تمام چیزی که هست(تونی پارسونز )
Статистика- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 97
- 1/48двое суток
- 111
- 1/72трое суток
- 119
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
پرسش : در یکی از سیدیهایت، تونی، گفتی که ما شبیه عروسکهای الهی (divine puppets) هستیم. تونی : بله پرسش : میتوانی کمی بیشتر دربارهٔ این موضوع توضیح بدهی؟ تونی : بدن-ذهن صرفاً یک شیء است. در آن هیچکس وجود ندارد. فقط یک سازوکار است که کار میکند. یک موجود زنده است که رشد میکند، عمل میکند و شرطی میشود؛ احساسات، افکار، ترجیحات و عادتهایی دارد که خودبهخود ادامه پیدا میکنند، و هیچکس درون آن نیست که این کارها را انجام دهد. در واقع، این فقط یگانگی (Oneness) است که به صورت یک موجودِ بدن-ذهن ظهور کرده؛ و از این جهت میتوان گفت بدن-ذهن شبیه یک عروسک الهی است، چون بدون هیچ ارادهٔ شخصی، صرفاً به هر آنچه در حال رخ دادن است پاسخ میدهد و واکنش نشان میدهد. با این حال، هیچ عروسکگردانی وجود ندارد. هیچ فیلمنامهای وجود ندارد. هیچ نقشهای وجود ندارد. هیچ سرنوشت از پیش تعیینشدهای وجود ندارد. هیچ تقدیری وجود ندارد… همهچیز، بودنِ بیزمان است که به شکل چیزی ظاهر میشود که به نظر میرسد در حال رخ دادن است.
سؤال: فقط میخواستم بدانم که آیا فکر میکنی، مثلاً، مدیتیشن مفید است؟ تونی : خب، چه کسی قرار است مدیتیشن کند؟ و این مدیتیشن قرار است برای چه کسی مفید باشد؟ سؤال: ببخشید؟ پاسخ: چه کسی قرار است انتخاب کند که مدیتیشن کند؟ سؤال: دقیقاً. پاسخ: پس این سؤال اساساً بیربط است. مدیتیشن فقط همان چیزی است که هست و این پیام نه موافق چیزی است و نه مخالف چیزی. بنابراین این پیام نمیگوید که نباید مدیتیشن کنی یا باید مدیتیشن کنی. فقط میگوید اگر مدیتیشن رخ بدهد، رخ میدهد؛ اما هیچ «کسی» وجود ندارد که بتواند باعث شود مدیتیشن رخ دهد. در این اتاق هیچکس وجود ندارد که بتواند خودش را وادار کند نفس بکشد یا روی صندلی بنشیند. در هیچ سطحی ارادهٔ آزاد یا انتخاب وجود ندارد؛ مگر در رؤیای جدایی. پس اینکه من مدیتیشن بکنم یا نکنم، اهمیتی ندارد. تو واقعاً آنچه اینجا گفته میشود را نمیشنوی. چه کسی قرار است مدیتیشن کند و اصلاً مدیتیشن چگونه قرار است اهمیتی داشته باشد؟
پرسش :اگر رهایی (آزادی معنوی) اتفاق بیفتد، آیا تضمینشده است؟ تونی : رهایی چیزی نیست که اتفاق بیفتد… رهایی از قبل وجود دارد. اما برای جستجوگر، اینگونه باور شده که اینطور نیست. وقتی دیگر جستجوگری وجود ندارد، توسط هیچکس دیده میشود که تنها چیزی که هست رهایی است؛ تنها چیزی که هست، بودن است. پس در ژرفای این حقیقت، وقتی بدن–ذهن دیگر به عنوان رؤیاپرداز عمل نمیکند، آنچه باقی میماند فقط بودن است.
پ :پس این، همیشه بیواسطه و همین و اکنون است. تونی : البته نه به معنای «اکنون»؛ زیرا «اکنونی» وجود ندارد. تنها همین است؛ تجلیِ بیزمانِ بینهایت. پ : هر آنچه هست، آیا واقعیت دارد؟ تونی : هم واقعی است و هم غیرواقعی. هم هیچ است و هم همه چیز. دشواری از آنجا آغاز میشود که ظاهراً به فردی جداگانه تبدیل میشویم و احساس میکنیم: «من چیزی هستم و هر آنچه پیرامون من است نیز چیزی است.» سپس اشتیاقی برای یافتن چیزی به نام «روشنشدگی» پدید میآید. گویی «منِ جداگانه، چیزی هستم که قرار است چیزی به نام روشنشدگی را به دست آورم.» اما در حقیقت، هم «چیز» هست و هم «هیچ». هر آنچه متجلی میشود، بهطور همزمان هم چیزی است و هم هیچ. اما این «چیزِ» جداپنداشته، توان دیدن «هیچ» را ندارد؛ زیرا از آن هراس دارد. «هیچ»، برای او به مرگِ شخصی اشاره میکند. تمام این ماجرا دربارهٔ مردن است؛ نه مرگِ جسم، بلکه مرگِ توهمِ فردیت. تو به اینجا نیامدهای تا چیزی به دست بیاوری؛ آمدهای تا چیزی را از دست بدهی… رؤیای «من».
پرسش : چرا آن را انکار میکنیم یا دوباره به جستوجو برمیگردیم؟ تونی :انکارش میکنیم، چون در جستوجوی آن نوعی شیفتگی و جذابیت وجود دارد. خودِ جستوجو جذاب است. یگانگی، بازیای با خودش میکند که نامش این است: «تبدیل شدن به یک فردِ جداافتاده که به دنبال چیزی به نام “جدا نبودن” میگردد.» اما همین جستوجو نیز کاملاً مسحورکننده است. این، بازیِ هستی است. و هنگامی که دیده شود که همهچیز همینجاست و چیزی بیرون از این وجود ندارد، دیگر پرسشی به نام «چرا؟» باقی نمیماند. تا زمانی که جویندهای وجود دارد، در حقیقت او مدام میپرسد: «چرا بهشت را از دست دادهام؟ بهشت کجاست؟» اما این، همینجا، خودِ بهشت است. حتی جستوجوی آن، حتی سردرگمی، حتی طلب کردن نیز، همگی به شکلی کاملاً بینقص، تجلیِ بینهایت هستند. جایی برای رفتن وجود ندارد. هیچ چیز ذاتاً درست یا نادرست نیست. نه بالا و پایینی وجود دارد، نه قبل و بعدی. تنها چیزی که هست، همین این است. و این، شگفتانگیز است
میخواستم دربارهٔ بیداری (Awakening) از تو بپرسم، چون ما آن را تجربه میکنیم. تونی : خب، در واقع هیچکس بیداری را تجربه نمیکند، چون هیچکس بیدار نمیشود. بیداری با خود این آگاهی را میآورد که اصلاً هیچ «کسی» وجود ندارد. پ : پس بعد از آن از بین میرود؟ تونی : نه، بیداری از بین نمیرود؛ این تو هستی که دوباره برمیگردی. فقط «این» وجود دارد، و بعد چیزی دوباره ظاهر میشود و میگوید: «خب، همین بود؟» تمام آموزههای سنتی، به نوعی انکار همین لحظه هستند، چون در اصل به تو میگویند: «برای رسیدن به روشنشدگی باید به چیزی تبدیل شوی.» اما همین ایده که باید به چیزی تبدیل شوی، مستقیماً انکار این حقیقت است که همین الآن، همین چیزی که هست، تمام آن چیزی است که وجود دارد. بنابراین، وقتی بیداری ــ که ظاهراً برای هیچکس رخ نمیدهد ــ اتفاق میافتد، جوینده دوباره برای مدتی برمیگردد؛ این بار جویندهای بسیار ظریفتر، و میگوید: «آن چه بود؟ نمیدانم چه بود، اما دوباره آن را میخواهم.» در نتیجه، احساس میشود آنچه رخ داده بود دیگر وجود ندارد. اما در حقیقت، آن، همهچیز و تمام هستی است. و در نهایت، دیده میشود که همان کسی که برگشته تا آن تجربه را مال خود کند، او هم چیزی جز همان نیست. و آنوقت، همهچیز به پایان میرسد
مردم وقتی آنچه «بیداری ظاهری» نامیده میشود رخ میدهد، به ما میگویند: «خیلی خندهدار است. سالها در جستجوی سعادت، آرامش و همه آن چیزهایی بودم که وعده داده شده بودند. تمام آن سالها به دنبالشان میگشتم، اما نمیدانستم آنچه دنبالش هستم، همین چیزی است که اکنون هست. همیشه اینجا بوده است. هرگز مرا ترک نکرده است. این کاملترین معشوق است.» اما بیایید با هم درباره آن گفتوگو کنیم. وقتی سؤالی میپرسید، در واقع پاسخی دریافت نخواهید کرد. از یک نظر پاسخی داده میشود، اما آن پاسخ پیوسته سؤالکننده را به این درک بازمیگرداند که فقط همین هست. تمام پاسخ زندگی این است که هیچ پاسخی وجود ندارد. فقط زندگی هست. این حقیقتِ من نیست. حتی یک «حقیقت» هم نیست. هیچ حقیقتی وجود ندارد. این فقط آشکارسازی و توصیفی از آن چیزی است که تنها امر ثابت است. این یک بازشناسی دوباره است. و سادگی مطلق آن، ذهن را گیج و مبهوت میکند. امروز بعدازظهر خواهیم شنید که ذهن چگونه با این موضوع میجنگد… زیرا ذهن عاشق داستان است. ذهن میخواهد در داستانی از جستجو و یافتن زندگی کند. و آنچه امروز به اشتراک گذاشته میشود این است که چیزی برای یافتن وجود ندارد. همین، از پیش آن چیزی است که هست.
دشواری اینجاست که در جستوجو، همهچیز را شخصی میکنیم. مدام میپرسیم: “این چه سودی برای من دارد؟ من چه چیزی از این به دست میآورم؟ برای اینکه به این برسم، چه کاری باید انجام دهم؟” این همان سردرگمی است. تو لازم نیست هیچ کاری انجام دهی، زیرا تو ــ این ــ همین حالا در حال رخ دادن است. زندگی در جریان است. زنده بودن در حال وقوع است. هستی، صرفاً هست. و هنگامی که این جوینده، که همیشه گمان میکند باید چیزی پیدا کند و چیز تازه یا متفاوتی کشف کند، فرو میافتد و ناپدید میشود، ناگهان آرامشی کامل پدید میآید؛ رها شدنی عمیق و فرود آمدن در شادی نابِ همین بودن
رهایی (Liberation) یک دگرگونی در سطح انرژی و ادراک است. این دگرگونی، گذار از انقباضِ ناشی از احساسِ «کسی بودن» است؛ از این باور که فردی جداگانه هستیم و جهانی در بیرونِ ما وجود دارد. این بازگشت به احساس طبیعی و کاملاً عادیِ این حقیقت است که تنها «همهچیز» وجود دارد. در این فرایند، آن انقباض گسترش مییابد و همهچیز را در بر میگیرد؛ و آن چیزی که گمان میکردی «تو» هستی، به همهچیز تبدیل میشود. این سخن هیچ ارتباطی با تونی پارسونز ندارد. تونی نه مالک این حقیقت است و نه به دستاوردی شخصی رسیده است. این موضوع هیچ ربطی به دانستن، تلاش فردی یا موفقیت شخصی ندارد. تونی پارسونز هیچ تفاوتی با دیگر افراد حاضر در این اتاق ندارد. او نیز تنها یک ارگانیسمِ بدن-ذهن است که دستانش را تکان میدهد و سخن میگوید
تنها چیزی که هست، زندگیست که در جریان است. تنها چیزی که هست، زندهبودن است. و این زندهبودن، همان بودن است. چیزی غیر از این وجود ندارد. شاید ناگهان دیده شود که تنها چیزی که اینجاست، همین زندهبودن است. هیچکس نمیتواند به تو زنده بودن را بیاموزد. چه کسی آنقدر متکبر است که بخواهد بودن را آموزش دهد، وقتی جز «بودن» چیزی وجود ندارد؟ چه کسی میتواند بگوید تو باید تغییر کنی؟ تنها هیچ است و همهچیز. این فراتر از فهم است؛ فراتر از قلب و ذهن انسان. ما میتوانیم با هم سخن بگوییم و از واژهها استفاده کنیم، اما واژهها فقط اشاره میکنند؛ پیوسته اشاره میکنند به چیزی ورای خودشان. شاید این واژهها توهمِ جدایی را در ذهن فرو بریزند، زیرا این ذهن است که داستانِ جدایی را روایت میکند. آنچه میتواند فروبپاشد، این تصور است که فردی جدا و مستقل وجود دارد. و البته آنچه همراهش فرو میریزد، این باور است که کاری هست که باید انجام شود، یا کسی بوده که هیچ وقت کاری انجام نداده باشد. پس چیزی برای بهدستآوردن وجود ندارد، چیزی برای فهمیدن وجود ندارد؛ و آنچه هست، همین است. فقط همین زندهبودنِ ناب که برای هیچکس پدیدار میشود
در جایی در درون، دانشی وجود دارد؛ نوعی آگاهی که میگوید در احساس جدا بودن، نوعی ناآرامی و ناراحتی هست. گویی چیزی گم شده است. چیزی کامل نیست. انسان میتواند به دین پناه ببرد، میتواند به درمان و رواندرمانی روی بیاورد، یا به هر جای دیگری برود تا آن حسِ کمبود را پُر کند. حتی میتواند نزد معلمی که از روشنشدگی سخن میگوید برود تا آن خلأ را پر کند. اما تا زمانی که همهٔ آنها به تو میگویند: «بله، تو یک فرد جدا و مستقل هستی»، تو همچنان در زندان باقی میمانی ــ در زندان رؤیابین… زندانِ رؤیابینی که خود را یک شخصِ جدا میداند و فکر میکند باید چیزی را پیدا کند. در حالی که چیزی برای یافتن وجود ندارد. همین است. فقط این است. و منظور از «این»، همان چیزی است که ظاهراً در حال رخ دادن است؛ یعنی بودن. تو به اینجا میآیی، گویی به عنوان یک فردِ جداگانه ــ فرض کنیم چنین است ــ و مینشینی و به دنبال چیزی میگردی. اما از پیش همین است. هرچه که به نظر میرسد در حال رخ دادن است، همان این است. فقط همین است. و هر آنچه در حال رخ دادن است، برای هیچکس در این اتاق رخ نمیدهد. در این اتاق هیچکس وجود ندارد که چیزی برای او اتفاق بیفتد. فقط رخ دادن وجود دارد. این فضاست. این خلأ است. این هیچ است. آنچه اینجا نشسته، هیچ است؛ و آنچه در این هیچ پدیدار میشود، احساسِ بدن است، شنیدن صداهاست، تجربهٔ احساسات است، و فکر کردن. فکر کردن هم برای هیچکس رخ نمیدهد. هیچکس هرگز چیزی را فکر نکرده است، زیرا «کسی» وجود ندارد. پس فکر کردن در حال رخ دادن است، احساس کردن در حال رخ دادن است، و شنیدن این صدا نیز در حال رخ دادن است.
پس تو نمیتوانی از آنچه دنبالش هستی فرار کنی، چون هیچ راه گریزی از ان وجود ندارد. این تمامِ چیزی است که هست؛ پس چطور ممکن است کسی این را از دست بدهد؟ چگونه کسی باید به «بودن» دست پیدا کند، وقتی این همان همهچیز و تمامِ هستی است؟ ظاهراً چه اتفاقی در حال رخ دادن است؟ آنچه در حال رخ دادن است این است که تو روی یک صندلی نشستهای، نفس میکشی، این را میبینی، صدایی را میشنوی؛ این همان اتفاقی است که دارد میافتد. این، همین است. تمامِ آنچه هست همین است. و اگر بلند شوی و از این اتاق بیرون بروی، آن هم همین خواهد بود. و اگر واقعاً آنچه گفته میشود را نشنوی، آن هم همین است. و اگر شنیدنِ واقعیِ آنچه گفته میشود رخ دهد، آن هم همین است. و امشب وقتی به خانه میروی و شامت را میخوری، آن هم همین خواهد بود. هیچ گریزی از این نیست. هیچ گریزی از «بودن» نیست. تنها «بودن» وجود دارد. این، بودن است؛ بودن به شکل یک اتاق، بودن به شکل بدنهایی روی صندلیها، بودن به شکل تونی پارسونز که دستهایش را تکان میدهد. همین است و جز این چیزی نیست این پیامی بسیار نادر و انقلابی است. بعضیها میگویند: «خب، تو همان چیزی را میگویی که خیلیهای دیگر هم میگویند.» اصلاً اینطور نیست. اگر این واقعاً شنیده شود، اگر آن راز بنیادین جایی شنیده شود، «تو» هرگز آن را نخواهی شنید؛ اما اگر شنیده شود، دیده خواهد شد که این پیامی نادر و انقلابی است. این دربارهٔ بازکشف این حقیقت است که چیزی به نام جدایی وجود ندارد. هیچ فردِ جداگانهای وجود ندارد. «دیگری»ای وجود ندارد. چیزی نیست که بتوان از آن جدا بود. هیچکس نیست که بتواند جدا باشد. این، همان همهچیز و تمامِ هستی است. آنچه جستوجو میشود هرگز گم نشده است. با این حال، در دلِ همین همهچیز، ایدهٔ جدایی پدیدار میشود: «اوه، من یک شخص هستم. من قطعاً یک شخصِ جدا هستم. من یک فردم و مادرم و پدرم و کشیشها و معلمها و رئیسها و همسران — همه به من میگویند که من یک شخصِ جدا هستم که میتواند انتخاب کند، برای بهتر یا بدتر.» و بنابراین جستوجو برای بهتر یا بدتر ادامه پیدا میکند. «رویابین» ساخته میشود. رویابین همان فردِ ظاهراً جداست. «من یک شخص هستم.» — این همان رویابین است. و آن رویا بین فقط میتواند در همان رؤیای جدا بودن عمل کند. پس در جهانی از رویابینها رشد میکند؛ رویاپردازهایی که همگی میگویند: «این زندگیِ توست، زندگیِ شخصیِ خودت است و میتوانی انتخاب کنی که آن را بهتر یا بدتر کنی. تو واقعاً ارادهٔ آزاد داری که بهتر یا بدتر را انتخاب کنی
پ : ایدهٔ جدا بودن از کجا میآید؟ تونی : همهچیز، هیچ است که به صورت همهچیز پدیدار میشود؛ از جمله ایدهٔ جدایی. پ : برای اینکه این جدایی از بین برود، تلاشی وجود دارد، درست است؟ تونی : بله، مردم در حال تلاشاند… اما همین تلاش، جدایی را تقویت میکند. تمام تقویتِ فردیت در همین کوشش برای یافتن یگانگی است. این تلاش، حسِ جدا بودن از یگانگی را بیشتر و بیشتر محکم میکند. پ : و این یک شوخی نیست؟ تونی : به همین دلیل است که همهٔ آموزشهایی که بر پایهٔ تلاش معنوی یا انتخاب بنا شدهاند، در واقع آموزشهای اسارتاند؛ چون انسان را در چیزی به نام «یک شخصِ جداگانه بودن» زندانی نگه میدارند. پ : پس برای ذهن راه گریزی وجود ندارد؟ تونی : خب، این اصلاً ربطی به ذهن ندارد. وقتی رهاییِ ظاهری رخ میدهد، ذهن جایگاه طبیعی خود را در کارکردِ زندگی میگیرد… و دیگر آن قدرتِ بزرگ و مسلط نیست
کسی در این بدن وجود نداشته و نداارد اینجا یا ناکجا صفحه ایست به بیکرانگی و بی نهاایتی کیهاان که نه این بدن نه این فررم بلکه میلیااردهاا فرم در این ظهوور یاافته و محو گشته نه در قالب زمان و مکاان قرراار میگیرد و نه تولد و مررگی را از سرر گذرانده هیچ حررکتی در هستی رخ نداده و نمی دهد که در اینجاا اثری از آن نبااشد سکوووتی راااز آلووود حااکم بر تماام صدااها سکونی مطلق محرک تماام حررکاات و تصااویرر این بدن نه آنچه در این بدن ساکن است صفحه ایست به قدمت آنچه که آفرینش می گویندش و کتیبه ایست که آنچه تاریخ میخواانندش در این حک شده است 🫧حباب @goftegobahoba
هیچ چیز ک همه چیز است پرسش :پس چه اتفاقی میافتد؟ تونی : ممکن است حالتی باشد که تو آگاه هستی که «اینجا نشستهای»، و بعد تغییری رخ بدهد که فقط «نشستن» باشد؛ بدون کسی که نشسته باشد. این همان تغییر است. این همان بیزمانی است. به یک معنا، به نظر میرسد هر چیزی که در این اتاق در حال رخ دادن است، در زمان و برای «تو» اتفاق میافتد. اما در حقیقت، این «بودنِ بیزمان» است؛ و این یک هدیه است. در تمام این مدت، از طریق حواسات، مدام با بیزمان بمباران میشوی. بیزمانی از دلِ داستان زندگی میآید و با احساسات و افکار به تو میرسد… مهم نیست چه هستند. هر آنچه در حال رخ دادن است، یگانگی یا «بودن» است که میگوید: «ببین، فقط همین است. لازم نیست دنبالش بگردی. همین حالا تنها چیزی است که هست.» پرسش : پس چه میشود وقتی…؟ تونی : آنچه رخ میدهد این است که همان لحظهای که «هیچکسی» وجود ندارد و فقط آنچه در حال رخ دادن است باقی میماند، نور وارد تاریکیِ ظاهری میشود. و نور، تاریکی را از بین میبرد. تاریکی محو میشود و انگار فرو میریزد. «من»، جدایی، بهسادگی در آن نور از هم میپاشد. و بعد دیگر چیزی باقی نمیماند.
هیچ چیزی ک همه چیز است از دو ماه گذشته مطالب این کتاب ب اشتراک گذاشته شده کتاب تمام چیزی که هست ب پایان رسیده
آیا درست نیست بگوییم اگر بفهمم ذهن چگونه کار میکند…؟ تونی؛اصلاً نه. آنچه ما اینجا دربارهاش صحبت میکنیم هیچ ربطی به ذهن ندارد. ذهن فقط صدایی است در حاشیه که انواع ایدهها را دارد، اما هرگز نمیتواند «بودن» را درک کند، چون ذهن یک جزء متحرک است. ذهن فقط در قالب داستان عمل میکند، در درونِ بودن. اما به یک معنا، آنچه رخ میدهد این است که دانستنی از آن هست… همانطور که گفتیم، در وهلهی اول، دانستنِ همین است. برای مثال، میتوانی روی آن صندلی بنشینی و بدانی که نشیمنت روی صندلی قرار دارد؛ یا بدانی که صدایی از بیرون میآید. یک دانستن هست، یک آگاهی از آنچه در بدن تو در حال رخ دادن است؛ دانستنی هست از اینکه فکر کردن در جریان است… مثلاً این فکر که «دارم سعی میکنم این را بفهمم» ممکن است در حال اتفاق افتادن باشد. میتوانی همین حالا زندگی را در بدنت احساس کنی. در این اتاق، همین حالا، انرژیِ زندهبودن حضور دارد. هیچکس نمیتواند انکار کند که این وجود دارد. اما نکته این است: دانستنی از آن انرژی هست. اما با این حال، هنوز در رؤیا هستیم. تونی :کاملاً. هنوز آن دانستن وجود دارد؛ آن آگاهیای که میداند تو آنجا نشستهای، و این دانستن ـ این آگاهبودن ـ هنوز در رؤیاست.
تونی، من تفاوت بین بیداری و رهایی را نمیفهمم. تونی : چیزی به نام بیداری یا رهایی وجود ندارد، اما از این اصطلاحات برای توصیف چیزی استفاده میشود که فقط به نظر میرسد برای هیچکس اتفاق میافتد. بیداری چیزی است که تقریباً همیشه به نظر میرسد برای بیشتر جویندگانِ ظاهری رخ میدهد، اما نمیتوان گفت در همهٔ موارد چنین است، چون هیچ قطعیتی دربارهٔ هیچچیز وجود ندارد. اما آنچه به نظر میرسد رخ میدهد این است که یک دیدنِ ناگهانی و بیزمان… برای مدتی چنین به نظر میرسد که هنوز یک جویندهٔ ظریف وجود دارد که نمیفهمد دقیقاً چه اتفاقی افتاده، اما میخواهد آن را مال خود کند. و بعد ظاهراً ممکن است ناگهان توسط «هیچکس» درک شود که همان جویندهای که میخواهد یگانگی را تصاحب کند، خودش هم یگانگی است؛ و آنوقت همهچیز تمام میشود، دیگر هیچکسی نیست. چیزی جز بودن وجود ندارد. شبیه زمانی است که خیلی کوچک بودی؛ وقتی کودکِ خیلی کوچکی، فقط بودن هست. بعد لحظهای از جدایی میآید و تو از بودن از شیر گرفته میشوی، چون کودکان خردسال هنوز میدانند بودن چه حسی دارد، حتی بعد از آن لحظهٔ جدایی؛ زمانی که ایگو یا حسِ خود شکل میگیرد و رشد میکند و ما وارد دنیای فردیت میشویم. دورهای هست که هنوز حسی از بودن وجود دارد. و بعد به نظر میرسد که از دست میرود. اما برای بعضی آدمها، وقتی بیداری رخ میدهد، نوعی بازگشت تدریجی به بودن وجود دارد. پاسخ دادن به این پرسشها خیلی دشوار است، چون طوری به نظر میرسد که انگار چیزی در زمان اتفاق میافتد و واقعی است. در حالی که در واقع هیچکدام از آن واقعی نیست. چیزی به نام رهایی یا بیداری وجود ندارد. تنها چیزی که هست، بودن است
پرسش : تو میگویی که کسالت و افسردگی هم بخشی از زندهبودن هستند؟ تونی : بله. حوصلهسررفتن… این «یگانگی» است که خودش را به صورت کسالت و افسردگی تجربه میکند. نمیتواند چیز دیگری باشد. رهایی کاملاً فراگیر و شاملِ همهچیز است. پ: این چیزها فقط توسط ذهن است که به شکلی خاص به آن نگاه میشود، درست است؟ تونی : اوه بله. کل ایدهی «روشنشدن»، مثلاً، چیزی است که ذهن فقط به یک شکل مشخص به آن نگاه میکند. میدانی، ذهن فکر میکند روشنگری یعنی خیلی زیبا، مهربان، بخشنده، پذیرا، آرام و ساکت بودن است. مزخرف! این خودش یک زندان است. وقتی با ذهن صحبت میکنم، میگویم فقط «این» وجود دارد، و بعد ذهن میافتد کنار و فقط «این» میماند. انگار ذهن تعظیم میکند. بله همینطور است. ذهن زانو میزند و تسلیم میشود. فرو میریزد. و جایش را در تجلیِ بودن پیدا میکند. پرسش – پس این فقط شناختنِ آن است؟ تونی : این، «بودن» است؛ بودنِ محض، که در دل آن شناخت اتفاق میافتد. اما منظورم این است که هیچ «کسی» وجود ندارد که بتواند این شناخت را بهوجود بیاورد. پرسش– بله، انگار خودِ بودن، خودش را میشناسد. تونی : بله، این اتفاق میافتد، اما «بودن» فراتر از آن شناخت است، در حالی که همان شناخت را هم در بر میگیرد. پرسش– گاهی شنیدهام که ذهن میتواند تو را به این حالت برساند. نه، اصلاً و ابداً. ذهن فقط یک قصهگوست و نمیتواند بیزمانی را درک کند. پرسش– اما میتواند کمی راهنمایی کند. تومی : نه، نمیتواند. فکر کردن نمیتواند «بودن» را درک کند؛ فکر فقط درون «بودن» پدیدار میشود. من دارم از کلمات و فهم استفاده میکنم تا وضوح ایجاد کنم. اما وضوح، بیداری نیست. وضوح، رهایی نیست. وضوح فقط یک داراییِ دیگر است. اما در همان زمان، همان وضوح، همان شناخت هم هست. باز هم میگویم رهایی، بودن، ورای تشخیص است تشخیص مفهومی کسی نیست هیچ است و یک ایده گذراست @goftegobahobab
شنیدم همسرت گفت که تو نسبت به این موضوع خیلی پرشور بودی، تونی. تونی : به کل دنیایی که ظاهراً در آن زندگی میکنیم نگاه کن. همهاش دربارهٔ شور و اشتیاق است. دربارهٔ زندهبودنِ کامل است. و همهاش دربارهٔ دیدن این است که فراوانی وجود دارد. تمام ماجرا همین است. هیچ معنای دیگری ندارد. جنگی میان خیر و شر نیست. داستانی نیست که قرار باشد جایی برود. فقط یک انفجار پرشور از زندهبودن است. تمامش همین است. فقط یک انفجار پرشور از «بودن» است که به کسانی که فکر میکنند جدا هستند میگوید که تنها آزادی وجود دارد. در تمام لحظات، همین حالا، هر کسی در این اتاق دارد از طریق حواس، از طریق همهچیز، با عشق بمباران میشود. و معشوق میگوید: «ببین، لازم نیست تبدیل به چیزی بشوی یا تغییر کنی یا کاری انجام دهی… من همین حالا اینجا هستم.» میبینی چقدر حیرتانگیز است؟ چقدر حیرتانگیزانه ساده و مستقیم است. فقط همین. اما ما همیشه در جستوجوی چیز دیگری آن بیرون هستیم. یک مفهوم، یک ایده که باید بهتر باشیم. «من باید بهتر باشم.» و معشوق، معشوق کامل، روی شانهٔ ما نشسته و ما را از زندهبودن پر میکند و میگوید: «نه، لازم نیست چیزی باشی. آنچه هستی همان کمال و تمامیت است.» فقط تمامیت پاک وجود دارد و همین تمام ماجراست. شگفتانگیز است.