ادبستان شعر پارسی
Статистикаدر ادبستان شعر پارسی، هر روز با شعر و نوشته های ادبی با شما هستیم تارنما: www.Poempersian.ir اینستاگرام: https://www.instagram.com/__poempersian__/ ارتباط با ما : حامد پیری- پشتیبانی ادبی @bidel_333 ***** امین پیرانی - پشتیبانی فنی @aminpirani70
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 45
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 328
- 1/48двое суток
- 375
- 1/72трое суток
- 405
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
⬛️ غزلی از حسین منزوی: ما میتوانستیم زیباتر بمانیم ما میتوانستیم عاشقتر بخوانیم ما میتوانستیم بیشک... روزی... امّا امروز هم آیا دوباره میتوانیم؟ ای عشق! ای رگکردهپستان میش مادر! دور از تو ما، این برّگان بیشبانیم ما نیمههای ناقص عشقیم و تا هست از نیمههای خویش دورافتادگانیم با هفتخوان این توبهتویی نیست، شاید ما گمشده در وادی هفتادخوانیم چون دشنهای در سینۀ دشمن بکاریم؟ مایی که با هرکس به جز خود مهربانیم سقراط را بگذار و با خود باش؛ امروز ما وارثان کاسههای شوکرانیم یک دست آوازی ندارد نازنیم! ما خامُشان، این دستهای بیدهانیم افسانهها، میدان عشاق بزرگاند ما عاشقان کوچک بیداستانیم #حسین_منزوی صفحۀ اینستاگرام
⬛️حکایت: معروف است که در عهد عبدالله طاهر که در عدل یگانه بود، و خراسان او داشت، جماعتی عسسان در نیشابور، ده دزد را گرفته بودند و به زندان برده و پیش ملِک عرضه داشته، در شب یکی ازیشان بگریخت از عتاب ملک ترسیدند به جای وی غریبی بیگناهی را بگرفتند و در زندان کرد، بیچاره از گوشۀ زندان، محرابِ نیاز ساخت و حاجت خود به بینیاز عرض کرد و میگفت: شعر ای کز نیاز و حاجت و چاره مُنزّهی بشنو نیاز و حاجت و بیچارگی من مظلوم و بیگناهم و آواره از وطن رحمت کن و ببخش بر آورگی من عبداللّه آن شب سه بار به خواب دید که تخت او را نگونسار کردند، هم در شب وزراء را جمع کرد و حال بگفت، گفتند: این خواب اَضغاث احلام[ خوابهای پریشان] است. گفت: نه که از حال مظلومی اعلام است. تفحص زندانیان کردند، و آن غریب را حاضر آورد، عبدالله از حال وی پرسید بیگناه بود، گفت: مرا بحل کن[: ببخش] گفت: کردم گفت: هزار دینار بستان. گفت: به کسب حلال از تو مستغنیام. گفت: از من حاجتی خواه، گفت: چرا حاجت از ملکی نخواهم که از برای من در شبی سه بار تخت تو را نگونسار کند، عبدالله چون این سخن بشنود از تخت فرو دوید و در قدم درویش افتاد. داد از کسی مخواه که در انتظار داد جانت کند خراب و دل افکار و سینه خون داد از کسی طلب که کند بهر دادخواه تخت هزار شاه به یک آه سرنگون [ روضۀ خُلد، مجد خوافی، باب سیزدهم، در بیان ظلم و فساد آن ] #نثر_پارسی #نثر_عرفانی صفحۀ اینستاگرام
⬛️...رنجهایی است که قابل علاج نیست؛ مشغول شدن طبیب بدان جهل باشد. و رنجهایی است که قابل علاج است؛ ضایع گذاشتن آن بیرحمی باشد. یکی در زمینی چیزی میکارد، او را گویند چرا در آن زمینها که پهلوی خانۀ توست نکاشتی؟ زیرا شوره بود، لایق نبود. [ شمس تبریزی، مقالات ] #نثر_پارسی #نثر_عرفانی صفحۀ اینستاگرام
⬛️چون تاریکی دراز آید، بعد از آن روشنی دراز آید... آری ره دور است، اما چون میروی از غایت خوشی دوری راه نمینماید. گِرد بر گِرد باغ بهشت خارستان است. اما از بوی بهشت که پیشباز میآید، و خبر معشوقان به عاشقان میآرد، آن خارستان خوش میشود. و گِرد بر گِرد خارستانِ دوزخ همه ره گل و ریحان است. اما بوی دوزخ پیش میآید، آن رهِ خوش ناخوش مینماید. اگر تفسیر خوشی این راه بگوییم برنتابد. [ شمس تبریزی، مقالات ] #نثر_پارسی #نثر_عرفانی صفحۀ اینستاگرام
⬛️درآ در این دریا... از عهد خردگی[: کودکی] این داعی[: دعاگو] را، واقعهای عجیب افتاده بود. کسی از حال داعی واقف نی. پدر من از من واقف نی؛ میگفت تو اولاً دیوانه نیستی، نمیدانم چه روش داری، تربیتِ ریاضت هم نیست، و فلان نیست... گفتم یک سخن از من بشنو، تو با من چنانی که خایهٔ بط را زیر مرغ خانگی نهادند، پرورد و بطبچگان برون آورد. بطبچگان کلانتَرَک شدند، با مادر به لب جو آمدند، در آب درآمدند. مادرشان مرغ خانگی است، لب لبِ جو میرود؛ امکانِ درآمدن در آب نی. اکنون ای پدر! من دریا میبینم که مرکب من شده است، و وطن و حال من این است. اگر تو از منی یا من از توام، درآ در این دریا... [ شمس تبریزی، مقالات ] #نثر_پارسی #نثر_عرفانی صفحۀ اینستاگرام
⬛️ادامه: وقتی امثال آنان به خاطر وطن بنالند، و آنچه در دل دارند، بر زبان آورند، و دوست بدارند و عشق بورزند، من با این همه ناتوانی که دچار غربت و اندوه فراوان، و گرفتار زندان و مصیبتهای پیدرپی هستم، چگونه نگریم؟! فَلَوْ اَنّی وَ قَلبی مِنْ حَدیدٍ لَذابَ عَلیٰ صَلابَتِهِ الحَدیدُ وَ لَوْ اَنَّ الغُرابَ اهتَمَّ هَمّی وَ فَکَّرَ فِکرَتی شابَ الغُرابُ [ اگر من و دل از آهن بودیم، آهن از سختی اندوه ذوب میشد؛ و اگر کلاغ، غم مرا داشت و چون من میاندیشید، پیر میگشت]. غمها بر من هجوم آوردهاند و به سویم گردن کشیدهاند. وجودم، خوابگاه آنهاست، و آرامش را بدان راهی نیست. چنان شدهام که خود را دوست دشمن میبینم. بدبختیهای روزگار، چیزی را بر من تحمیل کرد که توانایی آن را ندارم. اگر آن مصیبتها بر گردهٔ کوهساران نهاده میشد، از هم میپاشید و اگر به زمین سخت میرسید، از هم میشکافت: فَلَوْ اَنَّ مابِی بِالحَصیٰ فَلَقَ الحَصیٰ وَ بِالرِّیحِ لَمْ یُسمَعْ لَهُنَّ هُبوبٌ [ اگر آنچه به من میرسید، به سنگریزه میرسید، از هم میشکافت؛ و اگر به باد میرسید، دیگر صدای وزش آن به گوش نمیرسید]. [ از کتاب« شکوی الغریب( رسالۀ دفاعیات عین القضاة همدانی)»] #نثر_پارسی #نثر_عرفانی صفحۀ اینستاگرام
⬛️چگونه برادرانم را فراموش کنم؟ چگونه برادرانم را فراموش کنم و برای وطنم ننالم؟ در حالی که رسول خدا _ص_ فرمود: «حُبُّ الْوَطَنِ مِنَ الْايمانِ»، دوستی وطن، از داشتن ایمان است. روشن است که وطندوستی، با سرشت انسان عجین شده است: اَحَبُّ عِبادِ اللّهِ مَا بَيْنَ مَنْعَجٍ وَ حَرَّة لِيلى اَنْ تَصُوبَ سَحَابَها بِلَادٌ تَلَقَّنِی بِهِنَّ قَوابِلی وَ اَوَّلُ أَرْضٍ مَسَّ جِلدی تُرابُها [محبوبترین آفریدهٔ خداوند، میان «مَنْعَج» و «حَرّۀ» لیلی که ابرهایش باران میریزد؛ سرزمینی است که در آنجا، دایگانم مرا از مادر واگرفتند و نخستین زمینی است که خاکش، پوست مرا لمس کرد]. وقتی اصیل خزاعی، از مکه به حضور رسول _ص_ رسید، پیامبر فرمود: «مکّه را برایم توصیف کن». اصیل، به وصف مکه پرداخت تا آنجا که گفت: «درختان «سَلَم» آن تناور، و گیاهان معطرش سبز شده و شاخههای تازه برآورده است»، در این لحظه، محمّد _ص_فرمود: «کافیست، دست از دلم بردار تا آرام گیرد». و نیز رسول اللّه_ ص_ شنید که بلال چنین میخواند: «اَلٰا لَيْتَ شِعری هَلْ اَبيتَنَّ لَيْلَةً بِوادٍ وَ حَوْلی اِذْخِرٌ وَ جليلٌ؟ وَ هَل اَرِدَنْ یَوماً میاهَ مِجَّنَةٍ؟ وَ هَل يَبدونَ لِی شامَّةٌ وَ طُفَيلٌ؟ [ای کاش میدانستم، آیا شبی را در صحرایی به روز خواهم آورد که گرداگرد مرا گیاهان خوشبو و ریزبرگ فرا گرفته باشد؟؛ و آیا روزی به آبهای «مجنّه» میرسم؟ و شکوه و جلوهٔ «شامّه» و «طفیل» را میبینم؟] به وی گفت: «ای سیهزاده! نالهٔ مشتاقانه سر دادهای». [ از کتاب «شکوی الغریب(رسالۀ دفاعیات عین القضاة همدانی)» ] #نثر_پارسی #نثر_عرفانی صفحۀ اینستاگرام
⬛️خودنمایی! بَوْشِ* اهل دنیا و بلندی جستن ایشان بدان مانند که دیو سپید را رستم گفت که:« بالای کوه انداز تنم را تا استخوانم بر بلندی باشد، تا کسی که آوازۀ من شنیده باشد به حقارت ننگرد!» [ شمس تبریزی، مقالات ] *بوش: خودنمایی #نثر_پارسی #نثر_عرفانی صفحۀ اینستاگرام
صدای صداها بکوبید! بکوبید! بکوبید! میکوبند امّا صدا استخوان نیست که از چماقی ترک بردارد پوست نیست که از چاقویی جر بخورد انگشت نیست که زیر هاونی له شود حتّی گلو نیست که از طنابی خناق بگیرد صداها ـ این بغضهای سرودخوان ـ را میشناسم اگر در قفس بمانند آسمان را مشبّک میکنند و اگر آزاد شوند زمین را پرواز میدهند #حسین_منزوی صفحۀ اینستاگرام
همه رو به یک چیز... آخر، همۀ دارها از چوب نباشد: منصب و بلندی و دولتِ دنیا نیز داری عظیم بلند است. چون حق تعالیٰ خواهد که کسی را بگیرد، او را در دنیا منصبی عظیم و پادشاهیی بزرگ دهد همچون فرعون و نمرود و امثال اینها. آن همه چو داریست که حق تعالی ایشان را بر آنجا میکند تا جملۀ خلایق بر آنجا مطّلع شوند. یاران رفتند پیش میرِ اَکدِشان. بر ایشان خشم گرفت که «این همه اینجا چه کار دارید؟» گفتند:« این غلبۀ ما و انبوهی ما جهت آن نیست که بر کسی ظلم کنیم. برای آن است تا خود را در تحمّل و صبر معاون باشیم و همدیگر را یاری کنیم.» همچنانکه در تعزیت خلق جمع میشوند، برای آن نیست که مرگ را دفع کنند، الّا غرض آن است که تا صاحبِ مصیبت را مُتَسَلّی شوند و از خاطرش دفعِ وحشت کنند. درویشان حُکم یک تن دارند. اگر عضوی از اعضا درد گیرد، باقی اجزا متألّم شوند: چشم دیدنِ خود بگذارد و گوش شنیدن و زبان گفتن- همه بر آنجا جمع شوند. شرط یاری آن است که خود را فدای یار خود کند و خویشتن را در غوغا اندازد جهت یار. زیرا همه رو به یک چیز دارند و غرقِ یک بحرند. ... باری که به تن کشند، چه مانَد به باری که آن را به جان کشند؟ مؤمن چون خود را فدای حق کند، از بلا و خطر و دست و پا چرا اندیشد؟ چون سوی حق میرود دست و پا چه حاجت است؟ دست و پا برای آن داد تا از او به این طرف روان شوی. لیکن چون سوی پاگر[: خالق پا] و دستگر میروی اگر از دست بروی و در پای افتی و بی دست و پا شوی، چه غم باشد؟ [ مولانا، فیه ما فیه ] #مولانا
کجااند ملوک دنیا تا ببینند این چه کار و بار است تا از مُلک خودشان ننگ آید!؟ [ ابراهیم ادهم، تذکرة الاولیاء ] #نثر_عرفانی #نثر_پارسی #عطار صفحۀ اینستاگرام
تُرّهات از دعوی و دعوت مگو رو، سخن از کبر وز نخوت مگو چند حرفِ طُمطُراق و کار و بار؟ کار و حال خود ببین و شرم دار کبر، زشت و از گدایان زشتتر روز، سرد و برف و آنگه جامه تر چند دعوی و دَم و بادِ بروت* ای تو را خانه چو بَیتُ العنکبوت... [ مثنوی، از دفتر اول ] *باد بروت: خودنمایی #مولانا صفحۀ اینستاگرام
من به فریاد، همانند کسی که نیازی به تنفس دارد، مشت میکوبد بر در پنجه میساید بر پنجرهها، محتاجم. [ فریدون مشیری ] #فریدون_مشیری صفحۀ اینستاگرام
بیچاره من! که سفینۀ سینه بر دریای اندوهِ بیپایان افکندهام، نمیدانم که به ساحلِ مَخلَص رسد یا به گردابِ هلاک فرو رود... مرزباننامه، باب هشتم [ داستان برزگر با گرگ و مار ] #نثر_پارسی #نثر_عرفانی صفحۀ اینستاگرام
رویم چو زرِ زمانه میبین و مپرس این اشکِ چو ناردانه میبین و مپرس احوالِ درونِ خانه از من مطلب خون بر در آستانه میبین و مپرس [ مولانا/ رباعیات ] #مولانا #رباعی صفحۀ اینستاگرام
از غزلهای حسین منزوی: آمد غروب و باز دل تنگ من گرفت همچون دل غریب برای وطن، گرفت خاکستر حریقِ افق بر دلم نشست آیینۀ شکسته، غبار مِحَن گرفت مرگ آن قدر به زندگیام عرصه تنگ کرد تا جای و جامه، حالت گور و کفن گرفت در راه بود موکب گلها که ناگهان پاییز بیامان به شبیخون، چمن گرفت آن آبشار همهمه افتاد از خروش و آن جویبار زمزمه، لای و لجن گرفت ای آسمان! چه جای عقابان تیزپر؟ کز تنگعرصهات، دل زاغ و زغن گرفت فریادها به گریه بدل گشت در گلو زین بغض دردناک که راه سخن گرفت #حسین_منزوی صفحۀ اینستاگرام
ولایت خزان... [ از کتاب « منشآت خاقانی » ]: نه هیچ چیزی تا نشکست، درست نشد؟ و هیچ موجودی تا خراب نشد، آباد نگشت؟ پیراهنِ صبح را تا گریبان ندرند، قوارۀ زرّین ننماید. و درختِ رز را تا سر نبرند، پستانِ بلورین بیرون ندهد. نی را تا نکوبند، قند برون ندهد. هم نی را تا سر نبرند، نقشبندی نکند. آفتاب تا به وبال نرسید، شرف نیافت. ماه تا هلال نگشت، بدر نشد. نه گشایشِ خرابی کم از فزایشِ عمارت است؛ نه ولایتِ خزان، کم از سلطنتِ بهار است. صبح در دامنِ شب است. دلیلِ صحّت در صحبتِ تب است. معنی فربه در باریکی سخن است. آبِ حیوان را در تاریکی وطن است. اگر به معنی باز بینند، روشنی در تیرگی است، درستی در بیماری، زندگی در کشتن. #نثر_پارسی #نثر_عرفانی #خاقانی صفحۀ اینستاگرام
غزلی از حافظ*: سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش شد آن که اهل نظر بر کناره میرفتند هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش به بانگ چنگ بگوییم آن حکایتها که از نهفتن آن دیگ سینه میزد جوش شرابِ خانگیِ ترسِ محتسبخورده به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش ز کوی میکده دوشش به دوش میبُردند امام خواجه که سجّاده میکشید به دوش دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش رموز مصلحت ملک خسروان دانند گدای گوشهنشینی تو حافظا مخروش محلّ نور تجلّیست رای انور شاه چو قرب او طلبی در صفای نیّت کوش بجز ثنای جلالش مساز ورد ضمیر که هست گوش دلش محرم پیام سروش *[ دیوان حافظ/ تدوین و تصحیح دکتر رشید عیوضی ] #حافظ صفحۀ اینستاگرام
⬛️رقص! از غزلهای صائب تبریزی: هر دم نه بی سبب دل ما رقص میکند کز شوق کعبه قبلهنما رقص میکند بی آفتاب ذرّه نخیزد ز جای خویش از خود نه جسم خاکی ما رقص میکند وجد و سماع صوفی صافی ز خویش نیست این استخوان به بال هما رقص میکند مشت گلی چه نقش تواند بر آب زد؟ از زور می پیالۀ ما رقص میکند آن را که مطرب از دل پر جوش خود بوَد دایم چو بحر بی سر و پا رقص میکند گَردی که از گرانی تعمیر شد خلاص در پیش پیش سیل فنا رقص میکند خونین دلان کجا و سماع طرب کجا این شاخ گل ز باد صبا رقص میکند پیر و جوان ز هم نکند فرق شور عشق اینجا فلک به قد دوتا رقص میکند بی شور عشق در تن ما نیست ذرهای هر قطره زین محیط جدا رقص میکند پیچیده است درد طلب هر که را به هم داند که گردباد چرا رقص میکند داریم عالمی ز خیالش که نُه سپهر در تنگنای سینۀ ما رقص می کند ما مانده ایم در ته دیوار، ورنه کاه از اشتیاق کاهربا رقص میکند صائب ز زاهدان مطلب وجد صوفیان شاخی که خشک گشت کجا رقص میکند #صائب صفحۀ اینستاگرام
دلم گرفته، دلم عجیب گرفته است. و هیچ چیز، نه این دقایق خوشبو، که روی شاخۀ نارنج میشود خاموش، نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست، نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمیرهاند. و فکر میکنم که این ترنّم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد. [ مسافر، سهراب سپهری ] #سهراب_سپهری صفحۀ اینستاگرام