برگه تخصصی ادبیات و فلسفه شوَندان
Статистикаاین برگه جویای دگرگونی در نگاه به خود است از مسیرهای نامعمول ادبیات، فلسفه و هنر ، محملی برای ارائه ی ایده های نو و خلاقیت های تازه.
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 114
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Искусство
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 67
- 1/48двое суток
- 76
- 1/72трое суток
- 82
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
#برگه_شوندان به رنگ زرد قناعت کن از ریاض جهان که رنگ سرخ به خون جگر شود پیدا #صائب 🔸کوک پاییزم با بخیه ی سه گاه مانده ام کدام گوشه اش را بگیرم ؟ مویه یا مخالف ؟ بسته نگار یا رهامی ؟ کیکاووسی یا شاه ختایی؟ هوای تو می زند به سرم مدولاسیون میکنم به چهارگاه و یک ربع پرده کنار میزنم پنجره را کنار میزنم پیاده رو را کنار میزنم خیابان را اتوبوس ها به پرواز در آمده اند چرخ دنده ها صدای النگو می دهند و هر کس ترانه ای زیر لب دارد فرود می آیم کلمه ها را از این شعر - از این مقرنس خاموش - برمی دارم مو به مو آواز توست در گلو ، دریاچه ی قو ! #ن_اللهوردی https://t.me/shavandanpage
#برگه_شوندان و تو تا همیشه همین پنجره باش که با گشودن بال هایت به روی من به کشف تازه ای از دنیای درون خود می رسم. #سیروس_امیری_زنگنه ...... و أنتي كوني هذه النافذة , في جدار منزلي إلی الأبد بفتح أجنحتك الزجاجية لي، أحصل على اكتشاف جديد لعالمي الداخلي. #برگردان #مریم_حیدری(ریحان) https://t.me/shavandanpage
#برگه_شوندان ناز بید وُ باد از این دست اگر بوزد این باد بر تن گیاه توفان بر پرده های ناشنوایی کرهای مادر زاد هم نُت ِموسیقی می شود. و تصویر ِ رقص های باستانی می زند بیرون از قاب ِ دیرینه ی سنگ ها از اعماق ِغارهای تاریک. جهان هرگز بی پرواز ِ بال ِپرنده نبوده است اگر چه چشم های سر به زیر را از سنگ کنده باشند. آی مدارای گرم! انگار چیزی چون دامن ِرنگین ِکولیان دارد در چشمه می تابد که پاهای من بر لب ِ تیز ترین تیغ ها به رقص در آمده اند و دلم دارد روی این تپه در آغوش ِ شقایق چون شفق می تابد. راه ها هرگز بی ترنم وُ بی ترانه های نانوشته نبوده اند و گر نه ما کجا وُ صدا ی ناز ِبید وُ باد کجا وُ و این پنجره که از آسمان کمی بزرگ تر است. ✍#نصرت_الله_مسعودی https://t.me/shavandanpage
. جنگل تی سر شواله زنه تی دیل دریا مره توقایی کونه #ترجمه: جنگل درون سرت شعله می کشد دلت با دریا عاشقی می کند. #علی_پیرنهاد #ادبیات_گیلکی @shavandanpage https://www.instagram.com/reel/Dbv51yhge63/?igsh=MTVqMXRtczVjeGEzZw==
#برگه_شوندان وارهایم از کلمه تا کلمه از زهدان تا خزان از هرس تا عبث و فریادهامان/ گویی جگوار اجاقکورِ لنگ شکسته دندانهایش در عضلات باردارِ مرگ ... #شادیہ_غفارے https://t.me/shavandanpage
#برگه_شوندان با خويشتنم خوش است؛ زين پس من وُ من. #شمس_تبریزی https://t.me/shavandanpage
#برگه_شوندان کشتیراندن به خُشکی جانِ جهان دوش کجا بودهای نی غلطم! در دل ما بودهای آه که من دوش چه سان بودهام آه که تو دوش که را بودهای رشک برم کاش قبا بودمی چون که در آغوش قبا بودهای زَهره ندارم که بگویم تو را بی منِ بیچاره کجا بودهای... بسیاری از شعرها، کشتیهایی هستند که در پهنهی بیکرانِ خیال، بیآنکه شبحِ بندری را به خاطر آورند، از موجی به موج دیگر میغلتند. اما بعضی از شعرها زورقهایی کوچکاند که آرام در آغوشِ بندر خاموش نشستهاند. بندری از جنسِ خاطره، یا نگاه، یا غروب، یا حادثه یا حضورِ کوتاهِ آدمیزادی دیگر سرنوشتِ این قایقهای کوچک در دریا، به ماندگاریِ همان بندر بستگی دارد. اگر چراغ آن بندر هنوز در دوردستها روشن باشد، شعر همچنان راه میپیماید و هر بار موجی از احساس را به ساحل میآورد. اما اگر آن بندر در مهِ فراموشی فرو رود، قایق شعر نیز آرامآرام از آبهای خاطره دور میشود. شاید بعضی شعرها برای همهی آدمها نوشته نشده باشند. شاید برای دل یکنفر نوشته شدهاند، برای یک لحظهی یگانه، برای جایی که یک نفر، تنها یک نفر نقشهی راهش را میشناسد... #عبدالحمید_ضیایی #اقلیم_هشتم https://t.me/shavandanpage
#برگه_شوندان از جانبٍ دریا نیست این نسیم خاطره ای ست که می وزد از ابتدای جاده ی جنوب حوالی همین میدانٍ شقایق با تپه ای همیشه سبز رُستنگاه بهاره ی انبوه انبوه شقایق که ناگهان بیل کٓن شد هموار با کلافی کور و جیغٍ عجولانه ی ماشین ها در سرسامٍ سر در گُمٍ آدم ها و پلی عابر رو از شرق به غربٍ میدان آه... خاطره می وزد : شب و بیابان بر بامٍ آسیابی قدیمی بر گلیمی از حدیث و حکایت و لهیبٍ گوارای تلخاب از گلو در همجواری فانوس های انارستان و گاه گاه غم مویه ای که گم می شد در ظلمات و خواب ، خواب بر گلیم خاکی خاک تا هوشٍ گوش با نوازش آفتاب خاطره می وزد : اینک شب و خیابان تسبیح کشیده ی چراغ ها تا دور تیر آب بغضی در گلو که آسیاب در بلوارٍ چندم این خیابان عریض بود .... #هوشنگ_رئوف https://t.me/shavandanpage
#برگه_شوندان من گم شده بودم #حسین_رسول_زاده پیاده در راه خانه، به هر خیابان و کوچه ای که می پیچم، ساختمان های بلند چندین طبقه را می بینم که گویی آسمان را از کوچه ها و خیابان ها دزدیده اند. ناگهان حس می کنم در محاصره ترکیب سرد و بی روحی از بتُن، آسفالت،آهن و ساختمان راه می روم. به یاد می آورم دیر زمانی پیش وقتی هنوز دانش آموز بودم به جای این غول های بتُنی، کشتزارها و چمنزارها و درختانی بودند که در وسعت آنها اسب ها و گاوها راه می رفتند و مدرسه ما جایی در چمنزار بود و ما اغلب از پنجره کلاس هایمان اسب ها را می دیدیم که شوخگین و عاشق می دویدند و شیهه می کشیدند. در آن هنگام ما هنوز درون طبیعت زندگی می کردیم و آسمان پیدا بود. چه شد که از آن روزهای روشن، به ناگاه سر از این کوچه پس کوچه های تنگِ دلگیر در آوردیم ؟ ناگهان چشم گشودیم و دیدیم به جای جنگل و دشت و درخت، در محاصره بلند سازه های بتُنی و آهنی قرار گرفته ایم و دیگر آسمان پیدا نیست. هر جا که نگاه می کنیم ساختمان می بینیم. جایی برای دویدن و رها شدن نیست. 🔆در سال ۱۷۲۲ زمانی که طوفانِ اقیانوسی، باعث شد نخستین اروپائیان در جزیره ناشناخته ای در غرب شیلی پیاده شوند با منظره عجیب باورنکردنی مواجه شدند: جزیره ای بی هیچ درخت اما سرشار از بناها و مجسمه های غول پیکر!! ساکنان جزیره چگونه توانسته بودند بی هیچ چوب و درختی، چنین بناها و پیکره هایی به ارتفاع سی متر بر پا سازند؟ در این جزیره که ایستر خوانده شد هیچ چوب و درخت و آبی نبود. پس این بناهای عظیم الجثه چگونه ساخته شده بودند؟ از آسمان فرود آمده بودند؟ جزیره ایستر، برهوتی بود با اندک ساکنان هراسان و تهی دست. بعدها معلوم شد این جزیره مکانی بود پر از درخت و جنگل و رودخانه و دشت و حیوانات و پرندگان که در قرن پنجم میلادی به تصرف انسان ها در آمده بود. اما این غنای طبیعی با " آباد سازی " انسان ها کم کم از درخت و جنگل تهی شد. همه درخت ها قطع شدند تا به بنا و مجسمه و " تمدن " بدل شوند. طولی نکشید از آن مکان سبز پر از درخت و جانور چیزی باقی نماند. دیگر هیچ درختی باقی نماند، دیگر هیچ رودی، هیچ جانوری باقی نماند، دیگر هیچ چیز باقی نماند. ساکنان جزیره به تهی دستانی بدل شدند که در ساختمان های بلند و بزرگ از گرسنگی و بیماری مردند و اندک کسانی هم که باقی ماندند چنین زندگی هولناکی داشتند. آنها حتا آنقدر درختی نداشتند که با آن قایقی بسازند و جزیره را ترک کنند... آیا ما در حال ورود به کابوس جزیره ایستر هستیم ؟ هر جا را نگاه می کنی بدل به بلند سازه شده است. هر روز قسمتی از زمین و جنگل و دشت و کشتزار، زیر پای ساختمان ها و بناها دفن و ناپدید می شوند. گویی ما هیچ پروژه دیگری جز ساختمان سازی نداریم. همه چیز مکانِ بکری ست برای ساختمان سازی. جهان در حال تبدیل شدن به اردوگاه های مسکونی ست... جهان در حال تبدیل شدن به جزیره ایستر است... در حال نزدیک شدن به خانه، فکر می کنم این راه چه طولانی ست؛ چرا نمی توانم از تنگنای این خیابان باریک که از دو سو در محاصره ساختمان های بلند بتُنی قرار گرفته، خارج شوم؟ ناگهان راه خانه را گم می کنم و در می یابم این خیابانِ تنگِ تاریک را نمی شناسم... من گم شده ام... https://t.me/shavandanpage
برگه_شوندان #آرتمیس میان این همه هیاهو، موسیقی لختی دم و بازدم است به قول #فروغ عزیزم، نه به فکرم که رشته پاره کنم نه بر آنم که بگریزم تنها، با تنهاییام با موسیقی امکان #سوژهبودنم را ترمیم میکنم. #سولماز_نصرآبادی https://t.me/shavandanpage
#برگه_شوندان 🔹از نقد ادبی تا نظریه ادبی؛ ظهور و افول یک امپراتوری ✍️ #سینا_جهاندیده نقد ادبی تقریباً به قدمت خود ادبیات است. از زمانی که نخستین انسانها دربارهی ارزش یک شعر، روایت یا تراژدی داوری کردند، نقد نیز متولد شد. اما نظریهی ادبی پدیدهای بسیار متأخر است؛ محصول قرن بیستم و فرزند جهان مدرن. همین تفاوت تاریخی نشان میدهد که نقد ادبی و نظریهی ادبی را نباید یکی دانست. ارسطو در «بوطیقا» دربارهی شعر اندیشید، اما منتقدان بسیاری پیش از او و پس از او دربارهی آثار ادبی داوری میکردند. در سنت ایرانی نیز از جرجانی تا شمس قیس و از نظامی عروضی تا ناقدان معاصر، نقد ادبی وجود داشت، بیآنکه چیزی به نام «نظریهی ادبی» به معنای امروزی آن وجود داشته باشد. نقد از دل مواجهه با متن زاده میشود؛ منتقد اثری را میخواند و دربارهی کیفیت، ساختار، معنا و ارزش آن سخن میگوید. اما نظریهی ادبی از خود متن فراتر میرود و میپرسد: ادبیات چیست؟ معنا چگونه تولید میشود؟ مؤلف چه جایگاهی دارد؟ زبان چگونه جهان را بازنمایی میکند؟ به بیان دیگر، نقد ادبی به یک اثر خاص نزدیک میشود، اما نظریهی ادبی در پی ساختن دستگاهی مفهومی برای فهم همهی آثار است. نقد بیشتر به خواندن وابسته است و نظریه بیشتر به مفهومپردازی. البته این دو از یکدیگر جدا نیستند. هر منتقدی، آگاهانه یا ناآگاهانه، بر مبنای نوعی نظریه عمل میکند و هر نظریهای نیز سرانجام باید در خوانش متون آزموده شود. اما نسبت آنها شبیه نسبت نقشه و سفر است. نظریه نقشهای برای فهم ادبیات فراهم میکند، در حالی که نقد خودِ سفر در میان متنهاست. مشکل از جایی آغاز میشود که نقشه جای سفر را بگیرد. قرن بیستم را میتوان عصر طلایی نظریه ادبی نامید. فرمالیسم روسی، ساختارگرایی، پساساختارگرایی، هرمنوتیک، روانکاوی، نقد مارکسیستی، فمینیسم و مطالعات فرهنگی یکی پس از دیگری پدید آمدند. در دانشگاههای غربی چنان به نظر میرسید که نظریهی ادبی سرانجام کلید نهایی فهم ادبیات را یافته است. منتقدان بیش از آنکه دربارهی آثار سخن بگویند، دربارهی روشهای خواندن آثار سخن میگفتند. در بسیاری از موارد، متن ادبی به نمونهای برای اثبات یک نظریه تبدیل شد. اما همین موفقیت، زمینهی بحران نظریه را نیز فراهم کرد. از اواخر قرن بیستم و بهویژه در قرن بیستویکم، بسیاری از پژوهشگران دریافتند که نظریههای بزرگ نه تنها قادر به توضیح همهی متون نیستند، بلکه گاه خود به نوعی جزماندیشی تازه تبدیل میشوند. همانگونه که ایدئولوژیها وعدهی تبیین کامل جهان را میدهند، برخی نظریههای ادبی نیز مدعی بودند که کل ادبیات را میتوان از دریچهی یک دستگاه مفهومی توضیح داد. افول نظریه ادبی به معنای نابودی آن نیست؛ بلکه به معنای فروپاشی اقتدار انحصاری آن است. امروز کمتر کسی تصور میکند که دریدا، لاکان، فوکو یا بارت آخرین پاسخ را دربارهی ادبیات دادهاند. فضای دانشگاهی جهان به سمت نوعی کثرتگرایی حرکت کرده است. پژوهشگران بیش از آنکه به یک نظریه وفادار باشند، از چندین رویکرد به طور همزمان بهره میگیرند. عامل دیگری نیز در افول نظریه مؤثر بود. بسیاری از نظریهها چنان زبان پیچیده و تخصصی پیدا کردند که میان دانشگاه و خوانندگان عادی شکاف عمیقی ایجاد شد. نظریه به تدریج به زبانی برای متخصصان بدل شد و ارتباط خود را با تجربهی زندهی خواندن از دست داد. منتقدان دریافتند که ادبیات بیش از آنکه به نظریه نیاز داشته باشد، به خواندن دقیق نیاز دارد. امروز در بسیاری از مراکز دانشگاهی جهان، سخن از «بازگشت به متن» است. این بازگشت البته به معنای کنار گذاشتن نظریه نیست، بلکه به معنای بازگرداندن نظریه به جایگاه طبیعی خود است. نظریه باید ابزار باشد، نه غایت. هنگامی که نظریه به هدف نهایی تبدیل شود، متن ناپدید میشود؛ اما هنگامی که در خدمت خواندن قرار گیرد، میتواند افقهای تازهای برای فهم ادبیات بگشاید. شاید بتوان گفت نقد ادبی از آن رو دوام آورده که به خود ادبیات وابسته است، اما نظریه ادبی از آن رو دچار افول شده که گاه میخواست جای ادبیات را بگیرد. نقد از زمان ارسطو تا امروز زنده مانده است زیرا همواره متنی برای خواندن وجود دارد. اما نظریهها میآیند و میروند؛ همانگونه که مکاتب فلسفی میآیند و میروند. آنچه باقی میماند، نه ساختارگرایی است و نه پساساختارگرایی، بلکه خودِ عمل خواندن است. شاید آیندهی نقد ادبی در بازگشت به همین حقیقت ساده باشد: نظریه برای ادبیات پدید آمده است، نه ادبیات برای نظریه. #نقد_ادبی #نظریه_ادبی #ادبیات https://t.me/shavandanpage
خوانش فراگون خوانش ادبیات کلاسیک و مدرن، ورای انسان محوری؛ خوانشی که می خواهد صدای حیوانات را در ادبیات جهانی، بشنود. کتاب را از کتابفروشی ها بخواهید. @neveshtankhanemanast
#برگه_شوندان خبر آوردند سیاستمداران دنیا آلزایمر گرفته اند پوتین برای زلنسکی دسته گل فرستاده ترامپ ، نتانیاهو را از یاد برده و نتانیاهو مدام به حال غزه می گرید... گفتم چه خوب امشب تا دیر وقت بیدار نخواهم ماند و اکنون هراسان از خواب برنخواهم خاست . #علی_پیرنهاد https://t.me/shavandanpage
#برگه_شوندان اسب تروا تمرینِ بازگشت میکند در شبرنگ از جایِ خالیِ شانهها از نیمکتِ خالیِ هر کلاس از کفشی که جفتش نیست سکوتی که از چند نفر بیشتر است صفی که یک نفر کم دارد نامهایی که در آدرسِ مردم نفس میکشند یالی که با هر غیاب بلندتر میشود برفِ دی ردِ خونها را تا پای البرز نگه داشته است انگار دماوند بیتی نگفته را حفظ دارد کیخسرو بازمیگردد از دورِ جهان کسی چیزی نمیگوید جز مجنونی زیرِ لب اسبها گاهی دیر میرسند شیهه کن ناگهان از راه میآیند #مهرداد_مهرجو https://t.me/shavandanpage
🌓 در امتداد شب افسونگریِ ادبیات، بر کسی پوشیده نیست. امری که خواننده را از واقعیت روزمره و عادی جدا میکند و با رازآلودگی و تعلیق دمسازش میکند و او را با خود میبرد. سِحری که با بستنِ کتاب، تمام نمیشود... 🔺موریس بلانشو 🍃آواز سیرنها @abdolhamidziaei
«آیا سوگواری، وداع با مردگان است یا تلاشی برای زنده نگه داشتنِ چیزی که در ما باقی مانده؟» مرگ، برخلاف آنچه تصور میکنیم، فقط یک نفر را از جهان حذف نمیکند؛ جای او را در ذهن، زبان و زندگیِ بازماندگان تغییر میدهد. وقتی کسی میمیرد، دیگر نمیتوانیم او را ببینیم، صدایش را بشنویم یا از او پاسخی دریافت کنیم؛ اما عجیب اینجاست که رابطه با او لزوماً تمام نمیشود. مردگان، پس از مرگ، به شکلی دیگر در زندگی ما حضور پیدا میکنند: در خاطرات، در عادتها، در جملههایی که از آنها به یاد داریم، در اشیایی که لمس کردهاند و حتی در تصمیمهایی که پس از رفتنشان میگیریم. شاید مرگ، پایانِ یک رابطه نباشد؛ تغییرِ شکلِ آن باشد. زیگموند فروید (Sigmund Freud) در مقالهی معروف خود، «سوگ و مالیخولیا» (Mourning and Melancholia)، میان سوگ طبیعی و مالیخولیا تمایز میگذارد. در سوگ، جهان برای مدتی تهی و بیمعنا میشود، زیرا کسی که بخشی از جهان عاطفی ما بوده، دیگر در آن حضور ندارد. اما بهتدریج، روان میآموزد که با فقدان زندگی کند. این فرایند، فراموش کردنِ مرده نیست؛ بلکه پذیرفتنِ نبودنِ اوست. ما نمیگوییم «او دیگر وجود ندارد»، بلکه آرامآرام یاد میگیریم که «او دیگر در کنار ما وجود ندارد». اما شاید این نگاه هنوز یک پرسش مهم را بیپاسخ بگذارد: آیا واقعاً باید مردگان را رها کنیم؟ ژاک دریدا (Jacques Derrida) در نوشتههایش دربارهی سوگ و فقدان، ما را به تناقضی عمیق میرساند: اگر کسی را واقعاً دوست داشته باشیم، چگونه میتوانیم پس از مرگش او را کاملاً «رها» کنیم؟ از یک سو باید به زندگی ادامه دهیم؛ از سوی دیگر، رها کردن کاملِ مرده میتواند شبیه خیانت به رابطهای باشد که برای ما ارزشمند بوده است. شاید سوگواری دقیقاً در همین فضای میانِ رفتن و ماندن شکل میگیرد؛ جایی که مرده دیگر در جهان نیست، اما هنوز در درون ما زندگی میکند. ما برای مردگان قبر میسازیم، عکسهایشان را نگه میداریم، نامشان را تکرار میکنیم و داستان زندگیشان را برای کسانی که هرگز آنها را ندیدهاند بازگو میکنیم. شاید این کارها فقط برای مردگان نباشد. شاید ما با این کارها تلاش میکنیم خودمان را از وحشتِ فراموشی نجات دهیم. انسان از مرگ میترسد، اما شاید از «فراموش شدن» بیشتر میترسد؛ از اینکه روزی آخرین کسی که نام او را به یاد دارد نیز بمیرد و پس از آن، انگار هرگز وجود نداشته است. هانا آرنت (Hannah Arendt) در اندیشهی خود دربارهی عمل و جاودانگی، بر اهمیتِ باقی ماندنِ انسان در جهانِ مشترک تأکید میکند. انسان فانی است، اما میتواند از طریق عمل، کلام، اثر و خاطره چیزی از خود بر جای بگذارد. شاید فرهنگ، هنر و تاریخ، در عمیقترین معنای خود، تلاش بشر برای ساختن چیزی در برابر مرگ باشند؛ چیزی که بتواند پس از رفتنِ ما، به سخن گفتن ادامه دهد. اما شاید دردناکترین حقیقت این باشد که ما فقط برای مردگانی که زیستهاند سوگواری نمیکنیم. گاهی برای مردگانی سوگواری میکنیم که هرگز فرصت زندگی پیدا نکردند؛ برای کودکی که زود از دنیا رفت، برای عشقی که پیش از آغاز پایان یافت، برای انسانی که میتوانست باشیم و نشدیم. سوگ، گاهی عزاداری برای چیزی است که از دست دادهایم و گاهی برای چیزی که هرگز فرصت نکردیم داشته باشیم. در نهایت، شاید پرسش «با مردگان چه میکنیم؟» پاسخ سادهای نداشته باشد. ما آنها را دفن میکنیم، اما به یادشان زندگی میکنیم. نامشان را از سنگ قبر میخوانیم، اما صدایشان را در حافظهی خود نگه میداریم. به آنها میگوییم خداحافظ، در حالی که بخشی از ما هنوز با آنها حرف میزند. شاید انسان، موجودی است که مردگانش را با خود حمل میکند. هر نسلی، گورستانی از خاطرات را در درون خود به نسل بعد منتقل میکند؛ و ما، بدون آنکه بدانیم، درون خود بخشی از کسانی را حمل میکنیم که دیگر نیستند. شاید به همین دلیل است که مرگ هرگز کاملاً پیروز نمیشود. کسی که دوست داشته شده، به شکلی در جهان باقی میماند؛ در حافظهی یک نفر، در یک اثر هنری، در جملهای که هنوز گفته میشود، یا در قلب انسانی که به واسطهی او، چیزی دربارهی عشق، فقدان و زندگی آموخته است. و شاید سوگواری، در عمیقترین معنای خود، نه هنرِ فراموش کردنِ مردگان، بلکه هنرِ ادامه دادنِ زندگی با جای خالیِ آنهاست. ® Isle of the Dead, 1883, Arnold Boecklin
#بلور_انگشتان نان، در حوصلهی بشقاب، بویِ فراموشی میگیرد. و کاهو، در سکوتِ سبزِ خویش، به خوابی عمیقِ خاک فرو میرود. نوری سرد، از میانِ شیشههایِ کوچک، بر چهرهها میپاشد؛ نقابی بافتهشده از جیوه و تردید انگشتها، بر پوسته میلغزند؛ بیآنکه دستِ گرمی را جستجو کنند، بدون گشایش گرهی از ابهامِ نگاه خطوطِ افقیِ میز، سدّی است میانِ جهانِ ما و ما خطوطِ عمودیِ پیکرها، در انتهایِ بنبستِ نوری گم میشوند. صدایِ جویدنِ تردی نان نیست؛ تنها، صدایِ تکثیرِ سکوت است که بر پیشانیِ میز سایه میکشد. در حبابِ شیشهایِ گوشیها ساعت میتپد و واقعیت، در دگردیسیِ مداومِ پیکسلها، به مایعی سرد بدل میشود و از لابلایِ بندِ انگشتان، بر سنگفرشِ این ضیافتِ بیحضور، چکه میکند. #میلاد_بیریا (اتوبوس افکار) https://t.me/shavandanpage
پیداست من در این نوشتار نمی خواهم به "نیابت" از حیوانات سخن بگویم آن سان که پریمو لِوی می خواست " به جای غرق شدگان و به نمایندگی از آنها سخن بگوید" و یا چنان که مارک رولند می خواست به جای گرگ ها حرف بزند. همچنین با آگامبن هم آوا نیستم که برای سخن گفتن از آنچه در گذشته، باید خود گذشت؛ بلکه تنها می خواهم در سپهر قصه ها و داستان ها، زاویه ی دید را از "انسان" - که در مرکز روایت قرار گرفته - به سمت حیوان، خودِ حیوان بچرخانم. مسلما در این چرخش - چرخشی کوپرنیکی - به جای حیوانات سخن نخواهم گفت بلکه چنان خواهم "خواند" که حیوانات رها شوند؛ خود شوند. بنابر این همان گونه که کوپرنيک برای رها سازی کرات آسمانی - که باید در جای خود قرار می گرفتند تا خود باشند - نیازی نداشت بدل به یکی از کرات شود، در خوانش فراگون نیز لازمه ی بازگرداندن حیوانات به خودشان، تبدیل خود به حیوان نیست. #حسین_رسول_زاده #خوانش_فراگون #راه_طلایی_۱۴۰۵ @neveshtankhanemanast
#برگه_شوندان 📢 فراخوان ارسال اثر برای سیودومین شمارهی مجلهی ادبی، هنری، اجتماعی مستقل «توتم» 🔹 ویژهنامهی «مردم» هانا آرنت سیاست را نه قلمرو فرمانروایی، بلکه عرصهی ظهور انسانها در کنار یکدیگر میدانست؛ جایی که انسان، با سخن گفتن و کنش، از انزوای فردی بیرون میآید و جهانی مشترک میآفریند. از این منظر، «مردم» صرفاً نام یک جمعیت یا یک واحد آماری نیست؛ مردم، امکانِ پدیدار شدن سوژههایی هستند که با حضور، گفتوگو و عمل، تاریخ را از نو مینویسند. آنچه جامعهای را زنده نگه میدارد، نه صرفِ همزیستی انسانها، بلکه توانایی آنان برای ساختن فضایی مشترک از اندیشه، روایت و کنش است. «مردم» نه تودهای خاموشاند و نه مفهومی از پیشتعریفشده. آنان در مرز میان فرد و جمع، حافظه و فراموشی، قدرت و مقاومت، پیوسته در حال شکل گرفتناند. هر دوره، مردمِ خود را میآفریند و هر مردم، زبان، روایت و امکان تازهای برای فهم جهان پدید میآورند. از همین رو، اندیشیدن به مردم، اندیشیدن به نسبت انسان با آزادی، مسئولیت، تاریخ و آینده است. سیودومین شمارهی مجلهی مستقل توتم با محوریت «مردم»، از همهی نویسندگان، شاعران، پژوهشگران، مترجمان و منتقدان دعوت میکند تا از منظرهای فلسفی، اجتماعی، تاریخی، ادبی، هنری و فرهنگی، در این پرونده مشارکت کنند و خوانشهای خود را از این مفهوم بنیادین با مخاطبان مجله به اشتراک بگذارند. 🖋️ موضوعات قابل پذیرش: • شعر • داستان کوتاه • مقاله، نقد و یادداشت تحلیلی 📄 شرایط ارسال: • آثار باید در قالب فایل Word ارسال شوند. • حجم هر اثر از سههزار کلمه بیشتر نباشد. • ارسال عکس نویسنده و در صورت امکان، تصاویر مرتبط با مطلب الزامی است. آخرین مهلت ارسال آثار: ۱۰ مرداد ۱۴۰۵ 📜 این شماره بهصورت الکترونیکی و در شمار محدودی نسخهی کاغذی منتشر خواهد شد. 📬 راههای ارسال آثار: از طریق ایمیل رسمی مجلهی توتم totemmag2020@gmail.com یا ارسال به آیدی تلگرام مدیر اجرایی مجله، سرکار خانم سارا محمدینوترکی @Saramohamadinotarki برای بخش شعر، ارسال آثار به خانم سیمین بابایی، دبیر بخش شعر @simin_babaeiSadegh 🪶 «توتم» بر استقلال، کیفیت و پیوند اندیشه و هنر پای میفشارد. منتظر صداها، روایتها و خوانشهای شما از «مردم» هستیم؛ همان سوژهای که تاریخ، فرهنگ و آینده، بیحضور او معنایی نخواهد داشت. @totemmag آدرس سایت: http://totem-mag.com @totemmag https://t.me/shavandanpage
#برگه_شوندان ساعت کار میکند تا بدانی چیزی در جریان است او میمیرد تا بدانی « چیزی » زنده بوده است اینها آنقدر سادهاند که نمیشود فهمید. چیزی که با خود فاصله ندارد در دنیای ما نیست اینجا نه آوایی هست نه شکلی نه تصویری نه نامی داده میشود نه نامی گرفته میشود نوعی نگاهکردن دیدن نه وگرنه چیزی نمیشد نوشت نگاهی بیمفهوم. بیرون، هرچیزی نامی مفهومی دارد و این به مرگ « قدرت » میدهد. اینجا فاصله است غیابِ چیزها و آدمها اینجا جا نیست زمان نیست آدم نیست. ساعت از کار افتاده او مُـرده تو در سایه میایستی و به چیزی فکر نمیکنی . این فاصله ماست #شهرام_شیدایی از کتاب : خندیدن در خانهای که میسوخت #صدا؛ #مژگان_معدنی https://t.me/shavandanpage