tgindex
بِه‌تَر.

بِه‌تَر.

Статистика
@with_Pперсидский

این‌جا از این‌که چه‌طور برای رشد تلاش می‌کنم، حرف می‌زنم. هیچ‌کدوم از صحبت‌ها رو بدون تحقیق نپذیرید.

Последний пост
9 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 020
0 за 4 дн.
Сутки
+1
+0,10%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
730
20 постов
Вовлечённость
71,6%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
437
1/48двое суток
500
1/72трое суток
540

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 9 авг.1 03715

    چندوقت پیش‌ توی تولد ه. برای بچه‌ها شعر فارسی خوندم،‌ به انگلیسی ترجمه کردم و یه تکه‌ از جبران خلیل جبران هم بعدش خوندم. بعدش داشتم با خودم فکر می‌کردم از این‌که فارسی بلدم، می‌تونم شعر فارسی بخونم و بفهمم، با چنین زبانی آشنا هستم و ادبیات‌ش برام غریبه نیست، عمیقاً احساس شادمانی می‌کنم. شِکَّرشِکن شَوَند همه طوطیانِ هند / زین قندِ پارسی که به بَنگاله می‌رود

  • You can optimize every meal, track every biomarker, follow every protocol. But if you're miserable doing it, you're missing the point. Studies on the longest-lived populations share strong social connections, a sense of purpose, low chronic stress, and lots of movement. None of them were counting macros or hyper-obsessing about their health. You don't need to be shredded to live long and happy.

  • There’s only so many nutrients in the soil. Time, effort, focus. Spread them out and you might get a bunch of sprouts. But not nearly enough for any of them to bear fruit.

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • Friendly reminders.

  • You pity the moth confusing a lamp for the moon, yet here you are confusing a screen for the world. (+) We trade genuine presence for an artificial glow.

  • 1 июл.1 44315

    Balance is a process, not a destination. ― Aunt May, "Spider Man 2" (Playstation)

  • 20 июн.1 25213

    تماشای آدم‌ها از دور و دیدن‌شون رو خیلی دوست دارم؛ شبیه وقتی که از دور نشستی و مراوده و ارتباط آدم‌ها توی مهمونی رو دورادور تماشا می‌کنی و لب‌خند می‌زنی. همین موضوع هم باعث می‌شه که معمولا به اغلب به کانال‌هایی که پیام‌های این‌جا رو فوروارد می‌کنن سر می‌زنم، می‌خونم‌شون و از دور تحسین‌شون می‌کنم. اگر زمان اجازه می‌داد، دوست داشتم به همه‌شون فیدبک هم بدم اما آدمی محدوده و زمان هم تنگ.

  • Solomon’s Paradox is a psychological phenomenon where people are significantly better at reasoning wisely about other people’s problems than their own. Because we aren't clouded by personal emotions and self-interest when looking at others, we can offer objective advice, yet we struggle to make sound decisions in identical personal situations.

  • Money is a means to an end (not the end itself). But often in the pursuit of more, we sacrifice the very things money was supposed to help solve (or at least make easier). When the bucket is full, nourish your flowers.

  • The difference between thinking and overthinking

  • این سری پژمان میلانی اومده بود ده‌تا visual رو از بیش از 900تایی که طراحی کرده بود، انتخاب و share کرده بود. من این سه‌تا رو (در نقش friendly reminder) دوست داشتم:

  • 14 июн.1 10814

    به نظرم مدیریت زندگی در بزرگ‌سالی از برخی زوایا سخت‌تر از نوجوونی‌ه. توی نوجوونی یه سری محدودیت‌ها داری که به‌ت این اجازه رو نمی‌ده که هر کاری می‌خوای بکنی، هر جایی می‌خوای بری، هر طور می‌‌خوای زندگی کنی و ... . اما به مرور و هرچی سن‌ت بیش‌تر می‌شه این محدودیت‌ها کم‌تر می‌شن. این‌ه که خودت باید بتونی تصمیم بگیری الان کدوم کار مناسب‌ه، کدوم‌یکی رو باید انجام داد و کدوم رو کنار گذاشت یا موقتا متوقف کرد. کلی گزینه جذاب ممکن‌ه پیش روت باشه که باید برای اهداف و زندگی و برنامه‌هات به‌شون نه بگی؛ چرا که زمان‌ت هم محدوده و هر آره به یه چیز نیازمند نه به بقیه‌ی چیزهاست. این وسط تو می‌مونی و کلی تصمیم که وقتی نوجوون بودی نیاز نبود براشون انرژی صرف کنی. این‌جا خودت self-regulator(؟) خودتی و کسی نیست که بخوای بابت‌ تصمیم‌هاش به‌ش جواب پس بدی که هم قشنگی‌های خودش رو داره و هم سختی‌های خودش رو. به قول Uncle Ben توی اسپایدر-من (یا به قول Stan Lee، شاید هم Ditko)، With great power there must also come—great responsibility!

  • النا یه متنی رو از کانال آلاسکا، آلاسکا توی کانال‌ش فوروارد کرده بود (لینک متنه) که پایین‌تر کوت‌ش کرده‌ام. این رو که می‌خوندم، به این فکر می‌کردم که نه فقط در روابط عاطفی بین دو نفر، که در روابط دوستی هم همین‌ه. کنج‌کاوی برای کشفِ چیزهای به ظاهر ساده و عادی نمایان‌گرِ یه علاقه‌اس که به راحتی پیدا نمی‌شه و چنین کیفیتی خیلی ارزش‌منده (حداقل برای من)؛ چرا که یکی وقت ارزش‌مندش رو می‌ذاره که ببینه توی دنیای تو ساعت چنده و اون‌جا چه خبره. یک‌بار جایی خوندم که کنجکاوی خودش نوعی زبان عشقه و به نظرم واقعا همین‌طوره. فکر می‌کنم چیزی که آدم‌ها رو بیشتر از هر چیز به هم نزدیک می‌کنه، حس دیده شدنه؛ این‌که برای اولین بار کسی تو رو بفهمه و به بخش‌هایی از وجودت راه پیدا کنه که شاید تا قبل از اون برای دیگران دست‌نیافتنی بوده. این‌که بخواد بدونه تو کی هستی، چه چیزی تو رو می‌ترسونه، چه چیزی به هیجانت میاره و پشت سکوتت معمولا چه چیزهایی می‌گذره. بعضی از عمیق‌ترین ارتباط‌های انسانی هم نه از بحث‌های بزرگ، بلکه از سؤال‌های ساده و توجه به جزئیات شکل می‌گیرن. با این حال، انگار پرسیدن سؤال‌های خوب داره به یه هنر فراموش‌شده تبدیل می‌شه و کمتر پیش میاد که این کنجکاوی دوطرفه و ماندگار باشه. وقتی کسی به دنیای درونی تو علاقه‌مند باشه، کم‌کم متوجه می‌شی که دلت می‌خواد بیشتر باهاش حرف بزنی. نه لزوماً چون همیشه حرف مهمی برای گفتن داری، بلکه چون حضورش باعث می‌شه فکرها و احساساتت راحت‌تر راه خودشون رو به کلمه‌ها پیدا کنن. بعضی آدم‌ها این توانایی رو دارن که کاری کنن حرف‌ها خودبه‌خود ظاهر بشن؛ انگار برای اولین بار احساس می‌کنی کسی هست که واقعا می‌خواد بشنوه و بفهمه. مثل اون چیزی که ویرجینیا وولف می‌گفت: «همیشه دلم می‌خواهد فقط با تو حرف بزنم، حتی وقتی چیزی برای گفتن ندارم. وقتی کنار تو هستم، انگار حرف‌ها خودبه‌خود پیدا می‌شوند و من همان لحظه آن‌ها را می‌سازم. انگار همه‌شان را برای تو ساخته‌ام.»

  • Suite bergamasque (L. 75) - third movement - Clair de lune - Claude Debussy برای اون روز جادویی و بارونی توی جنگل

  • این‌قدر اتفاق‌های زیادی توی کشور افتاده و داره می‌افته، که حس می‌کنم چه‌قدر چیزهایی که می‌نویسم بی‌اهمیت‌ هستن (به خصوص که بخش زیادی از خوانندگان این‌جا هم در داخل هستن). وسط نوشتن دوباره اخبار جنگ رو به‌م می‌دن و از خودم می‌پرسم آیا به‌تر نیست این‌جا رو رها کنم و جای دیگری بنویسم؟ چون به نوشتن احتیاج دارم ولی نمی‌دونم به اشتراک گذاشتن اون‌ها در این‌جا چه‌قدر کار درستی‌ه. و حتی با این‌که می‌نویسی، دچار خودسانسوری می‌شی و همه‌ی چیزهایی که می‌خوای بگی رو هم نمی‌نویسی.

  • اواخر نوجوونی و اوایل دهه بیست، رویام این بود که آشپز بشم. فرانسوی می‌خوندم و می‌‌خواستم درس‌م رو رها کنم و تا شاید بتونم اون‌جا به مدرسه‌ی آشپزی برم. چند روز پیش به‌م یه شبه‌پیشنهادی شد که به شکل رایگان به مدرسه آشپزی برم و در نهایت به اون چیزی که سال‌ها قبل می‌خواستم برسم. قسمت بامزه ماجرا چی‌ه؟ هنوز با این‌که پیشنهاد رسمی‌ای دریافت نکرده‌ام، با خودم فکر کردم و به خودم جواب نه دادم. گذر زمان، افزایش آگاهی درباره انتخاب مسیر شغلی و دیدن این محیط کاری از نزدیک باعث شده چنین تصمیمی بگیرم. شوقِ آشپزی البته که کماکان در من جاری‌ه اما فهمیدم که نیازی به مدرک رسمی، رستوران و کار-کردن در اون ندارم که بخوام چنین شوقی رو زنده نگه دارم و ازش لذت ببرم. زندگی خیلی می‌چرخه و آدم واقعا نمی‌دونه ده سال بعد قراره چی در انتظارش باشه و چه‌قدر رویاهای سابق‌ش کنار دست‌ش باشن ولی دیگه اون‌ها رو نخواد.

  • Elskling/Loveable (2024) تمام فیلم یادآورِ اون حرفی بود که مادر آکادمیک‌م می‌زد: The quality of your relationship with yourself is affecting the quality of your relationship with everyone else. #Cinema