tgindex
روایت

این کانال پاره‌گفتارهایی اعم از نقد و معرفی کتاب و مطالب ادبی است. انتخاب عنوان روایت، ناظر بر چگونگی روایت‌ها است که جهان پیرامون ما را شکل می‌دهند صفحه دانشگاهی https://uok.ac.ir/~hiva.hasanpour آدرس اینستاگرامی ما: http://Instagram.com/revaayatshenasi

Последний пост
12 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
33
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Образование
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
701
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
334
33 постов
Вовлечённость
47,6%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 33
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
84
1/48двое суток
96
1/72трое суток
103

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • در شفق دید مَهِ عید و اشارت‌ها کرد پیر ما سوی میِ سرخ، به ابروی سفید #آصفی_هروی جدا از رندی خاصی که در بیت به کار گرفته شده (پیر ابرو سفید که منبع تجربه است و همین تجربه را در اشاره به شراب در او می‌بینیم) یک نوع وارونه‌سازی نگاشت ادراکی نیز در بیت دیده می‌شود. به عبارت دیگر، "سپیدیِ ریاضت‌کشیده‌ی پیری" عاملی برای فتح "سرخی سیال هستی‌بخش" تلقی می‌شود. برخلاف انتظار بصری که ماه عید در شفق، کانون سوژه است، شاعر با جانشین‌سازی عامل اشاره، پیر را به «سوژه‌ی بیننده و نشان‌دهنده» و هلال و شفق را به «ابژه‌هایی منفعل در پس‌زمینه» تقلیل می‌دهد. بیت در عین سادگی، بسیار زیبا و تاثیرگذار است. @revaayat1

  • فایل کامل شماره‌ی چهارم (پیاپی یازدهم) از دوره‌ی سوم نشریه‌ی تحلیل گفتمان ادبی روی سامانه رفت. مقالات این شماره را می‌توانید از لینک زیر به صورت رایگان دانلود کنید. https://lda.uok.ac.ir/issue_8068_8145.html @revaayat1

  • 9 авг.200152

    سَرِ مایه‌ی مرد سنگ و خرد ز گیتی بی آزاری اندر خورد دَرِ دانش و آنگهی راستی گر ابن دو نیابی روان کاستی #فردوسی @revaayat1

  • در جهان معاصر، چرا برخی روایت‌ها در صدر می‌نشینندو برخی دیگر به حاشیه رانده می‌شوند؟ مخاطب امروزی دچار «ملال روایی» شده است. این مساله را می‌توان بر اساس نظریه‌ی دریافت هم سنجید. سلطه‌ی جهان تعلیمی و پند و اندرز گذشته و پیروی بی‌چون و چرا از آن‌ تعلیم‌ها به حد نهایت خود رسیده و گفتمان احترام به بزرگتر، جای خود را به گفتمان احترام به هم‌دردتر، هم‌فکرتر و امروزی‌تر داده است. علت این امر، اشباع از روایت‌های تعلیمی است که در آنها حقیقت قطعی، پاداش و تنبیه اخلاقی از پیش مشخص است. خروج از این دسته روایت‌ها دقیقاً مساوی است با تنفّس. به عبارت دیگر، هنجارشکنی و خروج از سلطه‌ی جهان تعلیمی را می‌توان به مثابه‌ی تنفّس در نظر گرفت. روایت‌هایی که هنجارهای اخلاقی و حتّی دینیِ مسلط را به چالش می‌کشند (یا فرو می‌ریزند)، ذهن مخاطب را از حالت انفعال خارج می‌کنند. این روایت‌ها با حذف قطعیت‌های اخلاقی، مخاطب را مجبور به قضاوت و درگیری فعال می‌کنند که خود منبع لذّت‌بخشی (یا به اصطلاح، پاداش دوپامینی) است. خروج از کلیشه‌های رایج و پذیرفته شده یکی دیگر از دلایل این امر می‌تواند باشد. روایت‌های تعلیمی معمولاً به کلیشه‌های «خیر در برابر شر» ختم می‌شوند، اما روایت‌های صدرنشین امروز، شخصیت‌های «ضدقهرمان» یا موقعیت‌های «ابهام‌آمیز» را پرورش می‌دهند که پیش‌بینی‌پذیری را از بین برده و خستگی را برطرف می‌کنند. در مرحله‌ی بعد به سطح شگرد و ترفند و یا همان فرم هنری می‌رسیم. در این سطح، سه شگرد اصلی برجسته می‌شوند: ۱) آشنایی‌زدایی: بر اساس نظریه‌ی فرمالیست‌های روسی (شکلوفسکی)، شگرد این است که امور عادی را غیرعادی نشان دهند. در روایت‌های هنجارشکن، شگردهایی مثل «راوی غیرقابل اعتماد» یا «پرش‌های زمانیِ غیرخطی» باعث می‌شوند مخاطب حس کند با اثری «نو» روبروست و این نوآوری، خستگی را می‌زداید. ۲) ایجاد تعلیق اخلاقی: برخلاف روایت تعلیمی که نتیجه‌ی اخلاقی را لو می‌دهد، روایت صدرنشین از «شگرد تأخیر در قضاوت» استفاده می‌کند. مخاطب تا پایان نمی‌داند باید عمل شخصیت را تأیید کند یا نه؛ این مکث و ابهام، کشش اصلی را ایجاد می‌کند. ۳) بازی با سطوح روایت (کثرت‌گرایی روایی): به جای صدای واحد و تک‌صوتی (مونولوگ تعلیمی)، از «چندصدایی» (Polyphony) استفاده می‌شود تا هیچ هنجاری به طور مطلق پیروز نشود و مخاطب خود را در میان صداهای متضاد گم کند که خود لذّتی فکری است. شاید اگر بخواهیم آن را فرمولی کنیم، فرمول زیر گویای تمام‌مطالب گفته باشد: صدرنشینی روایت = (خستگی از تعلیم + جذابیت فروپاشی هنجارها در سطح ژانر) × (نوآوری در شگردهای فرمی و راوی‌های نامطمئن). در این نگاه، مخاطب امروز دیگر به دنبال «پاسخ» نیست؛ بلکه به دنبال «مسئله‌ای پیچیده» می‌گردد که با شگردی خلاقانه ارائه شود. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که روایت‌های هنجارشکن، بر روایت‌های موعظه‌گرا برتری می‌یابند. ادامه دارد... https://t.me/revaayat1

  • 6 авг.231276

    پنداشتمت طبیب دردی ناخوش شدم و دوا نخوردم @revaayat1

  • فایل کامل شماره‌ی سوم (پیاپی دهم) از دوره‌ی سوم نشریه‌ی تحلیل گفتمان ادبی روی سامانه رفت. مقالات این شماره را می‌توانید از لینک زیر به صورت رایگان دانلود کنید. https://lda.uok.ac.ir/issue_8068_8101.html @revaayat1

  • 4 авг.296142

    زلفش از چهره گذر کرد و به دامانش ریخت چون سیاوخش که از آتش سوزان گذرد @revaayat1

  • 3 авг.335192

    بعد از مدّت‌ها، بین کتابهایم، دوباره کتاب #درباره_عشق نظرم را جلب کرد. اولین بار که این‌کتاب را خواندم خوب به یاد دارم سال ۱۳۹۱ اولین سال تدریسم در دانشگاه بود. کتاب، مجموعه مقالاتی است از بزرگان دانشگاه‌های اروپایی که هر کدام از منظری به عشق نگریسته‌اند. بخش‌هایی از کتاب را دوباره خواندم و حیفم آمد که معرّفی نکنم. ترجمه‌ی کتاب را #آرش_نراقی انجام داده و نشر نی آن را چاپ کرده است. پیوند بین سه ضلع: زیبایی، واقعیت/حقیقت (صرف نظر از تفاوت معنایی این دو واژه) و عشق بخصوص از منظر فلسفی بسیار جالب توجه است. امر زیبا، تنها آن چیزی نیست که چشم را به تحسین وادارد؛ بلکه حقیقتی است که روح را از عادت‌های روزمره جدا می‌کند و لحظه‌ای انسان را با معنای هستی روبه‌رو می‌سازد. زیبایی، پیش از آنکه در گل، آسمان یا چهره‌ای دل‌انگیز باشد، در شیوه‌ی نگریستن ما به جهان نهفته است. جهان، همان جهانی است که بود؛ این نگاه ماست که گاه آن را به معجزه‌ای خاموش تبدیل می‌کند. فیلسوفان بارها کوشیده‌اند زیبایی را تعریف کنند، اما هر تعریفی در برابر تجربه‌ی ناب زیبایی، ناتمام مانده است. زیرا امر زیبا، بیش از آنکه موضوع اندیشه باشد، رخدادی در جان انسان است؛ لحظه‌ای که عقل، سکوت می‌کند و دل، حقیقتی را درمی‌یابد که زبان از بیانش ناتوان است. زیبایی، ما را از تملک دور می‌کند و به تأمل فرامی‌خواند. آنچه حقیقتاً زیباست، نیازی به اثبات ندارد؛ حضورش خود دلیل خویش است. غروب خورشید، لبخند کودکی، پیرمردی که با مهربانی دست دیگری را می‌گیرد، یا سکوتی که میان دو انسان همدل جریان دارد، همگی یادآور این حقیقت‌اند که ارزشمندترین جلوه‌های زندگی، اغلب ساده‌ترین آنها هستند. شاید راز زیبایی در همین باشد که انسان را از خویشتن محدودش فراتر می‌برد. هر بار که با امر زیبا مواجه می‌شویم، برای لحظه‌ای از سود و زیان، از شتاب و اضطراب و از هیاهوی جهان فاصله می‌گیریم و به یاد می‌آوریم که زندگی، تنها برای بقا نیست؛ برای دیدن، فهمیدن و شگفت‌زده شدن نیز هست. از این منظر، امر زیبا نه زینتی بر حاشیه‌ی زندگی، بلکه یکی از بنیادهای آن است. زیبایی، دعوتی است به زیستن آگاهانه؛ دعوتی به اینکه جهان را نه صرفاً آن‌گونه که هست، بلکه آن‌گونه که می‌تواند در پرتو نگاه انسانی معنا یابد، تجربه کنیم. شاید در نهایت، زیباترین انسان کسی نباشد که بیشترین زیبایی را در چهره دارد، بلکه کسی باشد که بیشترین زیبایی را در جهان، آشکار می‌کند. https://t.me/revaayat1

  • 1 авг.367194

    آنچنان‌ کز صفر گردد رتبت اعداد بیش پایه‌ی این ناکسان از هیچ بالا رفته است #میر_معصوم_استرآبادی @revaayat1

  • گونه‌شناسی و کارکرد استعاره روایی استعاره‌های روایی را از منظر نظری آن، نمی‌توان به یک واژه یا تشبیه، محدود کرد؛ بلکه آن‌ها خود را در قالب گونه‌هایی کلان از سیر داستانی نمایان می‌کنند. به صورت کلی، می‌توان چهار گونه‌ی بنیادین در این زمینه در نظر گرفت: یک، استعاره‌ی حماسی که تاریخ را میدان جدال خیر و شر در نظر می‌گیرد و به پیروزی نهایی قهرمان می‌انجامد؛ دوم، استعاره‌ی تراژیک که بر سقوط از کمال اولیه یا فروپاشی نظم موجود دلالت دارد؛ سوم، استعاره‌ی چرخه‌ای اسطوره‌ای که بر بازگشتِ ابدی و تکرار الگوهای کهن تأکید می‌ورزد و چهارم، استعاره‌ی تکاملی که حرکت دیالکتیکی و رو به جلوی تاریخ را ترسیم می‌کند. کارکرد بنیادین این گونه‌ها، در دو سطح شناختی و اجتماعی قابل پیگیری است. در سطح شناختی، این استعاره‌ها با تخصیص نقش‌های کنشگرانه (همچون قهرمان، شرور، یاری‌گر و بازدارنده) به پدیده‌های فاقد سوژه، درکی فشرده و سریع از روابط قدرت ارائه می‌کنند. در سطح اجتماعی، استعاره‌های روایی به مثابه‌ی ابزاری مشروعیت‌بخش در گفتمان سیاسی و تاریخی عمل می‌کنند. با این حال، در میانه‌ی همین کارکردهای حیاتی، آسیب‌شناسی معرفتی این پدیده از اهمیتی دوچندان برخوردار است. مهم‌ترین آفت، ابتلا به مغالطه‌ی هستی‌شناختی یا عینیت‌پنداری استعاره است؛ بدین معنا که انسان، طرح‌واره‌ی روایی ساخته‌ی ذهن خود را با خود واقعیت یکی می‌پندارد. هنگامی که یک استعاره‌ی خاص (مثلاً «تاریخ به مثابه‌ی دادگاه عدالت») به گفتمان مسلط بدل شود، سایر خوانش‌های ممکن از وقایع، به مثابه‌ی روایت‌های کاذب یا حاشیه‌ای طرد خواهند شد و تکثر تجربه‌ی انسانی در زیر چکمه‌های یک جبرگرایی روایی خرد می‌شود. از این رو، هر تحلیل علمی هوشمندانه‌ای باید به جای تسلیم در برابر یک پیرنگ خاص، به شناسایی لایه‌های استعاری پنهان در پس گزاره‌های به ظاهر عینی بپردازد. https://t.me/revaayat1

  • 28 июл.4353011

    یار گفت: از ما بکن قطعِ نَظَر، گفتم: به چشم! گفت: قطعا هم مَبین سویِ دِگر، گفتم: به چشم! گفت یار؛ از غیر ما پوشان نظر! گفتم: به چشم! وانگهی دزدیده در ما می‌نِگر! گفتم: به چشم! گفت: با ما دوستی می‌کن به دل گفتم: به جان! گفت: راه عشق ما می‌رو به سر گفتم: به چشم ! گفت: با چشمت بگو تا در میان مردمان، سویِ ما هَر دَم نیندازد نظر ! گفتم: به چشم! گفت: اگر خواهد دلت زین لعل میگون خنده‌ای گریه‌ها می‌کن به صد خون جگر گفتم: به چشم! گفت: جای من کجا لایق بود؟ گفتم: به دل! گفت: می‌خواهم جز این جای دگر گفتم: به چشم! گفت: اگر گردی شبی از روی چون ماهَم جدا تا سحرگاهان ستاره می‌شمر! گفتم: به چشم! #هلالی_جغتایی @revaayat1

  • #استعاره_های_روایی و ادراک انسانی استعاره‌ی روایی، در نگاه اول، گونه‌ای آرایه‌ی ادبی یا پیرنگی داستانی به نظر می‌رسد که برای زیباسازی کلام به کار می‌رود؛ اما در نگرش معرفت‌شناختی معاصر -به ویژه در سنّت هرمنوتیک فلسفی و زبان‌شناسی شناختی- این مفهوم به مثابه‌ی یک طرح‌واره‌ی ادراکی بنیادین بازتعریف می‌شود که نه تنها گزارش‌دهی به وقایع، بلکه کنش فهمیدن انسان را در بستر تاریخ و جامعه امکان‌پذیر می‌سازد. مسئله‌ی اساسی، آن است که ذهن آدمی برای مواجهه با انبوهی از داده‌های پراکنده و علیت‌های پنهان در جهان اجتماعی، ناگزیر به استفاده از الگوهای سیر زمانی-علّی متوسل می‌شود. این الگوها که همان استعاره‌های روایی هستند، شکاف میان «زمان نجومی» (توالی صرف لحظات) و «زمان انسانی» (زمانی سرشار از معنا، قصد و غایت) را پر می‌کنند. از این منظر، پل ریکور، فیلسوف بزرگ فرانسوی، نشان می‌دهد که هویت فردی و جمعی جز از راه «پیرنگ‌افزایی» یعنی داستان‌واره کردن رخدادها، هرگز به وحدت خود دست نمی‌یابد. بنابراین، آغاز هر فهم علمی از استعاره‌های روایی، معطوف به پذیرش این پیش‌فرض است که این استعاره‌ها، نه تزئین کلام، که شرط امکان ادراک ما از نظم جهانی به شمار می‌روند. ادامه دارد... https://t.me/revaayat1

  • سلام بر این دَمِ باریک که میان دو نیستی محصور است؛ نیستی دیروز که دیگر نیست و نیستی فردا که هنوز نیست. یادم نیست چه کسی بود که می‌گفت نمی‌توان دو بار در یک رودخانه قدم زد. به نطر من، تلخ‌تر ان است که نمی‌توان حتی یک بار در رودخانه‌ی زمان قدم زد؛ چراکه خود قدم‌ها، خود ساحل و خود تو که به آب می‌نگری، همه در حال و در جریان‌اند. این «من» که اکنون این سطرها را می‌نویسد، همان «من»ِ آغاز جمله نیست. ما هر دَم، موجودی نو می‌شویم که تنها خاطره‌ای از موجودی پیشین با خود حمل می‌کند. گذر ایام، روایت فاصله‌ی میان «بودن» و «نبودن» نیست؛ خود «بودن» است. هایدگر می‌گفت آدمی تنها موجودی است که به «مرگ» خویش آگاه است و همین آگاهی، زمان را برای او به چیزی هولناک و در عین حال، اصیل بدل می‌کند؛ اما آیا این گذر، صرفاً زوال است؟ خیر. اگر ذره‌ذره‌های شن در ساعت شنی، فرو نمی‌ریختند، هیچ‌گاه شکوه برج شنی را نمی‌ساختیم. پس فلسفه‌ی حقیقی گذر روزگار، نه در سوگ ریختن، که در شور اکنون گریزان است. یعنی دریافتن این راز عرفانی که عمر، درازی روزها نیست؛ عمر، شدّت لحظه‌هاست. خیام حق داشت که جام می‌گرفت، اما مقصود از جام، نه فرار از زمان که حضوری تمام‌عیار در دل آن بود. معنای زندگی را نمی‌توان در انتهای خط افق یافت؛ زیرا که زمان، خطی راست نیست؛ بلکه دایره‌ای است که مرکزش هر جایی و محیطش هیچ‌جایی است و مرکز این دایره، همین «اکنون» گذراست. پس اینک، با تمامی سنگینی این لحظه‌ی شکننده، بگذار زمان بر تو بگذرد، اما پیش از آنکه بر تو بگذرد، تو بر آن بگذر با عشق، با پرسش و با حضوری چنان سوزان که سایه‌ای از خود در خاطره‌ی جهان به جا بگذاری. @revaayat1

  • هوای کوی تو از سر نمی‌رود آری غریب را دل سرگشته با وطن باشد #حافظ @revaayat1

  • در نگاه نخست، واکنش خشن جمعی به مرگ این کودک، پاسخی طبیعی به یک تهدید عینی به‌نظر می‌رسد؛ اما بررسی علمی–فلسفی این ماجرا، ناهمخوانی عمیقی را آشکار می‌کند: چرا یک حمله‌ی سگ، موجی از «خونخواهی» همگانی برمی‌انگیزد، درحالی‌که مرگ‌بارترین ساختارهای انسانی (خودرو،…

  • در نگاه نخست، واکنش خشن جمعی به مرگ این کودک، پاسخی طبیعی به یک تهدید عینی به‌نظر می‌رسد؛ اما بررسی علمی–فلسفی این ماجرا، ناهمخوانی عمیقی را آشکار می‌کند: چرا یک حمله‌ی سگ، موجی از «خونخواهی» همگانی برمی‌انگیزد، درحالی‌که مرگ‌بارترین ساختارهای انسانی (خودرو، جنگ و خطای پزشکی) نه‌تنها واکنشی مشابه ندارند، بلکه حتی مشروعیت خود را نیز حفظ می‌کنند؟ سگ دقیقاً به دلیل «فرودست‌ترین» جایگاه در سلسله‌مراتب قدرت، هدف نخست خشم فروخورده‌ی عمومی می‌شود. میشل فوکو به‌درستی نشان داده که هر نهاد قدرتمندی (خودروسازی وابسته به اقتصاد ملی، پزشکی دارای نظام صنفی بسته، و دولت جنگ‌سالار) دارای «گفتمان مشروعیت‌بخش» است که مرگ‌های منتسب به خود را به «حوادث طبیعی اجتناب‌ناپذیر» یا «هزینه‌های توسعه» تبدیل می‌کند. اما سگ، فاقد هرگونه سرمایه‌ی نمادین، صنفی یا اقتصادی است؛ نه اتاق بازرگانی دارد، نه تشکل صنفی و نه کرسی در رسانه‌ها. بنابراین، جامعه ناخودآگاه، این موجود بی‌پناه را به‌عنوان «جانشین تمام خشونت‌های ساختاری جبران‌ناپذیر» برمی‌گزیند. کشتار جمعی سگ‌ها، یک پالایش روانی ارزان‌قیمت است. کودک کشته‌شده توسط خودرو، قربانی ضعف نظارت بر استانداردهای ملی است؛ کودک جنگ‌زده، قربانیِ منافع ژئوپلیتیکی بزرگ‌تر از زندگی فردی است؛ و کودک فوت‌شده بر اثر خطای پزشکی، قربانی شکاف عمیق مسئولیت‌پذیری در نظام سلامت است. اما جامعه این مرگ‌ها را به‌سادگی می‌پذیرد، زیرا پذیرش آن‌ها نیازمند مواجهه با ساختارهایی است که هر روز با آن‌ها زیست می‌کنیم و بی‌آن‌ها نظم روزمره‌مان مختل می‌شود. تا وقتی که مطالبه‌ی عدالت، تنها در مسیر کم‌مقاومت‌ترین گزینه (یعنی حیوان بی‌زبان) جریان یابد، جامعه‌ی ما در چرخه‌ای از خشم کاذب و سکوت واقعی گرفتار می‌ماند. راه حل نه در کشتار است و نه با چوب و چماق به جان سگ‌های ولگرد افتادن و به اصطلاح فراری دادن ان‌ها. راه حل گرفتن، عقیم‌سازی و سپس رهاسازی در طبیعت است. با این کار هم‌ چرخه‌ی زیست محیطی مختل نمی‌شود و هم در طول دو سال به راحتی می‌توان جمعیت این دست حیوانات را کنترل کرد. مرگ در هر صورت آن تلخ است بخصوص آنکه یک کودک معصوم باشد و مهم‌تر آنکه بر اثر حمله‌ی سگ باشد که دل هر انسانی را به درد می‌آورد اما واکنش هیجانی و غیرعلمی نشان دادن باعث می‌شود، ریشه‌ی اصلی بحران را نبینیم و ارگان‌های مربوطه نیز هیچگونه تعهدی در قبال کنترل و مدیریت این معضلات نداشته باشند. این‌ مشکل ففط مربوط به امروز نیست و سال‌هاست با آن مواجهیم هر بار هم تنها راه حل کشتار دسته‌جمعی سگ‌ها بوده است اما باز هم این تراژدی اتفاق افتاده و بدون تردید اگر در بر همین پاشنه بچرخد باز هم شاهد این مشکلات خواهیم بود. https://t.me/revaayat1

  • در مرگ آن کودک، ما و بخصوص کسانی که در سطح کلان‌تر تصمیم می‌گیرند سهیم هستند نه سگ‌های ولگرد. راه حل کشتار و برخورد غیرانسانی با ان‌ها نیست. با این نوع برخوردها نه تنها کمکی نمی‌کنیم بلکه ریشه اصلی بحران را نادیده می‌گیریم مثل خیلی از تصمیم‌های دیگری که گرفتیم و امروز عواقب آن را می‌بینیم. سگ‌های ولگرد «مهاجم» یا «آفت» نیستند، بلکه بخشی از اکوسیستم شهری هستند که حضورشان حاصل عملکرد خود انسان‌هاست. آن‌ها موجوداتی هستند که به دلیل عملکرد شهری، اقتصادی و اجتماعی ما، در خیابان‌ها رها شده‌اند و اکنون ناچار به هم‌زیستی با ما در فضای شهری هستند. پاسخ «به سگ‌ها غذا ندهید»، یک خطای شناختی رایج است که بار مسئولیت را از نهادهای متولی و ساختارهای شهری برمی‌دارد و آن را به دوش رفتار فردی شهروندان می‌اندازد. واقعیت این است که ریشه‌ی اصلی افزایش جمعیت سگ‌های ولگرد، فقدان مدیریت علمی و مداوم شهری است، نه غذادهی افراد خیرخواه. در نقد بوم‌گرا که سردمداران آن با بوم‌گرایی ژرف در اروپا از آن یاد می‌کنند و پژوهشگران بزرگی نیز در این حوزه قلم زده‌اند (مانن آرنه نیس) اعتقاد دارند که اکولوژی سگ‌ها کاملاً وابسته به انسان است و به همین دلیل، تغییر رفتار انسانی و مدیریت جمعیت بر مبنای رویکردهای علمی، شرط اساسی موفقیت است. روش‌های سنتی مانند جمع‌آوری صرف یا کشتار، نه تنها کارآمد نیستند، بلکه سالانه بودجه‌ی قابل‌توجهی را هدر داده و نه تنها کاهشی در گزش‌ها ایجاد نکرده، بلکه تغییری در جمعیت سگ‌ها نیز به وجود نیاورده‌اند. اکوکریتیسیزم بر ضرورت بازنگری در اخلاق زیست‌محیطی و پذیرش «زندگی‌های درهم‌تنیده» انسان و غیرانسان در زیست‌بوم‌های شهری تأکید دارد. راه حل، نه طرد و انکار حضور سگ‌ها، بلکه پذیرش آن‌ها به عنوان بخشی از جامعه‌ی شهری و سپس مدیریت علمی جمعیت آن‌هاست. رویکردهای مؤثری مانند: گرفتن، عقیم‌سازی، واکسیناسیون و رهاسازی در سطح جهانی به عنوان راه‌حلی کارآمد برای کنترل جمعیت سگ‌ها شناخته شده است، مشروط بر آنکه به عنوان یک برنامه‌ی مداوم و بلندمدت دنبال شود، نه یک اقدام مقطعی. به جای سرزنش افراد خیرخواه و یا تبدیل سگ‌های ولگرد به «دشمن» عمومی، باید از نهادهای متولی خواست تا مدیریت جمعیت این حیوانات را بر اساس داده‌های علمی و اکولوژیک و نه احساسات لحظه‌ای، پیگیری کنند. تراژدی رخ داده، حاصل ناکارآمدی یک سیستم است، نه حاصل مهربانی چند شهروند. بیایید با نگاهی فراتر از تقابل، به دنبال راه‌حل‌هایی باشیم که هم امنیت کودکان ما را تأمین کند و هم به حقوق و جایگاه این موجودات زنده در اکوسیستم شهری احترام بگذارد. هر راه حلی بجز این مساله، منجر به شکست است. واکنش‌های هیجانی یعنی نادیده گرفتن حقیقت‌. عقیم کردن سگ‌ها طبق پژوهش‌های جدید باعث می‌شود خوی هاری و وحشی‌گری‌شان نماند و در بلندمدت نیز جمعیتشان به شکل بسیار محسوسی کنترل شود. ادامه دارد... https://t.me/revaayat1

  • یک کودک سه ساله بر اثر حمله‌ی سگ‌های داخل شهر، فوت شد. خبر تلخی بود و مردم کمر همت به نابودی و کشتن سگ‌های شهری بستند. هر کسی با چوب و چماق به جان سگ‌ها افتاد و به زعم خود، از این دشمن خونخواره و قاتل بالفطره می‌خواهند حقشان را بگیرند؛ یک‌کودک سه ساله بر اثر کیفیت پایین و ضعیف ماشین‌های شرکت‌های خوردو، جانش ر ا دست داد؛ اما هیچکس به خونخواهی او برنخاست و اتفاقاً خودروها، روز به روز گران‌تر و پُر فروش‌تر شدند؛ یک‌کودک سه ساله بر اثر جنگ، جانش را از دست داد؛ اما کسی نتوانست و یا شاید نخواست که به خونخواهی او قیام کند؛ یک کودک سه ساله بر اثر سهو پزشک و یا پرستارش، جانش را از دست داد؛ اما خیلی راحت دلیل مرگ او چیز دیگری ثبت شد و کسی نیز دنبال حقیقت نیفتاد. کودکان سه ساله‌ی دیگری نیز به اشکال دیگری جان باختند اما... . تراژدی تلخی که در صدر اخبار امروز سنندج است و به راستی تلخ، دردآور و جگرسوز است. در فرسته‌ی بعدی و بر اساس نقد بوم‌گرایی به تحلیل آن می‌پردازم. دلیل نوشتن این دو فرسته، مجادله‌هایی بود که این روزها با افراد زیادی داشتم. https://t.me/revaayat1

  • ز سخت‌جانی خود بی تو در شب هجران نشسته در عرق خجلتم چو سنگ در آب #بیدل_دهلوی بیت بالا از منظر زیبایی‌شناسی تشبیهی خیلی درجه‌ی بالایی دارد. "منِ عاشق عرق در عرق خجالت به سنگ فرو رفته د آب تشبیه شده است و وجه‌شبه چند لایه‌ای که ابتدا با احاطه‌ شدن کامل وجود عاشق در شرم و رنج هجران شروع می‌شود و سپس سنگینی، انجماد، راکدی وجود عاشق، بی‌تحرّکی و سپس تناسب تمام این‌ها با امر درونی و بیرونی در پیوند با عاشق به ذهن متبادر می‌شود. مشبّه، "من عاشق نشسته در عرق خجالت" و مشبّه‌به "سنگ در آب" است. همانگونه که سنگ در آب، فرو رفته و آب از هر سو، آن را در برگرفته است، شرم و عرق خجالت نیز، عاشق را محاصره کرده و مجال حرکت و رهایی به او نمی‌دهد. اغراق در تشبیه نیز جالب توجه است بماند که تمام این موارد در قالب تشبیه حسی به حسی عرضه می‌شود اما حسی بودن مشبّه در پیوند با روح و وضعیت روانی او بیان‌ می‌شود و به صحنه‌ای عینی، یعنی "سنگ در اب" منتهی می‌شود. جالب اینجاست که سخت‌جانی عاشق یک نوع مقاومت یا استقامت سنگین و فلج‌کننده است نه استقامتی مثبت و مورد تایید شاعر در مقام عاشق. @revaayat1

  • بازخوانی پیوند انسان و طبیعت در کتاب «نقد بوم‌گرا: از نظریه تا کاربست» - ایبنا https://share.google/kBldEprM9BeTe5KWq @revaayat1