خواهی ماند نازلی جان… آه نازلی جان… دیگر مثل یک لشکر شکست خورده بودیم، فروخورده و بی یاور به مخفیگاهمان برگشتیم با دلی خسته و زخمی باقی همه حس مرگ، باقی سکوتی مبهم گذشتیم و رفتیم، جای نازلی جان در کنارمان خالی بود… بدر خان را در گردنهای از پشت زدند در حالی که چندین بار از حلقه های تنگ محاصره فرار کرده بود مثل تفنگی که از شانه بر زمین میغلطد لرزید و دست هایش بر دوسویش افتاد مرگ مثل گزنهای وحشی همه سو را فرا گرفته بود… مثل درختی فروغلطیده در زیر نور ماهتاب بود اشکریزان دست دراز کردم و پلک هایش را لمس کردم قلبم داشت از سینهام بیرون می زد مثل یک شوخی بود، فکر میکردم لحظهای دیگر بیدار می شود به خودم میگفتم: حالا بلند میشود وآتش را به هم میزند و سیگاری میگیراند اما مرگ، درست به موقع آمده بود او هم مثل نازلی جان دیگر نخواهد بود ای بدر خان! ای هیولای شبهای ظلمانی ای بدرخان! ای بلای جان کمینگاهها یعنی تو هم آدمی بودی که روزی میمیرد ؟ ای بدر خان، ای که مزارت آشیان عقابها خواهد بود… بدر خان، ای یاغی کوههای سر به فلک کشیده بدر خان، ای که چشمهای آبیات جرقهوار میدرخشید در تاریکی شبهای ظلمانی، روشنی تیغهی خنجری بودی بدر خان… آه بدر خان… ما سه نفر بودیم: سه شکوفهی از جان گذشته بدر خان، نازلی جان و من صبحی… شاعر:یوسوف حایال اوغلو ترانه خوان:احمدکایا @mArjomaki