tgindex
روز نامه

روز نامه

Статистика
@roozname66персидский

یادداشتهای دو متولد شصت و شش

Последний пост
29 июн.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
739
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 014
20 постов
Вовлечённость
137,2%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 29 июн.35964из masoudsaberirad

    فایل صوتی بیست و نهمین نشست گروه تاریخ خوانی جهان 📚 کهن ترین نسخ کتاب مقدس و قرآن 🎤 دکتر مجتبی شکوری 📆 یکشنبه۱۴۰۵.۰۴.۰۷ 🏠 تقاطع نظام مهندسی(سالن علیدخت)، خانه جوانان ⚘️سپاس بابت بودنتان⚘️ https://t.me/+SReRenu5CCk4Y2E0

  • 28 июн.4872314

    دارم جستار بلندی مینویسم از محرک های زندگی و عناصر معنا بخش حیات. این عنصرش را خیلی دوست دارم و اینجا میگذارمش که شما هم دوستش داشته باشید و وصیت میکنم بعد از مردنم وقتی در اثنای قرائت، دهان عبدالباسط خشک شد و خواست یک چیکه آب بخورد که گلوش تازه شود همین ویس را پخش کنید.

  • 27 июн.444102из masoudsaberirad

    🌍 گروه تاریخ خوانی جهان برگزار می کند: ✍ جلسه بیستم و نهم با موضوع: کهن ترین نسخه های کتاب مقدس و قرآن(طومارهای بحر المیت و مصحف صنعا) 🏠 مکان : بجنورد، تقاطع نظام مهندسی(سالن علیدخت)، خانه جوانان 🎤 ارائه دهنده: دکتر مجتبی شکوری زمان: یکشنبه، ۷ تیر ۱۴۰۵ ، ساعت ۱۷:۳۰ ❌ شرکت برای عموم آزاد و رایگان است ❌ لینگ گروه کتابخوانی تاریخ جهان: https://t.me/+SReRenu5CCk4Y2E0 لینک گروه ✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ آدرس مکان جلسات در آپ نشان https://nshn.ir/7bLQ9NPdXbnW

  • без подписи

  • без подписи

  • و هذا یومٌ فرحت به آل زیاد و آل مروان بقتلهم الحسین...

  • 23 июн.2 0561630

    без подписи

  • 23 июн.2 066248

    شب تاسوعاست. خیلی دوست داشتم که کتابم درباره «هنر روایت در مرثیه آذری» که دو سه ماهی مشغولش بودم، قبل از محرم به انتشار برسد، که نشدنی بود. فایل پیش‌نویسِ یکی از بخش‌ها را همینجا 👇👇به اشتراک می‌گذارم. اگر سوی چشمتان اجازه داد و خواندید، امیدوارم که وقت‌تان را هدر نداده باشم.

  • امین برفه‌ای دوست دوران کتابداری من است. هیچ کس لایق تر از او نبود برای راندن کتابخانه سیار. (البته بعد از من که متاسفانه توی گزینه ها نبودم) اینجا در کانال خط خطی های سیار، ماجراهای خودش را ثبت و ضبط میکند و من بابت ذوقش خوشحالم.

  • از تاکسی تا کتابخانه محمد،زیاد شبیه به راننده تاکسی ها نیست: نه تحلیل های عجیب و غریب میکند نه قیمت یک جفت لاستیکی که تازه خریده و یا هزینه تعمیر ماشینش که به تازگی واشر زده را به روی مسافرانش میاورد. راننده تاکسی مسیر شهرک فرهنگیان است. روزی روزگاری مینی‌بوس داشته و سرویس شرکت سیمان را انجام می‌داده. یک روز تصمیم میگیرد ریسک کند؛ مینی‌بوسش را میفروشد تا کامیونی بخرد، اما تورم گوی سبقت را چنان از او می رباید که نهایتا به خرید تاکسی روی می آورد. هفته پیش، میان راه، اتفاقی صحبت کتابخانه شد. از کارم پرسید و از علاقه‌اش به کتاب گفت. من هم مجالش ندادم.خیلی شیک و مجلسی لپ تاب را از داخل کوله ام درآورده و در همان مسیر کارهای ثبت نامش را انجام دادم. و امروز چشم ما به جمال آقا روشن شد و اولین کتابش را به امانت گرفت به ضمیمه این عکس یادگیری. شاید تفاوت آدم‌ها در این نباشد که چه شغلی دارند یا هر روز از کدام خیابان عبور می‌کنند؛ تفاوت از لحظه‌ای آغاز می‌شود که تصمیم می‌گیرند از مرز تجربه‌های تکراری خود عبور کنند. — عمو کتابی

  • روز معلم تموم شده؟ من میخواستم این روز رو به عنوان روز اصلی معلم به "بخشیِ ایرج" معلم ورزشم تبریک بگم اگه اشکالی نداره. امروز سه ساعت بکوب نشستم پشت میز به نوشتن و بعدشم رفتم سر وقت یه کار طاقت فرسای دیگه اما غیر از همه عضلاتم که به خاطر ورزشای بخشی گرفتن و درد میکنن نه کمرم درد گرفت نه گردنم. بخشی روز معلم مبارک. تو بودی که منو از دهن سگ هار پوسیدگی استخوان و اسکورلیوز و راشیتیسم کشیدی بیرون با اینکه غر زدم و دندونامو نشونت دادم. لطفا آهنگ "گلپونه های وحشی دشت امید" ایرج بسطامی رو پخش کنید. نه به خاطر شعرش، به خاطر "ایرج"ش. ورزش چیز بدیه مگر با بخشی.

  • سروش صحت داشت در معیت و تایید حرف جامعه شناس برنامه اکنون، خاطره ای از پرسه زدنهای خودش را تعریف می‌کرد. می‌گفت وقتی جوان‌تر بوده با فلان دوستش چقدر بی دلیل خیابان ها را گز میکرده، ساعتهای زیادی را دست در جیب پرسه می‌زده و برای ورود به پاساژهایی که جوان عذب راه نمیدادند چه نقشه ها پیاده میکرده... اینها را که تعریف میکرد فکر کردم زه! از آن جوانهایی که چهارراه متر میکردند و عاطل و باطل وقتشان را میگذراندند و برچسب الاف و لات بهشان میخورد یکیشان زبان باز کرده و شده سروش صحت و آن ما بقی که تریبون ندارند هم همینطورند احتمالا و ما نمیدانیم خانم ربانی (مامان مدرسه) فرزند خلف طبیعت است، یک روز بهش فیلمی نشان دادم از زنی شمالی که با سبزی نامتعارفی خورشت قرمه سبزی درست کرد. پرسیدم خانم ربانی این علف هرز نیست؟ گفت نمیدانم ولی فصل بهار که شد هر علفی از زمین درآمد بکن، بچش، اگر تلخ نبود خوردنی است. در مرتع آدمیزادی گمانم حتی همان تلخش هم وجود ندارد. هر آدمی هرجا روییده و هرطور روییده چیزی در چنته دارد. به همان چیزی که در چنته دارد سوگند!

  • 7 июн.962164

    «اللَّهُمَّ إِنِّی اسْأَلُکَ بِمَفاتِحِ الْغَیْبِ الَّتِی لا یَعْلَمُهَا الَّا انْتَ انْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ انْ تَفْعَلَ بِی کَذا وَ کَذا» تفعل بی کذا و کذا کذا و کذا چنین و چنان سپس چکار چکارم کن چکار هرچه تو می‌خواهیست بخواه آنچه که میخواهی ...

  • 5 июн.1 074162

    فکر آزاردهنده جدیدی دارم که با شما درمیان میگذارم (از عوارض خواندن کتاب تجربه روشن مرگ) اگر بعد از مرگ قرار باشد دوباره دنیا را، زندگی مان را، حواسمان را با شدت بسیار زیاد و کیفیت بالا تجربه کنیم ترجیحمان اینجا زندگی کردن با چه اولویتهاییست؟ و تکلیف آدمهایی که حواسشان همیشه آلوده به درد و اضطراب است چیست؟ آیا دوست داریم خودمان و مسیری که آمدیم را دوباره تجربه و بازبینی کنیم؟ چقدر جوابم منفی است! سرم را در حوض برائت و استغفار فرو خواهم کرد

  • 30 мая1 241269

    هربار میروم پیش دکتر قطره چکان، قبل از اینکه جیره‌ی اکسیر جادوش را بریزد توی دهانم، از باب وظیفه میپرسد چه شده؟ از باب رفع وظیفه برای هزارمین بار جواب میدهم که میترسم و وقتی میپرسد از چه؟ یاد شعر محمد ماغوط می افتم؛ "ترسیده‌ای؟ از که؟ از جهان؟ من جهانت از گرسنگی؟ من گندمت از بیابان؟ من بارانت از زمان؟ من کودکی‌ات از سرنوشت؟ من هم از سرنوشت می‌ترسم..." صبح ها میترسم اما شبها نه! چشمم را که باز میکنم جهان سیل است و افتاده ام توش. از سرعت و جدیت هستی و راهی که میرود و توجهی که به من نمیکند و وقعی که به خواست من نمیگذارد هول میکنم. به نظرم دهر دیوانه و هُرّی مزاج و غیر قابل اعتماد است، و اگر مراقب نباشم لِهم میکند. من همراهی که روی موج ها میسرد و با جریان میرود نیستم! صبح ها نقشم یک سد سنگی کوچک است که بچه‌ها در مسیر رودخانه میسازند. صبح ها جریان را تدبیر میکنم بی که توانش را داشته باشم و داستان سدهای سنگی کوچک در مسیر رودخانه غم انگیز است. هربار که گذرم افتاده و در صحن گوهر شادِ حرم زیارتنامه امین الله خوانده ام، وقتی به فراز "راضیه بقضائک" میرسم انتظارم از خدا این است که جدی نگیردش یک وقت! به نظرم میرسد در کلمه "قضا" بلاتکلیفی بیرحمانه‌‌ای موج میزند که حاصل اهمیت ندادن و دقیق نبودن است. احساس میکنم اگر تدبیرش نکنم، اگر خودم حواس ندهم، ممکن است بی که دیده شوم حتی، لالوی قضا گم شوم، ممکن است گران تمام شود! کسی چه میداند واقعا؟ ظهر که میشود، وقتی سد ریخته و نیل همچنان راه خودش را میرود دم میگیرم و نقشم به دربانی که زورش نمیرسد کله گنده ها را نگه دارد ولی سر پستش ایستاده تغییر میکند، میفهمم چاره ندارم دست کم. ظهرها تماشاچی ام و مامورِ معذور که نشد هم نشد دیگر! چکار کنم؟ اما شب دیگر تمام شده، جهان هرجا میخواست برود رفته! وقت گذشته و دیر شده. شب دیگر هیچ دستگاه اداریِ جهان باز نیست، جهان هست ولی کاری نمیشود کرد که! بخواهم هم نمیشود، سرنوشت از سر صبح شروع میشود و شب تَه است پس رها کنمش. رها میکنم و چه خوب است.

  • روشن شد صلوات بفرستید

  • 22 февр.1 310192

    هر شب شب یلداست اگر یلد بدانی!

  • 16 февр.1 7502111

    کاش آقا الان یه توت ما را نیجات میداد!

  • 9 февр.1 710398

    زنگ آخر سپنتا آمد و مچ دستش را که از نی قلیان نازک تر است نشان داد. در جریان نبردی خش برداشته بود. اشک درازی هم از چشم چپش سریده بود تا زیر چانه. پرسیدم با کی؟ گفت با سِشیشتا سِشیشتا را احضار کردیم تا دوطرف را بشنویم. سر "جن" اختلافشان شده بود. شیشتا گفته بود هست، پنتا گفته بود نیست! شیش دلیل آورده بود که مامانم گفته هست. پن هم دلیل آورده بود که مامانم گفته نیست. شیش پرسیده بود مامانت چند سال دارد و کاشفش عمل آمده بود مامان خودش چهارسال بزرگتر است؛ پس نتیجه گرفته بود مامانش باعقلتر است. پن گفته بود سن ملاک نیست و مامانش ارشد دارد و شیش هم گفته بود مامانش هنوز دارد درس میخواند و کار بیخ گرفته بود و نهایتا از ناخن و لگد برای اثبات حقانیت خودشان استفاده کرده بودند. از پن پرسیدم اگر شیش نظرش این باشد که جن هست برای تو چه مشکلی به وجود می آید؟ اولش چیزی یادش نیامد ولی بعد گفت خیلی مشکل! پرسیدم مثلا؟ اشکهاش دیگر از یکی نه که از دوتا چشمش گلوله گلوله افتادند پایین و گفت مثلا به مامانم توهین میکند. میگوید "بی عقل". من مامانم را خیلی دوست دارم! از شش پرسیدم نظرت چیست؟ نتوانست اثبات کند باور داشتن پن به "عدم وجود جن" آسیبی به او میرساند! حریم مادرش هم که در امان مانده بود از اختلافات. شیش توضیح داد نگفته مادر پن بیعقل است، گفته عقل مادر خودش بیشتر است. البته بابت اسائه ادب به مادر پن عذر خواست. بابت عقیده ای که یک ناخن عمیق روی پوست دوستش انداخته هم همینطور. پن هم ایضا بابت لگدها عذر خواست و وقتی از مدرسه میرفت تمام قد از پنجره سرویس درآمد بیرون و برایم (احتمالا بابت ترتیب دادن مذاکره) دست تکانی کرد. اول اینکه ماه های گذشته دائم به یک ارزیابی دلخوش بودم. در مدرسه ابتدایی پسرانه ما زد و خورد و کتک کاری بسیار محدود بود. در دو هفته گذشته به قدری بچه از هم جدا کرده ام و چسب زخم چسبانده ام که نا برایم نمانده. بچه ها بازتاب دهنده‌ی زلال وضعیتند. نسخه ای هم برایش ندارم. دوم اینکه ما همه پن و ششیم. از خیالی جنگمان و صلحمان! و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

  • 29 дек.1 573326из Sarageryanloo

    صبح، از شیب جاده شهرک که سرازیر شدم به سمت مدرسه، شهر را دیدم و حیرت کردم. زلاااال. آنتن‌های سر قله باباموسی هم پیدا بود. کفتر های دوار توی آسمان نگین شده بودند و شادی میکردند. تمام شب آسمان مایه گذاشته بود و دود را به دَمَش روبیده بود و به اشکش شسته. در تمام سالی که گذشت همچو هوایی ندیده بودم. فکر کردم قرار است بروم سر کلاس چی بگویم که ارزشش از نفس کشیدن در این هوا بیشتر باشد، فکر کردم کدام نسیه به این نقد می ارزد؟ فکر کردم کِی بهتر از این وقت دست میدهد که زندگی در حال را تمرین کنیم؟ که آیا اصلا این بچه ها که قلبم برایشان مچاله میشود، از خست آسمان و درد آب و غبار هوا و خبر ناخوش... دوباره همچو زلالی ای را خواهند دید؟ گفتم می آیید برویم دور بزنیم و کیف کنیم؟ از خدا خواستند. نه امری کردم نه نهیی نه "لباس بپوشی" نه "تند نرو بچه ای"... یار موافقشان شدم. گذاشتم بدوند، داد بزنند، بخوانند... بعد هم آمدیم و یک چای دهن سوز دور هم خوردیم. گذاشتم باران را و مدرسه را و حتی وطن را مال خودشان کنند و در کنج و کنارهای ذهنشان خوشی را ذخیره کنند که کمیاب است و در هیچ کلاسی عرضه نمیکنندش.