تَمیم
Статистика« مجله ادبیِ تَمیم » ما استواریم، چنان که زندگی را شاید... اینستاگرام tamim.mag
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 26
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 392
- 1/48двое суток
- 449
- 1/72трое суток
- 484
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
ما قيلَ بِالأعيُن لا يُنسىٰ آنچه با چشم ها گفته شده، فراموش نمی شود
لَم نُخلَق لنُرضی الخَلْق خلق نشدیم که خلق رو راضی کنیم
أتخيل لمسة يدك فيحدثُ في صدري شيءٌ يشبه فتح النوافذ گرفتنِ دستت را تصور میکنم و در سینهام چیزی شبیه باز شدنِ پنجرهها اتفاق میافتد...
وَ إِن أَخَذَني الموت ولَم نَلتقي فَلاتَنسي إِنّي تَمنيت لِقائك كَثيراً اگه مرگ به سراغم آمد و هنوز همدیگر را ندیده بودیم فراموش نکن که من خیلی دیدنت را آرزو میکردم
صباح الخیر للعیونک، للعيون التي يبدأ منها كل شيء صبح بخیر به چشم هایت، برایِ چشمهایی که همه چیز از آنجا شروع می شود...
آدمهایی هم هستند که وجودشان از غمِ این دنیا میکاهد...
كلُّ شيءٍ خَذلَني إلا إثنان، حُزني وطَيفكْ جز خیالِ تو و اندوهانم هرآنچه بود مرا تنها گذاشت...
برای مادرش نوشت: همیشه خواستی از بارِ اندوهم بکاهی، اما رنج واقعی، اندوهی بود که در چشمانِ خودت پنهان کرده بودی... #علی_آواری
سلامٌ على اللی خلوٌ مكانه سلام بر کسی که جایش خالیست
أنا حقاً لا أعرف مآذا تعني أحبك أعتقد أنها تعني لا تتركني هنا وحيداً... من حقیقتاً معنای دوستت دارم را نمیدانم فقط میدانم كه يعنی مرا اينجا تنها رها مكن...
و شاید یک روز از خواب برخواستیم و تمام رویاهایمان را زندگی کردیم...
در آخر ما هیچ تسلطی بر قلب هایمان نداریم قلب ها برای آن کسی می تپند که خودشان میخواهند...
آنچه قسمت تو نیست هزاران بار ناامیدت میکند تا بالاخره بفهمی که باید رهایش کنی... #کیمیاگر
ای آنکه طبیب دردهای مایی این درد ز حد رفت چه میفرمایی #مولانا
روزی در تاریخ مینویسند: درد آنقدر گسترده بود، که اشکها نمیدانستند؛ بَر کدام نام، کدام شهر، کدام زخمِ ایران فرو بریزند...
سلامٌ على أرواح طاهرة أبت الموت إلا شرفاً و شهیدا سلام بر روح و جان هاي پاكي كه چيزي جز شرف از مرگ نخواستند و شهید شدند...
في اللحظة التي تقرر أنك لا تريد شيئًا من الحياة، تبدأ الحياة بتحقيق ما كنت تتمناه منها. لحظهای که تصمیم میگیرید چیزی از زندگی نخواهید، زندگی شروع میکند به برآوردن آنچه از آن میخواستید #محمود_درويش
هیچگاه بزرگسالی را چنین وحشتناک نمیدانستم... برای اندکی شادی به اندازهی دریاها گریستن برای ذرهای امید، زندگی را زیر و رو کردن.. و برای عشق از تمامِ خود گذشتن اینکه حال خوبت گره بخورد به خوشحالیهای دسته جمعی اما تنهایی، بدجور از گلوی زندگیات پایین برود... ترس از آیندهای که نیامده و فرار از اکنونی که درست نمیشود و گذشتهای که دنبالمان افتاده تا پیرمان کند
وكنت أنت التعويض عن كل جروحي و تو، جبرانِ تمامِ زخمهایم بودی
یکی از مهمترین چیزهایی که در این سالها یاد گرفتهام این است که وقتی خوشبختی را یافتی سوال پیچش نکن...